هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

سایه جان سلام !

باز هم سلام سایه جان ! دوست من ! خیلی وقت است با هم حرف نزده ایم انگار . باور نمی کردم روزی روزگاری این نان نزار و مردنی مرا به زمین بزند ! می گویند از بوی نان خوش تر نیست ! مگر دروغ از این بزرگ تر هم می شود ... ها ؟ رفته بودم ولایت . باور نمی شود کرد ! ولی دو سال پیش بود مثل همین امروز که ... برف داشت برای خودش می بارید و من داشتم برای خودم ... که زنگ زدند و گفتند پدر... ! فریاد زدم : "پدر هم مگر تمام می شود ؟ الو !" و حالا دو سال گذشته . عجبا ! یادش به خیر نیمای گرامی که می گفت "پانزده سال گذشت"... ! ولی خب ... سایه جان ! این رفیق تو هنوز این گوشه کنار برای خودش می پلکد و از رو نمی رود . باور نمی کنی ؟



هستم
همین حوالی
هر جای این خیابان که بخواهی
کنار همین درختی که می توانم افتاده باشم پاش ...
به درد هیچ دندانی نمی خورم
خدمتم رسیده اند کرم ها حسابی !
کجای نقشه عیب ... !

چه قدر کانال دارد این ( هزار تو )
قدم اگر بکنی تا همیشه ... دل شو داری !؟

زمان ؟                                  سال ِ صفر
فشوپشته ؟                            نام ِ مکان
( دهی کوچک      از خزر یک وجب دور تر )
دور                           چند خانواده درخت

دنیای نق نقو !
( یک فرشته ی تنبل دارد این حرف ها را به دهان کسی می گذارد که شاعر )
از شکم مادرش به در

لب مامای غرغرو چاک :
- شمه ره بگوم !
ای ریکه هیتو که زبون در باره
باغ و بولاغ دخون زنه !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۱/۱۱/٢۸

شلوغ کرده اند ! نه ؟

اندیشیدن ، خیال ورزیدن ،  آفریدن ! افسوس که از ما دریغ شده است ! دوستان ! چه آنان که دوستم دارند ، چه آنان که چشم دیدنم را ندارند ! این رفیق شما زندگی را با همان سه کلید واژه ای که ذکر کردم ، معنا می کند . بقیه به جان خودم به پشم هم نمی ارزد ! مگر شما نیز چون من و من ها گلوی تان در دست پلید این روزمرگی فشرده نمی شود ؟



شلوغ کرده اند که صدا به صدا نمی رسد ... نه ؟
شنیده ام که پرده ی شن را پس زده
از دست بیابان گریخته
به خیابان ریخته اند
می گویند راست راست راه می روند
کسی به آنان دست بند نمی زند ... حقیقت دارد ؟

راست است که دروغ بال درآورده
از این شهر به آن شهر می رود ... الو ؟
کلاغ ها چرا با قیچی هاشان به جان این سیم ها نمی افتند ؟
عام الفیل دوباره چرا تکرار نمی شود ؟

می گویند زلزله زیر همین خیابان ها خواب رفته است
بیدار نمی شود آخر چرا ؟ الو !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/۱۱/۱۳

او را بزنید ... زود !

لطفن این نوشته را با فاصله ی کافی بخوانید . من ویروسی ام و همین حالا دارم سرفه های افشان می کنم ! توی تب و تاب این آنفولانزای نمی دانم کجایی ، دیدم دارد برف می بارد و یک دستگاه عجیب و غریب که بعضی ها دوست دارند اسمش را کلاغ بگذارند ، قار قار می کند . اما نمی خواستم با حرف هایم کسی را مایوس یا نومید کنم ، ولی چه می شود کرد که بعضی دست ها هر جا دل شان بخواهد ، دراز می شوند ؛ حتی توی فکر های آدم هایی مثل من یا تو . مرده شور ببرد این دست ها را ! خودمانیم ! این ماجرای نظر دادن با نام های مستعار هم برای خودش شده داستانی ! ای آشنای شعر شناس ! برادر ( شاید هم خواهر ) من ! رابطه ی من و عبدالرضایی ، رابطه ی دو شاعر ایرانی ست و فقط شبیه رابطه ی مهردادفلاح و علی عبدالرضایی . خیلی ها دل شان می خواهد این رابطه گسسته شود . تا حالا که نشده ! و دلیلی هم ندارد که بشود . این از این . اما دوستی خواسته که من مسایل پشت پرده ی مجله ی کارنامه را بی پرده بگویم . همین که گفته ام بس است و ...! می خواهی کار دستم بدهی !؟

 

این سر برای شکستن درد می کند ... بزنید !
من هم برای زدن
حرف هایی دارم

سنگی که این دست ها را بلند کرده این طور
کجا به زمین می زند
توی کدام دهان ؟

تقصیر که نداریم ... داریم ؟
همان قدر که میدان اجازه می دهد
دور بر می داریم

دارد دور بر می دارد
او را بزنید ... زود !

+ mehrdad fallah ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/۱۱/٩

روی این برف

خوشبختانه اعتراض من به مسابقه ی کارنامه ، واکنش های متنوع و متعددی داشت . دوستی خواسته از علل این که این مسابقه را یک رسوایی دانسته ام ، بنویسم . خب ، اگر این کار را بکنم ، مثنوی هفتاد من می شود . آن هایی که جریان های شعر امروز ایران را در ده سال گذشته دنبال کرده اند ، خوب می دانند من چه می گویم . فقط به این نشانه اشاره می کنم که برنده ی اول این بازی سیاسانه ، شاعری ست منزوی و دین مدار که به گفته ی خودش ، شعرش را فقط برای امام زمان می نویسد ...! بگذریم . بعضی از دوستان هم به طور ضمنی مرا متهم کرده اند که چون خودش در این بازی بازی داده نشده ، دادش درآمده . ای کاش چنین می بود . بله ، شعر را چه کار به این چیزها . اما اگر کسی از زندگی اش مایه گذاشته و برای باز کردن فضای زندگی شعر خلاق جنگیده باشد ، حق می دهد که مثل من آدم هایی دادشان به هوا بلند شود . یکی هم گفته ...!!! خب ، چه می شود کرد ؟ ما که فحش خورمان حرف ندارد !

 


دارم دوباره کلاغ می شوم ... نترسید !
جار نمی کشم

روی آنتن که می روم
بر گیرنده های شما خش می افتد
می روم روی درختی در پارک
می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت
سیر نگاهم کنند

کاری به کار کسی ندارم
روی این برف
جای پای خودم را می کارم

این روزنامه ای که من خبرنگارش هستم
تا به دست شما برسد آب می شود
جار چرا بزنم !؟

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۱/۱۱/٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani