هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

آقای پشت پنجره !

 

اندازه ی چوبی که خورده ایم داد می کشیم

آقای پشت پنجره !

خنده اگر که بیشتر داریم  داریم !

 

می بینید ؟

تفی که پرت کرده اید

در هوا معلق است

قرار نبوده دنیا تمام

این اتفاقی که هر غروب می افتد

به درد ِ برداشتن هم نمی خورد

 

به بازی خودتان برسید !

بزنید زیر هر چه ... می دانید ؟

حق با کسی ست که نیست

ما هم برای مبادا

گربه های ملوسی در آستین داریم

 

حرف آخر را کسی نمی زند

اول لندهوری ست با کلاه کج

هر که بگوید "ب"

می گوید : دِ ! مگه ما برگ چغندریم ؟

 

خیال تان تخت

عابری که ناگهان گم

تمام نمی شود !

 

+ mehrdad fallah ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۱/٩/٢٩

از خودم

چه قدر این اتفاق اهلی نمی شود !

 

دارم چیز های غریبی می بینم

با چشم هایی که نمی دانم چه رنگی

اگر بگویم دارم به صورتی در می آیم شبیه خودم چیزی نگفته ام

جای پنجول ها تازه دارد دهن باز می کند :

 

 

 

هر چه قرار نیست را می چپانند توی سطل ها

طوری که هزار زبان سبز می شود که بگوید زباله شهردار !

بگویم ؟

 

بلدم جوری جمع شوم توی خودم

که اگر بترکم یکهو

گربه ها بو نبرند که دارند مثل گربه ها شلوغ

 

از جوب ها که بگذریم

روی این پادری پیاده یادم شده باشد نمی آید روز

چپ کرده توی خیابانی که تازه اسم قشنگی برداشته بهار

بگویم ؟

 

 

 

قرار بود و نبود نیست

هست که می زند جار

می زند به سرم تا ته بن بستی بدوم

که کلیدش قفل ِ مرا می خندد

این قفل که مرا ... باز بگویم ؟

از موش هم کشته خودم را بیش تر ... نگویم !؟

 

 

 

زیر پوستم کسی

و زیر پوستم کسی ست

 

شاخ می شود توی چشم من کسی به زیر پوستم

دشمن است یا که دوستم چه فرق می کند ؟

زیر پوستی ست این که می زند

زیر گوش من مدام

قاه قاه ِ زیر پوست می زند به ریش من

( ریشی که هر چه می تراشم

باز هم بلند ... )

 

آدم ؟

( صدا نزنی مرا ) نیستم

( از من عوضی تر ) پیدا نمی شود نگرد !

 

 

 

می توانی مچم را جایی بگیری که ( تازه سبیل )

دیو از کلاس درس

دخترک را به دخمه می کشاند

 

این دیوانگی را زنم ( نزنی مرا ! ) امضا می کند

 

 

خیلی که خودم را کنار

بزنم خودم را که خیلی

تازه می شود سرخ

چراغی که نمی گذارد ... بگذریم !

 

 

 

حالا که دارد از توی خودش ( مثلن ) می زند بیرون

نگرانم که روی همین صفحه سقط بشود

بو بگیرد این شعر

کار دستم بدهد

 

کار که داده دستم ( چه جای انکار )

با این دم و این سم ها

نه این کفش به دردم می خورد

نه این کت و شلوار !

 

 

 

دروغ چرا ؟
زبان آدم سرش نمی شود
( دارم از خودم حرف می زنم )
 
تا بیایم دهن باز کنم
خر خره ام را می چسبد ( خودمانیم ! )
لنگ انداخته ام پیش پای این وحشی   این بی قواره
که اجازه هرگز نداده بگویم دوستت ... راستی !
آدم با چه زبانی زنش را صدا می زد ؟

( دارم برج بابلم را بالا می برم
و هی فرو می ریزم توی دست خودم )



نمی گویم از خودم بدم می آید
به من نمی آید !

 

+ mehrdad fallah ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۱/٩/٢٧

با تو !

می خواهم تو را با خودم به گذشته ببرم. تعجب نکن! به رفتن در راهی که مهرداد فللاح را ساخته و مهرداد فللاح آن را ساخته. در این راه توی پنج شهر گشت و گذاری خواهیم داشت و چون داریم از حالا به دیروز می رویم ، تو مسیر را ناچار بر عکس خواهی رفت.
خب ! اول می رویم سراغ از خودم!

از خودم
سال چاپ: ۸۰
ناشر: نیم نگاه
طرح جلد: زرتشت سلطانی



+ mehrdad fallah ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۱/٩/٢٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani