هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این هم کتیبه ی من ( سنگی بر گوری ) !

 

سایت مهرداد فلاح - همه می دانند که مولف مرده است / می میرد!

سبحان سالمی

ساختار شکنی در شیوه ی فلاح نویسی ، در شعر های جدید مهرداد فلاح ، باعث می شود تا با اعطای آزادی به مخاطب ، در تاویل هر مخاطب ، انبوهی از معناهای متفاوت شکل بگیرد و این در برداشت من مخاطب ، از مولفه های اصلی فلاح نویسی در شعر هشتاد است . شعر هشتاد بی شک شعر فردی خواهد بود و هر شاعر پیشرو ، شیوه ی شعر خود را در پیش می گیرد . در شیوه ی شعر فلاح نویسی ، به عنوان مثال در این شعر فلاح ، از تلفیق رنگی کلمات در چینشی چند بعدی ، همراه با نمایش پس زمینه ی رنگی ، هنر جلوه ی تازه ای می گیرد . مهرداد فلاح به نظر می رسد که در شعر هشتاد ، از زبان مهرداد فلاح در دهه ی هفتاد عبور کرده و به دنبال ساختارشکنی در ساخت زبان است و این نشانی از پویایی یک شاعر پیشرو ست . در جامعه شناسی و روان شناسی این شعر ، "من" ها نقشی فردی در جامعه ی شعر بر عهده دارند که از "تن" ها تنیده و به سوی دمکراسی کلمه حرکت کرده اند . در خیابان این جامعه ی شعری ، من ها با اضافه ها به یک کل یکپارچه نزدیک می شوند ، ولی در تاویل مخاطب فردی ( سبحان سالمی ) ، این من ها با آرای فردی خود ، می توانند نماینده ی یک کل در جامعه ای آزاد باشند . 

ابوالفضل حسنی

من این "من" را یک من می بینم ، اما این یک من در ادامه ی خود ، انگار دو شده باز در یک من ؛ یک دو قلوی به هم پیوسته با یک رو ح ، یک جوهره که هر یک در روند بودی اش راه می گشاید و می رود و با عوامل هست و هستایی خودش ، شکلی دیگرگون می گیرد و در مرکز این متن اما دوباره در هم ، هم می شوند و جالب است کلماتی که این "هم شدگی" را پیرامون می دهند ، منطبق بر هم اند ، اما آن جا که دو قطب این هم شدگی ست ، کاملن متضاد می نماید که سنگینی و رنگینی آن است ... که باز من اولیه ، سر بر می آورد و دو سمت این دو خیابان را به هم می رساند و آن من اولیه را اعلام می کند .

شاهرخ مظفریان

حیطه ی تنیده شده از "من" ها و "تن" ها ، مٍِنهای تنهایی یا من های تنهای از من یا من های تنها یا تن های بی من یا تنهای تن ها ، تمام این ها تنیده ی من یا تنیده ای از من اند که با این "از ِ" اضافی ، خود را فراتر از موضوع ، به وقوع مشهود بودن می برد یا بی این ازِ اضافه ، در بطن موضوع ، خود در مقام توصیف از خود بر می آبد در محل اخراج و این اضافات متقید به من ، در اقتضایی منانه ، مرادی از ترقی و تعالی معین چون من و فنای ذواتی چون تن ، در جهتی اسفل و باز بسته به ضمیر متصل "م" ، بازگشتی از هر دو سو مر "مرا"، سنگینی انتقالی ست بر باطن ، چه از نوع وجوه و هیات که مقتضی بر احیا و اعاده نشات خواهد یافت و رنگ در بالا ، مستوری اعجوبه بر اسرار با حروف "به" و "که" و "چه" . ظاهر امر با موربینی از دو جمله ی "کار و بار" به پیشرفت که مرهون حضور من شده و جز این نخواهد بود با ضربدر مندرج کاتب سطور . تفسیر در هلاکت ما با کسر حروفی از اضافت و تبدیل شدنش به من ، تخصیص بدین معرفت خواهد یافت که در من ِ این شعر ، (من) قلب منزه شده در کمیت و تنزیه مشبه در کیفیت .

مهر

بسیار از خوابینش هوشمندانه و خلاقانه ی این "شاهرخ مظفریان" ( که بی شک همان شاعر بالابلند هفتادی ست ) ، لذت بردم . تمام لایه های کار را به عینه دیده و و واکاوی کرده است به موجزترین زبان و بیان . دست مریزاد !

عارف رمضانی

این جا "من" در یک اقدام خودکاوانه ، رشته اش را پنبه می کند و من هایش را وا می نماید و وا می کاود:1.منی که می گوید "به که چه رنگینم"، من زیبایی دوست است و جهان را رنگین می خواهد و به اصالت لذت باور دارد .نمی خواهد کاری داشته باشد که کی ، از کجا ، به کجا و چه طور آمده و می رود .من این من را من خیامی می دانم.
2.منی که می گوید :"وه که چه سنگینم "، منی است که انگار مسئولیت کشف همه ی چیستی ها ، چرایی ها ، چه گونگی ها و ... بر دوشش سنگینی می کند.دست به گریبان هر چیزی می شود. اول سراغ دین و به طور خاص، روایت فقهی آن می رود و بعد می فلسفد و در آخر که پای این ها را چوبین می بیند ، هوس پرواز با بال های عرفان به سرش می زند.من این من را من مولانایی می دانم.

3.منی که می گوید:"بی من این خیابان..."،منی است که خود را مسئول می داند تا صراط مستقیم را که از منظر او یکی است و لاغیر، بنمایاند و بقیه را به سوی آغل سعادت رهنمون شود. من این من را من امام محمد غزالی می دانم.این جا از تکرار این گزاره، با تغییری اندک و تشکیل علامت ضربدر ، دو تاویل دارم .یکی این که متن می خواهد بگوید صراط مستقیم نداریم، بلکه صراط های مستقیم داریم و بر "فاندامنتالیزم" خط بطلان می کشد و "پلورالیزم" را تایید می کند.دیگر این که این" من" اهل تکفیر است و دگر اندیشی را بر نمی تابد و فیلسوفان و عارفان را مهدور دم می داند.

از آن جا که این دست کارهای فلاح "پلی فونیک" و چندصدایی اند و زمان نیز در آن ها غیر خطی است ، ماهیت این من ِ چند کاراکتری را از چند جنبه می توان بررسی کرد.اول این که هر یک از این من ها در دورهای مختلف زندگی ،کاراکتر غالب شخص را تشکیل می دادند .چه زاهدانی که عارف نشدند و چه عارفانی که کافر و چه کافرانی که عابد.چه  قاتلانی که فعال حقوق بشر نشدند و چه آزادی خواهانی که دیکتاتور و قص الی هذه.از منظر دیگر، می توان گفت این من ها، هم زمان در ناخودآگاه شخص هستند و شخص بنا به "کاندیشن" زمانی و مکانی اش، یکی را کاراکتر غالب خود می کند. سرانجام می توان این "من" را جامعه ی بشری فرض کرد با همه ی من های متکاثر و متنافرش؛ من های تنهایش! تن های تنها !
گزاره ی "حرفی اگر بکنی کم از..."گزاره ی کلیدی متن ، در ِ چند صدایی که نه، بی نهایت صدایی کردن آن است و به مخاطب می گوید آزاد باش و من ِ خود را در این متن بریز و من های خودت را کشف کن .

معصومه مظفری

"راسل" می گوید: می ترسم از روزی که ذهنم درگیر مقوله ای به نام عادت شود؛این که عادت کنم همیشه به یک روش فکر و به یک روش عمل کنم.آن چه باعث می شود ذهن من خواننده، در برابر اشعار مهرداد فلاح متوقف شود،این نیست که او شاعر نیست و یا آن چه می نویسد، شعر نیست، بل این است که ذهن من عادت کرده شعر را در قالب واژگان ببییند؛ واژگانی آرام و بی دردسر که از عشق، مرگ ، زندگی و...حرف می زند.همه چیز بدون رنگ.بدون تفاوت در نوشتن.راستی، گاهی حس می کنم اگر مرگ سراغ انسان بیاید ، جهان تمام می شود و آن جا پایان جهان است.
در شعر های فلاح، همیشه دعوت به تفکر موج می زند؛آرام و قرار ندارد و این یعنی رنج انسان بودن ، درد فهمیدن و اگر شاعر باشی بدتر.
اگر فلاح باشی، خواهی فهمید "وه که چه چه سنگینم "یعنی چه . چه خوب که عادت ذهنی مان را فراموش کنیم.

جاده ابریشم

من خلاف آرش قربانی عزیز ،چندی شعری شدن را در آثار فلاح نمی بینم و اصولن چند شعری بودن را چیز تعریف شده ای نمی دانم . حس می کنم چند هنری بودن و ارتباط داشتن تصویری شعر یا همان شعر تصویر که مبداش همراهی تمامی هنرها با هم و در کنار هم است ، زیبا تر باشد و می اندیشم که فلاح در حال تجربه است؛ اسلوبی را بر انداز می کند و از طریق آزمایش و خطا و حس زیبایی شناسی ، به دنبال راهی است برای بیان آن چه نتوانسته در قالب های متداول بیان کند . اسلوب برایش معنی ندارد و موافقم با این جملات آرش قربانی "بدون مولف شدن ، بدون تغزل شدن ، بدون تخاطب شدن ، بدون بدن شدن، بدون تن شدن ، بدون متن شدن ، بدون راوی شدن، بدون روایت شدن"  و با خانم کریمی موافقم که ما را حالا یا ترسانده اند یا عادت نداریم و اگر بیندیشیم و دقت مان تنها روی منطق اقلیدسی نباشد و اصل عدم قطعیت را بفهمیم ، باید خود و خواننده را مثل فلاح، به موقعیت غیره منتظره هدایت کنیم و می اندیشم تا شاید اگر تجسم من و توانایی ام فراتر بود ، چه باید می کردم و چه باید از فلاح در انتظار می بودم.

حسین مکی زاده

من(بخوان متن ،متن من تن) فلاح ، این جا آشکاره تر بافتارش(Texture) را عرضه کرده است. انتخاب هوشمندانه ی پس زمینه نیز (texture) یادآور دستاورد ابستره کاران است که گاهی بوم تهی را عرضه می کردند و اما این جا حکایت دیگر است: من ها / تن ها(در گرافی قلاب گونه-برای بافتن؟تنیدن؟ باز هم Texture و نیز در انعکاسی روان شناسیک از لحاظ مفهومی)، یادآور صورتی در زیر آن چه در بالا As Above So below گنوستیک ها! ... که هر چه دقیق تر بشوی، در نهایت پیکسل ها، تن های(تن/من) مربعی را خواهی دید! من نامرئی؟... بله، رسیدن به آن X بزرگ که هوشمندانه خودش را سایه وار برکشیده از من/ متن تا بگوید صدا صدای دیگری است و نیز موکد شده با تغییر رنگ. "پیش می رود بی من آیا..." حس گویای پردغدغه ی بافنده ای در تنیدن من.
فلاح هوشمندی و شناخت دقیق ابزارش را برای تصویر (خواندیدن) خویش ،در سفر از مرئی به نامرئی به کار گرفته است.
لذت بردم از این قماش تنیده ها.

مهدی موسوی میر کلایی

اگر ما تنها به رویه ی نوشتاری زبان معتقد باشیم و گونه ها ی دیگر زبان را در نظر نیاوریم ،تنها خود را محدود ساخته ایم و در نظام روانی مان فقط آن بخشی از زبان را پذیرفته ایم که فکر می کنیم با آن سرو کار بیشتری داریم . اما اگر از دیدگاه فلاسفه به زبان بنگریم ، در حقیقت هستی را تشکیل شده از قطعه های در هم تنیده ی زبان می بینیم . نیاز به یاد آوری نیست ، اما همه ی ما می دانیم تصویری که روی دیوار، شخصی قبل از ما کشیده و ما پیامی از آن دریافت می کنیم، الزامن نوعی زبان است . من این ها را گفتم که به این جا برسم . این مدتی که من در این وبلاگ ، آثاری دیدم که هم زمان از چند سویه ی زبان استفاده کرده است،به این نتیجه رسیدم که حتمن مولف آن به دنبال رسیدن به همان چیزهایی ست که متاسفانه بسیاری از نویسندگان اصلن آن را در شمار زبان نمی آورند و اما در این اثر، ما با مولفه هایی روبه رو هستیم که عمومن در تلاش برای اجرا و القای همان در هم تنیدگی هستند .
تلفیق تنیدن و تنهایی و همین طور چهار راهی از کلمه که هم در هم تنیدگی بین کلمات را به ذهن متبادر می کند و هم خیابانی را که این چها راه از آن تشکیل شده است ... این ها همه موثرند در کلیت اثر . اما یک سوال هم این جا مطرح می شود : آیا مولف در زبان، به عنصر تعلیق تنها از منظر مفهومی می نگرد یا هم از دیدگاه مفهومی و هم از دیدگاه ساختاری ؟ من معتقدم این جا عمومن تعلیق یک تعلیق مفهومی مد نظر است و این شاید برای یک اثر چند رسانه ای ضعف محسوب شود .

اسماعیل مهران فر

مهرداد فلاح قلم زده ، اصلن قلم را کشیده ، با قلم افتاده و بلند شده .حالا هم ندارد که بگویم مرد امروز هست و نیست . فلاح در یک نگاه برون نگر به شعر معاصر، سر از جایی در آورده بود که او را به قول خودش در "دهه ی پیشانی سفید هفتاد" ، به شاعری کاملن جا افتاده تبدیل کرده بود . شعرش در پیشروی ، چه در زبان و چه در نگاه های زیبایی شناسانه ای که مرسوم آن دهه بود ، همیشه داعیه اش را داشته که از فلاح به عنوان منی گسیخته از خودش و از ساختار رایج، روایت هایی گسیخته و درجایی به هم پیوسته بسازد .

زبان در هر جایگاهی که باشد ، چه در ادبیات ایرانی و چه زبان های دیگر ، دارای نقایصی بوده و هست و شاعر همیشه خود را موظف دانسته که این نواقص را با خود زبان و با کمک گرفتن از نقاط قوتش بر طرف کند . شعر نیز هنری است که هم در زبان و هم در نوشتار، خود را رو می کند و به رونمایی محتوا و مفهوم اثر، درساختاری زبان محور و نه نوشته محور ( البته نه در همه جا )می پردازد . وقتی می گوییم که نوشتن و نوشتار روی کاغذ نیز خود نوعی کار گرافیکی است ( این را که منکر نیستیم ) ، اما می خواهیم این را بدانیم که شبکه ای از جمله ها که محوریت ساختاری متن را بر عهده دارند ، چه گونه می توانند به زبان و نواقص آن کمک کنند . وقتی از لغت "افتادن" استفاده می کنیم ، چیزی می بینیم که در این افتادن می افتد و این خود نوعی اجرا از زبان است ، چه اصراری داریم که افتادن را از جایش به پایین پرت کنیم به این شکل : اف
تا
دن؟
این اشکال اجرایی هنوز هم در برخی از هنرها حضور دارد و به نظر می رسد گرافیک در جهت رشد و تعالی گرافیک عمل کند، بهتر است تا این که بخواهد خدمتی به ادبیات کند . "هنر برای هنر" اصطلاحی است که در این راستا به وجود آمده . نمونه اش در کاریکاتور بود که به توضیح در پایین اثر کشیده شده بود و حالا این امر ، امری مطرود است .
اصلن نمی خواهم از خودم به دیگری برسم ، نه! نمی خواهم از روایتی به روایتی بپرم و فکر کنی از این که به هنجارم ، وصله ای گسیخته و پاره پاره بسته ام، راضی ام و حتمن به جایی خواهم رسید . پیش فرض ها معمولن عینی ترین فراروی ها از اثر هنری هستند و واقعیت به جزئی گریزناپذیر از آن ها بدل شده و در مبحث پدیدار شناسی ، این نکته حائز اهمیت است که رسیدن از پیش فرض معلوم ، به کجایی که در متن به دنبالش هستیم ، همیشه خواهان گذار از واقعیت ها و المان هایی است که اثر را در تمام راه به همراه می کشد و از آن برداشت می کند و به آن چیزی می بخشد . نه ! می روم و این راه است که مرا به خودم نشان می دهد و می فهمم این که می روم ، به کجا خواهد رسید و از چه سر در می آورم .از پدیدار شناسی گفتم که انتزاع را هم به بحث آورم . این که انتزاع چه قدر می تواند به جزیی نگری و اجرایی و عینی تر کردن متن کمک کند ، در خود متن نشان داده خواهد شد . شعری که مهرداد فلاح به سرودنش پرداخته ، آیا انتزاع در خودش دارد و آیا این انتزاع توانسته به جزیی فرامحور در متن بدل شود ؟
فلاح در آثار خود، به موشکافی مسایلی فرهنگ پذیر می پردازد و عادات ما انسان ها را بیشتر مد نظر قرار داده و این عادات را به مرض هایی که در کمین و در جایگاه لغزان بعدی قرار گرفته اند، تعمیم بخشیده است . به نوعی دیگر، می شود گفت در آثار فلاح، به نوعی پختگی و اصالت ماهیت و چیستی مفاهیم ،از آن نوعی که هایدگر به دنبالش در متافیزیک می گردد ، خود را نمود می دهد و واشکافی می کند و به اشیا و مفاهیم و شخصیت ها، نوعی چه گونگی و چه گونه بودن می بخشد و آن ها را در فضایی معلق نگه می دارد تا به چیستی برسند و هست باشند . یعنی فلاح نمی داند که انتزاع در این مبحث ( واشکافی متن و رسیدن به چیستی و ماهیت ) خودش را گم کرده و سر به هوا دارد کار می کند . هر جایی که انتزاع خود را نشان داده و اتفاق از دلش بیرون آمده ، صد در صد مفهومی در برابر خود یافته و آن را به اوج رسانده . حالا در این شعر ها، آیا توانسته انتزاع به خوبی پیاده شود و اگر پیاده شده ، چه قدر وقت زبان را گرفته و چه حالی به گرافیک داده؟ من حق را به معرکه داده ام . هر که می تواند پس بگیرد .

 

+ mehrdad fallah ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٧

چیزی همیشه در چیزی !

سایت مهرداد فلاح - دام دا! دایاد هووا! دام! 

آرش قربانی



ادبیات تجسمی، همنشینی نوشتار و تصویر نیست . در این ادبیات، هم چنان که فلاح دارد نشان می دهد تصویر ، زبان است و زبان ، تصویر . به معنایی اجرای تصویری زبان در این شعر ، کارکردی محتوایی دارد و نه صرفن یک بزک و اضافه کردن ریخت به نوشتار . جالب است که فلاح، دست مخاطب را می خواند و پیش دستانه، او را به خواندن و همزمان به دیدن وا می دارد . اما من در گذشته ، در مورد متن های پرهام شهرجردی، اشاره کرده بودم که او همزمان متن عکس و عکس متن را نمایش می دهد . اما هم چنان که می دانیم ،عکس متن اهمیت دوچندانی دارد ؛ تصویر زبان یا زبان تصویر . مطمئن هستم که در این کار ، فونت و رنگ نوشته ها به شکلی عامدانه انتخاب شده و به نوعی محتوای شعر، در همین فونت و شکل گرایی واژه ها نهفته است .


حامد نیکبخت

می دانی اول بار که کار را دیدم، چون سرعت من پایین است ، طول کشید تا کار تا آخر برود .خط اول را که خواندم ، خط های بعد برایم تداعی شد و حدسم درست بود؛ همانی بود که تو نوشته بودی، به جز خط آخر که من "ما" فرض کردم و "آن ها" شد. خب ، این همان است که می گویم کنش شعری. دقیقن می تواند در واقعیت باشد و وظیفه ی شاعر تنها کشف آن است؛ نه نیاز است چیزی به آن اضافه کند نه کم. روی شعرت مدتی فکر کردم؛ با عناصر کششی شناختی و واقعی اش و سه بعدی که ذات دیدن ، ذات چیزها و ذات من ، تو ، ما را آن چنان در مخاطب می کوباند که انگار مرثیه ای از وقایعی دهشتناک سروده شده است. در حالی که شعر هیچ چیزی نمی گوید جز نشاندن عناصری واقعی از فاعل و موضوع و محمول.
بعد اول با رنگ ها:
دارم ، داری ، دارند
می بینم، چیزها، می بینند
چیزها می بینی چیزها
من، تو ، ما را
و علامت تعجب بالای سر "را"...این یک بعد( بعد رنگ ها).
بعد دیگر، خوانش افقی و بعد دیگر، خوانش عمودی ست؛ یعنی دقیقن یک شعر سه بعدی با مرکزیت دیدن(شناخت فاعل) ، محمول(دیدن)،چیزها را(موضوع). پس حکم حاصله یک حکم تالیفی ست که در هر سه وجه هرم سه بعدی ما صادق است:
چیزها دارم می بینم من
چیز ها داری می بینی تو
چیز ها دارند می بینند ما را!
و بعد سوم:
دارم چیزها دارند
چیزها می بینی چیزها
می بینم داری می بینند
من تو ما را!
مسلمن در چنین کاری، اگر قرار باشد کنش شعری در ذهن یا زبان اتفاق بیفتد ، نه تنها با یکی دو صفحه چنین چیزی عملی نمی شود، بلکه اصولن شناخت متاخر اثر هم حاصل نمی شود. مثل عکس گرفتن از یک شیئی سه بعدی که نهایتن با یک عکس سه یک بعدی رو به رویی که تحت هر شرایطی شناخت تو ماتقدم می شود؛ مساله ای که همیشه مشکل شعر بوده است.

حسین ایمانیان

من به عنوان یک خواننده(بیننده)ی این شعرها، با بازترین آغوش هم که سراغ شان بیایم، بازهم چیزی از توی حافظه ام مانعم می شود از لذت. پس باید خودم را کنار بزنم و بشوم مهرداد فلاح ِ این شعرها و می توانم آیا؟ این شعرها دو زمینه ی جدید به شعر اضافه می کند؛ دو ظرفیت جدید: ۱) چشم مخاطب و ولنگاری اش در خوانش. خوانش تصادفی تصویر-شعر ۲) امکان رنگ و وسعت تصویر. رنگ این شعرها تن رنگ و جسمیت رنگ است، نه چیزی که ذهن ما را سمت و سو داده است. هنر چون و چرا ندارد و به همین راحتی/سختی به وجود می آید و درجه و جاه ندارد و اگر توانست، ادامه می یابد و این شعر ها هم به همین ترتیب. اما فرض کنید من بیایم و کلمات تصادفی را روی کاغذ بیارم و هر کدام را به جهتی متمایل کنم و رنگ؟ تا دلت بخواهد. پس فرق من بازیگوش با فلاحی که این شعر ها دغدغه ی اصلی اش شده، در کجاست؟ بازهم می رویم توی استعاره و قدرت عجیب و غریبش: این شعرها از شََعر نوشتاری فراتر رفته، ولی خطر سقوط هم تا بیخ گلو رسیده. فعلن به ادامه ی کار چشم می دوزیم، تندتند قضاوت می کنیم و ...

عارف رمضانی

این کار محشر است.رل متفاوت دادن به واژه ها در این کار، با غلظت بسیار بیشتری نسبت به کار"یکی بیاید دست مرا بگیرد بگوید ادامه چه طور؟" نمود دارد. فعل "داشتن" مدام دارد از حالت کمکی، به اصلی در می آید و بلعکس .نه تنها از ابعاد متن استفاده شده، بلکه با توجه به رنگ واژه ها، می توان سطرهای جداگانه ساخت .به این فکر می کنم که احتمالن در کار های بعد، از فونت های متفاوت برای واژه ها هم در راستای خلق سطر های دیگر استفاده می شود؛ فونت های متفاوت و در سایز های متفاوت و ...
 در جهان این شعر، ابعاد چقدر ملموسند!

افسانه شفیعی

همه ی کلمه ها فضای سه بعدی و سایه روشنی را القا می کنند؛ جز آن علامت بزرگ تعجب. معلوم نیست چه کسی چه چیز را می بیند یا از چه زاویه ای به چه کسی نظر می شود ؟ چیزهایی دیده می شود :"چیزها می بینی .چیزها دارم .داری. دارند. می بینم .چیزها می بینند... " خلاصه چند کلمه و این همه روایت و آن قدر بچرخیم در این روایت ها تا گیج بخوریم .من و تو و ما را متعجب کرده .هر چه تو می بینی، آن نیست که من می بینم و ما هر دو را چیزهایی می بینند . این سه بعدی دیدن، چه معنایی می تواند داشته باشد وقتی هر کس و هر چیز، فقط از جهت خودش می بیند ؟

؟؟؟

این خلط معانی در اشیا و اشیا در تصویر و تصویر در درشت نمایی و ریز بینی و تیز هوشی خالق اثر، زاده ی درایتی است که از دریچه ی چشم به شعر نمی نگرد. او خود همه چشم گشته و زیر و بالای مفهوم را به بازی گرفته است؛ زیر و بالای بینش را. فلاح در این برهه از زمان، آبستن درد بصیرت و بینش گشته است و این درد را به هم نوع خودش تبریک می گوید. نا خوداگاه خواننده به بصیرت خوانده می شود. گویی نیروی به او می گوید: بیش تر و دقیق تر ببین. بخوان. بیندیش... و از این افق به خواننده نهیب می زند که من دارم می‌بینم ها. از دریچه ی همین شعر. همین فرم. تو خودت را به من نشان بده ببینم تو چه چیزی داری. او مطمئن است که خواننده ی آگاه، سرسری از این فرم نمی گذرد. می ایستد. چادرش را می زند و چند صباحی میهمان ادراک بی چون چرای خود می شود که « من چه چیزی از این نوشته می خوانم»؟
رنگ ها را به خدمت شعر در آورده است تا هذیان تب آلود معرفت را به خواننده منتقل کند.


ابوالفضل حسنی

این کار هوشمندانه است .این جا من یک مرکز می بینم، یک پیرامون و یک حاشیه... هر چه از مرکز به پیرامون می روم، نور زمینه کم تر می شود تا این که در حاشیه به صفر می رسد .حالا جالب این است که کاراکتری در مرکز ایستاده در دل نور... در بعد مخالف:خواننده-بیننده، نور را به صفر رسانده و زوایای خودش را لو داده است و کاراکتر ها کم کم که از مرکز دور می شوند به اندازه ی فا صله گیری شان ، بعد مخالف خواننده-ببینده را به هم می ریزند و پنهان می کنند. اما وجه مشترک همه ی این کاراکتر ها این است که می شود آن ها را چید یا برداشت (کاراکتر ها به خوانش من، هر کدام در آن حال که منوط به کل متن هستند ، یک متن اند و حضور شان مستقل است )، اما نمی توان تصمیم گر فت کدام را... رنگ این کلمات بد جوری ذهن من را قلقلک می دهد و متنی از "مولانا" را جلوی چشم من می آورد: بیست شمع در یک اتاق که هر شمع به یک رنگ می سوزد . نمی توانی یک رنگ را انتخاب کنی. ترجیح می دهی با آمیزش رنگ ها که یک رنگ دریافت شدنی، نه اثبات شدنی است ، حال کنی...در این حال، نمی توانی استقلال فردی شمع ها را هم نفی کنی.

علی مسعودی نیا

دارم سعی می کنم مهرداد فلاح را با مهرداد فلاح بسنجم.چه فرقی می کند من چه فکری دارم در باره ی شعر و او چه فکری و باقی هم؟مهرداد فلاح لااقل دارد یک کاری می کند؛یک کاری که می شود اسمش را گذاشت کار.فحش خورش هم ملس تر از این حرف ها باید باشد که توی خاله بازی حضرات و خواتین طاعن شرکت کند. یاد شعار انتخاباتی کندی می افتم:این قدر نگویید آمریکا برای من چه کرد؟شما برای آمریکا چه کردید؟
واقعن بعضی از ما جز نیش و کنایه و تخریب و درپوستین خلق افتادن ، چه گلی به سر شعر امروز زده ایم؟بگذارید کارش را بکند.
حیف که چشم تنگ دنیا دوست را...

حسین مکی زاده

این کار با بقیه تفاوت ماهوی دارد ،اما قانع کننده نیست(چون مهرداد فلاح را خوب شناخته ام!؟) از این جهت که داری با گرافیگ سه بعدی کار می کنی. قبلن نوشتار داشتی و رنگ ها و  ترکیب فرم ثابتی ... الان نه. چشم از واژه های موکد شعری دارد عبور می کند به عمق؛ به رنگ می رسد... و باز همین فرایند. شعر در پیوند با این گونه کار، می تواند ابعاد وسیع تری بیابد(مقایسه بدی است، اما می کنم! هایکوهای تصویردار مثلن که از متن به دریا و درخت می رفت و می آمد) . مطمئنن این اتودی است برای کارهای بعدی. خیلی دوست داشتم این عمق را و بعد را. آفرین! همین امر واژه ها را خیلی برجسته کرده. دیگر واژه تنها نیست ... برای من دیدن آن "را" ی تک افتاده، نگران کننده بود؛ مثل چیزی زائد. کجایند دستور زبان نویس ها؟
عزیزا! این بعد را باید کاریش کرد... اماچه کاری؟
پیشنهاد:
می شود تعدادی از این نوع کارهایت را پوستر کرد و ... در نمایشگاه ارائه داد. نظرت چیست؟آدم را به یاد "بیت" ها می اندازد این چنین آشفته بازی ،نه؟

امیر محمد اعتمادی

جالب است توان استفاده ی شاعر از ظرفیت کلمات و به عقیده ی من ، عمده دغدغه ی یک نویسنده، در همین توانایی و به کار گیری ظرفیت های مختلف ( و حتا گاهی متفاوت و متضاد ) واژه ها ست .جالب است که جمله ای شروع بشود با کلمه ی "دارم" و شما فقط همین یک کلمه را شنیده باشید . در این صورت، پیش بینی شما چیست ؟ خیال می کنید در ادامه چه کلمات دیگری خواهید شنید ؟ این سوال و یافتن پاسخ مناسبش، تمام دغدغه ی من است در شاعری و نویسندگی . زیرا ظرفیت پذیرش کلمه، بیش از ظرفیت تهاجمی کلمه است و این یک کلمه که در پایه نشسته ، می تواند درصد بالایی از کلمات موجود را به عنوان همراه و در کنار خود پذیرا باشد که این همان ظرفیت پذیرش است .
اما وقتی کلمه ی دیگری کنارش می نشیند ( برای مثال : من )، ظرفیت پذیرش آگاهانه محدود می شود و همین طور تا آخر که محدود و محدودتر تا جمله کامل شود .همین حالت در رابطه ی جمله و متن هم حاکم است . به تدریج که جمله ها در ادامه و کنار هم می آیند ،توان پذیرش متن پایین می آید ؛ طوری که کم کم متن معنا می گیرد و با جهت گیری معنایی ، آفریننده ی خود را در کانال خاصی قرار می دهد و می شود چار چوبش . اما همیشه سر نوشت چنین نیست !
می توانیم از ظرفیت های مختلف (سر چند راهه که رسیدیم ) استفاده کنیم و با گزینش یک راه ، باقی راه ها را کور نکنیم .مثلن اگر کلمه ی اول مداد باشد ، می توان ادامه داد : می نویسد یا : دارم و شاعر تمایل دارد هر دو راه را برود . این می شود تفکر مینیمال که از یک خط ، طرح کلی و فراگیر پیروی نمی کند ، بلکه طرح های مختلف و کم وسعت تری حاکمند . این البته نوعی عدم قطعیت را القا می کند و نیز فقط از نظر ظاهر، معناگریزی را نشان می دهد که به عقیده ی من چنین نیست، بلکه معناپذیزی گسترش یافته است و تحمل بالای متن ( که البته جای بحثش فعلن نیست ) .کار هایی که از آقای فلاح سراغ دارم ، چنینند و امیدوارم موفق باشند.فقط می خواستم خوانشی داشته باشم از شعر قشنگی که خواندم.

سروش سمیعی

یکی از دوستان(مینا توکلی)، در مورد شباهت این آثار با تصاویر غار لاسکو گفته بود.می خواهم اشاراتی بکنم و البته در فرصتی، این گونه آثار را با نگاهی تطبیقی، با دیگر آثار دهه ی ۸۰ بررسی خواهم کرد.
هم نشینی شعر و تصویر از دیر باز قابل مشاهده است؛ عملی که سر انجامی متنوع به ارمغان می آورد. از آثار هنرمندان کهن مشرق زمین گرفته تا آثار معاصر هنرمندان مغرب زمین ، کسانی هستند که به تلفیق شعر و تصویر پرداخته اند.
در شرق، به علت شکل نوشتاری حروف ، خوش نویسی از منزلت خاصی بر خوردار بوده است. برای مثال، می توان نمونه ای از آثار "یام هو" را مثال زد که در متن تصویر خویش ، از نوشتار هم بهره می برد. البته در آثار مینیاتور ایرانی نیز همچو چیزی وجود دارد. پرده هایی که از اشعار نظامی به جا مانده ، بیان کننده ی این مدعا ست.
"هانری میشو" هم توجه خاصی به طراحی داشته و آن را وسیله ی خوبی برای انتقال مفاهیمی می داند که در نوشتار ، بیان آن ها به سختی امکان پذیر است. هنرمندی که در دهه ی 30 به شکل وسوسه انگیزی وجوه انسانی را به تصویر می کشید.شکل نوشتاری حروف پارسی، به دلیل پیوستگی ،شکل خاصی از این تلفیق را پدید می آورد.
این آثار شباهت زیادی به کارهای گرافیکی دارد و ویژگی ای را که در بر می گیرد، ناشیانه به تصویر کشیدن نوشتار است. تا جایی که آن را به نوشته های روی ایستگاه های اتوبوس و نیمکت های پارک نزدیک می کند. اما با تکنیک های تجربی ای که شاعر و طراح شعر ، شعر را به شکلی انتزاعی بدل می کند. آبستراسیون اشکالی که روزمره با آن ها برخورد داریم: درخت و اشکال هندسی و ...
+ mehrdad fallah ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٠

در به دری !

سایت مهرداد فلاح - دیگر چه کسی را صدا بزنم مادر / به کی بگویم پدر ؟! 

حامد نیکبخت

وقتی که فرم ، ذات شعر می شود ،فرم مرا یاد تقسیم سلولی می اندازد. چیزی که برایم جالب بود،این که نور هم از مشرق تابیده است؛ دقیقن از مشرق با سایه روشن "پدر" و "مادر". سایه روشن، سایه وانمودی از واقعیت؛ واقعیتی که هست و نیست. تلفیقی از پدر و مادر، دو کد ارجاعی ما به "داشتن" و در مرکز شعر نقطه ی مشترک ، همان "داشتن" است و شعر چه خوب بدون هیچ مابه ازایی از عناصر واقعی تشکیل شده است . آیا کنش شعری از زبان گذشته است؟ می گویم آری . چون کارکرد زبان در شعر، لزومن وقتی ست که مقصد شعر یا چیزی فراتر از مقصدی عینی و در خارج زبان است و یا تعمیمی به جنسیتی در واقعیت. وقتی کارکرد شعر در زبان، از این دو منظور فراتر رود و عینن واقعیت شود ، کارکردی خود ارجاعی پیدا می کند؛ اتفاقی که خصوصن در این شعر رخ داده است.

علی مسعودی نیا

معماری کارتونک وار این شعر ، تداعی اسارتی لاجرم است که در مرکزیت ماضی مطلق فعل ِ"داشت"،ذهن را به سمت و سوی از دست رفته های فکری-فلسفی می برد.آن چه موجب می شود مرکز این شعر، شکل نوشتاری در همی بیابد ، از یک سو نزدیک شدن به مرکز خانه ی عنکبوت و از سوی دیگر گره در گره شدن سرنوشتی محتوم است که تمام آدمیان را در یک نقطه-یعنی مرگ- با هم پیوند می دهد و پدر و مادر هایی که طعمه های بی گریز و ناگزیر این تارهایند، تا ابدیتی نامعلوم این چرخه را ادامه خواهند داد.فلاح این بار به گمان من سراغ تفکری کلان رفته و از این رو ساختار شعرش کاملن توجیه پذیر است ؛ چرا که اگر این سطرها را با تقطیع پلکانی بنویسیم ، تقریبن تمامی جان مایه و بن مایه ی کلام نابود می شود و گزاره هایی مکرر و بی معنا بر جای می مانند.

مینا توکلی

این دو تای آخری را که می بینم ، گمان می کنم دارم به دیوارهای غار لاسکو دوباره نگاه می کنم که این بار، انسان این روزها می خواهد آیینی به جای آورد و نیایشی کند که آتش این همه حرف، خاموش نشود . کلمات تو دیگر کلمه نیستند فقط .گمان می کنم می خواهی به همان خط تصویری که همه ی این ها از آن جا آمده، باز گردی . همین تو را ماهی سیاه کوچولو کرده !

عارف رمضانی

دغدغه ی مهرداد فلاح، کیستی و کجایی "من هایی" است که یک "من" را تشکیل می دهند.در شعر همه ی این من ها حرفی دارند برای گفتن. پس ناگزیر کارهایش چند روایتی می شوند.از طرف دیگر ، زمان در کارهایش مفهوم مکانی ندارد؛ یعنی در مفهوم"time" نیست ، بلکه در مفهوم" duration " است.به بیان دیگر "من های" فلاح، در یک نقطه ی ثابت نیستند ، بلکه در گذشته تا آینده سیلان دارند.در نتیجه ی این سیالیت زمانی ، سیالیت مکانی نیز پدید می آید.پس باید به چند روایتی بودن کارهایش ،چند زمانی و چند مکانی بودن را هم اضافه کرد و این "چند"ها، شعر سطری معمول را به چالش می کشند.
سوالی که مخاطب کارهای فلاح باید با ذهنی آزاد از هر گونه پیش داوری از خود بپرسد ، این است که آیا فلاح فرم نامناسبی برای مقابله با این چالش بر گزیده است؟به زعم من شاید این تنها فرم مناسب نباشد، اما یکی از بهترین هاست که در خود، ایده هایی برای زایش فرم های دیگر هم دارد.
در این کار هم این "من ها" در مرکز توجه قرار دارند؛ هر چند در نوشتار متن خبری ازآن ها نیست.این کار مانند یک شجره نامه می ماند که برآیندها ی سطرها (پدر و مادر ها)، "من ها " را می سازند .جالب این جاست که این سطرها در یک نقطه به هم بر خورد نمی کنند، بلکه در چند نقطه به هم می رسند. باز هم "چند"! از شرح بیشتر تاویل محتوایی ام خوداری می کنم .اما اگر بخواهیم این کار را کالبد شکافی کنیم ،بی نهایت "چند" می توان از آن بیرون کشید .

حسین مکی زاده

این ترکیب رنگ های سرد خوب است؛ با آن هسته ی خاکستری مایل به سبز .سپس رنگ باخته و خوب چفت شده است.برای من، تداعی چنگ انداختن جبری جانوری است؛ حتمیتی که با الهام از ساختار انفجار در نقاشی های فراکتال، بر همه چیز حکم می راند و تکرار می شود. سرطانی با نظم هندسی کشنده اش که شعری واقعی را شکل داده است.

ابوالفضل حسنی

من مرکز این کار را آشفته می بینم ؛ به آشفتگی ابتدای همه چیز که حالا بود یا نه، بماند که این ماندن ، خود راهی از همین "داشت" باز می کند... نگاه می کنم که این محیط منوط به مرکز "داشت"، آشفته می کند مرکز خود را (که در واقع خود نیز از مرکز است که به این کلان مفهوم تن می دهد ). هرچه قدر بزرگ تر بشود مقابل نگاه( من) و آشفتگی اش از یاد و خاطره می رود، هر چه قدر کوچک تر بشود...و مسلمن آن چه هست ، این آشفتگی ست که تضادی عمل می کند و "پدر" و "مادر" به خوانش سمبلیکی در این کار فقط تن می دهد...
*تصحیح: خوانش سمبلیکم را از "پدر"و "مادر"، به این جهت با خوانش اسطوره ای جا به جا می کنم که می توان نسبت به پدر و مادر این متن (پدر و مادر های این متن)، رویکرد آدم - حوایی داشت؛ رویکردی که به من می گوید: این پدر و مادر در یک شرایط ازلی- ابدی ، در این حال که زایا هستند، با مرکزیت "داشت - آشفته" ، به گذشته رو می کنند و در یک سیلان ابدی- ازلی با هم شریک می شوند ...

آرش الله وردی

"داشت"مرکز است؛ یک مرکز درگذشته و ماضی.مرکز ،نشانه ی قلب جهان،مرکزکیهان،خورشید،چشم عالم،عقل و آگاهی و حتی کمی دورتر، مبدا زمینی انسان آدم و حوا،پدر و مادر.اما مساله این جاست که این مرکز، دچار درگذشت است و از آن تنها توهمی چرخ وار و شهودی به جا مانده است؛ مرکزی که دیگر وجود ندارد ، ولی قبلن بوده. پس چه طور نمایشی از آن را شاهدیم و حتی پرتو های آن را می بینیم؟جواب این است که همه ی آن ها درحکم توهمی بیش نیستند.عقل،هویت،نور و آگاهی در وضعیتی ناآگاهانه انعکاس پیدا می کنند. انعکاسی که از یک عکس و در واقع از یک برعکس و موهوم و گذشته است ، چه جور انعکاسی ست؟این اثر با کنایه های باز تاویل پذیر خود ، به شکل مرثیه ای پارودیک و عمیق، به پرفورم کلمه و تصویر ، فرم گرفته است .

ن.باقری

پیش در آمد : جهان پر از چیز هایی ست که وجود ندارند.
شعر " در به دری " ، شکلی از بالا آوردن معناست . معنا در شعر های فلاح دچار سرگیجه است . معنایی که در شعرهای سابق وی ، در سیاه چاله ها ( عمق ) گرفتار آمده بود و مخاطبان به جای آن که آن را بیرون بکشند ،سکه ای به سویش پرت می کردند، حالا  به شکل عقده ای بزرگ روی شعر نشسته است و مخاطبانش را می بلعد . اگر می خواهی عمق را ببینی ، باید خورده شوی . تجربه خورده شدن دارید ؟
* معنا در شعر فلاح، دیگر تنها میزبان خوبی نیست . او آشپز ماهری هم هست . راستی ، مهمان آشپز را چه می نامند ؟
*فلاح جهان شعرش را بر مخاطب تحمیل می کند . دقیقن کاری که شعر باید بکند ، اما این جهان اتمسفر کوتاهی دارد . هوا به اندازه برای همه نیست . تنها کسانی زنده می مانند که پناهنده باشند .پناهندگی واژه ای جهان سومی ست و مخاطب می خواهد اقامت دائم بگیرد با عزت و احترام .
*معنا از لای واژه ها پیچ نمی خورد ، بلکه بیرون از شعر نشسته، واژه ها را تاس می ریزد . بازی که تمام شد .آقای معنا ! یک کیلو مادر می خواستم . لطفن نداشته باشد پدری ؛ یعنی( یک معشوقه می خواستم ...) عاشقی مبارک.
*معنا در شعر فلاح، از طرف مخاطبان بر فلاح تحمیل می شود . من نشسته ام و این سوی جهان، به شما دستور می دهم که حس عاشقی را نیز به تاویل های این شعر اضافه کنید و شاعر ، با کمال افتخار ، این تحمیل را به دیده ی منت...انگار شعر برای تاویل ها سروده می شود و این تاویل ها دقیقن زبانی و از جنس واژه باید باشند. شاعر لذت می برد که شعرش را تاویل کنند ، اما شعر تنها سرریزی مخاطب نیست .
*تحلیل روان شناسیک من ممنوع (پیامی دو طرفه )!
*پیش در آخر : جهان پر از چیز هایی ست که وجود ندارند .

+ mehrdad fallah ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/۱۳

شنا در خواب ِ ولرم !

سایت مهرداد فلاح - چیزی ست این جا عکس دل ! 
علی مسعودی نیا
من در این کار رگه های نوستالژیک خیره کننده ای می بینم که به تناسب جهات خوانش، می توانند نقش شان را در کل متن ، پر رنگ یا کم رنگ کنند و این یعنی توانسته ای به جملگی جمله ها کاراکتر ببخشی و در حیطه ی اجرا، جبر تعقل را از پشت سطرها حذف کنی و تداعی را به اختیار خود سطر و ذهنیت خواننده بگذاری.در این کار، سطر ها با وسواس ناخودآگاهت ، بسیار درخشان اجرا شده اند؛ مخصوصن تصویر کم نظیر "چادرشبی که بوی پستان مادر می دهد هنوز". بنا براین می توان گفت که علاوه بر حسامیزی معنایی ، با فرم دیداری ، موفق به اجرای نوعی حسامیزی تصویری شده ای. با توجه به نحوه ی افتتاح شعر - اگر سطرهای سبز را آغاز شعر بگیریم- عنصر روایت هم با ظرافت دلنشینی در متن تزریق شده است. ببخشید . این کار حیرت زده ام کرده .

فرشید جوانبخش

در جامعه ی متن های تازه ی مهرداد فلاح ، حرف زدن کار آسانی نیست . نمی دانم در بکری شعرهای فلاح که مدام تازگی دارد ، اصلن می شود در مورد شناسه ای به صراحت حرفی زد ؟ در مورد امیالی که نمی شود گفت ! وحشی در جزیره ی ناشناخته ی لذتش، حتی زبان را از یاد می برد ! او تنها می تواند از خودش صدا در بیاورد و من به شرط ادبی که شایسته ی کودک لذت است ، لاجرم در اصوات شعر شما سکوت می کنم . در آینده می خواهم به این میل بیشتر فکر کنم و شاید چیزی بنویسم در موردش . به این نظم انتزاعی هندسی باید بیشتر پرداخت.

ابوالفضل حسنی

گفتم که این کار اشک مرا در آورد . این مثلثی که این جا تدارک شده، هندسه ی زندگی ... نه هستش زند گی است که با یک خوانش خیامی، به چالش واداشته شده است . لب و نی لبک این جا مولانایی نیست که ادعای یافتش داشته باشد ، بلکه خیامی است که آن پرسش جبری را در این هندسه ی ناگزیر، به اکو وا می دارد ؛نگاهی که جبروت حافظ را هم به همراه دارد... دیوار هم و یار هم ...(من در تابستان ۸۳ تازه متوجه شدم دترمنیسم حافظ ، عمدتن با نوع قافیه زنی هاش القا می شود). اما این رویه در آن جا تازه می شود که حس و زبان فلاح به میان می آید؛ ضلعی که این مثلث را تکمیل کرده. ادامه ای که ادامه می یابد: بوی پستان و توپی که نا گزیر به پذیرش آنیم؛
مثل همان های پیش از این و همان های بعد از این...

عارف رمضانی

مهرداد فلاح در هر کار، لابیرنت متنی جدیدی اجرا کرده ، لذت بازی را برای خودش و مخاطب، هم چنان حفظ می کند. گرافیک سطر ها در این کار، طوری است که روزنامه بریده هایی را به ذهن تداعی می کند که در مورد موضوع یا شخص خاص، در زمان های مختلف گردآوری و به دیوار یا آلبومی چسبانده شده اند. پس این جا صحبت از یک متن نیست؛صحبت از متن هاست و ارجاعات و پیوندهایی که این متن ها را به هم چفت می کنند .شکل هندسی مثلث ، خانه ای را به ذهن تداعی می کند که متشکل از اتاق های متنی است که هال (حال) آن گزا ره ی "کو؟کو؟کو؟" است و در ِ سایر روایت ها(متن ها) که در زمان های متفاوت روی داده اند، به این هال(حال) گشوده می شود.راوی(مخاطب) در این هال(حال) می ایستد و با نگریستن به این اتاق ها و با برانگیخته شدن حس نوستالژی اش و در هم شکتن مرزهای زمان و مکان ، کو؟کو؟کو؟ می کند .
من هم با ابوالفضل حسنی موافقم . این کو؟کو؟کو؟ ها با طنزی هجو آلود ( یکی دیگر از مشخصه های پست مدرنیسم) که بوی زبان خیام را دارند، "بشنو از نی " مولانا را به چالش می کشند.
کو ناله؟ کو نی ای که ناله کند ؟ کو لبی که ناله از نی برآورد؟
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه او شهان نهادندی رو/
دیدم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته/ همی گفت که کوکو کوکو؟
چه قدر زبان مهرداد فلاح، وقتی در شعرهایش حکمت گویی نمی کند، ترش وشیرین می شود!

مینو نصرت

من کاری به نقد و بررسی هیچ کس ندارم ، ولی این صحنه داغ بود و من دست بر آن نکشیده، سوختم و این یعنی شعر " یکی نبود و دیوار هم / جر دادن چادر شبی که بوی ..." تنم لرزید و قل خوردم روی شیبی که از من نبود و افتادم در باغچه ای که از آن ِ دو سالگی ام بود و بوی پستان تحریم شده ی مادرم پیچید و چشمانم سیاهی رفت... به خود که آمدم، نه نی بود و نه نی لبکی . هرچه بود، همان سیاهی گیج و جر خورده بود ... همین جر و واجر سیاه .

معصومه مظفری

برای همراهی کردن و لذت بردن از این شعر، باید در آن غرق شد.رنگ پس زمینه ی متمایل به آبی که نشان از آرامشی زود گذر دارد، آرامشی که با بزرگ شدن و جر دادن چادرشب مادر که هنوز بوی پستان می دهد و توپی که به آن لگد می زنیم و آواز کو کو که خیام در شعرش می آورد که خسرو کو ؟بهرام کو؟و این بی سرانجامی که با رنگ قرمز روی زمینه آبی می آید ، تحمل درد انسانی را راحت تر می کند و شاید جز این باشد جهان؛ تلخ تر و غیر قابل تحمل که می خواهی با شعر آن را تحمل پذیر کنی. به قول کوندرا ،سبکی تحمل ناپذیر هستی. این که واژه ی پر صلابتی به نام مرگ وجود دارد و به موازات آن واژه ی رهایی که حس می کنم شعرت به آن سو میل می کند.به مبارزه طلبیدن مرگ و میرایی در پهنه زبان و این تمام  چیزی ست که هنر و ادبیات به دنبال آن است.

افسانه شفیعی

البته من فکر می کنم شعر گردو نیست که مغز داشته باشد؛ شعر شعر است و از کنار هم چیدن یک مشت کلمه ، واقعن کلیت ساخته نمی شود؛ مگر کلیتی کاذب که ما سعی داریم با آن خودمان را گول بزنیم . با این حال، هر کلمه ای با خاطرات و معناهایی که خودمان و جامعه مان و قدیمی تر هامان بارشان کرده اند، بر ما تحمیل می شود.حالا هر کس دارد جایی سیر می کند در این مثلث کذایی دنبال چیزی می گردد : شبی که با یاد کودکی سنگین شده.یاری که بود و حالا نیست .نی لبکی و هیاهوهایی که آوازش خانه را پر می کرد و حالا مرگ سر بر می آورد و نیستی و کو کو کنان در حیرانی .
این همه یعنی حیات و زندگی پوچی از آن دست نگاه ها که خیامی است و در یک مثلث بسته گیر کرده و راه گریز ندارد . نه ندارد و کو کو کنانش هم راه به جایی نمی برد و بدتر، در آن نظم آشفته تکرار می شود .

ن. باقری

در دوره و گفتمان فلسفی ای نفس می کشیم که دیگر در آن موضوع فلسفی طرح نمی شود؛ هر چه هست، شرح این دوره است . لیوتار، دریدا و...همه در حال شرح وضعیتند. انگار کسی از بیرون دارد به خودش نگاه می کند و خودش را برای خودش شرح می دهد . نسبت این شرح و نگاه با جهان، در فلسفه و هنر موجود از بین رفته است . جهان با تمام عینیاتش از دایره ی شناخت خارج شده و هنرمند و فیلسوف، در خود نظاره گر است .
از جمله بازتاب این نگاه را می توان در شعر فلاح دید . فلاح دیگر موضوع شعری مطرح نمی کند . او دارد خودش را زیر تیغ واژه ها شرحه شرحه می کند و این برایش شکلی از رهایی است؛ رهایی از زحمت جمله بندی واژه ها . رهایی از این که واژه ها با هم آمیزش کنند و از دل این آمیزش ، اندیشه ای به شکل جوجه ای زاده شود . این ترس ، ترس از جمله است و ترس از معنایی که پشت آن کمین کرده تا مبادا بیرون بجهد و خر مخاطب را بگیرد . حتی فلاح از این هم نمی ترسد که ترس او زاده شرایطش باشد - نمی شود همزمان از دو چیز ترسید - نه ترس شاعرانه . شرایط است که او را ترسو بار آورده است . ترس یک شاعر، ترسی است خود ساخته که آن را در معرض مشارکت مخاطب می گذارد .

اما در شعر فلاح مشارکتی در کار نیست . هر چه هست ،تحمیل است. ظاهرن فلاح فکر می کند که شعرش را مشارکت پذیر کرده است؛ چرا که تحمیل اندیشه و معنایی در کار نیست ، اما در حقیقت او همیشه در حال گوشزد کردن ویژگی های دوران پست مدرن است که مثلن عصر بی معنایی است،عصر گریز از مرکز،عصر نسبیت،عصر مرگ روایت های کلان، عصر حاشیه نشینی و حاشیه مندی .
فلاح پتک بزرگی دارد به نام " راحت باش"؛ یعنی این که من نه نقد می شوم، نه می کنم . اگر نقد کنید، شعرم را نفهمیده اید و اگر نکنید، حق با چیزی است که اتفاق می افتد.جایی برای ما ( هیچ مخاطبی ) در شعر او نیست . مکان جزء جوهره ی جمله است و واژه ها بی مکانند و جمله آن ها را مکان مند می کند . فلاح دارد به سمت بی مکانی می رود و شعرش را از مکان تهی می کند . مخاطب کجای این بی مکانی می تواند سکنا گزیند؟
شعر فلاح موضوع شعری ندارد یا در حقیقت موضوعیت شعری ندارد . او دارد از دست شعر خلاص می شود . مبارک است.نمی دانم منظورم روشن است یا توضیح بیشتری می طلبد؟ دوست دارم مخاطبان بیشتری در این باره مشارکت کنند.

 

 

+ mehrdad fallah ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani