هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

از شعر

دوست من مهرداد مهرجو ، از من خواسته در باره ی کتاب شعرش ، مهر و ماه ، حرف بزنم . باشد ، می زنم ! مهرجو آن طور که خودش گفته ، فعلن در پاکستان زندگی می کند . با این حال ، از شعر هایش این طور بر می آید که کم و بیش از جریان های شعر امروز باخبر است . البته شعرش هنوز با پیشنهاد های نسل پنجم گفت و شنود جدی نداشته و این البته جای شگفتی دارد . من جایی گفتم که ملاک تشخیص شعر تجربی و خلاق ، از شعر متفنن و ذوق ورزانه ، دو چیز است : نشانه ها و موتیف های زبانی نو و خاص ، نگاه ویژه و نو . مثلن چیزی که کار شاعر صاحب سبکی نظیر نیما را از شعر های پشت سرش متمایز می کند ، در اولین نگاه ، همین دو عنصر واقعن سرنوشت ساز است . می بینیم که نیما انبوهی از واژه های تازه را به شعر خود فرا می خواند . هم چنین ، بار استعاری خاصی به برخی از این واژه ها می دهد که مسبوق به سابقه نبوده . در نظام شعر او واژه هایی مثل شب و خانه و چراغ و ... نماد ها و استعاره هایی نو ظهورند . در ضمن ، او نشانه های واژگانی بدیعی در جایگاه اسطوره خلق می کند ؛ مثل مرغ آمین و ققنوس یا داروگ و ... به علاوه ، رفتار او یا بهتر ، نوع گفت و شنود او با زبان کاملن تازه و بی سابقه است . در بهترین نمونه های شعر این شاعر سنت شکن ، ما با سازمان زبانی خلاقی مواجهیم که سبک نیمایی را پدید آورده . او در نظام صوری شعر فارسی هم ابتکار های جالبی انجام داده که بسیار نوآورانه است . خروج از سنت وزن عروضی و نیز ابداع فرم های جدید و تجربه گری در انواع شکل های بیانی ، مثل بیان نمایشی ( دراماتیک) ، بیان روایی و داستانی و ... همه گویای جسارت این شاعر بزرگ است . اما در حیطه ی نگاه به دنیا هم او شاعری بس پیشرو ، به ویژه در زمان خود بود . او شعر فارسی را بار دیگر با انسان آشتی داد و ذهن گرایی مفرط شاعران کلاسیک را کنار گذاشت و نگاه عینی به تجربه را جای آن نشاند ... حرف بسیار است .
خب مهرداد جان ، حالا نگویی فلانی قرار بود شعر مرا نقد کند ، این که ... ! شاید این طور به نظر برسد ، ولی تو حتمن متوجه هستی که من چرا چنین کرده ام ؟ شاعر بودنم به کنار ، من عاشق شعر و یک خواننده ی سخت گیر شعرم . برای شاعر آن قدر شان و اعتبار قایلم که سرش کلاه نگذارم ؛ آن هم مثل تو شاعری که این همه مهربان و با صفایی . دلم می خواهد یک بار دیگر این حرف ها را مرور کنی ، آن وقت بروی سر شعر خودت و ببینی کجای شعر ایستاده ای ؟

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۱/۱٢/٢۳

این آدم ها

بی پرده بگویم ، جز شاعر چه کسی می تواند این مردم را نجات دهد ؟ مضحک به نظر می رسد این حرف ، ولی افسوس که حقیت دارد . اما بدی قضیه این است که شاعران جز در قلمرو خویش قدرتی ندارند . همین است اگر می بینید که زبان را نیز از اینان دزدیده اند و آن را به چه کس داده اند ؟ به اهل روز و روزنامه ! چنان غرق نانند این مردم که دیگر خشم یا حیرت و یا ... چاره نمی کند . این جا فقط می توانی به حال آنان گریه کنی و با خود بگویی : آیا همین است زندگی !؟ من البته امیدم به نسلی ست که هم اکنون رو به بالیدن دارد . همین جوانی ها که گاه می توان دید و حظ کرد . خنده ای بلند که ناگهان خیابان را به آتش می کشد . بوسه ای که دو لب را بی خیال گزمه ، گرم می کند . پول پدرها که پسرها دود می کنند ... دود !


نترس !
این پسر این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد
زخم کهنه اش را بر می دارد
توی کوچه ها و خیابان ها راه می افتد جار می کشد

این طور هاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کند
دور بر می دارد ... آهای !
مراقب این بچه ها باش !

پشت این میدان
مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند درش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه   به هر کس که دشنه را دقیق تر
بیست می دهند

غصه نخور !
این پرده ای که من می بینم
تمامی ندارد

بروم شاهنامه را دوباره بنویسم !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۱/۱٢/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani