هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری ( باز این چه شورش است ) !؟

سایت مهرداد فلاح- راه های نرفته رگ های دیوانه! 

فرشته فرشاد 

 سرخ رگ... سیاه رگ... موی رگ... رگ های واژه هایی که فرم را می درد و به مفهوم می رسد یا زیبایی. نقاشی دیواره ی غارها توسط انسان های بدوی. نقشه ی رودها، جاده ها و راه هایی که یک روز دیوانه ای از آن گذشته و به زنجیر رسیده. کندویی که زنبورهای آنارشیست دارد با ذهن های نامنظم هندسی. "دا" را می توان به 365 روش ادامه داد. مگر نه؟

باران سپید

 با این که دیدن این کار، شدیدن مرا یاد ساختارهای شیمی آلی می اندازد و من هی دلم می خواهد یک الکین یا الکان یا ... را بهش نسبت بدهم، اما هی از خودم می پرسم آیا مهرداد فلاح می خواهد با این روش، جانشینی برای زبان ارائه کند؟ آیا این به معنی بازگشت به زبان تصویر نیست؟ عصر غارنشینی مدرن؟نمی دانم ، انگار همه چیز را در من به هم ریخته این هزار توی به هم بافته و نبافته.من توی فیلم ( مکعب) گیر کرده ام انگار...

ابوالفضل حسنی

گفته بودم:جهان این گونه در هندسگی ِ خودش، بی هندسه است یا با زبانیدن خودش، بی زبان یا توامان هر دو این ها.ادامه می دهم : خیره شوید با من تا ببینید من چه دیده ام! جهان فلاح این جا هم در کلام و هم در عیان، شدیدن بی نظم می نماید. من تک تک خطوط را سعی کردم با حوصله بخوانم (خواندم) . در پرش اول، چیزی شاید از انتظام کلامی در این کار به نظر نیاید، اما همین که این بی انتظامی را با نظمندگی ِ عیان و بصریت کار در نظر می آوری، کلیتی ناظم دستاوردت می شود یا اگر به همبستگی خطوط نگاه کنی، می بینی که آن انتظام هندسی، به تمام و کمال این جا حاکم نیست، ولی همین که پای کلام و سطر های شعری به میان می آید، کلیتی زیبا نصیب می شود که ریشه درخلاقیت دارد یا خلاصه ی مطلب این که :بی نظمی هندسی در بخش گرافیکی آن، با توامان شدگی بخش کلامی، به یک متن هنری مبدل می شود و بی نظمی و عدم ارتباط سطر ها از حیث معنایی ، وقتی در کنار نظم هندسی آن به چشم می آید، باز همین دستاورد است که نصیب می گردد.سرانجام این که متن در حال هندسی بودن، هندسه گریز و در ضمن ِ کلام-معنایی بودن، مرکز گریز است. هندسه ای پر از کلام و کلامی پر از هندسه = شعر و شعور مبارک!

علی حسن زاده

در متون غربی ،کلمه ی هندسه (geometry) را از"geometres" می دانند که یونانی و به معنی متخصص علم هندسه، مساح و نقشه بردار است و به مثابه ی یک مهارت تجربی و عملی، به شرح هر گونه نظام تناسب در سطح یا فضا می پردازد. یونانیان هندسه ی مبتنی بر برهان اثبات را نظم و ترتیب دادند. فیثاغورث اصول اولیه ی آن را به منزله ی پایه و منطق هندسی بسط داد و اقلیدس به صورت خلاصه درآورد. بحث زیبایی جهان و این که بین اجزای آن اندازه، تناسب و نسبت، نظم و هماهنگی معینی برقرار است و نیز این اعتقاد که هماهنگی موسیقی، آشکار کننده ی هماهنگی زیر بنای طبیعت است، به فیثاغورثیان نخستین در یونان باستان باز می گردد.

با توجه این تعریف خلاصه شده از نظم، می روم به سراغ خواندیدنی "باز این چه شورش است!" این تعریف ارایه شده از نظم، امروز روز دیگر کلاسیک شده است (کلاسیک را به معنای از مد افتاده می گیرم) و کم تر اثری می توان از آن یافت در آثار هنری ای که امروزه در دنیا تولید می شود. این خواندیدنی ،یک اثر هنری مدرن است. پس لاجرم باید اساس چنین ساختارهایی را داشته باشد که دارد. اثر هنری مدرن، زیبایی را در تناسب نمی بیند؛ چون زمینه اش ‌(جهان مدرن) از تناسب به دور افتاده است و آن چنان به دنبال روابط علت و معلولی نیست در روایتش و منطق روایتش را اجزای خودش می سازد یا به عبارت دیگر، از مخاطب می خواهد آن چنان که خود می خواهد، با او به گفت و گو بپردازد، نه آن چنان که مخاطب می خواهد. مخاطب باید پیش فرض های ذهنی اش را رها سازد تا اثر را کامل ادراک کند.

نام این خواندیدنی ( باز این چه شورش است!) خود خبر از بی نظمی می دهد که شاید بشود از آن تعبیر طنز آمیز ارائه کرد. من به کلمه های این خواندیدنی، به مثابه ی انسان برخورد می کنم؛ انسان هایی که می توانند شورش کنند و به فضای آن، به مثابه ی زندان (شاید جهان مدرن)یورش برند.انگار این کلمه ها (آدم ها) دارند شورش می کنند تا چیزی به دست آورند که فهمیدن آن چیز، مستلزم این است که مخاطب تمام کلمه های آن را بخواند.

اگر با این خواندیدنی به مثابه ی یک اثر تجسمی و ادبی برخورد کنم، می گویم: اساس نظم این خواندیدنی، بر بی نظمی استوار است؛ بی نظمی ای با عنوانی طنز آمیز که نگاه مولف را نسبت به اوضاع موجود در جهان نشان می دهد. نمی خواهم نقد مولف کنم، اما شخصن مهرداد فلاح را یک مدرنیست می دانم؛ مدرنیستی که در یک فضای به ظاهر مدرن (ایران) سعی درخلق ایجاد آثار هنری مدرن دارد و در این مورد که چه قدر موفق شده است، هیچ کس نمی تواند اظهار نظری کند جز تاریخ.

نیما

بیا با چشم های مهرداد ببین!
این اثر به شدت مرا مسحور خودش کرده.به همین دلیل تا مدتی نخواستم با نوشتن متن و خوانشی روی آن، خودم را از لذت بردن یا بهتر بگویم رنج بردن از این اثر محروم کنم.خواندن این اثر مثل خاراندن روی زخم برای من شیرین و زجر آور بود.داشتم به هندسه ای فکر می کردم که در ذهن شاعر نقش بسته است و از آن هم بزرگ تر در پیرامون ما وجود دارد.شاید بی دلیل نیست که غزل با آن زیبایی ها و نستالژیای عجیبی که در ذهن هر ایرانی خلق می کند، این روزها روزگار خوشی ندارد.در جهانی به شدت ماتریسی که هر چیزی از جایی ناشناخته سر بر می آورد و در جایی ناشناخته به اجزا و مدلول ها مرد می شود(!) دیگر دنبال نظمی در طول و عرض و ارتفاع بودن، با گوش هایی که هر روز به انواع اصوات بمباران می شوند و دست هایی که انواع بی تناسبی ها را در ابژه ای به نام خود پدید می آورند،نامتناسب به نظر می رسد.

شاید در این جهان ماتریسی، این خواندیدنی ، خود نوعی غزل باشد که به جای این که سعی کند با پشتک و واروهای ادبی پست مدرن شود،نه تنها به صفات، بلکه به ذات خود پست مدرن است.چرا که در محتوا پشت به پشت شاعری دارد که لااقل در وضعیتی پست مدرن می زید. شاعری که دائم توی فکرهایش سرسره بازی می کند و هی از ارتفاع خودش پرت می شود(فروغ) و سینرژیسم آشفتگی او، با پیچیدگی وضعیت ها،تبدیل به لابیرنتی می شود که از هر طرف که می روی، به بن بست می رسی(از استاد بهمنی). طبیعتن نظم نوین، خود نوعی بی نظمی است؛ همان طور که در این رنگاژه نظمی برخواسته از بی نظمی رخ می نماید.گویی کودکی در کلاس درسی که دوست ندارد، به زور دگنک نشسته و افکار خود را پرواز می دهد.اما این کودک از هر جهت که می رود، به کابوس هایی می رسد که او را احاطه کرده اند.نه از این کلاس می رهد و نه از این کابوس ها.بی خود نیست که هر سطر را به هر روش که ادامه می دهیم، به واژه هایی سرد و سیاه ختم می شود و گاهی هم بنفش که اسکیزوفرن ترین رنگ هاست!از تیر و تخته شدن شاعریت هم که گفته بودم و از دایره گریزی شعرهایت که ستودنی ست و اگربازهم بگویم ،تکرار مکرر است.

اما نکته ی بعدی، بلند بودن این خواندیدنی ست .در کارهای قبلی (البته نه همه ی آن ها)، ما با تک سازی مواجه بودیم که یکی دو ضربه ی بم می زد و گوش را درد می آورد و چشم را و ذهن را هم (و چه درد شیرینی).اما توی این کار ما با انبوهی ساز با صدای زیر مواجهیم که در یک سمفونی هولناک توی گوش ما صوت می کشند و در بی نهایت خود fade می شوند(البته من اصلن موسیقی سرم نمی شود، ولی دلم که می شود!!).گویی در کنار یک چوب بری یا چیزی مثل آن ایستاده ایم و هر چه قدر انگشت در گوش فرو می کنیم، باز این صداست که ویییز می کند و جیییز می کند و گویی هیچ گاه پایان نمی یابد.

بی جهتی ِ گزاره ها و این نکته را که گاهی از فرط سادگی بیشتر به حماقت و هذیان شبیه اند، من با مکتب ابزورد می سنجم. وقتی کارهای بکت را می خوانم و یا گذری به کالیگولا اثر جاودان کامو می زنم ،درک برخی از این گزاره ها و تلاش آن ها در خلق فضایی اکسپرسیون و گاهی دیستوپیایی برایم راحت تر می شود.فضایی که در آن _من-خود_ انسان به جای قداستی اومانیستی، به گم شده ای بی مصرف در میان انبوه جبری گزاره هایی تبدیل می شود که از دانشی سیاه بر می آید.انسانی که نه دیگر حامل بار امانت الهی است و نه حائز صفات گونه ی برتر.انسانی که در قرن 21 می زید.انسانی که که در ترانه it`s a miracle ،pink floyd آن را به نحوی تحقیر آمیز توصیف می کند.
مهرداد عزیز!توی این ماتریس گم شده ایم و در رفتن ممکن نیست.به قول خودت:از این دری که لب ندارد چه گونه در برویم؟!

حسین مکی زاده

آن تقاطع های سحر انگیز و بیشتر گرافیکی ات (معماری مورد علاقه آثارت)، این جا در شکلی دیگر رخ نموده است. در نگاه اول و خواندن سطحی گزاره هایت،به یاد صنعتی افتادم که شمس قیس رازی از آن به عنوان موشح نام می برد و سپس آن را به فرم هایی که تا آن روزگار می شناخته، تقسیم می کند. سومین فرمی که در المعجم نام برده و تصویر کرده ، تصویری است از نقشی که روی آن ابیات شعر نگاشته شده و بر اساس نقش این شعرها، یکدیگر را قطع می کنند و در محل تقاطع، بیت هایی دیگر زاده می شوند؛ بر حسب آن که به تقاطع که رسیدی، کدام راه در پیش بگیری!

در این شکی نیست که آثار تو، رویکردی است نو به شعرهایی از این دست که حالا همه جور اسمی در همه فرهنگ های ادبی دارد. این گزاره های آزاد که زیبایی شان را نه مدیون وزن و قافیه اند و نه سرسپرده ی بارکشی معنا و نه حتی الزام تصویر پردازی یا عینیت گرایی دارند، در این جا فارغ از نقش که در هندسه ای آزاد (هر چند هندسی، هندسه ای که نوع رفتارش آشوبناک است. نمی دانم پاره ای تصویرهای گرافیک فراکتال را دیده ای یا نه ؟ شاخه شاخه شاخه هایی که معماری شان تکرار یکدیگر است؛ گویی جنگلی است انبوه در سامانه ای نا به سامان ، مازهایی که الگوی طبیعی شان ذهن و زبان و جهان اند)، به ظرافتی طنز گونه در هم دویده اند؛ مثل صدای آدم ها در جایی نسبتن شلوغ، مثل صداهایی که همزمان از چند گوشی تلفن شنیده شود و توهمی که از ترکیب و قطع آواها به وجود می آید، سوء تفاهم (تفاهم) هایی آوایی (و در خواندیدنی تو خوانش هایی)می آفریند که طنز بازیگوشانه ات را چند برابر می کند.

مستان

این طرح عجیب می ترساند مرا! دیوانه می کندم! پریشان می شوم...احاطه ی رنگ سیاه، هراس آور است؛ از مرگ می گوید. از درد می گوید...و آن زنجیر به هم پیچیده که چون زلف یار، دل و دین می برد و آرام و قرار می گیرد.... یاد شیمی عالی افتادم و کربن -اکسیژن؛ این یکی حیات می بخشد و دیگری نفس بر است...
در میان این همه پریشانی، ترجیح می دهم از نوای خوش بگویم و لی لی و جوانی و می خواهم بخوانمش (می شود دوستش داشت) نمی شود...؟

نسترن

این کلافی که در هم پیچیده ای، هی به دست و پایم گیر می کند. پرتم می کند درفضایی که از هیچ قانونی خبرش نیست؛ دولتی که به دست خودت اداره می شود. هر وقت دلت خواست، فرمان را بپیچان؛ فقط به دره ی زیباتری پرت می شوی. آسیبی در کار نیست.

این دیوانگی خود بافته ای که هر کس را می برد به دیوانگی خودش؛ به والگی خودش. گیج نمی شوی. پیدا می شوی . دور می زنی دور خودت. پاچه می گیری. می بینی خودت بودی.

حسین دیلم کتولی

با تو زندگی می کنم ، نفس می کشم ، اما به تو نزدیک نمی شوم. در شکل ها ، سایه ها ،حرکت ها وکلمات دنبال کشف تازه ای می گردم. نه، دنبال خودم می گردم. لال می شوم و با کلمات، اسکلت های چیزی نو را می بینم یا بهتر بگویم می سازم. کار از شماست، ولی من شریکم؛ حالا تا چه حد شعر است، من حرف نمی زنم، تاریخ می گوید .من خودم را پهلوان کلمات می بینم در پنجه در افکندن ...چه شورشی در من برپاست ...پاست و این زنجیری که مدام ،دایره در دایره یا هندسه در حساب، پیشم می برد...گور بابای دلیل! دیوانگی هم دانایی خودش را دارد...

منیژه رزاقی

همیشه پیگیرم و پیش خودم می گویم این قابی که برای کارهای تان درست می کنید، با توجه به این که شاید قصد حذف امکان ارجاع متن به خارج از محدوده ی خودش را داشته باشد، فضای گسترده کلمه ای را که نقاشی شده، از بین می برد... حتی اگر نخواهیم با پیش زمینه ها وارد کار شویم، این نوع کشیدن پی در پی واژه ها باید یک تداعی در ذهن خوانبیننده ایجاد کند... با توجه به این که من همزمان، هم درگیر دیدن ظاهری هستم هم خواندن باطنی... اما در شعری که فقط با کلمات سرو کار داریم، تصویری اگر هم وجود داشته باشد ،توی ذهن خواننده هست و نه تصویری تحمیلی، بلکه برآمده از ذهن مخاطب و با رنگ و نگارهای دلخواه خودش...
به هر حال، من به این کارها نمی توانم وسیع نگاه کنم؛ چون مجبورم مدت ها زمان صرف فقط دیدن خواندیدنی های شما بکنم و نمی رسم تا خودم را ببینم...

آرتور ( صمد )

....................می ترسم از این زنجیر
..............که از لعاب آب خورده است
...............................که پا می شود
...............................
که لال می تپد
...................و توی برف ول نمی کند
..............می ترسم که باد برش دارد
.........چرا که آرواره های ناجوری دارد
.................................... می ترسم!
...........................من پهلوان نیستم.

 سمانه میر

من از بی سرانجامی ای که در همۀ نوشته های فلاح حضورش احساس می شود ، لذت می برم.لذت می برم وقتی کودکی عاشقانه هایش را در یک بستنی خلاصه می کند و آن را بی دریغ به عروسک عاری از معده اش می خوراند.من نوشته های تان را غوطه ور در رنگ و واژه دوست دارم، اما وقتی از کودکانه دور می شوند، من هم عین بچه ها گیج می شوم و دیگر دوست شان ندارم. آن هایی را می گویم که از فضاهای خاص کارهای شما دور شده اند. آن هایی که سردند؛ مثل همین زنجیری. دی ان ای است انگار!

عارف رمضانی

خوشحالم که فلاح بالاخره آن ظرفیت فراموش شده ی این کارها را رو کرد : تن دادن به شعرهای بلند.البته بلند نه به مفهوم دکارتی و به شکل افقی و عمودی آن.شاید بهتر است بگویم شعر حجیم . این هم ممکن است با «شعر حجم» اشتباه گرفته شود .چه طور است بگویم شعر چگال ؟

کتایون

عجیب است ؛ درست مثل یک لابیرنت. آدم نمی داند از کجا باید وارد بشود،به کدام مسیر برود و از کجا خارج شود. شاید چیزی نوشته اید که شکل زندگی ست!

+ mehrdad fallah ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱٠

Powered by   :   Mehrdad Arefani