هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

نو بازی های کهنه بازار ( روانی های زمین گیر ) !

 

سایت مهرداد فلاح -من از این مهندسی که نشانی اش گم گله دارم! 

کتاب الکترونیکی بریم هواخوری  در نشر پاریس منتشر شد

 ها ؟
چه می گویی نسیم ؟
دوام دارد سبز ؟

حسین تیموری

وارد شدن بر اثر، وارد شدن در سیاهی نیست، بلکه در سفیدی و سپیدی دل تاریکی است که مخاطب را در عرصه ی زمینه، به عرصه ی راه می برد. "بزن به چاک ..." ضربه ای می شود که خود شاعر، خواسته یا ناخواسته، خود را به آن صورت و به آن شکل در می آورد و بعد تر در سر یک پیچ، کلمه در فضا هم می پیچد ، به ذهن بر می گردد و در روند شعر، به طرف بلندی طی می شود که خود به بلند شدن در شعر همراه است و در دو راهی، به خوانش دو راه به راه می افتیم و بعد در مسیر اصلی به آخر .چیزی که زیباست، پشت به هم بودن کلمات در فضای معلق است.

مینو نصرت

در یک نظر اتفاق می افتد و لاغیر و این اتفاق افتاده است ، اما بازتاب تصویرش،ذهنم را بدون اشتیاق و سینه خیز می کشاند به برهوت عربستان و شمشیری دو دم که حالا انگار سه دم شده است؛ تیز و چشم در آر و گسل میان اضلاعش، باز می کشاندم به دوران "کرتاسه"؛ چین خوردگی هایی ماندگار در لایه های زیرین ذهن که با هیچ زمین لرزه ای آسیب نمی بینند؛مگر با پیشانی بندی از جنس دینامیت که آنی آدم را به روشن شدگی می رساند .

ابوالفضل حسنی

مدت ها بود می خواستم این جا باشم کنار این کار : بزنم به چاک کلامی و بردارم هی و باری این جا بگذارم. سوزنده-پارگی مفصلی که این جا می بینم، ازکار کار ساخته و پرداخته . من چند بار این متن را از ناحیه ی تاشدگی آن "برگشت" ،مجددن راست و ریست کردم تا ببینم آن"افرا" و آن "غوغا" که در دو پهلوی"من" جا گرفته اند، چه گونه کنشمند می شوند. آن چه دریافتم، این بود که بخش عظیمی از تحرک و قابلیت متن یا به عبارتی "جان شهودی متن"، در گرو همین شکستگی است که در ناحیه ی کلمه "برگشت "به تا شدگی تن در داده است و خیلی زیرکانه و جزء گرایانه طراحی شده تا بتواند آمیختگی رنگ و کلمه را اثبات کند.

معصومه مظفری

 ۱-وجه کلامی

 طنز کلامی بارز کار، بد جور دارد در این متن مرا سر شوق می آورد . جایی که می گوید : "بزن به چاک"...و در ادامه "چاک ِ کلام... "
این طنزها که بیشتر اوقات در کارهای فلاح دیده می شود، شاید به نوعی دارد اشاره ای می کند به وضع فعلی که تنها راه بیان هر حقیقتی ، به سخره گرفتن آن و بیان هنرمندانه ی آن است که نه مرا بد آید و نه هیچ کس دیگر را؛ چرا که جدی گرفتن حقیقت، تنها توان هنرمند را از بین می برد و او را دچار فرسایش می کند.در ادامه می گوید :" بزن به چاک ِ کلام و لایی که هست و نیست می شود" ...سرگشتگی انسان در این معنی که هست یا نیست؛نوعی دوگانگی بین هستن و نیستن."می شود برگشت " شاید به نوعی امیدواری شاعر را می رساند که هنوز هم می شود برگشت و چیزهایی را جبران کرد. فلاح استاد به کارگیری کلمات در حداقل خودش، با توان و پتانسیل بالای زبانی است و این را در این شعر به خوبی نشان داده .

" می شود برگشت باز توی حرفی / نشست و برخاست " شاید این جا که دارد از نشستن و برخاستن سخن می گوید، به نوعی دارد به ناامنی و ناایمنی این جهان اشاره می کند؛اشاره به فراز و نشیب ها و تصمیم به برخاستن...و در ادامه می گوید : " برخاست به شکل یکی چون من / به صورت غوغا / به قامت افرا ". در محور جانشینی، "به صورت غوغا" و "به قامت افرا"، جانشین من شده است:یعنی منی که غوغا می کند و قامتش چون افرا برافراشته است.این یعنی رسیدن به نهایت بودن،همه چیز را در خود دیدن ، همه چیز را با خود دیدن...

۲-وجه دیداری 
تاریکی می ترسد که کلام چون تیری آن را نور نزند.سیاهی که از وسط آن انگار دهانی رو به فریاد باز است ؛دهانی که انگار لب پایینش را چاک کرده اند.شاید هر آن چه از نادانستگی ما نشات می گیرد، سیاه و تاریک است که یقینن همین است که تمام زمینه سیاه است.نادانستگی های بشر زیاد است و تنها نقطه ی روشن، همان کلام و همان کلام شاعرانه است که مارا لختی از این دنیا و نادانستگی ها بیرون کشد و بگوید: "بزن به چاک ِ..."

رفعت جو

این سفیدها زمینه اند یا این سیاهی ها ؟کدام را زمینه بگیریم؟این انعکاس سطر اول است که در سطر دوم به تکثر رسیده  یا برخاستن دوباره ی واژه ها؟این واژه ها هستند که سیاهی را می زایند یا نه، این سیاهی است که واژه ها را به دنیا پرتاب می کند ؟هر چه باشد، عذابی است که لذت زایش را به درد آن می خرد.

جواد

 "بزن به چاک کلام و لایی که هست و نیست می شود برگشت باز توی حرفی نشست و  برخاست به صورت غوغا
به قامت افرا
به شکل یکی چون من!"


 باید می رفتم، اما ایستادم که بگویم آیا قرار است اتفاق تازه ای در این وادی بیفتد؟ اگر دادا نبود، ادبیات امروز اروپا نبود و شاید اگر این ساخت و بافت شکنی ها نباشد، فردای ادبیات ما امروزمان باشد هنوز...
هنوز اما برای من هست که آیا این رنگ و این طرح، برای این متن چه نقشی بازی می کند؟ این "هست و نیست" شاید باید برگشت به "چاک زبان و لایی که هست" و به دیده نیاید این افرا، این غوغا که لا به لای شعر های این سرزمین گم است؛ غیاب، غیاب یکی چون من. یکی چون یک سانحه ی هوایی که در انتظار گردن کش سطور پنهان است. چیزی که  دنبال آنم . یافت می نشود و آنم آرزوست.

حسین مکی زاده 

"در انجماد این شب قطبی ستاره ام/بگریزد از اجاق اسارت شراره ام". چه عجب! تداعی شعری کلاسیک! دارد می کند مرا!این ترکیب رنگ را پیش تر در دو کار دیده ایم؛ یکی"روشنانگی" و دو دیگر کاری در مرگ تیرداد. اما این جا حکایت اگر از مرگ و نومیدی و انتظار نباشد، چیزی دیگر است. حکایت منی که از برخاستن قامت افرا و صورت غوغا در هیچ می شکفد و باز طنز تلخی که در آستانه ی نوروز در سبزی که نیست (پاسخ من: بله حتمن در نیستی اش دوام دارد!) این من شکفته/ سبزه ای است سرد که دل به یادآوردهای کهن نبسته است. چیزی است از "به چاک زدن کلام و لایی که هست و نیست". هرچند "می شود برگشت و باز توی حرفی نشست". همین که این گل یخ، از صورت غوغا (بیان نو شکسپیری ها : Form of Hurlyburly طیف همه غوغاییان اطرافت!) و قامت افرا(شکل زیباشناسی کلاسیک) می گریزی(و جالب است که این همه و حتی آن من نوشکفته از واژه برآمده اند تا یادم باشد که هم چنان شعر می خوانیم؟ حرف می شنویم!).


زاویه

این تصویر شعری را چه گونه می بایست به دخترکانم نشان دهم و بگویم این بقره سیاه نیست . این نساء سیاه نیست . این احزاب سیاه نیست و الی آخر الزمان که می آید . این شبیه آن شمشیر نیست . این شبیه انعکاس نور در فیزیک نیست . این شبیه چیزی است که باید باشد . این سیاهی ِ عجیب، همان وعده ی الهی است . باید به دخترکانم بگویم که این تصویر، شعر نیست یا بهتر است بگویم این شعر، تصویر نیست تا بفهمد که معنی این کلمه چیست.  پسرکی تمام بکارت او را به یغما خواهد برد بی آن که من پدر به او گفته باشم اختگی یعنی چه ! ها ، حالا می توانم بگویم به دخترکانم که این تصویر یعنی اختگی !

مهر به زاویه 

در خوانش تو از این خواندیدنی ، چیزی ست بس ژرف که به خواب پیام آوری بی قوم می ماند.این چنین، تمام حواس خوابیننده را می طلبد خواندیدنی.

+ mehrdad fallah ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٧

سرخ و سیاه ِ من که می تواند سبز آبی زرد یا که رنگ دیگری باشد ... باشد ؟

 

 

سایت مهرداد فلاح - همان دم که تنی چند از پله بالا می رود / توده ای سراسیمه فرو می غلتد !

من "شعر" نمی نویسم!  

نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم .
 می نویسم ( نمی نویسم ) !این کیست که می نویسد؟ من! من چیست ها ؟دروغ نیست اگر بگویم شعر نویسی ،  "من" نویسی ست : منی که نام نیست ( جن یا هر چه که باشد ) . "مهرداد فلاح" دارد از چرایی و چه گونگی " خواندیدنی " هایش می نویسد ؟ نه گمانم.
خواندیدنی ها یی که این جا می بینید ... نه ، می خوانید ... نه ، می خوانبینید... نه ، می بیخوانید ( می بینید ! محال است از شعر گفتن ) ، اول کاری که کرده ، نوشتن و ساختن یک مولف " دیگر " است که آن مولف دیگر ( مهرداد فلاح ) را به همان زادگاهش در " دارم دوباره کلاغ می شوم " دیپورت کرده انگار و یا به  "از خودم " . همان گونه که شعر های " کلاغ " ، آن یکی مهرداد را به " چهار دهان و یک نگاه " . مولف دیگری هم هست که در " بریم هواخوری " ساخته شده و  هم خونی بیشتری با این آخری دارد شاید . من این طور گمان می کنم . من کیست ها ؟و خنده دار این که همه ی این ها یک نام دارند : مهرداد فلاح !این دیگر چه جور اداره ی ثبت احوالی ست ؟ثبت احوال که هیچ ، اداره ی ثبت نام هم نیست . چیست پس ؟چه می دانم ؟!حرف همین است لابد : چه می دانم ؟! ولی با " چه می دانم " و " نمی دانم " که کار پیش نمی رود . کدام کار ؟
دوم کاری که کرده این شعر ها " پلکان شکنی " ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخواندشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد این " خواندیدنی " ها . دارد ؟
سه دیگر آن که صورت روایی در این شعر ها طور عجیبی عوض شده انگار. انگاری در ژن این ها دست برده اند. سازمان ژنتیکی دیگری دارند . وقتی اول و آخری در بین نباشد ، روایت با کدام پا راه می رود ؟ نمی دانم! یکی سر از دهان من ( من ؟ ) در می آورد همین حالا و می گوید : خوانبیننده می تواند ( اگر که دلش خواست ) پلکانش را بیاورد این جا و به کارش بگیرد . می گویم : این جوری ولی سخت می شود کارش. چند پلکان نیاز دارد و با یک دست مگر چند پلکان می شود برداشت ها ؟ خلاصه این که این جا مختاریم ( مجبوریم ؟ ) همزمان به چند زمان و مکان روایی گام بگذاریم . بگذاریم ؟ یکی در می آید از توی من می گوید : کوبیسم در شعر که شاخ و دم ندارد ! می گویم : کوبیسم که مال عهد بوق است رفیق!
چهارم این که گفته بودم و بودند انگار : یک شعر می نویسم و چند بر می دارم . چند می نویسد و یک بر می دارد . یک چند می نویسم و چندین یک بر می دارم . چندین و چند این جا جایی جای ها می سازند...
پنج این که "شما" در این شعر ها مولف است اید .
شش...
هفت...
هشت...
نه...
ده ...
 قصه ی " ما " به سر رسید / کلاغه به خونه ش نرسید !

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

معصومه مظفری

این خواندیدنی را می شود از دو دیدگاه نگریست: 1- متن به تنهایی 2- متن در بین تمام کارها( نگریستن به کل کارهای فلاح) و این جاست که کار مخاطب زیاد می شود.
1- متن به تنهایی:  نوشته ای که در ادامه ی کار آمده است،با عنوان " من شعر نمی نویسم" ، ما را رهنمون می کند به چه گونه دیدن کار...این که من مخاطب بفهمم فلاح در تمام کارهایش مرا جدی می گیرد.او مانند بسیاری از شاعران، لقمه را در دهان مخاطب نمی گذارد . می گوید به این ها نگاه کن. هر چه تو می اندیشی، همان است.من فقط کلیدها را می دهم. تصاویر را می دهم، ولی سرانجام آن چه تو می اندیشی، همان است؛ همان تعبیر و تفسیر تو.

حالا در این متن که مهرداد می گوید می تواند سبز ، آبی و یا هر رنگ دیگری باشد، من به عنوان مخاطب کارهای او می گویم نه! این کار همین می تواند قرمز باشد با پس سایه هایی که می خواهد متن را به تاریکی و سیاهی بکشاند، ولی نمی شود...دست هایی که دانه می کارد که از آفرینش و خلق نشان دارد که در تمام بدن، این دست است که می آفریند همه چیز را ؛ حتی قدرت انتقال همه ی احساسات را دارد...دست هایی که خوشه بردار است که نشان از بهره برداری دارد و یا دست هایی که مرا به تو و تو را به من برساند و این یعنی همه چیز.انسان چه چیز می خواهد بیشتر از این رسیدن به عشق؟ رسیدن به آن چه غایت وجودی است.جایی که رهایی پیدا می کند از هر چه غم و غصه...جایی که انسان از هر چه سرگشتگی رها می شود.

دست هایی که مشت! این دیگر جریانی جدا دارد...دست ها به نشانه ی اعتراض؛اعتراض در برابر هر چه ...می توانم تعبیر سیاسی کنم.می کنم. تعبیر به این کنم که برای بروز خشم است یا نشانه ی ضعف در برابر چیزی.اعتراض به بی عدالتی.اعتراض به هرگز نرسیدن به آن چه غایت است.در لحظه ی خوانش هم مرا یاد انقلاب فرانسه انداخت؛چرا که برای اولین بار در تظاهرات فرانسه بود که مردم به نشانه ی اعتراض و خشم، دست ها را مشت کردند و شعار "آزادی ، برابری و برادری "  سر دادند. حالا شاید این  نشانه ی اعتراض باشد به هر چه نا انسانی ست . نمی دانم...و در آخر "دست های دیوانه ی ده پا به رقص" ...و آن چه در اولین خوانش به ذهن من رسید، سماع بود.نمی دانم چرا و شاید رقص مولانا در بازار زرگران...

و حس کلی من از کار: دست هایم را برای آفریدن خلق کرده بودند.داشتم می آفریدم. نمی دانم چرا همه چیز را خراب کردم.همان بهتر که برای این دست ها کار تازه ای پیدا کنم.
2- متن در کلیت آثار : این کار  یکی از شاهکارهای فلاح نیست،ولی در نوع خودش منحصر به فرد است.استفاده از رنگ ها به جا بوده است.دست ها چه بیافرینند، چه تخریب کنند، در هر صورت با زندگی ارتباط پیدا می کنند؛ با شور زندگی که من نمی توانم رنگی غیر از قرمز برای بیان شور پیدا کنم. پس زمینه ی خاکستری که رنگ سیاه دارد،می خواهد در آن نفوذ کند که در همه ی کارهای فلاح، این نسبی گرایی به چشم می خورد.هیچ چیز غیر مرگ را سیاه ِ سیاه نمی بیند( کاری که برای تیرداد نصری نوشته شده که پس زمینه اش سراسر سیاه بود). این نسبی گرایی مهرداد فلاح می تواند به خوبی بیانگر اندیشه های او باشد.انسانی که جز به مرگ، تسلیم هیچ نخواهد شد.

نیما 

 اول راجع به متنی که در پی خواندیدنی آمده بود، بنویسم که از بین انواع هنر ها، تنها این نقاشی است که می تواند as a whole دیده شود.حتی در مجسمه سازی هم کارهایی صورت گرفته، اما چون حجم است، امکان دیدن آن به شکل as a whole میسر نیست.حتمن متوجه تفاوت (کلیت) و as a whole  می شوی.تمام هنر ها را پس از یک بار دیدن، می توان به عنوان کلیتی فارغ یا بسته به اجزا بازبینی کرد،اما این فقط نقاشی است که می تواند از این قانون مستثنی باشد.بستگی خواندیدنی های تو به نقاشی و گرافیک، باعث این خاصیت می شود و هر هنری که به ذات، توان بستگی به نقاشی را داشته باشد، می تواند از این پلکان خلاص شود.البته صرف این کار، زیبایی مدام نمی آفریند و مثل تمام تکنیک ها و آرایه ها، بسته به استفاده ای ست که ذهن خلاق تو از آن می کند.

اما در مورد کار:
چندین بار دیدمش. این دست ها و زمینه ی آن می تواند یا می توانست زرد و آبی و سبز باشد، ولی سرخ است ! همان گونه که وقتی سر می برد، دست می برد،هر چه دست می کشیم، در وا نمی کند!زمینه سیاه است و تلاش هایی که بر سفیدی می شود، به خاکستری می انجامد.فضای این کارت اکسپرسیون است،کافکاست...نگاه کن!همان گوشه،نه یک خورده این طرف تر ،درست همان جا دارد برایت دست تکان می دهد و دست می زند...

در مثل مناقشه نیست که من را به یاد"فواید گاو را بنویسید" انداخت که فواید دست را بنویسی! نوشتی.این دست توی جیب می رود و در جادویی شگفت، به شکل مشت در می آید و با تاریخ پیش می رود.همین دست در جیب می رود و بیرون می آید تا دست دیگری را دوست بدارد تا بتواند سرش را با داس ببرد وقتی دستش به او رسید!همان دستی که دانه می کارد، آخر کار درو می کند یا درو می شود و پای خرمن، دیوانه وار می رقصند.دست بزنیم برای شان ؟
این دست ها می توانند دوست هم بدارند.داس هم نگه دارند.
این دست های سرخ، کلید گرفته می چرخانند یا روی ماشه مانده اند تا تیر خلاص؟ آیا این همان دستی است که قرار است کلید را در قفل بچرخاند تا دست های ما به هم برسد ، ریشه های ما به آب؟
پس باید توی لولا فرو رفته باشد که هر چه می چرخیم، باز نمی شود این در ِ گم شده بر دیوار!

 ابوالفضل حسنی
آیا می شود کتیبه ای را از جایی کند و روی آن شعر نوشت (این متن، این کتیبه را از کجا کنده است)؟ آیا می شود روی کتیبه شعر نوشت ؟ سوال همین است و کاری هم که این کار در این جا کرده ، همین است؛ با تکه پاره های شکسته که به سیاه می زند و فرم نوشتار و خود نوشتار را  به هم زده است تا به دیگر زبان(زبان خودش)،با ما حرف بزند و این سرخی نوشتاری با حسی که در شاعرانگی آن نهفته، عجیب با سیاهی خواسته-نخواسته ی این کتیبه عجین شده است.

سمانه میر

  نقاشی که شعر نمی نویسد.
دستی که بند به کاری است همیشه.
این جمله تان" من شعر نمی نویسم" که بلافاصله در زیر یکی از رنگاژه های تان آمده، مرا به یاد یکی از کارهای "رنه مگریت" انداخت؛ یکی از کارهایش که احتمالن می شناسید و دیده اید، شامل تصویری از یک پیپ کاملن واقعی است که زیر آن نوشته شده: "این یک پیپ نیست".
این کار کانسپچوال مگریت که تقریبن در شروع کارهای مفهومی در حوزه ی نقاشی و تصویر سازی قرار دارد، ترکیبی است از تصویر و کلماتی که به صورت کاملن تعمدی، مفهوم را وارونه جلوه می دهند و باعث می شوند مخاطب لااقل یک بار دیگر هم که شده، نگاهی به تصویر بیندازد و از خودش بپرسد: آیا واقعن این یک پیپ است؟!
جدا از رنگاژه های شما، این جمله تان آدمی را به فکر وامی دارد تا برای رسیدن به پاسخ، باز هم کارهای شما را این بار با دقتی بیشتر از نظر بگذراند ...و جوابی که من در ذهن خود دارم، این گونه است: مهرداد فلاح شعر نمی نویسد، مهرداد فلاح شعر می کِشد. بله، شما تصویرگری هستید که به واژه ها شکل می دهید؛ عین گل سفالگری یا چوب مجسمه سازی و از این دست(از همین دست هایی که شما توصیف کرده اید)،یک دست  هم اضافه کنید:"دستی که قاتل است".

 جلیل قیصری

این"مولف دیگر "که مهرداد می گوید، فکر می کنم درست می گوید .در عرصه ی هنر سینما هم گمان می کنم هنرپیشه ای ،تواناست که در فیلم های گونه گون، بر اساس محتوای فیلم نامه و ساختار فیلم بازی کند؛یعنی بازی های متفاوت از ریزترین حرکات بدنی تا حالت صورت و لحن و کلام .اما سرایش شعر که بیشترش را ناخوداگاه می دانم، با نوشتار و ساختار اگاهانه تر فیلم فرق می کند و هم گمان می کنم ضمیر ناخوداگاه و میل به جاودانگی باعث می شود که مولف به طریقی در شعرش حضور داشته باشد به صورت اثیری و در سایه روشن غیاب و حضور .پس به قول "وودی آلن"غذای چینی اگر 800 نوع باشد،همه اش غذای چینی است .مهرداد فلاح را از اولین مجموعه هایش تا همین خواندیدنی ها می شود به نوعی در آثارش دید؛ مهردادی که همان مهرداد است اما تحول یافته تر.

پلکان شکنی که گفته شد، خاصیت هنر های گرافیکی و تصویری است بیشتر ؛چرا که ما تمام تصویر را با تمام نگاه می بینیم و در ذهن و نگاه مان قاب می کنیم، ولی در صورت های خالص کلامی، به خصوص شعر ناگزیر از روش های پلکانی هستیم به اقتضای فرم .صورت های روایی اگر در کار مهرداد، مجموعه به مجموعه تحول پیدا کرده است، این روش خاص شاعران هشیار و حواس جمع است. اما صورت های روایی شعر -تصویر نسبت به شعر کلامی خالص، به اقتضای ساز و کار، سریع تر عوض می شود و به دید می آید .در مورد "یک نوشتن و چند ها بر داشتن "...از شاخصه های شاعران خوب است که کلام را چون موم در ذهن و زبان ورز می دهند و بر کاغذ می نشانند، نه این که از شعر یک جسد مومیایی شده بسازند و گمان می کنم فلاح در شناخت و به کار بردن کلمات، چه در شعر و چه نثر هشیار است و خوب عمل می کند .

حمید تقی آبادی  
"دوم کاری که کرده این شعر ها " پلکان شکنی " ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخواندشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد این " خواندیدنی " ها . دارد ؟"
این توصیف کار شماست.خوب هم هست.پلکان شکنی خوب است، ولی فرم های پیشنهادی سال های اخیر هم به نحوی دست به این کار زده اند .البته نه به این شکل که با کلمات این کار را کرده اند.حالا شما در ادمه ی آن ها به ابعاد شان اضافه می کنید...یا می شوید...تکنیک تکرار،استفاده از فرم دایره و البته شورش های روایت شکنانه ی شعرهای سال های اخیر، به گمان من پیش نویس های پلکان شکنی اند...

 

باران سپید

"دست های تو را به من
مرا به تو برسان"!
برخورد نمادین شما در این اثر، موجب می شود که من از رنگ ها ، نقش و کلمات چنین دریافت کنم:دست هایی خونین که می تواند در عمق سیاهی، کلید راهی برای رسیدن آدم ها به هم، برای سرخوشی ها و پایکوبی ها ، برای داسی که درو می کند و مشتی که بذر می پاشد ، باشد. چیزهایی که مثل شعاع هایی زندگی ما را احاطه کرده اند. زندگی ای که نباید در آن فقط به دنبال سپیدی ها یا سیاهی ها بود. دنیا را باید پذیرفت خاکستری؛ مثل طرح زمینه همین تصویر.

معصومه مظفری

همیشه دست هایی در کارند و دست هایی بی کار برای مان نقشه می کشند.کجاست دستی که مرا به تو و تو را به من برساند؟ شاید این کلاغ آخری است که روی اتوبوس نشسته است.حالا که چمنزارها را آواز شده ای.حالا که سیگارها را آواز شده ای.کجاست دستی که مشت؟ کجاست دستی که داس؟شاید همه ی دست ها داس.همه ی دست ها برای نرسیدن است شاید...
می آیم و دوباره می خوانم.به دیوانگی ات که نرسیدم. می دانم به دست هایت می رسم.همیشه کار تازه ای داری که شگفت زده مان کنی و از ملال هر روزه نجات مان بدهی.


تاراز

متن پیام این است :گوش کنید!  صدای قشنگی دارد  این مرد؛ مرد کلمه و خط و فرم و عینکی . کم نمی شویم اگر کمی بیش تر بدویم بالا.کمی بیش تر نفس نفس بزنیم توی سر . ما به شدت شیطان شده ایم.هر بار که تو را می بینم، به نفس نفس می افتم. کولی کوبیسم و خط  ...مگر پیکاسو و براک که بودند؟ها به من بگو ما چرا برهنه نمی شویم؟

+ mehrdad fallah ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani