هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

بشنو و بهانه مگیر !

سایت مهرداد فلاح - بیا بریم از این ولایت من و تو ! 

  علی مسعودی نیا

خودکُشی یا خود کِشی

درباره ی شعرهای اخیر مهرداد فلاح

 

1

چند وقتِ پیش که داشتم مروری می کردم پنبه زنی های مکتوبِ سابقم را ، متوجه نکته ی جالبی شدم.در اکثر مواردی که غلظت بی موردِ فرم را در کار شاعری مورد نکوهش قرار داده بودم، به نوعی ربطش داده بودم به مهرداد فلاح و نحوه ی مواجهه ی او با مقوله ی شعر و حتی جایی از کارهای فلاح، با عنوان "ادا و اصول" یاد کرده بودم.همین طوری که می خواندم و رد می شدم، یکهو به این فکر افتادم که چرا مصداقِ آسیب های فرمالیستی در ذهنِ من ، همواره "فلاح" و کارهای او باید باشد؟! سوالی بود برای خودش.آن وقت قدری به شک افتادم که حتمن یک خاصیتی بوده در کارِ او که علی ایاالحال بر ذهنیت من تاثیرِ خودش را –خواه مثبت ، خواه منفی- گذاشته و به راه خودش رفته.بعد آمدم نشستم کنجی و به اتفاق خودم و احتمالن خدای خودم ، مروری کردم بر دانسته هایم از او.فلاح ، شاعرِ کم سواد و بی استعدادی نیست.نقد های شگفت انگیزش را در مورد شعر دهه هفتاد نمی توان از خاطر برد، حتی کتاب اولش و گفت و گوی بسیار هوشمندانه اش با روان شید؛ در آن کتابِ پنبه زنیِ شاعرانِ امروز .حالا می خواهم اعتراف کنم که راستش قدری عقایدم تلطیف شده.نه این که بخواهم گربه برقصانم برایش – که اصلن چه احتیاجی دارم من یا او چه احتیاجی دارد به این کار؟- اما احتمالِ این که تا به حال بخشِ دگماتیکِ مغز من در باره ی او داوری می کرده ، اصلن کم نیست و اصلن چه باک!...می گویم...شاید من نفهمیده ام کار او را.این هم احتمالی ست...حالا می خواهم این چیزهایی را که فهمیده ام ، با شما هم در میان بگذارم.

2

اگردر شعر قایل به دو نوع تصویر درونی و بیرونی باشیم  و طبق تعریفی قراردادی ، تصاویر بیرونی را تصاویر قابل عینی شدن و دارای ما به ازای بیرونی و حقیقی بدانیم و تصاویر درونی را تصاویر مجازی و بدون مصداق و ما به ازا در حقیقت بینگاریم ، شعر فلاح جایی قرار گرفته که به طور مطلق نمی توان آن را در یکی از این دو دسته طبقه بندی کرد.ضمن آن که نباید فراموش کنیم که او تصویر سازی نوشتار یا همان فیزیک متن را دچار چالشی نوین کرده و رفتار او با تقطیع –اعم از نوع مدرن یا کلاسیکش- رفتاری ست به دور از هنجارهای پذیرفته شده.

در واقع فلاح می کوشد تا به مختصات تصویر، بُعد سومی نیز بیفزاید و بر مبنای این بعد سوم ، برای مفاهیم مورد نظرش ، مکانِ هندسی عینی و ویژه ای در رسم الخط نوشتاری بیابد.اما این کار به هیچ وجه کار ساده ای نیست.برای نایل شدن به چنین مقصودی باید مرزهای بسیاری را شکست و خطوط قرمزِ فراوانی را پشت سر گذاشت.البته قرمزی این خطوط ، بستگی فراوان دارد به تلقی هر کس از شعریت یک شعر.اما من این جا یک رفتار کلی را رفتار معیار می گیرم و آن وقت مصایب فلاحِ شاعر را در عبور از این حیطه ، به نسبت همان رفتار کلی می سنجم.

ماجرای تقطیع پلکانی ، شاید امروزه دیگر ماجرایی نخ نما و کسل کننده باشد.اما همین ماجرای کسل کننده در دلِ خود ویروس های مهیب و کشنده ای نهان کرده که هرگز از بین نرفته اند ، بلکه چون برای ما عادی شده اند ، دیگر وقعی نمی نهیم بر آن ها.تقطیع پلکانی ، باعث شد که شکل نویسش ، در ارتقای متن ، نقشی کاذب ایفا کند و هر متن مهملی را در خوانش نخست ، شعر جلوه دهد.این ماجرا تا همین حالا هم کش آمده و از آن جا که سواد شاعران نسل نو ، نسبت به گذشته به مقداری قابل توجه نم کشیده و طبله کرده است ، کم تر دیده ام کسی را که برود و ته و توی ماجرای تقطیع را در بیاورد.این که اصلن مگر چه قدر باید مهم باشد گونه ی پلکان کردن سطرها.در هر صورت فلاح دارد با این دمِ شیر بازی می کند.آن را به هم می ریزد و مثل خمیر های بازی کودکان ، به هر سمتی که دلش می خواهد ، پیچ و تابش می دهد.این بازی ، اولن که مهارت و جسارت زیادی می خواهد و ثانین ، باید با قدری ولنگاری توامان شود تا بتواند از دگماتیسمِ فیزیکِ نوشتار گذر بگذرد و قابل قبول شود.بنابراین، فلاح در این وادی راه دشواری در پیش رو دارد.

3

نکته ی دیگر این که برای خوانش و پذیرش چنین شعری باید شعر را صرفن یک کیفیت نوشتاری تلقی کرد.حضرتی را در جلسه ای به خاطر می آورم که کاری کرده بود در مایه های کارهای فلاح –البته در سطحی بسیار نازل تر- و بعد از خواندن شعرش ، مجبور شد حدود نیم ساعت در باره ی نحوه ی نویسش و چینش کلمات صغری و کبری بچیند و موجبات مسرت خاطر و غش غش خنده ی حضار را فراهم آورد.این قضیه لااقل باید برای خود شاعر مشخص شود.این که شعرش از حالت مالتی مدیا ، به یک رسانه ی عینی- بصری- تصویری بدل می شود و از طریق ادراکاتی هم محور و موازی ، می کوشد تا نقبی بزند به اندیشه ی خواننده-بیننده اش.در واقع این قسمت ماجرا به نوعی شکستنِ شاخ غول است و غولش هم بسیار غول بد قلقی ست.حضراتی بودند که خودشان را پشت دیوار "البته این ها که شعر مطلق نیستند" پنهان و تفِ سر بالا را نوش جان کردند متاسفانه.

4

"فلاح" علی رغم پتانسیل و نبوغِ ذاتی اش ،گاهی وقت خودش را بی خودی تلف می کند.او هیچ وقت نمی کوشد یکی از تپه ها را فتح کند و پرچم بزند.به سمت قله ی اصلی هم نمی رود.همین طوری انگار تفننی می رود تا پای تله کابین و بر می گردد .این است که اصلن تا به امروز نرسیده به آن جاهایی که باید می رسیده.کارهای "فلاح"ظرفیت های جالبی دارند که او برای سر و سامان دادن به مانیفستِ ناگفته اش ، از آن ظرفیت ها یا استفاده نمی کند و یا در مصرف شان دچار افراط می شود.

نخستین خصیصه، جذابیت شعر در نگاه اول است.شما چه اهل شعر باشید ، چه نباشید، چه این طور نویسش را قبول داشته باشید یا نداشته باشید ، به هر روی ، با این طرز نوشتار ، کنجکاو می شوید و کار را می خوانید.در واقع فرمت نوشتاری کارها شما را شگفت زده و پرسا می کند و نمی توانید از کار به راحتی شعرهایی که روتین نوشته می شوند و تقطیع کلاسیک دارند ، بگذرید.فلاح اما هنوز برادری را ثابت نکرده ، دعوای ارث و میراث را پیش می کشد و آن قدر به فیزیک نوشتارش پیچ و تاب و چم و خم می دهد و آن قدر شکل های عجیب و غریب کوژ و کاو می سازد که مخاطب دلزده و سرد می شود.در حالی که اگر قدری فرمت های تصویری اش را آهسته و پیوسته تر ارایه دهد و فرصتی بدهد برای درک ماهوی آن ها ، یقینن جذابیتِ خوانش متنش بدل خواهد شد به میلِ رمز گشایی و کاوش در لایه های درونی تر شعر.

مشکل دیگر فلاح این است که علی رغم صمیمیتی که می کوشد در زبانش وجود داشته باشد و علی رغم فیگور خاکی و لا ابالی اش ، مخاطب را ریز می بیند و بسا که اصلن آدم حسابش نکند.او گاهی آن قدر افاضاتِ فلسفی و مفهومی توی شعرش می چپاند و آن قدر گنده گویی می کند که آدم ترجیح می دهد عطایش را به لقایش ببخشد و بی خیال پیگیری کارش شود.به عقیده ی من ، فلاح هنوز ذوق و نکته سنجی گزینش مضمونی را که در کتاب "دارم دوباره کلاغ می شوم" بروز داده بود ، در کارهای اخیرش به کار نگرفته و به همین دلیل، شعرش از نظر مضمونی گاهی به شدت دافعه ایجاد می کند و پس می زند خواننده اش را.

5

معمول ترین شگردی که فلاح در نوشتن کارهایش مورد استفاده قرار می دهد ، ایجاد یک تک واژه ی محوری –مرکزی است که عمدتن بار مفهومی تاویل پذیر و کلانی دارد؛مثل واژه ی "من" در کار "منم منم بز بزها"! .با انتخابِ این هسته ی مرکزی ، فلاح ساختمان کارش را پی ریزی می کند و بعد در اطراف این خورشید واره ، مداراتی می چیند و سیاراتِ تابعه اش را در خطوط مدار قرار می دهد و شکلِ مورد نظرش را می سازد.در واقع اگر ابتدا کیفیت تصویری مد نظر او خورشید باشد، واژه ی کلانش را در نقطه ی همرسی شعاع های خورشید قرار می دهد و جمله هایش را به تبعِ آن هسته، در جهات مختلف ساطع می کند.در این بین باز هم میان غلظت ترسیمی و مفهومی این اشعه ها تفاوت قایل می شود و کلان گزاره ها را با کیفیتی چشمگیر تر ترسیم می کند.در حالی که خرده گزاره های پیرو – که شباهتی عجیب به شعرهای روتینِ فلاح دارند- همانند شعب فرعی ، لابه لای شعبات اصلی گنجانده می شوند.به این ترتیب، او به فیزیک نوشتارش نوعی کاراکتر می بخشد.مرکزیت مفهومی را در نگارش نیز پیاده می کند و از جهات اصلی و فرعی نهایت استفاده ی ممکن را می برد و فرصت تاویل تصویری را برای مخاطب فراهم می آورد.یعنی گذشته از هرمنوتیک متن ، هرمنوتیک تصویر نیز به تداعی ذهنی خواننده افزوده می شود و بدین ترتیب، خوانش بعدی تازه می یابد؛ بعدی که از درون مایه ی متن مستقل، اما به ترسیم ظاهری آن وابسته است.

مثلن"من" در کارِ مذکور، ممکن است همان مرکز ، هسته، حتی نقطه ای اصلی برای تعیین جهت،قبله نما  یا تصاویر بسیار دیگری تلقی شود.این تلقی تصویری ، خوانش مفهومی متن را نیز دستخوش تغییر می کند.اگر تداعی شما ازتصویر، فرضن همان خورشید باشد ، مثلن تمرکز بر منیتِ انسان  ، گزاره ی صوفیانه ی "من نه منم" شما را به درون مایه ای فلسفی ارجاع می دهد.خصوصن سطر به شدت خودنمایانه و ضعیف "مساله دارد" هم به نوعی چالش فلسفی می رسد در باب مرکزیتِ من بودن و چیستی بودن به طور کل.

6

به این ترتیب، فلاح خودش را درگیر بازی بسیار دشوار و خطرناکی کرده و اصلن نفسِ بازی بودن کارِ او باعث می شود که خودش هم با خودش شوخی کند و گاهی آن قدر از بازی لذت ببرد و کیف کند که دیگر ازپسِ خودش برنیاید و تا شعر می چرخد، او هم بچرخد و لوث کند اصلن آن چه که در ابتدا قرار بوده باشد را.من به شدت معتقدم که فلاح فعلن باید تاکتیکش را قوی کند و به ثبات برساند  و بعد فکر اجراهای تکنیکال و تردستی های مکش مرگِ ما باشد.

کاری که فلاح در پیش گرفته ، نوعی خودکُشی ست.هنوز نمی توان در باره ی موفقیت یا عدم موفقیت او چندان اظهار نظر کرد؛ چون حتی شاید خودش هم آن طور که باید و شاید، کاری را که می خواهد به انجام برساند، درک نکرده.اما بی شک اگر به خلق تصاویری برسد که تاویل های متنش را گسترش داده و شعب مختلفی به آن بیفزاید ، من به شخصه اعتراف خواهم کرد که داوری های گذشته ام در باره ی او از بیخ و بن غلط بوده و او نقطه ی عطف ادبیات جهان است.به شرطِ این که از خودکُشی کردن دست بر دارد و خود کِشی هم اگر می کند ، طوری باشد که هی خودش را به رخ نکشد .فلاح مغزِ غریبی دارد!

 مهر به مسعودی نیا

نوشته ی هوشمندانه ،ولی "شتابزده" ات را با علاقه  خواندم و اگر نگویم لذت بردم ،دروغ گفته ام. نکته این است که این کارها از دوسال پیش و از دل برخی شعر های بلند کتاب "بریم هواخوری" زاده شده اند. بنابراین ، خیلی هم "نوزاده" نیستند که به شتاب در ارایه شان متهم شوم . بعد این که آیا هنرمند می تواند آفریدن اثرش را موکول به نظر سنجی از خواننده های احتمالی اش کند!؟ 

سارا

سه جا برای زندگی داریم : این ور ( از راه کج باید زندگی را بگذرانی ) . اون ور ( همانی که خیلی ها با راستی اش حال می کنند . غافل از این که ... ) و آخری هم کشور ( اکثریت آدم ها این جا زندگی می کنند که هم شلوغ و هم  استوار تر از سه راه دیگر است و اگر این خط های رو به پایین را ادامه دهند، بهش می رسند : قبرستان ( یاد شعر زمین هرز  الیوت افتادم ) ؛ فقط شلوغ از آدم ، ولی خاموش از صدا . جالب است که سه راه هم دارند به یک قعری می رسند که ...

سمیرا کریمی

 ما را از اندیشیدن بدون چار چوب ذهنی ترسانده اند . زبان مهم ترین عنصر شعر است و ما می پنداریم که زبان در شعر ، موسیقی و ... باید بر پایه های نمادین شده ی زبانی ما استوار گردد . ما انسان ها در درجه ی اول با تصویر روی یکدیگر تاثیر می گذاریم ، نه کلام . زبان تصویر همیشه کارش را به بهترین شکل انجام می دهد . فلاح هم چنان که در شعر پیش می رود ، معیارهای آن را دگرگون می کند که از این دست اگر در تاریخ نداشتیم ، مکاتب هنری گوناگون به وجود نمی آمد . این ساختار شکنی ، خواننده ی منفعل را به فکر وا می دارد و شعر را از متنی اقتدارگرا ، به جریانی غیر قابل پیش بینی تبدیل می کند .

آرش قربانی

من که نمی فهمم ، می فهمم ! اما شیطان توی جلدت رفته مهرداد . داری باز انگشت می کنی توی چشمم که همه را یکسره بخوانم .  من نظریه ی این نوع شعر را بیش از همه در کار خودت می بینم . اما خطری که هست ، این است که چنین شعری ما را بدون حافظه می کند . آیا این را توده ها که علاقه مند به حافظه ی تقلید و رونوشت برداری هستند ، آزرده نمی کند . البته چه اهمیتی دارد . به قول خودت : آیینه ای که شما را مرتب می کند من نیستم / اشتباه نگیرید !

علیرضا عاشوری رودپشتی

تنها مشکلی که من در برخورد با این گونه آثار مهرداد فلاح احساس می کنم ، درصد غلظت شعری در این گونه فرم است . در واقع ، بیشتر به فرم پرداخته شده تا مضمون و این که آن چه را از آن به ترجمه پذیری یاد می شود ، از دست می دهد انگار . از بابت ورود فرم و کم تر پرداختن به مضمون و این که اصرار به درگیر کردن بیش از حد مخاطب با شعر که از آن به نوعی تابلو ی نقاشی خط با یک پردازش خطی در فرمی تازه یاد می کنم ، بیشتر شعر را به سمت ملی گرایی و وطنی کردن می کشاند . این شاید کار را سخت کرده باشد و با این که کار بسیار تصویری ست ، برخورد و ساخت مفهوم از کار را مشکل ساخته . فرار های خطی در یک خط از شعر ، برای مواجهه ی غیر خطی ، قدری نظم ادراکی مخاطب را برهم زده . فلاح با این گونه کارها ، به واقع رفرمی در شعر امروز ایران ایجاد کرده که با تاریخچه ی عظیم شعر نوی ایران و برخوردهای بی خردانه ی بسیاری از نا شاعران با این مساله دردآور می نماید که در صورت آگاهی ندادن یا شاید مانیفست دهی که لازم نمی بینم ، به دلیل هجوم های بعدی که در پشت دارد ، قدری خود مصاحبگی یا مصاحبه که بنده حاضرم این کار را به عهده بگیرم ، در جهت آگاهی رساندن به مخاطب ضروری ست تا این گونه اشعار فلاح ، حتا در حوزه ی عوام نیز راه یابد . من فکر زمانی را می کنم که این شعرها به صورت تابلوهای شعری بر سر دیوار اتاق خانه ها قرار گیرد تا بدین وسیله ، حرمت از دست رفته ی شعر و شاعران برگردد .

+ mehrdad fallah ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٤

مانیفست ِ اسب !

  

 سایت مهرداد فلاح - این چه زنجیر است !؟

خوابینش ِ مهرداد فلاح ِ خوابیننده

 

من این شعر را بیانیه و مانفیست مهرداد فلاح شاعر ، بر این گروه از کار هایش تلقی می کنم .گزاره ی "این اسب رمیده است" ، آشکارا خواننده را به سمت این برداشت می کشاند. "رمیدن اسب" می تواند علاوه بر رهایی از قید زین و افسار و یراق ، گویای رهایی شاعر از قید فرم های اشباع شده و جایگاه ارباب ـ رعیتی سطر ها باشد.از سویی،وقتی اسبی می رمد، این رمش ، او را به بدویت خود و " اسبیت" اسب می رساند.
دنباله ی گزاره ی "بسا سبب که می شود دمش را گرفت" ، ما را به سابقه ی این رمیدن پرتاب می کند و از خواننده می خواهد در پی علل و چرایی آن برآید. این جاست که تاویل ، دامنه ای دنباله دار یا دم دار می گیرد. این دم و دنباله را بدیهی است که می باید در شعر های پیشین شاعر یافت . آیا در کارنامه ی شعری مهرداد فلاح ، او را شاعری می یابیم که خواسته باشد از روی دست دیگران بنویسد و یا حتی از روی دست خودش ؟ آیا او را شاعری راضی به یافته هایش دیده ایم ؟

پاسخ به این پرسش هاست که می تواند به ما از راهی که پای شاعر را برای خودش برداشته ، آدرس بدهد. به نظر می رسد که او هم چون کودکی بازی گوش و سر به هوا ، فقط از سرک کشیدن به افق های تاکنون ناپدید و نادیده ، به هیجان می آید و لذت می برد. بله ، این اسب رمیده است !
اما سویه ی بصری شعر هم برای خودش داستانی دارد .
من به شخصه ( هم چون خواننده ای دیگر ، ابوالفضل حسنی ) اولین تصویری که از این شعر بر می دارم ، تصویر عینکی دفرمه و له شده است. عینک ؟ بله ، عینک می تواند بیان گر نظرگاه و دیدگاه بیننده باشد. عینک را می شود نماد روشنفکری گرفت. حالا چرا دفرمه شده ؟ همین به ما یادآور می شود که این شعر را مثل بیانیه ای خلاق برای این دست شعر فلاح قرائت کنیم.

دیگر تصویری که بر می دارد چشم من از این کار، تصویر سر اسب است در مرکز شعر با چشم درشت سیاهش. این تصویر حیوانی که نوعی حیرت هم در نگاهش خوانده می شود ، گوشه ی چپ شعر ،در فعل "گرفت" گرفتار می شود و به پیچ و تاب در می آید که هم گرفتن دم را " نگارینه " می کند هم بازی گوشی را .
خواننده ای دیگر به جای سر اسب ، سر یا کلاه یک مکزیکی را دیده که این هم برداشت جالبی است و ما را به مقوله ی "غرابت" می رساند که در این جا می شود از غرابت ، تازگی را مراد کرد. شما چه می بینید ؟

اما یک خواننده ی زیرک ، این شعر ها را شبیه  "گوشی تلفن"  فیلم "ماتریکس" یافته است . نوعی "این همانی" هوشمندانه که به شکلی درخشان ، کار کرد غریبه گردان این شعر ها را فاش می سازد. خواننده ای دیگر ، با تاکید بر این که "این شعر ها آرامشم را بر می آشوبند" و ادامه ای چنین : "این تنها وقتی است که دلم نمی خواهد آرامش داشته باشم" ، به ویژگی بارز هنر پیشرو اشاره کرده است . شما چه می گویید ؟

 

سارا

 

خیلی کیف کردم وقتی که خوانش تان را خواندم ، ولی من فرم شعر شما را جور دیگری دیده بودم : آفرینش آدم .  از بهشت رانده شد ( شیب رو به پایین  اول ) ، وارد دنیا و از دیدنش حیرت زده شد ( همان چیزی که شما می گویید صورت اسب ، من می گویم چهره ی شوکه شده ی آدم )  . در توهم بخشش و بازگشت به بهشت ، می کوشد بالا برود ( سر بالایی دوم ) ،  ولی هنوز گرفتار این سربالایی ها و سر پایینی هاست.

  

مهدی کمالی

  

فکر نمی کنید  این نوع طرز نگارش و استفاده از رنگ و دیگر عناصر خارجی در شعر ، به قوت شنیداری کار کمک نمی کند ؟ فرض کنید شما این شعر را برای کسی ، بدون این که به آن نگاه کند ، بخوانید . آیا برداشت او مانند برداشت کسی ست که به نوشته نگاه می کند ؟ اگر این گونه کارها شعری باشد که ما تعریف خودمان  از آن داریم ، پس بسیاری کارهای سینمایی و حتی نقاشی ها و اصلن حرکات و اداها شعر هستند . 

 

مهر : به کمالی

  

شنیدن و دیدن و خواندن می توانند جدا باشند ( که بوده اند دراز زمانی چنین ) و می توانند طعم باهمی ( دمکراسی ) را بچشند . دنیایی که من در آن می زییم ، دنیای در هم شکستن مرز هاست ( هزار بار بیشتر از شیپور شنیده ام )‌‌‌‌ . این جا همه چیز با همه چیز ترکیب می شود و می آمیزد . شعر ناب ( !!!) افسانه ای متعلق به جهان رفتگان است .

  

آرش قربانی

 

در این که ژانری تازه است ، شکی نیست ؛ به ویژه که این یکی می تواند به عنوان یک نقاشی هم خوانده شود . اما شاید مهم ترین مطلب این باشد که در این متن - تصویر ، مخاطب نمی داند چه گونه بخواند . نمی داند کدام گزاره آغاز و کدام پایان یا کدام فرض و کدام نتیجه است . این مسئله ، خوانش متن را دچار معناهایی وسیع تر و نگاه خوانش گر در متن های گذشته را که متوجه دقیقن یک سوراخ / زهدان در متن ، به عنوان مکان نمای معناست ، دچار چالش و هرزگی می کند .

 

ثابتی

 

گذشت آن موقع که نویسنده مار می کشید ،خواننده مار می فهمید . گذشت آن موقع  که  نویسنده  "میم الف ر" می نوشت  ، خواننده مار می فهمد . می رسد آن زمان که تو نه مار می کشی و نه مار می نویسی ، اما خواننده مار می فهمد . کلمه را وا نمی داری که همان بگوید که شکل نشان می دهد . کاری می کنی که از سخن به تنهایی و از نقاشی نیز به تنهایی ساخته نیست . در هماغوشی هر دو ، نوزاد لذت به دنیا می آید . واژه ها ی شعر را در فضا چنان بازیگوش  پخش می کنی که  بی رنگی را از سفیدی لخت کاغذ می گیری و بی تفاوتی را ذهن سست خواننده.

واژه نگاشته های تو ، امکان بیان شدن چند چیز گوناگون را با واژه های یگانه فراهم می کند . یکی، برجسته ترین و در عین حال گم نام ترین  مصداق معنایی که از دیر باز به آن ها تحمیل شده و نیز همزمان چندین معنی زیرکانه از طریق شکل مرئی  صف آرایی شان و پدیدار شدن حجم شان بر فضای خالی صفحه . این طور سر چشمه ی دلالت های گوناگون معنا و حس و زیبایی در ذهن خواننده چاه باز می کند .

به صفحه پیش رویم ؛ به کار تو زل می زنم . فلاح چه می خواهد بگوید ؟  شکلش مثل فنجانی شده در دست تشنه ای که دارد گوشه ی قهوه خانه  چای می خورد . خستگی از تن می تکاند . من آن مرد را نمی بینم ، اما انگشت و دهانش دو طرف صفحه حاضر است . گذشت آن زمان که تو نه بکشی و نه بنویسی  و ما بفهمیم . انگشت لای دسته فنجان گره کرده . از یک طرف  محتوای فنجان ، چایی (  شعر ) را با  لذت هر چه تمام دارد سرریز ( می رمد ) جانش می کند و از یک طرف دسته ( دم) فنجان  ( فرم – ظرف- ساختار ) را چسبیده که بدون این کالبد ، چایی  ( یا معنی – محتوا) جایی برای زندگی ندارد.

برزو علی پور

 

خیلی جالب و استثنایی ست که انسان بتواند ذهنیت یک مولف را از خودش دور کند و هیچ پیش آگاهی که ناشی از اظهار عقیده مولف باشد ، در ذهن باقی نماند . آن وقت به عنوان یک خواننده ، کامنت طولانی  بگذارد و نظریاتش را در خصوص خوانش شعر و کامنت های دیگران و مولف اثر بگوید . بعد هم مهرداد فلاح مولف ، خوانش این مهرداد فلاح خواننده را به عنوان خوانش برگزیده ی خوانندگان زیر اثرش بگذارد و سوآلی که مخم را قلقلک بدهد ، ایجاد شود که آیا همه ی این کارها باعث محدود شدن تاویل خوانندگان دیگر که مثل مهرداد فلاح خواننده حرفه ای نیستند ، نمی شود ؟ آیا این بازگشتی به دوران استبداد  متن و مولف نیست ؟ ما که نمی خواهیم دوباره به دوره ی روایت واحد ، آن هم از بالا عقب گرد کنیم ؛ دوره ی مولفی که خود تئوری بدهد و خود شرح بر آثار ناشی از این تئوری بنگارد ، به نظر بنده گذشته است ( البته ما در شعر اوایل سده ی حاضر چنین اتفاقی را در شعرمان داشتیم که تئوری پرداز خود شارح بود ) .  پرسش اصلی بنده این است : به نظر دوستانی که خوانش مهرداد فلاح عزیز خواننده را می خوانند ،  آیا می توانند خود را  در تاویل و خوانش شان آزاد ببینند و تحت تاثیر خوانش ارائه شده و ایضن تائید شده قرار نگیرند ؟ آیا این خط دادن در خوانش و تاویل ، محدود به خوانندگان و توضیح اثر برای آن ها نیست ؟ آیا شاعر ما می خواهد قید و بند بر تاویل خواننده بگذارد یا قصد رهایی ذهن خواننده در هنگام خوانش را دارد ؟

مهر : به علی پور

نگرانی های تو را دوست عزیز به جا می دانم ! چه کنم که دوستان بسیاری عکس نظر تو را به من نشان دادند و از راه به درم بردند ! اما چون فلاح این شعر را این جوری دیده ، دلیل نمی شود که دیگران هم همین جور ببینند . چه طور می شود کسی را مجبور کرد ؟ واکنش خودت یک نمونه ی جالب است . نیست ؟ من در همان پا نوشت ، روی دو پرسش از دوستان خواننده ی احتمالی این شعر ( ها ) پا فشرده ام : شما چه می بینید ؟ شما چه می گویید ؟ دعوت به دیدن و گفتن کرده ام . نکرده ام؟

بعد و این بعد خیلی مهم است به گمانم : برزو جان! چرا ناخواسته داری به دوستان خلاق  وهوشمندی  که این جا می آیند و نظر های گاه تکان دهنده ای می دهند ، تهمت می زنی ؟ چه عیبی دارد اگر کمی هم به به و چه چه به قول تو، چاشنی حرف هاشان کنند ؟ می خواهی این را هم از شاعر دریغ کنی در این مملکت گل و بلبل ؟!

رضا حیرانی

مهرداد فلاح در هر شکلی ، مهرداد فلاح است ؛ حتی با زمینه ی سرخ و مهرداد فلاح را نمی‌توان شاعر ندانست . پس در هر شکلی شاعر است . هرچند اعتراف می کنم این بار "سیبی که کنار زده می شود ، سیب را نشان نمی‌دهد" شاعر و البته نباید فراموش کرد فلاح توان کتاب سازی از روی کتاب های گذشته اش را دارد و مثل بسیاری دیگر می تواند هر سال کتابی به شکل کتاب های دیگرش منتشر کند ، اما به واقع حتی اگر این تصاویر را شعر ندانیم ، بی انصافی ست که جسارت فلاح را در شکستن طیف مخاطبین گذشته اش نادیده بگیریم . این جسارت حتی اگر به موفقیت ختم نشود ، قابل احترام است و به اعتقاد من ، تجربه ای ست که شاعری در قواره ی مهرداد فلاح حق دارد انجام دهد ؛ آن هم در وبلاگ شخصی اش . راستی ، یادمان باشد بسیاری از دوستان شاعر وقتی کتاب های فلاح در می‌آمد ، همین اعتراض ها را در مورد شعر نبودنش می‌کردند و بعد با گذشت چند ماه ، خودشان از روی کتاب های فلاح رج می زدند ! شاعرانی مثل فلاح برای ادبیات معاصر ساده به دست نیامده اند که ساده از دست شان بدهیم . پس من به شخصه منتظر حاصل این تجربیات می نشینم .

 

نگار

من راستش از این جنگولک بازی ها خوشم می آید و آرامشم هم به هم نمی خورد ! مخلص هر چه اسب رمیده هم هستم . اصلن اسب نرمیده به چه درد می خورد !؟

ابوالفضل حسنی

من در این کار ، با فرمی پست مدرن رو به رو هستم . زبان نیمه آرکاییک این کار که خواسته ناخواسته ، برخاسته از سوژه ای تحت عنوان "اسب" است که  اطمینان دارم در هم آمیختگی این دو ناخوداگاه بوده . در مجموع وارد حیطه ای از خوانش شده و تا جایی پیش می رود که می توان از کلیت این کار "عینک" را هم به عرصه ی تداعی کشاند .  دقیقن این جاست که تاملات موجود در کار ، دریچه ی معنا ها را گشوده و کار را از چنبره ی تک معنایی نجات می دهد و متن درگیر به رخ کشیدن چالش های موجود اجتماعی شده که به خصوص جامعه ی روشنفکری با آن درگیر است .

اسماعیل مهران فر

فکر نمی کنید کارتان ادامه ی مثبتی در روند شعر توگراف نیست ؟ من این را  خلاف ذات شعر که همیشه در سطح از نظرگاه نوشتار اتفاق افتاده ، می دانم و اگر نظر به ساختار شکنی دارید ، شاید ذهن من مخاطب را به سمت دیگری سوق داده ، به بیراهه ببرد . البته منکر تاثیر گذاری این نوع نیستم ، ولی باید دید و منتظر ماند تا ببینیم گذر زمان از آن ها چه در خواهد آورد .

مهر

برخی از دوستان مهربان می خواهند این شعر ها حتمن در چارچوب یک نام و عنوان قرار بگیرد . در حالی که به نظرم این ها برای گریز از هرچه نام بود که پدید آمدند . بله ، این شعر ها در دامنه ی آشنای شعر نمی زیند . این دامنه را آن قدر کشیده اند که رفته توی حواشی ! حالا این حاشیه دارد می شود دامنه ی شعر . آیا همین کافی نیست ؟ بعد این ها اصلن با چیزی به نام "شعرتوگراف"  نسبتی ندارند . در آن جا یادم می آید که جای بعضی کلمات شکل آن ها را می گذاشتند ! این رویه ها تزیین گری ست و می دانید که مهرداد فلاح از هر چه تزیین بیزار است.

+ mehrdad fallah ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٥

منم منم بز بز ها !

 سایت مهرداد فلاح - من وسطِ گود!

تاتورا

«من» درابتدای سطرهای توصیفی ، میل گزاره گویی دارد و «من» در مرکز گرافیکی این نوشتار ، نشان دهنده ی جبری ست که محدوده ی ما را خواسته و ناخواسته در احاطه ی خود دارد . درحقیقت ، فکر می کنم این شعر با طرح این گونه گرافیک نوشتاری ، "من" ی را مورد اشاره قرار می دهد که در ادبیات گذشته ، به نوعی نمایانگر کنکاش و خودآگاهی درون ما بوده و شاعر هم با تمهیدات نوشتاری ، همان استیصال و ناخودآگاهی "من" انسان امروزی را در کلافگی و گیجی اش نشان می دهد و این مهم را نه در تبینی نظری ، بل از زاویه ی گرافیک و نوشتار دنبال می کند .

برزو علی پور ( خودکار کم رنگ )

ستاره ی هشت پر زندگی من در آسمان شب خودنمایی می کند و خاطرات من را با سوال و اثبات و انکار به صورت من پرتاب می کند . آیا واقعن خود من هستم ؟ من ِ هویت از دست داده ؟ من که هویتم هزار پاره شده و با هر نسیم به سمتی که چرخانده اند ، چرخیده ام. منی که هیچ خصوصیت ثابتی ندارم . من عهد بسته بودم سمت سرخ نروم ( الم اعهد یا بنی آدم ان لا تعبد الشیطان ) . خون چه قدر  من را از خودم دور کرد . شاید آغاز ِ به من رسیدن ، پس از هبوط و پذیرش توبه با خون شروع شد . هر چند فرشته ها گفته بودند که من فساد و خون ریزی خواهم کرد . الاغ ها شاید خواب هم ببینند . تا به حال از آن ها نپرسیده ام ، ولی من مطمئنم در خواب هیچ وقت برای الاغ دیگر نقشه نمی کشند و در خلوت ، غریزه شان را به یاد کسی سرازیر نمی کنند تا هر چه خورده اند ، به درد کود هم نخورد .

وقتی از زبان آتش می گویی "انی انا الله" و در پاسخ به این که خودت را نشان بده ، می گویی "لن ترانی" . وقتی هم که بر کوه جلوه کردی ، ماجرای "و خر موسی صعقا" شد !حالا من مانده ام که در این نمایش ، من تو را ماسکه کرده ام یا تو من را ؟ اصلن من همه چیز را عینی کردم تا از تو هم مثل من عینیتی بسازم که با تعریف زمینی ، امر متعالی را از تعالی بودن بیندازم . من ذهنیت را یکسره تعطیل کردم که تمام اموری که دست و پای من را می بست ، ذهنی بود تو ( خدا ) ، فرشته ها ، بهشت ، جهنم ، شیطان و ... کمی بعد من کنارت گذاشتم تا نمایش نامه با من ادامه پیدا کند .

مجسمه ی داوود را  ( سمبل قدرت ) من ِ زمینی ساختم . من تابلو مریم را شبیه یک زن زیبای ایتالیایی کشیدم . من کلیسا ها را شبیه کاخ سلطنتی ساختم . من صلیب ، عیسی و مریم را با کنار زدن تویی که در این نمایش من را  ماسکه کرده بودی ،  زمینی کردم و خلاصه من تمام آسمان را به سمت زمین کشیدم . زمان که گذشت و این کارهای من نتیجه ای که انتظار نداشتم ، به همراه نیاورد ، من شروع به جست و جو برای علت شکست در جاهای دیگر کردم . هی کارهای منفی من را زیر سوآل بردم ، اما به هیچ منی اجازه ی جواب یافتن برای سوآل ندادم تا مبادا دوباره من در سایه ی  ماسکه ی تو قرار بگیرد . من ریگی ست که از هیچ مرده ای نمانده است . من ، من است ؛ فرزند من ، پدر من ، برادر من و ... دشمن من ... من خودش را با مثل افلاتون خواست ازلی کند . من خودش را با از بین بردن بیماری و پیری می خواهد ابدی کند . من قرن هاست دارد راه می رود ؛ کج و معوج می رود و هیچ وقت من از راست رفتن خوشش نمی آید . من همیشه خم راه می رود . من دوست دارد هر چه را می خواهد ببیند ، خم شود و با ذره بین روی زمین دنبالش بگردد . برای همین ، من قوز بالای قوز در اتوبانی که یک طرفه است ، راه می رود . قبلن هم گفتم من با تو مسئله دارم . اصلن یا من یا تو ! به عبارتی بهتر توجیهت کنم . من حضور تو را باعث تنگی جای من  می بینم . تو باید از همه چیز من حذف شوی . حرف من را پس می گیرم که گفتم یا من یا تو . اصلن بهتر است بگویم فقط من من من من من ! یک کلام ختم کلام ! من که کف دستم را بو نکرده بودم این ها که گفته اند ، شاید درست در بیاید . من همه جا و همه چیز را در آزمایشگاه امتحان کرده ام . تقصیر خودت بود که من را به راه بد بردی . حالا من بدهکار هم شدم !؟ من این همه به بقیه ی من ها خدمت کرده ام . اگر احتیاج نبود ، می گفتی من نکنم . چرا وقتی احتیاج داشتی ، من را در آفرینش آزاد گذاشتی ؟ حالا یقه ی من را به خاطر خدمت های من می گیری ؟ من بودم هر جا که تو چیزی نیافریدی ، خلق کردم . آیا من را می خواهی انکار کنی ؟ آفریده های من را که نمی توانی منکر شوی ! می توانی؟

ابوالفضل حسنی

تمام آن چیزی که در ارتباط با این کار و کار های این دستی فلاح ، مرا با خودش همراه می کند ، فرمی ست که مولف دارد پیشنهاد می کند . ببینید ، برای من جالب است که یکی بیاید از چیزی به عنوان زبان ، با چیزی به عنوان شکل پیشنهاد شونده ی زبان در حوزه ی نوشتار ، سازشی ایجاد کند که مخاطب را بتواند به لذت هنری برساند . چرا گفتم در حوزه ی نوشتار ؟ برای این که این کار های پیشنهادی فلاح را نمی توانی به صورت شفاهی برای کسی بخوانی . برای من جالب بود که مینا در چند کامنت قبل ، نوشته بود که دوست دارد یکی از این کار ها تابلو اتاقش باشد .

همین کار آخر را ببینید مولف چه قدر توانسته با افتراق در سایز نوشتاری گزاره ها که مربوط به قابلیت گرافیکی زبان می شود ، معنا را آزاد کند و خوانشگر را به التذاذ هنری سوق دهد . معتقدم اگر در این کار آخر ، گزاره ها جدا از حضور کنشگرشان ، در حیطه ی زبان با یک سایز نوشته می شدند ، ما دقیقن با یک طرح مکانیکی طرف بودیم . این زیرکی را که  به هنری شدن کار ارتقا می یابد ، در همه ی کار های مولف با رویه ها و گونه های مختلف می بینیم ؛ یعنی در هر کدام شان نوعی از هستی زیباشناسانه قابل پیگیری است .

کار با مر کزیت "من" می خواهد محیط خودش را پر کند با گزاره هایی که در واقع ریشه در"من" دارند ، اما این نیاز به توالی زمان دارد . مولف با هوش گرافیکی خاصی که در این کار به نمایش گذاشته ، تاکید خاصی بر این مهم دارد . ببینید : گزاره هایی که درشت نوشته شده ، بر زایش اولیه ی"من"دلالت دارند . گزاره ها ی ریز تر ، متاخر گزاره های اولیه اند . در این حال که می توانند ماسبق گزاره هایی باشند که در پی خواهند آمد . پس می توانیم بنویسیم که با آمدن گزاره های جدید ، مولفه های قدیمی تر ، "من" برجسته تر خواهد شد و این چیزی نیست جز تعدد معنا ها که "من"، به مثابه ی "همه ی ما"، در زمانه ی ما ارایه می دهد . مولفه های قدیمی تر هم چنان فربه تر می شود و "من"، مولفه های نو باوه ی خود را سطر به سطر رو می کند و این توالی ، هم چنان ادامه دارد تا کجا ؟ تا زمانی که این محیط پر شود . کی می شود ؟

 

+ mehrdad fallah ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۸

جوجه هایی که در کلاف !

 

 

سایت مهرداد فلاح - دست توی تاریکی بردن دل می خواهد!

ثابتی

"شکسته یا سوراخ اما نمی شود این گردوی از شیشه هم نازک تر/
ما جوجه های پیر جز این که توی همین تخم تمام کنیم/کاری نمی توانیم"!
این شعر فقط دنبال آفریدن معنی نیست . انواع معنی را می توان از درون این سه سطر بیرون کشید . شاعر این شعر ، از طریق مکانیسم خاص بیان ، دنبال شکستن مکانیسم های اعتیادی درک معنی و فرم در ذهن مخاطب است . کلمه و مفهوم از طریق شکل و تاثیر زیبایی شناختی آن ، پیش چشم حضور پیدا می کند . بنابراین اهمیت معنی ، بعد از لذت دیدار به وجود می آید . زبان را به صورتی نوشتن که نتوانی از آن خلاصی پیدا کنی و همان هویت پیشین را داشته باشی ...

شعر یک مرکز ( هستی) دارد ؛ نقطه ی فرو روی کلمات چرخنده در آن گرداب ، تخم ، گردو ، جهان بینی هستی شناسانه . شاعر عاشق ساختار معنی چرخان شده . جمله ی اول را می توانی از هر کلمه شروع کنی و به معنی و نحو آسیب نزنی :"این گردوی از شیشه هم نازک تر شکسته یا سوراخ اما نمی شود"."سوراخ اما نمی شود این گردوی از شیشه هم نازک تر شکسته"... یک حلقه ی بسته که تنها از سوراخ آخرین حرف کلمه ی پایانی ، می توانی به موج کوچک درونی تر راه باز کنی . جمله ی بعد نیز همان ترکیب نحوی را دارد . از هر کلمه شروع شود ، آسیبی نمی بیند ؛ فقط باید دید از زیر کدام حرف کلمه ی پایانی سطر بالاتر شروع می شود و جمله ی سوم هم همین طور . یک بار دیگر می توان این بازی را از درونی ترین جمله به سمت بیرون کرد :"کاری نمی توانیم تمام کنیم ما جوجه های پیر جز این که" ...
شعر - نقاشی را که ابتدا فرم ساده ای داشت ، با اندکی دقت تلاش و یا درک شهودی شاعر در بیان زبانی که ابتدا و انتهایش مماس بر هم است ، در می یابیم . این زبان دقیقن در خدمت معنای عمقی تر شعر است ؛ ازل و ابد هستی که به نظر می رسد در سرگیجه ی تاریخ دنبال هم می دوند و سرریز عمقی می شوند که هیچ گاه به زایشی تازه و رهایی از پوسته نمی انجامد .
جهان بینی عمیق شاعر و نگاه او به هستی در این شکل و زبان ، تا بی نهایت تاویل پذیر است . او خودش را در دایره ی بسته ای می بیند ؛ جبری آسیب پذیر و اختیاری آسیب پذیر تر که هرگز قادر نیست از سرنوشت دوار خود رهایی یابد و به بلوغ زندگی برسد .

پویا میرزاپور

چرا کارهای از این دست مهرداد فلاح در طبقه شعر قرار می گیرند ؟ آن هایی که فکر می کنند این ها کپی از روی کار های دیگران است ، باید به این موضوع فکر کنند که در این کارها ابزار میهمان کلمه است یا نقاشی ؟ در موسیقی ، در سینما ، در تاتر ، در تعزیه و ... شعر به عنوان میهمان و غریبه حضور دارد . وجه غالب شعر نیست ؛ چنان که عامه گاهی در بسیاری از موارد ، اشعار موجود در آهنگ ها را به پای خواننده می نویسند ! یعنی شعر در کنار وجه غالب مثلن صدای خواننده یا صدای تعزیه خوان یا تصویر موجودیت پیدا می کند ، اما در این نوع کارهای مهرداد فلاح ، کلمات و اندیشه ی مولف است که به نقاشی هویت می بخشد . وجه غالب کلمه است و میهمان نقاشی . چه اشکالی دارد که شعر هم میهمان پذیر باشد ؛ همان گونه که سایر حوزه های هنری مثل سینما و موسیقی و رمان و ... میهمان پذیرند .

ابوالفضل حسنی

 با جرات می توان گفت که اگر مهرداد فلاح بتواند مجموعه ای ارایه دهد که کم و بیش متن هایش به استواری این متن باشد ، پس می توان گفت که این هنرمند معاصر ، راه آمده را خوب آمده و با اقتدار ، ادامه ی طبیعی خودش است . چرا ؟ اجازه بدهید خوانش را با همان نامی که خودش برای این گونه نوشته هاش گذاشته ، بیاغازیم . ببینید : نقشاشعر . نقش + شعر نه ؟ نشد . پس می گوییم آمیزشی از نقش با شعر . با این موافقید که ؟ خب ، حالا هر دوی این ها را توی این کار می بینیم ...

 اول شعر : اگر بیاید این متن را به شکل ستونی بنویسید ، می بینید که زبان از نرم عادی خود خارج شده و دریافت کنندگی زیبا شناسی شما را شدیدن تحریک می کند و این بسامد جالب است که در مقایسه ی با سایر این گونه نویسی ها ی فلاح ( همین چند تا کاری که این جا آورده است ) ، محکم تر به چشم وحس می آید ؛ به جز کار "زخمی که سپید لای استخوان"  که آن جا هم به نظر من این فرایند را می بینیم . البته نه به قدرت این کار . پس به این نتیجه رسیدیم که  در شرایط ستونی نویسی این متن ، ما با زبانی فرانُرم که در واقع نرم خود مولف است ، طرفیم .

اما نقش : به نظر من این لایه ی متن خوب توانسته با آن چیزی که این جا در زبان اتفاق افتاده است ، به درهم تنیدگی برسد ؛ به گونه ای که فرامتن ها و معنا ها را بگشاید . حال اگر یکی بپرسد این متن در استواری خودش مدیون کدام بخش است ؟ من باز هم می گویم مدیون توامان شدگی خوش دست خودش یا در واقع هر دو بخش این متن در نقطه ی خوبی به هم رسیده و همدیگر را در آغوش کشیده اند و به مطلوب ترین شکل ، معنا را کشف کرده و ارایه داده اند .  وا کردن و گشایش این دو لایه از هم دیگر کار سختی ست ؛ مگر نه این که از شیشه نازک تر است !؟ 

+ mehrdad fallah ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani