هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

همین حالا !

باید به فکر این باشم که یه سوزن گنده بردارم بزنم فرو کنم تو تن این لندهور شکم گنده ؛ این یارو دارا رو می گم که این روزا بد جوری باد کرده هی بیشتر طلب می کنه ... لامصب ! اوی ! ما که جز... مون چیزی نداریم از دستش بدیم ! اونم می دیم به تو که بلمبونی ! گویا قرار بود در مورد همین حالا بنویسم ... خب ، می نویسم دیگه !

حالا دارم یه موزیک توپ گوش می دم از یه جونورایی به اسم سر رادیویی ها که فرنگیش می شه ردیو هد . همه چی داره به خدا ! اینو دوستم مانی بهم داده که خودش یه پا موزیسینه خیلی با حال ! یه آلبوم از رو شعرهام زده و خونده که بشنوین کف می کنین !

خلاصه :
گاهی یک حرف انگلیسی ( جی ) طوری سر آدم را گرم می کند که نگو !

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/٢٧

از دیوانه !

سال ها پیش ، وقتی داشتم گفت و گوی ایوان کارامازوف و شیطان را می خواندم ، به نیروی بی نظیر ذهن خلاق آدمی ایمان آوردم و تا مغز استخوانم به حیرت درآمدم . داستایوسکی آن صحنه را چنان زنده و ملموس و باورپذیر آفریده که نمی توان باور کرد آن چه آن جا رخ می دهد ، حاصل توهم بیمار ایوان بوده باشد .
از این هم مهم تر ، آدمی را وا می دارد در باره ی مقولاتی چون توهم ، چند و چون بسیار کند . دیالوگ عمیقن فلسفی و پر شور این دو ، چنان فضایی در ذهن خواننده می سازد که گویی مرز بین خیال و واقعیت سرابی بیش نیست ... و اما جنون !
دیشب وقتی داشتم "یک ذهن زیبا" با بازی درخشان راسل کرو را می دیدم ، دیدم که این جا نیز فیلم ساز با انتخاب زاویه دید شخصیت اصلی فیلم ( دکتر ناش ) ، بیننده را تا نیمه های فیلم با واقعیتی درگیر می کند که بعد معلوم ( ؟ ) می شود زاده ی ذهن بیمار دکتر بوده ...
با خودم می گویم آیا ذهن جنون زده ، لایه های نهان مانده ای از توانایی های مغز آدمی را عیان نمی کند ؟ آیا آدم هایی که دیوانه می آفریند ، کم تر از آدم های کوچه و بازار واقعی اند ؟ اگر آری ، پس چرا دیوانه ( ؟ ) آنان را چنین زنده می بیند ؟
عجبا ! چیزی که هنرمند در پی آن است - ممکن کردن نا ممکن ها - آیا همانی نیست که دیوانه مدام دارد می کند ؟
حیف که دیوانه نمی تواند ما ( من و تو ) را هم در این بازی شریک کند ! کاری که هنرمند خوب از پسش بر می آید ... اه ! سلام داستایوسکی عزیز !
کی آمدی پیشم که ندیدمت ؟

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/۳/٢۱

امان از این !

ماجرای این همگرایی کم کم دارد بد جوری بو بر می دارد . از این سو شاعران مرده ای مثل ... از گور برخاسته اند و از آن سو کارمندان شاعری مثل ... خنده کنان جمع می شوند در جای بی مسمایی به نام دهن پرکن "کانون شاعران امروز" یا ... ! این وسط مثل تمام صحنه های حیات اجتماعی و فرهنگی ما ، متوسط ها و زد و بند چی ها شده اند میدان دار . بشوند ! درد اما جای دیگری ست ... شعر اما جای دیگری ست و گمانم حرف شاعر بد جوری راست است که گفته :
شاعر این جا دروغ است / قیچی خوب می داند این را !

+ mehrdad fallah ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/۳/۱٤

سلام ! سلام !

برای همین است که نمی توان تند نوشت . همین که نمی دانم از می شود گفت یا نگفت . گفته بودند سکوت از ... چی انباشته است ؟ چرا همان که نمی تواند ، توی این آینه هی حرف می زند ؟ بزنم اگر ... یا اگر اگر نکنم تا تا ... ! برای همین است و همین است همین !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٢/۳/۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani