هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

چهارجوابی ها ( با حاشیه ها و ضمیمه هایش )

                                   دوستان ! لطفن "هواخوری" را با ie  باز کنید !                                                     

                       .......................................................................                                          

                                                              فصل اول                                                          

                         افتادن "این" به چاله ای که "آن" رویداد هر روزه ای ست !  

 

سایت مهرداد فلاح - ... و بگوید آدم درختی ست که می تواند راه هم برود ؟

 

سایت مهرداد فلاح - همو که تا آمده در بشود خورده به دیوار ؟

 

سایت مهرداد فلاح - نور ! نور عزیز که عاشق هنگامه ها و هنوز است !

 

سایت مهرداد فلاح - آدم اسباب بازی زبان است !

 

سایت مهرداد فلاح - حالا هی کفش عوض کن و هی پا !

 

سایت مهرداد فلاح - مشکل منم / نمی توانم خودم رل توی هیچ محلولی حل کنم!

 

سایت مهرداد فلاح - یکی که هر چه کند در خودش به غیر سایه ندید!؟

 

سایت مهرداد فلاح - یک نفر که خودش را گاهی من گاهی تو گاهی ما می انگارد !

 

سایت مهرداد فلاح - می خندم به ریش کسی که فکر و ذکرش فقط / سر هم کردن و انداختنش به خلق الله ست !

 

فصل دوم  

یک شاخه نشین شاخه شکن همیشه توی سرم دست به کار است !

 

سایت مهرداد فلاح - آقای سینه جلو داده ی از خود متشکر ؟

 

سایت مهرداد فلاح - و ژن همان جن است و این هر دو تا هم زن !

 

سایت مهرداد فلاح - من بر این باورم که هر که شاخ ندارد آدم نیست!

 

سایت مهرداد فلاح - خاک بر تو ای شاعر خراب نویس سه انگشتی!

 

سایت مهرداد فلاح - بلیت سفر به سواحل جانان برگشت ندارد!

 

سایت مهرداد فلاح - عین فنی که پهلوان ( پور بی همال کشک ) روی پنبه می زند ؟

 

فصل سوم

خندیدن لاکپشت به خرگوش و بر عکس : شوگر خَهَب تش پکَلا ندید نخ !

 

سایت مهرداد فلاح - سیاه برفِ باریده از ابرهای گس ؟

 

سایت مهرداد فلاح - جوجه راه آمدن به دنیا را نمی دانست / جیک جیکِ نیامدن می کرد !

 

سایت مهرداد فلاح - بهتر نیست آیا همه چیز را از نو و به دلخواه خودم بنویسم ؟

 

سایت مهرداد فلاح - این جا جدا کردن چسبیده ها جرم است !

 

سایت مهرداد فلاح - یک شک ِ کشیده بر ساسر چشم انداز ...

 

سایت مهرداد فلاح - کرمی که لای پنبه غنوده ؟

 

سایت مهرداد فلاح - تقدیر : یعنی پریدن ( از دست خودمان ) محال است ؟

 

سایت مهرداد فلاح - من خیلی ست / به علاوه ی یک "ایکس"!

پرونده ی من در 3پنج !

مهر

 حالا که نوشتن ِ این شعر را به پایان برده ام ( وَ صد افسوس ! آخر داشتم خیلی خیلی حال می کردم باهاش ! ) ، مانده ام که این متن ِ پُر سر وُ صدای چند دهانه را چه گونه می شود خواند ؟ این جا با متنی سر وُ کار داریم که به گونه ای همزمان ، جورواجور نویسی را ( بدون تقدم وُ تاخر ) در بافتی دیداری پیش می برد . شکی نیست که تجربه ی منحصر به فردی ست در قلمرو شعر ِ چند صدایی . به این دلیل که لحن ها و سامانه های زبانی و حتا نظرگاه های گوناگونی این متن را پدید آورده اند و چون فرم ِ شعر ( فرمی که در واقع از یک فرم ِ آموزشی رایج وام گرفته شده و نام ِ شعر نیز بر آن تاکید دارد ) ، پس زمینه ی مناسبی برای حضور و نقش آفرینی ِ این عناصر گوناگون فراهم کرده ، شعر حالتی بسیار طبیعی دارد و این ویژگی را چندان هم آشکار نمی کند . 

 من این شعر را در ادامه ی تجربه ای که در "خواندیدنی" ها داشتم ، می بینم و به نظرم تجربه ی تازه ای در حیطه ی گسترده تر ِ "شعر ِ درآمیخته" باشد . این جا هم کار وُ کارکرد ِ موتیف های دیداری بسیار پُر اهمیت و انکار ناشدنی ست . بر این باورم که بدون پشتوانه ی "خواندیدنی" ، نمی شد چنین متنی تولید کرد . آن دموکراسی ِ نادری که در ارتباط ِ بین ِ متن وُ مولف وُ مخاطب ، در خواندیدنی اتفاق افتاد ، در این متن هم هست و چه بسا آشکارتر . این جا شاید نگرانی ِ دوستداران ِ شعر ِ سطری ( و یا شعر ِ متکی به کلام ) ، در قیاس با خواندیدنی ، کم تر باشد . در "چهارجوابی ها" نقش کلام پر رنگ تر و نظرگیرتر به چشم می آید ، ولی تردیدی نیست که نمادهای پر کاربرد ِ نشسته بر پیشانی ِ این ریز - متن ها ( در اصل ، همه ی هستی ِ گزاره های کلامی را به خودش معطوف کرده ) که متعلق به قلمرو گرافیک است ، به نوعی دیگر دارد وجه بصری ِ این شعر را فریاد می زند . علاوه بر این ، در این جا هم با شعری ترکیبی رو به روییم و در برخی قطعات ، بافتی درهم تنیده از گزاره ها داریم که خوانش را به ناگزیر شاخه شاخه وُ رنگارنگ می سازد ...

 خب ، هنوز پاسخی به این سوآل که چه گونه می شود این متن را خواند ، نداده ایم .

 تجربه ی خودم در جایگاه یک خواننده ، دشواری ِ خوانش و قرائت ِ سنتی ِ این متن را کاملن تایید می کند . به عبارتی ، اصلن نمی شود این متن را به صورت یک شعر ِ سطری قرائت کرد . چرا ؟ چون دست کم تکلیف ِ خواننده با گزاره های کم رنگ تر ِ چپ چین شده روشن نیست ( و این که گاه در یک سطر ، همزمان با دو سامانه ی شعری طرفیم که من اسمش را می گذارم "همسطری" ! ) . بگذریم از این نکته که در هر کدام از این چهارجوابی ها ، ما با سه الی چهار رویکرد ِ نوشتاری و حتا بیشتر مواجهیم . از آن جا که هیچ نشانه و کلیدی برای اولویت گذاری در میان نیست ، شاید خواننده ناچار باشد خودش و به دلخواه ِ خود ، این اولویت ها را تعیین کند . با وجود این ، به نظر می رسد شکل ِ آرمانی ِ خوانش ِ این شعر ، آن باشد که چند نفر به طور همزمان آن را بخوانند ! 

 برای اجرای چنین خوانشی ، پیشنهاد می کنم چهار الی پنج نفر و گاه نفر ششم و ... ( هر کدام با خواندن ِ یکی از بخش های آن ) این کار را با هم پیش ببرند ( ناگزیرم یادی نیز از تجربه ی شعری دیگری بکنم که پانزده سال پیش داشتم در شعر بلند ِ "چهار دهان وُ یک نگاه" . آن جا نیز با تعدد ِ راوی رو به رو بودیم ، ولی فرق ِ مهمش با این شعر ، در آن است که در آن شعر ، این حالت ِ "همزمانی" وجود نداشت و گزاره ها به صورت سطری و پشت ِ سر ِ هم خوانده می شد . اتفاقن من به اتفاق ِ چند دوست ِ شاعرم ، آن شعر را خواندیم و ُ ضبط هم کردیم ، ولی متاسفانه آن نسخه ی منحصر به فرد گم شد ! ) . گزاره های درشت تر ( به رنگ ِ سبز ) را یک نفر ، گزاره های کوچک تر ِ سیاه را یک نفر ، گزاره های بنفش را یک نفر و گزاره های کوچک و ... ( سبز ِ کم رنگ ) را هم نفری دیگر و به ترتیب بخوانند .  نوبت ِ خواندن هم به این شکل در نظر گرفته می شود که ابتدا گزاره ی درشت ِ سبز و سپس گزاره های ( جایی که مشکی های ریز و سبز های ریز همسطرند ) دیگر به ترتیب خوانده می شوند . در مورد گزاره های همسطر ، باید بگویم که خواندن می تواند با فاصله ی زمانی ِ کوتاه ( مثلن2 ثانیه ) انجام گیرد . برای مثال ، نخست گزاره های سیاه خوانده و با فاصله ی دو ثانیه ، گزاره های سبز ِ کوچک و این روال تا پایان ( در مورد گزاره های بنفش هم صادق است ) حفظ می شود . گفتنی ست این فاصله ی دو ثانیه ای ، برای عدم تداخل ِ صداها و در عین حال برای همخوانی ضرورت دارد ...

 به هر صورت ، هنگام اجرای زنده ی این متن و همخوانی ِ یاد شده ، لازم است ابتدا از طریق پروژکتور ، تصویر بزرگ ِ نماد ِ بصری ِ بالای پیشانی هر قطعه ، به حاضران در سالن نشان داده شود . گمان می کنم تجربه ی جالبی از آب در آید . این طور نیست ؟

امیر سنجوری

هر چند آن گونه ای که خودت نیز گفته ای ، روزگاری ست که بسیار طریقت نو در ادبیات دیده ایم بی آن که خلاقیت نو ببینیم و نو آوری ها همه در کج و کوله کردن فرم ها و زبان ها خلاصه شده است ، اما هنوز گشنگی ادبی مان را سیر نمی کنند و روح مان را حال نمی آورند این به اصطلاح سبک ها و سرگشتگی مان  تمامی ندارد این وسط اما پرداختن به آن چه تو اکنون داری با شهامت دنبال می کنی ، کار ساده ای نیست  و فکر می کنم بار گرافیکی و دیداری اثر تو از مرز شکل نوشتاری واژه هم عبور کرده و به گرافیک و رنگ و استایل کلمات و تصویر دیداری متن رو به روی چشم بیننده رسیده است .
این هنر هرچه نامش هست ، قطعاً باید مولفه هایی فراتر از مولفه های ادبی داشته باشد .

از سر به راهی کلماتت خوشم آمد ؛ چون در عین قدرت سرشان را انداخته اند زیر و دارند در متن شان نمایش بازی می کنند و حرکت می کنند دیالوگ می گویند و من همان قدر که دوستار شهامت در بند بند ترکیب و ساخت یک اثر هستم به همان اندازه نیز از بی ادبی و بداخلاقی واژگانی بیزارم .
اما کارهایت هم خواندنی هستند مهرداد جان و هم دیدنی .

رامین خواجه پور

از تکنیک های فیلم نامه نویسی و نمایش نامه نویسی خوب استفاده کرده ای .  در هم گویی ها خوب از کار در آمده . شخصیت ها مجزا هستند و این کار ( ببخشید نمی توانم کاملن بگویم شعر هر چند حسرت برانگیز است ) یک چند صدایی خوب را به وجود آورده . بازی های تصویری مرا یاد معماها و جدول ها  و فرم های تست هوش و مجله های عامیانه انداخت . باید بارها خوانده شود و مسلمن کاری است که مخاطب را واردار می کند به بارها خواندن ...

شایان

 نقد را در قالب یک اعتراف ارائه می دهم و  این که هم روزگاران من بدجور عادت به سبک و سیاق گذشته شعر داریم که نیاز به تفسیر و تاویل ندارد و اتفاقن پس زمینه ی خوبی ست تا کارهای نامتعارف از  این دست بیشتر جلب نظر کنند . البته نمی دانم آینده ی این گونه شعرها به گستردگی آثار قدما در عصر حاضر خواهد رسید یا نه ، اما مهم تر این است که طرح های نو باید انداخته شود و جرات و جسارت کسانی که به راه های دیگر رفته اند و در چارچوب های معلوم خود را گرفتار نکرده اند ، بهترین مبشر دنیای فردا هستند . به هر حال این مردمان فردا هستند که انتخاب می کنند . کار درست این است که به اشکال دیگر ادبیات و شعر هم سر زد و  از  این که مبادا مورد اقبال قرار نگیرد ، نهراسید . شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد ...

 سامان بختیاری

کار زیبایی ست . در تمام جریان روایت دو شعر آزادانه در کنار هم نفس کشیدند ، یکی در پهلوی راست تو و دیگری در پهلوی چپت و این زیبا بود . علایم ریاضی را دوباره نام گذاری یا در واقع  باز نمایی کرده بودی و این هم دریچه ی زیبایی فراهم نموده بود . اگر چه معتقدم فصل بندی کار ضرورتی بر حضورش نبود ؛ چرا که مخاطب می تواند هر لحظه در ساختار عمودی کار پاره ی مورد نیاز خودش را بخواند بی وقفه انگار که در سر جلسه ی کنکور نشسته باشد . اما مهرداد جان من هنوز هم معتقدم شعر دارد به فرازها و اشکال مختلفی تغییر شکل می دهد . حال چه قدر با مجموعه ی مخاطبین شعر بتواند ارتباط برقرار کند و خودش را در قاموس شعر بنمایاند ، نمی دانم .

فواد گودرزی

 حس می کنم تجربه های خواندیدنی اندک اندک در تو صیقل می خورند و حالا به جایی می رسند که می توان متنی چنین بلند را خواند و لذت برد . کمی به یاد تجربه ی هفتاد سنگ قبر رویایی افتادم این که شاعر عنصری از جهان ملموس را پیش چشم خود فرض می کند و آن گاه جریان خلاق ذهن خود را آزاد و رها در جهان درون و برون آن می دواند و زمانی به خودش می آید که در پس سر ، ردی از کلمات و سطر ها از این خلسه و خلوت بر جای گذاشته است . اساسن عینیت بهترین راهنمای ذهنیت های ماست که به مصداق "دستم بگرفت و پا به پا برد" ، از هرز رفتن پتانسیل های خلق و آفرینش ما پیش گیری می کند . در کاری که با این کلمات کرده ای ، متن سمت چپی در واقع نقش همان راهنمای عینی را بازی می کند که متن را به سرانجام می رساند ؛ هم چون مادری که در پس تمام موفقیت ها و پیروزی های ما نهفته است و اغلب هم کم تر به چشم می آید .

علیرضا عاشوری

اگر چه خود شاعر در این باره بهتر از من و ما در باره ی شعرش واگویه کرده ف لیکن این واگویگی دلیلی ست که آن فرم نوی نوشتن مهرداد فلاح است . او به واقع پس از تجربه ی به زعم من "خاکستری"خواندیدنی هایش ، توانسته به واقع شعری بیافریند که مطلوب من است . اما مطلوب من چیست ؟ در خواندیدنی های مهرداد فلاح همواره مخاطبی سردرگم را می دیدیم که از نحو نوشتاری و دیداری او می خواهد سر در بیاورد و به دلیل اعتباری که برای او قائل بوده ، خود را مجبود می دیده که بخواندش و ببیندش و این امتیاز بزرگی برای فلاح محسوب می شود : این که او را بخواهند که ببینند و بخوانند . لیکن در این شهوت خوانشی که وجود داشت ، او از این فرصت ناب قدری دور شد ؛ چرا که درگیری مخاطب با این آثار فتو کلماتیک و درک موضوعی از آن روزافزون می شد و او را از دایره ی درک و تاویل پذیری متن و تصویر دورتر می ساخت . در دید تخصصی تر این که جمعیت اندکی از دوستداران اندیشه بودند و هستند که این اثار را به گوش و چشم جان شنیدند و دیدند . من فکر می کنم که مهرداد در رستاخیزی که در زایش شعر جدیدش داشته ، توانسته آن رخوت خواندیدنی هایش را کنار گذاشته و در محاقی دوست داشتنی تر پای بگذارد . در این حال است که می توان رای بر دگردیسی دوباره و بازگشت اندیشمندانه تر مهرداد فلاح به اوج شعری دهه ی 70 اش رسید . نه این که بازگشت ادبی کرده باشد ، بلکه پیشرفت ادبی در نوعی آوانگارد ، نه از نوع لومپنیزم حاکم ، بلکه دیدی انقلابی از نوعی اندیشه ی محض . تنها چیزی که به زعم من آزار دهنده می آید ، بلندی شعر و نحو چندگزینگی که گرته برداری نوین از نحو اجرای کنکور است که اگر در این قطعه ی بلند نوع جدیدی از پاسخ و پرسش های او می بود ، لذت خوانش ها بیشتر و بیشتر می شد . به هر حال من به واقع برای بار دوم نخواستم و ترغیب نشدم که دوباره خوانی کرده باشمش ؛ چرا که بلندی شعر دستگاه هاضمه ام را به هم می زند و توان این که بخواهم دریچه های تازه ای از کشف ها را بگشایم ، گرفته می شود . دوست تر می داشتم که این شعر در چند بخش ارائه می شد ؛ هر یک حاوی یک اندیشه ی چند دهانه که از آغازگری نحوی جدید از شعر حکایت می داشت . به هر عنوان ، شعرش را پسندیدم و نپسندیدم به آرایی که آوردم .
و در آخر این که مهرداد فلاح شاعری ست که تنها درخواست شنیده شدن می کند و هرگز دوست نداشته که بخواند و بشنود و این از دموکراسی شعری و جمهوریت آن به دور است ؛ چرا که تساوی و قانون متساوی های ریاضی اخلاق می گوید اگر به خانه ات آمدم و چراغی روشن شد ، تو این چراغ را روشن تر نگاه دار که دیری نمی پاید خاموشی اش را . ما به وحدت نوشتن و تایید حضور یک دیگر نیازمندیم و در این نیاز بی نیازی موجود نیست و قطعا نیاز من این است که نظرش را درباره ی آن چه می نویسم ،  بدانم و بدانیم .
 
علیرضا سبحانی
 
این نظر شخصی و مملو از اشتباه من است : شاید در مفهوم خطی و افقی جملات ، مخاطب به درک بسیاری برسد ، اما در مفهوم کلی با بازاری رو به روست که برخی اجناس به دردش نمی خورند ، برخی برایش گران هستند و برخی که به دردش می خورند ، در وسعت بازار گم شان می کند . این وسعت با ریخت و پاش های بسیارش ، کاملن مخاطب را گیج می کند و آن مفهومی را هم که گرفته ، ناخودآگاه از دست می دهد . به طور کلی من با این فرم شعر ارتباط چندانی پیدا نمی کنم ، ارتباطم در حد گلچین شده است و گاه کاملن بی ربط از هم ... شاید شعر شما مخاطب خاص داشته باشد ، اما گمان نمی کنم در به دست آوردن مخاطب عام به نتیجه برسید . گرچه فریاد همین مردم عام را می زنید ، اما فریادتان با سیگنالی ست متفاوت ...

محمد حسن مرتجا
 
مسلم هر کس به آبروی رفته و دیده به سر وقت اکنون می اید ؛ آبرویی که توی شاعر نو در نو در من ریخته ای . تا حال فکر کنم 1- خدا کند این همه حجم شاعرانگی و سطرها همه - متخیل و متفکر - از فرم و انبساط زبان به سلامت سر در اورند . گرچه حسن کار در این بخش این است که تو افریده ای و ضمانت ارتباط بر سطح اینده و حال صیقل خواهد خورد 2- چند صدایی ، جند شاعری و ... همه ی این خصوصیاتی که در دهه ی70 رقم خورد و چنان تاثیر گرا بود که سیاست هم از ان گریز نتوانست - به شهادت ان همه روزنانه ی دوم خردادی : ادبیاتی که بی خبر به داد و ستد با سیاست و مانیفست های ان رسیده بود و به نوعی از آن بهربرداری شده بود 3- در این همه خوانش و چند گونگی و چند ضلعی که نگاه امان ندارد و هر دم از سویی به سویی دیگر می دود ، بی که راز ماجرا را دریابد ... من به عنوان شاعر و هم از سر دغدغه ، باز  این کارها را می خوانم تا میان پهلوی راست و چپم حرفی ناگفته نماند .
 
فرشته رسولی
 
هم در خواندیدنی ها و هم در این شعر که به گمانم فراتر از خواندیدنی رفته ، همیشه در خواندن و دیدن شعرهای تان مشکل داشتم و دارم . اما این بار خودتان لطف کردید و علاوه بر ابتکارات خاصی که هر خواننده و بیننده می تواند در خواندن و دیدن این اثر داشته باشد ، راه و روشی نیز پیشنهاد کردید . اما متاسفانه من در اتاقم دوستانی نیافتم که با هم به خواندن شعر بپردازیم و در نهایت تنهایی با کلی سردرگمی در خواندن و دیدن تمامش کردم و گفتم کاش این جا بودید و من برای یک بار هم که شده ، لذت این گونه شعرهای تان را می چشیدم ! یک سوال : فکر نمی کنید این که در مورد نحوه و چه گونگی خواندن این اثر سخن گفته اید ، دلیلی باشد خود بر ضعف پنهانی این اثر ؟ گزاره های کوچک سبز رنگ محشر بودند .
 
مهر : به رسولی
 
اگر چنین باشد که چون شاعر حرفی از شعرش می زند ، علت آن است که می خواهد ناتوانی های پنهان متنش را بپوشاند ، به گمانم بیش از نیمی از بهترین نوشته ها و سخن ها از شعر را در همه جای دنیا می بایست بریزیم دور ! من در مقام مولف البته انتظار ندارم که همه جور خواننده ی شعر بتواند به همه ی لایه های متنی این کار دست بزند ، ولی از خواننده های دست در کار می طلبم که کمی با چشم های باز تر و سرانگشتان بازی گوشانه تر به این متن شهری ور برود و هوش و ذوق بیشتری خرج کاری که از محدوده ها و مرزها زده بیرون بکند .
 
احمد تاک پرور
 
شعری که از متن بیرون زده ، چشم و گوش  دیگری می خواهد و آیا  آن ها هم که نفس به نفس شعر امروز پیش آمده اند ، باید بیرون در منتظر بمانند تا در غوغایی که در متن در گرفته اجازه ی حضور بیابند ؟ هندیان که فیل برای تماشا نیاورده اند ! این بار ما با چشم باز در این کلان فضا قرار گرفته ایم و می توانیم  شعری را ببینیم که شاعرش هم  معترف است از متن زده بیرون و در "چهار دهان و یک نگاه" تجربه هایی داشته ، ولی از نوعی دیگر . این جاباید با چشمی دیگر ببینیم که اغلب نظرها گویای آنند که باید این چشم را از خلال کند و کاو در زوایای پیدا و پنهان متن یافت . برای همین ، عده ای نوشتن درباره ی این شعر را به بازخوانی های دوباره موکول کرده اند . شاعر هم همین را می خواهد ؛ بخوانید تا از تجربه ای که من  در خلوت خاص به آن رسیده ام ، برخوردار شوید . اما هر چه که باشد ، این شعر ما را به بازخوانی خودمان هم فرا می خواند . زمانی شعر "جاده" ی علی عبدالرضایی در "عصر پنج شنبه" چاپ شده بود و من بارها بازخوانی اش کردم تا به من اجازه ی ورود به متن را داد . حالا هم این شعر را باید بخوانم و بخوانم تابا من از در سازگاری درآید . همه ی این ناآشنایی ها از من است و شعر برای یک آشنایی تمام و کمال آغوش گشوده ... 
 
کوهدشتی
 
تجربه ای تازه است و قطعن هر تجربه ی تازه ، آغاز راهی ست که پیچ و خم هایی در مسیر خود خواهد داشت و در این راه مخالفان و موافقان بسیاری مقابل و پشت سرش سبز خواهد شد . نیما بنیان نهاد و اخوان به اوج رساند و آن جا هم ایستا نشد . راهی تازه شد که پیش پای شاملو و فروغ هم گل کرد ... تجربه ی خوب شما نیز بدون شک مخالفانی خواهد داشت  ، اما تجربه ای زیباست . هر چند در موقع خوانش شعر ، حس می شود بعضی ضمیمه ها مزاحم تامل و حس مخاطب اند و بعضی از ضمایم می شد جزو اصلی خط های افقی باشند و جزو نرم عمودی آن . اما زیبایی تک تک خطوط پوشیده نیست که هرکدام با صمیمیتی شاعرانه ، ذهن مخاطب را درگیر می کند .
 
مهر : به کوهدشتی
 
جالب این است که در برخی موارد ، ضمیمه وجهی کلی تر دارد و شاید یک علتش آن باشد که درست است که به لحاظ فرمال ، آن گزاره های مشخص شده با "الف" و "ب" و ... خطوط اصلی فرم را می سازند ، ولی در وجه معنایی ، حاشیه و ضمیمه و متن ، هیچ یک عملکرد سانترال و هژمونیک ندارند و هر جور که خوابیننده عشقش بکشد ، می توانند پر رنگ تر جلوه کنند ...
 
حمید رضا مجیری
 
از هر لحاظی این شعر زیبا تازگی دارد خواندنش ؛ چه از لحاظ فرم ، ساختار ، زبان ، شیوه نوشتن سطرها و هر بار از خواندنش لذت می برم . هر چند گزینه ها شاعرانه است با رگه هایی از طنز و کامل به نظر می رسد ، مثلن در سه نقطه می توان گزینه ای مثل سه قطره خون یا سه قطره اشک  هم در نظر گرفت .

مصطفا فخرایی

این متن را باید در کدام ژانر ادبی بررسی کرد ؛ شعر ، داستان ، نمایش نامه ، فیلم نامه ، شعر - داستان ، شعر - نقاشی و ... همه ی این ها هست و هیچ کدام نیست .
آن چه در باب ساختار کلی متن می توان گفت ، فراروی از ژانرهای ادبی است . در این متن ، مرز ژانرها مخدوش و به ضد خود بدل شده است . ویژگی ها و مولفه های انواع ژانرهای ادبی به دید می آید . مولف ، هر نوع تمهید ، شگرد و امکاناتی را که در ادبیات کلاسیک و معاصر سراغ داشته ، در فرایندی خلاق احضار کرده و در آفرینش این متن به کار گرفته است .
هر چهار جوابی با علائم و نشانه های ریاضی ، سجاوندی و ... شروع می شود . این نشانه می تواند جزیی از فرم شعر محسوب شود . فرم شعر ، فرمی باز و گسسته می نماید ؛ هر چند  که به نظر می رسد در کلیت شعر ، این ناهم خوانی ، به هم تنیدگی اجزای پراکنده شعر می انجامد . تمهیدات و مولفه هایی چون تکثرگرایی ، چندصدایی ، عدم قطعیت ، گسست ، تلفیق ژانرهای مختلف ، بهره گیری از فرهنگ و اصطلاحات عامیانه و کلمات غیرشعری ، لحن گردانی ، تنوع لحن ، جابه جایی موقعیت ها و فضاها ، روابط بینامتنی ( ادبیات جهان ، کلاسیک و معاصر فارسی ) ، رقص حروف ، تکرار ، اشارات تاریخی و اساطیری ، ضرب المثل ها ، تضمین ، بازی های زبانی ، استفاده از امکانات و شگردهای سینمایی و گرافیکی و ... به گونه ای که متنی پست مدرن ارائه داده است ؛ متنی که در عین حال که به گذشته ی خود رجوع می کند ، از آن فراروی می کند و  افق های چندگانه و دیگرگونه ای را در می نوردد . این متن بیشتر از آن که شباهتی به شعر داشته باشد و بتوان هم چون شعر خواندش ، به گمانم باید هم چون متنی نمایشی اجرایش کرد و یا ...

مهران سیدی

 تصور  این که یک شاعر ، این قدر حساب شده و در حال رصد ِ چشم انداز بعدی ، چنین دستاوردی را نشان مان می دهد ، جای هزاران درود و تحسین دارد . من عجله دارم ! متن بعدی چیست !؟
این تجربه ی درخشان و چندصدایی و حتی کشف شاید نخوانده های خواندیدنی ها ، من را یاد موشن گرافیک می اندازد . این متن خوب و صیقل یافته ، حاوی اتفاق های خوبی ست که از درونش چیزهای دیگری به موقعش زایمان می کند . یک سوال و شاید دغدغه ای که در مواجهه با این آثار  ذهن من را درگیر کرده ، این است که چند نفر دیگر از عزیزان شاعر به سمت خلق آثاری چنین خواهند رفت ( شاید رفته اند و من نمی دانم ) ؟ دوست دارم  نحوه ی برخورد دیگران را هم ببینم ، ولی به سهم خودم برای این اتفاق باارزش ممنونم .

پرستو فریدونی

این متن من را گم می کند در لابیرنت ها و پازل ها ؛ جهانی که در  آن ،  می خواهی فریاد بکشی رویه ی دیگر خود ر ا ؛ هر چند با تشویش . هر چند با بی سرانجامی و تردید ... و همین وجود داشتنش ، هم کشف و زیبایی دارد و هم دلهره که ساخته ی همین تناقضات است گویی و این متن توانست این حالت ها را در من به وجود آورد و شاید در این دوره از زندگی و با تمام محدودیت های شاعر و مخاطب ، همین کافی باشد . 

رجب بذر افشان

کار تحریک آمیز و درگیر کننده ای ست . فرم ، فضا ، گرافیک و قاب بندی ، منطقی و نوآورانه طراحی و چیدمان شده است . هم به احساس جواب می دهد هم به اندیشه . 

کیوان اصلاح پذیر

بله ، من هم معتقدم ادامه ی کار خواندیدنی هاست ؛ با این تفاوت عظیم که در خواندیدنی رنگ و نقاشی و کلام در هم آمیخته بودند و ... ( که نمی خواهم وارد آن بحث ها بشوم که سابقه اش هست و قابل مراجعه ) اما در این پسا خواندیدنی اتفاقی رخ داده است که قابل پیش بینی نبود و آن تفکیک کامل گرافیک از نوشتار است . نشانه ای گرافیکی در پیشانی و اندامواره ای از کلمات که روی هم یک متن - و نه یک طرح گرافیک نما - را می سازند . مثل این است که شاعر نشانه ها را جلوی خود چیده است و با خود اندیشیده : این ها چه می گویند ؟ اصلن شما کیستید ؟ بازتاب کدام عینیت یا ذهنیتید ؟ اصلن چرا باید معنای خاصی داشته باشید ؟ عادت زدایی از نشانه هایی که دقیقن برای بیان خاصی به کار می روند ، ادامه ی عادت زدایی از کلمات است . اما در مورد متن فکر نمی کنم خوانش آن به ترتیبی که پیشنهاد دادی ، عملی باشد . حداقل به یک دلیل ؛ پیچیدگی عبارات ساده نما و بی ارتباطی ظاهری بین جملات ، این همخوانی را به یک خوانش درهم برهم تبدیل می کند . در حالی که کشف زوایای این شعر نیاز به حال و تعمق دارد و این مجال در آن نوع خوانش ها حاصل نمی شود .
فصل اول شامل نشانه های ریاضی ست و فصل دوم نشانه های ادبی و ریاضی و ارتباطی . در همین فصل دوم ، در بعضی سطرها شاهد بازگشت خواندیدنی های سنتی هستیم . انگار شاعر می خواهد یادآوری کند که فکر نکنید دور خواندیدنی تمام شده و یا این که اشتباه نکنید این یک شعر سطری نیست ، بلکه پسا خواندیدنی است . اما واقعن این سطرها و نشانه های درهم و خارج از قلمرو فهم معمولی و فارغ از ترتیب های جاافتاده ی ذهنی چه کاره اند ؟ چه می خواهند بگویند ؟ واقعن مهر این کلمات را می نویسد و بعد در هم می ریزد ؟ از ابتدا همین گونه درهم نزول می کنند ؟ آیا حساب و کتابی در کار است ؟ مثلن رمزی در گوشه ای هست که هزار سال دیگر گشایش می شود ؟! آیا تفنن محض است ؟ رنگ پاشی بوالهوسانه بر بوم است ؟ نمایشگاه - نویسی و تجرید گرایی و آوانگاردیسم محض و سرخوشانه و از سر مسخره کردن دنیا و اهلش ؟ پاسخ به این سوال سخت است . اول باید این متن را مال خود کنی ! می دانی یعنی چه ؟ یعنی چند ساعت و چند روز وقت بگذاری ؟ آیا این کار را می کنی خواننده ی عزیز ؟ تا چه حد مشتاقی راستی ؟ در این روزهای بی حوصلگی کجای کاری وبلاگ خوان دوره گرد ؟ شاید من هم جوابی نداشته باشم ، اما اگر پاسخ روشنی ندارم ، در یک مورد شک ندارم و آن غیر تفننی بودن متن است و این را - با اجازه ی مهر - بدون بررسی اشکال ، بلکه از بررسی متن می گویم  ( دوباره شد بحث تقدم مرغ و تخم مرغ و تقدم شکل و حرف , چه کنم که هنوز درگیر این سوالم ) ! متن بسیار جدی ست ؛ بسیار بسیار جدی . بسیار تر و بسیار ترین . بخوانیم : ژرف تر از این سه تن چه کسی رفته است : یکی که تا ته سایه ... والخ . پس تفنن نیست ، اماجدی هم نیست . سرتاسر متن از انواع شوخی سرشار است . شوخی های بی مزه و بامزه و ادبی و سیاسی و چارواداری . بازی هم از نوع رنگ پاشی نیست . رنگ پاش ها وقت تلف نمی کنند ، اما مهر کار کرده است ؛ سخت هم کار کرده است و بدون سرمشق هم کار کرده است - و این آخری خیلی مهم است - طرح نو درانداختن به بهای انکار سنت . جواب را نگفتم ، اما می دانم و حس می کنم می فهمم مهرداد در این انزوای طراحی به چه می اندیشد . او ذهنش را نه مثل یک آینه - آن طور که رئالیست ها می گویند - و نه مثل منشور - آن طور که سور رئالیست ها می گویند - بلکه مثل یک سیاهچاله - این طور که من می بینم - در مقابل واقعیت گشوده است. بنابراین  واقعیت را بازتاب نمی کند - نه ساده و نه پیچیده - بلکه آن را در سیاهچاله ای می کشاند و نابودش می کند . لابد می پرسید پس این ها که نوشته است چه نسبتی با واقعیت دارد ؟ سوال خامی ست ؛ زیرا انگار باید همه چیز را از نو تعریف کرد و اصلن انگار همه چیز در هر لحظه از نو تعریف می شود و انگار خود تعریف هم در این میانه تعریف نمی شود . تنها آن چه تعریف می شود ، تباهی ست ! این روزها تباهی از درگاه بلند ما نمی گریزد . یا ما از بلندی افتاده ایم یا تباهی قد کشیده است . اما مهرداد سیاهچاله اش خوب کار می کند ؛ همه را به درون می کشد و آینه ها و منشورها را اول از همه ذوب می کند و سیاهی را با رنگ هایی نو دوباره می آفریند . او چیزی می آفریند که اصلن مابه ازای خارجی ندارد !!! و این آفرینش محض است که می تواند اصلن به درد نخورد ( به درد واقعیتی که نیست ؟ ) و یا می تواند خود درد باشد ( در غیاب درد های واقعی ؟) اما هرچه هست ، درمان نیست . پاسخ هم نیست . کلمه است و کلمه و کلمه و کمی نشانه و می شود همین طور نوشت و نوشت بی آن که به متن مراجعه کرد . انگار متن فقط برای طواف است و اندرونش چیزی نیست و اگر هم هست ، خبری باز نخواهد آمد آن را که به درون کشیدند . این خصلت سیاهچاله است . اگر به درون رفتی و ملاقاتی رخ داد ، گزارشی به برون در کار نیست . پس با اجازه ! وارد نمی شوم .
 
مهر
 
هوشمندی تو کیوان عزیز را پیشتر ، در خوابینش برخی از خواندیدنی ها ، به عینه دیده و لذتش را برده ام . اکنون نیز جز آن نمی بینم . الا این که به گمانم کمی شتاب ورزیده ای در این که می گویی این متن ، سیاهچاله ای ست که هیچ بازخوردی به "بیرون" نمی دهد . در سیاهچاله بودنش تردیدی ندارم ( و چه تعبیر تیزهوشانه ای ) ! اما بر این گمانم که متن من بیشتر شبیه یک جور شهر بازی ست در وسط خیابان مرکزی زندگی مان که یکهو می بلعدمان . خب ، معلوم است که ابتدا می ترسیم و گیج می شویم ، ولی اگر بخواهیم ( و مگر با متنی چنین چالش برانگیز می شود سرسری برخورد کرد ؟ ) پیش تر برویم و نیرو خرج کنیم و نگاه بیندازیم و دست بکشیم و ... ، شاید دیگر هرگز نخواهیم برگردیم به همان خیابانی که بهش عادت کرده ایم ...

 ثابتی

واقعیتش این است که من متن تو را با یک پیشینه و دغدغه ی ذهنی خواندم ؛ مثل کسی که فشارش پایین افتاده و همه چیز دنیا را دنبال آب و قند ، شیرین می بیند یا کسی که دل پیچه دارد و خانه را به دنبال یافتن گنج مُسکن ، زیر و رو می کند . این ها را می گویم تا اگر کلامم با نوشته ات بی ربط شد ، ربطش را در نیازم  و یا ذائقه ی امروزم بیابی .
این روز ها من همه اش به "زبان" فکر می کنم . زبان به مثابه ی یک ابزار ارتباط ، لذت ، ... در دست من ، در دست دیگری .  این که چرا زبان تا به این حد قدرت دارد تا به ضد خودش بدل شود ، دوست شود ، دشمن شود ، دوست را دشمن جلوه دهد ، دروغ بگوید ، راست بگوید یا راست  را دروغ کند و بر عکس ، دروغ را قبای راست بپوشاند .  دارم از وابستگی معنای کلمه به دهان گوینده ، به خودم می پیچم . این که یک جمله ی مشخص که اتفاقن  معنی مطلقن عالی دارد ، وقتی از زبان دو گوبنده خارج می شود ، دقیقن به دو معنای متضاد شنیده می شود . این که این روز ها ما گوش مان و هوش مان عادت کرده از رسانه ها هر چه می شنویم ، مثل تصویر افتاده در چشم ، مغز فرمان درک معنی دقیقن عکس کلمه ها را بدهد . این که این روز ها کلمه هم مرهم است و هم زخم ...
در این وانفسا ، من به متن تو ، به عنوان یک نقشه ی راه نگاه می کنم ؛ به باز کردن دریچه ای به هوا . به بازیگوشی که بازی را بر می زند تا از جرزنی حریف چلوگیری کند . با کسی که سرباز ها و قیل و اسب و وزیرش را در خطر فریب می بیند . می خواهد طوری صفحه را بچیند که حریف سرباز های بیشتری را فدا کند و یا اصلن فکر بازی را از سر به در کند .  من هم دارم به زبانی فکر می کنم که کم تر کسی بفهمد ، اما عمیق تر بفهمد ؛ به چاهی در اعماق کویر برای تشنه تر ها ، اما مسافر تر ها ، سر گردان تر ها . این که این روز ها اگر از زبان به شکل همه فهم و رایج استفاده کنی ، به سرعت به دام  سربازان پیاده نظام شطرنج می افتی . در زمانه ای که جنگجویان بر صورت نرم "گفت و گو" شمشیر می کشند و همزمان برای نجات شان از کلمه در مقام خطابه و اعتراف بهره می برند ، تو با در هم ریختن اسباب و لوازم شناخته و رایج و عادت شده ی زبان ،  آن ها را گیج می کنی . به قول ما کامپیوتری ها ، اطلاعات را encryption  می کنی تا خواننده ی هدف ، در پروسه ای معکوس با decryptionکردن آن و لایه لایه کردن فرم ، معنی های  متعدد را از خلال فرم های تو در تو بیابد و به لذتی برسد که این روز ها بردنش به هر شکل ممنوع است ؛ هم از زبان و هم از مدیوم دیگر .
حالا برویم مستقیمن سر متن تو . راستش با نگاه اول ، یاد آفرینندگان اولیه ی زبان افتادم ؛ یاد اولین رابطه ها ، همدیگر را فهمیدن ها ، از نقاشی مار و علامت عصا . پیامبر آمد تا عصا را اژدها کند . عالمان آمدند که عصا را "عین" و "صاد" و "الف" بنویسند تا معجزه ی ارتباط انسان با انسان و انسان با خدا مجسم شود . اما ما باید این روز ها برای نجات کلمه دوباره به علامت ها پناه ببریم و تن کلمه را به دست  روح نشانه بسپریم . باید سکوت کنیم و توی هوا انگشت های مان را علامت هفت کنیم .
تو از sign ها آغاز کرده ای ؛ از علائم بی خطر . انگار اسم رمز بگویی و از دسته ی راهزنان به سلامت رد شوی . علامت گذاشته ای و جملات فونت درشت و سبز از آن چه در ذهن مخاطبان انبوه و متوسط  می گذرد ، خبر می دهد . این دسته از دیدار کنندگان و نه الزامن خوانندگان ، هر علامت را با توجه به بضاعت ذهنی خود تعبیر می کنند ؛ مثل خریداران نقاب بالماسکه که علامت مار ،  با درک آن ها یا مار است یا چوب تاب داده یا تیر چراغ برق یا ...
از گذر اول که رد شویم و چنان چه مستقیم سطر را بگیریم و برویم جلو  ، کمی گیج می شویم . صراط مستقیم زبان به هدف نمی رساندمان . فکر می کنیم یعنی چه ؟ ربطش چیست ؟ از خط دوم تا چندم خسته می شویم .  اگر حوصله اش را داشته باشیم ، به دیدن علامت ها و سطر های فونت درشت سبز و آن هم به طریق خوانش معمول ، از بالا به پایین بسنده می کنیم و اجازه ی عبور می دهیم . این همان کاری ست که از دست فیلتر کنندکان بر می آید . متن ها باید بی خاصیت باشد تا اجازه ی نشر بیابند . آن ها در میدان رزم نرم ، آموزش دیده اند که کلمات را این گونه بازرسی بدنی و ذهنی کنند . متن تو در فرم خواندن عادتی ، از زیر تیغ جلاد به سلامت می گذرد . می ماند خواننده ی منتظر ؛ خواننده ای که می خواهد علامت های مورس را بگیرد و از احوالات فرستنده با خبر شود .
متن تو پیشنهاد نوشتن در چهار جهت و بلکه به جهات بیشتر و شاید هم دایره ای را بالقوه دارد . تو فرم زبان تازه ای را برای آن ها که اهلش هستند ، پیشنهاد کرده ای . باید گشت و چشم چراند تا به مقصود رسید . تو پنجره ی سلول تنگ انفرادی این روزهایی را که زبان را به دام کشیده ، به سمت هواخوری باز کرده ای . این که چه قدر موفق بوده ای ، در این نوشته چندان مهم نیست . این روشی که به کار برده ای ، مهم است ؛ قابل تعمیم است . این کار تو تعلیم روش گلیم بافی ست و نه تقدیم گلیم .
دوست داری کمی از چشم چرانی هایم ، از پرش ها و چست و چابکی های خواندنم روی تپه ماهور ها و سوراخ سمبه هایی که تو برای بازیگوشی های مخاطب ، توی متنت ایجاد کرده ای ، بگویم . از راست به چپ ، چپ به راست ، بالا به پایین ، پایین به بالا ، اریپ ، چند سطر با هم ، چند سطر در میان  ، خلاصه جورواجور خواندن تا رسیدن به معنایی پنهانی از پشت راز . چند تایی بگویم : "ما هر جه را که درون جمله ی معقول نمی گنجید "ادبی" کردیم / ریختیم توی قالب تمثیل و نماد و اسطوره ..." / "همو که تا آمده در بشود خورده به دیوار / همو که توی خوذش لرد بسته تا لو نرود ... / مرزی که جناب قاضی کشیده میان زیر و رو ... / با توام ای پدر ما که در آسمان هایی / و حال ما را درست سر بزنگاه می گیری / کم داری مگر !؟"
این جا را خیلی دوست داشتم آقای مهر ( خیلی عالی دلت برای "راست" تنگ شده ) : "وای که چه اندازه دلم برای برف نخستین لک زده ... / و برای وقتی که می شد نوشت هنوز : "در اولِ هر چیز ترانه ای خفته است !" می دانی آقای مهر ، نوشتن این جمله ها خیلی ساده بود اگر شکلش را به هم نریخته بودی . اگر زیبایی اش برهنه بود و من تقلا نمی کردم تا پیراهنش را از تن در بیاورم ، فی الواقع لذتی برایم نداشت .
"آدم اسباب بازی زبان است ... / بی هیچ ملاحظه ای دست مان می اندازد ..." / " جامعه بسیار است / جامعه حاندار است ... / برخی را سوا کرده ایم / بعضی را به حاشیه رانده ایم / عده ای را سپرده ایم به پلیس ... / جامعه بیمار است / اما نه روی تخت ... / دوپافشاری فاتح مغرور بر جسد مغلوب ... / بین دیکتاتور و شاعر چه گذشته نمی دانم /  اما می دانم ... "   می بینی آقای مهر ، چه طور قادر بوده ای روی این همه حرف گفته و نگفته میان شاعر و حاکم ، مهری بزنی به شکل  چهار گوش بسته و بی فرار زندانی که در نبود کلمه هم این علامت یک دنیا حرف به دنبال بیاورد . این را هم از توی دایره چرخیدن و از اریپ خواندن بگویم : "من / جان و تن با هم / لقمه ی چربی ست ... / من پس می دهد ناجیز / می بلعد چیز ..."
این نوع نوشتن تو ، معلم نقاشی دوران راهنمایی ام را یادم آورد . می گفت صفحه ی سفید رو به روی تان را تا بیست بشمرید و بی آن که قلم بردارید ، روی کاغذ به هر طرف که دل تان خواست ، خط بکشید . کشیدم . مال بعضی ها صفحه ای آرام شد و مال بعضی ها خیلی خط خطی . معلم گفت از حالا تا آخر کلاس در میان خط ها و حفره ها و حاشیه ها بگردید و شکل پبدا کنید و رنگ کنید . در خط خطی هایمن ، دو تا ماهی پیدا شد و یک خانه . امروز هم توی نوشته های تو  ، کلمه ی ماهی پیدا بود . آب که جای خود دارد .
 
مهر
 
سپاس بی کرانم را نثار همه ی دوستانی می کنم که از درگیری با این متن نامتعارف نترسیدند و از خوش آمدن ها و خوش نیامدن هاشان گفتند . به ویژه از دوستانی ممنونم که کوشیدند این درگیری را ژرف تر کنند و متن را از دیدگاهی حرفه ای تر ( که البته لذت و زحمت بیشتری هم دارد ) خوابینش کنند . من خود بیشتر ( در جایگاه یک مخاطب ) با خانم ثابتی هم رای ام که این متن را نیز چون خواندیدنی های دیگر ، نوعی تلاش آفرینشگرانه برای تن زدن از انبوه نویسی رایج در شعر این روزهای ما دیده است و این که به راستی ، مگر می شود من ، شاعر پیشرو ، به همان سیاق و با همان صورتی بنویسم که انبوه شعرنویسانِ هم روزگار !؟ و تازه این ها همه ، نه به "میل" و "خواست" شخصی مولف ( که اصولن یک شخص نیست مولف ) که به خواست زندگی ست ... شعرهای ده پانزده سال پیشم که در آن روزها جز تعدادی انگشت شمار نمی توانست از آن لذتی ببرد ، امروز به راحتی توسط بسیاری خواننده درک و فهم می شود و گاه با مهر فراوان می گویند چه شاهکاری ! و من در عجبم که چه گونه در آن سال ها که این شعرها زاده می شدند ، چشم بینا و دل دانا این همه کم بود !؟ حالا نیز یقین دارم که چندی بعد ، این شعرهای "اجق وجق" هم خودمانی و رفیق خواهند شد ...
 
شبنم شیروانی
 
علی رغم این که این سطرها حرف برای شنیدن و گفتن زیاد دارد ، اما حسی غریب از آن نوع که شاید بشود ترس از بدعت خواندش ، این متن طویل را بر ذائقه ام خوش نمی دارد . شاید یک دلیلش هم مطول بودن این چهارجوابی هاست و حاشیه ها و ضمیمه های آسمان به ریسمان بافش . چند صدایی و آواهایی نه چندان متجانس ، همهمه وار بر ذهن ساده پسند من مخاطب هجوم می آورد و خستگی و ملال آور می نماید . بی پرده بگویمت دوست نداشتم این سبک و سیاق قلم زدنت را . در پرانتز یادآور می شوم خلاقیتی که بالا بگیرد و ترمز نپذیرد ، متنی وهم آلود می سازد ؛ انگار در مه واژها راه می روی و کلمات تو را با سماجتی تعقیب می کند . می ترسی به دام شان بیفتی مبادا که به سبب توان بالای القایی که در خود دارند ، سرکارت بگذارند . آن چه برشمردم ، حسی ست که از خوانش این متن به ذهن من صادر شد . مطمئنن نقدی کارآمد و فنی نیست .
 
حسن سهولی
 
تا متن را دیدم ، فکر کردم پس از سال ها آزمایش ، تلاش و تقلا ، ژن کلمه عوض شده و زیست ژنتیکی تازه و معانی و حجم دیگری پدید آورده است . کلمه دارای بو ، حس ، بعد و صداست . سرگیجه های خوانش هم دلیل حیرت زدگی و عادت زدایی بیش از حد است . در هیچ هنری غیر از هنر کلمه که شاعران حکومت گران آن هستند ، چنین ابعادی پدید نمی آید . در این شعر ، چند ژانر ادبی ، در واقع یک ژانر ادبی پدید آورده اند و من خواننده ، این درخت را پیش چشم دارم که چند میوه ی پیوندی و چند طعمی دارد و برای تشخیصش باید بسیار دقت کنم . بله ، باید دقت کنم که از چند طعم متشکل ، یک طعم را به ذایقه ام عادت دهم . فلاح در پدید آوردن خواندیدنی ها شدیدن طبیعت را وارسی می کند و از آن ها کلمه می سازد و پیوند می زند و موجودی خلق می کند که تازه به بازار آمده است .
این موجود به قول آقای اصلاح پذیر ، شاید منشوری نباشد ، ولی نمی تواند نباشد ، اما منشوری معمولی نیست که در این میدان منشور هم موجود جدیدیدی از منشور است ؛ چون کلمه ها ، کلمه های معمولی نیستند و کارهای شگفتی انجام داده اند و به قول آقای فخرایی از جای رقصیده اند ، پریده اند و با کلمات بیگانه – در معنی عدم همنشینی معمول زبان – نشسته اند . این ناهمنشینی ، خود همنشینی جدیدی ست که بدنه ی کلام را با پیوند سلولی ، شبیه سازی کرده است و حاصلش با شبیه سازی طبیعی فرق می کند ؛ زیرا در شبیه سازی ها ، یک موجود با همان ویژگی خلق می شود ، اما موجود فلاح فرم را شکسته و قالب را خراب کرده تا فرم و قالب جدیدی پدید آورد که همه ی "هست های" یک موجود را دارد ، ولی خودش دیگر هیچ کدام از آن هست ها نیست . برای درک و لذت بری از چنین آفریده ای ، خیلی زمان می خواهد و مخاطب باید دیرتر از روز تولدش متولد شود !
شاعر در هنگام زاییدن  این شعرها ، از تولد اکنون خود بیزار می شود و دوست دارد در سال های بعد و بعدتر متولد شود - خود نوعی فلاح را می گویم - پس فلاح می خواهد پسامدرن به توان دو باشد و این کار خطر دارد ، ولی او این خطر را می کند . حرف های من در پیشانی نوشته ی آقای اصلاح پذیر که با پرسش های فلاح از متن ، کلمه و نشانه ، با علامت سوال شروع شده ، یکی ست ، اما من معتقدم این خطر که خود درد است  ، به درد می خورد !
 
احسان رضوانی
 
صادقانه بگویم که از برخی گزاره ها لذت بردم ، اما در مقیاس کلی اثر نتوانستم کلیت منسجمی بیابم و می دانم پست مدرن چه ریخت و پاش ها و هرج و مرج هایی دارد . بگذاریم  ...در مورد چند صدایی باید بگویم که پایه ی دیالکتیکی دارد . ساده تر این که در یک زمان و مکان چند شخصیت حضور دارند که بر سر یک قتل بحث می کنند . سوآل این است : در این اثر چند شخصیت حضور دارند و بر سر چه چه چیزی بحث می کنند ؟ آیا با خودکار آبی و قرمز نوشتن متن چند صدایی می شود ؟ ببخشید اگر صادقانه زیاد و کم گفتم . 

مهر
از صراحتت نه تنها نمی رنجم که استقبال می کنم .
بحث چند صدایی سویه های گوناگونی دارد . از دید من ، اگر در شعری بتوانیم لحن ها و سامانه های زبانی متعدد ( و گاه متفوت و حتا متضادی ) بیافرینیم که بتوانند با هم به آفریدن متنی بکوشند که موجبیت هایش را از درون فرم بگیرد ، توانسته ایم چندصدایی کار کنیم . در همین شعر چنین امری اتفاق افتاده و به علاوه این که به لحاظ منطر دید نیز ما ما با رویکردهای منطق محور ، منطق گریز ، رمانتیک و غیره مواجهیم که این ها متن را چند سویه و متکثر و چند صدایی کرده ...
مقوله ی انسجام هم البته جای بحث دارد ، ولی در چنین متن هایی دیگر نمی شود آن وحدت ارسطویی را جست و جو کرد . هدف این است که تجربه ی زیسته در شعر نقش داشته باشد . حال اگر با تعاریف و قواعد رایج نخواند ، باکی نیست . اصل برای من این است که شعرم طعم زندگی ام را بدهد .
+ mehrdad fallah ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani