هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

خروس جنگی !

 سایت مهرداد فلاح - گنجی که به رنج از دل جنگل به کف آید!

 

ن. باقری

اسم این کار را می گذارم "غیابِ خود به خود اشیا" !
آیا اشیا در این شعر حضور دارند ؟ نه . در حقیقت ، در هیچ شعری شیئی حضور ندارد. هر چه هست ، توهم حضور است . این شعر ، نقد توهم حضور است . ما همواره دچار خطای دیدیم و میل وافری به سرانجام بخشی به حرف ها و واژه ها داریم ؛ همان طور که دوست داریم بی نهایت را به صورت مکانی فرض کنیم . غافل از آن که بی نهایت تعبیری ست که از خلا فهم ما حاصل آمده ؛ دقیقن یک اشتباه ساختاری در فهم بشر .
در این شعر نیز ما به دنبال چیزی یا سرانجامی هستیم و واژه هایی را می بینیم . این تنها سرانجام شعر است . در حالی که حرف ها همدیگر را تکمیل می کنند ، اما نه به شکل یک سرانجام ، بلکه به صورت ناتمامی بی سرانجام . غالبن ما هستیم که حضور اشیا را در شعر موجب می شویم ، اما این جا ما با مقوله ی دیگری روبه روییم ؛ نوعی از حضور خود به خود اشیا که در عین حال که ما را دچار خطای حضور خود می کنند ، از غیاب خود خبر می دهند ؛ انگار هر لحظه دارند به چیزی سوای خودشان تبدیل می شوند . ما با خطای فهم خود ، وجودشان را می بینیم . در حالی که بخش اعظمی از آن ها در نیستی اند . همان طور که بسیاری از واژه های ما کارآ هستند ، اما در نیستی به ...

عارف رمضانی

گفته بودم این کارت شگفت زده ام کرده است ، نه به خاطر واژه های گنج و جنگ و ... به این سبب که تو یک گام فراتر رفتی از کارهای قبلی ات . در قبلی ها ، در جست و جوی آفرینش سطرهای نو در هرسطر بودی ، اما دراین کار ، جزء نگرتر شدی و به کاوش و کالبد شکافی واژه ها دست زدی . نظمی را درهم شکستی و طرحی نو درانداختی . نظام قراردادی و کدگذاری یک زبان را به هم ریختی و زبان خودت را ساختی . البته بهتر است بگویم لهجه و گویش خودت را ساختی ؛ چون مشتقی ست از زبان اصلی . کاملن قابل پیش بینی بود که خیلی ها بیایند و به این گویشی که تو ساخته ای ، حرف های شان را بزنند . از جنگ بگویند و از جنگل . از تلخی گنج بگویند و از تیزی طنز،  از صلح ، از رویا ، از واقعیت و خلاصه از هر مفهومی که می تواند یک زبان منتقل کند . خب ، دلم می خواهد باز یک پیش بینی بکنم . احتمالن در کارهای بعدی ات ، شاهد خواهیم بود که جزء نگرتر از این بشوی و به سطح حروف دست اندازی کنی و به تکثیر چند حرف در یک حرف بپردازی . به نظر می آید یک نمونه اش را در این کار انجام داده ای ؛ آن جا که حرف "ل" با دنباله ی "ج" قطع  و یک "الف" خلق شده است .

حامد نیکبخت

کار را دوست دارم ؛ با این که معتقدم باز هم خواندیشنیدنی ست ، اما کمی رو راست تر است. انگار می شود با دست شعر را لمس کرد یا به صورت کشید تا عمق جنسیتش حس شود و از حرارتش خود را عقب کشید . من خیلی به مفهوم نمی چسبم . دنبال گنج و جنگ هم نمی روم و به این هم که همه ی این قصه ، روی دیواری کاهگلی ست انگار وقت غروب . شعر را می خوانم ( فرا می خوانم ) و خود را به یک باره بر آن می افکنم ...

حمید رضا تقی پور

(با ژستی رسمی و صدایی رسا)
-خانوم ها!! (اهوم) خانم ها و آقایان:
هم اینک گنج در جنگل ِ جنگ است!
(با تردید ادامه می دهد)
-البته گاهی هم جنگ در گنج ِ جنگل است. آ آ شاید البته جنگل در جنگِ گنج باشد. خب، جنگ و گنج هم البته می توانند جنگلی باشند!
(بلند و خالی از آرامش اولیه)
-ولی آیا نمی تواند جنگل در جنگ با گنج باشد؟
(کراوات مرتب می شود و با غروری بازیافته از این آخری و مشتی بر تریبون)
-آیا ما باید برای گنج با جنگ از جنگل شروع کنیم!؟ یاااا باااا ید از جنگلی با جنگِ گنج عبور کنیم؟ ما ...، ما و "شما" باید که ...،با جنگ، گنج، از گنجل..! آ ببخشید...
(کمی نوشیدنی و دستی دوباره بر گره کراوات و لحنی آرام و رونده به داد)
-بله! جنگل از گنجی جنگی ساخته می شود و جنگلی که از جنگ بی بهره برده باشد، لایق گنج نیست.
(و با فریاد)
-آیاااا ماااا باااا ید از جنگی با جنگل ِ گنج خود داری کنیم؟ ییا بااایییید (مشت بر تریبون) با جنگگ! آ ببخشید (نوشیدنی)گنجلگ! باز هم معذرت می خواهم!
(دست بر گره پاپیون و بازیابی آرامش در لحن) جنگلنج! آ ببخـ... گلنجک!
(با تردید)
جنکلنگ (اف)
گنجوی(هوف)
جنگوی(!)
سنگلج(!) ...

افسانه شفیعی

این کاسه ای که یک مشت حرف توش ریختی ، مرا یاد هیچ حیوانی نینداخت. فقط بگویم یاد درندگی افتادم؛ با آن زمینه ی سنگی و رنگ یخ زده ش .حروفی که جنگ، گنج و جنگل را می شود ازش تشخیص داد که چه قدر با ظرافت و نرم و مخملی به نظر می رسند. انگار اصلن خطری ندارند. قشنگند .دلبری می کنند و لطافت دارند . اما این ها ظاهر امر است . گنج ،جنگ به پا می کند و جنگ ، جنگلی از مرده ها روی هم انبار...

دوباره که نگاه کردم ، دیدم نوک های تیزشان مثل خنجر و شمشیر است و شکستگی های حرف "گ" ، من را یاد دست ها و پاهای خرد شده انداخت. نمی دانم چرا ؟

آرش قربانی

 این اثر، مرا به یاد اثری از رنه مگریت انداخت که در آن، تلنبار حروف و واژه ها ، صخره ی غول پیکری  در مقابل یک فرد ساخته . بی شک در این کار جدید ، حرف ها و مدل حرف ها هم تغییر کرده و شکل تازه ای به خود گرفته است . تنها یک چیز به افسوس من اضافه می شود و آن این که به لحاظ گرافیکی، نمی دانم  چرا از رنگ های خالی استفاده نکرده ای ؟ شاید قصدت این بوده که حروف را مثل احجام سنگی نشان دهی . اما من فکر می کنم شاید باید کار بیشتری روی گرافیک آن انجام می شد . به هر حال ، من هم به هوش شاعرانه ی تو که گاه سنگین ترین مفاهیم فلسفی را شاعرانه می کند ، تبریک می گویم . 

جلیل قیصری

چیزی که به آن اشارت نرفت ، شکل ظاهری حروف است . حرف "ج"  نقش و رنگ آهو یا گوزنی را می نمایاند که نفس گیر و وارونه می دود . می دانیم که خود گوزن در اساطیر ما نماد معصومیت ، ظرافت  ، بادپایی و...است و شاخ گوزن، خود نماد توتمی یا اساطیری بر سر در اماکن قدسی مذهبی که این تحت تاثیر باور های باستانی است .در پایین گوزن، حرف "ج" گویا شبیه روباهی به کمین نشسته است ؛انگار در انتظار سیری پایان است. در ضمن این حرف و حرف "گ" گویا مار یا عقربی با دم های برگشته را نشان می دهد و گویا جنگ یا جنگل قرار است مزین شود به پدیده های مرموز و زهر آگین و نیز حرف چنگگ قصابی را هم تداعی می کند .

بدنه ی اصلی واژه، با همامیزی حروف اصلی ، شکل تفنگ را هم به چشم می نشاند. "نون" پاره (نانپاره )، متمایل به همه سمت است و به هیچ سمتی نمی رسد. ضمن این که "ن" بزرگ میانی، با نقطه ی فوقانی اش ، خورشید و زمین را به خا طر می آورد که هاله ای نورانی به گرد هر دو می درخشد و "ن" میان تهی با نقطه ی بالایش ، نگاه اسطوره ای آسمان (مذکر ) و زمین (مونث )را. نقطه های زیرین را اگر مکمل در نظر بگیریم ، واژه ی جنگل  ،‌‌ جنگ ، گنج و ... به گیل (گیلان )هم می نشیند .

لام انتها به رنگ سبز است که هم ماری بر دم نشسته را تداعی می کند که گرگ و میش ( پارادوکس )حضورش شاید مد نظر باشد و هم کنده ی سبزی است که گویا می خواهد بگوید همه چیز به پایان نرسیده است. رنگ ها گاه به شفق می روند(گوزن) و گاه به سیاهی و خاکستری (مرگ و برزخ) و گاه سبز (زندگی ) . گویا واژه می خواهد زندگی،برزخ و مرگ و دوباره زایی اساطیری را هم به رخ بکشد . 

 ابوالفضل حسنی

افقی ترین لایه ی این کار، کلاسیک است .خیلی راحت :یک مثلث جناسی از سه کلمه ی جنگ وگنج و جنگل ... من نگاهم را به طرزی تنظیم می کنم که بتوانم این سه ( این مثلث) را از دوری افق، به نزدیکی چشم بکشانم :نتیجه این خواهد بود که درخواهم یافت با هر کشش در طول متناوب لحظه ، این سه به هم نزدیک می شوند و مثلث در خودش دارد جمع می شود تا این که در فاصله ی بیست سانتی چشم من که قرار می گیرد ، در هم رفته و دفرمه شده می نماید. اما این دفرمگی، چه را می خواهد ثابت کند ؟ تلاقی این سه عنصر کلاسیک حیات ، معنا را در این جا به چه صورت تعریف می کند؟ از منظر من ، حالات هم زمانی این متن ، ثبات مکانیزم ـ کلاسیک خودش را به این صورت پس می زند که در هم آمیختگی الفبای زندگی را در جهان معاصر فریاد می زند . مثلن "ج" جنگ با یک برش همزمانی، گنج را هم دست آورد می کند. با رو کردی این گونه  ، در می یابیم که نه! این قطیعت به هم ریخته است و آن دترمنیسم کلاسیک ، در این عرصه نامی جدید به خود می گیرد و به یک نوع دترمنیسم پست مدرن بدل می شود. تمام عناصر این متن، در این عرصه است که تلقی جدید خود از شرایط را نشان می دهد ...الفبا ی زندگی این جا به مرز همه یک الفبایی رسیده و حتا آن را نیز درنوردیده است.

سرانجام این که این دسته از کار های مهرداد ، در من یک نیرو ی مضا عف ایجاد می کند که از نوشتن باز نمانم( از تیرداد نصری یاد گر فته ام که نوشتن یک کورس است ) و احساس کنم که خلاقیت هنوز دارد در این مرز و بوم پر می زند... 

فرهاد

واژه ی "جنگ" تحتانی ترین لایه ی این کلمه ریزی است که بدجوری آن ته گیر کرده و به سختی نفس می کشد؛ یک جور آتش زیر خاکستر است که آرام آرام تمام واژه های رویی را می سوزاند و فراگیر می شود. یعنی واژه ی "جنگ" به مثابه آتش است و واژه های "گنج-جنگل" چون دارای ذاتی سرد هستند ، خودشان را روی آتش انداخته اند تا گرم شوند؛ غافل از این که در دل آتش جان خواهند داد .
یک "لام" سبز رنگ و رو رفته، به آخر "جنگ" نزدیک شده که چند مورد را تداعی می کند:
1-نشانه ی صلح ( که آن را به شکل پوزخند می بینم).
2-نشانه ی جنگل (که من را به یاد حادثه ی سیاهکل می اندازد).
3-نشانه ی نزدیکی عجیب جنگ و صلح(قرمز و سبز) که به اندازه ی یک "ل" باهم فاصله دارند.اما چیزی که برای من بسیار جالب است،محوریت حرف "نون" در این کلمه ریزی است ؛ حرفی که به نحوی جدا شده از اصل خویش ، ولی با این حال به تمام واژه ها چسبیده است که اگر آن را از واژه ها بگیریم ، دیگر هیچ زهری نخواهند داشت. واژه ی "گنج" کوچک تری در آخر "جنگ" متولد شده و هاج و واج مانده آن وسط. من این گنج کوچک و متحیر را خود مولف می بینم که در جامعه ای فرو ریخته گام نهاده است.
 

مستان

جنگ که از همه بیشتر خود نمایی می کند؛ آن هم با رنگ آتش زیر خاکستر .جنگل که می رود تا همه چیز را با سبزی و تازگی آشتی دهد ، هر چند در حاشیه قرار دارد و گنج که بر همه سایه انداخته و از بتن جنگ و جنگل (منظورم نون است) سر برآورده و به سیاهی نزدیک تر است تا سایر رنگ ها،حکایت روزگار ماست بی گفت و گو . پس لزومی ندارد به جست و جوی لنج باشیم و... 

باران سپید

جنگ؟
گنج؟
جنگل؟
لنج؟
لج؟
جن؟
گل؟
.
.
.
و کلمات با معنی و بی معنی دیگر...وقتی از چند حرف می شود به دنیایی از کلمات دست یافت ،  پس می شود در توانمندی یک زبان دریچه های نوی گشود.
 

مینو نصرت

۱- جنگ را هر جور هم که بنویسی ، بوی خون و طعم گس مرگ می دهد و صف ها را طویل تر می کند ، سر زندگی را می تراشد و می فرستد اجباری . لطفن یک کبوتر بکش سفید سفید . از آن سفید هایی که هیچ لکی  بر نمی دارد و نامش هم صلح نیست که صلح آن روی سکه ی مضمحل جنگ است . فقط یک کبوتر بنویس یا بکش از آن کبوتر هایی که همه روزی آن را در کودکی هامان حس کرده ایم. آن وقت من مقابلت می ایستم می گویم سلام و تو دیگر کالیگرام نمی نویسی. فقط نگاهم می کنی و برف می بارد . برفی که هر دانه اش یک بلوط است، یک ریواس است ؛ یک سپیدار غرق پرنده است، نه کلاغ و یک دشت پهناور قد جهان غرق عشق است و علیکی  که بوی گل دارد و عمر گل، اما نه...

۲ - وادارم می کنی بازهم نگات کنم .این هم از استعداد های ذاتی مهرداد فلاح است دیگر.در اکتشاف تازه، چند کلمه سبز شده است؛ مثل در جدال / جدل/ و گنجی که ته هر جنگی غنیمت است. البته یک ناجی همیشه هست. نیست ؟ اصلن دیدید جنگی را که ناجی نداشته باشد؟ من که ندیدم/ ناجی تو جنگ دیگر ناپدید می شود و گنج می افتد دست یک ناجی دیگر. دایره ی تو در تو ی سنساره!

 

+ mehrdad fallah ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

لاک از پشت می رود !

سایت مهرداد فلاح - عیبی ندارد این قلم فقط...!  

احسان مهدیان

آن اوایل نوشتم که بدون هیچ تملق و تخفیفی، باید بگویم این از نعمت های مهرداد فلاح بودن است که باعث برانگیختن حس کنجکاوی من در برابر چنین آثاری شده است .متاسفانه امروزه مد شده است که با هر ترفندی که روبه رو می شویم ، آن را بدون ساختار، ساختار گریز و یا پسا ساختارگرا و... می نامیم و این خود مشکلی ست که باید هرکدام از ما بگوییم تعریف ما از ساختار چیست که با این پدیده ها، با این خاکریز مقابله می کنیم ؟
روی دیگر سکه این است که این کارها نیز به شکلی هم به فرم نزدیکند و هم زبان اثر به آن ساختاری تازه می دهد ، اما با آن چه ما در نگاه ابندایی به آن اندیشیده ایم  ، ساختاری را در بر نمی گیرد و ظاهرن با پیش داشته های مان از نظر ساختاری، نزدیکی آن چنانی ندارد .اما فارغ از آن،اگر به کار نزدیک شویم ، آن را تاویل پذیر و چند وجهی می بینیم .
 البته زبان اثر، تمامن نوشتار ی و بر مبنای دلالت های اولیه نیست، بلکه تحت تاثیر نشانه های تصویری و علائم راهبردی که حتا در مواقعی به مخاطب مسیر هم می دهد ، با فضایی رو به روییم که اعتراض ملموسی را منتشر می کند و با جمع بستن همه ی عناصر به دست می آید . پس نمی توان اثر را خارج از پیوندهای ساختاری تاویل کرد.

اگر بشود برای هر سه سطر از نوشتار ،مبتنی بر دلالت های آن، تعریفی قائل شد، اما جمع بست عناصر هم در انتها، به تاویل دیگری تن می دهد و این فرایند هم چنان ادامه می یابد:
عمارتی قدیمی که پا می شود تا جلوی بزرگراه در آید
خودروی بی راننده ای که هی خودش را زیر می گیرد
رودخانه ای خلاف که در تمام دستگاه ها ابوعطا می خواند
زوج ها را شما به هم برسانید ... برسانید!
دراین جا علائم و نشانه های دیگری هم( همان گونه که گفتم ) وجود دارند؛ شکل نوشتاری و تکرار "برسانید" هم نوعن بر شکل پذیری آن متاثر است .تداخل این سطرها و پیوندهای غیر متعارف ، موجب حوزه ی ارتعاش می شوند که دوایر جدیدی را پدید می آورد و مخاطب، به لایه های دیگر اثر می اندیشد .حوزه ی ارتعاش، فرایندی ست که به صورت ارگانیک ، اثر را از هدایت مولف دور می کند و به دخالت و کنش مخاطب می سپارد.

و سر انجام این آشفتگی و طغیان به آرامش می رسد؛ اگر که ما مسیرهای عبور را در تو در تویی سطرها بیابیم ، عبور کنیم و به نقطه ی تلاقی برسیم . تازه پس ازآن باید به سوالاتی که ترسیم شده است ، بر خورده ، پاسخ آن را بیابیم.  برای پاسخ به آن، نیاز به رجوع به مسیرهای رفته داریم .چه گونه می شود چنین آثاری که این همه برای تاویل شدن، نیاز به رفت و برگشت  و داد و ستد با سطرهای ماقبل و ما بعد دارد ، متنی بدون ساختار نامید؟! و تاکید دارم که خودم ساختار اثر را در زبانیت آن می بینم  ، اما نمی دانم چه گونه باید این اثر را محصولی فرا زبانی بدانم ؟
ذهن پویا و جست و جوگر مهرداد فلاح، به عنوان مولف و بنده به عنوان مخاطب ، می تواند در نهایت برای این دست آثار تعریفی نسبی ایجاد کند .

ماکان محمدی

انقلاب سفید

1)به نظر می رسد مخالفت هایی با این سویه ی شعری فلاح شده است ،اما آن چه در تمامی این "خوش نیامد" ها نهفته است، عدم ارایه ی دلایل منطقی و تحلیلی ست. به همین دلیل، این گرایش بیشتر یک گرایش فیزیولوژیکی است .بدین معنا که گوش یا چشم و نهایتن عامل تاخیری دیگری هم چون ذهن، آمادگی و عادت شنیدن این گونه ای را ندارد و این یک مقاومت ایستاست . بدین مفهوم که در مقابل حسی که او را به کنکاش بیشتر می طلبد، مقاومت می کند و به قول بارت ،حس شهوت ادیپی خود را جهت پرده دری می کشد و این عمومن به عوامل متعددی بر می گردد که اثر در آن بافت زایش می شود. مثلن یکی از این عوامل که بسیار مهم تلقی می شود ،از آن با نام امر سیاسی یا The Politic یاد می کنیم . این واژه با واژه ی Politic  یا سیاست که به مفهوم "مجموعه ای از نهاد ها که به واسطه ی آن نظم و همزیستی مسالمت آمیز شکل می گیرد"، کاملن متفاوت است.

امر سیاسی به مثابه امر ارتباطی (relational)، مبتنی بر دخالت سیاست در نظم دولت شهر است؛یعنی مثلن در موضوعی همانند توزیع(distribution)، به واسطه ی امر سیاسی در می یابیم که در توزیع ، اشکالی کنار گذاشته و اشکالی گنجانیده می شوند .آن اتفاقی که در مورد شعر فلاح می افتد، یعنی این خوش نیامد ها، ریشه در امر محسوس دارد؛ یعنی آن چه در جامعه می بینیم و می شنویم و خلاصه درک می کنیم. یعنی به واسطه ی توزیع (همان طور که در بحث امر سیاسی گفتم )، چیزهایی گنجانده شده است که توسط حواس ما درک و از آن مهم تر آشنا می شود.ما در جامعه، صدا هایی را می شنویم و صدا هایی را نمی شنویم که کنار گذاشته شده اند.این عمل را politic انجام می دهد .در واقع این جا تفکیکی زیبا شناسانه صورت می گیرد.همه ی این ها را گفتم که به این نتیجه برسم که این خوش آمد ها و خوش نیامد ها، زمانی قابل عرضه و بحث است که دلایل غیرفیزیولوژیکی بر آن حاکم باشد...
2) آن چه در مورد کارهای جدید فلاح نادیده انگاشته شده ، این است که این فرصت به مخاطب داده می شود که حتی در فرم ، سویه ی گزینشی خود را انتخاب کند و دیگر کارکرد مخاطب، الزامن به سامان کردن آن تضاد هایی نیست که به واسطه ی آن اثر هنری شکل می گیرد  ، بلکه به حداکثر بردن آن تضادهاست . به دیگر زبان، مرتکب خلقی جدید می گردد که خود می تواند سویه ای ناانگاشته توسط شاعر باشد.

قابل تامل و توجه است که این قضیه، با مساله ی تاویل کاملن متفاوت است؛یعنی این که این شعر یا اثر می تواند محل تاویل های متفاوت باشد . در تاویل، گرایش ما تن دادن به نوع و شکلی از انسجام است که البته این شعر و هر text دیگری از این قاعده مستثنی نیست و درجه ی تاویل های متفاوت و بیشتر  ، در گرو مسائلی هم چون فرار از نشانه های ارجاعی و حرکت به سوی نشانه های امکانی و هم چنین رابطه ای نیست که با بافت بیرونی، از طریق عوامل انتقادی (که منحصرن به اجتماع ، سیاست ، تاریخ ،سنت و... محدود نمی شود ) برقرار می کند و...، بلکه در کنار نوعی آفرینش و انتخاب است.حتی در جهت توجیه این خوش آمد ها و نیامد ها، می توان گفت که خود مخاطب تکلیف را  ابتدا مشخص می کند؛ همان وضعیتی که ما در برخورد با مارسل دوشان داریم.

3)بنا به دلایل گسترده  ، امروزه گرایش به سوی هنر های دیداری و شنیداری، نسبت به هنر های نوشتاری از سوی توده وجود دارد ؛ عواملی که من آن را بیش از هر چیزی نتیجه ی دوران سرمایه داری متاخر و کارکرد جدید هنر در دوران سرمایه می دانم که بحث فوق العاده جذابی است و خود فرصتی دیگر می طلبد.
در کنار گرایشی که گفته شد و آزادی عمل گسترده ی مخاطب که عمیقن در کارهای فلاح دیده می شود ، در واقع نوعی تلاش جهت هرچه بیشتر کشیدن شعر به عرصه ی عمومی است.البته باز این تفاوتی اساسی با کاربردی کردن شعر دارد؛ یعنی چه در شکل ایدئولوژیک آن که در واقع نتیجه اش تقلیل شعر به نوعی تبلیغ سیاسی بود و چه در شکل مبتذلش که که در واقع باز هم سویه ای کالاگونه و مصرفی به شعر می داد .در واقع تلاش فلاح، فراخواندن اجتماع یا توده به نوعی گفت و گو با جهان شعری  ، از طریق دخالت در عمیق ترین وجه شعر، یعنی فرم است.گفت و گو با جهان شعری که پیش از این اسیر انزوایی مضحک بود .

هر چند این تلاش فلاح، در عرصه ی دیگر نیز ادامه دارد و آن کنار هم قرار دادن موسیقی و شعر است که تا حد قابل توجه ای موفق عمل کرده است ؛ به کار گرفتن اشکال موسیقی ابژه ای هم چون آلترناتیو راک  ، در کنار اشعاری با نمود بیرونی و تولید زیبایی زبان برون متنی ،  نشانه ی دقت نظر او در کنکاش در چنین جهان شعری است . هر چند من انتقادات خود را نسبت به گزینش این موسیقی برای خود محفوظ می دارم ،این مساله باید از چند جهت مورد انتقاد درونی قرار گیرد تا روندی رو به جلو داشته باشد. به هر حال، فلاح با چنین پشتوانه ی شعری، در کارهای جدیدش دچار نوعی گردش شعری شده(die kehre) و فقط می توان توصیه ای برای مخاطب و مولف داشت و آن این که مولف در ادامه ی کارش، این چالش را ادامه بدهد و آن را از زوایای مختلف نگاه کند و برای خواننده این که به واسطه ی اثر او، فراخوانده شده به بسط دادن یا سرانجام رساندن این تناقضات و به این اعتبار، او پیش از آن که یک مخاطب ِ در جست و جوی معنا باشد ، خود مولف یا شاعر اثری جدید است که به واسطه ی متن موجود ، دست به آفرینش می زند؛ یعنی تلاشی که منجر به خلق شاعرانه می گردد.

این ۳ بند، از مقاله ای بسیط در مورد شعر مهرداد فلاح است که البته همین سه بند را نیز خلاصه کرده ام . ضمنن پی نوشت ها نیز مشخص نشده است. به زودی کل مقاله را آماده می کنم .

 

+ mehrdad fallah ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۳/۱۸

چرخ و فلک !

 سایت مهرداد فلاح-ای که توی هرچه سایه روی تو بیشتر بجنب !

عارف رمضانی
چیزی که در این دست کارها به چشم می آید، این است که دو هدف عمده دارند: یکی ایجاد ابعاد جدید در شعر، ورای بعدهای افقی و عمودی، یا اگر بخواهم واضح تر بگویم، سطر آفرینی در بعدهای جدید و دوم ،شکل عینی دادن به زبان و خارج کردنش از انتزاع .البته ممکن است مشخصه های دیگری هم داشته باشند، اما این دو بیشتر به چشمم می آیند.توی هر کدام ، یکی از این دو مشخصه بر دیگری می چربد .توی این کار، به نظر می رسد سعی داشتی که عینیتی از زبان را به تصویر بکشی؛ چرخ و چرخیدن و چرخ شدن .به یاد نخستین خط ابداعی بشر ،یعنی خط تصویری می افتم که با نقاشی شکل اشیا، به صورت طرح گونه هایی و در کنار هم قرار دادن آن ها ،جمله و متن می ساختند . گویا به این گونه خط ،خط"اندیشه نگار" هم گفته می شود.تکامل همین خط در میانرودان بود که منجر به ابداع خط میخی شد .این برجسته کردن حروف "ح"و"خ" و"چ"و"ج" ،این کار را شبیه متون نوشته شده به خط میخی هم کرده است. اگر بپرسم که چه اندیشه ای در سر داری که می خواهی با خطوط منسوخ شده ی مردمان پنج هزار سال پیش شعر بگویی،جوابت چیست؟
شاید بگویی :
"چون که این را همین جور ناخوانده لای چرخ کرده اند! "

آرش قربانی

"این جا همیشه یک لحظه بیشتر نمی شود
بین "همین" و "همان"
نمی توان  سوار قطاری  که نیست  شد"

من به وضوح می بینم که شاعر تناقض ها در "دارم کلاغ می شوم" و "از خودم"  ،حالا دارد تناقض را به اشکال دیگری برای خود به ثبت می رساند . با  وجود این،  در این مجموعه آثار باید بین "همین" و "همان" یکی را انتخاب کرد؛ حتی اگر قطاری در کار نباشد . اما این پرسش در باره ی این متن هست : زمانی که گره فیزیکی و تجسمی نوشتار باز می شود ، آیا هنوز گره ای معنایی در نوشتار هست؟ شاید تو می خواهی نشان بدهی که گره افکنی در ذات زبان است و عینیت بخشیدن به این گره در شکل فیزیکی نوشتار ، چندان متافیزیک نوشتار را به بازی نمی گیرد . در این فکر ها هستم که همیشه به آن سطر شگرف می رسم :
"مرزها را برای شکستن کشیده اند!" 

 حسین مکی زاده

 من یک تست زدم برای وارد شدن به ذهنیت هایی که این کارها را می سازد؛فارغ از کلمه ها برای نقش خوانی.  این ویژگی را به خصوص در این اثر بارز یافتم . این اثر را تا حد ممکن بزرگ کردم و پرینت رنگی گرفتم.
شیوا(4ساله) : "دوچرخه ی میخ دار سرخ! "
میلاد(5 ساله): "جالبه . چرخ های سوراخ دار فضایی دارن می آن!"
محمود(79ساله-بی سواد): "چهره ی آدمکی سوخته در آفتاب!"
و ...
نتیجه:
"دوچرخه ی میخ دار سرخ" و "آمدن چرخ های سوراخ دار فضایی"، مرا به یاد "ناخوانده لای چرخ" کردن می اندازد! چه کنش جالبی دارد و چه قدر نزدیک دلالت ها...و حالا این پوستر سرخ بر دیوار اتاقم می چرخد.
 

حسین ایمانیان

این کار به دل من نشست.
اما خارج از (گور پدر) سلیقه ی من:
شدت گیری قرمز در مرکز متن، مدام حاشیه ها را به داخل می کشد "چ، ج، ح ،خ" خودشان بدون صوت و نشانه، در محیط دایره ی محذوف که قرار می گیرند ،چرخ می کنند. این کار خاص ، از واژه ها اضافه کاری می گیرد و جدا از وظیفه ی تاریخی شان ،به وظیفه ی غیر تاریخی شان هم نگریسته می شود. البته نوع دیگری از این استخراج کارکرد، در شعر کانکریت بوده ، اما در این جا به جای این که به خطی که جمله ها رویش نوشته می شوند ، شکل دهیم (به فرض آن را خمیده یا شکسته کنیم) ، از فردیت شکل حروف بهره برداری (سو/حسن استفاده) شده است و چنین برخوردی با حروف، نو آوری را مزه مزه می کند و آماده ی پرتاب می شود.
توی این کار (متن/اثر/شعر)، یک پیشرفت به چشم می آید : استفاده از قابلیت شکل حروف ، به جای تکه پاره کردن های متداول (در این رشته کار) جمله. کشف این قابلیت ، از فراروی فلاح از شیفتگی ای که از بر زدن کلمات پیدا کرده بود ، خبر می دهد. 

 

فرهاد

ما در این مجموعه، همزمان با عناصر و جنبه های زیادی روبه روییم:
1- رنگ زمینه و کنشی که می آفریند.
2- دایره های به وجود آمده از ترکیب کلمات
3- برجستگی برخی از اجزای ترکیب ها
4- ترسیم هندسی کلمات در تقابل با یکدیگر
5- قرار دادن دایره ای در دل دایره ای بزرگ تر
6- به کارگیری برخی کلمات به شکل شکسته نویسی و...
با این همه زمینه کارکردی ، در یک متن یا بهتر است بگویم در یک قاب، چه باید کرد ؟ اصلن برای بررسی و نوشتن، از کدام جنبه باید آغاز کرد؟
چرخی به وجود آمده از کلمات، در حال چرخیدن که مخاطب را با خود می کشد و به جاهایی می برد که حتی تصورش را نمی توان کرد. چرخش چرخ و چرخش کلمات توامان با یکدیگر و برای این که مخاطب از قافله عقب نماند، باید همراه شود و جای هیچ شکی نیست که در این چرخش است که مخاطب می تواند به لایه هایی از متن برسد و خودش را درگیر نگه دارد.حتی اگر خودش نخواهد، جان اثر او را در این ورطه به چهارمیخ می کشد و بی شک این چربش و قدرت این اثر است ، نه یک چیز ماورایی.
باید به این نکته اشاره کنم که ما در مواجهه با این اثر، فقط با زایش شاعر روبه رو نیستیم، بلکه همزمان با :

1-شاعر
2-نقاش
3-نجار
و برجسته تر از همه ی این ها، با اندیشگی یک مخترع روبه روییم که از شکل نوشتاری کلمات، به نفع شکل پردازی یک اثر استفاده کرده است.
ما در خوانش این اثر، به نقطه و پایان نمی رسیم؛ چون همزمان با چرخش کلمات، به گردابی از کلمات ننوشته شده در اثر پرتاب می شویم و این همان ویژگی است که اثر را پویا نگه داشته است و از افول آن به شدت جلوگیری می کند.
ما همیشه در یک چرخش، با آشفتگی و ذهن پریشی رو به رو می شویم . در صورتی که این اثر، با چرخیدن به ثبات می رسد و این خیلی ویژه است و جالب. فلاح می داند که هر کلمه یا ترکیب، از چه پتانسیلی برخوردار است که تا به حال دیگران ندیده اند و بهره نگرفته اند .در مورد این اثر بسیار می توان نوشت؛ چون ذهن به کنشی پایدار می رسد در تقابل با آن .

ابوالفضل حسنی

نه، مثل این که این چرخ هنوز سر چرخیدن دارد؛ چرخی که از هر طر ف می خوانمش، به یک رنگ، به یک طرح، به یک ایما، به یک اشاره و به یک معنا می رسم. این چرخ دارد می چرخد با کلماتی که زندگی را در خودش امروزی نشان می دهد. فلاح دارد چه می کند با این آمیزش رنگ و کلمه و طرح که آن قدر طبیعت می آورد که طبیعت آدمی را به کنش وا می دارد .
نه، مثل این که این چرخ بازی ها دارد و می خواهد هنوز بچرخد و ما را بچرخاند دندانه دندانه قل بدهد از این طرف به آن طرف و چیزی بر آورد ازما تا ما ... خیلی جالب است جایی که "لای چرخ" را با "خ" چرخ لا داده این متن، آن قدر رنگ زرد بهش می آید که با هیچ چیز دیگری جای مبادله نیست. شاید می خواهد بگوید چرخ های در درون است که از پیچش پی در پی این "به لای چرخ رفته" پدید می شود و با هر پدیدی رنگ زرد را به سرخی می گرایاند؛ سرخ تر و سرخ تر می کند تا... و در بیرون نیز از هر جا بخوانی، کلمات است که این چرخ را همان طور که گفتم، چند چرخه و چندین چرخه می کند؛ چرخ های در زیر و چرخ های در ر
و. 

سعید احمد زاده اردبیلی

تولید ذهنیت در کار فلاح، روندی ست که رگه های مختلف تن را به هم می تند و بر مرز محدوده ها می گذرد. این پیوند، ذهن را از توهم محو شدن می رهاند. زمانی که فلاح مرز محدوده ی مخروبه ی تابعیت را زیر پا می گذارد، افسون شدگی را به منزله ی گذرگاهی بازی گوشانه، از راه ذهنیت انگار می کند. در برخورد با کار فلاح، به بدیل هایی که از هم شکلی سر می پیچند و به بسط خصومت ها برای طرح جانشینی موجود می انجامند هم نباید غافل ماند. فلاح به گونه ای صوری، متن را تابع تولید طرح می کند و شعر را از سلطه ی بازمانده ها باز می دارد. درمرحله ی این تابعیت، شعر دیگر فاقد یک بیرون است و روند های خارجی تولید، محو طرح می شوند.

روند سرمایه اندیشی در کار فلاح، تولید و بازتولید را صرفن به عنوان یک عنصر سازمان دهنده آشکار می کند. با جا به جایی این رویه ی شعر اندیشی ، نیروگذاری در شکل های خودآگاهی هم تعمیم می گیرد. هم زمان خواننده ی طرح های ذهن شاعر، نظارت گری را در مناسبت خصومت با مناسبات تولید ارائه می کند. دست رساندن به بدیل های این شکلی ِ تمییز هم، گوناگونی همین مضمون اند. از سوی آن سو، دیگر گونگی روند های کارتنی و تولید ذهنیت، بازشناسی کار فلاح را از مداوم قدرت های باز نما، ممکن می کند. 

شاهرخ مظفریان

مدور و مدونی از جملات، در بازگشتی مکرر، تعینی است از تصوری آشنا .آشنایی معین به چرخِ هر قسم از مواد که بیشتر مبادرتِ درک را به گوشت غایت است،موجد و ارٌه گونگی این چرخ، با "خ ح چ ج" در فوقیت و تحتیت این دایره ی متحرک، به خواست مولف و دریافت مخاطب منسوب به مرتبتِ جامعیت، صفت تمهید یافته است و البته با این چرخ مدون، هیچ گونه تعدی از منظور، مر مخاطب را متصور نیست و چون دال و مدلولی در جهت اثبات و تایید هم بر آمده اند تصویر و مکتوب را که این تصویر، گاه کم تر موجه به توجه واقع شده ، ولی کتمان حضور تصویر در تکمیل گفته ، ظلمی است مولف مصور را در این گونه از نوشته. به مثابه آب که علاوه بر اسقام ،از جهت برودتی که اندک مشهود است،  مسکن باشد حرارت آلام را در امراض.

سرخ بودن اندر زمینه را هم با تصوری که ماسبق از چرخ گوشت تداعی گر ذهن شده ،می توان به اکمل صورتی توجیه کرد و حتی این جانب را از کل شعر و تصویر، تخیلی از تصویر گربه هم ایجاد شد که این گربه با آن دماغ موجد از "خ" آخر جمله ، بی شباهت به گربه ی گربه سگ معروف نیست و تجانسی از باب سرخی و گوشت و چرخ و تلفیقی از این ها، دکان قصابی را هم مرا –اگرچه از مسافتی بعید باشد-حیثیت شهود یافت و لا ریب که در مجامعت با این نوع از شعر ، به یاد عارفی گرسنه افتادم که از گرسنگی بگریست .پس کسی که ذوق این فن در او نبود ،در خطاب عارف زبان به عتاب گشود .عارف گفت :مرا از آن روی گرسنه داشته است تا بگریم. لاجرم می گوید:مرا به ضر مبتلا ساختن از برای آن است که رفع ضرری که به من رسیده است ، از او خواهم.

 ثابتی

خدای من ! معرکه است. اصلن لازم نیست بخوانیش تا به عمق جذبه اش برسی. خودش نگاهت را می کشاند به کانون زرد رنگش.اگر کسی روزی کودک بوده باشد و آن قدر خیالباف که تصور کند روزی حتمن از پنجره، یک سفینه در همسایگی خورشید،ُ بی واسطه به گرمی و سرخی او نگاه می کند ، امروز می تواند با کمی کودکی و معصومیت ، ادعا کند سفینه به مقصد نزدیک شده. آقای فلاح ! شاید یک بار دیگر برای تفسیر این زیبایی برگردم. حالا اجازه بده باز نگاه کنم . با حذف کلمه ، چرخ ، رنگ ، کانون ، قاب بر گردم قدم به قدم به لحظه ای که صفحه جلوی چشمت سفید بوده و تو داشتی فکر می کردی این همه آتش را چه طور از سینه ات بیرون بریزی. فلاح عزیز ، من یک چیز دیگر هم توی این صفحه می بینم؛ سر و تن یک گنجشک. تو خودت دیده ای؟ چشم هایش از چشم ، دست بر نمی دارد.

 

+ mehrdad fallah ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٠

شهری که نیست !

سایت مهرداد فلاح-در زندگی زخم هایی ست که مثل خوره روح را ...شکوه را ...!

علی مسعودی نیا

این کار را گمانم در  مجله ی "شهر هشتم" خوانده بودم . حس من این است که می خواهی از تک محوری و  تک مرکز بودن بپرهیزی و شعرت را حول چند محور موازی اجرا کنی و کلیت جهان واره ات را به یک تاویل درونی نزدیک سازی ؛ بی آن که راه تاویل های دیگری را ببندی که به ذهن کسانی به جز مولفی که خودت باشی ، می رسد . این کنش های افقی و عمودی ، به ویژه جمله هایی شبیه معترضه که به شکل قائم می آیند و سطرهای افقی را قطع معنایی و تصویری می کنند ، کلید آن تاویل شخصی توست . تو در این کار ، دوباره طنز غلیظت را به رخ می کشی ؛ طنزی که شناسنامه ی کاری تو بوده در گذشته ای نه چندان دور . طنز نخست در کیفیت نویسش توست . همان چیزی که من نامش را گذاشتم فیزیک متن و با مخالفت خیلی ها مواجه شدم . با این حال ، طنز فیزیکال تو در سطر "بازی ، عشق ، جنایت" است که این جا خیلی بهتر از نسخه ی چاپی به دل می نشیند ؛ چون با رنگ قرمز نوشته شده و من در آن نوعی مضحکه ی سانتی مانتالیسم می بینم . چیزی به ابتذال پاورقی های دهه چهل و پنجاه که گزاره های مویه وار فلسفی ات را قطع می کند . این اتفاقی ست که در جامعه ی ما مدام و مدام می افتد . سانتی مانتالیسم و احساسات نازل ، تفکر را قطع می کنند .
جای دیگری که طنز را با مهارت به کار گرفته ای ، معکوس خواندن جمله هاست . این شوخی غم انگیز و مفهومی ، موجب شده که این شعر عمق غریبی بیابد . تو به فکر کردن دعوت نمی کنی ، بلکه از گریز اندیشه حرف می زنی . تصویری درونی که در عین بی معنا بودن ، به تکمیل معنایی شعر می انجامد . فلش ها ما را به سمتی هدایت می کنند که اندیشگی در آن نیست و تنها بازتاب های بی معنای آدمیزادی ست که دورترین جایی را که می بیند ، حول و حوش نوک بینی ست . دوست دارم این شعر را ...

عارف رمضانی

متن با یک فرم الگوریتمی ، شیوه ی برخورد با خود و با این دست کارها را به مخاطب نشان می دهد . مانند یک الگوریتم ، هر مخاطبی با داده های خاص خود در مواجهه با آن ، خروجی ها و برداشت های مختص به خود را خواهد داشت ؛ بی نهایت داده و بی نهایت خروجی . خروجی ها به ذهنیت مخاطب و به داشته های ذهنی او مربوط است ، نه به ذهنیت مولف و این یعنی دموکراسی در شعر . براهنی جایی گفته است ( نقل به مضمون ) اگر شاعر از عشق حرف بزند ، زبانش عاشقانه نیست ، بلکه اگر کلمات در شعر عاشق هم بودند ، زبانش زبان عشق است . زبان اسکیزوفرنیک ، زبانی ست که خودش اسکیزوفرنیک باشد ، نه آن که شاعر از اسکیزوفرنی در شعر حرف بزند . این جا متن از دموکراسی حرف نمی زند ؛ خودش منشی دموکراتیک دارد . متن در برخورد با وا‍ژه هایش هم دموکرات است . دوآلیته ی خیر و شر در شعر حضور دارد ، اما فاصله ی آن ها آن قدر کم است که به سادگی قابل تفکیک نیستند . در کنار هم آوردن دو تایی های "بخندی / پوزخندبزنی"، "بمویی / جیغ بکشی" و "بخموشی / سخن نگویی" که اولی ها بار معنایی مثب تری دارند و دومی ها منفی ترند ، نشان دهنده ی این موضوع است . این عشق و جنایت ، چه کنار هم جا خوش کرده اند !
در این کار ، یک امر انتزاعی ( یعنی زبان ) شکل عینی گرفته است ؛ شکل یک جامعه و این شاید خلاف کاری باشد که سوررآل ها می کردند . ابژه ها در خود متن است . بیرون دنبالش نگردید . من این متن را مانیفستی برای همه ی کارهایی از این نوع می دانم .
"می توانی نخوانی / بخوانی اگر / دیگر شریک می شوی" !

حسین مکی زاده

این بار چیزی نمی گویم . لذت می برم !
این کار دعوتم می کند به یک نمایش ابسورد و لذت می برم با شیزوفرن رنگ ها . دعوتی ست به تماشا ( خواندیدن ) ی نمایشعر و "اجرا همیشه خیابانی نیست." 

پویا میرزاپور

سخنی  در باب الگو های زیبایی شناسیک فلاح
و نیچه گفت :" دستیابی به حقیقت ، از عدم اعتقاد و تردید آغار می شود ، نه از میلی کودکانه که کاش این طور می شد . آرزوی بیمار شما برای سپردن خویش به دستان خداوند حقیقت ندارد . تنها یک آرزوی کودکانه است و نه بیشتر میل به نامیرایی . همان میل کودک است به بقای همیشگی نوک پستان برجسته ی مادر . این ماییم که نام خدا بر آن نهاده ایم . نظریه ی تکامل به روش علمی ، زاید بودن چنین خدایی را به اثبات رسانیده است . گرچه داروین جسارت پیگیری شواهدی را که به این نتیجه درست منتهی می شدند ، نداشت . مطمئنم شما نیز تصدیق می کنید که ما خود خدا را آفریده ایم و اکنون نیز همگی دست به دست هم داده و او را کشته ایم".

شک ، مازوخیسم فلاح است ؛ فاکتوری ست که فلاح از آن رنج می برد همراه با لذت . فاکتوری که او را به جلو می برد ، باعث می شود گاهی به پشت سر نگاه بیندازد و میل به تغییر را احساس کند . به راستی فلاح چه زمانی آرام می گیرد ؟ چه زمانی ؟ همین حالا فلاح دارد شک می کند به آن چه آفریده است و شک خواهد کرد به آن چه خواهد آفرید . او در تلاش خود به جست و جوی چه برخاسته است ؟ لذت . او چه گونه لذت می برد ؟ با فاحشه کردن مفعول . او پس از حظ بردن از مفعول چه می کند ؟ مفعول را به خیابان می اندازد . به کدام خیابان ؟ به نامسکونی ترین خیابان حافظه اش و برای کسی تعریف نمی کند که چه قدر لذت برده است . چرا که تعریف کردن لذت ، یعنی ارضا شدن و او هنوز ارضا نشده است . پس زمان را از دست نمی دهد و به دنبال معشوقه های یک ساعته و یک روزه و یک ماهه و یک ساله ، به خیابان های تازه تری وارد می شود . معشوقه های فلاح گاه آن قدر باکره اند که فلاح را از فرط شادی کلاغ می کنند و گاه عروس های هزار داماد دیده ای که ظرفیت های لذت بخشیدن شان را داماد های قبلی کشف نکرده اند . او به فاحشه ها اعتبار می دهد و دامن معشوقه های آفتاب ندیده را لکه دار می کند .
چرا ؟ این میلی کودکانه نیست . راهی ست که تو را ، مرا و همه را با شعر آشتی می دهد . رنگ و نقاشی را میهمان شعر می کند تا در برای میهمانان بیشتری ( یعنی من ، تو و ما ) باز کند تا جرات کنیم ، تردید کنیم و دریابیم که نوک پستان مادر میراست .


ن. باقری

 این شعر مرا بهت زده کرد . احساس کردم شعرم چه خالی بزرگی دارد از بهت و شعرت از فرط بهت زدگی ، زیبایی از حافظه اش پریده است . مگر می شود بهت زده بود و چیزی نوشت یا بهت زده نبود و چیزی نوشت در بیان بهت . پس عنان سخن را به هیدگر می دهم ( داخل پرانتز ها را به حساب من بنویسید ) :
"بهت زدگی به واسطه ی امر واقع ، همان چیزی محسوب می شود که واقعیت امر واقع را برجسته می کند ( مثلن یک متن را یا حتی بیرون یک متن را ؛ کارکردی دوگانه ) ، اما همین بهت زدگی به واسطه ی امر واقع ، ممکن است راه انسان را به سوی آن چه به او مربوط می شود ، مسدود کند ( بخندی / پوزخندی بزنی/ بمویی و ...) . البته این مربوط شدن به نحوی کاملن راز آمیز خواهد بود ؛ طوری که در حین گریز از انسان ، از او روی می گرداند ... آن چه از ما می گریزد ، ما را نیز درست در همین حین در پی خود می کشاند ؛ حال چه در بدو امر متوجه باشیم و چه اصلن به این موضوع پی نبریم ( جمله های شعر به ما اجازه نمی دهند وارد شعر شویم . شاعر پیشاپیش ما را محکوم به سکوت می کند . اگر نمی خوانی به جهنم ! اما اگر می خوانی ، حق السکوت باید بدهی . تو هم شریک عشقی ) . وقتی ما به دنبال سیر این گریز باشیم ، در سیر به سوی آن چیزی خواهیم بود که ما را به سوی خویش جذب می کند و در همان حال از ما می گریزد ( ما همیشه در حسرت حضور در این شعر خواهیم ماند . این که آیا می توان در این خیابانی که هم نیست و هم هست ، قدم گذاشت ؟ )
( زیبا بود هر دو . شعرت را گریزی نیست گزیری) .
 

حسین ایمانیان

این کار نسبت به کارهای قبلی یک پسروی داشته است : مولف سمت و سوی خواندن را مشخص کرده است . به علت طولانی بودن زنجیره ی کلمات ، فلاح مجبور به این کار شده ؟ نمی دانم ، ولی چون این کار نسبت به قبلی ها خواندنی تر ( در مقابل دیدنی تر) است ، شاید بیشتر به سلیقه ی من ( شعر شنیدنی ست ) بچسبد ، ولی این شعر های تماشایی (منظور تعریف و تمجید نیست) ، از خودش عقب نشینی کرده است .
یک نکته : فلاح اگر می خواهد که این نوع کارهایش بیشتر نفوذ کند ( حتا در سنگ سلیقه ی من خیلی خیلی سنتی ) ، بیاید و فرایند شکل گیری همین کار آخرش را بدون سانسور و به صورت جز به جز شرح دهد تا ما یاد بگیریم این بدمستی های فلاح را و راجع به صداقت و صمیمیت آن ها بهتر قضاوت کنیم . این کار کمک می کند که سنجشی از لایه ی درونی این نوآوری ( با کمی تخفیف ) داشته باشیم .
یک مساله ی دیگر:
فرض کنید فلاح از ابتدا این کارها را در وبلاگ دیگری و با نام مستعار ارایه می داد . آن وقت چه اتفاقی می افتاد ؟ درست است که امروز شعر هیچ کس به اندازه ی کامنت های این وبلاگ ، منتقد و مشوق و چاپلوس و ... ندارد ، اما نمی توان تمامی ی این یادداشت ها را فقط از کارها و کیفیت آن ها دانست . فلاح می تواند که چند کلمه را تصادفن از کتابی انتخاب کند و توسط کودکی ۲ساله ، آن ها را روی یک مقوا بچسباند و رنگ و اسکن کند و روی وبلاگ قرار دهد . آن وقت این یادداشت های من و امثال من چه تغییری می کند ؟ کم می شود ؟ انتقادی می شود ؟ و یا همین طور ادامه می یابد ؟ البته این نکته ، کاری به این شعر ها ندارد و رویش به سمت کامنت های این وبلاگ و تصوری ست که از تعدد آن ها حاصل می شود .

 مهر به ایمانیان

عجیب است که می گویی کلمات در این شعر ها انگار اتفاقی روی صفحه پخش شده اند ! به نظرم چون پز منفی گرفته ای در مقابل این کارها ، حتا نتوانسته ای سازمان بصری این ها را هم دریابی . انگار چیز هایی را که خواننده های دیگر نوشته اند هم نخوانده ای ؟
تو آدم کم هوش و بی استعدادی نیستی . می توانی کمی خودت را رها کنی در برابر این شعر ها . ببین چه می شود . بعد ، چرا کسانی را که از لذت مواجهه با این شعر ها سخن می گویند ، چاپلوس می نامی ؟! اگر همه مثل تو پز منفی بگیرند ، خوشت می آید ؟ مگر سلیقه ی تو حجت است ؟ این نوع رفتار را سال هاست می شناسم . دشمنان دوست نمای شعر پیشرو ، با همین روش آدم ها را می ترسانند که از شعر فلاح و ... حرف نزنند .


احسان رضوانی

این شعر دارد یک شهر می شود . می توانی در این شهر بمویی، بخندی ، بخموشی و در عشق ، شریک جنایت شوی . در این شهر می توانی درگیر خواندیشنیدن باشی . دموکراسی شعرآن قدر هست که مخاطب در این شهر دنبال کسی گم شود و برسد به خیابانی که نیست . "جمله هایی که میکروفون ها می سازند / به کار ویترین ها می آید و بر عکس". این متن شبیه سیستم سرمایه داری یک شهر است . در این سیستم ، نمی توانی به وضوح یک اتفاق ، بک تصمیم و یک قانون را ببینی و بر عکس ، عکس ماجرا و خود ، دیگری هستی . پس آن چه فکر نمی کنی ، در خیابانی که نیست ، هستی . این فلاح نویسی ، اگر به کارهای بلند تن دهد ، معجزه ی هشتاد می شود .

جاده ابریشم

این بار فلاح قصد دارد کلماتی تر سخن براند . البته در بک گراندی سیاه ، می خواهد با رنگ و حرکت نوشتاری ، حسی را به شدت تقویت کند و آن را به هیجان پیوند زند . توانستنش سفید است و نخواندنش ، موییدن و جیغ کشیدن - خموشیدن و سخن نراندن - خندیدن و پوزخندیدنش زرد . فلاح حتمن می داند متضاد واقعی رنگ سیاه ، زرد است و سفید ، متضاد واقعی قهوه ای تیره در علم کلوینومتری و رنگ شناسی تصویری و بعد ، فلاح با چیره دستی ، آن بازی قدیم کودکانه را که ما می کردیم که کلمات را از عقب به جلو می خواندیم و کلمات و جملات جالبی می ساختیم ، به شکلی تعمدی در لغاتی که تاکنون متوجه چنین ظرفیتی در آن ها نبودیم ، با "سک" و "عرب" به هم پیوند داده ، اجرای خیابانش که دیگر حرفی برای ادامه باقی نگذاشته . خیابانی دوطرفه با خطوط متقاطع که هم می شود در آن دور زد و هم باند عوض کرد ؛ یعنی نوع روایت می تواند به تناسب ذهنیت مخاطب ، سمت و سو بگیرد و به هدف ملموس هنرمند (نگارنده) برسد .

آوانگاری زیبایی هم دارد این اثر و رنگ قرمز خونی اش که باعث توجه نگاه است ، در سه جا خود را جا انداخته : در اول نوشتار ، در وسطش و در کمی به انتها در یک تقارن عمودی افقی . البته تقارن معمولن مرا آزار می دهد ؛ هرچند این جا خوب بود . روی هم رفته تقارن را نمی پسندم . یک نکته می ماند که کشش نوشتار هم زیبایی خاصی دارد و ذهنیت واگرای فلاح را خوب به کار گرفته است ، ولی در کنش های شعری کمی ...

حامد نیکبخت

شعر را خواندم ، دیدم ، خواندیشیدم ( با وجود این که به ترکیب خواندیشیدن تو ایراد دارم که دقیقن بر می گردد به اشکالی که من به جریانی از شعر امروز دارم ) . معتقدم مغالطه ای در فهم پست مدرن در ادبیات شده و آن ، این است که در بسیاری از کارهای از این دست ، می بینیم که کنش شعری در ذهن مخاطب اتفاق می افتد ؛ یعنی از شعر کلاسیک ( در ذهن شاعر ) رسید به دوران نیما ( در زبان ) و دستی از امروز ( در ذهن مخاطب ) . در حالی که به گمان من نیاز شعر امروز ، این است که کنش شعری نه در زبان و نه در ذهن شاعر و خواننده ، بلکه در عین واقعیت باشد و شاعر آن را ببیند و عینن و با همان فرم ارایه دهد ( مثل دو کار "در به دری" و "چیزی همیشه در چیزی" ) .
... و اما این کار ؛ نپسندیدمش . اصل مطلب همان که کنش شعری عین واقعیت نیست . نگاه در این اثر نه ابژه ساز است ، نه ابژه باز . فرم به مثابه وضعیتی پیرامونی ، از ابژه به کار نمی آید ، بلکه دقیقن کارکرد زبان را پیدا می کند ؛ زبانی که خلاصه و چند لایه شده است . بن مایه را اگر اجرا بگیریم ، با استفاده از زبان و فرمی زبانی ، در جهت توضیح دادن بر می آید نه خود به خودی ، خود بودن . فرم کارکرد ذاتی اش را از دست داده است . فرم و زبان هر دو به جای ارجاع کدی منحصرانه از واقعیت ، در مقام کارکرد مستعمل زبان ، یعنی در جهت روایی ، توصیفی از کنشی که در ذهن شاعر شکل گرفته است ، عمل می کند .

شهبارا

من اول که شروع به خواندن کردم ، پوزخند زدم . بعد که رسیدم به "سگ عرب" که داشت وارونه شلتاق می کرد ، افتادم به قهقه و حالا نخند کی بخند ! دستت درست . مدتی بود این جوری نخندیده بودم ... حسابی خندیدم و بعد جلوتر که رفتم ، گه گیجه گرفتم و حالم بد شد ؛ خدا لعنتت کند ! هر چه خندیده بودم ، از دماغم در آمد ... همه را بالا آوردم  و خوب است ؛ ما باید حالا دیگر برای شعر دهه ی هشتاد خودمان را آماده کنیم ؛ هر چند ۶ سال از این دهه گذشته ... ( به کسی نگیا ! ) به هر حال ، ما خودمان را آماده می کنیم . شاید بتوانیم به دهه ی نود برسیم البته . هر چند ممکن ست دیگر چیزی از ما و شعر به جا نمانده باشد تا آن زمان .

احسان مهدیان

این متن کم تر به سیستم پخش الکترونیکی نیازمنداست ؛ چون کلمات نقش بیشتری دارند . اگرچه عوضی ترند ، اما عوض راست بودن ، زیباترند . اصلن این کج و کوله ها خیلی چیزها را خالی می کنند توی متن و انگار کمپرسی اند که باید بروند دوباره بار بزنند و بیایند و ... همان که برگشتنش را می بینم ، محصول تازه ای دارد . سرعت تغییرات و تنوع نگاه در سال های۸۰ ، بیشتر از ۷۰ است ، اما ۸۰ هم وام ۷۰ را خورده و قسط آن را برای شما گذاشته که بپردازید .
بخندی - بمویی - نیشخند بزنی - پوزه بند ببندی و می گویم که لازم نیست دیگر و باید دندانم را از روی لبم بکنم ! می خواهی برش دار ، اما "نخوانی - بخموشی و سخن نگویی" دارند توی یک خط جا اشغال می کنند و شاید همین ۳ تا را اگر پوزه بند می زدی ، آن وقت با هم از اجرای خیابانی ، شانه به شانه جای تان خالی ... حالا قلوه ی این سنگ را هم که در آورم ، چیزی بیش از این نیست در خیابانی که قرار است ازخانه ی ما در اجرای بند ۸۰ شل شود .
+ mehrdad fallah ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳

Powered by   :   Mehrdad Arefani