هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

هان ای دل عبرت بین ( دیدم که حفره دارد نگاهم می کند ) !

 

سایت مهرداد فلاح - آسمان بار  ِ امانت نتوانست کشید ! 

فایل های صوتی شب مهرداد فلاح در پالتالک

با حضور مهرداد عارفانی ،علی عبدالرضایی ، پرهام شهرجردی و زیبا کرباسی

http://www.jazma.org/fallah/paltalk.htm

مستان

این طرح چند وجهی است و به گمانم از زوایای متفاوتی قابل بررسی است. از آن هاست که باز به وجدم آورد .اولین وجهی که از خواننده دلربایی می کند ، اصالت ریشه هاست که از شاخه ها برجسته تر به چشم می آیند و این به کار هویت می بخشد؛ همان گونه که ندیده حدس زده بودم.این کار یک مانیفست است و یک نگاه تازه به داستان برگ و پاییز ، درخت و بهار. شاخه هایی که بی ریشه معنایی ندارند و ترکیب رنگی که هر چه از ریشه به شاخه ها نزدیک تر ، از روشنایی و وضوح دورتر می شود ...

 وجه دیگر کار، از متن استنباط می شود که سرنوشتی تازه برای برگ هایی متصور می شود که دلبرانه از درخت دوری می گزینند تا تشنگی اش را نظاره کنند و باز خرامان بهاری تازه را رقم زنند .

علی حسن زاده

مخاطب بیشتر شنیده است که در پاییز ، برگ های درختان می ریزد،اما پس از خواندیدن این خواندیدنی، این سوال برایش پیش می آید که آیا درخت، خود برگ هایش را رها می کند یا برگ ها درخت را رها می کنند( و جدا از این خواندیدنی، در واقعیت هم این سوال برایش به وجود می آید)؟ و این خوب است؛ چون مخاطب دچار تعلیق و حس ندانستن می شود و همین وادارش می کند که به خواندیدنِ ادامه ی این خواندیدنی بپردازد و به پاسخ دست یابد: "نظر به همین درخت که برگ ها عجالتن او را رها کرده اند..."
این اثر از یک اتفاق پیش پا افتاده، آشنایی زدایی می کند و این اتفاق پیش افتاده، همان دانستگی است.  این اثر پاسخی  در برابر مخاطب قرار می دهد که خود سوال دیگری را مطرح می کند و به مخاطب مغرور هنر، رو دست می زند و می گوید: همیشه آن جور که تو فکر می کنی، نیست.

نیلوفر اعتمادی

چه قدر بدم می آید وقتی چیزی را درست می فهمم و چیزی را درست نمی فهمم و چیزی را درست می فهمم و نمی خواهم درست بفهمم و چیزی را درست نمی فهمم و می خواهم درست بفهمم !این کار هم، این درخت موذی خط خطی بی ریخت هم یکی از همان بدم می آید هاست که این قدر دوستش دارم که اصلن نمی خواهم در موردش حرف بزنم !
با حرف های نیما تا حد زیادی موافقم و با حرف های خودم که دلم نمی خواهد بگویم، اصلن موافق نیستم ! چون این رنگ زرد کم رنگ و پر رنگ، کلی حرف برای گفتن دارد و شاخه های لختش که من را یاد دندریت های نورون های رابط می اندازد( البته کمی شلوغ ترش)...و این که مثلن چرا تصمیم گرفتی این تکه شعر را با این فونت بنویسی وقتی ریشه های این درخت ( که به نظر من اصلن هم شبیه درخت نیست) داد می زند که فونت کامران می خواهم !

و این ها همه یعنی معنی... یعنی این که بابا بشین ( بتمرگ، بفرما...) سر جات و فقط نگاه کن؛ چون باید بفهمی و وقتی نمی تونی بفهمی، باید نفهمی و وقتی می تونی بفهمی، خوب بفهم. هر چند می دونم هیچ وقت درست نمی فهمی ...!
راستش من بیشتر سر واژه ی "نظر" گیر کرده ام !انگار عمدی درکار بوده که نظر... و بعد فعل ماضی نقلی و ...می بینی چه قدر کار دارد و چه قدر حرف می شود زد !؟ اولین بارم است که این جا...ولی به گمانم این ریشه ها دست از سر گلدان خالی ذهن من بر نمی دارند و تا عمق شیره ی جانش را می کشند...راستی، دلم می خواهد، ولی نمی پرسم برای چه ریشه ها و شاخه ها را پر از حفره های خالی میکروسکوپی کرده ای؟ چون انگار این حفره ها چشم دارند و نگاهم می...!

مهر به نیلوفر

ها! چنین است و کامران رفیق تر است با کار. در باز آفرینی این خواندیدنی تردید نکردم و حال ، بافته تر می نماید .

نسترن

آفرین مهر ! این همان چیزی ست که منتظرش بودم ؛ همان خلق کردنی که می خواستم در خواندیدنی ببینم. این جا دیگر از آن بازی های مستاصل کلمه با خودش خبری نیست. فرم، شکل و ابژه خودش را هنرمندانه کرده است. تصویر درخت و ریشه ی خشکیده اش در عین سادگی، گویا و شاعرانه است. خودش سراپا شعری کامل است. هر چه در کلمه نیست،از خشک سالی و انتظار و باران و سستی و ...هر چه نخواندنی است، در این تصویر دیدنی است. این است که می شود خواندیدنی .

بهار

این تصویرمی تواند معنایی متفاوت از آن چه  در نوشته می بینیم، داشته باشد؛ یعنی سخت کوشیدن و ریشه دواندن تا به بر و بالا رسیدن در مقابل عمر زیاد و میوه ی اندک .هر تصویر و اثری می تواند معنایی جدای مقصود هنرمند داشته باشد؛ البته اگر هنرمند به آن جهت ندهد.  هر کس خط ها و رنگ ها را با تجارب شخصی و آگاهی خودش تعبیر می کند؛ حتی نقش ژن را هم نباید فراموش کرد .

شمعدانی

درختی که نیمش در آسمان و نیم دیگرش در زمین است. از آسمان باران طلب می کند و تا به لب تشنه ی ریشه هایش برساند و ریشه با هر توان که در بازو دارد ، آب به شاخه ها و... این چرخه می چرخد و می چرخد و ... تا چرخ و فلک بچرخد ؟ این تصویر پر از واژه های شاعرانه است ، اما چه گونه باید چیدشان؟!

نیما

آیا برای مهرداد فلاح باید سنگ قبر سفارش داد؟کاش که نه...
از سه نگاه متفاوت می توان به این اثر نگاه کرد.
اول نگاه روان شناختی:بی شک فلاح دیگر جوان نیست.این عینیتی است که برای فهمش نیاز به شناخت خود او نیست.همان طور که در نقد قبلی گفتم ، آثار اخیر مهرداد بی شک از نزدیک ترین کارهای شعری به آن چه است که از آن به بحران میان سالی یاد می کنند؛در آثار میانه راه پینک فلوید و کارهای اواخر "اتوبوس پیر" براتیگان و "مرد بی وطن" ونه گوت و هم چنین در کارهای آلن پو و همت و همه آثار چندلر مانند "درد مختصر" و چند داستان از ریموند کارور "در کلیسای جامع" و "عشق سال های وبا" از گابریل گارسیا مارکز . هم چنین فیلم سازان موفقی مثل جیم جارموش، مثلن در brocken flowers و یا before sun set اثر ماندگار Richrd Linklater ، این موضوع دیده می شود(جالب این که جز نمونه هایی اندک از زویا پیرزاد و چهلتن و چند کار کوتاه از گلشیری و دولت آبادی و نمونه هایی محدود از معروفی در "دریاروندگان جزایر آبی تر"، در ادبیات ایران نمونه های موفق از این موضوع نداریم و مثلن کیمیایی همان چیزی را می سازد که در 25 سالگی ایده آلش بوده! این جاست که من مهرداد را خیلی دوست دارم).یعنی فهم این که ایده آل گرایی ذهنی و عملی تمام شده و باید واقعیت ها را دید؛ هرچند نتوان برای شان فرش قرمز پهن کرد.مهرداد در مرحله ای از زندگی قرار دارد که دیگر از دیدن نردبان نشئه نمی شود(شعری از خودم!).او می داند که در پس این نردبان، سقوطی انتظارش را می کشد.در واقع عبور از تابستان همیشه زرد است؛ حتی برای مهرداد فلاح، حتی برای راجر واترز.

از نظر ساختار زبانی، انتخاب واژه های خنثی و تک واژه های محوری سرد و منفی، در کنار انتخاب رنگ های سرد ، خود نشان از روحیات مهرداد دارد.حتی نسبت عمیق رنگ در واژه و پس زمینه که کنتراست و تمایز کمی دارند و قرابتی نزدیک،نشان دهنده ی عدم برجسته سازی و سیاه و سفید دیدن دوران جوانی و ایده آلیسم است.گویی واژه ها هیچ اصراری ندارند که در پس زمینه دیده شوند و دیگر خود را جزئی از پس زمینه ای می دانند که سال های گذشته از آن فرار می کردند.
از این که بگذریم ،می دانیم که در روان پزشکی و روان شناسی، بسیار از تصویر و نقاشی در کنار تست های کلامی و نوشتاری بهره می گیرند(تست های رورشاخ و بندرگشتالت و اندره آ ری و T.A.T و...).حالا اگر به درخت مهرداد نگاه کنیم، چه می بینیم؟تنه ای نازک،شاخه هایی بی بر و اندک،ریشه هایی زیاد فرو رفته در عمق.حال به یک ابله (مثل خود من)بگویید این به چه معنی است؟ تو خود شرح مفصل بخوان از این دفتر...

دیدگاه دوم ، مقایسه ی این کار با کارهای قبلی مهرداد است.البته بهتر بود که کارهای او با فرد دیگری جز خودش مقایسه می شد، اما چه می شود کرد وقتی مهرداد فلاح و شیوه اش اگر نگوییم منحصر به فرد،کم مانند است و بهترین در نوع خود در ادبیات و هنر ایران.در نگاهی به کارهای قبلی ، می بینیم که کاراکتر های تصویر ، خود واژه ها هستند؛یعنی اگر هم قرار بوده برگی نشان داده شود ، شکلش نبوده ، بلکه واژه ی برگ بوده که با ریختنش یا طرز قرار گرفتنش، برگ را به ذهن متبادر می کرده.اگر جنازه ای بوده، طرز قرار گیری واژه، جنازه شده.اگر بادی بوده،واژه ها را برده.اما در این کار، حرکتی متفاوت از  می بینیم که صادقانه بگویم من نمی پسندم؛یعنی شکل درخت آمده به عنوان خود درخت(آفتاب آمد دلیل آفتاب)!

حالا چه شده که فلاح به یکباره تصمیم گرفته سبک خود را عوض کند و از گرافیک به نقاشی برسد، من نمی دانم.شاید وسوسه ی هنر تلفیقی، مهرداد عزیز را هم شیفته ی خود کرده باشد.آیا از این پس شاهد این گونه طرح ها از مهرداد خواهیم بود؟به نظر می رسد این کار از آوانگارد بودن کارهای او خواهد کاست و او را به عرصه ی هنر تلفیقی و  تلفیق هنر ها خواهد کشاند.امیدوارم که این طور نباشد.

اما نکته سوم ، بررسی این کار فلاح به عنوان یک شعر است.در واقع طرحی است در قالب سپید و آزاد که به شکلی از درخت مزین شده. در مقابل کارهای دیگر که پیچیدگی شدیدی در خوانش و محتوا دارند ،تنها پیچیدگی این اثرکه از پیچیدگی خوانش بی بهره است،پیچیدگی در محتواست.قطعن پیچیدگی شعر ، بسته به پیچیگی تفکرات کسی است که در پس شعر قرار دارد.شاعری مثل مهرداد فلاح را که رسیدن به ذهنیاتش نیازمند کمی نازک بینی است ، با خوانش فله ای نمی شود شناخت.در این شعر چیزی که بسیار توجه جلب می کند ، واژه ی "عجالتن" است.کاری به طرز نوشتن آن ندارم ،چون علتش را نمی دانم ،اما بار معنایی آن توجه جلب می کند.در زبان کوچه ، واژه ی "عجالتن" بار طنزی دارد که مختص کوچه و بازار است.اما در زبان مرسوم، می توان آن را موقتن ترجمه کرد و قید زمانی است که با اغماض نشان از زمانی کوتاه دارد.آیا این زمان کوتاهی که مهرداد به آن اشاره دارد، مربوط به بهاری دوباره است یا زمستانی ابدی که در واقع مرگ درخت است؟درختی که با مردن خود، انتظار برگ های دوباره را در خود می کشد.درختی که می داند دورانش به سر رسیده و این زمان کوتاه(عجالتن) ، به مدت کوتاهی اشاره دارد که تا مرگی محتوم مانده.در جمع این دو مفهوم ، من به عنوان خواننده ای که خوانش شخصی خود را دارم ، به این می رسم که درختی با پوزخند به مرگ خود و پوچی روزهای برگ داشتن می نگرد ؛گذشته و آینده ای که به هر دو می خندد.

 ثابتی

کودکی ِ درخت را که از زیبایی شکوفه پر پر می کنی و یالِ گیسوی سبز جوانش را که به باد ِ نکشیدن می دهی و سر شاخه ی پیرش را که از سنگینی بار میوه می تکانی ، لخت و عور ، منحنی های تن درهم و برهم ِ موجودی می شود از جوهر ِ سیاه ِ سر انگشت ِ تو کشیده بر صفحه ی چرک و رنگ گرفته ی زرد ِ هوا ، خاک ِ سفید پوش.
خط هایی که هیچ طرفش نه رو به گرمی و نور خورشید دارد و نه به خنکی تاریک ِ سایه. کاشته ای عجالتن درخت و شعرت (درختشعرت) را بی برگ و میوه و صفت و قید و اسم و وزن و صوت و موسیقی و فرم و معنی و نقد و قیل و قال ، در زمهریرِ خاکی سرد و هوایی تازه . رحِم زنی شده ای باردار ، آماده ی زایش . خاکی آماده ی رویش . شاعری آماده ی آواز. خلق را از آخر به اول ، از زمستان به بهار سروده ای. برای همین می گویی عجالتن برگ های درخت را تکانده ای. قصه ی روییدن را آشکار کرده ای با نقاشی ِ عشق بازی ِ پنهان خاک با شکافتن ِ بکارت ِ دانه . نزدیکش کرده ای به نطفه بستن ِ شعر. لحظه ی شهود. این درخت و این تصویر و این شعر، شجره نامه ی بی نام و نشان نسلی است که ریشه اش همان سر شاخه اش است.

می شود به عنوان نگاه کرد و به آن چه تو می خواستی بگویی، نزدیک شد. اما به نظرم این عنوان به هیج وجه در خور ذهن آدمی که هواخوری را پر از نفس خوش می کند ، نیست.

مهر به  ثابتی

وجه طنز آمیز این عنوان است که آن را بامزه می کند رفیق ِ خوب ِ خواندیدنی ها !

 

+ mehrdad fallah ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٦

این ه ه ه ه ه ه ما ما ما ما مامانی نی نی نی نی نی نی !

سایت مهرداد فلاح - باد برده ها را پس نمی دهد ! 

 

ثابتی

چه دلم تنگ شده بود و البته خواسته بودم که تنگ شود برای این خانه که هوایش قابل نفس کشیدن است. چه شبیه شده و هم نشده این جاده که تو از آن داری می روی به کجا ... و این جاده که کشیده ای و آن سرش را فرستاده ای به ناکجا. سر هر تقاطع چه شلوغ شده با همهمه ی کلمه هایی که در هم می لولند؛گاه تصادف می کنند ،گاه خوش و بش. تا بعد که مسیر شان را ادامه می دهند و یا کج می کنند تا در وصل با کلمه های دیگر، تبدیل به جمله و مادر معنی شوند. در زمینه هم تن بی رنگ و جان حرف و برگ همین طور ریخته؛انگار که می خواستی بگویی حرف که بی جهت نوشته شود و برگ که بی درخت ریخته باشد، هر دو یعنی مرگ.
کالبد جمله هایت هرگاه بر سر تقاطع های پیش آمده در این شکل جاده ای (صفحه) نوشتن، روی هم که می افتد،هر کدام می کوشند از فضاهای خالی پیش آمده بین ضمایر و فاعل ها و مفعول ها و فعل های همدیگر تن کج کنند تا بی تصادم از کنار هم بگذرند.هم گذر کنند هم به هم برسند و معنی تازه ای بزایند. این کشف ظرفیت تازه ای از زبان و ایجاد معنی های تو در تو از طریق ایجاد پرسپکتیو در نوشتن است.هر کلمه در فضای خالی تا کلمه ی بعدی مختار می شود حداقل به سه جهت بالا ، پایین ، چپ ادامه ی مسیر دهد.برای مثال:
دست هایی - که برگ آورند ( چپ)
دست- می نویسد ( پایین)
دست- درخت ( بالا)
آن جاده ای که دارد تو را می برد، ناگزیر به یک سمت است؛سمتی که ماشین مکانیکی و ماشین زمان تعیین می کند،اما در این جاده ی خلاق، فرم و معنی نوشتنت مسیر و مقصد مقدر نیست. می شود برگشت و رسید.می شود به چپ و راست منحرف شد و باز هم جان سالم به در برد و از جاده پرت نشد.
حاشیه های این جاده، حفاظ های محکمی دارد که در فشردگی سرعت، تن کلمات را آن قدر به هم تنیده که مثل خمیری سیاه، دیگر تمیز حرف و کلمه و جمله را نامیسر می کند. اما رد پایی از حروف دور مانده از این تن خمیر شده ، مثل  "ک" و "بر"، جنس آن ها را نه از فلز یا سیمان که از جنس نرم همان حرف و کلمه می کند.
معصومه مظفری

گیج می شود چشمانم. خیال می کنی از من که همیشه با تو این گونه برخورد کنم؟ می خواهی از من که این جا آرام و قرار بگیرم ؟ کدام آرامش ؟ کدام سرزمین؟سرزمینی پر از کلمات . پر از برگ . پر از حرف . دارد باد می آید . باد هر جا که بخواهد می وزد و هرجا که بخواهد می رود ، بی آن که محدودیتی داشته باشد و برگ ها را با خود می برد و شاید ما را . دست هایی هستند که برگ می آورند و من حس می کنم شان. دست هایی که سبز می شوند روزی در سرزمین هایی که باید ، می خوانند در سرزمین هایی که باید . حالا چه فرق می کند بیا و دست بیاویز به هر چه می خواهی تا رو به روی مرگ بایستیم.

باد گاهی با خود مرگ می آورد و این تمام هست ِ انسانی است و به قول فروغ، روزی که دست های تو نابود شدند هم باد می آمد . دارد در کوچه باد می آید. نه ، مهرداد! دارد در شعرت باد می آید و نه تنها برگ و حرف را با خود می برد که ذهن مرا نیز . درخت ها ایستاده می میرند و گاهی فکر می کنم درختان این سوی رود، عاشق درختان آن سوی رودخانه اند . هر گاه که باد برگ های شان را یک جا جمع می کند. هر گاه در لقاح دو گیاه شرکت می کند...باد آواز می خواند . من نمی دانم تو می گویی و من وقتی چشمانم را ببندم، حسش می کنم . این که می خواند: " هو ، هو ، هو، هو ".

حالا بیا و با من آواز بخوان . این دست ها برگ می آورد . مرگ می آورد . دست هایی که قدرت آفریدن دارد، می تواند خراب کند. کودکی که روزی بادبادک هوا می کند، می تواند روزی موشک هوا کند. شاعری که امید می دهد، می تواند ناامید کند ما را از همه چیز ؛ از همه ی امیدهایی که به خود می دهیم . می تواند درچشمان مان نگاه کند و بیهودگی این دنیا را به رخ مان بکشد . دست هایی که مرگ می آورد...مرگ...و چه واژه ی بزرگی! چرا که نمی شناسمش و ترس ما همه از ندانستن است . ما انسان ها نادانستگی های مان بیش از دانستگی های مان است و شاید این همه نوشته برای این متن هم از این برخیزد ؛ این که نمی شناسمش...
درخت ها برگ می آورند و روزی باد برگ ها را با خود می برد و این همه فلسفه ی هستی است. انسان تلاش می کند تا در نهایت مرگ همه را از او بگیرد...
از شاخه ها برگ ها رها کنده می شوند؛ همان گونه که حرف ها از دهان . روزی می رسد که چیزی برای گفتن نداریم و شاید زمانی برای آن...دارد در این صفحه باد می آید. نمی دانم پاییز است با این رنگ. نمی دانم این رنگ فانتزی برای این آمده که مرگ را به تمسخر بگیرد. این که می دانیم چه می کند و قبل از او داریم به همه چیز پشت می کنیم . نمی دانم شاید . دیگر به او اجازه نمی دهیم با رنگ سیاه شکوهش را به رخ مان بکشد داریم با رنگ فانتزی، او را به مهمانی دعوت می کنیم .
دارد در شعرت برگ می بارد ؛ حرف می بارد و من همه ی این ها را ریخته بر صفحه ی سپید کاغذت می بینم. حالا چه کسی قرار است این ها را از روی زمین بردارد برای فصل بعدی برگ ریزان؟!

علی حسن زاده

خواندیدنی(رنگاژه)ها سبکی سوررآلیستی دارد و چون اساسش بر این سبک بنا شده ، منطق روایی مختص به خودش راپیدا کرده است و همین نکته ، قوت این آثار محسوب می شود.  مخاطب پس از دیدن و خواندن اثر ، دچار سردرگمی بی و سرته رایج در آثار هنری ای نمی شود که این روزها  در ایران زیاد تولید می شود ...

حسین طوافی

ارتباط ها در اثر خوب شکل گرفته اند ؛ ارتباط هایی از نوع ماهوی اش که به یک تصویر سخت انتزاعی از حقیقتِ کلام در اثر تبدیل شده . نقش معنا شناختی کلمات در ترکیب بندی رنگ ها،قابل تاویل و پرداخت است . پرداختی جهان شناسیک که کمی حالِ عرفانی هم به آن می دهد .البته نه عرفان از نوع متعارفش، بلکه این سلوک، ساحتِ قدسی اش را از کلمات گرفته است .یک نوع برخورد انتقادی با اسطوره ی زبان و سنت قدرتمند تصویر گرایی در ذهن آدمی که اتفاقن چندان خلاقه هم نیست این روزها .

حالا چه گونه می شود به این ترکیب، جانی خلاقانه بخشید که خود زایی داشته باشد ؟ نخست باید تکلیف مان را با سنت قدیمی و قدر ِ کلمه انگاری، در برخورد با شعر مشخص کنیم . آیا کلمات در این گونه آثار، تبدیل به تصویر می شوند (مثل صنعت توشیح در ادب کهن پارسی )یا این که تصویر در خدمت اثر ادبی قرار می گیرد (شعر کانکریت در ادبیات قرن بیستم اروپا که به اشتباه آن را با توشیح ایرانی یکی می دانند )؟ در این گونه از ژانر ها، تکلیف مخاطب با اثر مشخص است ، ولی در مورد رنگاژه ها ـ به قولی ـ چه باید گفت ؟ اگر رنگاژه ها ادامه ی مطیر انگاری شعر پارسی است، پس چرا کلمات در تصویر تشخص دارند (در مطیر انگاری یا مشجر انگاری، کلمات در عین حال هستند و نیستند ) ؟ عدم و یا عدم عدم وجود این کلمات در کجا نشان داده می شود ؟ فقط به صرف این که خطوط برشی در مفاهیم طولی اثر ایجاد کنند که این برزخ معناشناختی در اثر حاصل نمی شود .معنا شناسی اثر، نهایتن دو بعدی می شود . در صورتی که در مطیر انگاری کهن پارسی، به نوعی با چرخش استعاره برخورد می کنیم (البته به صورت ابتدایی اش؛ چون به این ژانر ادبی چندان جدی پرداخته نشده است ) .

استعاره ی بزرگ شعر ، تصویر است . نوعی کلان روایت از مرغ ـمثلن ـ در فرهنگ ایرانی. دوم ، استعاره ی ارتباط بین دو عنصر کلمات و تصویر که خیلی منسجم و در عین حال کلی است (اسطوره ی زبان به عنوان یک ساحت قدسی و تصویر که نوعی الهام درونی از جوشش کلمات در ذهن است ). سوم خود کلمات و ابیات شعر است . استعاره از نوع سوم ، همین است که وقتی به تصویری که با کلام نامزد می شود، پیوند می خورد، هر سه عامل، ادبی بودن یک اثر را تعیین و خود اثر را  به استعاره ای جهان شناسیک تبدیل می کند (البته چه خوب می شد که این میراث کهن را از بزرگان و نوابغ ادبی کشورمان داشتیم ،نه از شاعران درجه سوم ).

اما در باره ی کالی گرام های اروپایی، باید گفت که کالی- گرامیست ها، در واقع به پیوندی کانکریت و این جهانی در آثار خود می اندیشیدند . شکل در واقع دستاویزی بود که ذهن تصویر گرای جوامع صنعتی را به سمت مجرد انگاری شعر بکشاند(آپولینر -فرانک بارت و یا حتا کنستانتین نوژنیف ).البته من نمی خواهم مبحث را پیچیده کنم ،بلکه می خواهم ریشه های این نوع نگرش به ادبیات را (در ماهیت رنگاژه )، در سیری تاریخی و هستی شناختی بررسی کنم،نه تفننی و هر دم بیل ...
در واقع، رنگاژه ها از هردو نگرش شرقی و غربی به این نوع هستن ِ ادبی بهره می گیرند  و همین باعث به وجود آمدن نوعی ماهیت دوگانه و تقابلی در آن ها شده است  (مثل همه ی فرهنگ های تقابلی ـ از جمله فرهنگ خود ما که امروزه کم کم به سمت تقابلی شدن ـ به شدید ترین نحو ممکن آن ـ می رود) .این گونه هستن ها اصولن با توجه به تاویل پذیری بالا ، از نوعی عدم ماهیت جهان شناختی رنج می برند .

مهر به طوافی

 بحث ریشه شناسی جالبی ست ،ولی اگر بگویم که من از راه کاملن متفاوتی به خواندیدنی ها رسیده ام ، شاید منظر تازه تری برای خوانبینشگری این متن ها گشوده شود که نتایج متفاوتی هم در پی داشته باشد. هر چند نمی شود انکار کرد که این تاریخچه در وجود هر "من" ی هست به گونه ای.
دو دست، مرا به این سمت کشانده اند : یکی زندگی و دیگری زبان . وقتی می گویم زندگی ، یعنی هر چه می بینم ، هر چه می شنوم ، هر چه می خوانم ، هر چه می اندیشم و ... زبان که می گویم ، یعنی خود شعر و مسیری که در نوشتن ، مرا به حالایم رسانده . گفتم که بی واسطه باید ریشه ی خواندیدنی ها را در برخی شعر های دفتر پیشینم "بریم هواخوری" جست. چون این کتاب هنوز منتشر نشده ( به زودی در سایت مجله ی شعر در خواهد آمد ) ، شاید پست بعدی هواخوری را به یکی از آن شعر ها که بلند هم هست، اختصاص بدهم تا دعوی من آشکار تر شود .
اما بگویم: می شود خواندیدنی را جوری خواند که نقش کلمه در آن برجسته باشد و بر عکس ، جوری که حرف اول را عناصر بصری بزنند. من می گویم این هر دو جور، ناجور است! ما هنوز عادت زده ی نگاه پیشینی مان هستیم. در خواندیدنی اصلن بحث تلفیق در میان نیست. نقش و کلمه هر دو این جا نقش ِ نقش دارند و نیز نقش ِ کلمه. ما عادت کرده ایم که این نقش ها را از هم جدا کنیم . این کار ها تاکید دارند که این ها جدایی ندارند!
و دیگر این که هرچند تاویل در خواندیدنی دامنه ای بس گسترده دارد ، نه گمانم بشود در هر اثر ویژه از این گونه ، حدود تاویل را بی انتها گرفت. البته خواندیدنی "متن باز" به شمار می رود و نخبه گرا نیست و‌‌ هست و من این هست و نیست را دوست دارم زیاد...

ابوالفضل حسنی

این جا انبوهی از برگ -کلمه می بینم با اندوهی رنگ ریخته روی حجمی که انگار فشرده شده ی یک پاییز- مرگ است...حالا من به این هم کار ندارم ! چیزی که باعث می شود به این متن نگاه کنم ، این است که در کار های ماقبلت، اگر هیات گرافیکی متن، در پیچ و خم کلمه پیدا بود و هر کلمه از شمایل گرافیکی خودش بر خوردار ،اما این جا شمایل گرافیکی متن،از به هم دوختگی کلمه ها حاصل شده است. هر کلمه این جا روند منطقی خودش را دارد، اما وقتی به مجموعه ی کلمات که هم چون برگ بر سطح متن پاشیده شده اند، نگاه می کنیم، به یک کلیت گرافیکی می رسیم.

سمانه میر

همیشه دلم می خواست با کارهایی مثل رنگاژه های شما مواجه شوم. نمی دانم چرا اولین موردی که با دیدن رنگ های زیبای تان به ذهنم خطور کرد، دیوارنگاره های ژان دوبوفه بود. در رنگاژه های تان حس کودکانه ی نابی که من بهش عشق می ورزم و حتی صدای کودک را در حین ادا کردن این رنگاژه ها حس می کنم.

 این کارها سرشار از رنگ و کلماتی ست که ساده و در عین حال تفکر برانگیزند ؛ مثل کارهای دوبوفه. در واقع خط خطی هایش که انگار دنیا ی اطراف را به چالشی ساده دلانه می طلبد.هر چند در کارهای او خط حرف اول را می زند.سیاه سفیدهای تان هم حرف ندارد.
 

مهرداد عارفانی

رنگاژه ها برای من، شکل دیگری از شعر بود و هست؛ خلاف بسیاری از دوستان و این که دال ها این جا خود مدلول شده اند و خودشان هستند و واسطه ای نیست و در واقع یکی از عناصر شش گانه حذف شده و سهولت بیشتری در آن هست برای رسیدن و یا دور زدن و یا تاویل چرخشی معنا...

 ابعاد واژه به اندازه ی معنا انتخاب می شود و قد و وزن دارد مطابق تاویل ها و مخاطب را هل می دهد که برود سمت تاویل. نمی توانم بگویم استعاره هست. استعاره از چی ؟ چون خودش هست به خودش و در خودش هست و بر اساس مجاورت چیده می شود، اما در کل افاده ی استعاره می کند. به همین سبب، دو بنی و شعر می شود ...البته صحبت زیاد دارم.

هومن

 هواخوری را که دیدم، مطمئن شدم با یک آوانگارد واقعی طرفم. دو سه تا از ایده های شما استثنایی بود( شاید به خاطر سطح مطالعه ی من).

دو تا مسئله :
یکی این که شعر های شما بیش تر از اقتضای دوران ما، از خواننده حوصله و ذکاوت می طلبد.دو این که مثل بچه ای که مادرش را گم کند توی ادبیات بی مرز حال حاضر دنیا، باید منتظر ترجمه هایی شاهکار با اشارات کافی بماند و از سر جاش تکان نخورد.
شما باید انسان باهوشی باشید.

مینا

نمی گذاری آرام بنشینم . نمی گذاری نیایم ونبینم و ...
در خانه ات این بار باد می وزد مهرداد؟ باد می آید . بادهای رنگارنگ ؛ چنان که بر سرزمین مان  و محصور شده است میان آن تیغ ها که کشیده ای و هی خودش را به در و دیوار می کوبد و رنگ عوض می کند . اما می وزد و خاصیت باد همین است که نشان داده ای . که یادت داده توفان را نقاشی کنی ؟‌که توفان را بسرایی؟ آن هم با همه ی همان محدودیت هایی که این دیوارهای سیمانی برایش کشیده اند ؟ خبرت بدهم ؟‌روزگار عجیب تری خواهد بود بعد از این تندبادی که به راه انداخته ای ! این کارت را که نگاه می کنم، مرا می برد به چهار گوشه اش و بازم می گرداند به همان میان بی رنگ تری که انگار همه چیز است . این حرف ها که رها می شوند، اما از این حصار بیرون می زنند و می روند تا برگ ها را از شاخه بریزند و حرف شان را بزنندو دوباره برگردند انگار به دست هایت تا باز چه نقشی به آن ها بدهی . چه خوشبختند حروفی که به کار می بری . چون تو تمام شان را می خواهی . تمام شان می کنی . تمام قابلیت های شان را اجازه می دهی که به نمایش بگذارندو بروند و برگردند و باز هم ...

زاویه

این زمستان تصویرت سردم می کند ! نمی گذارد فراموش کنم آن روزی که کتاب "آینده ی یک پندار" آن ابر مرد به دستم رسید . چه قدر سرد می شود احساسم در این تصویر . آینده ی زمستان را نشانم می دهد . راستی ، این تصویر چرا آن همه کولاک به دوش دارد ؟ مگر رسالت تو جز پیامبری نیست؟ پس چرا نیستی و سردی و عدم را به رخم می کشی در این تصویر ؟ می خواستم بگویم ناب،اما باور کن ناب نیست . آن طور که می خواستم، ارضام نکرد و مجبور شدم دست به نوشتن برای خالق این تصویر بزنم . تصویری خلق کن که حرفی جز ماماماماما برایت نداشته باشم !

نیما

گذاری زدم دوباره به نمایشگاهت و به پیشرفت کارها توجه کردم.بسیار لذت بخش بود.بی شک در بین شاعران دهه ۸۰ در کنار گراناز موسوی و چند تن دیگر، جزو بهترین کارهایی بود که دیدم.این تمجیدهای کار اخیر نیز بی دلیل نیست و نمی تواند تنها از آوانگارد بودن این کارها ناشی شود.اما در مورد رنگ ها راه به جایی نمی برم.تئوری هایی از قدیم به یادم مانده که جوابگوی حال نیست.از آن جا که این خواندیدنی ها پهلو به گرافیک و حتی پله ای بالاتر از آن می زند، شناخت آن ها در کشف آن چه در پس پرده است، بی شک کمک کننده است.ضمن تاکید بر سلیقه و حس در انتخاب رنگ ها، اگر پیشنهادی در مورد فهم بخش تئوریک آن داری، بگو تا مطالعه کنم.

مهر به نیما

 اگر بگویم انتخاب رنگ برای خواندیدنی ها ، طبق هیچ نظریه و برنامه ی از پیش آشنایی انجام نمی گیرد ، شاید بگویی فلانی دارد ایز گم می کند. چه سود که تمام واقعیت در این زمینه ، همین است و این که می گذارم دست و نگاهم آن قدر با رنگ بازی کند که شکل بگیرد آن چه باید و احساس کنم در آمده است کار. همه چیز این جا ناخودآگاه پیش می رود . می دانم فقط که بیزارم از این همانی صوری و ترجمان یک به یک واژه و رنگ و این خواست مبتذل که چون در گزاره ای از خواندیدنی، از مثلن حباب سخن رفته ، شکل حباب بسازم و رنگی که حباب سان...! اتود می زنم با رنگ با حس وحشی آزادی با چشمی که توشه ها برداشته از دیدن و دیدن و دیدن... من که نمی خواهم به مدرسان گرافیک، امتحان قاعده پس بدهم تا نمره بگیرم و چه چه ها. می گذارم شعر، کار مرا و مرا بسازد.  

ژاله سیفی

همه چیز تکه پاره می شود و همتافتگی از دست رفته است. در نگاه اول، این کار مثل یک در نیمه باز است که ممکن است با هر وزش بادی یا تلنگری از هم باز شود.
کنده می شوند رها
حرف ها از دهان
از شاخه برگ ها
شاید هدف در این کار، به نمایش گذاشتن عینی و تجسمی تعلیق و بلاتکلیفی باشد(سیری بین زاییده شدن و مرگ).به نظر می رسد به کار گیری رنگ های مرده در این اثر، به کار بعد دیگری بخشده؛ گویی پتانسیل کلمات را بارور کرده و به کلمات پیشینه ی تاریخی بخشیده است. به نظرم فلاح خیلی هوشیارانه، به انتخاب رنگ در همنشینی با کلمات دست زده که از دیدگاه روان شناسی قابل بحث است.

حسین مکی زاده

بی شک این اثرت محض ترین در نوع خودش است. چیزی مثل آسفالت خیس است که چشمگیری ها کرد و جلوه گری ها. آن چه بیش از همه در این اثر دلبرانگی می کند، هنر گرافیکی است که به کار برده ای. چه قدر با آن تجربه های اولیه تفاوت در تکنیک دارد (آن تجربه ها به نوع خود و در زمان خود ارزشمند و خواندیدنی بود. همین که نوعی حس پریمیتویستی/بدوی گرایی را تداعی می کردند و نوعی حس نوستالژی نوشتن را به ذهن متبادر می کردند، بس بود). تصویر شاخه ها و تنه ها زیر نازکای برف و بادی که پس از برف، حرف ها و برگ ها را می برد و می آورد و طبق معمول گزاره هایی که در صدای باد و بر برف ها رها. دست می نویسد. باد می آورد. حرف ها از دهان درخت ها کنده می شوند و ... چندین خوانش دیگر از سطرهایت که دیگر اصلن نمی خوانم، بلکه در جلوه می خوانم. جلوه ای از سردی و تنهایی آدمیزاده ای بر برف.  چهل سالگی مرا به یاد می آورد و زمان اندکی که مجالی نیست با حرف هایی در باد و وقتی در آینه نگاه می کنم، از برف ها و حرف ها می ترسم. نگرانم می کند این اثر، آرامشی نه.

علیرضا عاشوری

ظاهرن مولف به نوعی دیدگاه و پافشاری در این کارها رسیده  که  کار به کار به دریچه های بسته ی یک لابیرنت برمی خورد که کلمات آن ها را می گشاید.اما این که این نوع کار را صرفن بشود شعر شناخت یا نه، می گویم نه؛چرا که استفاده ی ابزاری از تکنیک های نقاشی، تابلو نویسی، شعر- خطاطی و فلسفه، این ها را درهم پیچیده کرده و نوعی هنر جدید ابزاری پدید آورده که البته فکر می کنم دنیای مجازی برایش کوچک است. این جاست که فلاح یک پله از شاعران بالاتر قرار می گیرد؛ شعری که بشود نمایشش داد ، در دنیای کنونی که بیشتر چشم می فهمد تا ذهن،نمود بیشتری می یابد و مخصوصن که این نمایش منحصر به فرد است .
اما به لحاظ شعری، این گونه نوشتن را به صرف این که بخواهیم اصرار بر شعریت داشته باشیم ، دوست نمی دارم. البته اگر فلاح فرم نوشتن گذشته اش را هم در کنار  این کارهایش رویت بدهد، یاد دهه ی هفتاد را ۸۰بار زنده خواهد کرد .

اسماعیل مهرانفر

این عمقی که به این شعر ها یا خواندیدنی ها تزریق شده، روزگار خوشی برای فلاح ترسیم کرده است و امید آن می رود که در آینده ای نزدیک، دیگر کسی به فرم گرافیکی اثر دقت نکند و با نگاه کردن به شکل آثار، سریعن به سراغ معنا رود و نایافتنی های آن را بکاود. در هر حال، فلاح را به عنوان شاعری آوانگارد شناخته ام و شناسانده اند و این انتظار از فلاح نمی تواند انتظار بیهوده ای باشد.
 

باران سپید

درخت هایی که برگ آورند

دست هایی که مرگ آورند
باد می خواند  دست می نویسد

دست می خواند  باد می نویسد

درخت می نویسد برگ
در می روند
کنده می شوند
رها
حرف ها از دهان
از شاخه برگ ها
و جورهای دیگر که می توان این اثر را خواند؛ چون ابتدا و انتهایش یا جهتی که تو را به سوی این یا آن خوانش هدایت کند، وجود ندارد و این دست مخاطب را باز می گذارد تا از دیگاه خود، از هرکجا هست، بخواند و لذت ببرد. من این شیوه عملکرد فلاح را بیشتر می پسندم.نقشی که در شیوه ی رنگ آمیزی و طراحی به نظر می رسد بر تنه ی یک درخت حک شده، فکر می کنم حتی در مقایسه با کارهای قبلی، کار موفق تری است.

نیما

مهرداد فلاح...شاعری که باید از نو شناخت!
توی ساختار دایره گریز این کار که همه چیزش ضلع و خط است، دنبال حسی گشتم که مهرداد فلاح از شاعرانگی و شاعری خود دارد.گویی شاعرانگی او تیر و تخته شده و بالعکس شعر دختران دم بخت، هیچ دایره و لطافتی توی آن نیست.مهردادی که در شعرهایش جایی برای ناز و عشوه و شهود رمانتیک نیست،شاعرانگی اش را معطوف به زیبایی شناسی ویرانی می کند و مثل درختی مصیبت زده از فصول گرم و سرد،به برگ ریزی خود می بالد.یک ویرانی و یاس خود خواسته که ناشی از شرایطی است که به تجربه دریافته امکان تغییر آن را ندارد.

شعر فلاح همان قدر که شعر اعتراض است، شعر سکوت هم هست.همان قدر که توی ساختار رفرم دارد، توی محتوا تسلیم جبری فیزیکی (نه متافیزیکی) است.شعر او جانوری است که توی خانه اش خود را زندانی کرده و همان قدر که از وحشتی غریزی بر خوردار است، دچار اهلیتی انتخابی شده.شعر فلاح شعر بیان است.توصیف می کند و ساکت می نشیند.دعوا می اندازد و نظاره می کند.مثال شعر های فلاح را در کارهای اواخر جوانی گروه پینک فلوید می توان یافت که در وصف بحران های میان سالی است ؛ وصفی توام با شکایت که هیچ تمایلی به تغییر آن وجود ندارد.

در عین حال، می توان به این نکته توجه کرد که فلاح از تمام پتانسیل یک واژه در کار استفاده می کند و تکرار در کلمات، بیشتر خاصیتی گرافیکی دارد تا زبانی.نکته ی بعد، تشابه ساختار گرافیک با تک آرایه ای است که در شعر استفاده می شود.مثلن اگر تشبیه باشد، از ساختار خطی و برای تضاد از باژگونه نویسی و برای ایهام از استتار واژه بهره می گیرد که نکته ی بسیار جالبی است.
در مورد کاربرد رنگ در شعر او، خودم دچار سرگیجه شده ام.دارم می کوشم در مورد نقش رنگ در خواندیدنی ها، به نظر جامعی دست پیدا کنم که علم اندکم در روان شناسی رنگ ها مجال نمی دهد.شاید مطالعه ی مجدد ویتگنشتاین یا فروید کمکم کند.دارم رویش کار می کنم!

حسین دیلم کتولی

به من آرامش می دهد رنگ های  به کار رفته در این کار. بعد می چرخم با برگ ها...با باد و از دهان کلمات، یکی یکی می گیرم چیز های تازه ای که مثل همان درهم پاشیدگی برگ های پایینی است، ولی چرا رنگ ها با متن نمی خواند؟ فکر کنم شکل غروب ها سرد و آرام باشد ( شکل رفتن و...) غیر از این باید اعتراض کرد...متن می چرخاندم از باد، برگ و نفس کلمات. نمی شود گریخت...کنده می شوی ، می خوانی ،خوانده می شوی ...یک نوع تصویر محرک است ،اما آیا باید نوشت و رفت؟نوشته شدن مهم است...

 

+ mehrdad fallah ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani