هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شکل تازه ی کلاغ!

  سایت مهرداد فلاح- روی این برف جای پای خودم را می کارم !

سایت مهرداد فلاح - دارم دوباره کلاغ می شوم !

حمید رضا تقی پور

سخن شعر چیست؟
نمی دانم ابتدا یک طرح گرافیکی به ذهنت آمده یا آن که با متن شعر،به اندیشه ی طراحی آن نشسته ای؟ اما آن چه  به نظرم مهم می آید، ابتدا تشخیص هویت اشعارت است. به گمانم سه عنصر در این شعرها قابل بررسی است:متن شعر،ارتباط معنایی چندگانه ی واژه (و جمله) با سایر قسمت های متن و گرافیک.
انتخاب شاعر در این کار، استفاده از هر سه عنصر است و کار موفقی با آن تعریف خلق شده است. اما زاویه دید، عنصر چهارمی ست که این دیگر در عهده ی شاعر نیست و خواننده می تواند آن را بگشاید.در یک چنین شعری و خاصه همین شعر،در مقام اول، فرح بخشی و تلذذِ حسِ بینایی به اوج می رسد. زنهار که مقاومت ذهن، در خیرگی به آن در هم می شکند و این جا ست که شعر به سخن در می آید...!

مینو نصرت

این مهرداد فلاح است که با تمام دفتر های شعر و نوشته های بر پوست و استخوان و روحی شیفته ، افتاده توی آب و دارد خیس می خورد ؛ اگر فردا دوباره بر گردیم و خطی از خطوط باقی مانده باشد و آب به دریا نبرده باشد و هنوز نفس بکشد !

برای مهرداد فلاح تازه، همگی با هم مراجعه می کنیم به اولین ثبت احوال در مسیر و شناسنامه ای تازه می گیرم ؛ شناسنامه ای که چهار عنصر کذایی جهان، قادر به مخدوش کردنش نیست .می ماند عنصر پنجم ... این سخت ترین و دردناک ترین خوان است و گمان نکنم اگر توش بیفتی ، نوشتن را به یاد بیاوری که هرچه خط خطی ست ، از قحطی همان عنصر پنجم است  ولا غیر ... آه این جا عجب بارانی می بارد مهرداد!

پیپ قرمز

پریدن از روی شهوت ِ فقط کلمه -کاری شعری سنتی ( این سنت همان سنت حتا شعر مدرن ایران است ) ،با وجود قدرتی که در توانستنت در آن چه گفتم می بینم ، کاری است در حدی که به کارستان شاید بکشد .این کلیت بود .

این کار اما : خیسی می بینم ، تار بودن ،محویت ... برای شاعر مطرح نیست که کلمه ها به چشم روشن بیایند . تو باید لیز بخوری خواننده، خفگی را در خواندن و دیدن حس کنی ، آستیگمات متن بشوی که علاجی ندارد ... توی این کارها یک بعد اضافه از رنگ و طرح داریم . پس کلمه تنها نیست . این شاید خیلی جدید نباشد ( دل تان خوش نشود)،  ولی چنبره ی کلمه و رنگ و متافور ، از کالیگرافی محض جداش می کند ... حرف زیاد است نقاشاعر ، جا اما کم ، وقت کم . بنویس! بکش! بکنویس !

ابوالفضل حسنی

من این کار را آشنا زدایی از ادبیاتی به نا م" مهرداد فلاح" می بینم .اساسن من کارهای جدید مولف را به دو دسته تقسیم می کنم:
1- آن دسته از کارها  که هنوز تعلق خا طر خاصی به "مهرداد فلاح" ی نشان می دهند که ما می شناسیم و تمایل گاه گاهی شان نیز به آشنا زدایی از این نام، به سرانجام نمی رسد( اگر بخواهم سخت گیرتر باشم!) با ارجاع به تنه ی فربه ی ادبیات فارسی نیز گاهی  آشنایند (به نظرم گیر دادن یکی از مخاطبین به مولف ، زیاد بی راه نبود!من می توانم از دوره ی میانه ی ادبیات فارسی ، نمونه هایی بیاورم که در آن جا قابلیت زبان ، زایش چند معنایی مصرع را با خوانش طرف ها و پهلو های مختلف آن نشان می دهد)و از طرف دیگر،بعضی کارهای دسته ی اول، گفت و گوی خاصی با متن کتاب " بریم هوا خوری" مولف دارد که با وسواس، می توان رگه ها و ریشه هایش را در متن نام برده یافت.

... و در این بین ، می ماند شرایط بصری – گرافیکی کار که وزنش از شرایط متنی و نوشتاری سبک تر است. لذا متن در تولید "دیگر-زبان" عاجز می ماند و این روند ، گاه دیده شده است که شرایط بصری متن را متمایل به معطل شدگی وسرگردانی نگه داشته است .

۲- دسته ی دوم کارهای فلاح که این آخری در اوج این دسته قرار می گیرد ، کارهایی هستند جسور و شجاع و نا آشنا که "ادبیات فلاحی" را جلوی چشم ما آشنا زدایی می کند. در این سری کارها ، تکلیف مولف معلوم است. با خودش کنار آمده است. مولف نمی ترسد و در بین راه، هی بر نمی گردد به عقب نگاه کند. مصمم و ایده مند به جلو می رود. در پی پی ریزی نوعی از انواع است!

و بعد: ما با خودمان می گوییم این "یک نوع" است! خلاقیتی که از تلفیق نگاه-گرافیک و شعر –زبان، به "دیگر –زبان" دست پیدا کرده که به نظر من خلاقیت" فلاح جدید"، در این حوزه است که خودش را نشان می دهد. مهرداد نباید بترسد. همین جور رو به جلو باید پیش برود. راهی ست که انتخابش کرده ...اگر این روند پایدار باشد، پس من می نویسم :"فلاح زنده" دارد خود را متن به متن می کشد و متن به متن زنده تر و زنده تر متولد می کند .

علی مسعودی نیا

...و فکر می کنم این اتفاق باید دیر یا زود می افتاد.حالا که زود افتاده و چه بهتر اصلن.در کارهای قبلی فلاح ، اگر فرض بگیریم که او دو المان تصویر و متن را به عنوان شعب اصلی اثر در نظر می گرفت، فقط یکی بدل به حربه می شد و آن دیگری در سایه می ماند.یا متن آن قدر قوی بود که گرافیک را تحت تاثیر خود قرار می داد یا گرافیک آن قدر قوی بود که متن را کم رنگ می کرد.

حس من این است که فلاح در این کار به تعادل رسیده و شعریت ناب را در کنار مفهوم نگاری و گرافیک خط قرارداده است.تاکید می کنم که در کنار، نه درخدمت و نه در تقابل.این است که دوست دارم این کار را نه نقطه ی عطف که نقطه ی آغاز فلاح بدانم.از تمام هواهایی که خوردم، این یکی خوش ترین بود مهرداد ! 

عارف رمضانی

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان، وین راه بی نهایت
در مورد این کار ، به همین بیت بسنده می کنم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .می خواهم کمی کلی تر در مورد این کارها حرف هایم را برایت بگویم .من قبل از این، برای جنبه های گرافیکی این کارها اصالتی قائل نبودم و بیشتر آن را ابزاری برای تحقق اهدافت، در فراروی از شعر سطری معمول می دانستم.بنابراین،گرافیک کارها به زعم من از سویه ای نقد شونده بر خوردار نبود و بالطبع ضعف و قوتش از درجه ی اهمیت ساقط بود .بگذار با مثالی روشن تر کنم که منظورم چیست .دکتری را فرض کن که برای بیمارش نسخه ای می پیچد .مسلمن این جا دستخط دکتر از اصالت بر خوردار نیست و مهم آن چیزی است که نسخه می کند و زیبا و زشت نوشتن، در نتیجه ی اقدام پزشکی اش بی تاثیر است . حال به فرض محال ، اگر برای کارهای دعانویس ها نتیجه ای متصور باشیم ( فرض محال که محال نیست؟) این جا دیگر علاوه بر چیزی که نوشته می شود،طرز نوشتن و خیلی چیزهای دیگر مانند ورد خواندن و فوت کردن و... اصالت می یابند و در نتیجه ی اقدام موثر می افتدند .

در این کار آخر ، گرافیک تنها یک ابزار در خدمت شعر نیست ، بلکه تلفیق شده با آن است و نقد اثر ، بدون بررسی زیبایی شناسی گرافیک کار، مقدور نیست.این جا دیگر به حوزه ی هنرهای تلفیقی وارد شده ای؛هنرهایی چون تاتر و سینما و موسیقی و... .من فی نفسه این اقدام را را خیلی می پسندم و عقیده دارم نتایج شگرفی بر آن مترتب است.اما به شرطی که تمام جنبه های کار همسنگ هم، به تعالی در خور برسند . یک کارگردان خوب سینما، برای ساختن یک فیلم خوب، دلیلی ندارد که حتمن یک فیلم بردار خوب،طراح صحنه ی خوب ، بازیگر خوب ، گریمور خوب و خیلی چیزهای خوب دیگر باشد .مهم این است که تیم را خوب کارگردانی کند .به عقیده ی من، این تجربات تو نیاز به کار تیمی دارد و لازم است از تخصص های مورد نیاز ، بهره ی مناسب تری بگیری و تو هم نقش رهبر ارکستر را بازی کنی .خیلی حوب می دانم که این ایده ام در این وانفسا، بسیار رویایی است،اما خب ،عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!

حامد نیکبخت

شعرت را اصلن نخواندم مهرداد، فقط دیدم.هم چنان هم دارم می بینم. کمی هم محو شده ام.کمی هم کش آمده ام به چپ و راست. کمی هم میان سایه ام گیر افتاده ام انگار.می خواهم با یکی از آهنگ های دمیس روسس که خاطره دارم ، بغض کنم؛ با لب هایی افتاده.نمی خواهم برای نوشتن در مورد کارت ، به آن فکر کنم و لذت بلعیدنش را از دست بدهم.پس بگذار هیچ نگویم.
فقط این که شابد بهترین کارت را تا به حال در این تجربه های اخیر دیده ام و دیگر این که بعد زمان در این کار ، بسیار بسیار ملموس و عینی ست؛ نه زمانی گفتنی یا شنیدنی و نه زمانی از گذشته یا حال و نه زمانی که در آن یا درباره ی آن روایتی رخ داده باشد... 

حمید تقی آبادی

یک نکته ی جالب برای من فعلن در این جا این است که کارهای اکنونی شما همه را به فکر واداشته. برای همین نوشته ی آرش، احسان و مینا فقط و فقط برای همین متن ها معنا دارد ، نه هر متنی که می گویند شعر است و نه مثل نقدهایی است که برای هر شعری می شود با کمی تغییر در نحو جملات ارائه کرد. حالا من می خوانم بی شهود و با شهود و احساس می کنم کلمات دارند توی سایه های خودشان یا در انعکاس نام خودشان در آب و آیینه غرق می شوند.

سوده نگین تاج

شاید در این کار رها شده ام و فکر کنم این از رهایی ذهن تو در کار بوده باشد.آره؟یا من نیازی به سر کردن توی واژه ها نداشتم. این جا بین رنگ ها و امواج می شد درخت ها را تا ته خیابان کشید یا  این که کشیده شد زیر بنفشه های کبود و برجی که پشت آن بلندای واژه هایی که قطره قطره می ریزند، عاقبت نداشت.این که کار از آن زاویه بندی های سنگین، آمده به سمت سیالی ، ذهن من را می کشد و جذبم می کند.رها شده همه چیز این کار و می شود لمسش کرد در اولین نگاه.
حالا بیا و بریز رو آب  و خنک شو!

مینا 

این بار خون واژه ها را ریخته ای مهرداد فلاح ! همه چیز انگار امتداد دارد؛ همان طور که در ذهن . دیگر مهم نیست کلمه چیست .مهم همان خونی است که دامن مخاطب را می گیرد . هر واژه خود را قربانی کرده است تا همان را که باید بگوید . مدام همان است . ذره ذره به اصل آن چه بوده ، پیش از آن که انسان این روزگار اسمی برایش بگذارد ، نزدیک تر می شود . شهامت می خواهد برسی به نقطه ی شروع دوباره ی بشریت . این همه تفاخر کرده ایم به این همه کلمه که اختراع کرده ایم و تو داری به یادمان می آوری که با این کلمات محدود  ، ذهن مان را محدود کرده ایم و تو انگار که می خواهی از این دایره بیرون بزنی و ما را هم اگر گوش شنوا داشته باشیم ، با خودت بیرون بکشی .

این روزها که جرات دیوانگی کم است ، باز هم دم تو گرم مهرداد جان ! این تابلوی آخرت عجیب است ؛ به خواب و خیال می ماند برای من . این که همه چیز در هم تنیده شده و کش آمده و همه به هم مربوطند و هیچ کدام را نمی توانی از هم جدا کنی ، راز هستی است . نزدیکش شده ای ؟ بال هایت نسوزد ایکاروس جوان!

آرش قربانی

به راستی که اثر تازه ات حسادت بر انگیز است . امروز در میانه ی راه به این اثر فکر می کردم . شگفت انگیزترین مساله درباره ی این اثر ، آن است که می خواهد جهان را به صورت یک متن نشان دهد . این بار نوشتار است که منظره ای  برای من ساخته است . در این منظره، نشانه های نوشتاری هستند که جای سایه روشن ها و ابژه ها را گرفته اند . این رودخانه با سایه روشن هایش ، با واژه هایش قرائتی عجیب و نو از مفاهیم توراتی اش دارد . شئی شدگی واژه ها در این شعر، به صورتی نو رخ داده است . به داخل متن پرتاب نمی شوم . دربرابر آن می مانم . اثر کار خودش را کرده است . منظره ای که پیش روی من قرار می دهد ، منظره ای اسطوره ای است . مگر نه این که علم ، اسطوره و ادیان می خواهند نوشتار جهان را بخوانند . این بار مهرداد فلاح قضیه را بر عکس می کند : حال باید جهان را از میان این نوشتار پیدا کرد ؛جهان پس از نوشتار . این واژه ها به کدام منظره ، به کدام شئی شبیه هستند . آیا چیزی در این اثر متوقف نشده است ؟ آیا جهان همان نوشتار نشده است ؟ آیا این همان وحدت وجود نیست که به شکلی تازه رخ می نماید؟

حسین مکی زاده

 آن چه مشخص است ، روز به روز در این کارها ،  پیوند گرافیک و متن بهتر و منسجم تر می شود. گاهی در بافتن متن و تکسچر نمایان می شود،گاهی در چرخش های سرخ فلزی و ... بالطبع باید هم همین باشد.حالا مخاطبت مجبور می شود در آسفالت خیس و شاخ و برگ درخت و موج اندک نم باران ، دنبال متن  برود. این پیوند چه قدر این جا نمایان تر شده است.
خواندیدن همین است. چیزهایی پنهان است. نکند همان نامرئی است و مرئی که می گفتی؟ برج بابلی که با گرافیک و متنت ساختی ، آن هم منعکس (وارونه) در آسفالت ، خوب دارد زبان را به منتها الیه تصویر و بالعکس می برد.لذت می برم از دوباره کلاغی که شد با عمر دراز کنار تبلبل السنه! در برج بابل افتاده بر سنگفرش خیس . کاش حرفی نمی زدم!

احسان رضوانی

اگر به من بگویندحافظه ی انسان را بکش،این کار را نمی کنم، متعجب هم نمی شوم.چرا که شما این کار را کرده اید. این متن ،عکس حافظه ای ست که مولف درهاله ی دوری و نزدیکی و فراموشی گرفته است.
کلماتی که ناپدید می شوند و تنها رنگی از آن ها باقی می ماند، گزاره هایی که "من" ،"خود" را به رنگ دیگری درآینه می بینند ،رنگ هایی که تحلیل می روند و تکثیر می شوند.
انگار روایتی نیست ، روای ای  وجود ندارد و چیزها در بی زمان و مکان ایستاده اند: "همه چیز در حرکت است  ،جهان ایستاده است ". من فکر می کنم وقتی جهان ایستاده است ، چه چیزی در حرکت است؟می ایستم و فکر می کنم و رنگ ها حرکت می کنند و روح کلمات را تغییر می دهند . برگ ها سبز می شوند و زرد می روند. می روند، اما برگ هست ، راوی هست ، روایت هست، اما چه کسی ست؟ دقیق می شوم ، رنگ «من» خود را می نماید و روایت را وجهان را به حرکت در می آورد؛ حرکت در گذشته و آینده
.

+ mehrdad fallah ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٠

دیوانه دویدن بر لب ِ چاه!

سایت مهرداد فلاح - بدون این بازی ها هم باخته ایم ! 

ابوسعید مرضایی

خودش می داند شاعر که یگانه است و چاهش هم بی تاب بلعیدن.هر چند گوش هایش باز و چشم هایش تیز.می داند و هستی را به بازی می گیرد.لبی که اگر نبوسی،عطش بازی دست از سرت بر نمی دارد و چون به لب ...چاه با کسی بازی ندارد.دوستان آخر بازی هل دادن را نیز بلدند!دست مهرداد فلاح درد نکند.بدون دستی به پشتش در لب چاه!

حامد نیکبخت

نمی دانم...منگم کرده انگار این کار. اصلن نمی فهمم شاهکار است یا نه ؟ به من می گوید لب چاه بازی کن، جالب است بیفتی آن تو. بازیچه است نیفتی ... تازه، آن چاه ( برعکس) پر از نور است و همه جا تاریک.اگر هم نیفتی، یک وقت دیگر که باران آمد ، خیس می شی ، گوله می شی . می افتی تو حوض.نمی فهمم در این کار ، توالی داده دارم یا نه ؟ اصلن داده دارم یا نداده ؟! گرچه اگر هی بدهی، کیفش بیشتر است.در مقابل من چیست ؟ واژه است؟ همه جا تاریک است ؟ چاهی روشن است ؟ لب دارد ؟ بازی با آن جالب است؟ حال می دهد؟ گاهی حال نمی دهد؟ از همان دست که داده ای!سری ست که باید توی لاک خودش باشد؟بشنود، ولی بسته؟! نبیند، گرچه نبسته؟!بعد لو بدهد و البته که زیباست...

این ها که گفتم، یک برداشت بود تنها و تنها مختص ساعت یازده شب شنبه ی حامد. کمی خسته، کمی گشنه، کمی هم تازگی عاشق(به روایتی) . به ازای هر ساعت از هر روز، من چیزی دیگر هست حتمن؛ با تصاویر ذهنی چسبیده به مغزم از کودکی تا حال. بازی با زی.
چرا من توی این شعر است؟ چون من چند بار آن را خوانده ام. چرا خوب است؟ چون احتمالن فردا شب هم می خوانم و چرا خیلی خوب است؟ چون درباره اش با کسی گفت و گو خواهم کرد. من به یک لایه و چند لایه بودن و تک یا چند معنایی قایل نیستم و تنها می گویم شعر باید به تعداد آدم ها و گمان ها و زمان ها تاویل پذیر باشد و چنین است این کار.

فلاح زمانی مجوز  استفاده از رنگ ، گرافیک و فرم را دارد که از آن ها برای ارایه نمودی عینی از عینیت در پهنای اثر، به مخاطب ، کار بکشد. وقتی من می خواهم بگویم گل، لزومی ندارد بکشم گل. خب، می نویسم گل. استفاده از ابزار های دیگر برای گفتن این گل، هیچ مزیتی بر واژه ندارد، اما وقتی من می خواهم ذهنیت قبلی و تصاویر ذهنی قبلی مخاطب از گل، در بیان این گل من هیچ نقشی نداشته باشد، انگار که تا کنون در هستی چیزی به اسم گل وجود نداشته است ، می توانم از ملاطی به جز واژه که بار ذهنی خاصی را خواه نا خواه ایجاد می کند، استفاده کنم.
برای تک تک اجزا ی این شعر، چنین وضعیتی قابل تشخیص است و به همین علت، اگر سه خط صورتی رنگ بازی آهسته .... افقی بود، منظور شاعر و خوانش من ناقص می ماند.راستی، از کار پست قبلی هم خوشم آمد.

شهرام مدبری 

من نمی خواهم این کارها را از زاویه ی تصویری ببینم. این ها بیانگر تلاشی برای ایجاد ظرفیت و دادن کارکردهای متفاوت به کلمات است که حتا می تواند در شکل و ترتیب ارایه دادن  واژه ها نیز رخ دهد. در کنار این ها، دست بردن در روایت های معمول ، هم چنان که سعی می کنید در کلمات با مفاهیم معمول نیز دست ببرید.

این همه، حتا اگر بر اساس روال معمول شعر نویسی ،به دنبال هم می آمدند نیز جای صحبت داشت. اما با این ترتیب فعلی،علاوه بر این که در خوانش معمول، فضایی برای مخاطب در نظر گرفته اید،با ایجاد احتمالات و یا به نوعی سهل و ممتنع کردن کار ، به برداشت های جدیدی امکان ظهور داده ایدکه مسبوق به سابقه نیست .تا به حال که خوب پیش رفته اید، اما این که بتوانید در این مسیر به تکرار نرسید ، کار ساده ای نیست.

افسانه شفیعی

بازی، وقتی حال می دهد که قاعده اش را بدانی و آن قدر به آن قاعده ها تسلط پیدا کنی که بتوانی قاعده ها را به هم بزنی و شکل جدیدی از بازی ارایه دهی. مثل همین کاری که تو می خواهی بکنی؛ یعنی بازی با کلمات و بازی با جمله ها . "بازی چه جالب است!" " بازیچه جالب است!" اسم این کار را هم می گذاری لب چاه بازی کردن؛ یعنی خطر سقوط . اگر سقوط کردی، سرنوشت گنجشکک اشی مشی تکرار می شود و اگر بردی، خیلی حال می دهد. اصلن همین خطرش است که حال می دهد. یاد حوض های مربع شکل قدیم افتادم...

دلاور

در نظر اول ، فارغ از معنا و واژه ، فقط به شکل مجموع نشانه ها ، به کار نگاه می کنم.گرافیک کار و رنگ های به کار رفته زیباست. هر چند خودت هم می دانی که بهتر از این می توانستی به این منظر بپردازی.
در این کار ، نسبت به کار قبلی ، مخاطب را بالا برده ای.اگر به کار قبلی زیاد انتقاد داشتم ، این بود که ساختار را بیش از حد شکسته بودی و در عین ایجاد امکان دستیابی به معناهای بیشتر ، دست یافتن به هر کدام از این معنا ها را سخت تر و زمان بر کرده بودی.در کار جدیدت ، هر چند معنا از نظر تعداد ، پایین تر آورده شده ، دستیابی به آن ها زمان بر نیست.استفاده از نشانه های آشنای  گنجشکک اشی مشی و جناب آشپز باشی در این کار ، امکان ارجاع بیرونی دیگری هم برای خواننده فراهم آورده است.

ابوالفضل حسنی

این کار مهرداد فلاح را به نظر من ، باید جزو کار هایی دسته بندی کرد که تمایل ندارد با آمیختگی زبان و صورت ، به عرصه ی فرمیک برسد .این جا سطر هایی است که چند شقه شده اند تا حول محتوایی بگردند که لحاظ انتقادی دارد. استفاده کردن از المان هایی مثل آشپز باشی و گنجشکک اشی مشی و ... در نگاه مخاطب آشنا می آید و اگر دفرمه نشود ، پس زنده منظور می شود .

کاری که در این جا اتفاق افتاده است ، قابلیت در ارایه ی سطر هایی است به اطراف رونده برای پراکنده کردن معنا از یک ایستگاه با یک استارت . من اگر به جای مهرداد فلاح بودم، می آمدم سطور را با مرکزیت دهنه ی چاه، به گر دش در می آوردم؛ به گونه ای که در خوانش شکل بصری کار، مخاطب در مرکز این گردش، احساس عمیق شدگی بکند و آن وقت، این بازی به ظاهر بازی ،  چنان جدی می نمود که بیننده - مخاطب، احساس فرو روندگی در چاه  می کرد. در این صورت بود که لحا ظ زبانی، با لحاظ بصری این کار، در دل هم می آمد و فرمی تازه کشف می شد. 

فرهاد

این متن از نظر گرافیکی به ما طرح می دهد. اگر بخواهیم روی شکل بحث کنیم ، اول باید آن را جدا کنیم و بگذاریم  گوشه ای بعد ببینیم چه تاویلی می شود در ذهن کرد ؟در نگاه من ، این شکل شکل یک دست است که هر کدام از بازی ها یک گوشه اش را می سازند؛دستی به سمت یک مرکز روشن دراز شده از دل تاریکی . این خودش یک بازی است؛ چون چند نوع بازی، استحاله شده در یک بازی کلی تر که در آن در حال هضم شدن است. بازی با مخاطب از چند زاویه . مخاطب وارد بازی های متن می شود و با یک بازی عظیم تر، بازی می خورد.هر کدام از بازی های متن ، به سمت زمان می رود که آن زمان به سبب رویکرد مخاطب ، می تواند زمان گذشته باشد؛چون زمان گذشته جواب خوبی به مخاطب می دهد.

این متن، متنی است صدادار که وقتی بوم مخاطب به سمتش می رود ، گویا می شود و بوم هرچه قدر نزدیک تر باشد، زمان را جا می گذارد و هر کدام از بازی ها کوچه ای می شود پر ازسر و صدا که مخاطب با هر صدا ، خودش را خواهد شنید. 

عارف رمضانی

ساختار چیدمان سطرها، من را یاد دوزبازی دوره ی بچگی می اندازد و تقلب هایی که می کردیم! واقعن حال آن بازی ها، به همان تقلب کردن ها بود .بگذریم!
در این متن ، سه طیف بازیگر داریم : سفید ها ،خاکستری ها و سیاه ها یا به تعبیر دیگر ، خیر و شر و طیف مابین این دو .هر سه گروه لب چاه عدم( می توانید صندوق عدم بخوانید) ایستاده اند و بر نطع وجود بازیچه می کنند و یک یک به این چاه می افتند .شاعر به دنبال کشف امر زیبا، در بازی تمام این سه طیف است .هر سه انگار به نوعی میل به عدول از قواعد بازی دارند و همین فراروی از مرزهاست که شاعر را شیفته ی خود کرده است .سطرهای بالایی، بیانگر هنجار شکنی دسته ی خیر  و مفهومی چون ایثار است که خود فراروی از معیارهای سود و زیانی است .
سطرهای سمت راست، وصف حال خاکستری هاست: آن هایی که به گمان خویش اصول بازی را خوب بلدند و برد شان حتمی است، آهسته می روند و می آیند تا گربه ای شاخ شان نزند .اما فقط چشم ها و گوش ها را بسته و سرشان را زیر برف کرده اند .غافل از این که به تعبیر هایدگر ، مرگ، واقعیت ِ برابری و بی اهمیتی همه ی امور را نشان می دهد. 
اما سطرهای پایانی که بسیار تا مل بر انگیزند . از خود می پرسم: آیا لزومن امر زیبا ، امر مقدسی است؟ آیا در جبهه ی شر، نمی توان دنبال زیبایی گشت؟
«قواعد را فراگیر تا به چه گونگی شکستن آن ها به گونه ای شایسته ،آگاه گردی ». انگار این یکی از سفارشاتی بود که دالایی لاما ، در سال 2006 ، برای همه اعم از بی دین و دین دار داشت .

حسین مکی زاده

بازی چه شورش است که مهرداد ِ رنگ و متن باز!
داشتم به ارجاعی فکر می کردم: تصویری از خود متن! برای بازی... که رسیدم به ضلع بازی ها، نقطه ی چشم گیر(گرافیکی) شعر و البته نقطه عطف متن.عجیب است. هی می کشاندت به گوشه ی تاریک تر ، اما رنگ روشنت فرا می خواند به چیزی که چیست. تعارضت می آید... درست مثل بازی که هراس مرگ می آفریند. با لب چاه چه اخطاری می دهد. می ترساند مخاطب را.

اسماعیل مهرانفر

داشتم به بازی گرفتن فکر می کردم که به باران سپید برخوردم . فکر می کنم تمام دریافت هایی که می شود از این شعر داشت ، به برون نگری های مان مربوط باشد و این که چه قدر در بازی دادن به واژگان که هر کدام خود یک برون متن به همراه دارند، خوب عمل کرده ایم . فلاح نویسی به قول یکی از دوستان مجازی که اسمش یادم نیست ، حالا سمت و سوی خودش را به نظر معلوم کرده است و این به شیوه ای از نگارش تبدیل می شود انگار . نمی شود ؟ دور و بری هایم که چیز دیگری می گویند !

 

باران سپید

   
 این روزها بدهی رو بدهی هم خودش جزء عجایب هفتگانه است... نه؟
بازی دادن
بازی کردن
بازی گرفتن
چه قدر این افعال برای دنیای امروز ساخته شده اند... و همیشه گربه ای هست تا شاخت بزند یا آشپزی که کبابت کند.این روزها دیگر از هر دست بدهی ، از همان دست نمی گیری! این بازی دیگر دمده شده!

احسان رضوانی

من  می پرسم: آیا نشانه ها به خودی خود معنا سازند ؟ من می گویم اگر مولف پرداختی روی نشانه نداشته باشد ، معنایی ساخته نمی شود. دراین متن، هیچ پرداختی برای معنادهی نشانه دیده نمی شود و یا این که من این طور می بینم . گزاره ها دستور زبان را در یک لحن محاوره اجرا می کنند. متن حاد واقعیت می شود و لذت یک شعر درمتن ناپیدا می ماند. من گفته ی خانم نصرت را که این متن دایره است، قبول دارم ؛ چرا که مخاطب درلحظه ی ورود به بازی، بازیچه می شود و می تواند یک عمر دراین دایره بازی کند.

مینو نصرت

این تابلو یک مربع یا یک مستطیل نیست ، بلکه دایره است ؛ دایره ی زندگی که مغز سپیدش را کلاغه رو پا نشسته و خورده است. مانده است گدا آهنی هاش که اگر هی بدهی و هی بدهی و نم پس ندهد ، کیفش بیشتر است . نه ؟ و این که آهستگی فقط نام رمان میلان کوندرا نیست، سرنوشت معلوم ماست. چون بچه گربه های این گربه ی معدوم ، همه بی برو برگرد شاخ دارند و این شاخ ها هم با چشمان باز اصلن دیده نمی شوند ، بلکه فقط و فقط با گوش های بسته قابل دیدن و شنیدن هستند .

تا این جا همه ی بازی ها لو رفت و ماند ملودرام گنجشکک اشی مشی / لب بوم ما نشی و تنها صدا ست که می ماند و حنجره ای که سر در چاه کبوتر کرده ، فریاد می کشد مگر کبوتر ها به آسمان بر گردند و قنات به کرت های همیشه تشنه ی من و تو ... هنوز چشم چشم دو ابروی چند سالگی ام ، بدن ندارد و مهرداد بهتراست به آقای فلاح بگوید من دعوت نامه ها را حذف می کنم . لذت بردم از این بازی.

محمد تقی جنت امانی

من دارم در مورد کل کار های این شکلی ات مطلبی  می نویسم .من که خیلی خوشم آمد .آن چه  می توانم فعلن بنویسم ، این که با برنامه پیش رفته اید و می روید .یک تفکر خاص در این دست کارها می بینم که فوق العاده است و به گونه ای خواننده را درگیر می کند که بعد پرت شدن از اینترنت هم همین جور توی سرش هی راه می رود و سیگار می کشد . باور کنید من که درگیرم با خودم شدیدن .

حامد رحمتی

 به جرات می گویم از این دریچه ای که پیش رویم است و دارم برایت می نویسم ،گفتمان دوسویه ای که در این اثر بازی را به رخ می کشد ، گاه آن قدر پیش می رود که انگار ما هم بازیچه ایم ، ولی ورود گنجشکک اشی مشی، به نطر من در سطح کلام باقی می ماند؛ چون این ترانه در عقاید سیاسی من بسیار عمیق است و به همین دلیل ، این کنش ها مرا کمی به فکر وا می دارد تا به دوگانگی های ارزشی که در ذهنم علامت سوال می شود ، لبخند بزنم و هیچ نگویم.

+ mehrdad fallah ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۱

بذر افشانی در مزرعه ی تاریک

سایت مهرداد فلاح-آقای من!برو ببین چه کسی سبز می شود !  

ثابتی

فکر می کنم بازی شطرنج نمی دانم و تنها تعدادی مهره می بینم که دارد با نظمی خاص روی صفحه ، بین دو دست جا به جا می شود. مالکیت مهره ها را رنگ ها و شکل ها ی قرینه تعیین می کنند. لازم دارم که برای کشف رمز تابلوی ( بازی ) شطرنج ، به چشم ها ی دو شطرنج باز ( آن که از چپ به راست می نویسد و آن که از بالا به پایین ) نگاه کنم و همزمان به آن چه  در پس ذهن آن ها می گذرد هم فکر کنم. اما یک چیز مهم تر: دو کلمه هست که وقتی بازی به اوج می رسد و قبل از آن که مدال برنده شدن به گردن یکی بیفتد ، می شنوم .می گویند کیش ... مات ! پس من برای کشف رمز قاعده آن بازی و این بازی پیچده ی تو ، نیاز دارم تمام حواس ( توجه کن تمام حواس ، مخصوصن شنوایی و نه فقط حس بینایی ) خود را به کار بگیرم و تازه آن قاعده ای که می سازم ، برای همین و هیچ بازی دیگری تکرار پذیر نیست.
به خانه ی مهرداد فلاح می آیم. مثل همبازی شیطان و با فکر کودکی ، صفحه ای جلویم می گذارد که مجبورم بگویم یعنی چه؟ به خاطر چی لذت می برم و یا چرا لذت نبردم؟  وگرنه کیش و مات می شوم.

تو مهره ها را چیده ای. ببینم کدامش مال من می شود. آهان! من "شنیده ام "را صاحب می شوم که یک کلید منحصر به فرد است؛کلید بزرگ در این خانه. هرچه هست ، زیر سر این کلمه است. "شنیده ام" در ذات خود و در پس زمینه ی ذهنی مان، به هر آن چه اطلاق می شود که ما باور داریم؛ چون دیگران گفته اند و حرفی غیر علمی و اثبات نشده و بی دلیل عینی و تجربی است.  تنها ملاک صحت حرف ، تعداد بی شمار گویندگان ( مهره های جانباز سرباز) است که جلو می آیند و سینه سپر می کنند تا گوینده ی زرنگ و خوش فکر آخر بازی بتواند از رشادت آن ها و شهید شدن شان در راه معنی نهایی ، در موضع قدرت بگوید کیش یا مات!

سطر های نوشته تابلوی تو را اگر در فاصله نگاه کنی، یک تقاطع است؛ تقاطع خیابانی شلوغ که همه چیز با نظمی در کنار هم در حرکت است و سر چهار راه و سه راه ، محترمانه به هم فرصت عبور می دهند. کلمه های تو به هم که می رسند ، متمدنانه به معنی هم می افزایند ( شاید تنها راه این که " شنیده ام" را تبدیل به دانایی کنیم ، این است که آرای مان را آرام در کنار هم به حرکت در آوریم ، کم تر حرف بزنیم و بیشتر شنونده باشیم ).

سطر های نوشته ی تو هم اسلوب نوشته های فارسی دارد ( راست به چپ) هم بالا به پایین ( چینی ) و هم چپ به راستش با لهجه ی غلیظ یک اجنبی، درست از آب در می آید. یک سطر دیگر تو ، هم در رنگ ، هم در چیدمان کلمات در فضای خالی نوشته و هم در رسیدن به معنی کامل، به نسبت معنی بریده بریده ی دیگر سطر ها ، از قاعده ی نوشته تخطی می کند :"می گویند بر مزار مرده پاشیدن شگون دارد!" این سطر هم در بطن خود و به واسطه ی حذف یک کلمه که می تواند آب باشد یا گلاب و یا هر چیز دیگر و نیز کلمه ی انتزاعی و مجرد "شگون" ، یک معنی نسبی و غیر قابل لمس دارد.
دنیای نوشته های تو ، تعلیم نسبیت معنا ( اندیشه ) و شکل ، نه از طریق فرمول ریاضی یا فیزیک ، بلکه از طریق کلمه ، رنگ ، شکل و چیدمان ناآشنا ست.

حمید رضا تقی پور

نقل مفرد از این تابلو - شعر دور است و هنرمند در به دام افکندن مخاطب ، برای تاثیر عمیق اثر ، بسیار ژرف اندیشیده است، اما نکته ی ضد فرم اثر، "کمی دهان اضافه" است که معنا زده است و اندکی اثر را به تحریف می کشاند.  البته "لبی فریاد بسته" با توجه به استعاره های رایج و هم معنی، بسیار خوش ترکیب و موثر است؛ به خصوص فریاد که همیشه نشانه ی اوج معرفی شده، هم اینک سر شکسته و افتاده است. در تقابل "لب فریاد بسته" با "دهان را به فریاد می نویسیم"، به نکات جذاب و البته غم انگیزی می رسیم.

ابوالفضل حسنی

من در این جا یک تشکل ضد تمرکز می بینم که قصد دارد بر سطر نویسی های پسا نیمایی بیاشوبد. چیزی که در این کار نظر مرا بیشتر به خودش جلب کرده ، گریز از اسلوب های ماقبل (در همین کار ها) است که می خواهد از امکانات گرافیکی و رنگ، به لحاظ معنا زایی کم تر استفاده کند .لذا متن در پی آمد ، سطور را توامان کرده است. چنان چه در حین بی مرکزی، می توان هر نقطه ی آن را مرکز تلقی کرد . پس زمینه ی سیاه، بیشتر به ذهنیت فلسفی فلاح صحه می گذارد که سراسر این متن را یک دست کرده است تا کلمات که  روی آن می لغزند ، از اساس ضد پیرامونی-ضد کانونی بر خوردار باشند. این جا نه پیرامونی وجود دارد، نه کانونی .این است که آشفتگی، در یک جور بی آشفتگی، سر و سامان یافته است.

دلاور

 آزادی کلمه ها مثل آزادی انسان هاست که اگر آزادی یکی بیشتر از بقیه باشد ، عرصه را برای کلمات دیگر تنگ می کند.در این شعر ٬بعضی کلمه ها و واژه ها، بی جهت به آزادی مطلق رسیده اند(البته اگر کادر و نفس کلمه بودن را به حساب نیاوریم).

 من می توانم این شعر را به چندین شکل مختلف بخوانم؛ درست به همان گونه که چند تکه ریز روزنامه را وقتی روی میز بپاشم.هیچ حسی را کامل به آدم القا نمی کند ُ. همه می آیند و نیامده می روند.  اگر منظورت این بوده باشد و هدفت رسیدن به این مرحله ، توی این شعر(پازل -شعر)٬ موفق بوده ای و در نهایت این کار ،می توانی به تشریج و مثله کردن واژه ها و چیدمان حروف الفبا برسی (همان کاری که یکی از نفاش های مربوط به دوره ی جنبش امپرسیونیسم و از دوستان ونگوگ، سورا، با نقاشی کرد و تمام اشیای طبیعت را روی تابلو ، به عناصر تشکیل دهنده ، یعنی نقطه و خط و رنگ تجزیه کرد).
شعر های تو زیاد از مخاطب کار می کشند.

 مهر به دلاور

دوست من!این جا هیچ عملی به شکل تصادفی روی نمی دهد. این کلمه ها در این متن هست و بودن شان بر حسب ضرورت های متن است و این خیلی با بر زدن بریده ی روزنامه فرق دارد به گمانم. خلاقیت در این متن ها، فقط معطوف به فرم های دیداری نیست. این گزاره های آزاد که می بینی ، از زیر دست شاعری در آمده که ... به نظرم چون تازه با این کار ها آشنا شده ای ،سویه ی غریب و فرمیک شان، نگاهت را یکسره با خود برده است و از تامل در سویه های دیگر باز مانده ای عجالتن!

احسان مهدیان

کمی  اضافه داریم – سری بریده می بریم  – دمی همیشه می زنیم – لبی بسته می کشیم – کاغذی پاره زیادی – می گویند بر مزار مرده پاشیدن شگون دارد.دهان را به فریاد می نویسیم که آب هم حرف دارد و حرف حرف می آورد ازچشم هایی که باید بپاشد و شگون بردارد .
بااین تفاصیل، می خواهی خودم را چه گونه پاره کنم روی کاغذی که نصف النهارش همیشه بسته و پاره ست ؟چرا باید دنبال مولفه ای بگردم که توجیه کنم کارت را وقتی حالی دارم که می خواهم هی این کلمه ها را کنار بزنم و عطش خودم را فرو بنشانم ؟
هی ،  آن پشت سرچشمه ای انگار هست ، اما فقط انگار  و این انگاره چه قدر قشنگ است .
چرا همیشه فکر می کنم که قرار است چیزی دراین تابلو باشد ؟ اما نیست و هرچه هست ، انگار هست فقط انگار ؟ چه چیزی بهتر ازاین که فکر کنیم هست و هی بیاییم . مثل کسانی که دنبال زیر خاکی ها عمری را می گذرانند و چیزی گیرشان نمی آید. اما سوال این است که چرا بازهم می کنند ؟ خب ، لذت این تعقیب را می خواهند !
این داستان حکایت ها دارد، اما تو فقط "شنیده ام" و مثل من که مثلن شنیده ام بار شتران را چه گونه انگار بودند انگار نبودند ، اما فقط انگار بودند !
به گوش های خودم اعتمادی ندارم. به شنیده های شما هم چند ساعت گوش نشستم و بازهم خواهم نشست .من لذت این انتظار را می خواهم . این که هی فکر کنم هست ، اما نباشد و کاملن متقاعد هستم که چیزی ، چشمه ای ، معدنی ، گنجی .... اما هنوز چیزی ، چشمه ای ، معدنی ، گنجی ...برای این که بگویم کارت قشنگ بود ، هنوز باید بگردم ببینم چیزی ، چشمه ای ...هنوز ... هنوز...
 

ابوسعید مرضایی

در شعر فلاح اهمیت در نگاه خواننده است.این شعر ها مخاطب پرورند.
حالا اگر کسی حوصله ی خودش را هم ندارد ، تقصیر کیست . اگر کسی خودش را نمی خواهد ، فلاح چه کند ؟ اگر کسی انسان را این گونه گسترده و باز نمی پسندد ، اگر بسته هستیم ... نه نیستیم و نیست شو تا هست این نیست!
مخاطب می تواند قدم زند و هر گونه که دوست دارد ، بخواند.
لذت در این جاست که پرده ها کم کم کنار می روند و هر خواننده، نسبت به اهمیت و زمانی که برای قدم زنی خود می گذارد ، پرده ها را پس می زند.مثلن می توان خواند: "بر مزار/مرده پاشیدن /شگون دارد"
و می توان ساعت ها در مورد این برداشت ، چه به لحاظ فرهنگی و جامعه شناختی و و و صحبت کرد و شگفت زده شد.
باید دید که مخاطب این شعر ها، دوربین را کجا کار می گذارد .
 

دلاور

از دیدن کارهات لذت می برم؛از ترکیباتی که انتخاب کرده ای و از رنگ ها و از فکر ناب و تازه ات.فقط آزادی بیش از حد کلمات آزارم می دهد.می دانم دنبال چه هستی و فلسفه اش را هم می دانم ، اما این نظریه ها من را قانع نمی کند .کلمه های آزاد را با بریده های روزنامه هم می توان ساخت.
چرا سعی نمی کنی برای ژانر کارهات اسمی بسازی؟هر چند شاید بگویی این یعنی به چارچوب در آوردن ، ولی همیشه چارچوبی متناسب لازم است.

مهر به دلاور

در باره ی نام گذاشتن روی این کار ها ، انگار چاره ای نیست. دیده ای شاید که من نام "خواندیشنیدنی" را برگزیده ام ، ولی اکنون از "خواندیدنی" بیشتر خوشم می آید که هم شیوا تر است و هم گویا تر.

حسین مکی زاده

آفرین! نشان دادی که نه قانع می شوی، نه ارضا! و ابزار خوبی را که به دست آورده ای ، به تکرار فرسوده نمی کنی.بدون شک، این انتخاب زمینه و رنگ و چیدمان واژه ها و ترکیب های خواندنی که از این چینش به دست می آید ، القا کننده ی روایتی/ اتفاقی در فضای صفر و یک هاست؛ همان که تیتراژ فیلم معروف ماتریکس بود. آن چه بر حالت ماتریسی این اثر تاکید دارد ، نوع چینشی است که خواندن ها را گسترش می دهد و چه جایی بهتر از این فضای مجازی برای "دهان را به فریاد" نوشتن.

 مینا

 این کتیبه را که می بینم  ، گمان می کنم به میزگردی دعوت شده ام که آدم ها هر کدام حرفی دارند برای گفتن و می خواهند صدای شان را به گوش دیگرانی که فریاد می زنند ، برسانند . آزادند هرکجا که بخواهند بروند و بیایند و بیشینند؛ آزاد آزاد . از تو می پرسم : کدام شاعر پیش از این جرات داشته که این کلمات سر خود را آن قدر آزاد بگذاردشان؟ تو این جرات را داشته ای به قامت ! اما دوست من ، این حروف و کلمات آزاد را چرا همیشه در یک چارچوب منطقی اسیر می کنی ؟ قاب تابلوهای تو همیشه مستطیل است به گمانم . این قاب اولین چیزی است که بیننده با آن مواجه می شود و چرا در خدمت مضمون تابلویت نباشد ؟‌چرا به آزادی کلماتت میدان ندهد ؟ اگر قرار است این حروف باری و نقشی بیش از آن چه تاکنون داشته اند ، بر دوش بگیرند و نمادهایی باشند که بیننده را به اصل موضوع تذکر دهند ، چرا تمام عناصر تابلویت چنین نباشند ؟ از رنگ و فرم حروف و قاب تابلو و بافتی که برای تابلوهایت می سازی .
دلت قرص مهرداد فلاح ، هنوز هم ماهی سیاه کوچولویی که چون حرکت آغاز کرده ای، لاجرم به دریا می رسی .
 

اوهام

هر چه  بیشتر می دوم ، بیشتر نمی رسم ، کم تر می شوم . نوشتن با کلمه ها همیشه زیاد دارد. وقتی شعر می چکد این گونه که تو می نویسی ، تاویلش به رودخانه می ماند . کلمه ها می ریزند به دریا از آب و حرف تا کاغذ و دم. این میان، تکلیف سر بریده کامل نیست . مولف به رودخانه می زند بسته می شود ذهنش ، دلش را باز می کند! هزار سر دارد که ببرد و یک سر دارد برای هزار سودایش! متن سودای اوست . او خود متنی است با هزار سودا! قید ها در این کار ، قید چندانی به چیزی ندارند. لف و نشر وضع ظاهری اش را مرتب کرده است . شعری که می چکد ، همیشه مخاطبش را به جاهای عجیبی می کشد . شعری که می چکد ، آدم را می کشد! 

حامد رحمتی

 ابتدا باید بگویم : "دهان را به فریاد می نویسیم" !
لذت بردم ، ولی باید این ژانر ادبی را طوری ارائه بدهی که گستره اش تمام ایران را فرا بگیرد . من معتقدم هر کوره راهی را باید پا برهنه قدم زد تا به جایی رسید . کاری که آغاز کرده ای ، بسیار سخت است . البته این گونه دیدن و نوشتن ، خاصه ی توست. می توان بهتر بود و کلمات را در ذهن مخاطب به ثبات رساند و درونی کرد .  مخاطبان شعر امروز، بسیار بی سواد هستند. البته منظورم خوانندگان شعر است ، نه شاعران. به همین دلیل ، ادبیات ما به تاویل های فرامتنی کشیده و باعث به وجود آمدن بحران می شود .
 

فریبا فیاضی

راجع به این کار ،چیزی که می توانم بگویم ، این است که به نظرم این کار ،خلاف قبلی ها، به سمت روایت سرایی پیش رفته و این نوع نوشتنت و یا تصویر کردن کلمه ها، به سمت شعار محوری و یا شعار سرایی رفته؛ دو نکته و ویژگی که در کارهای تو کم سابقه بود. طوری که به سرعت می شود با این کار ارتباط برقرار کرد و زود تمام می شود و چیزی در پس ذهن باقی نمی ماند.

+ mehrdad fallah ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٤/٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani