هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

اتو بیوگرافی ( از خود خودم ! )

می توانم از کودکی سخن بگویم که ( به گفته ی شناسنامه ) در ششمین روز از سومین ماه بهار سال هزار و سی صد و سی و نه خورشیدی ، در دهکده ای سبز ( فشوپشته نامش/ از خزر یک وجب دور تر ) ، جایی بین لاهیجان و لنگرود ( چه فرق می کند کاکو ؟ ) پا به دنیا گذاشت و نام رسمی احمد باقری پور فلاح را روی او گذاشتند . اما مادر ( که دیگر نیست ... افسوس ! ) گواهی می داده این فرزند ذکورش ( همین مهرداد فلاح خودمان ) را در پاییز سال سی و هشت ( آبان یا آذرش را نمی دانیم ) به دنیا آورده ... بگذریم !
شاعری که مهرداد فلاح نام گرفته و بعد ها ( شانزده زمستان بعد به گمانم ) از لای جلد همان شناسنامه ( که گفتیم ) بیرون پریده ، از چه گونه شاعر شدنش چنین می گوید : "همه اش زیر سر این سیاره ی نپتونه که همون اول نوجوونی عبور مالیخولیایی شو از خونه ی تولدم شروع کرد . بی مروت ! هم عاشقم کرد هم شاعرم ! در بیداری خواب می دیدم و در خواب بیدار تر از هرچی بیدار ! چنون منو می دووند که سر از پا نمی شناختم . همکلاسی ها نیشخند می زدند و می گفتند فلانی خل شده ( دروغ که نمی گفتند ! ) خل شده بودم و با فرشته ها که هیچ با کرم خاکی هم حرف می زدم از نمی دونم کی یا چی ؟
دل تو دلم نبود . اون قدر که دلبسته ی رنگ ها و صدا های نهان و آشکار بودم ، تو فکر نون و نمک نبودم ( متاسفانه هنوزم نیستم ! ) . بی خود و بی دلیل به قهقهه در می اومدم . یه دم بعد کنج خونه یا هر جای دنجی که بگی ، می افتادم به هق هق ! این جوری شد که یهو دیدم قلم تو انگشتمه و افتادم جون این زبون بسته ( زبون فارسی رو می گم ) و شدم مثلن شاعر ! گوش اهل خونه پر شده بود از نوشته های هذیونی من و اگر در می رفتند از دست من ، دیوار که سر جاش بود . اون قدر تو گوشش می خوندم که از زور خشم باد می کرد و می خواست رو سرم خراب بشه ... "
بهتر است سر رشته ی سخن را از زبان شاعر باز کنیم که اگر نکنیم تا صبح قیامت از خودش حرف می زند . مثلن می خواهد بگوید اول با شاعران روز رفیق شد و بعد رفت سراغ قدیمی تر ها و یا این که هر چه در باره ی شعر دستش می رسید ( از کتاب و مجله و روزنامه و ... ) می بلعید و از این قبیل حرف ها ( نابغه ای مثل مرا مادر نزاد ! ) که گوش مان پر است .
خلاصه این که پای این آقا ( سال 55 به گمانم ) به تهران رسید و در کسوت پر زرق برق دانشجویی ( مهندسی مخابرات ) مقیم پای تخت شد . دو سه سالی بدین نمط سپری گشت و گشت تا این که انقلاب شد و باقی قضایا که بماند ... فقط این را بگویم که دست این روستا زاده عاقبت از مدرک دانشگاهی خالی ماند و او ماند و دستی پرشعر که هر چه جار می زد خریدار ؟ اصلن ! البته یادمان نرود که در این سال ها جناب شاعر اولین کتاب شعرش را با خادم شاعر ( دو نفره ) چاپ کرد ( تعلیق - یاد آوری ها ) در همین تهران ( پاییز 63 ) . بشنویم که از تهران چه می گوید : "تهران قفسی ست بزرگ که در آن بال و پری می زنم . من این قفس را دوست دارم !"
فلاح که حالا دیگر رسمن شاعر شده بود ( ! ) در اقدامی شگفت ، به زمستان 64 لباس دامادی در بر ، حلقه در انگشت دختر خانمی به نام هایده پیر فکری کرد و به جرگه ی عیالواران پیوست ( حقا که دل شیر داشت این جوان تازه سبیل ! ) این طور هاست که شخص سر به هوا نه فقط خودش که یکی دیگر را هم همراه خودش به چاه می کشاند ! باری حاصل این پیوند ( علاوه بر چیزهای نگفتنی ! ) یکی پسر است "مهرگان" نامش و یکی دختر که "مینا" ( جور جور است جنسش ! ) .
و اما پیش از چاپ دومین دفتر از سروده هاش ، این یل گیلانی توانسته بود در نبردی سخت دشخوار ، دروازه های آهنین جریده های معظم ( ! ) ادبی پای تخت را درهم شکند و صفحات شان را با شعرهاش ستاره باران کند ! "در بهترین انتظار" کتاب دوم وی بود که در آغاز دهه ی مبارک 70 پشت ویترین ها به جلوه در آمد . برای این کتاب نشستی در تهران تدارک دیده شد ( توسط الهام مهویزانی ) که حاصل آن در کتاب آینه ها ( جلد دوم ) ضبط است ( بخوانید و حظ کنید ! ) .
همین وقت ها بود که شاعر ما را باد بر داشت و همراه یکی دو تن دیگر پرچم انقلابی تازه در شعر برافراشت . از "نسل پنجم" سخن گفت و نو شدن ماه ( که می دانید ) . "خرداد" که آمد ، سومین کتاب شعرش را ( که بوی اتوبوس های لکنته و جوی های لجن تهران از آن بلند بود ) چون برگ برنده ای بر زمین کوبید . با "چهار دهان و یک نگاه" دعوی نوجویی اش را چنان به گوش فلک خواند که عرش و فرش به لرزه در افتاد ( پاییز 76 این واقعه را هنوزا که هنوز است در حافظه دارد ) !
و سپس مصاحبه پشت مصاحبه ، عکس پشت عکس ! ( دشمنان گواهی می دهند که این جوان سر سفید ، حتی خودش را مستحق جایزه ی نوبل هم دانسته است . الله و اعلم ! ) و ناگهان با اعلام این که "دارم دوباره کلاغ می شوم" ، برای همیشه با زبان فاخر و نگاه قاهر بدرود گفت و "شاعر- کلاغ" خیابانی را جای "شاعر- بلبل" گلستانی جا زد .
به این هم که قانع نشد . رفت و در کارنامه ی "گلشیری" ، "جای دوربین ها" را عوض کرد و سپس برای شعر خودش و همپالکی هاش شناسنامه جعل کرد و فریاد برآورد که ایهاالناس:"شناسنامه های تازه می خواهند کلمات ... !"

------------
پی نوشت : مهرداد فلاح هنوز هم سر پاست و دارد از خودش ( ؟ ) حرف می زند . این آدم ( کدام آدم ؟ ) آن قدر بی چشم و روست که اسم آخرین کتاب چاپ شده اش را هم گذاشته "از خودم" ! تازه وعده داده که در کتاب بعدی اش دست ما را بگیرد و ببرد هواخوری !
 "بسه دیگه بابا ! این میکروفن رو بده من ببینم ! مگه خودمون زبون نداریم ... ها ؟
هم کم از کم و هم چند ها نفرم
در هچلم هرچند همه جا در سفرم
گرچه یک پدرم خیلی هم پسرم
حالا تو بگو مچلم یا کچلم ؟"

+ mehrdad fallah ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٢/٢/٢٢

Powered by   :   Mehrdad Arefani