هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

وردی بخوان دعایی!

سایت مهرداد فلاح-خاندان اسیران در برج فراموشی! 

جلیل قیصری

به گمانم نوع کاستی در این نمونه کار های  فلاح (نسبت به شعر) ، کاستی در تداعی و تعلیق و خوانش های گونه گون -چندان - نیست ، بلکه مصادره ی کلمات به نفع رنگ و تصویر است و یا مصادره ی بصری و عینی رنگ و تصویر به نفع کلمات. در حالی که شعر به عنوان هنر ناب ، این همه را در خود دارد. دیگر این که این گونه هنر ، بیشتر بصری است و رنگ و تصویر شاید فقط در کلمات محض می توانند به سمع برسند.به نظر می رسد این نوع هنر را که فلاح در آن بسیار موفق است ، باید مستقل از شعر در نظر گرفت و از تاثیر جمال شناسانه ی آن لذت برد . 

پیپ قرمز

با وجود همه ی چنین - چنان گویی هایی که راجع به شعرت هست ، من فکر می کنم رویگردانی بعضی از حضرات از این هندکرافت های تو، به نوعی رداکشن( کاهش دادن ) شعر فقط به کلمه است ... به هر روی، ریوایولیزم موجود در ذات این حضرات که هر چیز را از پیش تعریف می کنند و بعد هم می روند توی همان تنگ که « موش - موشک آسته برو آسته بیا که گربه شاخ ت نزنه» خیلی عجیب نیست در همخوانی با ذات عادت پذیر آدمیزاد . به نظر من اکفراسیس شعر نسبت به هنر یک جا در این جور کار که می آفرینی هست ؛ گرچه بعضی ها فقط عاشق سیاه و سفید کلمه و کاغذ هستند، اما ورای تعریف و ذهن کوچک حضرات، زندگی به چالش ها کمر می زند ...

اما تکرار ها را در این کار دوست دارم . نوعی ایجاب تاکیدی است . از مهارت در طراحی ات در هر صورت نمی شود گذشت.گر چه هیچ چیز هنری استدلال نمی خواهد ، هنوز دنبال یک دلالت تکرار پذبر در خود کار برای هویت کار می گردم . نه این که شعر باشد، نه این که نقاشی یا هر چیز دیگر ، دنبال خود شخصیت کار .... دریاب دمی که با طرب می گذرد ! 

زاویه

مدتی است که دارم این کارها را مرور می کنم . فکر کنم این که کامنت یا نقد مخاطبانت را می گذاری پای این کار ها، کارجالبی است . ذهن خلاقانه ای داری . اما در مورد این کار گرافیکانه ات : مخاطب اولین کلمه ( گونه ) را می بیند. انگار خالق خواسته که مخلوق اجبارن به آن کلمه توجه کند؛ زیرا خالق با آن کلمه ، سوالی برای ادامه ی خوانش این تصویر در ذهن مخلوق ( مخاطب ) ایجاد کرده است ،‌ حال این مخلوق است که باید در ادامه بفهمد خالق چه آیه ای دارد نازل می کند ! آتش ، جهنم ، زندان ، تاریکی،خفقان ...

 و اما ،آیا پشت آن دیوار سیم خاردار شده با کلمات ، چه چیزی می تواند بیش از این فضای خفه و تاریک به ارمغان بیاورد ؟آن آتش به رنگ قرمز نیز مخلوق را به ادامه ی  این چالش (‌خالق از رنگ بندی و روان شناسی رنگ ها بهره ی کامل برده است؛ چرا که مخلوق با رنگ قرمز نمی تواند در درونش آرام بگیرد ) وا می دارد . اما برای ادامه ی کار ، نیاز به فعالیت مخلوق است؛ چرا که وقتی در کل اثر دقیق می شویم ، حالتی ظاهرن سه بعدی ایجاد می گردد و رنگ تصویر ، رو به سفیدی می گراید و ازآن ترس اولیه دور می شود . 

اوهام

با این لب و آن گونه، گونه های بسیاری هست که مهرداد فلاح لب هایش را که می گشاید ، هر دیوار دری می شود که ما را به دنیای درون مان می برد تا نیمه ای تصویر شویم ، نیمه ای شعر...از این در که رد می شویم ، در به در خاطراتی خواهیم بود از بی دری های روزی که آجرها گواهی دادند. ما همه این دیوارها را می شناسیم ؛ دیوارهایی که همه اش را دیگران نساخته اند.  ما خود در درون مان ساخته ایم .همان لحظه باختیم و لب دیوار نشستیم و این گونه بود که دل به گونه ای دادیم و دل به لبی که دیوار نداشت...

حامد رحمتی

گاهی مواجه شدن با یک معنای بزرگ ، مرا ترغیب می کند تا حرفی بزنم ، بخندم ...این کار به نظر من در یک پارادوکس کوچک ، در یک عبارت ساده، نمود تصویری پیدا می کند در ذهن و کشف های جالبی را می توانیم در ادامه این کنش ها ببینیم و به پاسخ های جالبی برسیم که در نوع خود بی نظیر است.

حالا با این تفسیر، باید به جنبه های روان شناختی این مساله پرداخت که شما این مساله را به خوبی در تصویر راه داده اید؛ آن هم نخ های سرخی ست که کاملن در بطن تصویر نشسته است و این استرس را دو چندان می کند.

معصومه مظفری

"از این دری که لب ندارد چه گونه در برویم ؟" اولین چیز که ذهنم را به خود مشغول می کند ، این است که چرا ۹ ردیف؟ چرا رنگ قهوه ای؟چرا شعله ی آتش؟چرا بستن بی در؟چرا دیوار بی در؟چرا در بی لب؟و در ادامه حس کردم چرا که نه؟ هشت طبقه بهشت است و نه ، هفت طبقه جهنم .این جا دوزخی است که شعر خلق کرده؛ دوزخی که می تواند چون آتشی تن سیاووش را پاک سازد و یا می تواند در خود صدای فریاد و درد کشیدن را خفه کند.

من حس می کنم شعله های آتش، در واقع اعتراض درونی و فریاد شاعر به وضع کنونی و موجود است. آن چه باعث می شود شاعر دنیایش را چون دیواری بی در و دری بی لب ببیند.جهانی که از هر طرف بسته است.جهانی که در هاله ای از ابهام است.نه تاریک تاریک است چون شب و نه می درخشد.در آن از آسمان آبی خبری نیست و از سیاهی شب هم.این جا دوزخ شاعر است که آن را بسته اند و در آن حتی فرصت فریاد زدن هم نیست و درست در همین جاست که من به یاد فیلم نوستالوژیای تارکوفسکی می افتم و صحنه ای که در آن دیوانه ای برای این که به دیگران نشان دهد چه قدر بد زندگی می کنند ، خود را می سوزاند و در همین قسمت، سمفونی ۹ بتهوون نواخته می شود و آن مرد دیوانه می گوید: چه دنیای بدی که یه دیوونه باید بهتون بگه بد زندگی می کنید!

و حالا این جا، مهرداد فلاح می خواهد این بار در نقش یک شاعر ، نشان بدهد که چه بد زندگی می کنیم در دنیایی که سراسر دیوار است و جایی برای در رفتن ندارد.حتی جایی برای یک قدم به جلو برداشتن نیست. با این همه، مهرداد خوب می تواند رنگ را به بازی بگیرد.من را و تو را هم و من این را دوست دارم.

عارف رمضانی

چه حکایت ها دارد این «من» ‍ِ تنهام .چه درد هاست در این من های در تن هام.خانه ام آتش گرفته است ، سوزنده ی جان هام !از درون خسته ی سوزان می کنم فررررررر.... یادم رفته از یادها ! اصلن هر چه بادا باد! پرده ها و فرش ها را می دهم بر باد ! نقش هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار را هم نمی خواهم . همسایگانم ! غنچه ها ،دفتر و دیوان ،منظر و ایوان ، پیشکش مهربانی تان !به من بگویید از این دری که لب ندارد ، چه گونه در بروم ؟در بیا برویم! بیا در برویم ! سر بیا بزنیم! بیا سر بزنیم بر این در بزنیم ، آوار شویم بر این دیوار در بکنیم .من به هر سو می دوم در من ، وای بر من .هم چنان می سوزد این آتش! هم چنان لب بسته این دیوار ! کی می شود آوار؟!پس کی می شود آوار ؟پس کی ؟کی؟ کی ؟!

حسین مکی زاده

کار قبلی که حرف نداشت. لذتی بردم دم صبحی، مثل کشسانی آن چسبیییییییییییدگی به زمین ، به خودم که خوب تصویر کششش کرده بودی!تیرگی و نومیدی ات دلگیر کننده است در این کار. به ویژه جایی نوشته است "دری" که اصلن دری نمی بینم تا لب داشته باشد . دیواری است بی لب و بی لبه؛ زمخت و هراس انگیز. یاسم دو چندان شد.چه گونه در برویم؟برای من راحت تر است که افسرده تر فقط پنجره را ببندم و به آن تسمه ها/شعله های سرخ فکر کنم.
"چه گونه در برویم؟" را فریاد می زنم.

دلاور

از این دری که لب هایش را با شعله ها بر تنش تنیده ای، چه گونه در برویم؟دیوار نویسی ات با کلمات برجسته ، تلفیقی به اصطلاح پست مدرنیستی از شعار نویسی و کتیبه نویسی را در نظر می آورد.
اصول دیوارچینی را اگرکه در چینش کلمات رعایت می کردی ٬ دیوارت٬ دیوار تر می شد.لبی که در وسط کادر گشوده ای ، انگار می گوید: دری هست که هی می گوید دیوارم...در بیا برویم و از همین شعر که در کامنتت برای وبلاگم نوشته بودی٬ دروغ که ندارد ، بیشتر از این کار لذت بردم.
هر چند قبلن نوشته بودم که کارهایت را نمی توانم شعر بدانم که حالا هم نمی توانم٬ ولی همین که شخصی تر از همه حرف می زنی و نبوده ها را هست می کنی ، گاهی می ارزد به شعری که بین ده شعر دیگر اگر بگذاری، شاید گم شود.

مستان

این شعله ها که زبانه می کشند، گفتنی ها دارند...
با بخشی از گفته ی خانم فیاضی موافقم ، اما این طرح از سانسور فرار می کند ، نه خود سانسوری!می خواهد بگوید ، حرف بزند ... تا باشد،اما این شعله ها که در اطراف مان نمونه های عینی زیادی برای شان می توانیم پیدا کنیم ، حصارش شده اند. این تابلو بی صدا ، همه ی دغدغه های هنرمند امروزی را یک جا فریاد می زند. 

فریبا فیاضی

طناب پیچ کردن زبان مکتوب روی دیوار و یا زندانی کردن زبان روی دیوار ، اغراق بیمار گونه ای از سانسور و خودسانسوری است که در این کار، خوب از کار در آمده و درونی شده. البته بیرونی بیشتر مناسب به نظر می رسد! فکر این که چیزی را که روی دیوار (عینی) نوشته شده ، با طناب سرخ بستن( امری ذهنی و سوررئال) وحشتناک است؛ به خصوص که نوشته ی دیوار ، دم از چه گونه در رفتن بزند.
خوب از عهده ی این کار بر آمده ای.
من حال کردم با این کار خیلی.
 

مینو نصرت

مهرداد فلاح تمایل دارد از دری که لب ندارد ، مثل یک کلمه ی مقدس در برود و من دوست دارم از نقشه ی جهان بگریزم. چه احساس مشترک عجیبی!ولی نمی شود مهرداد جان! ندارد . لب ندارد؛ نه برای بوسه، نه برای گریختن. باید به دیوار ها بکوبی اندام شاعرانه ات را و خوش بین باشی که یکی از کلماتی که در مجموعه هایت ، از آن ها سوء استفاده کرده ای ، شبیه مته و یا تیشه ی فرهاد عمل کند. تازه کجا؟ برویم کجا؟ 

مهدی حسین زاده

من هنوز بر این باورم که مهرداد فلاح می تواند در همان سیاق چهار دهان و یک نگاه ، دارم دوباره کلاغ می شوم و نیز از خودم ، ادامه ی "خودش"را داشته باشد و این ادامه، نه به معنی تکرار "اجراهای زبانی گذشته"، بلکه ادامه ی منطقی خودش است. مگر نه این که "زبان" خود جهشگاهی بس عظیم است برای "پریدن "؟ مگر خودت از پروازهای بی امان لذت نمی بری ؟ مگر با کتاب های پیشین، نشان ندادی که از درجا زدن بیزاری ؟
سوال: آیا نمی شود در شعر به دنبال فضا های تازه گشت؛ بدون توسل به هنرهای دیگر؟آیا فلاح از آزمون و خطا می هراسد؟آیا عوض کردن فضای اجرایی شعرهایش، به منزله ی این است که "او"دیگر هیچ اعتقادی به نرم عادی نوشتاری شعر ندارد (چیزی که در پرونده ی هنری اش مسبوق بوده است)؟

من به هیچ عنوان نافی حرکت های تازه نیستم ، اما این حرکت های تازه چرا در خود ساختار عادی زبان شعر سپید ( ساختار زبان و نحو و ساختمان پلکانی آن) ،به حوزه های تپنده و سیال خود حرکت نمی کند ؟ و چرا تا این حد بیگانه می نماید؟البته بسیاری از حرف ها را حضوری با هم زده ایم و حتی دقیقن یادم هست که از جالب نبودن شعر های سپید و این که حرف تازه ای برایت ندارد ، گفته ای و ...
اما تمام حرف من این است : شمایی که در آثار گذشته ات نشان دادی که می توان از زبان کارکردهای خلاق و پویایی کشید که من اوج آن را در "چهار دهان و یک نگاه "می دانم و با این کارکردی که شما در برکشیدن نظام های نشانه شناسیک و نیز بازی دال ها و مدلول ها و نیز رسیدن به تک شعر موفق و چند صدایی "چهار دهان و یک نگاه" و چند شعر دیگر داشته اید ، آیا این انتظار زیادی است که باز به توانایی شما در آن نحله ی شعری امیدوار باشم ؟ اما چیزی که در عمل می بینم ، چیز دیگری است ... اگر چه زبانی که در این گونه اجرا ها می بینم ، فرق چندانی با زبان شعرهای پیشینت ندارد،"نوع اجرا" ها متفاوت شده است
و این تفاوت ها به ساختار زبانی شعرت مربوط نیست. به نحوه ی نوشتاری از پیش تعیین شده و به نوع دفورمه کردن ساختاری مربوط است که به نوعی از هنر نقاشی و از رنگ و ... بهره دارد و در این میان "زبان"نیز خود "ابژه " می شود و در کنار دیگر کنش های هنر تجسمی خود ، به تابلویی بدل می گردد که تعمدن نحوه های خواندن را هم به خواننده پیشنهاد می کند و از این رو، خود در صدد دیگرگونه خوانی است با تعمدی که دیگر برآمده از ذات زبانی متن نیست ، بلکه متوسل به نگاه ویژه ی مولف و هدایت اثر به ساحت های خود خواسته و از پیش تعیین شده است و در این بین ، آن چه برای مخاطب می ماند ، همان "چند راهی است " که شاعر برای خواندن اثرش به خواننده نشان می دهد ...
نکته ی دیگری که به نظرم می رسد ، این که این متن ها "آزادی" متون پیشین فلاح را ندارند.متن به گونه ای در یک تار تنیده شده گرفتار است . راوی مهرداد فلاح پیش از این راوی جامعه بود .توی خیابان ها ، پیاده روها ، وسط بطن مردم بود.سیلان داشت . در دارم دوباره کلاغ می شوم که اوج تمایل فلاح برای بیرون پریدن از سترونی و خمودگی بود ،این از تصویر پشت جلد تا "روزنامه ای که من خبرنگارش هستم/ تا به دست شما برسد آب می شود " ش پر از شیطنت و درد های پنهان بود ...

به هر حال ، مهرداد فلاح امروز را در این گونه شعر ها می بینیم و به انتخابش هم احترام می گذاریم ؛ گرچه این متن ها هم بینامتن های خود فلاح است و از مکالمه با جهان ویژه ی خودش خبر می دهد . جهانی که این روزها مثل خیابان ها و کوچه های ما پر از فشردگی و تنگناهاست .

مهر به حسین زاده

من مخالف اینم که خواندیدنی را در چارچوب شعر و گرافیک محصور کنیم. در واقع ، آمیختگی گرافیک و شعر در خواندیدنی ، هم شعر و هم گرافیک را دچار چنان استحاله ای کرده که دیگر به عنوان شعر و گرافیک باز شناختنی نیستند. دیگر این که آمیزش ژانر ها (در صورتی که به واقع با کار خلاق رو به رو باشیم) ، پیچیده تر از انباشت و یا کولاژ انواع روی همدیگر است. این جور نیست که مثلن در یک شعر سپید، تکه ای غزل یا مثنوی بگذاریم و فکر کنیم کار مان پست مدرن است. این که از هر آدم مبتدی هم بر می آید! ما در شعر پیشرو، ناچاریم خلاق باشیم و خلاقیت یعنی کشف ربط ها و پیوند ها و فرم ها ی تاکنون کشف نشده در هر زمینه ای. اگر من بیایم و چند کلیشه ی رایج زبانی یا تصویری را در هم بیامیزم ، جز این که به همان کلیشه ها دامن زده باشم ، چه کاری کرده ام؟هنر خلاق ، منتقد و ویرانگر کلیشه های فرمیک و محتوایی ست.اصلن فرم های رایج هنری، خودشان محتوا های مبتذلی اند که کار هنرمند پیشرو، فاش ساختن این ابتذال از راه درهم شکستن شان است.

البته من هیچ اصراری ندارم که خواندیدنی را پست مدرن بدانم. در تعریف پست مدرن اختلاف بسیار است،ولی در این تردیدی نیست که خواندیدنی ، محصول زمانه ای ست که از آن با عنوان "عصر پست مدرن" نام می برند. من معتقدم خواندیدنی، در عین حال که در برخی رویکرد های عام با هنر پیشرو هر جای دنیا همسوست ( مثلن با سینمای دیوید لینچ )، عمیقن ایرانی و این جایی ست ( کافی ست به یاد بیاوریم که شعر کلاسیک فارسی، همیشه و به شکل های گوناگون، توانسته با به کارگیری هنر های بصری، خودش را در دل جامعه منتشر کند).

+ mehrdad fallah ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٢۱

سه سین در دهان فلاخن!

 

 

سایت مهرداد فلاح - دارد دور بر می دارد    او را بزنید زود !

مهر

این که تخت و له شده این جا کیست؟

این که می برم دست توی متنی که  کشته مرا از چیست؟

این که می نویسد سنگ می شکند سر نیست؟

اهورا (مجید ضرغامی)

صرف نظر از فرم کار که به آگاه ، گرافیک و تظاهرات بصری را به جان کلمات انداخته اید و گریز از فرم  کلام به کالیگرافی و در جاهایی تایپوگرافی که به هر حال با این وضعیت ، راهی غیر از بروز احساسات در فرم بصری برایش نگذاشته اید،سوال من این است: فاصله ی شعر با کلماتور و بیلبرد های تبلیغاتی و حتی هنری چیست؟ بین گزینه ی شاعر شاعر تا شاعر نقاش و کلماتور، کدام صحیح تر است؟ از بعد شاعرانگی پای شعر کمی می لنگد وقتی تنها در کلام جاری شود. شعر آن کلام به اوج رسیده ای است که هنر های دیگر و تظاهرات احساسی رنگ ، تصویر ،ایماژهای بصری و فرم های انتزاعی در آن حل شده است. شعر شاعرانه سرشار از تصاویر است که دست مخاطب را در برداشت انتزاعی از آن باز می گذارد و تحمیل هر قالب به مخاطب، بستن دست او در تاویل انتزاعی است و نوعی کنار زدن شعور مخاطب و جایگزینی شعور راوی شاعر که حالا بوی دانای کل گرفته است.مگر این که مخاطب را به چیزی بیشتر و یا به هر حال متفاوت با شعر به معنی خاص قانع کنید و طوری از ترکیب فرم های بصری و شعر کاربرد دیگری در ذهن داشته باشید مانند نمایشگاه شعر و گرافی! مثل تایپو یا کالیگرافی و حتی هند لترینگ . ضمنن این گذاشتن پیام بازدید کنندگان در متن پست، در عین حال که جالب است و سهیم کردن خواننده با متن ، طوری بوی قشون کشی گرفته است! انگار طوری می خواهید به رخ مخاطب بکشید هوادارن شعر را.

مهر به اهورا

چرا می گویی راهی به جز "تظاهرات بصری" برای مخاطب نگذاشته ام؟! مگر کلام در این نوع کار حضور ندارد ؟ آن برداشت های انتزاعی، هم چنان توسط خواننده می تواند آفریده شود در ذهنش. بار ها گفته ام که در "خواندیدنی" چیزی از داشته های شعر سطری کم نشده ، بلکه چیز هایی به آن افزوده شده. این جا کلمه با تن و جانش هر دو نقش دارد و نقش خواننده ی شعر سطری هم فراتر رفته و او حالا "خوابیننده" است و برای درگیر شدن با این شعر ها، ناچار باید ترک عادت کند و هم زمان چشم و گوش و زبانش را به کار بگیرد.

نیروهای مسط در حوزه ی فرهنگ ، همیشه در صدد آنند که فعالیت های فرهنگی ، اندیشگی و هنری را در چارچوب های از پیش تعیین شده و مشخصی بگنجانند و به این ترتیب ، هژمونی خود را محفوظ بدارند.این جوری می توانند پیشاپیش تعیین کنند که چه چیزی اندیشه ،هنر و فرهنگ است و چه چیزی نیست. در واقع این نیروها می خواهند بگویند که قلمرو "تعریف"،از آن ایشان است و"نام گذاری"وظیفه ی خطیری ست که فقط از عهده ی آنان بر می آید!

در چنین فضایی، شاعر چه گونه می تواند استقلال و یکه بودن کارش را اثبات کند؟شاعر چه گونه می تواند سویه ی انتقادی و رادیکال خود را آشکار سازد؟او از چه راهی برود که شعرش آن تعریف ها و چارچوب های مسلط را به چالش بگیرد؟چه طور می تواند تعریف ویژه ای از شعر و آفرینشگری ارایه دهد ؟

اگر نو جویی و نو نویسی در هنر امروز، ارزشی بی چون و چراست ، دلیل اصلی اش همین غلبه بر هژمونی مسلط و در هم شکستن محدوده هایی ست که این هژمونی می خواهد هر چیزی را در آن محدوده ها و مرز ها زندانی کند. به علاوه ، در شعر چیزی که آفریننده را به هیجان می آورد ، ناشناختگی و عبور از همین مرز ها و محدوده هاست . در غیر این صورت، شعر نویسی هم به کاری اداری و مدرسی تبدیل می شود .

 ثابتی

مایلم هنوز  و برای چندمین بار ، از گوشه ی پایین سمت راست این صفحه  ی اریب ،به تماشای تکه ای از قاعده ی هستی و نیستی جهان بنشینم که در کم ترین واژه ، رنگ و صدا روایت شده . قصه ی همیشه ی جذبه. شعاع نور. عشق .گناه. گور تاریکی.کشش زمین و خورشید . مدار جذبه ی حرکت و نور. بده بستان آتش و سرما. هیاهوی پر تکلم خورشید که زمین را بسته ی خود می خواهد و خود را آتشدانی گرم با هیزم خود. آن طرف زمین که در پارادوکس خلقتش، اول تکه ای از قلب سرخ و سفید معشوقش بوده و بعد در سرمای دوری و فراق، به کوه سنگدلی بدل شده که حکم می کند هر آن چه عشق ، در گودی سخت و آشکار و سیاه سینه اش سنگسار شود.
در دایره ی بسته ی این قضا ، تکه تکه می شود اندام پیوسته ی "من " به پا - سر - کمر - صورت و در هیاتی که هر کلمه از کلمه ی دیگر رو بر گردانده.

زهرا دهقان

البته من هنوز آن چنان با نوع خاص کارهای شما ارتباط برقرار نکرده ام ، ولی گاه سطری می نویسین که کار صد شعر را می کند...
قبلن ها خوانده بودم از شما انگار:
"سیب را کنار می زنم
که سیب را نشان تان دهم!"
در کاری که الان خواندم ، رنگ های خشمگین فضا را آماده کرده اند؛گرچه به نظرم رنگ ها کمی شادترند از آن چه باید. چسبیده ام به زمین بسیار تامل برانگیز بود در ارتباط با تصویر سنگسار شدن و لگد خوردن و زمین خوردن ...شاید هم رساننده ی حرف دیگری که خارج از دایره ی حالت دست ها و پاها و شلیک شده به آن دایره است.
ختم سه جمله با "به" و تقسیم شدن سرم صورتم کمرم بین آن ها بسیار زیبا بود و زیبا تر :
"دست ها که سنگ برشان می داشت."

علی ابدالی

"چسبیده بود زمین به من من به خودم خودم به ..."
این شعر نشان می دهد که چه گونه شعر پیشرو فارسی، علاوه بر این که مخاطب خاص خودش را دارد ، می تواند در ارتباطی فرامتنی با جامعه ی پیرامونش ، به عنوان بخشی از جهان درون متن، ارتباط برقرار کند و ساختارهای کهنه را هم در متن شعر که همان متن جامعه است ،بشکند (نقد هنری و جنبه های زیبایی شناسیک باشد برای بعد ...)
از آزادی ریختم توی این سنگسار کلمات!

معصومه مظفری

تمام کلمات با رنگ های تند قرمز، نارنجی و زرد همخوان است.نشانه ی سنگساری توام با خشم ، جهل و نادانی که ناشی از ایمانی نادانسته است. ایمان ناشی از نادانستن و خوش بودن در این فضا و تو و من که چسبیده ایم به زمین.زمین که چسبیده به ما.اصلن با این همه چسبیدن ، مهم است که من چسبیده ام به زمین.اصلن مهم است چه کسی سنگ می زند با احساس خشم قرمزش ؟ یا با تنفر زردش؟ یا با جهالت نارنجی اش؟وقتی من و تو می دانیم دست مان در زمین است ،نه در آسمان.

ابوالفضل حسنی

در این متن یک حر کت رو به جلو وجود دارد که نشان می دهد مولف، مومن به راه است .اساسن  معتقدم سبک و مجموعه ی شاخصه های آن، زمانی فراهم می شود که مولف به کاری که می کند، ایمان داشته باشد و اگر پشتکار را نیز ضمیمه کند، آن راستا کم کم راستی و درستی خویش را پیدا کرده ، تبدیل به یک "خاص" می شود.

تامل و گفت و گو زمانی اتفاق می افتد که تبلور این باور( که طرف مقابل تاکیدات خویش را از حراجی نخریده است که دارد عرضه اش می کند، بلکه آن تاکیدات ریشه در شرایط و عوامل زیستی جغرافیایی و اجتماعی او دارد ) در آدمی دمیده شده باشد.

کم کم احساس می کنم در کارهای فلاح ، حوزه ی گرافیکی کار با حوزه ی شعری دارد رفیق تر می شود (چیزی شهودی تر از تلفیق) . باورمندی مولف به این جورکارکردن ، سرانجام باید به جایی منجر شود که این دو حوزه نیز نه تنها همدیگر را باور کرده ، بلکه مومن و مجنون هم شوند. این جاست که کار برجسته تر و برجسته تر شده ،اشتهاد آن فوران می کند. مهرداد فلاح باید دقیقن اثبات کند که التذاذ کار هایش صرفن نه از پهلوی زبان –شعری و نه از پهلوی نگاه – گرافیکی آن، بلکه چیزی ست حاصل توامان شدگی هنری این دو که بی بدیل است.

 از این منظر که به این متن نگاه می کنم ، می بینم رو به جلو ست . نظرم بر این است که باید کار به جایی برسد که یک آن مولف، آن چه را که می بیند و شکار می کند ، دیگر تلفیق این دو نباشد ، بلکه عشق بازی.... که چه بگویم! ... این همان آن همین شدگی عاشقانه ای باشد تفکیک ناپذیر و"یکنام" شده ... من این طعم و بو را در این کار فلاح دیدم.

مهرداد !خشم در سطر مربوطه جالب نیست. این ور کار یک مقداری با تاکیدی که از خشم بر می آید ، تاب دارد؛لنگر دارد و به گونه ای مابقی سطر ها را کم سنگ می کند. برای پیشبرد تعین کار ، می توان از مجاورت های پا مثل کفش یا...استفاده کرد.

حامد رحمتی

جالب بود! جالب بود! این تناقض گویی، گاهی با فرم نوشته هایت عجین می شود. انگار که خود شاعر هم در آن دخل و تصرف ندارد. چسبیده بودم به زمین... ما همگی چسبیده ایم به زمین، ولی دلیلش مشخص نیست و نخواهد شد. این عبارت بسیار ساده، با آن رنگ تندی که که برایش در نظر گرفتی، مرا به فکر فرو برد و یاد این جمله ی زیبا افتادم: انسان زاده ی اضطراب جهان است. این سیر تکاملی انسان است که خود را به زمین می چسباند یا زمین خود را به انسان می چسباند؟ در هر صورت، از این دو حالت خارج نیست.

 باری ، امروز با این عبارت بسیار ساده، مرا با مفهوم بزرگی مواجه کردی که فقط می توانم بگویم چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین. چسبیده بودم به زمین...و این تکرار در تکرار، خود معناهای زیادی را در ذهن شاخه شاخه می کند. 

مستان

این تصویر ، من را یاد سنگ قلابی می اندازد که هو هو کنان دارد می تابد و می تابد که کمانه کند بر سری ، فکری، اندیشه ای ... و روایت حال ماست که همه در حال فراریم از زمین و این باران سنگ ...

باران سپید

این سنگساری  که من این جا می بینم ، به جرم کدامین گناه ناکرده است؟ فقط خود تان می دانید و کسی که می گویند همه چیز را می داند؟!

دست ها که سنگ برشان می داشت  می کوفت به سرم ، صورتم ، کمرم
پاها که خشم تاب شان می داد  می زد به کمرم  ،صورتم، سرم

د
ور باطلی که در اکثر کارهای تان می بینم ، چه قدر فلسفه وجودی را زیر سوال می برد؟واقعن خودم به چی؟
یک نفر بیاید این زمین را از من جدا کند!

+ mehrdad fallah ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٥/۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani