هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این چه کارنامه است !؟

امروز ( الان که شبه ! ) می خواهم در مورد یک رسوایی بزرگ به نام "مسابقه ی شعر کارنامه" بنویسم ( و چه کار رنج آوریه این ! ) . بله ، یک سیاه بازی شگفت انگیز ! در جایی زندگی می کنیم که هرکس برای هر چیزی که کمی ، فقط کمی بوی نان از آن بلند می شود ، دل و دینش را حراج می کند . باری ، چندی پیش بالماسکه ی دیگری باز به بهانه ی شعر راه انداختند به اسم "مسابقه ی شعر فراپویان" ( ! ) که وقتی صداش درآمد ، معلوم شد آن چه نباید ! گفتم با خودم که خب ... حالا شعر هم شده آلت دست سیٌاسان ؟ یعنی ... ؟ ( ول کن بابا جان ! سرت درد می کنه مگه ؟ ) بله ، ولی نمی شود لالمونی گرفت . بگویم اول که من از مسابقه و جایزه دادن به شعر و شاعر اصلن بدم نمی آید . برای این دوستانی هم که تا حالا جایزه ای گرفته اند ، فقط چون شاعرند ، احترام قایلم ، اما زیر بار این نمی روم که عده ای به هر بهانه ای آبروی شعر را ببرند ( مگه همچین چیزی هم می شه ؟! ) . چون فضای مجله ی کارنامه در این یکی دو سال اخیر و پس از مرگ گلشیری کاملن عوض ( عوضی ؟ ) شده و آرام آرام رنگ و بوی سیاسی گرفته ( ای سیاس ! ) و چون می دانستم که داوران این مجله که همه را از سال ها پیش می شناختم ، چه دشمنی کورکورانه ای با شعر نسل من و با امثال من دارند ، روشن بود که کتابی مثل "از خودم" هرگز نمی توانست وجه المصالحه ی چنین بالماسکه ای قرار بگیرد . پس از یاد بردم و ...
تا این که چندی پیش در کارنامه خواندم ( رفقا با خبرم کردند ) که استادان معظم اعلام کرده اند که ما تمام کتاب های شعر منتشر شده در سال  80 را بررسی می کنیم ( به قول یه یارویی به اون جای آدم دروغگو ! ) . زنگ زدم به دفتر کارنامه با دبیر تحریریه ( مثلن دوست سابق مون ) حرف زدم . گفتم آقا ، بنده زنده ام و خوشم نمی آید در این بازی شرکت کنم . لطف کنید در شماره ی بعد مجله تان بنویسید که فلانی کتابش در این مسابقه نیست . همین ! اما طرف درآمد که دوستان زیر بار نمی روند . عجبا ! این چه "باری" ست ؟ این جزو حقوق شخصی من است ( ظاهرن ! ) انگار !
خلاصه این بازی به انجام رسید و این ادیبان حتی به خودشان جرات ندادند روی صحنه بگویند که فلانی و فلانی و ... رسمن خواسته اند که در ( چه بگم !؟ ) این بازی شرکت ندارند . لب کلام این که شما بدانید ! و آنانی که احیانن بعد ها بر می گردند به این سال های ... !

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱٠/٢۸

وبلاگ مان را نبریم توی قاب !

 نمی دانم چرا عادت کرده ایم خیلی زود هر چیز تازه ای را ببریم توی چارچوب و تعریفش کنیم و مثلن خیال مان را تخت ! وبلاگ نویسی آن قدر تر و تازه هست که واقعن حیف است ببریمش توی قالب . دوستان پرشین بلاگ نوشته اند که وبلاگ نویسی مثل یادداشت نویسی روزنامه ای ست . شاید این هم درست باشد ؛ مثل هر چیز دیگری که نسبتن درست است ، اما همه ی درستی را در خودش ندارد حتمن . من گمان می کنم که این جا فرصتی است برای تجربه کردن آزادی . راستی ، شما فکر می کنید ما می دانیم آزادی چه حس و حالی دارد ؟ من شک دارم . پس اجازه بدهیم که این را هر کدام مان به شیوه ی خودمان تجربه کنیم ... باشد ؟

اما بعد ... نوید در وبلاگ خودش ( حوصله ) نوشته که مشکلش با شعر مهرداد فلاح این است که او مدام می خواهد از شعر خودش دفاع کند . نمی دانم این حرف تا چه اندازه حقیقت دارد ، ولی می دانم هر شاعری محق است در باره ی تجربه هایش از شعر بنویسد . البته این ها می تواند ربطی به خواننده های شعر نداشته یا داشته باشد . می خواهم بگویم این حرف ها بیرون شعر قرار می گیرد . پس اگر نوید یا هر دوست دیگری فکر می کند با شعر من مشکلی دارد ، در واقع نه با شعر من که با شاعری به نام مهرداد فلاح مشکل دارد . این طور نیست ؟
همیشه دلم می خواسته مردم ، شعر من یا هر شاعر دیگری را جدا از حرف هایی که در باره ی مولف سر زبان هاست ، بدانند و جدا بخوانند . چنین باد !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/۱٠/٢٢

چیزی کنار ٍ شاید !

دانای گل عزیز ! روی ماهت را می بوسم ( روی ماه داری یا نه  نمی دانم ! ) . به هر حال ، می دانی که من کاغذ ها سیاه کرده ام برای همین چیز ها . فکر کردن به شعر را دوست دارم و شعر هم فکر های مرا دوست دارد . ما رفیق همیم . تو چی ؟ آیا تو هم رفیق شعر هستی ؟ رفیق خودت چی ؟ رفیق من که نیستی انگار ... هستی ؟

 

هر چه گفتم از چند هم
برای همین است
و من که جز بیشتر چیزی ندارم
( جنگجوی کوچک دارد برای دستی که اسیرش کرده
چیز می نویسد )
می نویسم :

چارپایه بر پای خودش
و شنیدن که جز زنگ حرفی ندارد
( جنگجوی کوچک دارد برای عقابی که بال ندارد
خواب می بیند )
می شکند !

چیزی کنار شاید
بر حاشیه چیز هایی
بستگی دارد به چه طور
( جنگجوی کوچک دارد برای روزی که لای تقویم گیر کرده
اشک می ریزد )
می بینی!

هر چه دیدم از چرا هم
همیشه همان است انگار
و کسی که جز کم تر چیزی نمی خواهد
( جنگجوی کوچک دارد برای کمانی که نیست
تیر می کشد )
می ترکد !

نکند کاری که پشیمانی
نشستن این چار پایه را هوس
و من که این کمانه را پاک
جنگجو نمی شوم یقین         بزرگ یا کوچک
دارم روی خودم را سیاه        سیاه می کنم !

+ mehrdad fallah ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱۸

با تو ! بار دیگر

دوستی پرسیده که مخاطب یعنی چی ؟ نمی دانم منظورت دقیقن چیست ، اما از فکر های خودم در این باره برایت چند کلمه می نویسم . نوید جان ! وقتی شعر می نویسی ( درست در همان لحظه که هنوز نمی دانی چه اتفاقی قرار است بیفتد ) ، به نظرت با کدام آدم واقعی یا خیالی حرف می زنی ؟ به گمانم همان می شود مخاطب آن شعر خاص . حالا جور دیگری می گویم . ببین ! هر شعری با آفریده شدن خودش ، مخاطب خودش را هم می آفریند . آن هایی که بیرون شعر زندگی می کنند ، می توانند مخاطب باشند یا نه . این طوری که بعضی خواننده ها ممکن است وقتی شعرت را می خوانند ، با مخاطبی که همان شعر خلق کرده ، منطبق شوند و در واقع مخاطب و خواننده یکی و یگانه شود . خلاصه این که ما هنگام نوشتن شعر ، نمی توانیم نگران یک یا هزاران خواننده ای باشیم که ممکن است شعر مان را بخوانند ؛ چون اگر چنین کنیم ، اغراض بیرونی شعر را خراب و ویران می کنند ... اما :

دور ؟
خیلی نمی روم
سری به دیوار می زنم   بر می گردم !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱٦

مکالمه از دور خیلی دور

هیچ خطی           دوست عزیز !
این جا را که منم
به جایی که تویی وصل نمی کند
عجیب نیست که دارم با تو حرف می زنم !؟

سوآلی که توی دستم گذاشتی
به نگاهم جوش خورده               راستی !
با کدام کلید از این در گذشتی ؟
من که هر چه می گردم ...

- اوضاع عجیبی ست !
پاهایم مرا کجا جا گذاشته اند ؟
دست های من از پیشم کی رفته اند ؟
قلبم که دست کم از ساعت شهرداری دقیق تر می زد
پشت کدام چراغ ایستاده ؟
معلوم نیست   نمی دانم !
فکر من اما       نا گفته نماند        کار می کند
این کارخانه همین طور دارد سوآل
باور می کنی اگر بگویم جواب ندارم ؟

این مکالمه دارد زیاده از حد خرج بر می دارد
و این در                       طوری که پیداست
روی هیچ کلیدی لبخند نمی زند

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱٤

از این دستگاه

این دیگر چه جور بازی ست ؟
یکی که معلوم نیست
اشاره ای کرده انگار
و این ها که پیدا
به هم می خورند مدام وُ یکی یکی هم گم
یکی که توی دستی دست دارد که دیگری هم دست


شما که این جا روی این صفحه وول می خورید !
بلد نیستید مگر ؟
هر که دنبال تان ... می افتد چرا ؟

این دیگر چه برنامه ای ست ؟
کدام دست دارد این ها را می نویسد ؟


جواب نمی دهند
صدا در می آورند
می گویند دیوانه دنیا را کرده توی کاسه ای لوچ
میل کنید عالی جناب !


چه جای تعارف ؟
با چشم ها که دریده
چه طور بگویم بیدارم ؟
دارم خواب کسی را هزار دست می بینم

شما که واژه به واژه مرا جویده اید !
پس نمی دهید !؟


اگر که برگشتن شدنی بود
سر نخ را پیدا ... نمی شود


دارم کار می کنم !

+ mehrdad fallah ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۱/۱٠/٩

کلوزآپ

این آقای از خودش راضی
که سینه جلو داده این طور
مگر نمی داند !؟

 

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱٠/٧

کمی هم گپ

اول سلام به همه دوستان دور یا نزدیک!
دوم به عزیزانی که هوا خوری کردند.نوش جان تان!
سوم بوسه به دهان هایی که نیک دیدند و نیک گفتند.
دیگر این که دوست پسرو من! چرا چنین تلخ و تند ؟
هیچ حال این که ... بگذریم!
اما نوید عزیز که هنوز به جا نیاورده ام تو را، بیشتر و زلال تر بنویس.حتم بدان که به حوصله ی تو هم سر ها خواهم زد. کمی حوصله کن!

خب! بس است دیگر! برویم سراغ از خودم...نرویم؟

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱٠/٧

این فرشته

از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ
پیچد دور سرش
به دستش چنگ
نرم بیاید به خواب مان لالا بخواند

این فرشته کارش را خوب
می داند چه کند تا دود از سرمان بلند
داد مان هوا

پرسه در آسمان چندم هم نمی زند
زیر همین زمین
جایی میان آتش و چه می دانم
برای خودش حالی
هیچ هم منتظر نمی نشیند یکی صدایش
همین که لبریز
بال و پری می تکاند و دیگر
احدی جلو دارش

ملاحظه ؟             اصلن !
رشوه ؟                 ابدن !
زیر پایش که بیفتند هم ( می افتند ) عین خیالش
نرده و پرچین نمی شناسد
کارش پرده دری ست
دیوار بتن هم که کشیده باشیم دور خودمان آوار !
هرچه زباله آشکار !

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۱/۱٠/٥

من !

چشم های کسی که توی کاسه من نیستم

دست هایش پا

پا مال ِ هر کجا !

 

مال همین جایم که جیب دارد این هوا !

 

کمی توی پنهان

 زیادی سفید

 

مثل من هیچ کس نیست    ندارد !

 

من

همین دو حرف ِ ساده

از دروغ هم سنگین تر !

 

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/۱٠/٤

این شهر

این شهر را برای یک نفر ساخته اند فقط
خیابان ؟                     یکی بیشتر ندارد
ایستگاه ؟                      تا دلت بخواهد

دلم می خواهد تمام دنیا را بکشانم این جا ... نمی شود
پشت گوشی هایی که نیست
باز می رسم به گوش خودم
به صدایی که نیست

این شهر را به نام یک نفر کرده اند فقط
نام گنده ای که هرچه ...
این جا "همیشه" یک لحظه بیشتر نمی شود
بین "همان" و "همین"
نمی توان سوار قطاری که نیست شد

شهری چنین
شاید به درد نقشه ای می خورد که فقط
دستی که نیست می کشید

+ mehrdad fallah ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱

درد دل غول

این سیب را که لای انگشتانم کز کرده نشان هیچ کس نمی دهم
هی! با توام چاقو !؟
دندان قروچه چرا ؟


این جا برای دلی که بر کول می کشند مورچه ها
همیشه دستی بلند می شود که بر سر بکوبد
برای این دست ها دلیلی ندارم

من غول کوچکی هستم که باید برای خودم بیابان بسازم !

+ mehrdad fallah ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱

این خانه

در ِ این خانه قفل است

نه از بیرون کسی به درون می آید

نه از درون به بیرون می رود

و ما که در این خانه ایم

تنها از این اتاق به آن اتاق می رویم

از این واژه

            به آن واژه !

+ mehrdad fallah ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/۱٠/۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani