هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

ایستگاه : زنگ و درنگ !

 

 زوزه ، اثر سترگ شاعر آمریکایی آلن گینزبرگ، به ترجمه ی مهرداد فلاح و فرید قدمی ، سرانجام توسط نشر آفرینش منتشر شد و دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های انقلاب و کریم خان تهیه کنند !

 

سایت مهرداد فلاح - این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند!

فرید قدمی و "مایا"

در تاریخچه ی کوتاه داستان نویسی مدرن ایران ، ظهور بهرام صادقی و به ویژه داستان های کوتاهش در کتاب "سنگر و قمقمه های خالی" ، از دید من و بسیاری دیگر ، اتفاق فوق العاده ای به شمار می رود . رئالیسم خاص او و شهری نویسی اش و از این ها مهم تر طنز درخشانش ، خلاف جریان فراگیر در داستان نویسی ایران که مولفه های اصلی اش ذهن گرایی  و تمثلی نویسی ست ، چشم اندازی تازه و از دید من بس فراخ پیش روی داستان نویسان ایرانی گذاشت که نمی دانم به چه علت آن جور که باید و شاید پی گرفته نشد ...

اما دو سه روز پیش که فرید قدمی ، رمان تازه چاپ شده اش "مایا یا قصه ی آپارتمانی در کریم خان" را برایم آورد  و من خواندمش ، احساس کردم بهرام صادقی یک بار دیگر قلم به دست گرفته ؛ اما جوان تر و امروزی تر ! فرید قدمی با نوعی طنز سیاه و در عین حال شادی آور و بازی گونه ، توانسته در رمانی جمع و جور و بدون دراز نویسی های رایج ، چنان از ذهن و زندگی طبقه ی متوسط شهری ایران پرده برداری کند که آدم  حیران می ماند ... به نظرم باید این اثر را اتفاق فوق العاده ای در رمان نویسی ایرانی دانست . جالب است که دیشب فیلم "در باره ی الی" اصغر فرهادی را دیدم و به نظرم رسید بین این دو ، بدون هیچ شباهت آشکار ، نوعی همخونی هنری به چشم می خورد . پس می شود هنوز در این مملکت گل و بلبل ، رمان نوشت و فیلم ساخت و شعر گفت ! 

سوسک و پیامبر و شعر ... هوشنگ ملکی

بهانه می تواند نامش سرطان باشد !

می گویند شهرام شیدایی مرده . عجبا ! 

یعنی دیگر نمی شود ناگهان توی خیابان کریم خان زند بهش برخورد و دستی داد و چند قدمی از شعر حرف زد ...؟ شاید حالا یک جایی همین گوشه کنار قایم شده است و دارد به ریش من و تو می خندد .

کوچه ی بیست و یکم ابوالفضل حسنی 

امین رحمی زاد

ریل - قطار - کم کم کم  -  دررررررررراز ... ساختار کار بسیار جا افتاده است. من  - شما - دررررررراز ... به خاطر رنگ و شکل نوشتار مشابه هم و متفاوت با بقیه اثر ، کار کرد ساختاری و مضمونی خود را دارد و من آن را به عنوان پوسته ی اثر فرض می کنم . خط های سیاه درشت که گوشت ی شعر و بخش اصلی شعر است . شعر دارای فرمی شکیل و عالی ست .
چرای مرا به عزا بدل کرده اید و
پاره های تنم را به غذا
می دوم بی سر   به کجا !؟
این سه سطر به عنوان پشت پرده ی شعر ، توضیحاتی به مخاطب می دهد که گر چه خارج از ساختار نیست ، به لحاظ مضمون ، من آن را اضافه دیدم .

لادن جمالی

 

این خواندیدنی یه کم تخس تر از قبلی هاست ، نه ؟ نمی دانم چرا خواندیدنی هر بار به شکل یک شخصیت روی ذهن من می خوابد . این بار یک پسرک شانزده هفده ساله است ؛ از آن ها که روی دیوار یواشکی دل می کشند ، با دوستان شان می روند سفر ، اما ته دل شان جور جسوری عاشقند . کمی هم عصبانی ، شاید پرخاشگرند الکی ! اصلن زیبایی خواندیدنی به همین است ، نه ؟ این که ذهن را از شعر می کشد به تصویر نه یک تصویر ثابت ؛ تصویری که با متن شعر می رقصد . این شعر بدجوری شخصیت دارد : می دوم بی سر به کجا --------------- تا شما شده ام !

 

حمید تقی آبادی

 

به یکی از دوستان نوشتم : خواندیدنی‌های مهرداد فلاح که در تلاش برای تعریف کردن حوزه ی تازه ای از شعر در ابعادی از کلمه و رنگ و گرافیک به وجود آمده ، بیانگر روشنی از بحران در اولویت‌های ادبی است . این که استفاده از روایت تا به این حد در شعر ما زیاد شده ، این که شعر - داستان‌های ما به عنوان فرمی تازه خود را به ما معرفی می‌کنند ، این که غزل ِ فرم و روایی در غزل پست‌مدرن قد می‌کشند ، همه و همه موید وجود بحران در حوزه ی ادبیات ماست . شعر به روایت توجه زیادی کرده ، می‌خواهد دوباره جایگاه خود را به دست آورد . از آن طرف با رواج و فراگیری اینترنت و استفاده شاعران از فضای مولتی مدیایی ، ما حالا با بحرانی جدی تر رو به رو هستیم . رنگ ،گرافیک و تصویر در کنار سایر عناصر شعر و داستان ، وارد حوزه ی ادبی ما شده اند . باید فکری به حال این مهمان‌های جدید بکنیم .
دارم به یک حوزه ی جدید فکر می کنم ؛ حوزه ای که موید نوعی جابه جایی در اولویت‌های ادبی ست و نیاز به یک بازخوانی مجدد دارد . نقش خواندیدنی ها در این افق جدید مهم است ( چنان که قبلن هم نوشته بودم ) ؛ به دلیل امکانی که برای مخاطب فراهم می شود . در خواندیدنی ها ما با یک چرخش معنادار در تعریف مولف و مخاطب مواجه هستیم . تئوری قدیمی ظهور مخاطب - مولف ، به گمان من اگر در دوره ی خود خیلی نمود روشنی در آثار ادبی نداشت ، اکنون در خوانش خواندیدنی ها به منصه ظهور رسیده . من خواندنی ام را می بینم ؛ چون دیدنی ام را خوانده‌ام ! 

احمد رضا قایخلو

 

تکرار "ر" در "دراز" چشمگیر است و در سطح کار ، تبدیل به ریل شده . دراز با آن دراز شده ، دراز به دراز افتاده ، اما چیز دیگری هم هست ؛ هم دیگری ست هم من؛ تکه پاره از "من" و "شما" که قد می کشند و اندازه ی یکدیگر می شوند؛ موازی ! ما به هم نمی رسیم ! "جعفری" در معنی کلمه ی اهورا ، "ر" را به معنی آن چه تکرار می شود ، می گیرد . به گمان او ، معنی اهورا می شود آن چه در همه جا تکرار می شود . ما به هم نمی رسیم و این می شود حرفی که باید روی آن سر خورد و رفت تا ته این نکبتی که وسط ترس نشسته و به آن می گویند زندگی . این ریل روی آدم راه نمی رود ؛ سر می خورد ، با هر قدم آهنینش . بار امانت را زمین بگذارم ؟ کارم را با "شما" تمام کنم ؟

ریز ها را با هم می خوانیم و بزرگ تر ها را با هم و آن دو گت و گنده ، "من" و"شما" را جدا . بعد همه را با هم می خوانیم . تصویر فقط آن چیزی نیست که بصری ست ؛ هجوم آن چیزی ست که در پهلوی نادیده ی ما هم هست . اگر شعر باز سازی می شود در ذهن خواننده با تکه پاره شدن های مساوی روزهاست و مرده خواری در عزا . تکه پاره هایی که در سرزمینم هیچ به درد نخوردند جز این که ببرندم ته این نکبتی . اما شادکامی و زیبایی و سرخوشی دوست داشتنی هم هست  که چشم در سبز شدنش بی قراری می کند . جایی که "خنده به خنده" می بینی ، تمسخر نیست ؛ پرسشی خندان است .

فتح الله زنگویی

نوع چینش کلمات و سایه روشن ها ، در واقع کلید این نوشته است ؛ کلیدی که هیچ دری را باز نمی کند . "من" ی که  علی رغم حجمش ، هم چنان در پس زمینه ی واقعیت مات و گریزان مانده است ، در ابتدای تصویر می نشیند و سایه اش هم چنان بر وجود شاعر سنگینی می کند . دراز که "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" تصویر شده ، دردی ست کشنده و فشاری ممتد و ریل گونه بر وجود شاعر که به جای رفتن ، احساس می کند دارد کش می آید زیر فشار این ریل و وجودش از هم می گسلد ‌؛ انگار این تن است که دارد کار پا را می کند برای رسیدن به "شما" که باز هم علی رغم حجم انبوهش ، محو مانده گوشه ی تصویر و هیچ نیست که چه بشود ؟ که "به خنده نگویید هی چه دونده ی بی پایی ست / راننده ی درجایی ست!" شعر دوم نیز دارای همان مضمون است با بیانی عامیانه تر ؛ تصاویری که هر کدام پیش زمینه و پس زمینه ی دیگری ست . حالا می شود سه کلمه ی "من" و "دراز" و "شما" را برداشت و شعر را این گونه خواند :

 "از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام
و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم
تا شده ام!"

 ریلی که در واقع چیزی به جز زمان نیست و سرعتش هم سرعت برق نیست ، بلکه آهسته آهسته و کشنده است . درست شده بودم عین یک نقطه ی ممتد و طولانی که هی برجسته تر می شد و کشیده می شد روی خودش... ! 

امیر نعمتی

 شعر به جای مطول گویی ، به "درررررررررررررررررررررررررررررررررراز" افتاده تا ترسیمی دقیق و ملس از مضمون ارایه دهد ؛ ملس به لحاظ پارادوکسی تعلیق گونه که در طول و عرض شعر خودنمایی و به مدرن شدن شعر کمک می کند در پیوندهای سایه گونه اش ... این خواندیدنی لذت چند بار خواندن و دیدن داشت که وظیفه ی دیدن مسلمن سنگین تر می نمود ...

سپهر

ریلی که روی آدم راه می رود مدام ( دم و باز دمی ست این زنگ و درنگ در متافیزیک ذهن پیکاسوی شعر و ناخودآگاه بیدار مخاطب ) ، قرن ها راه را به سرعت نور می تواند پیموده باشد ... عناصر اربعه را سطرها به بازی گرفته اند . انگار که نه ، قطعن ریل ، هوای منتشر ناپیداست در پیرامون فلاح یا هر آدمی و مدام روی آدم ، توی آدم راه می رود ؛ از حوا تا هوا تا امروز و الان و اگر ریل بایستد ، ریل دیگری به راه می افتد . ریل ِ خاک آدمی مدام در سطرها زنگ می زند . تناسخی ست ذهن سپهر را با این سطرها و پیوند و گسستی دیگرش . جنون راوی به پیش می راند خنده ای از بهت و درماندگی راه را و قطار هنوز در ذهنم سوت می کشد زیبای شعر !

مینو نصرت

من از این شعر ( یا هرچه  دوست دارید خطابش کنید )  لذت بی حدی می برم و میان ریل هایش گیر می کنم و میل بستن صفحه ام نیست ؛ مگر خودم را بیرون بیاورم از لای خطوط همواره موازی اش . از این دو قطار  ، دو ریل ، دو چراگاه ، دو واحد انسان ، دو هستی و هزاران دو تای دیگر ، مثل عدد ماهیان ماه من  که عکس هم کورس گذاشته اند و هر از گاهی ،  تنها هر از گاهی ، چنان موازی هم می مانند و زل می زنند در چشمان تیله ای هم که جهان شکاف بر می دارد و هستی و نیستی یک پیکر می شوند و آن پیکر ، مرا در خود می بلعد و من و هستی و نیستی ، هر سه یگانه می شویم . از این دو خط  که یکی  کودکی دوساله است و آن دیگری پیری کهنسال و هر کدام جمله ای واحد را به دو زبان در گوش جان مان نجوا می کنند ، لذت می برم ؛ لذتی گزنده و درد آلود که با دو پیاله ی لبالب ، یکی شور و دیگری شیرین ، زندگی تعارف می کند و عشق تعارف می کند و دوستی تعارف می کند و صلح تعارف می کند . چراگاهی سرریز از زندگی ؛ بدون هیچ پرسش و پاسخی .

مهر : به چوپان

من نمی دانم چرا غیر از تو ، تا حالا کم تر کسی به این متن های مخفی ( همان "تیزر" از نگاه من ) در خواندیدنی اشاره کرده ؟ همان گونه که گفتی ، این متن ها به نوعی به اصل خواندیدنی مرتبطند و در خوابینش کار سودمند می توانند باشند .

چوپان

خوانش های متفاوتی روی این کار صورت گرفته . یکی از مزایای خواندیدنی ، فراهم کردن بستری ست برای بحث . در واقع ، همین که توانایی این را دارد که از رهگذر ترکیب متن و تصویر ، جوی تاویل پذیر خلق کند ، نشان دهنده ی پتانسیل مستتر در کار است . علاوه بر موارد مورد بحث که به شکل عمده به کارکرد گرافیک و نوع چینش دو شعر در هم می پردازد ، دو موضوع جالب دیگر هم به چشم من آمد .

 اولی، با حرکت موشواره (موس!) روی شعر ، شعر دیگری هم روی صحفه نقش می بندد : "این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند !" خوانش این شعر ، در فهم و تفسیر کار می تواند کمک کند . در واقع ، به نظر من این شعر مخفی شده در حرکت موس ، یک شکل dynamic دارد که به نوعی مقدمه ای بر آن دو شعر static قلمداد می شود .
مورد دوم ، برداشت موسیقایی از "کم کم کم" است . من خلاف بعضی از دوستان ، این بخش از متن را به صدای قطار- این جا راوی یا همان "من" بزرگ شده در نقش قطار- تشبیه می کنم . اگر این واژه را تکرار کنیم ، صدای قطار از سقف دهان به گوش می رسد .
در مجموع ، متن در این کار اولویت دارد و گرافیک به عنوان محملی برای شعر عمل کرده که البته در مقام یک نقش تکمیلی ، توانسته جنبه هایی تازه به شعر اضافه کند که بدون آن ممکن نبود .

حسن سهولی

انگار روی شیشه نوشته شده - این خود حدیثی دارد تا از ابتدا انتها را بگوید - و از پشت آن مسایل زیادی می توان دید و به گونه ای با ابعادی خاص ، چند بعدی و سایه دار ، بر جایگاه چند گونه ی واحد نشسته است . دو واژه ی "من" و "شما" در رنگ ِ کم رنگی که به خود گرفته اند ، با دیگر واژه ها متفاوتند و در تعیین نوع متن و موضوع آن نیز نسبت به سایر واژه ها تفاوت ایجاد کرده اند . مرجع این دو واژه در همنشینی با متن غایب اند و همین دو واژه محور اصلی متن هستند و پرسش ها و پرش های  عجیب متن را رقم می زنند و حتا راوی های دگرگونه ی این متن – هرچند به ظاهر کوتاه - نیز در پس و پشت همه ی تفاوت هایی که در متن ایجاد می کنند ، بر همین محور"من" و "شما" استوارند . دو گزاره ی پایانی متن ، با توجه به این که هرکدام به یکی ازدو واژه  ی محوری متن "من" و "شما" بر می گردند و هر کدام در متن ، نماینده ی دو ایده ی درحال ستیزند ، ولی با هم یگانه ی بیگانه شده اند و هر دو در موضع خود پاردوکس یگانه ای ایجاد کرده اند . با کمی تامل دوباره برگزاره ها ، این مفهوم ِ به زور و به دور را از نزدیک درک می کنیم :
"چه دونده ی بی پایی ست!
راننده ی درجایی ست!"

شبنم شیروانی


"من " و "شما" علی رغم کم رنگ جلوه دادنش در این خواندیدنی  ، خیلی هم برچسته می نماید . به نظرم یک جور عرض اندام و رجزخوانی در میدان رزم است . کشدار شدن "دررررررراز" چندان تازه نیست ، اما تکرار "ر" تداعی کنند ه ی  واگن های قطار یا خطوط ریل است . اولتیماتوم های خشم آگین هم تکلیف شان مشخص است ؛ ملبس به رنگ قرمز . دو سطر اول چنان دلچسب بود که مرا سر ذوق آورد که زبان درازی کنم بر این خواندیدنی ات . از خنده منع کردی ام ؛ حریص گشته ، به خنده خواندیدم ! همراهی "عزا " با " عذا " مرده خوری را به یادم آورد . شاعر که شدی ، باید بمیری تا زنده یاد شوی ؛ وگرنه ریل های زیادی ست که از روی صاحبان تفکر نو پرداز مدام رد می شود . این فریــــــــــــــاد کشـــــــــــداررررررررررر تو هم از این دست اتفاق هاست!

کیوان اصلاح پذیر

هوای تازه : 
مهرداد پنجره را باز کرده و شهر را روی  "بوم - کاغذ ِ گرافیک – شعر - خانه" اش پاشیده است . این خواندیدنی از نظر ساختار ، ادامه ی کار قبلی ست . همان طور که در خواندیدنی قبلی شاهد بودیم ، رابطه ی دیوار و متن یک رابطه ی در هم تنیده بود و همان گونه که دیوار متن را پر و بال می داد ، متن هم دیوار را معنا می کرد . در این جا نیز با یک گرافیک به ظاهر نحیف و مقادیر زیادی متن رو به رو هستیم . اما همین گرافیک نحیف ، ساختاری می سازد که از نظر شکل ( ریل ) با ساختار قدرت هم ترازی و سپس آن را نفی می کند ؛ غلبه ی نرم افزاری گوشت بر سخت افزاری آهن ! همان طور که "عه تا" گفته است " دراز" به تراورس های قطار تغییر شکل می دهد و بر عکس . اما کلید اصلی این خواندیدنی ، گرافیک " دراز " نیست . کلید این رند بازار ، در خوانش دو شکل از شعر است که هر کدام برای دیگری ، کار گرافیک را انجام می دهند و در عین  حال معنای خود را دارند . این پیشرفتی تکان دهنده در تکامل خواندیدنی ست .

کارکرد گرافیکی کلام :
تاکنون با ترکیب گرافیک – کلام رو به رو بودیم که هر یک با ویژگی ژنتیک خود ( گرافیک = دیدنی ) و ( شعر = خواندیدنی ) تابلو را می ساختند ، اما اینک با دو شعر رو به رو هستیم که هریک به نوبت ، نقش گرافیک را برای دیگری بازی می کنند . این ابتکار از طریق ایجاد زمینه و پس زمینه یا لایه بندی شعر ها رخ داده است ؛ یکی در سطح و رندانه ، دیگری در عمق و فاش . در این خواندیدنی ، با دو شعر رو به رو هستیم که یکی زمینه و دیگری پس زمینه است . تفاوت های این دو شعر تامل برانگیز است : 
  - سبک شعر زمینه ، با شعر پس زمینه از نظر قافیه و آهنگ ، متفاوت است .

-  شعر پس زمینه ، بسیار رئال و معمولی و به زبان محاوره نزدیک تر است.
- شعر زمینه برای خوانده شدن ، نیاز به خواننده ی آشنا به زبان شعرهای مدرن و پست مدرن دارد .
- شعر پس زمینه ،  خلاف ظاهر خفی اش ، بسیار روشن و بی ابهام است .
- شعر زمینه ، قابل تاویل و دارای ابهام شعری است .

- شعر پس زمینه ، با رنگ قرمز خود ، مقدمه ای ست تا  شعر زمینه ، سیاه و عزادار شود . 

کلام  رندانه بر زبان  و زبان حقیقت در سر :
گرافیک خالص در این خواندیدنی اما بسیار تقلیل یافته است تا  تمرکزی باشد روی "دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" که هم کار ریل را می کند و هم آن "من" شعر پس زمینه است که دراز به دراز افتاده در عزا و خط اتصالی بین من و شما شده است . اما این ریلی که روی من و شما راه می رود ، آن "دراز به دراز افتاده ای" نیست که من را تا شما کش داده و به هم متصل کرده است . این یک ریل روی ریل است . ریل اول ، قدرت است که استحکامش را از دوش های رج به رج آدمیان می گیرد و ریل دوم ، از اندام همان دراز به دراز ِ گرافیک شده ،  برآمده است . ریل دوم ، روی ریل اول ساخته شده و در حقیقت آن را از کار انداخته است . ریل دوم ، انسانی و عامل اتصال آدمیان از طریقی انسانی ست و ریل اول ، سخت افزاری آهنین که قدرتش بر دوش نحیف آدمیان استوار است . در این جا نقش ریلی- انسانی گرافیک و واژه ی "دراز" به خوبی و زیبایی و قدرت به نمایش در می آید . 
 

مهر : به دشتی زاده

رسم این بوده که پای هر خواندیدنی ، نظر هایی از دوستان را بگذارم که بیشتر با کار عجین بوده باشد و حاوی خوابینشی دقیق تر و فنی تر و خلاق تر . به این روال تاکنون پای بند بوده ام ؛ مگر در مواردی اندک و خاص که ضرورتی این تغییر روال را تایید می کرده . این نوشته ی تو نیز به گمانم از جمله ی این موارد اندک و خاص باشد . این که با دیدن خواندیدنی ، این گونه بر انگیخته شدی و راه به تجربه هایی بردی که زمانی درگیرش بودی ، خود گویای تاثیر مثبتی ست که در تو گذاشته . من هماره تاکید کرده ام که خواندیدنی مخاطبش را خلاق تر می کند . ربط این نوع کار به هنر تلفیقی و بدویت نهفته در آن که آن را به کارهای انسان غار نشین شبیه می نماید ، نکته ی بس مهمی از ماهیت خواندیدنی را آشکار می کند که من همیشه بر آن تاکید داشته ام . به این معنا که این جا به علت به کار گیری چشم و گوش و زبان به صورت هم زمان ، عنصر "بی واسطگی" بیشتر در شعر کار می کند و این چیزی ست که ما در دهه ی ٧٠ هم روی آن تاکید کرده ایم . 

جهانگیر دشتی زاده

من گرچه شما را تا اندازه ای از طریق دیگر دوستان ( از جمله آقای ملکی ) شناخته بودم ، باز هم خوشحالم که شرایطی هموار شد تا بی واسطه این دوستی ادامه پیدا کند . در باره ی آن چه معیار اندیشه ی شما در زمینه ی شعر شده ، شاید هنوز نتوانم قضاوت محکمی بکنم ، اما در هنر مدرن امروز آن چه انجام می پذیرد ، شاید تلفیقی از گذشته ها باشد . یادم می آید همیشه به سبب این که احساسم را جدی تر و قوی تر بر تارک اندیشه بنشانم و به نوعی تیغم را دو چندان آبدیده کنم ، شعر و دلنوشته و هر چه را به خط معمول قبلن نگاشته بودم ، در هم می آمخیتم تا معجونی پیچیده تر سازم و به همین منظور ، گاهی شعر را به خط نسخ و نستعلیق و گاهی شکسته در شکل ها و رنگ های متفاوت می آمیختم و شکل و تصویر و شمایلی که گاهی خوانده نمی شد ، نقاشی می کردم . به قول شمس "آن خطاط  سه خط نبشتی"  ... "یک خط که نه خود نه دیگری بخواندی" ! بله ، بیشتر خط سوم شمس در کارهای من نبشته می شد ؟! و چون ایامی بر آن می گذشت ، خود نیز در می ماندم که چه نوشته ام و آیا من نوشته ام و از خواندنش بسیار می شد که در می ماندم ... ولی آن چه مهم است ، احساس و تفکرات متفاوتی بود که در من ایجاد می شد و مرا همین لذت بسنده می کرد . گاهی هم دوستان مرا به باد شماتت می گرفتند که (جهان ) این دیگر چه صیغه ای ست !؟ یا نقاشی بکش یا ینویس ! این چه شتر مرغی ست که نه بار می برد و نه تخم می نهد ؟! و مرا هیچ حیلتی نبود که آنان را متقاعد کنم . شور و شعف کار مرا کفایت می کرد که سکوت پیشه کنم ( که آن چه من در خشت خام بینم ، دوستان در آینه نبینند ؟! ) چون آن ها نمی توانستند احساس درون مرا دریابند . باری ، این سیر دانش هنر ، بر هیچ اندیشه ای پوشیده نیست که اجداد غار نشین ما نیز به همین گونه آغازگران این هنر مدرن بودند که آثار به جا مانده شان بر دیواره ی غار ها بی شباهت به این حدیث نیست . گاهی خطوط آمیخته به اشکال و به رنگ های متفاوتی بوده و بسیار دیده شده که هر نوشته ای رنگ و طعم و احساس دگرگونه داشته و بعضی از کلمات به نوعی وحشت و هراس و برخی اندیشه سحر و جادو و گه گاه رنگ مرگ یا زندگی به خود گرفته اند تا جایی که این نبشته ی مرموز که از جهت های مختلفی نگاشته و یا در هم آمیخته می شد ، سکوت غریبی بود که گوش هر انسانی به دیدن آن ها کر می شد و چشم هر مخاطبی به بهت و هراس می نشست و جالب این که اندازه ( به قول امروزی ها فونت ) نوشته و خطوط یا اشکال ، هر یک رسالتی را در خود متراکم کرده بود . بسا جایی که نبشته های بزرگ از اهمیت صد چندان برخوردار بودند و در سرزمینی دیگر بلعکس و باز در بلاد و دیار دیگر خطوط درهم گره خورده ، این رسالت را به انجام می رساندند . این تنوع و نوع آوری هیچ محدودیتی نداشت و زیباتر این که هر بیننده ی غار نشینی ، به وسعت دید و احساس خود ، برداشت متفاوتی از آن داشت و بسیار بوده کتیبه هایی که مورد تقدس و احترام آدمیان بوده و چون خدای خود پنداشته اند و جایی نشان مهر و عشق و دوستی و گه نشان عناد و جنگ و دشمنی ، گاه نشان دعا و شفای بیمار و گاه نشان برجستگی ایل و تباری و هزاران تفکر و تامل و احساس دیگری ... تردیدی نیست که این هنرمندان بدوی ، برای بیان عشق و شعر و سرور و سرود و ترانه ، همه ی آمال و آرزو های خود را به شیوهای گوناگون به تصویر می نگاشتند ( گفتم می نگاشتند . به عمد گفتم که گفته باشم شعر شان را نقاشی می کردند و یا نقاشی شان را می سرودند ) . این هنر در گذر زمان شکل عوض می کرد و در هر فرهنگی رنگ تازه ای به خود می گرفت ... خود بهتر می دانی که این رشته سر دراز دارد !

تراما

جنس کارهای تان متفاوت تر از متفاوت است . ایجاز به کار رفته و جمع کردن گستره ی مفهومی ، در این چند خط ، کار را فوق العاده کرده است و دید این شعر هم که طبیعت بیجان را به درون آدم می کشد .

عه تا

تبریک بابت تولد یک خواندیدنی پویا و رشید ؛ به منوال فلسفه ای که موجد پیدایی آن شد . گرافیک و کلمه ، محلول در هم ، اثری با بار بیشینه ی اجتماعی تولید کرده اند که اگر چه برتری و غلبه ی سهم کلام در تبیین مفهوم آشکار تر است ، به عنوان اثری غیر قابل تجزیه ، محبوب مخاطب هنر بالنده و خلاق است . شاید این تاکید مولف بر غنای وجه کلامی شعر ، پاسخی به نق نق های بهانه گیرانی باشد که حال و روز این اواخر مهر را از لحاظ تولید شعر ، عقیم و کم کار می نمایانند .
ایستگاه : زنگ و درنگ !
دو گونه ی اصلی از درد دل و خود کاوی ، در این اثر موجود است که امتداد و راستای هم جهت ، اما تن و فرکانس متفاوت دارند . با این که منبع و منشا هر دو صدا واحد است ، با این که در یک سوی معلوم امتداد دارند و با این که کنش بالفعل وارده بر هر دو یکی ست ، اما یکی با موج کوتاه و طنین بلند ، واگویه ی واکنش و تمی از اعتراض دارد که جسورانه با قصد ارسال به هر مخاطب دوست و دشمن ، از مزیت هنری گرافیک برای حصول بیشینه ی تاثیرگذاری استفاده کرده است
و یکی با نجوایی آرام ، برون ریز ِ درد خود را در گوش خود عقده گشایی و زمزمه می کند .  در این میان ، امکان قرائت های متکثر فرعی دیگری نیز دیده می شود که همه در همین جهت و هر کدام موید دیگری ست . در واقع به مصداق "درد" را از هر طرف بخوانی ، درد است ، همه ی صداهای این اثر پلی فونیک ، فقط در تن و موزیک متفاوتند ؛ وگرنه همه به یک تصویر صدا می دهند . صدای بلند یا قرائت اصلی که می توان کلان روایتش نامید ، با "من" آغاز می شود ؛ منی که می تواند هر کدام از ما باشد . منی که مرکز بحران و محور روایت دادخواهی و عصیان است . منی که در مقابل "شما" علم شده است ؛ همان شمایی که جبهه ی دشمن متخاصم ِ ضد اجتماعی ِ حاکم است . این من در شرح مظالم و بیدادی که بر او می رود ، از گرافیک چونان محرکی کمک گرفته تا عمق ماوقع و موضع سرسخت و ایستاده ی خود را بنمایاند . وقتی "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" را چنان می کشد تا به "شما" برسد ، "تراورس" های ریل قطار را به رئال ترین شکل ممکن نمایش می دهد ؛ چنان که گرافیک خاکستری روشن ، شامل "من ، ریل ، دراز ، شما" به تنهایی یک شعر بی زبان می شود . چرا که به جای فرم نوشتاری "دراز" ، می توان شکل ترسیمی "ریل" را دید یا به عبارت دیگر ، می توان دراز را خواند و ریل را دید . اکنون "من" ی که تعریف شد ، در سطر اول خواندیدنی "آدم" می شود تکثیر شده و به جای چارتراش ها یا تراورس ها ، در باند ریل دراز شده است .  دیگر" من" ها  "آدم" هایی هستند که شما ریل شان کرده اید !
"سرعتش هم بیشتر از کم کم کم" . این سرعت مربوط به قطار نیست . به شمای خنده زن و ریشخندچی ( شما به عنوان طرف خطاب درونی اثر یا همان جبهه ی متخاصم حاکم ضد اجتماعی ) هم  ربط ندارد . این سرعت مربوط به روند رشد کمی و کیفی "من" هایی ست که ریل قطار می شوند ؛ همان عده ای که خلاف پیش بینی نه فقط کم نشدند ، بلکه کم کم به جمعیت شان افزوده شد و می شود ( امکان خوابینش متنوع و متعدد در جاهایی از خواندیدنی که ظاهری مبهم دارند ، بیشتر است ؛ مثلن همین جا که "کم" سه بار تکرار شده است ، می تواند منشا تخیل و تاویل بیشتری باشد) "که خنده به خنده نگویید هی..." این سطر حاوی صفتی ست که لحن "شما" را در حین طعنه و تسخر تعریف می کند ؛ همان "تکه پاره" های تحقیر آمیز که هر از گاه از دهان "شمای کذایی" در رسانه ی ملی (!!) نثارمان می شود و با مقصود موذیانه ی معلوم ، تحریک به واکنش می کند.
مضمون سطور با رنگ قرمز پریده ، صدای ثانوی و نجوای درگوشی ست که در راستای مفهوم اصلی ، اما با حوزه ی اثر محدود ، در گفت و گو با خویش و محارم نزدیک به زبان می آید. در محتوای این تکه از خواندیدنی ، غیر از هنرنمایی مولف  در کلیت اثر و تلفیق هوشمندانه ی دو صدا ، دو نکته ی ظریف پرداخته شده که شایان واکاوی است : 1- طرف صحبت این بخش قرمز ( علی رغم این که به آهستگی زمزمه و درد دل گونه نجوا می شود ) فقط "شما" نیست ، بلکه سطر آخر متوجه ی خود ( متکلم ) و همرازان و محارم است و در عین نوعی استیصال و عجز ، از خود می پرسد بی رهبر کارم به کجا می کشد ؟
2- "چرا" در ابتدای صدای قرمز ، با جناسی شاعرانه ، به دو گونه ی مختلف نوشتاری ( فقط از نظر اعراب گذاری ) و معنوی دلالت دارد ؛ یکی به چرا (با کسر اول) به عنوان ادات استفهام و به معنی شروع به پرسش به منظور یافتن پاسخ فعل و دومی به چرا ( با فتح اول) ، به عنوان چریدن و خوردن که تشبیهی ذلت بار بین زندگی خود و حیوانات بی شعور چرنده ی تحت بیداد همان "شمای" حاکم است . در خوابینش اول ، چرا ( به عنوان وجه استفهام ) ، با کشتار و مرگ جواب می گیرد و در خوابینش دوم ، چرا چون خوراکی که به خون جگر آغشته وعزا دارانه میل شود . "پاره های تنم را به غذا..." این غذا خوراک تبلیغاتی "شما"ست که از عزیزان من فراهم کرده اند و لابد مخاطب می داند کی و کجا ! و  سطر آخر : "می دوم بی سر به کجا!؟" همان جایی ست که طرف خطاب "من" ، از "شما" به "من" بر می گردد و صدای مذکور این بار از خود می پرسد .

حبیب شوکتی نیا

با این شعر شما و بحث های مربوط به آن ، یاد نظر برخی عروضیان قدیم می افتم که از حس دیداری مدد می گرفتند تا اصول قافیه را گوشزد کنند و اعتقادی به قوافی ی شنیداری نداشتند ؛ یعنی "راضی" را با "بازی" مثلن هم قافیه نمی دانستند . حالا مهرداد فلاح را داریم با نظریات همیشه جوانش که دست کرده تو یخه ی ادامه دهندگان همان نظریه پردازان که شکل مدرن به خود شان می گیرند ، اما ذهن شان تو حال و هوای شمس قیس رازی نفس می کشد !
شعر "ایستگاه ؛ زنگ و درنگ" یک تابلو - شعر است ؛ یعنی با دیدنش می توان به عمقش پی برد . نمی شود فقط شنیدش . حس دیداری و شنیداری به یک اندازه توش جریان دارد . اما تکلیف خواننده ای که چشم سر ندارد و دیده ی عافیت بینش قوی ست ، با این شعر چیست ؟ بماند که در سال های قبل هم کسانی مثل تندرکیا دست به این خلاقیت ها زدند . من به شخصه اما با این بدعت ها مشکلی ندارم و اغلب هم می پسندم شان ، ولی هنوز تو جواب آن پرسش هاج و واجم .

سعید نصار یوسفی (ترتیزک )

همیشه به گونه های تازه اندیشیده ام و به تواتر از آن در برساختن سروده ها مدد جسته ام و هم از آن رو به خلاقیت ها عنایت ویژه ای  داشته و دارم ؛ چنان که همین گونه ی پیش رو را که در واقع وامدار هیچ نحله ای نیست و از سایر گونه های شعری نیز آشنایی زدایی می کند ، پسندیده ام . چرا که در وانفسای همانند نویسی ، کلاف کانکریت و توگراف را پیچانده است و در استراتژی خود ویژه اش ، با تلفیق گزاره ها و عناصر موجود در حرکتی هدفمند ، در توازی تصاویر و اشکال و ایماژهای تازه و نیز از طریق دیداری ساختن شعر ، به حجم بخشی و افزودن بار و بسامد سروده ها نیز اهتمام  ورزیده که به باور این قلم ، بسیار موفق بوده است ...

آیدین ضیایی

این فرآورده ای تکنیکی ست از باز تولیدی هنری یا بهتر بود این طور می گفتم که  بدیهی ترین صورت تلفیق و ترکیب هنری را در این سری آثار می توان باز جست . همان طرح و مکتوبی که در معیت هم و در هیات انتقال مفهوم ، نوعی هاله ی متعلق به تعلیق را متصور می شوند ؛ ابژه ای که با چشم غیر مسلح به سوژه در نخستین نگاه ، نمودار تکوین نخستین ادراک می شود و در تداوم آن ، عرصه ی شهود و نظر و در هم تنیدگی و ادغام معانی شعری را دریافت پذیر و پیمودنی می سازد.

مصطفا فخرایی

بهره گرفتن از عناصر دیگر هنرها به نفع شعر ، قطعن به رنگین تر شدن فضای شعری و تازگی و طراوت شعر کمک می کند . در واقع ، گویی همه ی هنرها ی کلامی و تصویری و ... در پیوندی خجسته گرد هم آمده اند تا شعری دیگرگونه بیافرینند .

مهر : به دشتی زاده

من خیلی خوشحالم که دوست نقاشی چون تو ، به خوابینشگری روی آورده است و امیدوارم باز هم از نظر و دیدگاهت ، من و دیگر دوستان اهل "هواخوری" را بی نصیب نگذاری . جالب است که از چشم آزموده ی یک نقاش ، توصیف قشنگی از یکی از کارکردهای خواندیدنی ارایه دادی . این که رنگ و اندازه ی فونت و دیگر امکانات گرافیکال می تواند واژه ها را برکشد و در چشم خوابیننده بنشاند ( و به تعبیر زیبای تو "انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم" ) ، آشکار می کند که تاکید در این نوع شعر ، جایگاه متنوعی پیدا کرده ... اما در باره ی پرسش های تو باید بگویم که وجه شفاهی و شنیداری خواندیدنی لطمه ای نمی بیند . اگر که خوابیننده مصر باشد خواندیدنی را برای خودش یا دیگری در خلوت و یا در جمع بخواند ، می تواند متن کلامی اش را هر جور که خودش تنظیم می کند ، بازخوانی کند . به عبارتی ، شعر سطری هم چنان در درون خواندیدنی حیات دارد  ، ولی این خوابیننده است که آن را می نویسد ، نه شاعر !

جهانگیر دشتی زاده

من اولین بار است که به این "متفاوت" شما سر می زنم . طبیعی ست بنا به تغییرات فصلی در هر جامعه ای ، به موازات افت و خیزهایش ، ادبیات و هنر بی بهره نمی ماند ... در این جا من با دو نوع ساختار به موازات هم برخورد کرده ام  . یکی اتفاق زبانی که نوشته را شعر می کند و نقطه ی برجسته ی آن در سطر دوم بیشتر دیده می شود و دیگری شکل و رنگ و اندازه و نوع نوشتار . اما نوع نوشتار شعر بحث دیگری ست ! سایه ها و یا فرو رفتگی و نمادین شدن بعضی واژها ، نوعی احساس گنگ در آدمی ایجاد می کند . تفاوت فونت و رنگ ... من چون یک نقاشم این کار ها را در نقاشی هایم انجام می دادم  ، راستش  این جا به مساله ی تازه ای برخورد کردم ؛ انگار شعر را با دو صدای متفاوت می شنوم . انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم ؛ شاید به دلیل مکث و تمرکز بر واژه ها ! در فونت های درشت ، صدای شعر تند و رساست و در فونت کوچک و کم رنگ ، صدا با زمزمه ی خاموش و کشدار شنیده می شود ... اما نکته ای که محدودیت در این گونه شعر می تواند ایجاد کند ، آن است که آیا ما در همه حال و در تمام شرایط می توانیم همین گونه شعر را در اختیار مخاطب قرار دهیم ؟ و یا اگر بخواهیم این شعر را در جمعی بخوانیم ، دچار چه مشکلات و محدودیت هایی می شویم ؟

ابوالفضل حسنی

مدام داری رنگ عوض می کنی مهرداد ! منتظر این لحظه بودم که چند صدایی را با خواندیدنی بیامیزی که آمیختی ... این قطار تو کاملن یک قطار شهری بومی ست ؛ مال خودمان است، مال همین روزها، همین امروز ها و من در آن رنگ و دودی و دودکشی چیزی اصلن نمی بینم ، بلکه در زیر ریل های آن خبر هایی ست ؛ مطالبات به حق جامعه ی شهری که می رفت به جشن مبدل شود ، اما تکه تکه شد و به عزا رسید ...
اما متن در ادامه ، کنش فلسفی کار را به دوش می کشد و می کشد خود را به جایی که علاوه بر بار اجتماعی و سیاسی ، لایه های انسانی و خرد ورزانه اش  را اعتلا می بخشد و به این بی سر دونده معنایی تازه می دهد . 

ابوذر کردی

شعر های شما ، مخصوصن در این یکی دو سه شعر اخیر ، بیشتر به سمت یک پارادایم تصویری - دیداری سوق پیداکرده است ؛ یعنی درست مخاطب جایی می نشیند که بخواهد از مدار چشم با شعر ارتباط برقرار کند و گوش را معلق گذاشته که کم تر در این فعل و انفعال کاری از دستش ساخته است ... شما تمام ساختار و زیر ساختارهای شعر تان را منوط به چشم زایی کرده اید ؛ چنان که در این شعر ، دو نوع دیالوگ برقرار شده که ما فقط می بینیم به نحوی پانتومیمیک ، کلمات در کنار هم قرار می گیرند و آثار خود را به سطور جلویی خود تعارف می کنند .

مینا درعلی

در ایستگاه مهرداد ایستاده ام و صداهای زنگ دار را می شنوم . بی درنگ یاد پلی فونی می افتم که این در هم تنیدگی حرف ها را به تفکیک و کلمه به کلمه بر چشم هایم بار می زنند . حالا چشم هایم حامل شکل های رنگارنگ و ماهیت دو جنسی شعر شده است ! جنسی از اعتراض - سکوت ، راست - خمیده ، پرسش  - پاسخ ، زندگی - مرگ ، رفتن - ایستادن  و ... در این شعر اتفاق های قابل تاملی افتاده است ؛ ریل روی آدم می رود و نه آدم روی ریل و سرعتی که بیشتر از کم / کم / کم  می شود . انگار دارد این سرعت می ایستد ! مانعی دارد می ایستاندش (چرای مرا به عزا بدل کرده اید) . روح معترض کشته شده ! و حرکت ایستاده و راوی  "درررررراز" شده  ! اکثر سطرها معنایی دو گانه دارند (نگاه شود به سطر "سرعتش هم بیشتر از  کم کم کم" ) . معمولن سرعت در مقابل با یک حد معمول حرکت شکل می گیرد ، اما این فضای پارادی تنیده در سطر ، آن قدر زیبا پرداخت شده که انگار ترمز این سرعت را کشیده و این به معنی خلق یک ناخلق است ! آنتروپی موجود در متن  ، میزان بی نظمی را آن چنان رقم می زند که بی معنایی  موثری در متن شکل می گیرد و بر درک ما موثر می افتد!! عوامل خارج از متن (  "من" و" شما ) " با سرعت تر از عوامل داخلی (دونده و راننده ) در حال پیشروی و فاصله گیری از مرکزیت شعر ( ایستگاه یا مقصد ) است که این هم عاملی دیگر در افزایش آنتروپی ست  و ایجاد فضای بی معنایی ! شعر تنیده در واژه و قابل تاویلی است که می توان از زوایای مختلف آن را بررسی کرد .

سامان سپنتا

در این کار ، چیزهایی که به چشم من می آیند ، این هایند:
1- پس زمینه ی تمام سفید اثر (در قیاس با کارهای دیگر )
2- سایه ای از فونت کلمات که افتاده روی زمینه ( شاید برای نشان دادن ریلی که روی آدم راه می رود )
3 - پارادوکس درخشان سطر دوم
4 - نشان دادن توالی کاهش سرعت با تکرار واژه ی "کم"
5- و آن سطرهای لاغر خجالتی که لباس سرخ به تن کرده اند و عجیب مرا به یاد این بیت خاقانی می اندازند : به بزغاله گفتا که بگریز گفت : / کجا می گریزم که قصاب از پی ؟! (البته از حافظه نقل کردم امید که درست نوشته باشم . )  
6 - ها ! آن سطرهای سیاه کلفت ، همان ریل هایند لابد که روی آدم ( سطرهای لاغر قرمز ) راه می روند و پاک زخم و زیلی شان کرده اند . 
7 - درازی سطر چهارم هم شاید ناشی از گذر مکرر ریل روی آن و درازی خود ریل هم باشد ( که لابد هست ) .

محمد علی حسنلو

چه خبر است این جا !؟ همه ی شعرها را خواندم و همین طور بعضی نظرها را و نقد ها و بحث های اتفاق افتاده  . برای این که بتوانم بیشتر در مورد شعرهای تان حرف بزنم ، باید اطلاعات بیشتری داشته باشم . عجالتن خوشحالم که در فضای اینترنت ، شعرهایی با نوع و شکل های گوناگون و متنوع می خوانم . این شعر کاملن تصویری ست برایم ؛ تصویری از آن جهت که شاعر دارد چند هنر را با هم می آمیزد و توانایی هایش را نشان می دهد . کما این که پیش از این هم توانایی های او در کتاب ها و آثار قبلی اش برای من همیشه مشهود بوده . احساس می کنم از این به بعد بیشتر باید به این جا بیایم و بیشتر بخوانم و یاد بگیرم .

نسترن مکارمی ( خود نویس )

این متن را سه راوی دست به دست می کنند . یکی منم که همان مولفم . یکی شما که با من مولف اندر می شوید تا به ضمیر تازه ای برسیم ؛ ضمیری که سوم شخص از پشت شیشه ی مونیتور نگاهش می کند و گاه با من و گاه با شما همذات می شود . این خواندیدنی حرف های عصبی ام را در "سمباده شویی" پس می گیرد . چند صدایی در این خواندیدنی ، جز با ارایه ی تفاوت تصویری سطرها قابل درک نیست و این همان درهم تنیدگی شعر و تصویر است که من از خواندیدنی انتظار می دارم . 
"می دوم بی سر به کجا ؟ / که خنده به خنده نگویید : / چه دونده ی بی پایی ست ! / راننده ی در جایی ست !"  "تا شما شده ام / چرای مرا به عزا بدل کرده اید / پاره های تنم را به غذا" "این جا از ریل و پل خبری نیست ..." این آخری را هم اگر راوی دیگری بگیریم ، حساب راوی ها به چهار می زند . این کار پر انرژی برای خوراک چند روز آدم کافی ست .

بامداد امید

ظاهرن بحثی کشدار است در این جا و من هم انگار به این رودخانه کشیده شده ام ؛ به دست کامنتی که نمی دانم غریق است یا شناگری ماهر و به دنبال "تا "می گردد . اجازه بدهید فعلن همین را بگویم در مورد کار و تلاشی جدید در عرصه ی هنر و آن "خواندیدنی" ست که تا مدت ها فکر می کردم این یک اشتباه تایپی است !

 اما سوال و درخواستم : اگر من بخواهم برای دوستی اثر زیبا و به یاد ماندنی و ...
"راه ه ه ه ه ا ا ا گر بی بی بیفتد ..." را معرفی و یا بازگو کنم ، تکلیفم چیست ؟ آیا باید یک تصویر از آن در جیبم داشته باشم و یا با زبانی هم چون الکن ها بخوانم "راه ه ه ه ا ا ا..."؟ البته این را می گویم اگر بخواهیم شعر را عامل اصلی این اثر و شیوه بدانیم ؛ وگرنه اگر بحث خط و نقاشی و ... باشد ، حرف و خواسته ی من کاملن می تواند اشتباه باشد . چارچوب ، چه قفس باشد و چه تکه ای چوب فرو رفته در زمین ، پرنده را از پرواز باز می دارد و فکر می کنم این گونه کار هم مانند وزن و قافیه و ردیف می تواند چارچوبی بشود برای حبس اندیشه و فوران کلام . در مورد شعر ، معتقدم بهترین و ماندگارترین شعرها شعری است که  شعار شود بر زبان .

ظاهرن این رودخانه کم دلفریب هم نیست و نمی گذارد به سادگی به ساحل بازگشت.
در مورد شکل کار ، سوال ها ی دیگری هم برایم مطرح می شود (به علت ناواردی در شنا و دانش کم در هنر ) . معمولن هر چیز نو و جدیدی که بخواهد خودی نشان بدهد و ماندگار شود ، شاید مجبور باشد از گذشته وام بگیرد و کم کم خودش را از آن جدا کند . شاید هم این شیوه کار ، روزی به شکلی مستقل گوشه ای از هنر این سرزمین شود ، ولی در حال حاضر من سوالم این است : اگر من بخواهم خواندیدنی کار کنم ، چه لزومی دارد شعر ( یا کلام آن ) از خودم باشد و مهم تر این که وقتی من می خواهم بگویم "دیشب خواب دیدم
خدا را
خوابیده بود
"آرام"
گهواره را تکان می داد
شیطان
و یا
بهشت لرزید
(هم چون دل من)
می رفت به سمت پای مادر
با شتاب
باطوم "
چه گونه می توانم آن را در یک خواندیدنی بیاورم ( شما می توانید ) ؟ بنابراین ، از این جاست که می گویم به دست و پای اندیشه و کلام غل و زنجیر می زنیم ؛ هم چون قافیه و ردیف و ...
هر چند ناگفته نماند من هم دوست دارم و می خواهم
"خواب بودن را " در مطلب اول و لرزش و شتاب باطوم را در مطلب دوم به بهترین وجهی نشان بدهم ، اما فکر می کنم این وظیفه ی خود کلام است نه ضرب و زور تن صدا و طرز بیان من .  در هر حال ، امیدوارم جدال نو و کهنه و درد زایمان و تولید و پا گرفتن و ماندگار شدن نو در دل کهنه ، روزی "خواندیدنی "قسمتی از هنر این مرزو بوم شود . من به دنبال کلامی هستم که خود یک  شعر باشد ؛ شاید سلام ، شاید عشق ، شاید هم مرگ باشد . بنایراین ، من همیشه معترض کهنه و حامی نو هستم و معتقدم هر نویی در آغاز باید با مخالفت های زیادی درگیر باشد ؛ وگرنه ارزش ماندن نخواهد داشت . شاید مخالفتم اکنون و با شکل کنونی آن ، به سبب وابستگی کلام به تصویر و بلعکس  باشد که امیدوارم در آینده استقلالی به وجود بیاید که متاسفانه باز هم می بینم یا شعر می ماند و یا در حد بالای آن خط - نقاشی . آها ! یک چیز دیگر : اگر هنر و اثر هنری می خواهد ماندگار و تاثیر گذار باشد ( که غیر از این هیچ نخواهد بود ) ، در دورانی که انسان با شتاب و تلاش بسیار سعی می کند سحر را به شب بچسباند ، باید هر چه ساده تر و فشرده تر شود وگرنه ...

 اما سوالی دارم در مورد کار"دندانه کاری بر برانکارد" و "راه اگر بیفتدحرف / شاید که قدم رنجه کند سیل!"  
1- چرا در "دن دن دن دانه...کلمه ی "دندانه" به طور کامل نیامده ، اما در "بی بی بی بیفتد" کلمه ی "بیفتد" کامل آمده است ؟ "دن " در دندانه سه بار آمده و جدا ، اما در بیفتد "بی" چهار بار آمده است ؛ سه بار جدا و یک بار متصل ؟
2- شکل و تصویر "راه ه ه ه..."بیشتر به آبشار نزدیک است ( فرود از بالا به پایین ) تا به سیل ؛ مخصوصن این که اگر سیل را می خواست تداعی کند ، باید هم چون سیل در هم و بر هم می بود کلمات ، نه هم چون آبشار تقریبن منظم ؟

مهر : به بامداد

در پرسش تو نکته ای ست که نگرانم می کند . این گونه که تو می گویی ، خود زبان و کلام هم نقش همان قفس را دارد و بنابراین حس و عاطفه را اگر همان جور دست نخورده بگذاریم ، بهتر است ! من کاری به این ندارم که آیا حتمن بهترین شعر ها همانا شعارند و لاغیر ، بحث این است که آدمی را انگاری از آفریدن گریز و گزیری نیست و هر آفریده ای شبیه "چیز" ی ست که فرم دارد و می توان بهش نزدیک شد و"لمس"ش کرد و این جوری هاست که مخاطب هنر ، می تواند خلاقیت نهفته در جانش را بروز دهد و به "عین" در آورد . اما حرفت در باره ی "شعر" درست است ، ولی تا وقتی خودمان را در چارچوب تعریف رایج از شعر محدود کنیم . تو خود بهتر می دانی که اگر بخواهیم خلاق باشیم ، ناچار به نو آوری هستیم و نو آوری همیشه در "بوده" ها و "داشته" ها دست می برد .

اما خواندیدنی این طوری تولید نمی شود که مثلن ابتدا شعر معمول و سطری بگوییم و بعد برایش شکل بکشیم ! همان گونه که پیش تر هم توضیح داده ام ، در خواندیدنی فرم دیداری و گرافیکی از دل حرکت کلامی تولید می شود و همان رابطه ای بین این دو هست که فی المثل در دوتایی ِ شکل و محتوا . تمام زیبایی و هیجان خواندیدنی در همین است : با کلام شروع می کنی و به تصویر می رسی و دوباره بر می گردی به کلام و یا بر عکس . برای همین است که تاکید می کنم هماره که گرافیک در این نوع کار زبان بازی می کند و زبان تن به بازی های دیداری می دهد .

در باره ی پرسش دیگرت ( آن چه به شعر "دن دن دن ..." مربوط می شود ) باید بگویم که اگر شاعر از کار خودش به واقع سر در می آورد که دیگر شاعر نبود ! نه ؟ اما آن چه من برداشت می کنم ، دیگر به مولفی که کار را آفریده مربوط نیست ، بل که از آن خوابیننده ای هم چون خود توست که این جا نامش با نام مولف یکی شده متاسفانه ! به گمانم جواب پرسش های تو روشن باشد . این بی نظمی در ارایه ی لکنتی که انگاری به وردی و دعایی از سر استیصال می ماند ، خود گواه روشنی بر ماهیت سیل آسای این متن است . درست گفته ای که سیل در خود آشفتگی دارد و مولف ، این آشفتگی را به گونه ای ضمنی در حرکت کلامی و بصری این خواندیدنی به اجرا گذاشته است . با این حال ، اگر که می شد گره از کار فرو بسته ی شاعر بگشاییم ، آب رودخانه ها از این پس سر بالا می رقصیدند و قورباغه ها ابوعطا می خواندند !

 

+ mehrdad fallah ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٢٦

سمباده شویی ( جر دادن کاغذین جامه در پیشخوان عدل ) !

سایت مهرداد فلاح - آن که فریاد کرده دهانی خونین از دیوار به یادگار برداشته !

خوابینشگر طناز : میرزا جلیل ثانی !

پدید آورندگان حقیقی شعر دهه ٧٠  

مهر : به عه تا

شعر همیشه وام دار مخاطبانی چون توست و از این رو ، بی گمان در آفرینش آن نیز سهمی در کنار مولف داری رفیق ! من از گفت و گو با چون تویی کیف می کنم و شک نکن که کم ترین رنجشی از تو به دل ندارم و اصلن مولفی چون من حق ندارد که برنجد از ابراز نظر و حتا راه جویی های یکی چون تو . فقط ترس برم می دارد که چه گونه با کار بعدی ام بتوانم تیزبینی تو را پاسخی در خور دهم ! گفتم که اصل برای من در آفرینش شعر ، هیجان و بازی گوشی و ناشناختگی ست . دلم می خواهد دست و دلم آزاد از هر قیدی باشد . گاه حتا می زنم زیر پیش - نقشه هایی که در سر دارم و قلمم را می سپارم به زبان و ناخودآگاهی ام و ... هر چه باداباد !

عه تا

بله ، انگار بیرون زدگی ناموزون پای من از گلیم ، چنان پیداست که توی ذوق می زند ؛ حتا ذوق خودم ! بابت تحمل زیبا و تواضع هنرمندانه ات ، پوزش و سپاسم را توام بپذیر، اما بر نیتی تاکید می کنم که تحمل درشتی ها را بر روان حساس هنری ات کمی آسان می کند . مهر می داند که این التهاب و هیجان ، تحت تاثیر هنر فوق ِ فعال خواندیدنی ، روان مخاطب ِ حیرانی چون عه تا را از حال عادی خارج کرده و به ناپایداری جنونی سپرده است که خود را مجاز و محق به اظهار نظر های گاهن فرا اختیار می داند . همین که اعتماد به صدق نیتم ، تو را در تحمل برخی گزاف گویی های دخالت مابانه مجاب کرده است ، جای سپاس و ستایش دارد . اگر اظهار نظرهای گاهن تندروانه ی من ، گاهی به عصیان و نوعی تعیین تکلیف برای خالق خواندیدنی شباهت می یابد ، رسمن عذر خواهی می کنم . به عنوان معماری که بیشتر از حرفه ام وابسته به ادبیات و عاشق شعرم ، فارغ از هر مصلحت و انگی ، خواندیدنی را گل سر سبد آلترناتیوهای آینده ی شعر فارسی می دانم و با بیم و امید ، هر رخداد پیرامون آن را زیر نظر دارم . چنین حساسیتی ، گاهی حیطه ی اختیار را در نقد و نظر بر این ژانر مستقل هنری برایم مخدوش می کند و در حالت ناخودآگاه ، طی لحظاتی فراموش می کنم با هنرمند خالق این آثار دیالوگ دارم . شاید بیشتر از تعاریف و تاییدهایی که از مخاطب عمدتن خاص خواندیدنی می خوانم ، بر نقدهای صاحب نظران متمرکز می شوم . با این حال ، تا کنون نقد و ایرادی که تهدیدی برای حیات آن باشد یا حتا لزوم تغییراتی در آن را اثبات کند ، نیافته ام . با کمک آرشیوی که از نظریات فرهیختگان حول و حوش خواندیدنی در هواخوری یا خارج از این جا ساخته و می سازم ، روزی دست به یک تحلیل فراگیر و معنادار می زنم که از کمک متخصصان امر هم در افزایش  غنا و جامعیت آن استفاده شده باشد .

مهر : به کیوان

گمان نمی کنم که من و حتا عه تا تو یا دوست دیگری را منع کرده باشیم از ادامه ی بحث مورد نظر . بحث ذات واحد از دید عه تا ( با توجه به تذکار دیدگاه مک لوهان ) کافی می نماید و از دید من هم که در اصل کن لم یکن بوده  ، ولی تو می توانی و ضرورت دارد نظرت را پی بگیری ( به ویژه حالا ! ) . من گفتم که در بهترین خواندیدنی ها ، موتیف های کلامی کارکردهای دیداری یافته اند و موتیف های گرافیکی کارکرد های کلامی . این یعنی که در خواندیدنی  ( به عنوان متن ) ، نوعی دگردیسی خلاق روی داده که مسبوق به سابقه نبوده تاکنون . نمونه های موجود گواه این ادعاست و من در جایگاه مولف خواندیدنی ، روی این جور همامیزی تاکید می کنم و بر این باورم که شعر پیشرو و رادیکال ، از این پس چاره ای جز این که به همامیزی تن دهد ، ندارد . 

کیوان اصلاح پذیر

با توجه به هشدار مولف ، مبنی بر انکار  جدایی شعر و گرافیک در خواندیدنی و اصرار وی به ادامه ندادن بحث از این زاویه ، همان گونه که عه تا نیز ( البته از موضع مثبت ) دریافته است ، ادامه ی بحث در این مورد تا موافقت  دوباره ی مولف بسته می ماند . نظر شخصی من این است که این بحث ، کلیدی ترین بخش این تئوری ست و باید در هر خواندیدنی جدید ،  مجددن مورد بحث قرار گیرد . به هرحال ، اگر دوستان تمایلی به ادامه ی بحث " ذات واحد " و یا " ذات دوگانه " دارند ، می توانند در وبلاگ من یا خودشان آن را ادامه دهند .
اما عه تای عزیز ، اتفاقن با تعاریف بیان شده ی مولف ، این خواندیدنی نزدیک ترین حالت به خواندیدنی آرمانی را دارد ؛ یعنی این که متن بدون گرافیک قابل دریافت نیست ( کامل نبودن خود نوعی دریافت نکردن است ) و بخشی از متن ، در کل گرافیک چنان پخش و پلا شده است که نمی توان آن را جمع کرد و در متن جای داد . توجه کنید  که همین عدم استقلال گرافیک و شعر در این اثر ، نشانه ی در هم تنیدگی و یکپارچگی متن و گرافیک است . بیا و شعر را بدون دیوار بخوان ، ببینیم چه از دست می رود :
1- " اگر " هایی که دیوار را به ترک خوردن تهدید می کنند .
2- کادر متن با کارکرد دوگانه ی " پنجره و قفل " که باز و بسته بودن را یکجا نشان می دهند .
3- دیدن متن روی دیوار بعدی که نشانه ای از جان سختی دیوارها و رد خوش باوری ست .
4-  شباهت جنسیت نوشتار با درز آجرها که دیدگاه ٣ را بارزتر می کند .
۵- این اعلامیه ای نیست که چسبانده شده باشد و تمام ؛ انگار خود دیوار در حال تبدیل شدن به حرف است . این را از آن جا می گویم که حروف شباهت عجیبی به آجرها دارند و انگار دگردیسی رخ داده است .
بنابراین ، من خلاف نظر تو معتقدم که خواندیدنی در این اثر بالغ شده است  و مولف را تشویق می کنم تا ادامه دهد ؛ گرچه هیچ مولف خلاقی نیاز به تشویق یا تمجید ندارد و کار خودش را می کند .

مهر : به عه تا

من بیشتر نگران آنم که آزادی عمل مولف محدود شود . با این حال ، نگرانی رفیق خواندیدنی ( عه تای عزیز ) را هم درک می کنم ، اما نمی توانم این را بپذیرم که در خواندیدنی "سمباده شویی ... " ، بین موتیف های کلامی و دیداری جدایی قاطعی هست .  همان گونه که خودت تیز بینانه تشخیص داده ای ، پیوند این دو در این کار ، بیشتر پیوندی فیزیکی ست تا شیمیایی و خب ، خواست درونی این متن چنین بوده انگار . خواندیدنی در اصل می کوشد در عین حال که نشانه های کلامی اش نقش آشنا و زبانی" شان را ایفا می کنند ، کاری بصری و دیداری هم ازشان بکشد و بر عکس ، از نشانه های دیداری و گرافیکی ، کارکردی زبانی بکشد . این آشتی بین "شعر" و "گرافیک" چیزی ست که به نظرم خواندیدنی را هستی داده ( حال می خواهیم آن را ژانر تازه ای بدانیم یا ندانیم ) . دیگر این که با یک نمونه ی نسبتن متفاوت ، نمی توان جریان و روال خواندیدنی را به پرسش کشید .  در ضمن ، اگر کسی نخواهد به توانایی های خواندیدنی اذعان کند ، با هیچ ترفندی نمی شود او را یار کرد ! 

عه تا

با توضیحات اخیر دوستان ( آقایان اصلاح پذیر و فلاح ) در خصوص ترکیب کذایی "ذات واحد" ، تصور می کنم ضرورت چندانی برای پیگیری این زاویه از نگاه به خواندیدنی باقی  نماند و با یک توضیح مختصر از آن می گذرم . اگر در آینده باز هم ذات واحد یا اصطلاح مشابه دیگری برای تعریف شخصیت عناصر متشکله ی خواندیدنی ( گرافیک و کلمه ) به میان آمد ، اعتنا به تلقی مک لوهان از رسانه و پیام ، با مبنای تئوریک علمی ( رد نشده! ) ، می تواند تا حدی راهگشا باشد . چنان که می دانید ، مک لوهان ( مبتکر تئوری دهکده ی جهانی ) ، ضمن دسته بندی و تعریف "رسانه و پیام" و طرح جمله ی غافلگیر کننده و توفانی "رسانه پیام است" ، پیام را با عنایت به توجهی که به هرکدام از حواس ( عمدتن دو حس دیداری - شنیداری ) دارد ، دسته بندی می کند . به زعم این تلقی ، چون کل فرمال خواندیدنی ( گرافیک و الفبا ) ، متوجه حس دیداری ست ، می توان ذات را هم ارز دسته فرض کرد .
اما به نظرم مساله ی اساسی تری در حال شکل گیری ست که به عنوان مخاطب علاقه مند به روند رشد و سرنوشت خواندیدنی ، مایلم نظر هنرمند مبتکرش ( آقای فلاح ) را بدانم . چنان که قبلن هم عرض شد ، خواندیدنی را در این مرحله از حیات ، ژانر مستقلی از هنر که ظرفیت بالقوه ای برای قبول نقش بارزترین نمود شعر در آینده دارد ، مرکب از آمیزش ( غیر قابل تفکیک ) گرافیک و کلمه می دانم . این تاکید روی خاصیت تفکیک ناپذیر عناصر متشکله ، معطوف به دلایلی ست که خواندیدنی را مهم کرده است . در غیر این صورت ، افت هنری در تولید این ژانر + انشعاب زودرس میان طیف مخاطبین + قابلیت تقلید گسترده با حداقل بار هنری + ... از همین حالا قابل پیش بینی ست . نمونه ی زنده ، همین اثر اخیر و توجه به اظهار نظر مخاطبین خواندیدنی .
 دلایل اهمیت خواندیدنی:
1- در خواندیدنی های قبلی ، گرافیک محصول تخیل و منطق ذهن هنرمند بود و برای تولید گرافیک اثر ، سهم جداگانه ای از انرژی هنری خالق صرف شده بود . در این اثر چنین نیست .
2- در خواندیدنی های قبلی ، گرافیک بخشی از مفهوم را حمل می کرد . در این اثر بدون دخالت آن ، مفهوم شعر کامل است .
٣- گرافیک و کلمه در آثار قبل قابل تفکیک نبودند ، بلکه پیکری واحد و در هم تنیده یا حتا حل شده بودند  . این جا به سهولت قابل تفکیکند .
4- خواندیدنی های قبلی ، کاملن بکر و حاصل ابتکار فلاح بودند ، اما نمونه ی تقریبن مشابه این کار اخیر ، قبل از خواندیدنی و همین حالا در بعضی وبلاگ ها وجود دارد ؛ یعنی همه ی کسانی که در کنار سروده ، عکس یا نقاشی مرتبط با موضوع سروده درج کرده اند . فقط این تفاوت را دارد که آن ها در کنار سروده و این جا زمینه ی سروده گرافیک کار شده است ( خود آقای اصلاح پذیر چند نمونه (شاید تفننی ؟ ) در وبلاگش درج کرده است) .
5- در آثار قبلی ، به فرض تفکیک عناصر از هم ، گرافیک هیچ معنایی نداشت و شعر بخشی از معنایش (اگر چه اندک ) را از دست می داد و دورنمای اوج تکامل خواندیدنی (برای من) جایی بود که بر فرض تفکیک عناصر ، حتا سروده هم از معنا بیفتد و به دو عنصر پوچ تبدیل شوند ، اما این جا تفکیک امکان پذیر است و پس از آن هیچ افتی در مضمون عناصر منفک ایجاد نمی شود .
۶- یکی از شعب مسیر آینده ی آثار قبلی ، بهره گیری از توان حداکثری دیجیتال و تنگ تر شدن رابطه ی گرافیک مبتنی بر منطق ریاضی کامپیوتر  و به عبارت دیگر ، نوعی آشتی و تلفیق ارگانیک "سختی ریاضی" با "نرمی شعر" بود ، اما دورنمای تداوم این اثر ، رفتن شعر به سوی عکاسی ست . 
7- چنان که در خوابینش برخی از مخاطبین ، من جمله خانم شکرالهی ، به درستی آمده است : "این بار عناصر تصویری و مفهومی اصرار ندارند به زور  باهم آشتی کنند..." و با احترام به عقیده ی آنای عزیز ، این همان نقطه ای ست که به گمان من خروج خواندیدنی از مسیر هنری از آن اغاز می شود .

آنا شکرالهی

مجموع این دیوار و آن اعلامیه ، استعاره ی بکری از آب درآمده ؛ یک تشبیه حسی به حسی که البته برای رسیدن از این حس به آن حس باید از راه باریکی ( عقلی ) رفت .  بدیهی ست که بعضی استعاره ها صورت بیرونی و  خارجی دارند و قرار نیست شعر فقط  تخیل و رمانتیک باشد بدون ارجاع بیرونی . اتفاقی هم که این جا افتاده ، فقط صورت خارجی اش همان دیوار و اعلامیه ی معروف و مرسوم است . چرا یک مخاطب حرفه ای شعر باید این دیوار را همان دیوار همیشگی ببیند ؟ آیا این همه پیشینه ی جدی از نشانه ها در فرهنگ تاویل شعر ما هنوز نتوانسته مخاطب را یک خوانشگر بی واسطه تربیت کند ؟ آیا  بهتر نیست مخاطب چند قدم جلوتر بیاید تا بتواند همان طور که شاعر با اشیا و اتفاقات پیرامون ارتباط مستقیم دارد ، با مفاهیم و تصاویر ارایه شده در این متن ارتباطی بی واسطه داشته باشد ؟
گاهی وقت ها هست که نمی شود از صفر شروع کرد برای خواندن ، بلکه باید از پله ی استعاره ها و مجازهای دورنی شده ی یک متن آغاز کرد . من خوشحالم که فلاح توانسته خودش را و متنش را از تله ی خودش نجات بدهد . این بار عناصر تصویری و مفهومی اصرار ندارند به زور با هم آشتی کنند . این اعلامیه و آن دیوار پشتی کارکردهای مستقلی دارند و شاید به همین علت است که تونسته اند در پیوند باشند بدون این که هر دو دلالت های یکسانی داشته باشند ؛ چیزی که کارهای قبلی فلاح از فقدانش رنج می برد . همراه شدن و هم جهت بودن عناصر تک به تک کارهای قبلی ، نهایت لذتی که فراهم می کرد ، شمردن نقاط مشترک این  عناصر یک به یک و جدا بود که به نظرم نوعی دست کم گرفتن مخاطب محسوب می شد ؛ انگار که به یک بار گفتن اکتفا نکنیم و بخواهیم هر چیزی را به دو روش توضیح بدهیم . در این کار ، ضعف قبلی زدوده شده . فقط کاش این اگر ها و آن رد پای آجرها که باقی مانده ی تلاش سابق مولف است برای ساختن قرینه ها  و  تعبیه ی علائم راهنما ، از متن بیرون می شد
تا به استعاره ی  ژرف تری می  رسید .

مهر : به اصلاح پذیر

من "ذات واحد" را درک نمی کنم و گمان ندارم جایی از "ذات واحد خواندیدنی" سخن گفته باشم ! اصلن هم درک نمی کنم این چه گونه چیزی ست . من خواندیدنی را با تمام عناصر کلامی و دیداری اش ، به صورت "متن" می بینم و برداشت من از متن ، چیزی درهم بافته و فرم دار است که اگر عناصر شکل دهنده اش را از آن "بیرون بکشیم" ، از هم می پاشد و متنیتش را وا می نهد . بنابر این ، اصرار دارم که در خوابینش خواندیدنی چنین رویه ی "تشریح" گونه ای حتی المقدور به کار نرود و متن را یک پارچه بخوابینیم !

کیوان اصلاح پذیر : به عه تا

این من نبودم که ذات واحد خواندیدنی را نخستین بار زیر سوال بردم . این مهرداد بود که مدعی شد خواندیدنی ذات واحدی دارد . بنابراین ، بهتر است ابتدا تعریف ذات واحد خواندیدنی را از مهرداد بخواهیم . فکر می کنم جواب آماده ای در یکی از مصاحبه ها وجود داشته باشد . از مهر می خواهم آن پاسخ را پای دیوار بگذارد تا مبنایی برای بحث باشد .

عه تا

لطف فضای هواخوری به این است که هر مخاطبی (حتا آن که رهگذر است) احساس خودی بودن و بالاتر از ان صاحبخانه بودن می کند ؛ کیوان اصلاح پذیر که پیر این خرابات است ، جای خود دارد . من به نوبه خود برای نوشیدن می دانایی از دست پیران صاحب سخنی چون مهر و کیوان در این هنرکده لنگر اطراق افکنده ام . گرنه خود دانم جولان در عرصه ی سیمرغ نتوانم . کیوان عزیز اظهار نظر در باره ی سوالات "هیمه نامه" ، بی تعریف مورد وثاقی از "ذات واحد" ، ره به روشنای اتفاق یا اقناع نخواهد برد . در انتظار شرحی از شما بر ترکیب تار "ذات واحد" هستم که نخست تلقی شما و من از این تعریف واحد شود و بعد که ایا اصولن  هر ژانر هنری و از جمله خواندیدنی ، نیازمند داشتن "ذات واحد " است یا به صورت باتارد و هیبرید هم می تواند باشد و هنر باشد ؟
اما در مورد ( سمباده شویی) : اعتراف می کنم که آمیزه ی "نگاه و تاویل" جناب ابوالفضل حسنی کمکم کرد درک آشتی طلبانه ی دیگری از آن بیابم و اختلاط کم ربط گرافیک و شعر این اثر را در ذهنم تا حدی اصلاح کنم . با رمز گشایی نسبی و اشاره ای که حسنی به نقش پرسنده ی دیوار و رل پاسخگویانه ی راوی - شاعر داشت ، حالا درک مناسب تری از مضمون اثر دارم که  برای تعقیب ادامه ی نگاه توانا ترم می کند . می روم تا در جزییات این گفت و گو ریزتر شوم و به اکتشافات نامنظم ذهنم سر و سامانی بدهم . اگر به دریافت کلانی از منظور تابلو رسیدم ، یافته را به اشتراک خواهم  گذاشت . اما در مورد تغییرات عمده ی تکنیک اعمال شده در این خواندیدنی ، هنوز روی موافق ندارم .

زنی که بلند ...

اگر این کادر را پنجره ببینم ، روزنی می شود برای عبور از دیوار و اگر اعلامیه چسبیده بر دیوار بخوانمش ، چنان فیکس شده و انطباق یافته به دیوار که اگر از بک گراند جدا و کنده  شود ، بخشی از مضمونش را که نقش زده ، وا می نهد و جا می گذارد آن جا . چه اصراری دارید اسکناسی را که مهرداد این گونه چاپ زده ، گوشه بپرانید و از اعتبار ساقظش کنید دوستان ! و اما مهرداد ! تزت بد جوری آنتی تز در شکم دارد . خودش فی نفسه خودش را نقض می کند ؛ گرچه خلاقیت صاحب اثر را نفی که نه ، اثبات هم می کند . 

ابوالفضل حسنی

گاهی حضور یک عنصر یا یک کلمه یا یک جا به جایی کوچک در شعر ، کاری می کند کارستان . این را  همه می دانیم  و ادبیات فارسی به ما آموخته که شعر هنر ی ظریف است و کار ظرافت هاست...
به پا خواست ِ "اگر"های روی دیوار ، در این کار مهرداد فلاح ، شعر را به عقیده ی من از این رو به آن رو کرده است . در این کار یک  پرسش و جود دارد و یک پاسخ . پرسش از طرف دیوار است با زمینه ی سیاه و "اگر"های سیاه روی دیوار که هر کدام راه به جایی و تاویلی و برداشتی دارند و اما پاسخ  از طرف راوی - شاعر است . متن میانه ی کار ، بی شک پاسخی ست که راوی - شاعر دارد به دیوار می دهد . کلیت این خواندیدنی در جنب و جوش این پرسش و پاسخ است که کنشمند شده و هویت هنری پذیرفته است .

عه تا : به اصلاح پذیر

مباحثی که اخیرن در خصوص خواندیدنی ( اعم از شش سوال هیمه نامه و سوالات اخیر در مورد دو دیواری بودن یا بک گراند اثر ) طرح کردید ، همه قابل تاملند . من به عنوان یکی از مخاطبین عام خواندیدنی ، فارغ از حواشی محتمل ، مایلم نظرم را به قصد آموزش ناشی از تضارب رای عرض کنم . در خصوص "هیمه نامه"  که چندی قبل با مرکزیت  "ذات واحد" و استفهام در باره ی این ذات طرح کردی ، عرض می کنم که : به گمانم اصولن خواندیدنی ، با این که از دو عنصر گرافیک و متن تشکیل می شود ، اما محصول جدید ، خود یک ماده ی جدید است که قابل تفکیک و تجزیه به مواد اولیه ی متشکله نیست ( همان بحث ترکیب شیمیایی که در کامنت قبلی عرض شد ) .
این محصول جدید از ترکیب عناصر اولیه ، چنان هموژن و یکدست شده که فارغ از خواص عناصر متشکله ، به خصوصیات جدید و مختصی دست یافته است . اگر منظور از ذات واحد ( که لازم است حتمن تعریف شود) اصالت آن است که آشکارا می توان آن را نفی کرد ؛ مثل هنر سینما که به هیچ وجه اصیل نیست ( از صدا + تصویر متحرک + موسیقی متن تشکیل شده است) ، اما تصدیق می کنید که سینما به خودی خود و بدون نیاز به ذات واحد ( به مثابه عنصر اصیل ) یک هنر است و اگر منظور از ذات واحد ، کسب یک شخصیت مستقل هنری ست ، بله ، خواندیدنی یک شخصیت مستقل هنری و دارای بیان + فرم + تازگی + توسعه پذیری و ... مختص به خود است که در ژانر دیگری از هنر نمی توان آ
ن را یافت . اما در مورد تردید یا بهتر بگویم ایراد شما نسبت به توانایی خواندیدنی برای جانشینی شعر سطری :
می دانی و می دانم و می داند که هیچ پدیده ای به طور قطع از بین نخواهد رفت . هیچ کشف شده ای به طور مطلق فراموش نخواهد شد و دوباره در پرده ی جهل قرار نخواهد گرفت ؛ مثل هزاران مثالی که می توان برشمرد از جمله : هنوز در گوشه ای از این کره ی خاکی ، به سبک انسان های نخستین با سلاح ابتدایی سنگ و نیزه شکار می شود . با وجود این که در گوشه ای دیگر ، پروژه های جنگ دیجیتال آزمایش و تایید شده است . اینترنت جای تلویزیون را نگرفت و تلویزیون ، رادیو را محو نکرد ؛ همان طور که رادیو ، چاپ را به ظلمت فراموشی نسپرد .

هنوز هم کسانی شعر ضربی با وزن یک صد و بیست و پنج می سرایند ، در حالی که عده ای در حال تفکر به عبور از خواندیدنی  هستند . خواندیدنی در اعلاترین حالت توفیق ، فقط یک ژانر هنری ست که ممکن است همان اثری بر شعر بگذارد که نیما بر کلاسیک گذاشت . اگر نیما توانست نو را جانشین کلاسیک کند ، فلاح هم ممکن است بتواند . گمان نمی کنم فلاح فراتر از این ادعا کرده باشد . اگر ادعای او در همین حد و بدین مفهوم باشد ، چه چیزی باعث شده شما نتوانید آن را باور کنید ؟ و اگر ادعای فلاح در حد محو و حذف بقیه ی نحله های شعر و وجود منحصر خواندیدنی باشد ( که بسیار عجیب و نامحتمل است) که نه فقط شما که هیچ کس دیگری هم این ادعا را بر نخواهد تافت. چون صحبت در اطراف چنین ادعایی چندان عقلایی نیست ، به همان  حالت اول بپردازیم که ادعای گزافی به نظر نمی رسد . خواندیدنی ظرفیت و استعدادهایی دارد که بر شعر سطری می چربند . اغلب خصوصیات و ویژگی ها و توقعاتی که از شعر سطری می رود ، در خواندیدنی به شکل بهتر ، ملموس تر و شاعرانه تری وجود دارند . در مقام قیاس خواندیدنی با شعر سطری ، دست هنرمند برای ارائه ی برتری هایی ، من جمله موارد زیر ، بازتر است :

تصویر سازی و کولاژ - امکان بروز احساس و عواطف با اشکال و طرح های گرافیکی -  کمک به اظهار اندیشه ی قابل ادراک - اختلاط و افزایش آهنگ و موسیقای دیداری با طنین کلمات متن - توسعه ی فرصت تخیل هم برای شاعر هم مخاطب – افزایش سهم مشارکت مخاطب در بازتولید مفاهیم و تاویل شعر - تکثیر کمی آثار در بطن اثر واحد - ...
اگر قرار باشد ( که هست ) شعر سطری از لحاظ فرم و قالب و محتوا و زبان و ... لاینقطع در تغییر و تحرک به جلو باشد ، در این برهه کدام نحله ی شعری به اندازه ی خواندیدنی حاوی شرایط  رشد یافته  و سزاوار دریافت تایید مخاطب و مقتضیات زمان است ؟
خواندیدنی فقط متولد شده است . هنوز بستگان دور و نزدیک از این تولد ، چنان که باید بی خبرند و هنوز مراحل رشد را از چهار دست و پا راه رفتن ، سرپا ایستادن ، راه رفتن ، حرف زدن و ... نگذرانده است . هنوز استعدادهای بالقوه خود را نمایش نداده و هنوز با مخاطب ( به خصوص عام) آشنا نشده است . قضاوت در این مرحله از موجودیت ، برای پیش بینی جایگاه آتی آن خیلی خیلی زود است .
با همه ی این ها ، به نظر من  کم و کسری هایی فعلی خواندیدنی مربوط به میزان کوششی ست که هنرمند برای معرفی و شناسایی آن به مخاطب جامعه ی واقعی + تیراژ نشر آن + کمیت آثار تولیدی + مشارکت منتقدان محافظه کار ما در طرح و نقد و معرفی آن به جامعه ی مجازی و واقعی + چراغ سبز و حتا دعوت از علاقه مندان کنجکاو به ذوق آزمایی و شرکت در تولید ظرفیت بی انتهای آن است .
اما در خصوص آخرین خواندیدنی ، با پوزش از شاعر ، نه فقط آن را دوست ندارم ، بلکه گمان می کنم این تغییر تکنیک در این مرحله از عمر خواندیدنی ، منجر به خلط مبحث و طرح دعاوی غیر قابل دفاع از جانب مخاطب خاصی می شود که به تحریک نگاه آنکادر شده ، هنوز دنبال خرده گیری و اشکال تراشی از آن است و خطر گمراهی برای هنرمند را نیز به دنبال دارد . به نظرم با عنایت به دیدگاه تنوع طلب و پر تکاپوی هنرمند به مرحله ای رسیده است که به همین زودی تکنیکش را ( البته در بستر همان استراتژی ) عوض کند ، اما نباید این حقیقت بزرگ را فراموش کند که کشش ذهن مخاطب برای همپا شدن با او برابر نیست و ممکن است آن قدر از او عقب بماند که نتواند برای تعقیب کردن تشخیصش دهد .

حبیب محمد زاده

1- واقعن اگر قفلی بر در باشد !
2- حرفی که از دیوار پریده / الف : آن طرف / ب : پرواز کرده
3- دیوار بلند : قصیده ای دشخوار
4- تا این جا شعر به جای سایر امور بود ( جانشینی شعر و غیر شعر ) .
5- از این جا به بعد شاعر هم به جای غیر شاعر به مجلس می رود ( البته به تعداد و نه به قلیل مثل فاطمه راکعی و الخ ) .
6- مجلس صحنه ی بازی است / با ورود شاعر بازی جدی تر می شود .
7- کشور الان شعری کهنه است / شاعر که برود مجلس / کشور شعری نو می شود . 
8- حالا اگر قفلی هم باشد به در / به دست  این شعر نو باز می شود .
9- بازتر از قبل
10- خیلی آرمان گرایانه و یکطرفه به نظر می آید . 
11- دیوارش بود / درش نبود / درش اعلامیه روی دیوار است شاید !

سپهر

 این خواندیدنی ، تکرار یک دیوار مداوم در هزاران مدلول است که ذهن را به پیش می برد . نه ، قطعن تنها حرف و کلمه نیست در ساختار شعر و زبان و ... جهان خواندیدنی های تان فراتر می رود . معماری و ریاضی محض ذهن شاعر نیز با هستی واژه ها و ذهنیت شاعرانه در دیوار ، هوشیارانه پیوند می خورد . مثلن این جا اگر که "اگر" شرط لازم و کافی برای حیات این دیوار و در ادامه اش دیوار های دیگر است، قطعن حرف ها چون جهان اطراف شاعر و زیست آدمیان در حال تجزیه اند ! دیگر حرفی یا آدمی خاکستری نیست یا سیاه یا سپید ! همه در آتشی می سوزند که خودشان افروخته اند و دودشان نیز به  چشم خودشان می رود ؛ حرف ها ، واژه ها ، تصاویر ، آجرهای این دیوار و در . نگاهی می طلبد این (...) گستره ی شاعر و هستی . حتی خاکستر هم سیاه و سفید است و "اگر" بر پاشنه ی یک در می چرخد هنوز ، قطعن از پستوی این دیوارها دری به وسعت نگاه شاعر و ذهن پویایش بر دیوار نقاشی می شود ! این هاست که ذهنم را به سوی دو مدلول می کشید و می کشاند : پیکاسو - شعر !

علی فتحی مقدم

دری که در این دیوار ، خشت خشت کلمات و راه ورود به دنیای عینی را با تربیت کامل ذهنی برای مخاطب باز کرده ، آن هم با رنگ سیاه ، به نظر می رسد علاوه بر نشان دادن رفتارهای دگم  سیاسی - اجتماعی ، نوعی یاس عمومی را نیز از خود به نمایش گذاشته است . فلاح می کوشد در این شعر ، شدت فاجعه را به پشتوانه ی حالات روحی ِ برآمده از نوعی هنجار گریزی کلان ، چنان با گرافیک برآمده از "آن" ِ شاعرانه ی خویش پیوند زند که مخاطب احساس  کند در صحن علنی گزاره ها ، کلماتی از جنس تعهد و عواطف عمیق قرار است به پشتوانه ی طنزی بکر ، حقوق از دست رفته ای را زنده کند . اما باید دید که واقعن گرافیک با "آن"ِ  شاعرانه ی شاعر پیوند خورده است یا نه ؟ فکر می کنم در این تابلو ، شاعر به خوبی نتوانسته از عهده ی کار برآید و ای کاش با پشتوانه ی هنری که از شاعر در سال های نه چندان دور در برخورد هوشمندانه با تولید فضا سراغ دارم ، کمی به این قضیه جدی تر نگاه می کرد .  وقتی به خود تصویر به عنوان یک اتفاق مجرد و بدون در نظر گرفتن شعر نگاه می کنم ، بهره کشی چندانی به لحاظ هنری از لایه های ذهنی عینی دیوار نمی بینم و به نظر می رسد شعر به اجبار ، مصرف کننده ی یک تصویر قراردادی و از پیش تعیین شده می شود و هرچه هست ، همین دیوار روزمره است که گاهی پوستری بر آن می چسبانیم و گاهی آگهی ترحیم و گاهی هم آگهی های تبلیغاتی و گاهی هم تکه ای مثل همین شعر ؟

 اما آن چه در این کار ، می توان به عنوان خلاقیت فردی از آن یاد کرد ، تولید نوعی فضا در بستر زبانی ست که در واقع به واسطه ی رفتار تجربی شاعر  در این یکی دو دهه ی اخیر با کلمه از او دیده ایم ؛ یعنی همان فاکتورهای شخصی که شاعر را  تولید کننده نشان می دهد تا مصرف کننده ی زبانی و همین جاست که شعر را فربه تر از تصویر گرافیکی اش می بینم . نهایتن این که هارمونی ذهنی لازم بین تصویر و شعر کم رنگ شده یا حداقل من این گونه استنباط می کنم که طراوت ذهنی -عینی  گزاره های کلامی ، چند گامی از تصویر جلوتر به چشم می آید و فلاح باید فکری به حال این قضیه بکند .

کیوان اصلاح پذیر

در باب دل ربودن خواندیدنی از من ، باید بگویم من از همان ابتدا که وارد دنیای مجازی شدم ، فریفته ی این نگار پر آب و رنگ شدم ! اگر جز ین بود که یک پای ثابت این تماشاکده نمی شدم . این کار اخیر بلوغی است در راهی که خواندیدنی باید برود : تاثیر گرافیک بر کلام یا به عبارت دیگر یک اثر ناب  هنری با محوریت کلام با نفوذ گرافیک در دریافت از آن . در کارهای قبلی گرافیک زیر سلطه کلام بود و این جا گرافیک همپای کلام خود را عرضه می کند ؛ به صورتی که بدون آن شعر ناتمام است . تنها ایراد من به خواندیدنی ادعای او مبنی بر جانشینی شعر سطری ست .

مینو نصرت

دیوار ها همیشه مانع اند و سدی برابر چشمان . آجر به آجر از خام تا پخته اش چیده می شود تا حصاری گردد مقابل نامحرمان و بیگانه ها . جهان وقتی درک خود شیفته ای از دیوار داشته باشد ، بعضن با فرو ریختن دیوار ها ، آن مانع و سد را می شکند و آن را به نام آزادی  لقمه می کند برای مردم . اما اگر هنوز در اندرونی ها و بیرونی ها سیر کند ، می شود دیوار تقدسی میان دیو و فرشته و فرو ریختنش گناه کبیره . به نظر من ، شاعران آجر به آجر دیوار ها شان را فرو می ریزند و با کلمه آن را بنا می سازند ؛ با کلمه هایی که از ظلمات جان شان بر می دارند ، کلماتی که  بوی عتیق دارد و اسطوره . شاعر میان آگاه و ناخود آگاه و مهم تر از آن ناخود آگاه جمعی اش در رفت و آمد است و هر با ر با هراسی ژرف و امیدی شیرین ، از درزها وارد تاریکی  می شود و نور کوچکی بر می دارد و با آن خود را و جهان را روشن می سازد . دیوار شاعران سیاه و سفید است ؛ یا همه ی جهان را تاریک می بینند یا روشن روشن . یک روشن خاموش است که مدام تکرار می شود و هر بار می توان در روشنایی اش ، نامکشوف هایی دید و در تاریکی هایش اهریمن ها را . دیوژن را گفتند: دنیا کی خوش می‌شود ؟ گفت : آن گاه که پادشاهانش فلسفه بخوانند و یا فیلسوفانش پادشاه شوند .
به گمان من این پست مهرداد ، حکایت همین محال است . عدالت کی برقرار می شود ؟ آن گاه که پادشاهان شعر بخوانند و یا شاعران پادشاه شوند . تکه ای از دیوار سیاه و سفید مهرداد فلاح است که با سمباده ساییده شده و دیوار کاغذی اش کنار رفته است و  کلمات نبشته شده بر آن  رویت شده اند . حالا با فرض این ها می توان حدس زد  ، اگر تمام  کاغذ دیوار پاره شود ، چه حکایتی بر ملا خواهد شد . آن چه دیگران می بینند ، همان نیست که وجود دارد و آن چه حضور دارد ، آنی نیست که به چشم می آید .
طبعن می رسیم به یک " اگر" بزرگ و غیر قابل حل که با هیچ مشکل گشایی لب به حرف باز نمی کند الا روزی که جنس تمام آجر ها  کلمه شود و چشم تمام آدم ها یک لایه زیر تر از آجر را ببیند .

 حالا می رسیم به مبحث داغ این خانه و تاکید بر آن که آیا این ها شعر هستند یا چیز دیگر ... به گمان من ، نوعی بیراهه رفتن است و طعم شیرین لحظه ای مکث را از دست دادن . هر چه هست ، وقتی تو را به خود می خواند یا خود را به تو تحمیل می کند ، لاجرم ارزش توقف و مکث  دارد . ما همیشه در جدال و بحث هاست که گم می شویم و گم می کنیم دستاورد های مان را . من با چشمان خودم مهرداد فلاح را آن جور که دوست دارم ، می نگرم . او هیچ کدام از این ها نیست ؛ نه خواندیدنی ، نه خوابینشگر  و نه چیز دیگر . او مهرداد فلاح است  .

مهر : به اصلاح پذیر

نکته بینی تو در باره ی وجه دیداری این شعر شایسته ی آفرین است . این نشان می دهد که به واقع دل به خواندیدنی داده ای و یا درست تر آن که خواندیدنی دل از تو ربوده است ! شاید من دوستان را بد عادت کرده ام و چه بسا در مورد این کار ، حق با "عه تا"ی عزیز باشد که از "ترکیب فیزیکی" سخن گفته است ... با این حال ، همین مقدار هم که در وجه دیداری کار هست ، اغلب به دید نیامده انگار و این آدم را نگران می کند . من هم بر این باورم که گرافیک در این خواندیدنی ، فقط در نقش پس زمینه عمل نمی کند و به نظرم این حالت "دیوار در دیوار"ی که تو بهش اشاره کرده ای ، کلیدی ترین نکته در خوابینش این کار باشد . 

کیوان اصلاح پذیر

راستی دوستان ، توجه کرده اید یا نه ؟ اعلامیه روی کاغذ نیست ؛ اعلامیه روی دیوار دیگری نوشته شده است . با این حساب ، ما پنجره ای روی دیوار اول داریم و از آن جا به دیوار دوم نگاه می کنیم که رویش این اعلامیه را نوشته اند . اگر این طور باشد ، فلاح بازی در بازی کرده است . اگر گفتید چرا ؟ این شگرد می تواند موضوع جالبی برای بحث باشد .
1- آیا اعلامیه روی دیوار نوشته شده است ؟ 
2- آیا آن دیوار پشت این دیوار قرار گرفته است ؟ 
3- اگر این طور است ، تاثیر آن بر خوانش شعر و پیام آن چیست ؟

مینا درعلی

جالب است  که هنوز هم اصرار بسیاری از دوستان برای آوردن دلیلی ست از جانب فلاح تا گرایشش به این نوع کار موجه جلوه کند . چندی پیش در جلسه ای ، یکی از منتقدان  می گفت که فقط دو سه نفری انگشت شمار توانسته اند موفق از دنیای شعر بیرون بیایند ؛ کسانی چون نیما و شاملو  و دلیلش این بود که جریان سازی کرده اند و بقیه آمده اند و رفته اند و فقط کار خودشان را کرده اند و شعر گفته اند و شاعر زندگی کرده اند و شاعر مرده اند و ... من با جریان سازی های ادبی و هنری مخالف نیستم و قدر و منزلت همه ی این قدم های استوار و توفانی را هم می دانم ، اما این را هم می دانم که شاعر خوب ، چه جریان ساز باشد چه نباشد ، جادوی کلامش می تواند جریان هایی در دل و دین و آیین مردم به پا کند که شاید فارغ از هر نوع جریان سازی های فرم و شکل و شیوه و سبک و سیاق باشد ! به هر حال ، باید بگویم که هر چیز را باید سر جای خود بررسی کرد و سنجید . فلاح این شیوه ی ارائه را برگزیده . خب ، باید نشست و دید که این راه شاهراه می شود و یا به بن بست می رسد و شکلی مانده در تاریخ شعر و ادبیات ! البته که باید در جریان های هنری تنوع و نو آوری باشد و راه و بی راه و چه خوب که این اتفاق از جانب شاعران برجسته ای اتفاق بیفتد که چالش های اصولی و این چنینی هم به بار نشیند ...
 اما با دیدن این کار ، اول از هر چیز آجرها چشمم را مسدود کردند و کشاندند به سفیدی سیاه شده ! که چه نوشته روی این دیوار ؟ آیا کس دیگری مرگش را اعلام کرده یا اعامیه ای از جنس انقلاب هاست و یا منشورهای  ... ؟ راستی ، اگر این "اگر" بشود یک بازی ، زبان ما چه گونه باید تفسیرش کند باز این بازی را ؟ جدی جدی اگر این شاعرانگی در عمق همه رسوب کند ، آیا نگاه مردم جدی تر خواهد شد به شاعرانه زیستن !؟ 
 

عه تا

بیشتر وقت اندکم در مسیر کوچ پای این دیوار گذشت ؛ بی که چون پیش ترها با این اثر اخت شده باشم . ترکیب عناصر مادی از نظر قوانین ابتدایی فیزیک و شیمی یادت می آید ؟ همان که می گفت : ترکیب فیزیکی عبارت از اختلاط دو ماده است ؛ به طوری که ماده ی جدید تشکیل شده ، برخی یا تمام خصوصیات هر دو ماده را داراست و در صورت تفکیک مواد از هم ، هرکدام به همان عناصر اولیه تبدیل می شوند .در حالی که ترکیب شیمیایی دو یا چند ماده ، عبارت از تشکیل یک ماده ی جدید بدون دارا بودن خواص و ویژگی های مواد قبلی ست و ماده ی جدید فابل تفکیک به صور اولیه عناصر متشکله نیست . این ها را گفتم تا بگویم خواندیدنی های پیشین ، همه از نظر من دارای ترکیب شیمیایی بودند ، اما این یکی را فقط یک ترکیب فیزیکی می توان فلمداد کرد ؛ چرا که :
اولن به نظر می رسد بک گراند کار ( علی رغم نوعی همخوانی با متن) ، حاصل آفرینش ذهن مولف نیست ، بلکه یک گزینه ی انتخاب شده از میان تعدادی تصویر موجود مثلن در آرشیو یک نرم افزار گرافیکی باشد . با این وصف ، چون محصول کشف و شهود لحظه ی آفرینش خواندیدنی توسط هنرمند نیست ، از نظر وزن و ارج هنری با شعر سطری بطن آن همتایی ندارد . خلق کلیت این اثر ، به نوعی شبیه آثار فتو هایکو ست . در فتو هایکو یک عکس یا تصویر به عنوان منبع الهام ، سوژه ی سرایش را برای شاعر فراهم می آورد و اثر هنری عطف به رفرنس موجود ذهن هنرمند را محدود و کانالیزه می کند . این اثر هم می تواند سرایشی بر مبنای یک طرح از پیش آماده و ثبت شده بر پهنه ی همان  نقش باشد یا لااقل چنین برداشتی را در ذهن مخاطب به وجود آورد .
دومن در خواندیدنی های سابق ، امکان جدا کردن متن و گرافیک بدون صدمه به کلیت اثر موجود نبود . به عبارتی دیگر ، گرافیک و متن هرکدام بخشی از مضمون مستتر در هر خوانش مخاطب را با خود داشتند و به فرض تسویه ، به تمام صور قابل خوانش خواندیدنی صدمه اساسی وارد می شد ، اما در این اثر ... ؟
البته من با دوستانی که به صرف ضعف یک اثر ، کلیت ژانر خواندیدنی را نفی می کنند ، به هیچ وجه موافق نیستم و توصیه می کنم اگر این اثر را ضعیف می دانند (مثل خود من) ، آن را فرصتی برای انکار تمامیت خواندیدنی نسازند که منصفانه نیست . هر هنرمندی مثل شعرای بزرگ بین المللی یا وطنی دیگر ، می تواند و باید تعدادی اثر ضعیف تر داشته باشد تا امکان قیاس و درک آثار برترش به وجود اید . این اثر  تا آن جا که به هماهنگی و همتایی متن و گرافیک مربوط است ، به قوت سایر آثار او نیست. درک این استنباط با یک قیاس نسبی بین نمونه های قبلی ، هم چنین با واکنش اغلب مخاطبین با صلاحیت خواندیدنی ، قابل دریافت است. اما می توان با دیدگاهی  تخصصی تر ، مثل نگاه آقای حسن سهولی یا آقای اصلاح پذیر یا ویژگی های مخیل ناگفته ی دیگر آن ، به رموز و معانی کثیری پی برد . کافی ست از دریچه ی چشم یک معمار ، به سرشاری ِ مقاهیم مملوی آن نگریسته  و روابط شعر منجمد ( شعر منجمد = تعریف معماری از نگاه زیبا شناختی کیوان اصلاح پذیر ) و شعر سیال فلاح در آن کشف شود .

حسن سهولی

خطی که بر دیوار نقش بسته ، خط نسخ از نوع آجر است ! خطی که گوشه و زاویه های آن مثل آجر مخصوص ساختن دیوار است .  این نوشته ی آجری روی تکه هایی از آجر ، گویا با ذره بین درشت شده است .  به نظر من ، وجه گرافیکی کار و متن کلامی تنیدگی عجیبی دارد یا نمی دانیم شرطی شده ام . هر وقت سراغ این کار ِ فعلن منحصر به فرد می آیم ، "آن چه نادیدنی است"، "آن" بینم !
شبیه اعلامیه ای ست که تعمدن جای نصب و خطش این گونه مناسب است تا جلب توجه کند . راستی راستی اگر همین شعر روی یک دیوار آجری با همین زمینه ی ناتراشیده خوابیده بود و مردم از کنار آن عبور می کردند ، به راحتی از کنارش می گذشتند یا متن طنازی های خودش را داشت ؟ زمینه ی متن به نوعی با متن غریبی نمی کند؛ نه در شکل و نه در مفهوم ؛ مفهوم طنز گونه ای که بر شکل ِ طنزگونه ی خود نشسته است . واژه های نشسته در متن ، مثل قفل ، در، باز، مجلس ، وکیل ، کشور و... واژه هایی هستند که کاربرد سیاسی و امروزین دارند . اخوان می گوید : "شاعر بر قدرت است ، نه با قدرت" . فلاح این را با زبانی دیگر می گوید . وقتی او واژه ی "کلید"را به "اگر" تشبیه می کند ، همه ی درها را می بندد و از نوعی دیگر"هیهات" می گوید ؛ یعنی همان حرف اخوان را می زند، اما دوست دارد جامعه ی آرمانی را این گونه تصویرکند . البته آدرسی می دهد که سعدی در بوستان ، از آنِ کسی می دهد که شیطان را در خواب دید :
"ندانم کجا خوانده ام درکتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب ..."
سعدی نمی داند در کجا و در چه کتابی خوانده است که شخصی شیطان را به خواب دیده . آن وقت با خیال آسوده ، تصویر زیبایی از ابلیس  می دهد ! شعر فلاح برای تحقق مفهومش ، مانند آدرسی ست که سعدی از شخصی می دهد که شیطان را در خواب دیده ! شعر فلاح با این دینامیزم ، می تواند دنیای شعر را با نوعی دیگر ازتفاوت ها رو به رو سازد.

مهسا زهیری


به نظرم گرافیک این شعر ، به رساندن معنا خیلی کمک کرده است  و همین طور تکرار چند واژه در سطر های ابتدایی . با توجه به این که در کار های قبلی رنگ هم دخالت داشته ، این سیاه و سفید بودن هم بسیار موثر است . با نگاه اول ، ناخودآگاه حس کردم با اعلامیه مواجه ام .

کیوان اصلاح پذیر : به نسترن ( خود نویس )

اتفاقن تحلیل من هم همین است ؛ خواندیدنی قائم به ذات نیست ، اما این دلیل نمی شود آن را یک بازی " سرگرم کننده " بین گرافیک و نوشتار ببینم . آیا اگر قائم به ذات بود ، " سرگرم کننده " نمی شد و جدی بود ؟ این دوتا به هم ربطی ندارند . اگر خودنویس دوباره نظر مرا بخواند ، خواهد دید که من سعی کرده ام رابطه ی بین این دو عنصر قائم به ذات جداگانه را ببینم و تحلیل کنم  و اتفاقن زیبایی کار در همین تاثیر این دو بر یکدیگر است .

و دیگر این که قائم به ذات نبودن خواندیدنی ، دلیل بر تقلید دیگران نمی شود . همه می توانند شعری را با گرافیکی ترکیب و چه بسا بهتر از مهرداد کار کنند ، اما این ربطی به قائم به ذات بودن یا نبودن خواندیدنی ندارد . من در تحلیل خود کوشیده ام به جای انتقاد از جایگاه خواندیدنی در ذهن مهرداد و هواداران خواندیدنی ، به خود خواندیدنی به عنوان یک پدیده ی فعلن موجود نگاه کنم و تا می توانم عناصر زیباشناسی آن را بیرون کشم . نوعی نقد که از برخورد شعر و گرافیک برمی خیزد ؛ بدون پرداختن به مبانی اختلاف بر سر جایگاه خواندیدنی . 

اسماعیل مهران فر

این کارت به نظر با قبلی ها فرق می کند . فکر می کنم پس زمینه ای که برای این متن برگزیده ای ، تنها و تنها پس زمینه است و نمی توان تصوری برای آن قائل شد . من همیشه فکر می کنم پرداخت های گرافیکی ات ، توامان حضور کاراکترها و عناصر شکل دهنده ی شعری ات را توجیه می کنند ، اما در این شعر می بینیم که معنا در اولویت قرار دهد و پس از آن مخاطب را به سمت  ... پیش می رانی .

مهر

این هم نوعی تلفیق و ترکیب است ؛ مشروط به این که خلاقانه و "متن محور" باشد . نسترن راست می گوید که این جا با آن در هم تنیدگی ریزبافت رو به رو نیستیم . من این کار را نوعی گره خوردگی درشت نمای کلام و نگار می دانم و با کیوان هم رای ام که کنار زدن بخش دیداری کار ، کار را ازنفس می اندازد . درست که متن کلامی را اگر مستقل ببینیم ، چه بسا کامل باشد ، ولی دیگر اینی که هست نخواهد بود و همین "این" است که من هم چنان آن را "خواندیدنی" می نامم . اگر قرار باشد خواندیدنی فقط در آن چه تاکنون به بار آورده ، مقید بماند که دیگر هیجانی در کار نخواهد بود ! ها ؟

نسترن مکارمی ( خود نویس )

از کیوان اصلاح پذیر می پرسم این که "شعر و گرافیک در این کار به هم معنا می دهد" و این که "خواندیدنی  ترکیب هماهنگ و یکپارچه ی شعر و گرافیک است با حفظ استقلال هر یک" ، خود به این معنا نیست که خواندیدنی اثری تلفیقی ست ، نه اثری قایم به ذات با شخصیت مستقل که اگر چنین باشد ، پس خواندیدنی دیگر از منحصر به فرد بودن خارج و به بازی سرگرم کننده ای بین شعر و گرافیک تبدیل می شود ؛ بازی ای که هر کس دیگری هم می تواند انجام بدهد . می شود به راحتی هر متنی را با گرافیک یا تصویری هماهنگ کرد و اسم خواندیدنی بر آن نهاد . چه بسا حتی به آثاری برسیم که علاوه بر بار معنایی شعر ، از گرافیک قوی تر و درخشان تری برخوردار باشند ؛ چنان که ساعت ها بیننده را با رنگ و فرم و فضاسازی بازی دهد . من در پست قبل ، در دفاع از خواندیدنی نوشته بودم : "در چنین آثاری هیچ کس به خودش اجازه نمی دهد از کار دیگری تقلید کند ؛ چون هرکس بخواهد قدمی برای شعر بردارد ( که این کار قدمی برداشتن برای شعر است ، نه قدم گذاشتن در راه شاعر ) ، باید که طرحی نو دراندازد . چنان که کسی جرات مقایسه ی آن با اثر دیگران ، چه شینمای علی عبدارضایی و چه خواندیدنی مهرداد فلاح را نداشته باشد". 

 در آن زمان من خواندیدنی را اثری مستقل می دانستم ؛ اثری که نمی شد آن را به طور کامل به هیچ یک ، نه شعر و نه گرافیک ، نسبت داد . اختراع ثبت شده ای به نام مهرداد فلاح ... ولی در این اثر ، مهرداد به جای خواندیدنی شعری نوشته که شعر گیرایی هم هست و روی تصویری گرافیکی چسبانده . برای روشن تر شدن منظورم ، مثالی از همین پست قبل می زنم : "راه ه ه ه ا ا ا ا گر بی بی بی بیفتد حرف..." این کلمات را می شود چنین هم خواند: "راه اگر بیفتد حرف..." ، ولی حقیقت این است که حروف دیگری هم در کارند که نمی شود ندیدشان ؛ چون بار تصویری می آفرینند و تاثیر کلامی اگر نداشته باشند و در خوانش به کار نیایند ، در تصویر به کار آمده اند . نمونه ی دیگر ، شعر درهم پیچیده ی شبکه ای دیگری بود ( دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری...) که کلمات را مانند لابیرنتی در هم می تنید و از حرفی به حرف دیگر و از جمله ای به جمله ی دیگر و از مفهومی به مفهوم دیگر سرایت می کرد ؛ کاری که هزاران جمله و هزاران شعر از دل آن برمی آمد . در حالی که این اثر ، تنها شعری ست که با تصویری ترکیب شده و مهرداد می گوید که همین طور متولد شده و حرفی نیست ، ولی اسمش دیگر خواندیدنی نیست.

کیوان اصلاح پذیر

نیازی به تاکید نیست که من منتقد خواندیدنی ، به عنوان جانشین شعر سطری هستم و در عین حال ستایشگر آن ، به عنوان یک کار خلاق و تفکر برانگیز . دست برقضا ، این کار تمام ویژگی های خواندیدنی را با خود دارد ؛ یعنی این شعر و گرافیکش به هم معنا می دهند . این بار گرافیک است که دست بالا رادارد . می گویید نه ؟ شعر در باب قفل و کلید است . اول ، این که نحوه ی نگارش حرف ها با شکل آجرها همخوانی دارد ؛ یعنی خط منحنی نیست ، بلکه آجری ست . دوم ، شکل این اعلامیه  مربع مستطیل است؛ یعنی همان آجر . سوم ، رنگ اعلامیه سفید و سیاه است . سفیدی آن به درز بین آجرها برمی گردد و سیاهی حروف به خود آجر . رنگ اعلامیه ، بدون نوشتار ، از امکان بازشدن دیوار خبر می دهد ، اما رنگ نوشتار متاسفانه از جنس آجر است ( اصل دیوار ).  این تا این جا .

حالا به قفل و کلید بپردازیم . در این شکل گرافیکی ، ما با یک دیوار و یک پنجره رو به رو هستیم . پنجره ای که به ظاهر باز است ، اما نوشته می گوید این یک قفل است . این جاست که با خواندیدنی رو به رو می شویم . بدون این گرافیک ، من نمی توانستم به این دریافت برسم . از تقابل دیدار و نوشتار ، همان " اگر" که شک است ، زاده می شود . "اگر" کلید این قفل ِ به ظاهر باز است ؛ شک . شعر و گرافیک ، ما را به این نکته می رسانند که اشکال از یقین است و چه قدر جالب است اگر بدانیم همه ی اعلامیه ها از جنس یقین هستند . در این جا با نفی در نفی رو به رو می شویم . چه گونگی روند برخورد دو تضاد و زاده شدن سنتز را به عینه می بینیم . اعلامیه پر از شک است  و این خلاف مانیفست اعلامیه هاست که برای پروراندن یقین ساخته شده اند .

پس این قفل را باید با کنار گذاشتن کلمات آجرگون باز کرد . خلاف آن چه در اعلامیه نوشته شده ، این کلمات شاعر نیستند که می توانند کلید این پنجره باشند . برعکس، کلام همان قفل است . باید اذعان کنم که این بالغ ترین خواندیدنی بود که تا به حال دیده ام . گرچه اعتقاد دارم نظریه ی فلاح ، مبنی بر جانشینی درست نیست ، به خواندیدنی به عنوان ترکیب هماهنگ و یکپارچه ی گرافیک و نوشتار ( با حفظ استقلال هر یک ) در این خواندیدنی احترام می گذارم .

وحید ضیایی

من خواندیدنی را به سابقه ی شعر "انگاشتی" یا photografic poem  فرنگی ها بی ربط نمی دانم ؛ هر چند مدرنیزه شده که فلاح است دیگر ! مهم استفاده از المان های کولاژگر برای هر چه درگیر تر کردن من مخاطب است و در نهایت لذتی که می برم و کنفی ای که حاصلم است از که یعنی همین ؟ به هر حال ، فلاح خوب می داند زبان امروز آیینه ی تذهیب کاری شکسته ای ست که من مخاطب در آن خود را می جویم ؛ من مخاطب نه چندان متعادل که جای دیدن در آب ، به جست و جوی جهان خود در انکسارم .

مهر : به حسنی

فقط به این علت که متن در قاب دیگری این جا بروز کرده ، "در حق شعر ظلم" شده ! تردیدی نیست که این خواندیدنی از نوعی دیگر است و درآمیختگی گرافیک و کلام در این متن را نمی شود با ارجاع به کارهای پیشین توضیح داد . من لج نکرده ام رفیق و خیلی روشن است که می شود متن کلامی این کار را به راحتی به صورت یک شعر سطری بازیابی کرد ( اصلن من خودم با جاگذاری این بخش در کادر سفید ، روی این نکته تاکید کرده ام ) ، ولی اگر بگویم این کار ، با همین قیافه خلق شده ، چه می گویی ؟ شاید ناخواسته می خواستم بگویم که من یکی دیگر نمی توانم روال عادی ارایه ی شعر را برتابم  و از جنبه ای دیگر ، شعر امروز و آن هم در فضای نت ، خنده دار است که هم چنان "کاغذ رقصی" کند در چشم خوابینشگر ! 

ابوالفضل حسنی

حق با نسترن است مهرداد . چرا داری لج می کنی؟! هیچ ارتباط خلاقانه ای  بین متن درون نهاده ی دیوار با خود دیوار وجود ندارد . به راحتی می توان متن را از تن دیوار کند و به عنوان متنی سالم و سر پا که به نظر من از زبانی ویژه و غافلگیر کننده تر برخوردار است ، خواند (تو می دانی که من الان درگیر پروژه ی هفتاد خوانی هستم دقیقن و شدیدن) . پس وقتی می گویم زبان کار ویژه است ، ترش گپ نمی زنم . چه لزومی دارد تو بیایی کار به این شکیلی را ( امروز با خودم می گفتم اگر مهرداد ده تا این جور متن تولید کند ، به او پیشنهاد پروژه ای را خواهم داد ) بر داری لای یک نقاشی آماتور مخفی کنی . حیف شعر نیست ؟ بله ، باز هم همان حرف تکراری را می گویم : تو توی این  بخش کار های قشنگی داشتی . تلفیقات و ترکیبات زیبایی به ما نشان دادی ، اما این جا من احساس می کنم در حق شعر خیلی ظلم شده است . 

مهر : به نسترن

آن اوایل که داشتم برخی ویژگی های خواندیدنی را از دل کار های تولید شده بیرون می کشیدم برای دوستانی که خواهان "روشنگری" مولف بودند ، گفته می شد که شعر را خراب نکن ! بگذار شعر را با همان قیافه ای که همیشه دیده و بهش انس یافته ایم ، باز یابیم و ... از من که می پرسیدند این ها را چه گونه و در چه حال و احوالی می سازی ، همیشه تاکید می کردم که من در آفرینش شعر ، مبنا را می گذارم بر ناشناختگی ، هیجان انگیزی و بازیگوشی . حالا هم همان را می گویم و به این ترتیب ، نمی دانم در کار بعدی با چه رو به رو خواهم بود و چه گونه می رسم به شعر و لذت . دلم نمی خواهد خودم و شعرم را در تعریف ها و چارچوب ها قاب کنم . تئوری و نظریه را ما از دل کارهای آفریده شده بیرون می کشیم و نه بر عکس . اگر این کارم با ویژگی های قبلی نمی خواند ، چه بهتر! اما نسترن هم چنان دارد همان حرف روزهای اولش را می زند و مدام می گوید : آقا جان ! شعرت را روی سطر ها پیاده کن !

نسترن مکارمی ( خود نویس )

اعلامیه ای بر دیوار...این اعلامیه را بدون دیوار هم می شود خواند . می شود آن را در دست گرفت و برد سر فرصت نشست پشت میز ناهار خوری یا در رختخواب و خوب نگاهش کرد به راحتی از دیوار پشت سرش جدا می شود . این با تمام تعریف اورژینال خودت از خواندیدنی منافات دارد .خواندیدنی یک ترکیب لاینفک است . متن و تصویر در آن دست در گردن هم ندارند که بخواهند دست بردارند . دو همزاد در اثری یکپارچه اند. حالا اگر دیوار از متن تو حذف بشود چی ؟ آیا تو آن قدر مخاطبت را دست کم گرفته ای که گمان می بری حتمن باید تصویر دیواری فرا رو باشد تا مخاطب دریابد که آها... پس منظور مهرداد این است : بن بست ، زندان ، محدودیت...نه برادر...نه شاعر ، متن تو آن قدر خوانا و گویا هست که نیازی به تاکید تصویر نداشته باشد . در خواندیدنی حرف از خوانش های متعدد و برحسب مذاق و دید بیننده بود .  این جا متنی واحد داریم با حرفی واحد ؛ تنها نکته اش ادغام جملات با پیوستگی کلمات است و لاغیر.

اولین روزهایی که با خواندیدنی های مهرداد رو به رو شدم ، به بی اعتباری مفاهیم صحیح و ناصحیح خوب یا بد زشت یا زیبا پیرامون آثار هنری و ادبی ایمان آوردم . هنر بدین گونه اساس خود را می گذارد بر سنت زدایی ، قایم به ذات بودن و بی نیازی از هرگونه ابزار سنجش و استوار بر نوآوری ، اما با دیدن این اثر که به گمان من تمام پایه های خواندیدنی را به دست خود شاعر لغزنده کرده ، جای تامل است اگر بیندیشیم که این دست فعالیت ها کم کم دارد عرصه ای برای تجلی آثار تصنعی لحظه ای و حرکتی شبه خلاقانه است...
می رسم به این نطریه ی نیچه که می گوید حقیقتی وجود ندارد و هرچه هست ، فقط تفسیر است . درست است که فلاح در آثارش مذاق مخاطب را به سمت لذت بردن از جسارت قالب شکنی و نفی سنت ها تغییر  می دهد ، ولی آیا این ما را بر آن می دارد که بپذیریم هر اثری که هنر نامیده شود ، پس هنر است ؟ هر چه مهرداد به نام خواندیدنی به ما نشان می دهد ، پس خواندیدنی ست؟ و هنرمند به هیچ کس پاسخگو نیست ؟ سوزان سانتاگ می نویسد هیچ یک از ما هرگز نمی تواند به دوران پاکدامنی پیش از تمام نظریه ها باز گردد ؛ زمانی که هنر هیچ ضرورتی نمی دید خود را توجیه کند و کسی نمی پرسید هر اثر هنری چه می گوید . چون همه می دانستند یا می پنداشتند که می دانند هر اثر هنری چه می گوید . واقعن چه نیازی به این تفسیرها ؟بیا و این شعر را به صورت سطری بر کاغدی بنویس و بخوان . بیشتر لذتش را نمی بری ؟
حرف من این است: تویی که داری چشم ها را به خواندیدن می بری ، حق نداری هر چیزی را به نام خواندیدنی به مخاطب بخورانی.

صحبت

شعرت الصاق اعلامیه  های دوران مشروطیت را بر دیواره های عمارت های شهر تداعی می کند ؛ با جهشی به درازی گام تاریخ تا پگاهان امروز برای بشارت فردا . متفاوت و بی رقیب نوشتنت یعنی نوید ایسم دیگری در ادبیات...

فریده برازجانی

چرا واقعیت تلخ شاعران را این طور بی رحمانه به تماشا گذاشته ای !؟ بگذار لااقل در شعر هامان همه ی ناممکن ها  را تجربه کنیم . بگذار همیشه دلم خوش باشد که قلمم چون شمشیر است و خودم با همین تن ظریف و شکننده ، می توانم کوه را از جای برکنم . خدای من ، چه بی رحمانه این " اگر " را سر راه مان گذاشته ای ! به اندازه ی کافی بر روز تلخ خویش  حسرت داریم ، دیگر نیازی نبود که این طور  به وسیله ی رویاهامان هم به سخره گرفته شویم . بگذار در رویاهایم وکیل شوم و با تمام احساسم و تمام مهرم ، مهربانی و گذشت را به دل ها هدیه بدهم ؛ به کتاب فروشی ها، به مادر ها ، به بچه ها، به دانشگاهی ها ، به ...

 عاطفه صرفه جو

انگار فلاح نرم شده با مخاطبانش و با مهر رفتار می کند حالا . این کار بیشتر حرف می زند تا نقاشی یا بیشتر حرف می زند شعر یا این طور بگویم بیشتر گوش و دهان است این شعر  تا چشم و نگاه ! از شعر اعلامیه می سازی بر دیوار ، رفیق ؟ نمی دانم ، با سطر چهارم شعرت رفتم تا دوران مشروطه ! گر چه باز احتمال می دهم این "اگر " در شعر هم دارد همین کار را می کند که من بیشتر به آن روز ها برگردم و یاد گرفتم که "اگر" را کلمه ی شرطی بدانم و مشروطه هم که اگر های بسیار در خودش دارد و باز هم این دیوار و چسباندن شعر به دیوار و رنگ سیاه و سفید این طرح یا اثر ، مرا می برد به همان دوران ؛ خصوصن فیلم هزار دستان حاتمی کیا . شاعر که وکیل بشود ، لاجرم قوانینش به شکل شعر بر دیوار اعلامیه می شود . حالا این مشروطه که از آن مشروطه ها نیست ! این مشروطه از نوع روشنفکرانه ست که از مجلس و دولت و مردمش همه و همه روشن فکر هستند لاجرم . وقتی ملتی روشنفکر باشند ، نمایندگانش از جنس خودشان خواهند بود . همیشه این گونه بوده که مجلس دولت ها ، نشانگر مردم آن دولت است . انتخاب و ضرباهنگ شعر هم از همان نوع است ؛ یعنی رنگ و طرح و کلام و موسیقی و معنا و مضمون و مفهوم در یک راستاست و چیزی از آن بیرون نزده. حالا با این همه هارمونی من چه کار کنم؟ چه بگویم که گزاف نگفته باشم ؟! حالا اگر که حکومت شعر حاکم شود و یا به تعبیری دیگر شعر بر جامعه حاکم شود ، بازی جوری دیگر خواهد بود و این جدی جدی دیگر شوخی نخواهد شد. راستی ، دارم در ذهنم تصور می کنم جامعه ای را که همه ی مردمش شاعرند ؛ از بقال و چقال و دربان و سپور و دکتر و استاد و راننده و دولت و سیاستمدار و فقیر و زن و مرد و کودک و ... چه شود ! آن وقت گدا با زبان شعر از ما پول طلب می کند ! دکتر با زبان شعر برای ما نسخه می پیچد. راننده ی تاکسی با شعر از ما کرایه می خواهد و ما باید مسیر را به شعر به او بگوییم. چه جامعه ای ایده آلی می شود این جامعه. همه روشنفکر . همه زبان هم را می فهمند . کمی سور رئال نیست این تفکر ؟
یادم رفت در مورد اولین کلمه ی این پست بگویم: " سمباده شویی " ! به یاد "هر چه بگندد نمکش می زنند ...وای به روزی که بگندد نمک  ! افتادم . چرا که هر لکه و یا برجستگی و یا زائده را بر دیوار سمباده می کشند و تا بستری صاف برای رنگ و روغن بر دیوار آماده کنند که سطح یک دست شود . حالا این سمباده را با چه بشوییم ؟ یا از منظری دیگر ، قرار است سمباده ای که تمام نا راستی ها و کجی ها ی یک دیوار را صاف کرده ، حالا  خودش از تمام موانع زدوده شود و اما شاید به "سمباده شویی " جوری دیگر نگاه کنیم . آیا همان پر زور بودن سمباده نیست ؟ عدالتخواهی که قانونش را خودش جر بدهد ؟ می دانی چیست رفیق ، از هر منظر که وارد شوم ، می بینم این کارت مانند آن معادله ای ست که از هر راهی بروی برای حل کردنش ، به یک جواب می رسیم . اما این را بگویم که هنوز دعوای اصلی من بر قوت خودش باقی ست ، بر سر این نوع کار هایت . این که می آیم و می خوانم و حرف می زنم برای این نوع کار و شما نام "خوابینشگر " بر من می گذاری ، دلیل بر موافق بودنم نیست . این که مرا به حرف می کشد این گونه کار هایت ، دلیل بر رضایت من نیست ( در دلت بگو : نا راضی هستی این همه می گویی ! اگر راضی بودی چه کار می کردی ؟! ) هنوز می گویم نتیجه ی این کار ، سال های بعد پاسخ می دهد و در حال حاضر این قبیل کار که نه می توان به آن شعر گفت نه نقاشی ، نیاز هنر دوست امروز را مرتفع نمی سازد . مثلن فکرش را بکن من کار قبلی ات را "(روی این یکی خیلی منظور ندارم ؛ چون در کامنت اولم گفتم لا اقل جایی برای گوش و دهان گذاشته ای ) اگر بخواهم تلفنی برای کسی بخوانم ، باید چه کار کنم ؟ حواله اش بدهم به فاکس و اینترنت و ایمیل و وبلاگ ؟ و حال اگر آن شخص به این امکانات دسترسی نداشت ، چه ؟ در صورتی که یک شعر را می توان به راحتی از توی گوشی برای کسی خواند . حتی یک نابینا هم می تواند از شعر لذت ببرد . گیرم بلایی نازل شد و مردمان کور شدند ، آن وقت تکلیف این کار چیست ؟! همین است که می گویم جا افتادن این سبک از کار ها مستلزم مرور زمان است . باید گذار کنیم تا ببینیم چه می شود . شما را نمی گویم . خودم را می گویم .

 

+ mehrdad fallah ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/۱

دن دن دن دن دانه کاری بر بر بر بر برانکارد !

سایت مهرداد فلاح - ای فلکافلک !

مهر : به سلیمان تبار

خواندیدنی را نگاه و دست و دل و عقل من همه با هم می آفرینند و جدا کردن این ها از هم به گمانم اشتباه کسی ست که اجازه داده به ذهنش که زمام لذت بری اش را به دست بگیرد و لج کرده با دیدن - خواندن و چه بسا طعم مغازله با نقش با نگار را نچشیده هنوز !

حامد سلیمان تبار

ریشه داشتن در هر چیزی ، نه تنها ایراد نیست ، بلکه اساسن نقطه ی قوت است ؛ چرا که ما از خوانده هامان به نخوانده هامان می رسیم . پس خودمان را کشف می کنم . سوال این است که آیا ما با تغییر فرم می توانیم به نگاهی تازه دست پیدا کنیم ؟ من اصلن مخالف این تلفیق نیستم . هنر های تجسمی بارها به نوع های مختلف بروز پیدا کرده اند . سوال من دقیقن در چینش فرمیک زبان است . کلیت کار ، می خواهد یک مهرداد فلاح پیشرو را به من بنمایاند . در حالی که ذهنیت کلمات ، ذهنیت کلاسه شده ی دهه ی هفتاد است .اگر می خواهد به همان صورت بماند ، پس این تغییر فرم چیست ؟ اگر نمی خواهد به همان صورت بماند ، پس چرا در مفهوم متبدل نمی شود ؟ چون در هم تنیدگی این دو را نمی توانم کنار بگذارم ، نتیجتن با کشمکشی درونی از خالق اثر رو به رو می شوم که بین ماندن و رفتن غوطه ور است . گیرم که ذات این نوع برخورد همین کشمکش باشد . چرا کشمکش به صورت متعلقه ی هنر بازنمود پیدا نمی کند ؟ سوال بعدی درباره ی نحو جملات است . آیا با شکستن هر نوع نحوی ، ما به زبان هنر می رسیم ؟ مثلن به جای این که بگویم روی خیابان قدم می زنم ، بگویم خیابان دارد قدمم را می زند ، آیا شعر گفته ام ؟ فکر می کنم توجه به زبان و اساسن بازی با زبان برای فرار از آن موقعیت نیست ، بلکه توجه  به مفهوم ،تغییر نحو زبان را به همراه خواهد داشت . نکته ی بعد این که وقتی به تاریخ رجوع می کنیم ، می بینیم که از ابتدا عناصر زیادی را برای شعر نام می برند که البته قطعی نیست ؛ چون شناخت هنر قطعی نیست ، اما به طور کلی تخیل مهم ترین عنصر کار است که البته در کار تو نمود آن را می بینم . اما مهم تر از آن عنصر حیرت است . این که پس از دیدن کار ، چه گونه بهت زده می شوی . من نمی شوم متاسفانه . کار شما به این دلیل که می خواهد از زبان روزمره دور شود ، خود دچار زبان و ابزاری دیگر می شود . در نتیجه ، کار چنان بسته می شود که مرا در خود راه نمی دهد و اگر خوانش های متفاوتی صورت می گیرد ، به این دلیل نیست که یک هنر موفق در معرض مخاطب چند ساحتی ست ، بلکه به دلیل بسته بودن کار ، مخاطب دچار سفید خوانی می شود . آیا به این دلیل که تمامی تلاش هنرمندان این بوده که از زبان عموم فرار کنند ، ما برای مصداق پیدا کردن این رابطه ، صرفن تغییر در نحو کلمات ایجاد کنیم و بس ؟ من دقیقن در مورد متن کار شما صحبت می کنم ؛ هرچند کار را باید در کل سنجید ، چون این کار تمام قدرت ثقلش روی جمله است ، مجبوریم این گونه نقد کنیم . در آخر این که چون زبان تو خیلی کم عاطفی ست ، سختی و زبری اش باعث می شود داخل کار نتوان رفت . هرچند می توان نشانه ها را به هم پیوند داد ، با پیوند این نشانه ها لذت که بزرگ ترین دستاورد هنر است ، مورد توجه قرار نمی گیرد . نمی دانم شاید این گونه صحبت کردن واقعن درست نباشد ، ولی من فکر می کنم اتفاق بزرگی که هنرمند را وادار به خلق می کند ، تو را وادار نمی کند ... اما یک چیزی هم بگویم : وقتی هنری نو و به اصطلاح آوانگارد خلق می شود ، مخالفانش بیشتر از موافقانش هستند  . من هم شاید یکی از همان کسان باشم که دارند اشتباه می کنند .

مهر : به سلیمان تبار

در این که خواندیدنی در شعر دهه ی ٧٠ ریشه دارد ، با تو هم رای ام دربست ، ولی نمی دانم چرا آوانگارد را چونان امری رها از دیروز و اکنون می بینی !؟ آوانگارد از دید من ، کشف فردا در امروز است و به تعبیری "فردای امروزی شده" و از این منظر ، به گمانم نتوان خواندیدنی را یکسره با شعر ٧٠ برسنجید.

حامد سلیمان تبار

 در مورد متن کلامی داخل کار ، فکر می کنم با اساس کار تناقض های چشم گیری دارد ... من می گویم متعلق به ذهنیت دهه ی هفتادی ست و برای خودم دلایلی دارم . اول این که حرکت آوانگارد تو با ذهنیت تئوری زده ی آن دهه نمی خواند ... آوانگارد متعلق به آینده است ، ولی تئوری مال گذشته ... دوم نحوه ی اجرای کلمات که به ترسیم هم می رسد ( مثل همین افتادن و روانه شدن سیل) ، این ها حاصل ذهنیت ده سال قبل است . البته من اصلن نمی گویم این ها بد است . من می گویم این ذهنیت ، ذهنیت ده سال قبل است و با هنر آوانگارد منافات عجیبی دارد . البته تلاش تو برای رسیدن به آوانگاردیسم درونی و بازتاب بیرونی آن کامل مشخص ، اما ناموفق است ؛ چون دارای تناقض اندیشه هست . در اثر تو بار اصلی به دوش کلمات یا خود زبان است و این مهم ترین قسمت اندیشه ی تو را تشکیل می دهد . پس اگر متن به آن ذهنیت بخورد ، به نوعی کل کار را به آن سمت می برد . انگار که من دارم یک کار دهه ی هفتادی می بینم که البته مشکلش این جاست که با تلاش تو برای رسیدن به آوانگارد همخونی ندارد یا حداقل من با این مساله مشکل دارم ...

این کار به نظرم خارج از سیل کلمه و لحضه ی خلق و مانیفست نوشتن ، یک مفهوم اجتماعی را در برمی گیرد و آن عبارت است از روانه شدن سیل که منجر به برانکارد می شود ! فکر می کنم شرایط این کلمه که در واقع پرسوناژی انسانی ست ، اگر راه بیفتد، سیل می شود که همان حرکت رو به جلوی جمعی ست . در این وسط ، فضای رعب آور با لرزش کلمات و جاری شدن بازنمود تصویری هم پیدا کرده است . اگر کل کار را به عنوان یک طراحی تصویری ( بدون توجه به فضای داخلی) در نظر بگیریم ، باز هم ترس و استرس در آن موج می زند .

علی حاجیان زاده

این را که بعضی دوستان به رنگ یا گرافیک اثر ایراد وارد کرده اند ، قبول ندارم .
به نظرم فلاح بهترین رنگ شناس است ( لااقل ذر بین شاعرانی که می شناسم ).
شما برای سیل چه رنگی را متصور می شوید ؟ سیلی که تمامی رنگ ها ( حرف ها ) را در خود غرق کرده ، چیزی ست شبیه رنگی که فلاح به کار گرفته . اشعار فلاح و از دهه ی هشتاد ، خواندیدنی های فلاح شدیدن ذهن ها را تاویل گر می کنند . خصوصیت بارز کارهای فلاح ، تاویل پذیری آن هاست و می توانید در کامنت هایش نمونه های این تاویل ها را ببینید . 
حال به نظرم اگر بخواهیم تاویلی سیاسی بر این خواندیدنی بگذاریم ( مطابق با روزگار خودمان ) ، حرکت های پس از انتخابات انقلابی از سمت بالا بود ؛ یعنی این جریان از سمت نخبگان سیاسی - فرهنگی اداره و رهبری ( می دانم کلمه ی مناسبی نیست )می شد و این ها روحیه ی کاریزمای یک بسیج گر توده ها را نداشتند ( اگرچه جمع کردن چند میلیون هم دستاوردی بزرگ برای جنبشی دو ماهه بود ) . چینش واژه های فلاح ، به خوبی صورت گرفته و تشکیک و تردید فلاح در شعر نیز برخاسته از روحیه ی شعری فلاح و شعرهای او ( پست مدرن ) و فاصله گرفتن از نگاه رایج است . " حرف " ها همان شعار های خیابانی و اعتراض های مردم هستند که به زعم فلاح اگر نارضایتی به سطح عموم کشیده شود ، سیلی بر پا خواهد شد که همه چیز را سرنگون خواهد کرد ( فرو خواهد پاشید ) و اما " قدم رنجه کردن " ؛ گزاردن این واژه یعنی رضایت مولف از به وجود آمدن سیل و شاید محترم شمردن " سیل ". این نگاه ، نگاهی اصلاحاتی و نگاهی جدای محافظه کاری ست .  دلیل منقطع نوشتن قسمت ابتدایی را هم می توان همان شعارها و همخوانی مردم در "ادای " شعار دانست  و ساده نویسی قسمت دوم نیز به سبب این است که قسمت دوم در ذهن مولف شکل گرفته  است . به دلیل تاویل پذیری بالای شعرهای فلاح ، خوانش های دیگری هم بر کار وارد است که می توان برای مثال ، به تک بعدی بودن سطح روی شعر اشاره کرد و سیلی که به راه می افتد .

عه تا : به شکرالهی

خب ، اگر بگویم که دلگیر نشدم ، دروغ گفته ام ، اما نه آن قدر که از دریافت کامنت مجدد شما خوشحال شدم . راستش ، فکر نمی کردم کامنت بعدی شما چندان دوستانه باشد و حالا که هست ، جای تبریک دارد ؛ چراکه کم پیش می آید خانم ها در چنین شرایطی قبول سهو کنند (شوخی) و اما در مورد دستور بحث شش گانه جناب اصلاح پذیر یا میثاق "هیمه نامه"، با این که آقای فلاح در دیالوگ ها و مباحثات قبلی با اشخاص ، ممکن است بدان ها یا موارد مشابه ( و شاید به کرات) پاسخ داده باشد ، اما پیشنهاد می کنم برای جلوگیری از پراکنده گویی و اطناب و حواشی ، هم چنین برای استقرار نظم منطقی گفت و گو :
اولن چنان چه خانم شکرالهی یا دوستان دیگر سوالات و مسایل قابل بحث دیگری هم در چارچوب خواندیدنی دارند ، به هیمه نامه اضافه شود و این لیست به عنوان رفرنس در کناری ذخیره شود .
دومن : از اولین هیمه (به عنوان دستور نخست ) شروع و نظر دوستان به طور واضح و گویا در خصوص آن طرح و چنان چه اختلاف نظری بود ، ادله ی موافق و مخالف تا حصول اقناع ، مطرح و مباحثه شود و در صورت اقناع طرف های بحث یا تشخیص به کفایت بحث (در صورت عدم تراضی) ، هیمه ی بعدی در دستور کار قرار گیرد و همین طور الی آخر که نظم و دمکراسی دیالکتیک هم رعایت شده باشد .
سومن :  رعایت شروطی که به شفافیت و سرعت در استنتاج و ... منجر می شود‌،  مثلن اختصار تا حد امکان- پرهیز از حواشی-  پرهیز از تکرار مکررات-اخلاق گفت و گو- خوانش دقیق ادعاها- حفظ محور اصلی بحث در قبال دوستان تازه وارد- امانت در نقل قول و...

کیوان اصلاح پذیر : به عه تا

خواندیدنی یک شکل جدید و یا احیا شده است که تازگی دارد . هرچیز نو و تازه ، اگر بخواهد بماند و پیش برود ، باید از تونل آتش سیاوش گون بگذرد . امیدوارم هیمه خوبی برای خواندیدنی باشم ، اما هیمه ها :
هیمه ی یک - آیا خواندیدنی یک ذات واحد است ؟
هیمه ی دو - اگر واحد است ، چه گونه کلمات می توانند به یک واحد گرافیکی تقلیل یابند ؟
هیمه ی سه - آیا بر عکس هیمه ی دو ، گرافیک در خواندیدنی واجد شرایط معنایی ( مانند کلمات ) است ؟ 
هیمه ی چهار - برای تبیین ذات واحد باید کلمات و گرافیک قابلیت گرافیکی و معنایی توامان داشته باشند ؟ 
هیمه ی پنج - بر اساس کدام پایه ها و نشانه ها ، خواندیدنی ادعای جانشینی شعر سطری را دارد ( البته همان طور که مهر گفته است ، منظور حذف شعر سطری نیست، بلکه نسبت خواندیدنی به شعر سطری ، مانند نسبت شعر نو به شهر کهن است ) ؟
هیمه ی شش - ( انتهای تونل ) بدون آوانگاردیسم مطلقن هیچ گونه پیشرفتی در هنر رخ نمی دهد . خواندیدنی به عنوان یک ژانر آوانگارد ، چگونه خواهد توانست کلاسیک شود ( ماندگاری و جاافتادگی را می گویم ) ؟ 
از قول موافقان بود یا خود مهرداد که خواندم " خواندیدنی شعر سطری را به جایی دور در تاریخ پرتاب کرده است " و این همه هیمه کشی ، در پاسخ به این کلام است .بارها در این خانه ی خواندیدنی ها گفته ام که خواندیدنی یک زاده ی خجسته و چشم و چراغ ادب و نبوغ است ، اما قبایی ست که بر تن مهرداد موزون است و لاغیر . بنابراین ، نسبت خواندیدنی به شعر سطری ، مانند نسبت شعر نوی نیما به شعر کهن نیست که شعر نیما انفجاری در آینه بود که به ناگاه هزاران قلم و هزاران چشم را در نوردید و روزنامه ها و نامه های عاشقانه را از امثال خود پر کرد .

آنا شکرالهی : به عه تا

من باید یاد بگیرم که انعطاف پذیرتر باشم و راستش وقتی داشتم در مورد سلسله مراتب فقها می نوشتم، اصلن فکر نمی کردم دارم اخلاق را نقض می کنم ، اما حالا که دوباره آن دو جمله را خواندم ، به نظرم نادرست آمدند و شما دوست عزیز ، به خاطر رفت و آمد و تجربه ی بیشترتان در بحث ، حتمن می دانید ندیده گرفتن خطاهای حاشیه ای طرف بحث ، راه آشتی و ادامه ی مباحثه را باز می گذارد . اگر مطمئن بودم که نمی شود از شما و دوستان دیگر نکته های بیشتری را یاد بگیرم ، جواب دادن به نقطه نظر شما فایده ای نداشت؛ مخصوصن که روی اصلی حرف های من با شما بود . امیدوارم دیگر مرا فقیه محسوب نکنید . از مثال های طبیعی و راهگشای شما حتمن استقبال خواهم کرد و از شما آقای فلاح به خاطر صبر و مهربانی تان بسیار ممنونم.

عه تا : به به فقیه دسته اول!
1- اگر یک بار دیگر کامنتم را بخوانید ، می بینید که روی سخنم با اقای اصلاح پذیر است نه "نفی مواضع مخالفین"!! که خوشبختانه آقای اصلاح پذیر مطابق انتظار با رعایت احترام متقابل پاسخ داده اند.
2- اطمینان می دهم که "عمدن از یکی از اصول سفسطه استفاده" نکرده ام ، اما اگر اظهار نظرم شبیه فقهای دسته چندم شده ، شما به بزرگی خودتان ببخشید . علتش نداشتن تجربه در تقلید فقهای دسته اول است!
3-"استفاده از تمثیل در مقام قیاس"؟ ناشی از برداشت شماست، والا دلیل اصلی پیش از اقامه ی مثال ( به مثابه ی ارایه ی شاهد بر مدعا) ، در قسمت دوم عرض شده است.
4- تحقیر ضمنی طرف بحث (به خصوص که ناظر به غیر است) سفسطه است یا دلایل مطرح شده (صرف نظر از صحت و سقم دلیل) ؟

آنا شکرالهی

شعر از مقوله ی کلیات است و نه جزییات و هر چند هم که در متن الفبایی شعر تصاویری جزیی ارایه شود ، فراهم بودن ظرفیت جا به جایی مفاهیم در این بستر کلی ست که فرصت های خوانش را به وجود می آورد و اگر طرز چینش الفاظ ، تعینی دستخوش تنوع باشد و این گوناگونی با رنگ و اندازه و حجم و ارایه ی پیش زمینه ها و پس زمینه های گرافیکی اعمال شود ، باید بپذیریم که این شکل تازه متعلق به ماهیت مشخص و مستقلی ست که خود حوزه ی کلی دیگری تلقی می شود با قواعد و ساز و کاری متفاوت . حالا این دو کلی (بیان الفبایی و گرافیکی ) وقتی همراه هم روی یک صفحه ظاهر بشوند و بنا بر قصد مولف بخواهند تبدیل به یک متن بشوند ، رابطه شان از چهار صورت خارج نیست : ١- یا متساویند که در این صورت ، مولف حتی فرصت های ساده ی تاویلی زبان محاوره را از مخاطب دریغ کرده است ؛ چه برسد به فرصت های متعدد تاویلی خواننده ی یک شعر ٢-یا عموم وخصوص است اعم از مطلق و من وجه که در این صورت هم نقاط مشترک فراوانی بین این دو کلی خواهد بود که تبدیل می شوند به همان محدوده های حسی و حدسی و حتی انتخابی و شروع می کنند به فر صت های یکدیگر حسابی تخفیف دادن.
و اما صورت سوم که اگر بخواهیم ادعا کنیم که ارتباط بین این دو از نوع تباین و فصل مطلق است و قائل بشویم به این که هیچ ارتباط و وجه مشترکی بین این بیان الفبایی و آن طرز آرایش سطرها نیست ، آن وقت است که من فکر می کنم این ادعا نمی تواند از عهده ی پاسخ دادن به یک سوال بربیاید و آن هم این که این چه خلطی است که حتی یک تماس کوچک را انکار می کند ؟ آیا این یک جور میکس صرفن فیزیکی ست که وجودش همان قدر ممکن خواهد بود که عدمش ؟ اگر این دو ساحت تا این حد موازی با هم پیش می روند و دچار هیچ اتصال و تفاهمی نیستند ، پس چرا خیال می کنیم روی یک کاغذ با هم جمع شده اند و چه چیزی می تواند تبدیل این دو را به متنی واحد اثبات کند ؟ شاید کمبود صفحه ی دوم تنها بهانه ی ممکن باشد برای پیاده شدن هر دو در یک مکان واحد و دیگر این که آقای فلاح گفته بودند که او و تو و آن دیگری لذت می برند از خواندیدنی و لذت را دلیل دانسته بودند برای ختم به خیر شدن مقابله های سابق و احتمالی آینده . باید بگویم تا آن جا که به ادراکات حسی من مربوط می شود ، ابدن ذره ای محظوظ نشده اند و اتفاقن کشیده شدن پای من به میدان اثبات و نفی خواندیدنی شما شهود بود قبل از تدبیر و تحلیل  و این که چون لذت نمی بردم ، در موردش فکر کردم که البته اگر عکس این هم می بود ، یعنی اگر ذهنم آن قدر حساس بود که قبل از ذوق کردن احساساتم داده ها را تحلیل می کرد و اجازه ی لذت دادن یا ندادن می داد ، باز هم هیچ مانعی نبود ، اما خوشبختانه طبیعت من به مقدم بودن احساسات تمایل دارد و این همه توضیح دادم که بگویم من حواسم هست لذت خالص و  بلافصل چگونه چیزی ست و در مورد آن دوستی که خواسته اند با ادله ی تئوریک ، مواضع  مخالفین
را نفی کنند : چه طور است که از تمثیل در مقام قیاس استفاده می کنید ؟ مگر می شود با مقایسه ی دو تا اتفاق خاص و جزیی حکم کلی داد ؟ منظورم مقایسه ی ترکیب آواز و شعر است با موسیقی و خواندیدنی فلاح . فکر می کنم آن دوست گرامی یا عمدن از یکی از اصول سفسطه استفاده کرده است و یا این که ندانسته شبیه فقهای دسته چندم اظهار نظر کرده . جالب تر این که نتیجه غیر حتمی این تمثیل ، دقیقن عکس چیزی ست که نتیجه گرفته اند . آواز با موسیقی همسو می شود و همان هارمونی مقید این معناست . بدیهی ست که وقتی نتها با الفبا ترکیب می شوند و جوه زمان و مکان به آن ها تحمیل می شود و اگر مثلن شعر حافظ با صدای شجریان در پس زمینه ای موسیقایی اجرا می شود ، نمی توانیم انکار کنیم که بعضی عواطف پر رنگ تر می شوند و البته من معتقدم که شعر کلاسیک ، به سبب داشتن وزن ، قبلن این ظلم را در حق خویش روا داشته است و همراه شدن با موسیقی و حتی لحن آواز خیلی هم نمی تواند به آن صدمه بزند یا بهتر بگویم آن صدمه و ضعف ذاتی اش را تشدید کند . یقینن شعر به سمت مستقل شدن و فاصله گرفتن هر چه بیشتر از شکل و نزدیک شدن به ماهیت زبان پیش خواهد رفت و بسیار ممکن است که به زودی رسم الخط حدی به حساب بیاید برای ارتکاب خوانش های بیشتر و رسم الخط اعم خواهد بود از  نوشتن حروف با دست و تایپ .
 راهی که آقای فلاح می رود ، شبیه تحمیل همان وزن و عروض کلاسیک است به کلمات ، اما این بار در هیات شکل های گرافیکی که عارض مفاهیم آزاد شعرش شده اند و این حرکت گرچه در نوع و شکل تازه ای عرضه می شود ، دارای ماهیتی سخت بازگشتی ست .

مهر به شکرالهی

من فقط توجه تو را به یک نکته ی باریک جلب می کنم که پیش تر هم در باره ی آن سخن گفته ام و آن ذات گرافیکال هر نوع نوشتاری ست . بر این اساس ، نشانه های زبانی آمده روی کاغذ یا نت را می توان منطقن نشانه هایی گرافیکی تلقی کرد . در این صورت ، این خط کشی صلب و سخت "آب" می شود و این دو ( نوشتار و گرافیک ) به هم می آمیزند !

کیوان اصلاح پذیر

در پاسخ به عه تا ی عزیز که بحث را مطابق معمول طبق آداب نقد پیش می برد  ( همین جا می توان از عه تا یاد گرفت و حاشیه ها را با نقد مخلوط نکرد ) ، باید بگویم من شخصن از خواندیدنی لذت می برم ، یاد می گیرم و سلیقه ی هنری ام را ارتقا می بخشم . اما بحث بر سر این است که آیا این نوع ادبی جدید ، می تواند جایگزین شعر سطری باشد یا نه ؟ بحث همیشگی من این است . وقتی ما گرافیک را به شعر می افزاییم ( یا برعکس ) ، این شکل مخلوط در کدام حوزه قرار می گیرد ؟ من می گویم هر کجا قرار داشته باشد ، نمی تواند جانشین شعر سطری شود . وقتی ما شعر می خوانیم ، تصاویر این شعر در ذهن ما ساخته می شود . وقتی ما گرافیک را به شعر می افزاییم ، این تصویر ارایه شده ، جایگزین تصاویر ذهن ما می شود و این نوعی کانالیزه کردن است ؛ مثل کتابی که به فیلم تبدیل می شود . اگر کتاب را قبلن نخوانده باشیم، دیگر فرار از تصاویر فیلم امکان پذیر نیست . این طور نیست ؟

ممکن است گفته شود این تصویر ارتباطی به متن ندارد و یا تصویر ذهن شاعر است و دیگران هم می توانند تصاویر خود را داشته باشند ، اما تصدیق می فرمایید که همه نقد ها و برداشت ها دور و بر گرافیک ارایه شده می گردد و هرکس سعی می کند فراخور ذهن خود برداشتی از رابطه ی گرافیک و شعر داشته باشد . بنابراین ، عملن استقال خواننده در تصویر سازی از بین رفته است و او باید بین تصویر ساخته شده توسط شاعر و کلمات ادا شده توسط شاعر جولان بدهد . باز هم ممکن است گفته شود خوابینشگر آزاد است برداشت خود را از این رابطه ی گرافیک -شعر داشته باشد ، اما محدودیت سر جای خودش هست . تصویر ترسیم شده ، قوی تر از تصویر ذهن خواننده است و او باید به معنای شعر و معنای گرافیک و رابطه ی آن ها بیندیشد . مسلم است که خوابینشگر ها تلقی های متفاوتی از هم خواهند داشت ، اما همه با هم در این محدودیت مشترکند . صحبت بر سر نیت مولف به کانالیزه کردن نیست . خود خواندیدنی چنین مکانیزمی دارد ؛ وگرنه همه می دانند که مهر از ناخودآگاه سراترین شاعران روزگار ماست و من فکر می کنم حتی گرافیک ها ی او نیز از پیش اندیشیده و جامه ای بر تن شعر هایش نیست .

مهر : به اصلاح پذیر

من می گویم خوانش بصری کلام ، هم چون خوانش یک تابلو نقاشی و بر عکس آن خوانش کلامی نشانه های گرافیکی و توام کردن این دو نوع خوانش در هم ( به گونه ای که الویتی در بین نباشد ) ، امکان خاص خواندیدنی ست و در حیرتم که چرا تو مدام می خواهی این دو را از هم سوا کنی !؟ گیرم که به زعم تو در برخی خواندیدنی ها بشود نقش یکی از این دو را پر رنگ تر دید . چه عیبی دارد ؟ و بعد ، من از شعر "پیشرو" سخن گفته ام و ادعایم بر این اساس بوده . اصلن بحث جایگزینی نیست . شعر سطری تا همیشه شاید گفته شود توسط عده ای ( هم چنان که غزل و قصیده هم امروز سروده می شود به وفور‌ ) ، ولی دیگر نمی تواند مدعی پیشرو بودن باشد در قلمرو شعر . آخر نه مگر آوانگاردیسم در عرصه ی هنر ، یعنی افزودن بر و کاستن از بهترین های پیشین!

این که خوابینشگر ناچار است در چارچوب متن ( کلامی و گرافیکی ) حرکت کند که اظهر من الشمس است و مگر می شود غیر از این باشد !؟ متن چنین خصلتی دارد ( کلاسیک و مدرن و پست مدرن و هر چه ) . مثل استخر یا رودخانه ای ست که شناگر در آن می تواند شنا کند . بله ، ما می توانیم آب را از او دریغ کنیم و بگوییم تو مختاری در آب های بی پهنای ذهن خودت شنا کنی و این جوری دیگر دچار هیچ محدودیتی هم نیستی! 

عه تا

در نقد اخیری که دوست اندیشمند، آقای اصلاح پذیر بر خواندیدنی ایراد می کند ، دو نکته قابل توجه است :
1- هنرمند خواسته یا ناخواسته ، با افزایش وجه گرافیکی به شعر ، در کانالیزه کردن ذهن مخاطب به سوی برداشت موافق از سروده نقش دارد . 2- گرافیک و نوشتار به دو جهان مجزا از کره ی مغز تعلق دارند . بنابر این ، خواندیدنی یک ذات واحد ندارد .
در مورد اول باید گفت : اثبات و نفی این ادعا از دو راه قابل حصول است . الف : از راه نشان دادن ادله ی تئوریک ب : از راه ارایه ی مصادیق و نمایش موارد عملی ؛ مثل نتایجی که مخاطبین عمدتن خاص خواندیدنی ها تا کنون از آن گرفته اند.
الف : با افزایش صور گرافیک به متن ، امکان تکثر تاویل به وجود می آید، نه تقلیل آن. به عبارت دیگر ، وقتی صور منقش با معنی متن جمع می شود ، ذهن مخاطب بسترهای بیشتری برای جولان تخیل خود می یابد و چون حصول تفاسیر و تاویل ها متعدد می شود ، قطعن از حوزه ی منظور و توقع هنرمند ( اگر قصد کانالیزه کردن داشته است) فرار می کند . در واقع ، اگر هنرمند قصد خط کشی کردن ذهن مخاطب را داشته باشد ، باید حتی المقدور معانی قابل برداشت را محدود کند ، نه متنوع!
ب : در مورد مصادیق هم نیازی به ذکر مورد نیست . به راحتی می شود پایین هر اثر فلاح را که شامل انبوهی نظر متفاوت و گاهی متضاد خوانندگان است ، بررسی و در عمل مشاهده کرد که این استنباط ها و تاویل ها چه قدر از هم متمایزند.
2- در حقیقت ، پیام ارتباطی متوجه حواس گوناگون است: صدا متوجه شنوایی ست و متن نوشته شده از طریق دیدن بازشناسی می‌شود . این که آگاهی موجود در پیام ، به وسیله‌ی کدام یک از حواس ما ادراک شود ، تعیین کننده ی اشتراک و افتراق ذات پیام هاست . گرافیک و متون هر دو به وسیله ی چشم بازشناسی می شوند و همین کافی ست تا از نظر تاثیرات و واکنشی که ایجاد می کنند ، هر دو پیام را در یک راسته دسته بندی کنیم ؛ مثل موسیقی متن و صدای شجریان که با وجود اختلاف فرکانسیک متعلق به حوزه ی شنوایی ، در هارمونی و هموژن سازی نوع لذت مشترکند . شکل خیلی ساده ی این مطلب ، خوشنویسی ست که چیزی جز تلفیق متن و پیچ و تاب نگاره های نقاشی نیست . چنانک ه معنای یک شعر نوشته شده ، مثلن به خط رقاع یا همان شعر به ریحان فرق نمی کند و مغز هم آن را به صرف ذات مجزا ( که البته در مجزا بودنش شک دارم ) پس نمی زند. اما جاذبه ی هنری همان شعر خوشنویسی شده ، به لحاظ افزایش بار هنری که ملازم معنای شعر شده است ، شانس بیشتری برای خوانده شدن و ایجاد التذاذ به وجود می آورد. در خواندیدنی بار هنری گرافیک ، به سبب خاصیت خیال انگیز و تاویل پذیر آن است. هنرمند به عنوان خالق اثر هم حق دارد با نگاه خود ، اثر هنری را تفسیر و تاویل کند و هر جا بکوشد با جزمیت نگاه خود را به گونه ای بنمایاند که (این است و غیر این نیست) ، به راحتی توسط مخاطب به عنوان مولف خاطی شناسایی می شود !

مهر به کیوان

گیرم برداشت دیداری تو از شکل کار درست باشد ( به این معنا که هر خوابیننده ای مختار است برداشت ویژه ی خودش را داشته باشد ) ، اما این که تو به شکل "آبشار" یا "سیل" رسیده باشی ، معنایش آن نیست که من مولف تو را به "جهت" خاص و یکه ای رهنمون شده باشم با گرافیک. شکل های گرافیکی هم مثل جمله های یک متن کلامی تاویل بردارند ( به خصوص اگر در یک متن ادبی ظهور کنند ) و من هم حرفم همین است . من می گویم زبان های ژنریکی که آمده ایم برای شان حد و حدود در نظر گرفته ایم در ذهن مان ، به واقع ، دچار چنین محدودیت هایی نیستند و هنرمند می تواند و اصلن موظف است این مرز ها و محدوده ها را در کارش درنوردد . این که تو می گویی گرافیک و شعر دو دنیای مجزا هستند ، به گمانم گواه دلبستگی ذهنی تو به همان محدوده هایی ست که گفتم . از آمیزش این دو ، "خواندیدنی" زاده شده که من یکی دارم باهاش حال می کنم و انگاری تو هم داری حال می کنی و نیز آن "دیگری" ...  

کیوان اصلاح پذیر

در همین نمونه آخر خواندیدنی ، شکل گرافیکی کار ، شبیه آبشار و سیل در آمده است که هر چه جلوتر می رود ، در دشت باز تر می شود . خب، از دو حال خارج نیست : یا  من این تصویر را از کلمات استنباط کرده ام و یا این که نه ، مفهوم و معنای شعر را از گرافیک گرفته ام . در هر دو صورت ، این دو هنر به یکدیگر کمک می کنند تا خواننده به سمت خاصی برود - گیرم که این خواست تو نباشد - بنابراین ، این نوع کار که آمیزه ای از دو هنر است ، مسلمن در جهت گیری ذهن خواننده بیشتر تاثیر گذار است . البته ممکن است گرافیک ها شکل خاصی را که معنا و مفهوم القا می کند ، نشان ندهند ، اما همین تعارض هم منجر به بروز برداشت خاصی از نوشته خواهد شد . به هرحال، همان بحث قدیمی ست با استدلالی به ظاهر تازه ؛ خواندیدنی یک ذات واحد ندارد (گرچه هر دو از ناخودآگاه شاعر تراویده باشند) . گرافیک و نوشتار به دو جهان مجزا از کره ی مغز تعلق دارند .

مهر به: اصلاح پذیر

یعنی چه که "فرض کنید ما بتوانیم موسیقی ، عطر و لمس را هم به خواندیدنی اضافه کنیم ( که البته با تئوری صانع خواندیدنی منافات ندارد) . در آن صورت ، خواننده را هرچه بیشتر کانالیزه کرده ایم"!؟ مگر "اضافه کردن" یعنی جهت دادن ؟ تازه ، کدام جهت ؟ مگر هنر های دیگر مخاطب را دست و پا بسته در خودشان به دام می اندازند که اگر مثلن من شاعر بیایم و شعرم را ( که ماهیتی گرافیکال دارد ) به نقاشی بیامیزم ، مخاطبم را "هر چه بیش تر کانالیزه" خواهم کرد به مجرایی که لابد آب ِ مسموم "نیت مولف" در آن جریان دارد !

یعنی چه که"عجب جمله قشنگی : مولف در شعر مرده و در گرافیک زنده شده است . بله، چشم اسفندیار خواندیدنی همین است"!؟ مگر شکل های بصری خواندیدنی چه قدر صراحت "پیام رسان" دارند که پشت آن ها شرلوک هلمزی نهان شده باشد!؟ من گفته ام شعر فردای ما شعری در آمیخته خواهد بود ؛ شعری که از مرز ژنریک شعر عبور کرده باشد و خواندیدنی شاید فقط پیشاهنگ و پرچم دار این فردا باشد . جان من ، بیا و این مولفی را که می گویی ، از "لای" یکی از این فرم های گرافیکی بکش بیرون تا دست مریزادی بگویم به تو ای قابله ی قابل ! 

کیوان اصلاح پذیر

این اشکالی که خانم شکرالهی گرفته است ، حسابی مرا سرحال آورد. مهرداد می داند که من در عین حال که با خواندیدنی به عنوان یک ژانر پیچیده و مدرن حال می کنم ، اما در عین حال با ایده ای که می گوید خواندیدنی آینده شعر و جایگزین شعر سطری خواهد بود ، مخالفم و معتقدم در هر عصر شعری می توان خواندیدنی هم داشت و باید هم داشت . اما تیزبینی خانم شکرالهی را نمی توانم تحسین نکنم . بله ، فرض کنید ما بتوانیم موسیقی ، عطر و لمس را هم به خواندیدنی اضافه کنیم ( که البته با تئوری صانع خواندیدنی منافات ندارد) . در آن صورت ، خواننده را هر چه بیشتر کانالیزه کرده ایم . عجب جمله ی قشنگی : مولف در شعر مرده و در گرافیک زنده شده است . بله، چشم اسفندیار خواندیدنی همین است . حتی اگر معکوس عمل کند ؛ یعنی گرافیک خلاف معنای شعر حرکت کند ، باز هم  کاری مولفانه انجام داده است . می دانم که مهرداد با انتقاد حال می کند و با نقد زندگی ! بنابراین ، می خواهم که یک جواب مستدل و با حال ارائه کند . از حالا به بعد این وبلاگ مظهر گفتمان وبلاگی خواهد شد .  

آنا شکرالهی

من حقیقتن در عجبم از بی انصافی شما در پاسخ دادن ! من روشن گفته ام و آن این که شما دارید مولف می تراشید برای بیان الفبایی تان. شما هر چند با استعاره های تان مولف را به قتل رسانده اید ، با این اشکال و نشانه ها احیایش می کنید. پاسخ شما شاید تاکتیک خوبی بود ، اما ابدن قانع کننده نبود و راستی ، چرا نگویم که من چه قدر تحسین تان می کنم برای شرکت نکردن در میدان داوران جایزه ی شعر نیما و از این دسته مسابقات بی ارزش . همیشه به اندازه ی کافی متفاوت بوده اید و البته که برای درگیری حقیقی شما با شعر احترام بسیاری قائلم و شک ندارم که  شما قائل به انتقال معنا هستید ، اما نه معنای مطلق . باید یک خرده معنایی این بین باشد تا بشود ابزار بازی مشترک مان.

مهر به: آنا

اگر "معنا" را در شعر ، همان ربط ها و پیوند های نوظهوری بدانیم که در بده بستان بین کلامی شکل می گیرد ، بله ، من هم "معناگرا" هستم . حرفم این است که این پیوند ها را نمی شود "یک دهنه" ساخت . دست کم دو دهان طلب می کند این بازی و من برای این دهان ِ دوم است که دارم سنگ خواندیدنی را بر سینه ی شعر می کوبم !

فرشته فرشاد

مثل جارو یا استخوان های دست است که کلام را به عمل تبدیل کرده ؛ سیل و این لام است که خراش می دهد، می کشاند و نقطه ی تمرکز را از حرف به خود کشانده است، چشمک می زند، حائل است و بیرون می دود از خود...

رضا کرد بچه

مسرور از این همه آتش بازی باشکوه که با تکه چخماق شعر و چند صفحه کاغذ مجازی به پا کرده اید و انگار دارند همه از روی آتش و از روی هم می پرند و می پرند و کلاغ هایت را دوباره پر بده می شوند ؛ هرکدام شان شاعر در این همه هیاهو ...

رامین صیاد حقیقی

حرف ها در هم می آمیزند و کلمه می شوند و چون آبشاری یکباره به راه می افتند . ذهن پویا و جست و جو گر شاعر ، چون چنگالی نیرومند ، می رباید و هدایت شان می کند ... شعر این جاست !  

مهر به: شکرالهی

من در عجبم از تو  که هنوز در این گمانی که هر شعری معنایی دارد یکه و روشن و اصولن شعر خوانی را رسیدن به "هدف" و منظوری می دانی که "لای" کلام مخفی نگاه داشته شده توسط مولف ! وگرنه چرا باید این گونه برداشت کنی که وجوه دیداری و گرافیکی خواندیدنی را "ابزاری" برای معنا کردن گزاره های کلامی اش بدانی ؟ چه عیبی دارد که من و تو و دیگری ، علاوه بر درک زیبایی از راه کلام ، تجربه ی دیگری هم در قلمرو بصری داشته باشیم در آن واحد ؟ چه عیبی دارد دو ساحت هنری متمایز به هم بیامیزند و ساحت تازه ای تدارک ببینند برای چشم و گوش و دیگر حواس مان ؟ راستی ، من "قائل به انتقال هیچ معنایی نیستم در شعر" ! من قائل به آفریدن معنا هستم در بازی مشترک بین من و تو و دیگری ... 

آنا شکرالهی

اگر قائلید به انتقال معنا از طریق حروف غیر الفبایی ، پس چرا هنوز دارید شعر می گویید ؟ آیا اصرار ندارید با کمک گرفتن از صور گرافیکی ، کاری کنید که خواننده بهتر بفهمد ؟آیا من نمی توانم وقتی می خوانم "راه اگر بیفتد حرف شاید که قدم رنجه کند سیل" ، به نوعی تقریبی این گونه خطوط و اشکالی را که شما در راستای معنای شعرتان کشیده اید ، تصور کنم ؟ یا شاید قصد کرده اید که من دقیقن همین خطوط و سایه ها را تصور کنم ؟ چرا باید از همان مسیری که رفته اید بیایم و دقیقن به همان جا که رسیده اید ،  برسم ؟ چرا دریافت های حسی ام را محدود می کنید ؟ کاملن روشن است که با بسط دادن شکل ، قید تاویل های متعددی را که ممکن بودند ، می زنید . دارید بدجوری استعاره های تان را تخفیف می دهید . راستی ، شاید با خواندن این جمله که ذکرش در گیومه ی بالا رفت ، من چیزهایی بشنوم یا حتی چیزهایی را لمس کنم . نکند به فکر بیفتید با اضافه کردن صدا و جنس به فرآورده ی الفبایی – گرافیکی تان بالفعل ترش کنید . مثل این است که بخواهید بعد از این که همه از یک غذا خورده ایم ، طعمش را برای مان توضیح دهید . فراموش کرده اید که همگی حسی داریم به نام چشایی ؟

کیوان اصلاح پذیر

1- حروف "ه " شبیه  قطره های  باران هستند.
2- تکرار سیلاب ها ی ابتدایی ، شبیه لکنت زبان است که بعد از " بیفتد" رفع می شود.
3- بعد از " بیفتد " افتادن کلمات آغاز می شود.
4- ردیف کلمات تا سرشیب سه تایی ست ، اما به " حرف " که می رسد ، تکثیر می شود و به صورتی نامنظم درمی آید .
5- از شیب " حرف " به بعد ، دوباره ردیف کلمات منظم و از سه ردیف به پنج ردیف تبدیل می شود .
6- سایه ی سیل ، از شیب به بعد ، روی کلمات افتاده است .
7- سایه ی سیل هم پنج ردیفی ست .
8- سایه های سیل ، در حرف آخر سیل " ل " به وحدت می رسند .
9- " شاید" ها در بی نظمی " حرف " و تعداد " سیل " اشتراک دارند ؛ یعنی  در صفات اجزای شعر ، قبل و بعد از افتادن، مشترکند . 
10- علامت های تعجب پایانی، شبیه  جای پاست . 
11- شعری است منظم . تنها بی نظمی در مقطع " حرف " اتفاق می افتد . انگار تابع هیچ نظمی نیستند . فقط تکثیر می شوند ؛ بی قاعده و خارج از دسترس ناظم شعر.
همین جا اوج گرافیک و کلام است . حرف هایی که با تکثیر نامنظم خود ، سیلی منظم می سازند . قبل و بعد از " حرف " همه چیز قابل کنترل و به قاعده و متقارن و قابل پیش بینی ست . ضمنن همه کلمات دارای معنای مشخص و ارجاع یک به یک هستند ، اما  "حرف " نشانه ی همه ی کلمات موجود در تاریخ است .
"حرف" آغاز و پایان است ؛ پایان نظم کهن وآغاز نظمی نو . همیشه همین طور است . این گفتمان است که نظم های کهنه را به چالش می طلبد و لابد نظم نوینی را پیشنهاد می کند . در این شعر خبری از شعارهای تند و تیز و برانداز نیست . " حرف " به عنوان نقطه عطف عمل می کند . جالب این جاست که " حرف " عام است ، نه خاص . حرف خاصی در شعر دیکته نمی شود تا به ارزیابی غلط یا صحیح بودنش بپردازیم ، بلکه یک روش را پیشنهاد می کند . تنها مسیر روش است که نمایانده می شود و جالب است بدانیم که شعر هم فقط از حروف تشکیل شده است .

ما در این جا با خواندیدنی مهرداد فلاح رو به رو هستیم که آن هم هنوز یک پیشنهاد است . روش گفتمان به دو صورت حرفی و گرافیکی عرضه می شود که البته گرافیک این خواندیدنی ، بدون معنای " کلمات " قابل دریافت نیست . این تقدم معنا بر شکل، اتفاقن از ویژگی های مهم خواندیدنی ست ؛ گرچه مولف به همترازی این دو معتقد است و شاید هم اصولن به این نوع تفکیک اعتقادی ندارد و خواندیدنی را یک مجموعه ی واحد و حتی یک فنومن تک ساحتی می داند که هیچ گونه تقدم و تاخری را برنمی تابد . از یک نظر این دیدگاه صحیح است . گرافیک و معنا برهم اثر می گذارند. یکی به دیگری مدد می رساند تا فضای غنی تری بسازند . به این معنا ، تقدم و تاخر قابل بررسی ست . گاهی گرافیک به معنا کمک می کند و گاهی برعکس . گاهی گرافیک قوی تر است و گاهی کلام . البته این نافی خصوصیت چند پهلو بودن خواندیدنی نیست . به دلیل گستردگی معناساز گرافیک و هم چنین گستردگی معنایی شعر ، می توان چندین برداشت از خواندیدنی داشت که البته همیشه یکی از آن ها قوی ترین و در نتیجه اصلی ترین است؛ بدون آن که برداشت های دیگر غلط محسوب شود . 

ثابتی

این چند کلمه به جان هر کس رخنه کند ، دچار همان سرنوشتی می شود که شاعر موقع سرودنش در حال و هوایش بوده ؛ مثل برداشتن یک لایه ی داغ از روی زخم کهنه، سر ریز دو باره ی خون و درد می ماند. یک آخ بزرگ است برای یک دریغ؛ مثل یک ویروس تازه  به جنگ پادزهر واکسن قدیمی. مثل حاد شدن یک درد مزمن. باید تجربه ی نشستن کنار کسی یا کسانی را داشته باشی که هزار معنی در سینه دارند ، ولی ابزار آن ، یعنی همین حرف و صدای بی مایه ، هرگز به آنان مجال واگویی نمی دهد. باید در دنیای سکوت ، شب را صبح و صبح را شب کرده باشی تا شاعر ِ بیتی پر  هیاهو ، اما با زبانی پر لکنت باشی. این که همزمان سیل فهم و لذت به جان مخاطب می ریزد و خلاف آن چه از سیل می دانیم که بی دعوت و بنیان کن می آید ، حالا خلاف عادت دیرینه اش ، با هزار دعوت هم قدم رنجه نمی کند. من از حقیقت  تازه ای که برای نسبت دادن به واقعیت های کهنه ، در این یک سطر شعر کشف شده ، لذت می برم. از این که راوی سکوت اگر مجال پیدا کند ، دنیا را سیل حرف خواهد برد ، اما سیلی با صفت تازه؛ مثل عروس چهارده ساله ناز.، زیبا و با وقار.
من این سطر را دوست دارم ؛ چون فارغ از هیاهو ها و تئوری های مرسوم و یک و دو  کردن های نقادان ، پرچم تازه ای از حقوق انسانی و نگاه تازه ای به اقلیت های کم حرف ، بر فراز بر می افرازد. این شعر پرده از راز نهفته ی سینه ی آدم هایی بر می دارد که می ترسند برای گفتن کلمه و راز ، حنجره نداشته باشند و سلیسی و زبان و قدمت . این که ناقص باشند و نه به شکل کامل های داروینی و ساردین های کنسرو و مخلوقات یک دست سخنگو و شجاع. این که بریده بریده و کشدار نجوا کند . این شعر به شکل دسته و شاخه ی جارویی آشکار است به دست زنی نادیدنی تا بر صفحه ای پر لک و ویرانه از سیلی پنهانی ، در صفحه ی قبلی  کشیده شود و هر چی باور و پلشتی و پیش داروی هست ، از متن  روز نو بشوید و ببرد و اگر ذات معنی این رسم مجال پیدا کند " آب و جارویش " سیل بنیان کنی بشود که آشوب نرمی در جهان در اندازد.
ما برای این که تازه باشیم و متفاوت ، خیلی هم لازم نیست جان بکنیم و خود را اثبات کنیم. اگر سر بر گردانده باشیم و به موقع و به قدر کافی به نقش  پشت این قالی گلدار جهان نگاه کرده باشیم ، موقع گفتن شعر وارانه ای در آب بنا می کنیم که از هر کاخ باستانی ، ستون هایش دیدنی تر است.  مهر فارغ از آن که کی هست و چه رسمی دارد ، در این سطر خود آگاه و یا ناخود آگاه ، به واسطه ی نگاه تازه اش به جهانِ مننتظرانِ کشف شدگی ، در صدر مهربانان قرار گرفته.

مرضیه ترکمانی

از دیدار خوانی شعرتان می آیم که کوتاه بود. را ه افتادن کلمات با هم ، بعد پیوستن شان به هم ، بعد سیل شدن شان به قصد چه و چه ...  به نطر قشنگ بود. راستش را بخواهید ، شاید اگر این شعر را همان طور می نوشتید که همه ی ما عادت داریم بنویسیم ، نمی شد تویش چیز بیشتری پیدا کرد ، ولی وقتی چشم هم محبور باشد دنبال خواستنی های خودش بگردد ، موضوع این می شود که خیلی بیشتر از چند ثانیه ای که صرف خواندن شعر می شود ، این جا بایستد. از تکه تکه شدن،ازدحام پراکنده ی حروف و کلمات تا رسیدن آن ها به هم خوشم آمد. از چنگکی که به نظر سیل را جمع می کند هم همین طور ، اما کوتاه است.

مهر به : حسین علیزاده

نکته این است که تو این طور برداشت کرده ای که فرم های دیداری در "خواندیدنی" کار خودآگاه مولف است . در حالی که تمام اهمیت این نوع شعر ، در آن است که این فرم ها به شکلی ناخودآگاه و از بستر حرکت گزاره های زبانی سر بر می آورند و بر صفحه ی کاغذ و یا نت جا خوش می کنند . تو گمان می کنی من گزاره هایم را به شکل عادی می نویسم و بعد می آیم و برای شان فرم نوشتاری خاصی در نظر می گیرم !؟ این که  این همه بر "زبانزاد" بودن این فرم ها تاکید کرده ام ، جلب توجه تو و دیگری بوده است تا در نظر داشته باشی که "الهام" در خواندیدنی ، برای این "خاص" می نماید که زبان کلامی را در قلمرو گرافیک بارور می کند و حاصل این باروری ، "نوباوه ی دیدنی ِ زبانزاد" است . همین است که گاه ، وقتی می آییم و یک خواندیدنی ( مثلن همین کار آخر ) را به گزاره های کلامی اش فرو می کاهیم ، نتیجه اش شبیه همان "معنی کردن شعر" می شود که ما در کلاس های درس زبان فارسی همیشه درگیرش بوده ایم . شبیه آن است که مثلن گزاره ی " یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور" را تقلیل دهیم به این جمله که " ناراحت نباش همه چی رو به راه می شود" !

از سویی ، من نمی دانم چرا یک نشانه ی بصری را به صورت یک دیوار و "بن بست" در نظر می گیری !؟ مگر نشانه ی دیداری نمی تواند تاویل بردار باشد ؟ مگر نشانه ی بصری خودش یک موتیف متنی نیست ؟ به علاوه ، فرم های دیداری خواندیدنی خصلتی انتزاعی و گاه "آبستره" دارند و این بیشتر به خوابیننده کمک می کند برای مواجهه ی حسی - عاطفی و بدون پیش داوری با کار .

حسین علیزاده

اگر زبان را خود  یک هدف بدانیم و کشفی که قرار است در آن صورت بگیرد ، از ناخودآگاهی باشد که روی کاغذ در آمده یا همان که قبلن در کارهای تان اشاره کرده بودم ( اتوماتیسم ) یا نگارش خود به خودی و شما نیز پذیرفته بودید، این مطلب که درصدی از خود آگاه را هم که در آن دخیل است ، نمی توان نادیده گرفت ( واسطه ها و ... ) ؛ لااقل برای جوش دادن گزاره ها به هم . پس تا این جای کار ، خود آگاه  در مرتب کردن گزاره ها به کار آمده. حالا مهرداد فلاح می آید از این خود آگاه در جهت چینشی از گزاره ها کار می کشد که خود غالبن به صورت نشانه ای در می آید که همان تصویر بصری ای ست که رو به روی چشم مخاطب قرار دارد و این نشانه خود خواسته ، نا خواسته تاویلی ست از تنها یکی از لحظه های اکتشاف مهرداد فلاح که در فرآیند خوانش دوباره ی کارش به آن دست پیدا کرده ( البته اگر همین طور باشد؟! ) و باز آن را به صورت نشانه ای جلوی چشم من مخاطب قرار می دهد ... من این فرایند را حرکتی می دانم که بسیاری از امکانات دیگر را از من می گیرد و یا شاید دیالکتیکی که میان دال ها( نشانه های متن ) و مدلول ها ( ذهنیت مخاطب و داشته هایش و جهان بیرون ) قرار است برقرار شود با یک نشانه ی دیگر (شکل بصری خواندیدنی ) که عرض کردم یکی از تاویل های مهرداد فلاح است ، بسته می شود و این حرکت که قرار است در ابتدای کار شروع شود ، در همان ابتدا متوقف می شود ( با تنها همان شکل بصری خواندیدنی ) و حال بعد از این مرحله ، وارد مرحله ی جدیدی می شویم برخورد با شکل بصری که خود به شکل نشانه ای دیگر در آمده که ارجاع مان می دهد دوباره به متن و دوری که برقرار می شود ،  حس می کنم بیشتر باعث خستگی مخاطب می شود تا این که به مرحله ی تاویل رهنمون شود . البته این موضوع مدتی ذهنم را درگیر کرده ، می خواستم نظر خودتان را در این مورد بدانم .

مهر به : همان !

"شاعر مطرح دهه هفتادی" که نیازی به مخفی شدن ندارد رفیق! این جور موقع هاست که نام به کار می آید تا بدانیم حریف با کدام توشه هماورد می جوید ! اصلن تو تا ابد همان "کریم شیره "ای باش ! ما که بخیل نیسیم ! اما تو انگار دلخوری که من شعر تو را در جرگه ی شعر پیشرو نیاورده ام . وگرنه من کی گفته ام تو و دیگری حق ندارید با شعر مثلن "شهریار" یا ابتهاج" حال کنید !؟ من کی گفته ام اگر تو و دیگری خواندیدنی تولید نکنید ، شاعر نیستید !؟ من گفته ام "خواندیدنی تقلید ناپذیر است" و این یعنی که کار تقلیدی در این زمینه آنن لو می رود و یعنی در شعر و هنر ، با نو آوری ست که می توانیم جایی در تاریخ شعر برای کارمان دست و پا کنیم . من گفته ام با چشم بسته نمی شود مدعی بود . نمی شود "شعر"ی ( گیرم به قول تو درخشان ) گفت بی که فرم و تکنیک های تازه ای کشف کرده باشی. این ها که تو می گویی دارند شعر می نویسند، در واقع دارند از روی الگو های زبانی و بیانی شاعران صاحب سبک و نوآور ، کپی بر می دارند و حاصل کارشان از دید من چیزی جز "شبه شعر" نیست . من یک نفرم و این یک نفر مثل هر "نفر" دیگری حق دارد نظر و دیگاه خودش را داشته باشد و در باره اش بگوید و بنویسد .نه ؟ تو هم بگو و بنویس! چرا همین که گفت و گوی تازه ای از من منتشر می شود ، تو و نظایر تو "جوش" می آورید !؟ مگر وقتی شاعران "شعر روتین"، در آن همه مجله و مطبعه ای که در اختیار دارند ، برای خودشان و امثال خودشان هورا می کشند و انواع و اقسام جایزه ها را به هم می دهند ، کسی می گوید بالای چشم تان ابروست !؟ من فقط می گویم این جور شعر ، "پیشرو" و متعلق به امروز و آینده ی شعر فارسی نیست . والسلام!

مثلن کریم شیره ای !

مقایسه ی ماجراهای "شعر و شاعری نیما یوشیج ، با ماجراهای شعر و شاعری شاعران کلاسیک سرا" و مقایسه ی ماجراهای "خواندیدنی" مهرداد فلاح و ماجراهای شعر و شاعری شاعران شعر نوین و پیشرو " و پیشرو فارسی، از بیخ و بن غلط است. نیما یوشیج مسیر شعر خود و دیگرانی را که به او گرویده بودند ، تغییر داد که این حرکت  او ، دستاورد عظیمی نیز برای شعر نوین فارسی به همراه داشت. امّا ما به عنوان خوانند گان متعهد نسبت به ادبیات ، نمی توانیم فراموش کنیم که در همان دوران که نیما یوشیج در پی این بود که دستی به سر و گوش شعرش بکشد، دیگرانی همانند استاد "شهریار" و... داشتنند شعر خودشان را می نوشتند و نمی توان انکار کرد که برخی از اشعارشان درخشان بوده است ( ما نمی توانیم تاریخ ادبیات را بادنجان بپنداریم ) ـ ما نمی توانیم تاریخ ادبیات را به سبب علاقه به یک جریان ادبی و هنری نفی کنیم ؛ همان کاری که مهرداد فلاح می کند . من نمی توانم به خاطر این که مثلن از شعر نیما یوشیج لذت می برم ، از شعر هوشنگ ابتهاج لذت نبرم ؛ زیرا مقایسه ی این دو احمقانه جلوه می نمایاند و اگر من به مقایسه ی این دو بپردازم ، نشان از آن دارد که من هنوز نمی دانم چیزی به نام "ژانر" چیست و اصولن این بحث های تئوریک ادبیات، متاسفانه در حوزه ی ادبیات فارسی جایگاهی ندارد ! زیرا کم تر کسی ست نسبت به آن شناخت دارد  . مهرداد فلاح نیز مسیر شعر خود را تغییر داده است ( فراموش نکنید مهرداد فلاح در گفت و گویی با علی حسن زاده در مورد "خواندیدنی" هایش اعلام کرده است ( نقل به مضمون ): "خواندیدنی تقلید ناپذیر است..." ـ گاهی ضمیر ناخودگاه دخالت می کند در ضمیرخودآگاه و همان می شود که نباید بشود؛ یعنی دست آدم رو می شود و بدین سان است که مهرداد فلاح با همان عبارت، ناخودآگاه بر این که فقط و فقط مسیر شعر خودش دگرگون شده است ، صحه می گذارد )...همین، نه بیشتر و نه کم تر و این که این حرکت فلاح دستاوردی برای شعر نوین و پیشرو فارسی به همراه خواهد داشت یا نه ، از عهده ی قضاوت ما خارج است و تاریخ در موردش به نیکی داوری خواهد کرد...

اما این مساله که اکنون هستنند کسانی که فقط در کنار کار خودشان می ایستند و زیر الم هیچ احدی سینه نمی زنند و بدین سان است که دارند شعر روتین تولید می کنند ، بسیار نامنصفانه است. مرد حسابی ، هرکس مانند تو و رفقایت شعر ننوشت ، دارد شعر روتین تولید می کند؟! این قضاوت بو و رنگی از انصاف ندارد . "شعر روتین" دیگر چیست؟ در نفس عمل نام گذاری چه چیزی نهفته است؟ گیرم شعر روتین یک ژانر باشد، اما به سبب این که شبیه شعر من نیست ، من حق ندارم نسبت به آن بد و بیراه بگویم ـ نمونه ی این قضاوت های ناعادلانه در نوشته های تحلیلی ـ و نه نقادانه ـ  کسی مانند رضا براهنی ـ خاصه در اثر "طلا در مس" به وفور یافت می شود . بد و بیراه های مهرداد فلاح و برخی از هم نسلانش نبست به دیگرانی که همانند آن ها شعر ننوشته اند ، نشات یافته از ضعف تئوریک ادبی و هنری آن هاست ـ فحش دادن و نقد کردن دو امر متفاوت است ـ که اکنون که مهرداد فلاح اشاره کرده است به گفت و گویش با "علی حسن زاده"، مرا واداشت که برای این مورد یک نمونه ی خوب بیاورم که این نمونه خوب هم همان علی حسن زاده است . علی حسن زاده هم از همین قماش است که کارشان فقط و فقط فحش دادن به دیگران است و نه نقد کردن ( که در فرصتی مناسب به سراغ او و آثارش هم خواهم رفت و چه رفتنی که شاید علی حسن زاده را وادار به توبه کند در مورد اعمال ادبی اش) ... و سخن آخر این که من کنجکاوی مهرداد فلاح نسبت به کشف هویت واقعی ام را می گذارم به پای نام گرایی مهرداد فلاح که انگار همه عمر در پی نام ها و نام گراها بوده است. مهرداد فلاح، فراموش کن که که می گوید . ببین چه می گوید... اما تو بگیر من یک شاعر مطرح دهه ی هفتادی هستم.  

مهر به : یکی که خودش را "کریم شیره ای" می نامد !

دوستان می دانند که من مصر بودم در این بلاگ ، حرف کسانی را که زیر نام های مستعار مخفی شده اند ( حتا اگر حرف و نظر شان غنی و هوشمندانه بوده باشد ) ، به هیچ وجه پای کار ها نگذارم ، ولی در چند مورد و به چند دلیل ( که شاید مهم ترین شان این بوده که شائبه ی سانسور پیش نیاید ) نقض عهد کردم و بنابراین ، در این مورد هم چنین می کنم . اما جدا از غرض ورزی و حقد و حسادت ِ نهفته در نظر این دوست ِ در حجاب ، لب کلامش این است که شعر فارسی دچار "بحران ژانری" نشده و دلیلش هم انبوهی ِ شعر های روتینی ست که امروز سروده می شود . بر این پایه ، لابد زمانی که "نیما" داشته شعر نو می گفته و به ضرورت تاریخی عصرش پاسخی خلاق و در خور می داده ، لابد آن همه شاعر ریش و سبیل دار ِ در گیر ِ غزل و قصیده ( چون تعداد شان زیاد بوده ) محق بودند و در شعر فارسی ِ آن روزگار ، هیچ آبی از آب تکان نمی خورده ! مشکل این دوست ِ در حجاب ، آن است که چشم زیبایش با سپیدی شیری رنگ حسد کور شده ! او با "مهرداد فلاح" مشکل دارد و مساله ی او شعر نیست . نمی تواند هضم کند که "چهره" های تازه ای در تاریخ شعر فارسی ظهور کرده اند ( حالا تو بگو فلاح خودستایی می کند ... بی خیال ! ) و دیگر این که گمان نکنم بشود مرا به "باج دادن" متهم کرد ؛ گواهم همین گفت و گوی اخیرم با حسن زاده در سایت اثر است . از آن سو ، من کسی نیستم که با این برچسب ها ، از بیان ِ ارزش های خلاقه ی اثری ( گیرم از یک شاعر نسل های پیش و باز گیرم در باره ی اثری چون "هفتاد سنگ قبر" که اصولن بن مایه ای ذهنی و مفهوم پردازانه دارد ) پا پس کشم .

کریم شیره ای ( ! )

مهر نوشته است: "وقتی شاعران آوانگارد نسل پنجم در دهه ی 70 ، شعر های درخشانی سرودند که شعر فارسی را درگیر بحران های ژانری کرده ، امروز دیگر نمی شود شعری گفت بی نگاه به آن تجربه ها و ادعای پیشرو بودن داشت." در این گزاره های مهر و گزاره های از این دست دیگر مهر که آغشته است به خودستایی و خود بزرگ بینی و خود برتر بینی نوعی ( توجه کنید به اشارات مکرر مهر ـ در این نوشته و سایر نوشته های او ـ به درخشان بودن شعرهای برخی از  شاعران آوانگارد نسل پنجم ـ که به احتمال بسیار زیاد منظور مهر از این شاعران آوانگارد: علی عبدالرضایی، ابوالفضل پاشا و تنی چند دیگر از دوستان گرمابه و گلستان شعری اش هستند که البته من در آوانگارد بودن این شاعران تردید دارم ؛ زیرا برخی از نوشته های شبهه تئوریک این شاعران ـ در مورد شعر و شاعری و یا به عبارت بهتر در مورد خودشان ـ گواهی ست بر کم سوادی آن ها در مورد دنیای هنر ـ ) دعوت عاجزانه ـ از سوی مهر ـ به خوانش این به اصطلاح اشعار درخشان این شاعران به اصطلاح آوانگارد ـ دیده می شود ـ دعوت عاجزانه ای که در پس پشت عباراتی: "نظیرشعری گفت بی نگاه به آن تجربه ها" ، در پی حاکم کردن نوعی سطله طلبی سادیستی  ـ مراد من از واژه ی "سلطه": مرعوب کردن خواننده ـ به خواننده است... مهر با بزرگ نمایی اثر "شینما"ی علی عبدالرضایی و "خواندیدنی" های خودش و اشاره به اشعار کانکریت محمد آزرم و برخی از تجربه های شعری یدالله رویایی در اثر "هفتاد سنگ قبر" ـ که این اشاره مهر به رویایی ، آشکارا نان قرض دادن به رویایی است ـ کوشیده است به خوانندگانش القا کند شعر نو فارسی دچار "بحران ژانری" شده است. آخر یکی نیست بگوید مرد حسابی، آیا ادله ی تو برای اثبات کردن چنین ادعایی ـ که شعر فارسی دچار بحران زانری شده است ـ صرفن وجود اثر شینمای عبدالرضایی و خواندیدنی های خودت و ... است؟ این است همان فقر تئوریکی که در آغاز سخنم از آن یاد کردم. اگر شعر فارسی دچار بحران ژانری شده است ، پس چرا این همه شاعر در پی تولید شعرند؟ ـ آیا همه این شاعران مغز خر خورده اند و فقط کار و حرف مهرداد فلاح حجت است؟ ـ  مهرداد فلاح در این دروغ  بزرگ ، من خویش را "ما" تلقی کرده است. مهرداد فلاح خود در کار شاعری اش دچار بحران ژانری شده و دستی به سر و گوش شعرش کشیده و "خواندیدنی" را تولید کرده است ، اما این اتفاق سبب نشده است که شعر دیگران هم دچار بحران ژانری شود. بنابراین ، این ادعا که برخی از تجربه های شعری علی عبدالرضایی و برخی از تجربه های شعری مهرداد فلاح ، شعر پیشرو فارسی را دچار بحران ژانری کرده ، از بیخ و بن غلط است. خیلی بد است که انسان از من خویش به مثابه ی "ما" یاد کند و یا به عبار دیگر ، مهرداد فلاح از جایگاه روای اول شخص ، به جایگاه روای دانای کل تنزل کرده که چنین خدای گونه سخن بر زبان رانده است و سخن آخر این که شعر پیشرو فارسی دچار بحران نشده است...

 تا یادم نرفته است ، بنویسم که من معتقدم در عین این که حوزه ی ادبیات بینامتنی ست، تمام متون ادبی دارای مولفه های شخصی ساختاری نیز هستنند که این مولفه ها وجوه تمایز آثار ادبی با همدیگر محسوب می شود . بنابراین ، هر شاعری حق دارد ـ در عین این که آثار مربوط به حوزه ی ادبیات را مطالعه می کند ـ که  از مکانیسم هنری آن آثار لذت ببرد و متاثر بشود و برود زیر الم آن آثار سینه بزند و نیز می تواند از مکانیسم ادبی و هنری آن آثار لذت ببرد و یا نبرد و نیز از آن آثار متاثر بشود و یا نشود ، امّا زیر الم مولفه های ساختاری خودش سینه بزند... برای نمونه ، می شود یاد کرد از داستان نیمه بلند "بوف کور" ، نوشته "صادق هدایت" که بسیاری بر این عقیده اند که این اثر ادبی یک شاهکار تمام عیار است ، اما مترجمی چون "نجف دریابندری"، "بوف کور" را یک اثر "چرت و پرت" تلقی می کند  - و یا به عبارت دیگر ، من ترجیح می دهم خواننده ی جسور حوزه ی ادبیات ، به جای آن که مرعوب ادعاهایی از این دست که ( و نیز تن دادن به اسطوره سازی از چهره هایی چون "علی عبدالرضایی"،  "مهرداد فلاح" و...که به قول منتقد جسور ، علی سطوتی قلعه ـ نقل به مضمون از آخرین مصاحبه ی این "علی حسن زاده" ی جست و جو گر با مهرداد فلاح که در سایت اثر منتشر شده است و سخن "علی سطوتی قلعه" که پیشتر در کتابش منتشر شده بود ـ: "این ها هرگز  {مهرداد فلاح و علی عبدالرضایی و ...} چهره ای نداشته اند )  که مثلن شعر پیشرو فارسی به سبب وجود آثار من و فلان کسک دچار بحران ژانری شده است ـ بشود ، ماهیت چنین ادعاهایی را از بیخ و بن مورد کنکاش و پرسش قرار بدهد و تن به سطله ی سادیستی موجود در این ادعاها ندهد.  

مهرداد فلاح

برخی دوستان می گویند چرا فلاح در مقام دفاع از شعرش بر می آید و به دوستانی که نقدی بر کارش دارند ، حمله می کند ؟ واقعیت این است که من اغلب به خواست خود دوستان که پرسشی طرح می کنند ، وارد بجث می شوم و فکر می کنم اگر جواب ندهم ، بی اعتنایی و یا حتا بی احترامی تلقی شود . دیگر آن که من کوشیده ام بیشتر گفت و گو کنم تا این که بخواهم حکم صادر کنم . به علاوه ، این طبیعی ست که من در جایگاه مولف خواندیدنی ، از کار دفاع  کنم و سویه های پنهان مانده اش را آشکار سازم . چرا ؟ چون به کاری که می کنم ، با تمام وجود باور دارم و درگیرش هستم . اگر کارم را باور نمی داشتم که اصلن تولید شان نمی کردم ! هدفم از تاکید بر این نکته که "از این پس شعر به قیافه ی معمول" جایی در حوزه ی شعر پیشرو و مدعی ندارد ، جلب نگاه دوستان خلاقم به افق شعر فارسی ست و این که از آسان گیری بپرهیزند و زود راضی نشوند .

وقتی شاعران آوانگارد نسل پنجم در دهه ی 70 ، شعر های درخشانی سرودند که شعر فارسی را درگیر بحران های ژانری کرده ، امروز دیگر نمی شود شعری گفت بی نگاه به آن تجربه ها و ادعای پیشرو بودن داشت . نمی شود تمام تاریخ شعر نیمایی و نو را نادیده گرفت و مدعی "غزل پست مدرن" شد ! نمی شود شعر روایی روتین را با زبانی سست و روزنامه ای در آمیخت و گفت من شعر رادیکال می گویم ! نمی شود زبان فارسی و توانایی های بلاغی آن را انکار کرد و باز به همان زبان ، ولی آکنده از لکنت و دست انداز و فقط به صرف این که ذهنیتی روشنفکرانه و تخیلی آوانگارد در آن جریان دارد ، این شلخته نویس را جای شعر مدعی جا زد !

بهترین و مهم ترین شعر های دهه ی گذشته و اکنون ، شعری "در آمیخته" و چند ژانری ست : از شعر های بلند من در "کتاب بریم هواخوری" و "شینما"ی عبدالرضایی و شعر های بلند کانکریت محمد آزرم و ... بگیر تا مثلن کتاب موفق "هفتاد سنگ قبر" شاعری چون رویایی از نسل های پیش ... اگر من روی "خواندیدنی" پا می فشارم ، به همه ی این ها و هزار علت دیگر بر می گردد که در زندگی مان هست ...

الهام حیدری

من تازه فهمیدم این جا چه خبر است ! مهم ترین نقدی که دارم ، جواب دادن شما به نقدها و سعی در قانع کردن شان است. چه دلیلی دارد شاعر به نقدها پاسخ بدهد ؟ بدترین نقدها از ارزش یک اثر خوب کم نمی کنند و نقدهای خوب ( که این جا زیاد دیدم ) هم که تنها می توانند اثر مثبت روی کارهای بعدی داشته باشند .اصلن چرا ما _همه ی ما_ توی هر ژانری که کار می کنیم ، اصرار داریم که بگوییم فقط این درست است ؟
من از خواندن شعرتان لذت بردم و این نوآوری و ابتکار عمل را صمیمانه ستایش می کنم، اما ارزش ابتکار وقتی شعرهای زیادی توسط شاعرهای دیگر به این شکل سروده شود ، تحت تاثیر قرار می گیرد و برای بعضی ابزاری برای راحت شعر سرودن  تلقی می گردد
و آن موقع به نظر من ، این کار با همه ی زیبایی اش ، به سبب داشتن ایده ی یکسان می تواند به تکرار منجر شود . کاملن مشخص است که شخص شما برای کارهای تان اندیشه دارید . فکر می کنم باید یک جوری این نوع زیبا از هنر ، تراش بخورد و صیقل داده شود.

سینا حشمدار

با وجود این که کار کوتاه بود و سریع می شد آن را خواند ، اما مدت زیادی را روی آن وقت گذاشتم . در کل ، از ایده ی این سبک نوشتار خوشم می آید و فکر می کنم جای کار زیادی دارد و درباره ی همین کار، به نظرم راه افتادن کلمات و آن سیلی را که قرار است به همراه آن راه بیفتد ، با نوع نوشتار خاصی که برای آن انتخاب کرده اید ، رسانده اید و موفق بوده است ، اما کمی کار را به سمت تک ایده ای در نوشتار برده است .البته این که مفهوم کلام با نوع نوشتار در یک راستا و در تکامل هم بوده اند ، از نقاط قوت خواندیدنی ست. اما از شکلی که در مجموع از چند خط نوشته به وجود می آمد ، چیزی دستگیرم نشد و به نظرم بیشتر شبیه دست انسان و پنج انگشت آن است که اگر این طور باشد ، ارتباطش را با کار متوجه نشدم! پست قبلی تان که مربوط می شد به مباحث تئوری و به نوعی مانیفست خواندیدنی را هم خواندم . به نظرم جامعه ادبی ایران نیازمند حرکت های نو و آوانگار بوده و هست و به خصوص نسل من ، مشتاقانه از این نوع حرکت ها استقبال می کند ، اما چند نکته در مجموع به ذهنم رسید:
1. وقتی ما به سراغ تئوری می رویم ، ناخودآگاه صحبت های مان شبیه چیزهایی که فلاسفه بزرگ در کتاب های شان گفته اند ، می شود ؛ یعنی به نوعی همان حرف ها را تکرار می کنیم. به نظر من ، هر حرکتی برای تکامل نیازمند مشخصه های منحصر به فرد خودش است . در کل ، فکر می کنیم این ایراد کلی تر باشد و به ذات مانیفست و این طور نوشته ها بر می گردد که نویسنده را مجبور به کلی گویی و مشخص کردن سر تیتر ها می کند.
2. جناب فلاح عزیز ، این قسمت صحبتم کلی است و شاید درباره ی شما و خواندیدنی صدق نکند که امیدوارم همین طور باشد ، اما چیزی ست که من در بیشتر حرکت های نو دیده ام و آن این که ما توی خیلی از حرف های مان همان اشتباهی را که گذشتگان مان انجام داده اند ، تکرار می کنیم ؛ یعنی به سرکوب دیگران و خط کشی می پردازیم و یا می گوییم این است و ولا غیر و ... در هر صورت ، از خواندیدنی های تان بسیار لذت بردم و به شخصه دوستدار تمام حرکت های نو هستم و مشتاقانه منتظر کارهای جدید و زیبای تان ...

آناهیتا اوستایی

من خیلی با حس خوبی آمدم این جا؛ چون خیلی نسبت به کارهاتان حس نوستالژیکی دارم. ما که کلی طرفدار "دارم دوباره کلاغ می شوم" بودیم . راستش همه این جا کلی نظر دادند . من نظر خاصی نمی توانم بدهم؛ چون کارم گرافیک نیست و چندان چشم ماهری تو اشکال و رنگ ها ندارم. فقط به ذهنم می رسد که کاش شعر های خواندیدنی این قدر تک ایده نبود . چون فرصت خوانش ( خواندیدن! ) مجدد را از آدم می گیرند. به نظرم هیچ مشکلی تو این کار ها توی شعر نیست ، ولی هر دفعه این وبلاگ را باز می کنم ، آن تکه از من که نسبت به دارم "دوباره کلاغ می شوم" نوستالژی دارد ، دلش می خواهد یک کار جدید ببیند . احساس می کنم آن ضربه ی نوآورانه ی اولیه ی این شعر ها دارد تمام می شود و دیگر دارند به تکرار می رسند. به علاوه ، فکر می کنم این شعر ها یک کم زیاد سهل الوصولند. منظورم این است که برای ی شما نوشتن شان یک کم زیاد آسان است. نمی دانم شاید اشکال از من است که انتظار دارم بزرگان شعر تو شعر شان یک کار محکم و ژانگولری انجام بدهند!

نیایش

سیل اگر راه بیفتد شاید که قدم رنجه کند حرف ! این قدر  بی صدا در خود  شکسته ایم و بغض فرو خورده شمرده ایم که واژه ها  بی صدا ... سیل افکار اگر گریبان مغز را بگیرد ، شاید حرف از دل سکوت قدم رنجه کند بر زبان ما ... سیل افکار تو را می برد با خود یا دل به دریا می زنی که این چنین واژه ها را به حرف می کشی ؟

بی تا

چندین بار به فرم کارهاتان نگاه کردم ، خیلی زیبا به نظر می رسند . من از تنوع در کار خوشم می آید؛ هر چیزی که ساختار قبلی را بشکند. البته در کارهای شما ، اول گرافیک کار توی چشم می زند ، بعد شعر. مثل این که گرافیک برای شما مهم تر از خود شعر باشد. مثل تابلوی تبلیغاتی که می خواهد با رنگ و نور توجه بیننده را جلب کند.  این خوب است ؛ چون شکل ها باعث می شوند که خواننده بیشتر جلب شود ، ولی شما درپاسخ به یکی از دوستان ، گفته اید که می خواهید از تکرار بگریزید . پس بهتر نیست که در کارهای خودتان هم تکرار را کنار بگذارید و متفاوت باشید ؟ دوستان بیشتر  به فرم کارها توجه کرده اند  تا خود شعر . چون کم کم چشم به دیدن تصویر عادت می کند و فقط تصویر می بیند.امیدوارم کارهای شما مثل یک رودخانه باشد ، نه سیلی که شما را با خودش ببرد.

حوا

ما می رویم شنا در این آبشارهای سیاه، در این زن سیاه دامن چین دار پوشیده ای که حالا ،کج و راست، می رقصد از دریا دریا دریا حرف که درونش را موج انداخته است.

خود نویس

شاید برای فاطمه اختصاری راحت است اگر بگوید "شما با تکرار حروف و حرکت های مختلف کلمات و سطرها  و تغییر رنگ تصویر می سازید ( این خوب است اما... ) . من با کلمات تصویر می سازم" و یک عمر کار و عرقریزان یک شاعر را نادیده بگیرد که اگر نه تنها پدر ، یکی از پدرهای آوانگارد شعر امروز ماست ، ولی برای خواننده و بیننده ی حرفه ای شعر مهرداد سخت است خواندن این حرف ها و منم منم زدن های یک غزل پست مدرن نویس ( که این کلمه با خودش هم در تضاد  است). البته سخن من نقد نقد کردن نیست که خود من هم گاهی روی کارهای جدید مهر حرف های زیادی دارم و شاید همین روزها منسجم و جمع بندی شده مطرح شان کنم. به هر حال ، هر سبک و سیاق جدیدی در مظان انواع نقد ها واقع می شود ، ولی زیر سوال بردن چنین حرکت جسورانه ای از بن، در حقیقت نگاه پرسنده را زیر سوال می برد که آیا اصلن می خواسته چیزی در خواندیدنی ببیند یا فقط به قصد نفی آن پا به گود نهاده ؟ و اما خواهشی از مهرداد : برایم از فرم بیشتر خواهی گفت؟

شعر فلاح  نه سوررالیستی است ، نه داداییستی . شاید به سختی بشود آن را به هنر کانسپت نسبت داد و در چنین آثاری هیچ کس به خودش اجازه نمی دهد از کار دیگری تقلید کند . این حرف درست است؛ چون هرکس بخواهد قدمی برای شعر بردارد ( که این کار قدمی برداشتن برای شعر است ، نه قدم گذاشتن در راه شاعر )، باید که طرحی نو دراندازد . چنان که کسی جرات مقایسه ی آن با اثر دیگران ، چه شینمای علی عبدارضایی و چه خواندیدنی مهرداد فلاح را نداشته باشد و اگر خانم اختصاری در خواندیدنی چیزی جز متن نمی بیند ، شاید هنوز نگاهش را برای خواندن و دیدن توامان صیقل نداده ...

مهر به : خود نویس

پرسیده ای فرم چیست ؟ و گمان نکنم پرسشی از این دشوار تر و نیز آسان تر باشد ! دشوار است ؛ چون حتا اگر به آثار فراوان نظری معاصر و کلاسیک در این باره رجوع کنی ، بعید است بتوانی تعریف دقیق و روشن و جامع و فراگیری و به ویژه "یکه" ای از فرم به دست آوری و نیز چون با اثر هنری سر و کار داریم ، این دشواری بیشتر هم می شود .آسان است ؛ چون هر کسی که کار هنری می کند ، به شیوه ی خودش بار ها و بار ها فرم را کشف و تولید کرده است . بر این باورم که فرم عنصر ممیزه ی این چیز از آن چیز دیگر است  و چیزی که فرم نداشته باشد ، هنوز "چیز" نشده ! مثالی می زنم . با چوب و میخ و ... می شود چیز های گوناگونی ساخت . مواد سازنده در همه ی آن ها یک سان است ، ولی یک میز با یک صندلی و این دو با یک عروسک چوبی و این سه با یک لیوان چوبی فرق دارند . چرا ؟ به سبب فرم شان . فرم = قیافه + اسکلت . قیافه پیرو اسکلت است و اسکلت را قواعدی خاص هر حوزه ای می سازد . می توان قیافه را رو ساخت و اسکلت را زیر ساخت هم نامید . سازمان زیبایی شناختی هر شعری را می شود از روی این دو بازشناسی کرد . در شعر البته وضع کمی پیچیده تر از این است . من گمان می کنم تمام پیوند های بین کلامی یک شعر ، بر سازنده ی روساخت و تمام پیوند های معنایی، بر سازنده ی زیر ساخت باشد . در رو ساخت با موسیقی و وزن و ... سر و کار داریم و در زیر ساخت با انواع الگو ها و لولا ها و مفصل های بیانی که همان ساختار های شعرند که خود از ایده و طرح سرچشمه می گیرند ...  

عه تا

 این که  برخی مخالفان ، شما و خواندیدنی را به شکل "هیاهو" می بیند ، هم بر شما روشن است هم بر ناظرین بی طرف و حتا باطرف! پس... نه شما اهل اسارت در دام حواشی هستید ، نه مخاطب منصف وقعی به نگاه چشمان لوچ می گذارد. با اغلب گفته های شما ، به خصوص آن جا که در پاسخ مستقیم سوالاتم اظهار می کنید ، موافقم ، اما در مورد کپی و تقلید از خواندیدنی و نظری که به رهروان آتی این ژانر  هنری دارید ، هم مخالف و هم در تعجبم . اگر شما معتقدید که : "ولی باز هم تاکید می کنم که شعر پیشرو فارسی ، از این پس نمی تواند در قیافه ی شعر رایج و سطری ظهور کند" و با توجه به این که اظهرمن الشمس است که خواندیدنی بهترین یا اقلن یکی از بهترین آلترناتیوهای شعر سطری است ، پس چرا باید بعد از فلاح ، تنها و غریب بماند ؟ و تازه آن موقع به فکر بیفتد که چرا و چه گونه به حیات و تکاملش ادامه دهد ؟ ضمنن من از این که آفرینش احتمالی خواندیدنی را توسط یک هنرمند فرضی دیگر ، پیش داورانه کپی و تقلید می خوانید ، تعجب می کنم؟! چرا کپی؟ چرا تقلید ؟
در این که خالق و مخترع یکه ی این ژانر شعر در ایران ( و شاید به نوعی در جهان )، مهرداد فلاح است ، کوچک ترین شکی نیست ، ولی این که این سبک با همه ی استطاعت و ظرفیت و لیاقتی که ( اگر نه به عنوان جانشین شعر سطری ، اقلن به عنوان یکی از جانشینان اصلی آن) دارد ، به طور انحصاری در اختیار خالقش باقی بماند و هیچ تلاشی برای نشر و گسترش آن نشود ، غیر قابل درک است. من این را انکار نمی کنم که خواندیدنی ، به تبع ماهیت همه ی کارهای جدید ، ممکن است تجربه ی ناموفقی شود یا به عللی که فعلن بر کسی مکشوف نیست ، شکست بخورد و به عنوان یک سبک نو و جانشین جا نیافتد ، اما... اما کی می تواند به صرف یک احتمال مبهم آینده ، از هم اکنون روی این تجربه ی نوظهور با این علائم بالقوه ی توفیق خط بطلان بکشد؟ چرا وقتی لزوم تربیت شاگرد یا اقلن تشویق جوانان مستعد و علاقه مند به امتحان و تجربه و پا در راه نهادن به شما یاد آوری می شود ، از کپی و رونویسی حرف می زنید؟ مگر هر اثر جدید شما نسخه بدلی از کار قبلی ست ؟ مگر به فرض ، این همه سپید سرا همه از روی دست همدیگر شعر می نویسند ؟ چرا به ابتکارات جدید و افزودنی های احتمالی اندیشه های دیگر فکر نمی کنید ؟ از کجا معلوم که هر راهی جدید این سبک چیزی به آن نیفزاید؟
در شعر سطری هر شعر با شعر دیگر فقط از نظر کلمه و زبان و مفهوم و ترکیبات تازه فرق می کند ، اما در خواندیدنی این امکان فراهم است که هر اثر ، علاوه بر وجوه افتراق فوق از نظر فرمال و گرافیک و حتا رنگ متفاوت باشد و چه بسا پارامترهای جدیدی هم از هر اندیشه ی جدید دریافت کند که ده ها امضای کاملن مختلف خلق شود . حیف که استعداد سرایش ندارم ! والا با ترکیب راندو و اسکیس و اتودهای اولیه معماری با جان کلمات ... مطمئنم  ذکر چنین چیزهایی زیره به کرمان بردن و جسارت در حضور شماست ( که حتمن مرا خواهید بخشید )، اما جدن برایم سوال است که چرا روی مساعدی به جوانان مستعدی که شما بهتر از هر کسی قادر به کشف استعدادشان هستید ، نشان نمی دهید !؟ این خود جای سوال است که خواندیدنی از نظر شما که آن را خلق کرده اید ، بعد از شما چه سرنوشتی خواهد داشت . اگر اقای هوشنگ ایرانی بعد از آن حملات مهلک و تحقیر آمیز ( که هنوز هم شعر نو را با جیغ بنفش و غار کبود می شناسند) میدان خالی نمی کرد و غیبش نمی زد ، آیا شعر او به موازات نیمایی رشد نمی کرد؟ این خمود چهل ساله ی شعر او ، حاصل بی تفاوتی اش نسبت به راهیان بالقوه ی شعر منحصر به فرد احساسی او نیست؟ واقعیت این است که گاهی جسته گریخته علائمی از گرایش به ذوق آزمایی با خواندیدنی نزد جوانان مستعدی در همین فضای نت دیده می شود که به عینه معلوم است کمی اعتماد به نفس و شجاعت کم دارند تا رسمن اثری تولید کنند و اصلح ترین فرد ( و تنها فرد ) برای راهنمایی و کمک به آن ها شما هستید . البته اگر به این کار اعتقاد داشته باشید .

مهر به : عه تا

مهرت فزون و شور و تعهدت به شعر افزون باد رفیق ! اگر آفرین نگویم به تو که این چنین مسولانه قدم گذاشته ای در راه به قول نیمای بزرگ "پر مخافت" شعر و نظر ، به خود و تو و دیگری خیانت کرده ام . بگذار مرا متهم کنند به این که دوستداران شعرم  را می نوازم . چه باک !

اما من نگفته ام که در این حیطه نمی شود تجربه کرد و یا این که این نوع شعر را فقط و فقط مهرداد فلاح می تواند و باید بگوید و بس ! من نگران کپی و تقلید هستم . وگرنه کار خلاق را به چشم می گذارم و به جان می پذیرم . هر که در این راه از من مدد بخواهد ، بی تردید هر چه در کف داشته باشم ، محصول سال ها تجربه و کار را یکجا تقدیم می کنم و این اصلن شعار نیست . آنانی که مرا از نزدیک می شناسند ، گواهی می دهند که وصله ی "خست" به من یکی هیچ نمی چسبد . از آن سو ، البته "شاگرد نوازی" از من بر نمی آید . اصلن به رابطه ی استاد - شاگردی اعتنایی ندارم . راهنمایی و رفاقت را پاس می دارم و  به یاد گیری دوسویه التزام دارم بی شک !

دیگر آن که بیشتر مایلم تو و دیگری را برانگیزم تا شعر خود را با سامانه های زیباشناختی فراوانی نظیر چه می دانم داستان و فیلم نامه و خطابه و ... بیامیزید . از این مغازله ، می دانم و تردیدی ندارم که چیزهای بس زیبایی به دنیا خواهند آمد . در آمیختگی را فراخ و بی حد می بینم و این است که معتقدم هر کس ، به فراخور میل و ذوقش ، می تواند شعر شطری را با چیزی دیگر بیامیزد . بگویم این را که تا توی شاعر به این مرز برسی ، خون دل ها باید خورده باشی و "شعر" ها نوشته ... این راهی نیست که "یک شبه" طی شود . من شاید چون از قدیم شیفته ی نقاشی بوده ام ، به خواندیدنی رسیده باشم و فردا چه بسا "کار" دیگری از من سر بزند . این دسته گل امروز من است و فردا شاید "دسته گلی" دیگر به آب دهم !

محمد آسیابانی

این آثار در قدیم ، صرفن جنبه‌ی زیبایی‌شان مهم بود ؛ مثل آثار درویش عبدالمجید طالقانی ، ولی امروزه این آثار هم جنبه‌ی زیبایی‌اش مدنظر است و هم جنبه‌‌ی مفهومی آن. به هر حال ، خالق این اثر قصد بیان نکته‌ای یا نکاتی را دارد. البته ، به نظرم بیان احساسات شخصی در مواجهه با این گونه آثار کارسازتر  و شاید حتا درست‌تر این باشد. چه این که در این گونه آثار ( که به کوهی ماننده است که از دامنه تا نوک قله‌اش را مه فراگرفته) ، مفاهیم متعدد در حال جنبش و جوش هستند و رمزها مدام درپی اینند که خود را به بیننده باز شناسانند. مهم در این گونه آثار ، به نظرم دیدن است تا خواندن و البته شاید درست دیدن مهم تر باشد ؛ چراکه دیدن راستین است که ما را به خوانش وا می دارد ، نه خواندن راستین و به نظرم قلم باید در نوشتن حس ، در مواجهه با اثر آزاد باشد؛ اگر دیدن درست باشد، خود مغز فرمان درست را به قلم خواهد داد تا بنویسد آن چه را که باید.

مصطفا فخرایی

ایمان و اصراری که به این نوع سرایش دارید ، علی رغم همه ی انتقادها ستودنی ست؛ انگار راه ناشناخته ی خود را یافته اید و جذابیت های وجه گرافیکی و دیداری شعر، شما را به چنین تحول اساسی رسانده است. در واقع در این نوع شعر ، وجوه فراموش شده و یا کم تر به کار گرفته ی شعر را گوشزد می کنید. همین تاکید ویژه بر وجوه دیداری و گرافیکی شعر ، گاه ممکن است سبب کم رنگ تر شدن وجوه دیگر شود. بنابر این ، فرم و ساخت دیگرگونه ای از شعر ارایه می شود که غریب به نظر می رسد . این تحول در واقع ، سفری ست از شعر سطری به شعری که از محدوده ی سطرها فراروی می کند و به هر جانبی روی می آورد . شعری که نمی خواهد محصور در سطرها و کتاب ها باشد، بلکه می تواند در هر جایی دیگر چشم را بنوازد و صورت گرافیکی و دیداری خود را به شدت به رخ بکشاند.

مینا ارشدی

شما با تصویر در شعر موافقید و ظاهرن می کوشید اشعارتان را سعی  به شکل های خاص در بیاورید و با حروف و با کلمات بازی کنید . البته فکر نکنم همه ی منظورتان روی محوریت شکل ظاهری باشد . کارتان بی شک زیباست و یک نوع کار یا بشود گفت سبک  خاص و یک چیزی توی این مایه هاست . اما حس می کنم برای یک مدتی باشد و بعد تکراری بشود . مثلن مخاطب دیگر آن لذت اولیه را از کارها نبرد . تازه ، این برای زمانی ست که خود تان فقط کار کنید . این جا آدم های مقلد کم نیستند . برای تکراری نشدن باید ایده های خیلی تازه داشته باشید که آن هم فکر کنم فقط مدت زمانش تاخیر می افتد برای تکراری شدن و تازه ، این کار تان قابلیت خوانده شدن ندارد ؛ یعنی  جذابیت صوتی ندارد ؛ چون باید به صورت مکتوب و قابل مشاهده باشد .

مهر به: مینا ارشدی

بله ، هیچ کاری همیشگی نیست و خواندیدنی هم از این قاعده مستثنا نیست . مهم این است که هنرمند در هر دوره از کارش بتواند پس از کامل کردن تجربه اش ، پوست بیندازد . آن چه البته باید بر آن بار دیگر تاکید کنم ، این است که شعر پیشرو خلاق دیگر نمی تواند در قیافه ی شعر معمول و سطری ظهور کند . خواندیدنی شاید نخستین تجربه در حوزه ی وسیع تر "شعر درآمیخته" باشد . هر وقت حس کنم دیگر آن هیجان اولیه را برایم ندارد ، به طبع "پوست خواهم انداخت" !

اکرم امینی

این جا نوشتن خیلی سخت است. نظر دادن هم که مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ است؛ تیغی که ظاهرن یک سر آن در دست آقای حسن زاده است! نه که بگویم نام مهرداد فلاح و خواندیدنی اش را تا به حال نشنیده بودم؛ چرا، اما اولین بار است که به خانه اش سر می زنم و انصافن فکر نمی کردم با چنین میدان نبردی رو به رو شوم؛ نبرد زیر پوستی آقای فلاح با کسانی که چیزی جز تحسین گفته اند و مبارزه ی تن به تن جناب حسن زاده، با دشمنانی که گاه انتقادی کرده اند یا حتی نظری، خلاف میل ایشان بیان کرده اند و آقای حسن زاده را –ندانسته- به مبارزه طلبیده اند!
اولین بار است که به خانه ی مهرداد فلاح آمده ام. خواستم که ابتدا از پایین تا بالای کارها و کامنت ها را بخوانم تا جو آثار و فضای دیدگاه ها را بسنجم، اما حقیقتن فضای حاکم بر این خانه، لااقل برای من، چنان ناراحت کننده بود که قبل از نظر شخصی ام در مورد آثار آقای فلاح (که هم مثبت است و هم منفی) ، ترجیح دادم نظرم را نسبت به این فضا بگویم؛ فضایی که بی اغراق بگویم، میدان کارزاری را برایم تداعی کرد! کامنت آقای حسن زاده به قهوه گردی بیچاره را که خواندم، ناخواسته سه بار تکبیر گفته و در پیشگاه مهرداد فلاح به خاک افتادم! اگر قهوه گردی-به زعم حسن زاده- اصول نقد نمی داند، به نظرم حسن زاده به شدت بی اطلاع از اصول حمایت است و تعصب، در تمام سطرهای کامنتش به چشم می خورد. به راستی ، این احساس به من دست داد که خواندیدنی مراحلی از سیر و سلوک و حل شدگی (در نمی دانم چه کسی ) را می طلبد تا بلکه بخشی از آن را بتوان فهمید!
اما چرا این فضا در خانه تان ایجاد شده است آقای فلاح؟ فکر نمی کنید نگاه بالا به پایین شما به مخاطب ، این امکان را برای طرفداران تان هم ایجاد کرده که نه به مخالف که به منتقد، به راحتی بتازند و بساط نقد را در این مملکت برچینند؟! می گویم نگاه بالا به پایین؛ زیرا شما در این وبلاگ فضای پرسش و پاسخ راه انداخته اید (حتی این که همه را تو خطاب می کنید ، شاید ناشی از این نگاه باشد؟!). گاه برخی خوانش ها را تحسین کرده اید و تقریبن تمام انتقادها را پاسخ گفته اید و تمام این کارها را در وبلاگ خودتان انجام داده اید!؟ آیا این تداعی کننده ی پادشاهی ( و در کشور ما: رهبری) نیست که تنها رعیت ها به دیدن او می آیند، سوالی مطرح می کنند و برای گرفتن جواب، باز خودشان باید برگردند و ببینند چه به سر خواسته شان آمده ؟ پس رفت و آمد، دید و بازدید و رسم ادب چه می شود ؟ شما اگر به راستی از فضای تشنج آمیزی که در این وبلاگ ایجاد شده و شما را مجبور می کند که در کامنتی که قسمتی از آن فحش است، دست ببرید و آن فحاشی ها را پاک کنید ( که سانسور کامنت هم خود ، یک جسارت دیگر به مخاطب است)، می توانید به گونه ای دیگر این فضا را تعدیل کنید: این جوّ  که منتقدی مثل قهوه گری را که واقعن اولین کامنت او هیچ جسارت و اهانتی نداشت،  عصبانی و وادار به فحاشی می کند ( البته به این موضوع، خودتان اشاره کرده اید و گفته اید که فحش ها را پاک کرده ام!) و تمام این بحث برمی گردد به شیوه ی برخورد جناب حسن زاده که خودشان گفته اند دل شان پر است ؛ چون به ایشان نوچه ی شما گفته اند! خطاب به ایشان می گویم که آقای حسن زاده! من نوعی که هیچ شناختی از شما ندارم و صرفن با قضاوت در همین چند کامنتی که در این وبلاگ گذاشته اید ، می توانم صحت و سقم این گفته را تایید کنم، باید بگویم که اتفاقن لحن شما به گونه ای است که دقیقن همین تصویر برای من هم ایجاد شد و چه بسا انسان دارای کمالاتی باشد ، اما چنان بگوید و رفتار کند که تنها تصویر نوچه ای از او به ذهن مخاطب اتفاقی، متبادر شود! آقای حسن زاده ، این که "حمله و تخریب می کنم تا خوابیننده ها خلاقانه تر عمل کنند" آیا تداعی کننده ی مثلن گروه های فشار سیاسی در مملکت خودمان یا همه ی گروه های تروریست نیست که حمله می کنند تا همه مطابق میل آنان عمل کنند؟! (که ظاهرن و با توجه به لحن تان، خلاقانه تر عمل کردن از نظر شما، دقیقن مطابق میل شما عمل کردن است!)
به هر حال آقای فلاح، حالا حتی اگر این را حق طبیعی خود بدانید که این جا بنشینید و به سوالات و نقدها پاسخ بدهید ( و از این بابت مطمئن هستید که هر خواننده، بیش از یک بار به این وبلاگ آمده و لابد پاسخش را خواهد گرفت و اگر هم نگرفت ، مهم نیست)، دیگر لزوم درگیر شدن آقای حسن زاده در این جا با خوانندگان را نمی دانم و این که این اتفاق ظاهرن به دفعات تکرار شده است، تصورات سوئی در مورد شما هم (متاسفانه) ایجاد خواهد کرد.
در این مورد و در مورد برخی نظرها و سوگیری ها، آقای فلاح عزیز! به مخاطب حق بدهید و لااقل بگویید که دوستان تان، موضع گیری نکنند تا فضای نقد، به فضای چاقوکشی بدل نشود. ما در مقابل غزل پست مدرن که تازه شکل و وزن را هم به هم نریخته و گناهش،دامنه ی وسیع کلمات و تفکر و زبانش است، هنوز با مخاطبی سر و کار داریم که شمشیر می کشد و اگر از رو به رو کاری از پیش نبرد، از پشت خنجر می زند. به هر حال ، از آن مخاطب بعید نیست که در مقابل خواندیدنی شما بنشیند، موهای سرش را بکند و زار زار گریه کند!
بعد از تمام این درد دل ها و گلایه ها، نمی دانم آیا می توانم همین قدر هم در مورد خواندیدنی صحبت کنم یا خیر؟ راستش خیلی مطلب آماده کرده بودم که بنویسم. حتی کامنت ها و خود آثار و پست ها، باعث شد که سری به انبار ذهن و کتاب هایم، سری به فوکو و بارت و ...بزنم و افکارم را سبک سنگین کنم تا حرفی نزنم که متهم به بی سوادی ادبی شوم. بگذریم! اما شاید این ها نیمی از حرف هایم هم نباشد...
من، به عنوان مخاطبی که عجالتن در هیأت یک منتقد ظاهر شده، به هیچ عنوان با نوآری و ابتکار مخالف نیستم که اگر این طور باشد، باید یک تنه در مقابل کل جریان های قرار گرفته ذیل آوانگاردیسم و حتی پیش تر از آن می ایستادم. در مورد آثار یا این اثر باید بگویم که یا مرگ مولف به شدت در آن اتفاق افتاده یا اصلن بویی از این قضیه نبرده است. شما در جایی مدعی هستید که با آثارتان می خواهید خوابیننده را به آفرینش وادارید (مرگ مولف!)، اما در برخی نظرها در هیأت آمر یا ناهی وارد عمل شده اید و تقدیر یا تقبیح کرده اید (زنده شده دوباره ی مولف! ) پس باز هم مشکل برمی گردد به فضای پرسش و پاسخی وبلاگ! راستی ، همین بارت در کنار مرگ مولف، نظریه ی لذت متن را هم دارد. آن جا که بین لذت متن و سرخوشی ناشی از متن تمایز قائل می شود و معتقد است که اثر (متن) مدرن، نه لذت که به مخاطب سرخوشی می دهد. اما در این آثار ، سرخوشی ای برای من به عنوان مخاطب شعر وجود ندارد؛ چون غافلگیری شاعرانه ای وجود ندارد. چون بیش از این که شعر باشد، نقاشی است و اگر شاید نقاش بودم، لذت یا سرخوشی مبسوطی از این ها به من دست می داد. خب ، این شاید شخصی باشد؟ به راستی آقای فلاح، آیا قصد ارایه ی اثر هنری دارید یا دوست دارید معما مطرح کنید و بهره ی هوشی خواننده را بسنجید؟!
هر رسانه تعریف و کارکرد خاص خود را دارد یا بهتر است بگوییم کارکرد غالبی دارد. وقتی کمدی هایی از تلویزیون پخش می شود که صرفن دیالوگ است و هیچ کمدی تصویری یا موقعیتی ایجاد نمی شود، ترجیح می دهیم که تلویزیون را خاموش کنیم یا اگر اجباری در پیگیری برنامه باشد، می توانیم هم زمان لباس خود را هم اتو بزنیم و به تلویزیون هم گوش بدهیم! خب، این ضعف رسانه نیست که قابلیت های متفاوتی دارد، بلکه ضعف محتوایی است که بی توجه به مدیوم در آن گنجانده ایم. اگر شعر را هم یک مدیوم بدانیم، به نظر شما کارکرد قالب آن چیست؟ شنیدن، دیدن، خواندن یا...؟ اصلن شعر رسانه ی سرد است و همه ی حواس مخاطب را می طلبد یا رسانه ای گرم است و تنها با تکیه بر خواندن یا شنیدن می توان آن را فهم کرد یا نه، لذت برد؟
من مخالف ابتکار و خلاقیت در هنر نیستم و بشریت با همین خلاقیت و تجربه و جسارتش، هنر را تا بدین زمان زنده نگاه داشته است، اما مخالف این هستم که به قیمت ابتکار و نوآوری، منکر چیزهایی بشویم که پایه و اساس روند رشد ما بوده اند. مثلن منکر وجود چند معنایی در شعر قدما بشویم یا چند ژانری بودن آن ها را نفی کنیم. هنوز هم حافظ شعرهایی دارد که سه یا چهار معنا، بلکه تصویر از آن به دست می آید و ایرج میرزا که دیگر، خدای تصویرسازی های بکر و زبانش هم زبانی نسبتن امروزی است، موسیقی شعرهای مولوی هم که دیگر گفتن ندارد؛ شعرهایی سطری که شما آن ها را دام تاریخی می نامید، آیا همان اشعار سطری، "خلاقیت ما را همزمان در دو ساحت" ( بلکه بیشتر)، یکجا به کار نمی اندازند؟
من فکر می کنم کار شما را نمی شود شعر نامید. دلم می خواهد مثل بارت به شما بگویم که از اثر به متن رسیده اید و نمی شود گفت شعر شما، بلکه باید گفت متن شما (یا خواندیدنی شما)... اما بازهم پای دفاعیات تان در این وبلاگ که وسط می آید، می گویم نه، هنوز نمی شود گفت این ها متن اند و هنوز نمی توان به مخاطب واگذار کرد که بگوید این ها چیست؛ چرا که شما اصرار دارید که این ها اول شعرند و بعد شده اند خواندیدنی! به قول مگریت در جواب فوکو : یک شیئ نامی ندارد که نتوان نام دیگری بهتر از آن به جایش گذاشت . البته یادمان نرود همین مگریت هم به روایت مایکل پین، فارغ از نفی و نکوهش نشانه یا تصویر، در پی آزمون انتقادی و ایجابی زبان و نقاشی بود ( به همراه فوکو در جریان بررسی آثار مگریت) تا به وسیله ی آن، شیوه های متفاوت سلطه ی آن ها بر کیفیت اندیشه و دانش را دریابد. به دور از اصرار و تأکید بر ماهیت و ذات شان!
این جمله از مگریت در مورد آثارش را هم در تایید کار شما گفتم هم در نقض آن. تاییدش که مشخص است ، اما نقض، از آن جهت که چه اصراری دارید که متون خود را ابتدا شعر بدانید که کوشیده با نقاشی یا حتی گرافیک کامپیوتری بیامیزد!؟ وقتی شما این همه واژه سازی کرده اید: خوابیننده، خوابینشگر، خواندیدنی و ...خب پس می توان گفت که صرفن با همین خواندیدنی طرف هستیم؛ همین و همین! نه با شعر و نه با نقاشی. هر چند هنوز معتقدم این ها بیش از شعر، تصویرند.
در ادامه ی صحبتم در مورد مدیوم، باید بگویم که تصویر سازی شعر باید در خود مدیوم شعر اتفاق بیفتد. باید واژه ها تصویرسازی کنند، خطوط و زبان ( دقیقن زبان الفبا منظورم است) ، نه این که تصویر از بیرون به شعر تحمیل شود. شما معتقدید که در خواندیدنی، ماهیت گرافیکی متن برملا می شود. در صورتی که من معتقدم این گرافیک دارد به شعر تحمیل می شود! تصویرسازی در ( مدیوم ) شعر، با واژه ها و زبان، آن هم با اتکا به پشتوانه ی محکم فکری باید صورت بگیرد. شما اگر وجه بصری را از همین پست اخیرتان بگیرید ، چیزی جز یک تک ایده، یک جمله ( که کمی در چینش دستور زبانی اش دست برده اید)، نمی ماند که تصویرش چنان رو ست که هیچ لایه ی زیرینی را به مخاطب عرضه نمی کند ، اما تنها در قالب آن وجه گرافیکی است که مخاطب را گیج، درگیر، مشتاق یا عصبانی می کند! برای نقد متون شما ، بیش از شاعر بودن، باید که نقاش بود و روان شناسی رنگ ها و خطوط و اشکال را دانست . این ها ربطی به خلاقیت و آفرینش خواننده و مخاطب ندارد...
اما به راستی ، این امکان نیست که کسی بیاید و بگوید من به "نقاشعرنگ" یا "خواندیهنگیدنی" رسیده ام و به نظرم خواندیدنی دیگر جواب نمی دهد ، بلکه باید با آهنگ هم همراه باشد تا شعر چند ژانری شود؟ یعنی هی بیاییم و به رسانه ی شعر، از بیرون رسانه تحمیل کنیم؟!... باشد. چه خوب و چه خلاقانه! اما خواهش می کنم نگویید این شعری است که این جور شده و پوسته اش را شکافته و چند لایه ای شده! تمام این ابتکارات را - که قابل ستایش است - یک هنر دیگر بنامیم. همین خواندیدنی خوب است و در تعریف آن می توان گفت ترکیبی از شعر و گرافیک. خواهش من این است که اصرار بر "ابتدا شعر بودن" یا "ذاتن شعر بودن" و این دست کالبد شکافی ها نکنیم. همین! شاید همان بسم الله پیچ در پیچی که استاد خطم در کودکی برایم نوشته بود ، یک خواندیدنی بود و او خود نمی دانست؟! نمی دانم؟!
آقای فلاح! حالا که با خواندیدنی بیشتر آشنا شده ام ، می فهمم که چرا در مقابل غزل پست مدرن این همه احساس های متناقض به من دست نمی دهد. به این دلیل که غزل پست مدرن - که این همه در مقابلش جبهه می گیرند - شعر کلاسیک را از درون متحول کرده ؛ مثل زندگی های امروز ما: خانه همان خانه ی کلنگی حیاط دار و باغچه دار که عصرها پدر یا مادر آب پاشی اش می کنند، اما در اتاق من اینترنت روشن است و در گوش برادرم آی پاد! غزل پست مدرن، زندگی امروز ماست که رادیو جیبی پدربزرگ من را با لپ تاپ خواهرم آشتی داده و هیچ چیزی را به آن چه هست، تحمیل نکرده است و هنوز سعدی را همه ی اعضای خانواده محترم می دارند؛ حتی اگر بعضی هاشان غزل پست مدرن بنویسند! 
در مورد خواندیدنی به عنوان یک رسانه ی مجزا، باید بگویم که امری (یا هنری) قابل تامل است و نمی توان از آن سرسری رد شد. دوست دارم بعد از آشنایی بیشتر با آن، به نقد و نه جبهه گیری بپردازم... در آینده انشاالله!
اگر هنوز بلیتی برای حرف زدن دارم، آخرین گلایه به نوشتار شما ( و عجیب این که بیشتر کامنت ها هم دچار این اشکال است!). دلیل این که الف و نون تنوین را در کلمات عربی، کنار گذاشته  و تنها به یک نون اکتفا کرده اید، چیست؟ دیگر دستور زبان، تازه آن هم لغات تمامن عربی را که نمی شود متحول کرد؟! این مساله را متاسفانه به تازگی در خیلی از وبلاگ ها دیده ام و هربار چند صفحه ای دلیل برای اشتباه بودن این امر آورده ام . این جا ولی دیگر مجالی برای صحبت ندارم! آقای فلاح عزیز! امیدوارم این مقدمه، مجالی برای آشنایی بیشتر من با خواندیدنی و سایر آفرینش های شما باشد.

مهر به : اکرم امینی

نخست خوشامد می گویم به تو که با دست پر آمده ای به هواخوری ! دو دیگر آن که قصد پاسخ دادن ندارم تا شائبه ی دفاع از خود و کارم پیش نیاید که البته دفاع از خواندیدنی را دوست دارم و به نوعی حتا می توانم بگویم که این دفاع توسط دوستانی چون تو بر دوش من نهاده شده است ! سوم این که می دانم پس از رفاقت بیشتر با این نوع کار ، بیشتر با آن "حال" خواهی کرد و توانایی هایش را بیشتر خواهی شناخت ( حالا نیایی بگویی فلانی چه خود پرست است! و اما چه کسی نیست؟! ) و دیگر آن که گفته ای نگاهت آمرانه است و... رد نمی کنم که لحن من در برخی پاسخ ها که به منتقدان خواندیدنی داده ام ، این طعم را دارد ، ولی بیشتر به این دلیل برآشفته ام که واکنش دوستان، اغلب شتابزده و ناسنجیده بوده است ( مثلن خود تو هم درگیر همین مشکل هستی وقتی می گویی: "شاید همان بسم الله پیچ در پیچی که استاد خطم در کودکی برایم نوشته بود ، یک خواندیدنی بود و او خود نمی دانست؟! نمی دانم؟!") و اما دستبرد من در نگارش دوستان و تحمیل رسم الخط دلخواه و یکدست کردن نوشته هایی که پای خواندیدنی می گذارم شان ، از وسواس ویراستارانه ی من سرچشمه می گیرد که بیست سالی ست اسیر آنم ! و خب ، این جا جایگاه من است و من دوست ندارم نوشته های دوستانم ضعف تالیف و ناتوانی نگارشی داشته باشد . این خیلی به گمانم با "سانسور" فرق دارد و بعد ، کامنت اصلی دوستان که در کامنت دانی هست بدون هیچ دستبردی ! اما من مایلم نوشتارم را با حروفی بنویسم که فارسی باشد و با تلفظ کلمات بخواند . تنوین چه سودی دارد وقتی "نون" کارش را به سادگی می کند !؟ این که آن کلمه هااز زبان عربی آمده اند به فارسی ، معنایش آن نیست که هم چنان عربی اند . آن ها به قلمرو زبان فارسی مهاجرت کرده اند و کار و بار و قیافه شان هم به مرور زمان دگرگون شده و می تواند بشود .

فاطمه اختصاری

فکر می کنید چرا (حداقل در محیط مجازی) کسی مثل مهرداد فلاح شعر نمی گوید و نمی نویسد و نمی کشد ؟ حتی اکثر آن ها که از شعرتان خوش شان می آید ؟ چرا اکثر کسانی که کامنت گذاشته اند ، قسمتی از شعر را برای خودشان تعریف و بازخوانی  کرده اند و جمله ها را دوباره و به نوعی که خوانده اند ، نوشته اند ؟ چرا اکثر کسانی که کامنت گذاشته اند ، از زبان غیر معمول استفاده کرده اند ؟ چرا حتی در کامنت نویسی هم ساختار زبان شان را به هم ریخته اند ؟ و حالا یک سوال اساسی : منظور شما از شعر چیست جناب فلاح ؟ مقالات پایین ، راجع به شعرهای تان را خواندم و ذهنیت خودم را می گویم ؛ بدون هیچ سوء نیتی (چون حداقل این را می دانم که مهرداد فلاح فکر می کند ، مطالعه دارد ، برای کارهایش وقت می گذارد و مثل بعضی دوستان، همین طور الکی و یک هو چهار تا خط را توی فتوشاپ کج و معوج نمی کند و ...) . شما اعتقاد به تصویر در شعر دارید ( این خوب است اما... ). من اعتقاد به تصویر سازی در شعر دارم ؛ تصویری که در قالب مصرع ، بیت ، فرم و محتوا ایجاد می شود . شما با تکرار حروف و حرکت های مختلف کلمات و سطرها  و تغییر رنگ تصویر می سازید ( این خوب است اما... ) . من با کلمات تصویر می سازم ؛ با فرم و محتوا و با هماهنگی فرم و محتوا. وقتی با نگرش شما به شعر، به شعر نگاه می کنم ، می توانم همه ی جملات دنیا را شعر کنم ؛ حتی قسمتی از آگهی فروش زمین را می توانم جوری با فتوشاپ درست کنم که تاویل های زیادی از آن بیرون بیاید و شعر شود . اما باز به نظرم این ها همان جملات زیبایی هستند که تاویل های مختلفی هم دارند ، ساختار زبان را هم شکسته اند، با شالوده گرایی هم مخالفت کرده اند، از فراروایت ها هم فاصله گرفته اند ، اما... اما هنوز جمله اند (شاید این خوب باشد اما...) در شعرهای شما مخاطب شاعر است. در واقع شما مجبورش می کنید شعر شما را بگوید ( این خوب است اما...) . شعر شما آدم را یاد سوررئالیسم و قسمتی از کارهای شان می اندازد ( این خوب است اما...) . شعر شما آدم را یاد بعضی کارهای داداییستی می اندازد شعر شما آدم را یاد بعضی کارهای داداییستی می اندازد ( این خوب است اما...). شعر شما فقط توان عرضه در فضای مجازی و یا کتاب را دارد ( این خوب است اما...) من شعری داشتم که در وسط آن تصاویری باید می آمد ( شاید در سایت عروض خوانده باشیدش ) که منظور زبان های ابتدایی زمین بود ( در آن قسمت شعر راوی مردی غارنشین و ابتدایی بود ) ؛ زبان اشاره ، زبان میخی و قسمتی هم تصاویر ابتدایی مثل دست و آتش و ... شعری هم داشتم که تمام بیت ها پشت سر هم در دو دایره ی درون هم ردیف شده بودند و مخاطب باید شعر را از هرکجایی که دلش می خواست، شروع می کرد ؛ حتی اگر دلش می خواست، می توانست از دایره ی تویی شعر را شروع کند و یا از دایره بیرونی ( شاید در مجله ی همین فردا بود یا لینک همین پست وبلاگم خوانده باشیدش ) . در این دو شعر من برای هماهنگی فرم و محتوا از این شکل نوشتن استفاده کردم ،اما صرفا در همین دو شعر. حالا ادامه ی آن همه اما...آقای فلاح کار شما دارد تکراری می شود ؛دارد نه! شده است ( البته این نظر من است ) . تصورش را بکنید که من تمام شعرهایی را که می گویم ، به صورت دایره ای یا مربعی یا مثلثی بنویسم .این مخاطب را اذیت می کند ؛ تصویر سازی هم همین طور. اگر دوباره علی عبدالرضایی و شاهرودی بیایند و یک کتاب دیگر مثل شینما بسازند، من یکی دیگر آن را نمی خوانم . اگر دوباره کسی پیدا بشود و کار اندی وارهول را تکرار کند ،این بار با عکس های آنجلینا جولی ،دیگر جذابیتی ندارد . دیگر کار هنری نیست . بعضی کارها ایده محور هستند و من فکر می کنم کارهای شما خواندیدنی یا نقاشعر ، نمی دانم اسمش هر چیزی که هست،ایده محور هستند و باید یکی باشند و اگر تکرار شود ، دیگر جذابیتی نخواهد داشت.دیگر نویی ندارند و مثل کد لو رفته می مانند ( حالا هرچه من بیایم دایره را مربع و مربع را هشت ضلعی کنم ) . شاید به همین دلیل (حداقل در فضای مجازی) ، کسی مثل مهرداد فلاح شعر نمی نویسد. شاید فکر می کند این گونه شعر ها یک کد لو رفته اند و اولین کسی که نظر دهد ، می گوید شما از مهرداد فلاح تقلید می کنید ، اما...
اما هیچ کس به مهرداد فلاح نمی گوید شما دارید از خودتان تقلید می کنید آقای فلاح !

مهر به : فاطمه اختصاری 

از گفتن و چند و چون کردن در باب شعر و به ویژه شعر های خودم و علی الخصوص کارهای در دست تولیدم و اکنونی ترین شان خواندیدنی ، نه تنها بدم نمی آید که بس خوشم می آید و دهانم آب می افتد ، ولی ... ولی از تن دادن به پرسش های بارها تکرار شده ی بارها پاسخ داده شده ای که در پرونده ی قطور ِ پای همین خواندیدنی هایی که تا امروز در هواخوری گذاشتم شان و قاعدتن هر پرسنده ی دقیق و مسئولی می بایست دست کم پس از یک بار بازخوانی شان ، به طرح پرسش های تازه و ویژه بپردازد ، شانه خالی می کنم و به گمانم پرسش های تو ، دوست نازنینم ( متاسفانه ) ، از زمره ی همین پرسش ها باشد . البته تو خواهان پرسیدن نبوده ای به واقع و تنها در ظاهر ِ یک پرسنده ظاهر شده ای تا نظر و حرف خودت را بزنی در باره ی خواندیدنی و این هم هیچ عیبی ندارد ، اما ... اما کاش ( پس از خواندن کامنت تو ) این حس در من بیدار نمی شد که با گونه ای سپیدی کور کننده ی آغشته به بوی حسد رو به رویم ... کاش !

عه تا

اعتقاد چندانی به روال کلیشه ای مصاحبه های ژورنالیستی و تهیه ی یک رپرتاژ رسانه ای از آثار بدیع هنری مثل خواندیدنی ندارم ، اما دلیل ادامه ی نسبتن آرام و راز آلود خلق این سبک سرایش را هم نمی دانم. قریب به اتفاق گفتارهای شما و معدود طرفداران خواندیدنی ، مثل گفتم گفت های تان با بعضی دوستان ، تا کنون بر شرح و تعاریف تئوریک مبتنی و اغلب آن ها به توجیه زبان شناختی و تفسیر لزوم دگردیسی شعر متناسب با شرایط ذهنی و عینی زمان و جهان معطوف بوده است. اگر چه اجتناب ناپذیر  بودن هر کدام از آن گفتار ها را در جای خود انکار نمی کنم ، توضیح برخی ابهامات عام تر و عملی را در تولید و نشر این پدیده ی نوظهور، به موازات تبیین پایه های تئوریک آن لازم ، بلکه حیاتی می دانم.
 بنا به این مقدمه، تعدادی سوال پیش می کشم که به احتمال قوی مورد عنایت بسیاری از علاقه مندان عام و حتا خاص شعر فارسی  و خواندیدنی ست. به امید اعتنا و پاسخ مفصل شما با این سه سوال کلی شروع می کنم:
1- در این که جناب مهرداد فلاح ، خواندیدنی را با چشم تفنن و یک بازی مجازی نمی بیند و آن را به عنوان یک هنر پیشرو آلترناتیو شعر سطری یا لااقل موازی با آن خلق می کند ، هیچ شکی نیست. چگونه است که بعد از مدت معتنابهی از عمر آن و نمونه های نسبتن زیادی از تولید آثار ، هنوز کسی جسارت آزمایش ذوق خود را در این زمینه نیافته است؟ آقای فلاح، دلیل یا دلایل این کار را در چه می بیند؟ و اصولن برای تشویق شاگردان بالقوه، چه طرح و برنامه ای دارد ؟

2- آیا زمینه ی بروز خواندیدنی فقط در فضای پر امکانات (از نظر گرافیک) مجاز قابل تصور است؟ اگر امکان خلق خواندیدنی بر مکتوبات کاغذی ( به راحتی ) وجود دارد ، آیا کاغذ خاصی مد نظر است ( مثلن "کاغذ شطرنجی" یا میلی متری مشابه آن چه ما در معماری استفاده می کنیم ) و این که در کلیت کار ، نقش رنگ ( غیر از طیف سفید تا سیاه ) را از نظر نیاز آثار ، چه گونه ارزیابی می کنید ؟
3- آینده ی خواندیدنی را وقتی که فقط جنبه ی شنیداری آن مورد نظر است ( با توجه به این که بعضی خواندیدنی ها و شاید همه ی آن ها بدون فرمال ملازم ، به نهایت مفهوم و التذاذ نمی رسند ) ، چگونه پیش بینی می کنید ؟

مهر : به عه تا 

دوست خلاقم 

آن چه تو " ادامه ی نسبتن آرام و راز آلود" خواندیدنی نامیده ای ، از دید برخی مخالفان من و خواندیدنی ، "هیاهوی بسیار برای هیچ" می آید ! می خواهم بگویم که من در جایگاه شاعری اهل تجربه و نونویسی ، هماره درگیر چیزی که می آفریده ام ، بوده ام و با این که در مقام یک شخص خاص، چندان اهل جمع نیستم ، ناچار شده ام خلاف طبیعتم بسیار سخن بگویم و حتا گاه جنجال بیافرینم و به جنجال آفرینی های رایج پاسخ بدهم .

تردیدی نیست که روشنگری ( اگر که به واقع شدنی باشد ) در باره ی هنر نو و خلاق و سنت شکن ، امری ناگزیر و پسندیده است که به ویژه در جاهایی مثل مملکت ما که سنت زدگی درش بیداد می کند و منتقدان و تحلیلگران جسور و تیزبین در آن کمیاب و نادرند ، اهمیتش افزون هم می شود و اغلب، این "بار" بر دوش خود مولفان می افتد . به دیگر سخن ، من شاعر که در دشوار ترین شرایط می آفرینم و به گفته ی شاملوی بزرگ "نقبی در کوه ناممکن ها" می زنم ، ناچارم نیرو و وقت بسیاری هم صرف "توضیح" کارم کنم . این را علاوه کن به رواج روحیه ی "جوان کشی" و ضدیت با نو آوری در جامعه ی ما تا ببینی چه بر سر یکی مثل من می آید که می خواهد از تقلید و تکرار بگریزد !

بر این باورم که زمانه ی ما زمانه ی "مرز شکنی" و " درآمیختگی" ست. رویکرد نیما در شعر که تا جای ممکن، نزدیک کردن الگو ها و سامانه های شعری ، به شکل ها و سامانه های زیستی و به تعبیر دیگر، رفیق کردن ذهن و عین بود ، به گمانم هم چنان و در این روزگار هم حرف اول را در قلمرو کار هنری می زند . بر این اساس ، تمام تجربه گری هم نسلانم در دهه ی 70 ، دقیقن در راستای این خواست نیما قرار می گیرد . آن چه آن چند شاعر انگشت شمار ، در آن دهه به شعر فارسی هدیه داده اند ، همان گونه که پیش تر هم گفته ام ، "معجزه" ای کم نظیر است که سال های سال باید چشم به راه چیزی نظیر آن باشیم . 

من هم یکی از آن "چند شاعر انگشت شمار" بوده ام و به سهم خودم کوشیده ام فقط مصرف کننده ی آن چه شاعران بزرگ پیش از من به من داده اند ، نباشم . همیشه تلاش کرده ام چیزی تازه به شعر و زبان فارسی بیفزایم و با افتخار می گویم که خواننده ی شعر من هیچ گاه نمی تواند مچم را در تولید کاری تکراری بگیرد . دفتر به دفتر پوست انداخته ام تا امروز که رسیده ام به قلمرو تازه ای که همان "خواندیدنی" باشد . کمی دقت در مهم ترین شعرهای نسل پنجمی های پیشرو در دهه ی 70 ، نشان می دهد که شعر اینان تا چه حد از امکانات دیگر ژانر های هنری بهره برده است . آن موقع که برخی شاعران نسل های قبل در پی "شعر ناب" بودند  ، ما نسل پنجمی ها ( به ویژه من در گفت و شنودی که در روزنامه ای هم چاپ شد ) ادعا کردیم که هنر راستین هرگز نمی تواند "ناب" باشد . منظور این که میل به ناب سرایی، میلی نخبه گرایانه و واقعیت گریز است . گفتیم همان گونه که در عرصه ی زیست اجتماعی ، شکل ها و شیوه های گوناگون مدام به هم می آمیزند و شکل ها و شیوه های نو می سازند ، شعر فارسی هم برای بقا و حفظ تازگی خود ، ناچار است با انواع دیگر رفیق شود و با آنان بیامیزد . بهترین شعر های من و آن چند تن انگشت شمار ، گواه این نوع رفاقت و نزدیکی ست و سپس من و علی عبدالرضایی و تا حدی محمد آزرم ، توانستیم در برخی شعر های بلند تر مان ، شعر را به محدوه های مرزی اش بکشانیم و به همین دلیل هم گاه قیافه ی شعرمان چنان نو شد که به سختی به عنوان شعر بازشناختنی بود ...

سخن کوتاه ، من پس از نوشتن شعر های بلند کتاب "بریم هواخوری" در سال های آغازین دهه ی 80، دیدم دارم به عرصه ی هیجان انگیز و ناشناخته ای پا می گذارم . شعر های من دیگر سطری نبودند و ماهیتی گرافیکی و دیداری داشتند . من نترسیدم و دانستم که شعر دارد مرا از مرز عبور می دهد . پا پس نکشیدم و با شعرم رفتم و طعم بهترین لذت ها را چشیدم . این که گفته ام خواندیدنی در شعر های کتاب "بریم هواخوری" ریشه دارد و محصول خاص زیست شعری من است ، به راستی که با واقعیت می خواند . خیلی منطقی ست که "خواندیدنی" مختص مهرداد فلاح باشد و نشود از روی آن نسخه بدل نوشت . زود لو می رود و تازه ، چه فایده دارد من تو و دیگری را بر انگیزم که کاری شبیه کار من تولید کنید ؟ ولی باز هم تاکید می کنم که شعر پیشرو فارسی ، از این پس نمی تواند در قیافه ی شعر رایج و سطری ظهور کند . به نظرم شعر زمانه ی درآمیختگی هم باید شعری درآمیخته باشد . یعنی دست کم باید "دو ژانره" و چه بسا چند ژانری باشد . خوبی اش آن است که این جوری دیگر بساط مقلدان و تقلید و کپی سازی برچیده می شود و هر شاعر خلاقی ناگزیر است شعری بسازد با چهره و قیافه ی خاص خودش . غیر از این ، معرکه ی "شبه شعر" است و نه بازار حقیقی شعر .

بنابراین ، من برنامه ی خاصی برای "هدایت" شاگردانم ندارم ! و اصلن کدام شاگرد !؟ من با تو و دیگری گفت و گو می کنم و دوست دارم تو را برانگیزم شعری بنویسی که مرا "تکان" بدهد و وادارم کند آستین بالا بزنم و بر خودم سخت بگیرم تا شعری بسازم که تو را "تکان" بدهد . این بده بستان من و دیگری ست .

در باره ی پرسش دوم ، بگویم که من دوسال خواندیدنی را روی همین کاغذی خلق می کردم که قبلن روی همان شعر سطری می نوشتم . یادمان نرود که من شاید نخستین شاعری بودم در زبان فارسی که پیش تر و در هنگام نوشتن و ارایه ی شعر بلند "چهار دهان و یک نگاه" ، بنا به خواست خود شعر و الزام های درون متنی آن ، ناچار شدم در یک شعر از چند نوع فونت متفاوت بهره بگیرم . حتا در نسخه ی دست نویس آن ، من از پنج خودکار با رنگ های گوناگون استفاده کردم . دلم نمی آمد شعری را که در ضمیرش آن همه تنوع و حتا تضاد بود و سرشار از صدا ها و فریاد ها ،  با قیافه ای یکنواخت و مرده تحویل تو بدهم . من همان شاعری بودم که پیش از رسیدن به خواندیدنی ، شعری عجیب به نام "بزنامه" نوشته بودم که قسمتی از آن شبیه بریده ی یک آگهی روزنامه ای بود و تکه ای دیگر مثل یک نقاشی کودکانه و یا سنگ نوشته ای باستانی و ... بله ، تو و دیگری خواندیدنی را نخست در همین فضای مجازی دیده اید و حق دارید این طور گمان کنید که این نوع شعر را حتمن و فقط و فقط می شود با فتوشاپ و کرول و ... تولید کرد. ساده تر از این حرف هاست و اصل ، ایده و طرح " زبان زاد"ی ست که به آن اشاره کرده ام . این فرمال را می شود روی هرچه کار کرد .

اما رنگ ( غیر از طیف سفید تا سیاه ) ، فقط وقتی تصمیم گرفتم و کوشیدم این کار ها را در وبلاگم "هواخوری" بگذارم ، در خواندیدنی بروز کرد و همان گونه که پیش تر هم گفته ام ، من این جا هم همان جور کار می کنم که در حیطه ی کلامی محض . خودم را می سپارم به متن و آن قدر اتود می زنم تا احساس کنم قیافه ی کار درست از آب در آمده . سفر هیجان انگیز و پر خطری ست که به جاهای روشنی می رساند آدم را . غریزی و ناخودآگاه کار می کنم و متکی به سلیقه ام هستم . نمی ترسم از ایراد گیری های گاه حتا به جای منتقدان و منکران . می دانم که می شود کار را "تصحیح" کرد . می آفرینم ، پس هستم !

چرا "فقط شنیداری"؟

من خواندیدنی می آفرینم که تک بعدی نباشم ! تازه ، حتا شعر سطری رایج هم "فقط شنیداری" نیست . شما شعر سطری را هم می بینید هم می خوانید هم می توانید بشنوید ( وقتی دیگری برای تان بخواند ) ، ولی وجه دیداری اش بس کم اثر است در قیاس با دو وجه دیگرش. برای همیم هم بود که گفتم هر نوع نوشتاری ماهیت گرافیکی دارد . در خواندیدنی این ماهیت برملا می شود و کارکرد خلاق پیدا می کند .

 

مستان

این طرح جاری است؛ مثل سیل، می ریزد تا به هم بریزد فکر و ذهن مخاطب را و از این منظر ، وظیفه ی رسانه ای خود را خوب انجام می دهد . آدم را به شعف می آورد ، اما با یک حس خشن آمیخته است . حس می کنم این دست آمده تا با حرف هایش بنیان کنی کند ؛ با خشونت همراه است . بار جنایی می دهد به متن . این دست مکانیکی ست ؛ با واژه هایی از جنس فلز که خود را از متن بیرون می کشد تا تلخ حرف بزند و آن رنگ خاکستری که تصویر را کامل می کند. از این دست در هواخوری ندیده بودم . شاید دوره تازه ای باشد بر خواندیدنی های جنایی...!

لادن جمالی

چه آسه آسه راه افتاد و یک باره خروشید

سر به زیر و نجیب آمد و ناگهان بزرگ شد

موج دارد
می ریزد
پخش می شود

واقعن این فرم ، آن چه را که می خواسته ، فریاد نکشیده ؟
هر کس با چشم های خودش نگاه می کند . چشم های من به خواندیدنی خریدار!

بهمن مهرابی

شاید خواندیدنی ها ی شما را بشود  "واژه - گرافیک" نام گذاری کرد ؛ هرچند نام زیاد مهم نیست و بایستی به قابلیت های خود اثر توجه داشت. با عنایت به احاطه ی مخاطب امروزی به دنیای تصویر و چیدمان واژه ها و استفاده از توانایی های بصری، شاید این نوع شعر، راهی برای انتقال حس و مفهوم و یا غرض اصلی شعر ، یعنی تحریک اندیشه و تخیل باشد . اگر چه صرف بستن چشم ها و خواندن برخی از آن ها شاید هیچ ارتباطی ایجاد نکند. به هر حال، می شود این دست کارها را سروده دنیای مجازی دانست و از غرق شدن در آن ها لذت برد.

شبنم شیروانی

این دندانه کاری بر برانکارد ، مرا بی اختیار یاد کنگره و برج و باروهای قدر قدرت ها انداخت که نشان می دهد در حرف بس قدری! از طرفی دندان تیز کرده ی عزرائیل را می بینم که بر هیبتی نه عمودی، بل افقی و بی رای خویش ، می برندش به مسلخ. گرافیک این کار شباهت زیادی با کار قبلی ات "شاعر ساخته صدا ندارد " دارد . به نظرم گرافیک این کار بر ادبیات کلامی آن می چربد.  مثل ضرب المثلی ست که تصویری اش کرده ای. نه عنصر خیال دارد و نه حسی ناب در آن موج می زند .چه چموش است ؛ دارد از شعر شدن فرار می کند .سد کردن این سیل ، کار حضرت فیل(شاعر) است .نکته ی جالب تر آن که لفظ سیل ، خود سدی شده است بر جریان حرف و از جاری شدن بیشتر آن ممانعت می کند و اما لفظ "حرف" در لایه بندی گرافیکی اثر ، بالاترین لایه به نظر می رسد و برجسته نمایان است ( نقطه عطف گزاره است). تکرار حروف به جا نشسته، اما "بی " چه کاره است این جا ؟ نمی فهممش. جز آن که مسیر راه را طولانی کرده ؟ به نظرم مسیر افتادن از "حرف "، بایستی کج می شد و سر ریز می گشت. لام دسته بلند "سیل " هم هیبت واقعه را بیشتر هویدا می کند . سایه ی پس زمینه " حرف " با توهم بینایی بنده، لفظ " حریف " را متجلی می کند که گزاره را معنایی حماسی می بخشد.

زاویه

 سوای متن شعر که با تصویر ارائه شده ارتباط دارد ، در نگاه اول برای مخاطب این تداعی می شود  که تصویر چنکگکی ست که کلمه ی سیل در آن گیر افتاده است . اما وقتی بیشتر در آن می نگری، به این نتیجه می رسی که داریم در آزمایشگاه فیزیک ، شکست نور را تجربه می کنیم ! چون بعد از شکست مستقیم نور، با گذاشتن یک شئی در سر راه آن ، وسعت و طیف نور از هم گسسته تر و پراکنده تر می شود که این خود پهنای باند بیشتر ی می طلبد ... حال شاعر با استفاده از این نماد ، آن را در سطرهای سروده شده، به صورت چند آبراه نشان می دهد که با قرار گرفتن شئی در مقابل آن ، پهنای بیشتری می گیرد و باعث سیل می شود . البته سیل موجب ویران گری خود می شود و این خاصیت سیل است . حالا  اگر این را از منظر سیاسی نگاه کنیم، می بینم که جریان حرکتی در ایران نیز در این اواخر به این صورت در آمده؛ یعنی چندین حزب که ابتدا به صورت آرام و مانند آبراهی در کنار هم سرازیر بودند ، با قرار گرفتن شئی مانع ( دولتی یا فردی و...) و شکست جریان ( طبق قانون فیزیک برای نور ) ، تبدیل به سیل شدند که این خود باعث ویرانی های زیادی شده است !

حسن سهولی

موسیقی دیداری، در جاری_ شعر دیده می شود و همراه آن گوش می شنود ؛ یعنی متن موسیقی را دیداری کرده است. گستردگی متن در فضای دیداری ، به شکل موسیقی جریان دارد و این پتانسیل شعری، شاید کشف هایی در زمینه ی موسیقی را به شکل دیداری برملا می کند . صدای موسیقی به جای این که شنیده شود ، دیده می شود:"گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست" !
متناقض نماست که چیز های نادیدنی را دید . البته این فضا - فیزیک شعر و فرافیزیک شعر- به ما می گوید که حدود ماده در شکل شعر می شکند! و شعر را یک عنصری با تعریف و رویکرد دیگر، وارد حیات نا رایج اما ممکن خود می کند. حتا این فضا شعر را بسیار عزیز و مقدس تر از پیش نشان می دهد؛ چیزی شبیه  این که بگوییم "عرفان_شعر"، نه به معنی محتوای عرفانی، بلکه به عنوان یک پتانسیل که می تواند دینامیزم های عرفانی را تمرین ، تکرار و تربیت کند. از طرفی ، موسیقی دیداری در بطن شعر، با موسیقی شنیداری در یک مسیر شنیداری - دیداری هدایت می شود و حجمی مستقیم از یک نوا یا آهنگ را به خاستگاه های لذت می نشاند . این فضای درونی و آسمانی شعر از بالا به سوی مقصد خود ( بالا )، هم چنگ ‌( ساز ) و هم چنگ ( دست ) را نشان می دهد.

2) مدیریت_ وسعت در فضای شعر نیز حایز اهمیت است؛ به این مفهوم که با توجه به حجم دیداری ( ایجاز شکل )، وسعت و گستردگی ذهنی رقم می خورد و وسعت و تواتر مفاهیم ، در یک مدیریت موجز دیداری عرضه می گردد و این نیز خود می تواند محرک حدس ها و خوانش های مخاطب باشد. همه ی این قراردادها که از ذخیرهای نهفته در اصل زبان ، به صحنه های عملی و فعلی گام می گذارند ، نتیجه ی اکتشاف و ابداع شاعر در زوایای شعر است.

شهرزاد

خواندیدنی تان از آن اسب رمیده در زمینی سرخ ، رسید به گردن کشی سیاه در صفحه ای خاکستری و بعد نوعی از هم پاشیدگی رنگ هایی بی جان در ختم افق... و حالا کلمه هایی که حرف می شوند تا سیلی به راه بیندازند... امیدوارم قصد تخریب نداشته باشید!

مهدی موسوی

سیل همان زبان سبز است که گه گاه دردسر ایجاد می کند ؛ شاید برای نویسنده شاید هم برای مخاطب .به قول مولانا : "چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه/ ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شکنم"! با برخی هم دوره های شما که صحبت می کنم، می گویند با خواندیدنی های "فلاح"  کنار نمی آییم . شاید این خصلت شعرای دهه ی هفتاد باشد که با خیلی چیز ها کنار نیامدند . اما من فکر می کنم هم لذت می برم از خواندیدنی و هم برایم راه گشاست .

انسان دوم

...هر کس خودش و برای خودش از این اثر تعبیر می کند و سخت است که با ذهن و شخصیت صاحب اثر همراه و هم فکر شد. برداشت خانم "مینو نصرت " قابل توجه است و نگاه همگرایانه ی نزدیکی به تفکر شاعر دارد. زیربنای فنون و مهارت این ساختار، منحصر به خالق و سازنده ی آن است و به راحتی قابل شناخت و کشف نیست . کسی نمی داند که در ورای اندیشه ی او چه تصویری شکل گرفته که جانشین آن به شکلی این گونه و مشروط، به سیلی تعبیر شده که در آمدنش تردید است.
اگر قرینه ای برای آن بسازیم، مثل قطره که چون راه بیفتد و سقوط و یا نزول کند و مثل ابر که هبوط باران است و مادر رود و مثل رود که جریان همسان قطره و آب و آبادی ست، در مقابل این نیمه ی نگاه ، یک چشم بگذاریم تا قرینه سازی شود و بعد سوم برج حروف ساخته شود، آن گاه می توانیم از پلکان "ا" پا بر جسم " ب" بگذاریم و حروف را یکی یکی پشت سر بگذاریم تا برسیم به بالا تنه ی یک کلمه . وقتی از آن جا زیر پای مان را نگاه می کنیم، شاید از دست سیلی که قرار است به دنبال حروف به راه بیفتد، نجات یابیم و برویم بالاتر. وقتی به انتهای حروف برسیم، کلمات برج در هم قفل می شوند و ما حس می کنیم...

فریده برازجانی

نمی دانم چرا با دیدن این شعر ، به یاد: "گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت / تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت"! این نقاشی- خط ، تصویر ذهن رونده و زایایی ست که توانایی دست شدن دارد ؛ همان عضوی که در تنهایی بی صداست و شاعر با این نوع نوشتار، دارد می گوید که هیچ دستی بی صدا نیست ، حتی اگر یکی باشد . شاعر هنر را چونان دستی که آبشار می آفریند و جهت دار است ، به خواننده معرفی می کند . تعهد شاعر،  او را بر آن می دارد تا اسکلت سازی کند و به واژه هایش جان دهد و در این راه، چنان پیش می رود که چون آرش ، تمام خون شعرش را در رگ رگ واژه هایش سرازیر می کند؛ آن سان که سیل می شود . سیلی که حامل شاعر است و’ مخاطبانش . شاعر را از مخاطب در این شعر ، تفکیکی نیست .

عاطفه صرفه جو

از اول هم گفته بودم در مورد نقاشعر تو می شود از تهران تا لیالستان حرف زد . اما خدایی دوست دارم یک بار هم شده، جان کلام یکی از کارهای تان را بگویید در یک سطر تا بدانم چیست ؟ در نگاه من، بیشتر از کلمه ، تصویرش می آید اول در چشمم و بعد کلماتش. یعنی اول خودم را در تصویر رها می کنم که شاید همان ناخودگاه شاعر و یا من به عنوان بیننده باشد . آن گاه کلمه حرف می زند که در واقع همان چینش آگاهانه ی کلمات از سوی شاعر است و یا شاید هم برعکس. کلماتت نا خودآکاه می آیند و سپس می شود فنداسیون نقاشی ات. الان که دوباره دارم به کلماتت نگاه می کنم، می بینم چه قدر سیاسی ست این شعر؛ از ابتدا اگر قطره ه ه های راه ه ه را ببینیم در انتها سیل را . در واقع" من " و " تو " و" او  " هایی هستند که اگر در خیابان راه بیفتند، می شوند موجی موج پا و ما ! که راه افتادن هم جزو وظایف پاست و در انتها سیلی از آدم ها در خیابان !  در واقع قطره قطره جمع گردد وانگهی سیلی شود ، نه دریا !

مهر به عاطفه صرفه جو

به نظرم همین جور که تو با خواندیدنی مواحه شده ای ، درست ترین نوع برخورد با آن باشد و این که از من می خواهی در یک جمله بگویم منظورم چیست ، به واقع گمان می کنی در پس کار هنری ، منظور مشخص و یکه ای هست که بر مولف روشن است !؟

عه تا

این که تعابیر دوستان، در شرح و برداشت از این خواندیدنی به هم نزدیک است، نمایش غیر مستقیم ادعای شاعر در تنوع و کثرت مفاهیم  و اشعار بطن خواندیدنی هاست.اثار قبلی ، به تبع تکثر گزاره یا نوع چینش کلمات، هم چنین استعداد گرافیک کار، قابلیت چند برداشتی عیانی داشتند ،اما در این اثر، غیر از شکل مکرر نوشتاری یک گزاره و نقش گرافیک که به نظر من بیش از سطور خواندنی در گیرش مخاطب موثر است، امکانی برای تنوع دیدگاه ( از نظر سطری ) موجود نیست. شاید هم عمدی در کار هنرمند است و می خواسته عمده توجه خوابیبنشگر را از مفاهیم نوشتاری به فرمال کار بکشاند.
"راه اگر بیفتد حرف شاید که قدم رنجه کند سیل!" بدون تقطیع و لکنت ِ الهام انگیز ِ عبارت و سحری که در فرم بصری اثر آفریده شده ، فقط عبارتی باقی می ماند که دارای کمی تا قسمتی بار شاعرانه است، اما قرار نیست و نبوده که به این کار به عنوان سطری مجرد نظر شود. قسمت نخست عبارت ، منقطع و بریده و مردد آمده که تردید و تشکیک تا آن مقطع از گزارش ، به وسیله ی شکل حروف منتقل شود ؛ یعنی شاعر هم از راه افتادن حرف مطمئن نیست. علاوه بر نوع نامطمئن ِ نگارش، قید "اگر" نیز به شک و شبهه ی پیش شرط ابتدایی دامن زده و شخصیتی غیر قابل اعتماد و متزلزل به آن بخشیده است . این تردید در گزارش، به شکل ضعیف تری به قسمت دوم گزاره نیز نفوذ می کند و لب کلام این که در اثبات و ایجاب مطلب، تا آن جا که به مفهوم سطر مربوط است ، قطعیت چندانی نیست ، اما...
شکل کلی کار ، چنان که اغلب دوستان ذکر کرده اند، تجمع و حرکت مردد حرف است که درست در گلوگاه کلمه ی حرف ( پس از راه افتادن ) ، به هم می پیوندد و به آبشاری که حیطه ی تصرف وسیع تری دارد ، مبدل می شود . مخاطب مایل است پس از این، هنوز هم این انبوه به هم پیوسته را لااقل در خیال تعقیب کند و مبدل شدن و اثر سیل آسایش را هم ببیند . حتا دوست دارد با آن در آمیزد و جزیی از خروش مهار نشدنی سیلی باشد که از اتفاق و اتحاد و تکثیر حرف تشکیل شده است .
با دید اجتماعی و به عنوان یک آفرینش جامعه نگر ، بر مفهوم کهنه ی اتحاد و نحوه ی شکل گیری آن و نقاط تانی و تشدید روند پیوستگی افراد مشترک المنافع تاکید دارد و اهمیت حرف و بالتبع کلمه و شعر و شعار در فرایند تشکیل تجمع حول محور واحد ، به صورت ملموس تصویر شده است .
تکرار کلمه ی سیل در انتهای انشعابات فرو ریزنده از آبشار ، به طور ناخودآگاه ، حس توفنده ی سیل را در اغازی نشان می دهد که فراگیر و مهیب است. این حس حتا با علائم تعجب آخر گزاره تقویت و تشدید می شود . ناگفته نماند که به مدد همین فرمال کلی اثر و اشکال جزیی حروف و نوع نگارش ، این تنها برداشت ممکن نیست و می توان با تعویض فیلتر نگاه ، این بار نگاتیو دستی را مشاهده کرد که از مچ تا انتهای انگشتان باز ، تحت اشعه ی رونتگن قرار گرفته و استخوان ها و غضروف های اسکلت دست، به کمک اشعه ی رادیو اکتیویته، طوری نمایانده شده اند که اجزای متشکله دست ، به عنوان مظهر نیرو و قدرت ، از حروف وکلمات تشکیل شده است. شاید هم چنگکی باشد که در متدهای سنتی کشاورزی ، دسته ها و بافه ها و نتیجتن دانه ی غلات را به سوی خرمنی هدایت می کند... 

علی فتحی مقدم

راه اگر بیفتد حرف  شاید که قدم رنجه کند سیل!
.....................
می دانی به چه فکر می کنم رفیق؟به این که شاید یک شب دالی به خواب تو آمده و جمجمه ات را نقاشی و شاید هم سیلی از حروف مغزت را شست و شو داده است !
حالا تو بگو میان این همه آبرنگ ، کدام زلال تر است ؟ آن که از چشم های تو می ریزد یا آن که از چشم های شعر ؟

خود نویس

کلمه جریان یافته است و سیل جاری شده ، بر بستری سنگلاخ می رود این برانکارد که این چنین چانه ی شعر می لرزد . می رود که بستری نشود شعر ِ فرار از بیماری ِ بیمار زدگی ؛ فراری سیل آسا از کلماتی که دست هم را گرفته اند و چیزی جلودارشان نیست . از بالایی ِ کوچه ای پچیده اند سمت خیابان ؛ درست رو به روی ما درآمده اند ... دارد از رویم کلمه رد می شود ...  

مینو نصرت

این کار زیباست و  به زعم من جغرافیا دارد . من هم که عاشق جغرافیایم . اگر هم ندارد،  با خواندن و دیدن این شعر ، چه بخواهم و چه نه ، بر می گردم به جغرافیا و کویر و فلات ... بعد ازخواندن و دیدنش ، شروع به باریدن می کنم . شعر جریان می گیرد ، جوی  ها  شکل می گیرند و شیار می کشند و شیار ها دست هم را می می گیرند و رود می شوند و رود ها مثل عصب ها ، از نقطه ی بارش که احتمال می دهم کوه باشد ، شیب دار ، از  چهار سو و بیشتر کشیده می شوند ؛ مانند رگ  ها و مویرگ ها و در نیمه های راه به هم می پیوندند و البته هر ازگاهی ، به شیوه ی  آبیاری سنتی ، منشعب می شوند و جدا و رو به باغی ، در دنجی و یا حاشیه ای و ... در این صورت ،  گاه جریان انتهایی که با غلظت بارش ، می توانست همان جور که در شعر می خوانیم و می بینیم، بدل به سیلی مهیب شود ، ناگهان انگار که دستی بزرگ یا دهان عظیم کوزه ای  تشنه ، آن را سد کرده باشد ، چشم انداز تصورمان بدل ، نه به سیلی خروشان که به  جریانی کم سو و بی رمق می شود.
 " ااااگر بی بی بی بی بیفتد حرف ... " اگر بی آن که کوزه ی دخترک  کبریت فروش از قلم  بیفتد ، بی آن که گلوی سوخته ی بادام از قلم  بیفتد و هزاران "بی" دیگر از این قبیل که  تشنگی را خاموش می کند ، از قلم بیفتد، ولی بیل نیمه های شب باغدارها راه آب را نبندد  یا مسیر را  به باتلاق گاوخونی منحرف  نکند ، باز  این احتمال وجود دارد و ژن موروثی در باران است که در دل کویری این فلات ، مجذوب اندام های زیرین شده ، به آهی ناپدید گردد و جای پایش بماند و آه من . آن وقت است که  از این شعر ، رویای شیرینی می ماند و سیل خروشان حسرت من .
یادم می آید یک بار هم با رودخانه ای که در دشتی جریان داشت ، مکالمه ای کوتاه  داشتم ؛ رودخانه به یک آبشار زیبا منتهی می شد .

احسان مهدیان

در این کار ، رابطه ی "راه" اول با راه افتادن سیل، به زیبایی کار صد چندان افزوده و به نمایه ی سیل مانند نیز کانونیت تازه ای داده است ؛ اگر چه برای این کار ، تصور کانون های دیگر هم تصور بی راهی نیست.

صادق داد کریمی

در قسمت اول کار ، تکرار مدام حرف ها دیده می شود و در قسمت دوم ، جمله ای صحیح و سالم می بینم: "راه اگر بی افتد حرف / شاید که قدم رنجه کند سیل!"
اما قسمت اول با تردید بیان می شود و انگار نوعی ترس ، شاید از وقوع سیل ایجاد شده است . "حرف" به وجود آورنده ی "سیل" است (چه اتفاق سنگینی ! )

سامان سپنتا

شاعر دچار لکنت شده است ؛ گیر کرده زبانش در پس تردید . "تردید" ی که اگر راه بیفتد (که هم اکنون هم افتاده است )، سیل می شود سیل . سیلی که پهن می شود روی هستی شاعر . شاعری که دراز افتاده روی متن برانکارد و این همه ، در یک آن می ریزد روی نمی دانم چه.

امیر خالقی

شعر در خدمت شعر در خدمت کلمه ؛ بدون هیچ ارجاع خارجی. راهی کشیده در "اگر" ممتد که از شک و تعلیق نشان دارد و در تلاشی که تنها مکثی در "بی بیفتد" ایجاد می کند ، پرتاب می شود به سمت سیل ، به سمت یک بهمن که قدم رنجه می کند بر سر ما ؛ علامت هایی همیشه متعجب.
اما تعلیق و انتظار را در کارهای فلاح که از کتاب نخست او ( تعلیق ) هم به یادگار مانده ، می توان خصیصه مانای آثار او خواند؛ نکته ای که در کتاب "آینه ها" ( در جلسه ی خانم الهام مهویزانی ) هم بر آن تاکید شده است .

سمانه میر

1)زیباست(بی غلو).
2)سعی در ایجاد تصویری از هجوم سیل در خواندیدنی کاملن هویداست؛ با طرز چینش حروف .
3)خواندیدنی ایجاد شده حس آبشار و ریزش حروف را القا می کند؛ انگار شاعر به دنبال "حرف"می گردد . حرفی که پشت سد "ذهن"یا ضمیر ناحودآگاه"گیر کرده و فقط تصویری این چنین از خود را در پرده ای از "تکرار"برای شاعر هویدا کرده است. مخاطب در پاسخ به "اگر" با خود می گوید: "شاید" و از خود می پرسد متنی که با آن رو به روست ، چیست؟ و برای دستیابی به این پاسخ ، من پیشنهاد می کنم مقاله ی "علی حسن زاده" را مطالعه کند؛ چرا که دریچه ای ست به مفاهیم اساسی"خواندیدنی" و خصوصن مبحث زبان...
نکته ای دیگر هم در خواندیدنی به چشم می خورد : تصویر دیگری که دیده می شود، تصویر"دست"است که البته شاید مقصود شاعر، ایجاد نوعی ایهام در تصویر باشد که در ترکیب با ایهام ایجاد شده در متن ، قابل پیگیری ست. راستی ، نام این خواندیدنی هم خودش "خواندیدنی" ست !

عاطفه صرفه جو

 دستی که از بالا نازل شده ، شاید مانند "بلا" باشد که همیشه قرار است از آسمان نازل شود ! چه قدر هم بد هیبت است این دست و عجیب این که دارد چنگالی را می رباید انگار ! اصلن هر دو در هم ادغام شده اند؛ دستی که پنجه در پنجه ی چنگکک انداخته ! شاید به نوعی زور آزمایی ست . اما این کم تر به ذهن متبادر است و همان ادغام شدن بهتر است ؛ آن هم ادغام با چنگکی آهنین برای ایجاد قدرتی مضاعف . در واقع دست در دست هم دادن برای قوایی بیشتر !

هر چه از پایین نگاه می کنم ، چیزی به ذهن نمی رسد؛ جز یک شکل خیلی دور از مثلن یک سلاحی مثل موشک انداز. این خیلی کم رنگ است؛ خصوصن این که شاعر با ریزش کلمات به سمت پایین، زاویه ی نگاه مخاطب را هدایت می کند و پر رنگ بودن کلمات و فشردگی در ناحیه ی مچ، قدرتمندی ی این دست را می رساند ! در واقع دستی قدرتمند که می تواند قوی تر هم بشود. وای ، اگر این دو به با هم باشند، چه حریف قدری خواهند شد و آن وقت است که این سیل ، کوه از جاه بکند !؟

می شود ریزتر شد و بیشتر نوشت. مثلن منشعب شدن انگشتان که همه از نقطه ی مرکزی ، یعنی مچ هدایت می شوند و هر کدام به تنهایی در انتها ، سیلی خروشان ایجاد می کنند و این که سیل در انتهای شعر می نشیند و تقسیم می شود مابین پنج انگشت !

صحبت

حرف ها راه می گیرند چون چشمه های جوشان از کوهپایه ها و ناگهان شکل می شوند در دست هنرمند . جویبار بریده بریده ی کلام ، رودی می سازد تا سازه ی شعر را خلق کند . توفان ذهن کولاک  می کند .شاخک های تخیل ساق می کشد ، ازمنشا’ بی کران  چنگ می زند ، مهر می بازد ، داد می ستاند تا بشکفد و بشکافاند رسوبات سخت شده  را مثل فلاح کار آزموده در بستری پر از معنا...

 

+ mehrdad fallah ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani