هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این قفل که مرا می خندد!

سایت مهرداد فلاح-می زند به سرم تا ته بن بستی بدوم که کلیدش قفل ِ مرا می خندد!
سایت مهرداد فلاح - دارم برج بابلم را بالا می برم / و هی فرو می ریزم توی دست خودم !
حمید رضا تقی پور
چه حرارتی دارد این شعر اخیرت ! گویا سایه ها در پی هم از سیاهی برون تراویده و روشنا هم که نه، زخمه ی دردی خون چکیده از پیکر روزگارِ و هزار هزار سودای نامشروع یا...
با دیدن این شعر، به باز نویسی آن روی نمی آورم. در تعقیب سایه ها به ژرفایی می اندیشم؛ بدون آن که بدانم چیست !؟ بدون آن که بدانم چه دارم می جویم!؟ بدون آن که روشنایی های رنگ مرا امیدوار کند. به روشنایی های متن نرسیدم. دردی نهفته داشت. دارد. می خواهد مرا دردمند کند. می کند. بدون آن که بدانم کجایِ من درد می کند.
دوباره و دوباره  می گردم. ببینم این درد که در ذهن دارم،کجای تنم را می شکافد. به زخمی که چیست؟ باید این را بفهمم.
چرا نمی فهمم؟ مگر این شعر برای روشنیِ من تلاش نمی کند!؟ پس چرا من تلاش نکنم؟ چرا به درد شعر تو ، دردمندی ام را صادقانه در میان می گذارم؟ چرا رنگ هایی که سایه وار در پی هم می آوری، از من تراوش می کند!؟ نکند شعر است که از من می تراود؟ نکند خونابه ای ست؟ نکند در درد و خون زیست می کنم؟ روشنایی ات کجاست؟ روشنا می خواهم. روشنا کجاست؟ ذهنم را تار می یابم. ذهنم پر شده از خاطرات گذشته، از گیر و دار منجلاب ندارم و نداریم ها ، از همه ی داشته و داریم ها ، از سایه ها ، از رنگ ها ...
فرید قدمی
پسری از پنجره ای که پرده هایش کنار کشیده شده ، دارد اتاق خواب پدر مادرش را دید می زند و رنگ قرمز ، اوج شهوت است و میل پسر با مدخلیت پدر ، به مثابه قانون ، پس زده می شود و این نخستین درگاهی است که به روی پسر بسته می شود که اگر باز...پدر باب نخست قانون است و پسر می پرسد :چرا؟ چرا دارد (اشاره به قضیب پدر) ؟ چرا نمی شود (اشاره به کسترسیون نزد پسر)؟
باران سپید
روحیه ی منتقد و هجومی این کار را دوست دارم.تقابل آدمی با برگزیده شدن ها!تقابل آدمی با انتخاب کردن هزار راهی که پیش رو دارد.تقابل آدمی با معجزه ای که گاه دوست دارد برایش اتفاق بیفتد و نمی افتد.درگیری انسان با عدل .درگیری انسان با آسمانی که فقط برای اندکی سخن می گوید.درد آدمی که باید از در های باز دیگران نشخوار کند.درد آدمی که باید سر پا بماند؛ حتی اگر هیچ دری برایش باز نشود.تقابل - درگیری و درد من با آسمان!مهم نیست که چه کسی بپرسد یا چه کسی بشنود، اما مهم است چه گونه بپرسد و چه گونه بشنود و فلاح خوب می پرسد که چرا؟چرا نمی شود؟
اما رنگ : خون...خون ... خون از همه جای این کار دارد می ریزد بیرون. اما درست در جایی که از باز شدن در حرف زده شده،قرمزی طرح در مه آلودگی فرو رفته!و من فکر می کنم فلاح توانسته تردیدش را نسبت به این اتفاق، به خوبی ترسیم کند.
معصومه مظفری
دیوار، دیوار،عصیان می کنم . همه ی پرده ها را روی پنجره انگار برای من آویخته اند. انگار فقط به من می خواهند بگویند آسمان همه جا همین رنگ است. باور نمی کنم آسمان مدیترانه، مثل آسمان ابری و دلگیر من باشد. باور نمی کنم صدای باران را در آفریقا آن طور که من می شنوم ، بشنوند.
سرم را به دیوار می کوبم. هوا پراز قرمز می شود؛ پر از لکه های قرمزی که تابلوهای نقاشی را پر می کند.سراسر قرمز.چه کسی مدام توی ذهنم می پرسد؟چه کسی می کوبد مدام توی سرم؟ مدام هراس دارم از این که بگویم ، از این که نشنوند
.
گناهکاری نابخشوده ، محکوم به زندگی محتوم. زندگی پر از رنج. می دانم مدام توی ذهنم تکرار می شود، نابخشوده ، نابخشوده ، نابخشوده. حالا هی بیا و داد بزن. حالا بیا و روی تمام تابلوها رنگ قرمز بریز و بگو این گونه که نمی شود. به این منی که همیشه خواسته من باشد و نشده ، راهی نشان بده. جایی نشان بده تا بتوانم بگویم چرا همیشه منی که من است ، گم می شود؟ چرا در این حصار نمی توانم دست هایم را به صورتم بکشم و خودم را حس کنم؟ چرا دستان من هیچ گاه خودشان را لمس نکرده اند؟ چه کسی مدام توی ذهنم می پرسد؟ چه کسی می گوید: از کجا؟ برای چه؟
قومی متحیرند در شک و یقین/ قومی متفکرند در مذهب و دین/ناگاه منادی بر آرد ز کمین/ کای بی خبران راه نه آن است و نه این!
چرا بعد از این همه خواندن و نوشتن به تو نمی رسم؟ به نگاهی که مرا از پشت پرده و مه بیرون آورد؟ بدون مه. بدون دوگانگی و خودم را تنگ در آغوش کشم؛ بی محابا از این که چه کسی می پرسد و چه کسی می شنود؟ مرا که منم، دستی باید که از تاریکی بیرون کشد که نور ببارد بر تاریکی های وجودم. این جا منم ؛ جهانی که تاریکی هایش را وام دار هیچ شبی نمی داند.
حالا با این یک سر و هزار پا، من هزار پا برای رفتن دارم؛ هزار پایی که در هزار راه گم نخواهد شد. هر راه مرا به خودم می رساند؛ با یک سر، با یک اندیشه. برای یافتن راه ، می دانم که پاهایم ناتوان نیست. چه فرق می کند همه ی آسمان مال یکی باشد یا آسمان، همه مال یکی یا آسمان همه یکی...آسمان زمانی آسمان است که آسمان من باشد که زیر پاهایم زمین راه می رود و آسمان روی سرم سنگینی نمی کند. برای این آسمان و ستاره ها دلم تنگ است. آسمانی که درش را با سخن باز می کنم؛ با شعر، با ترانه، با شعرهای خیام. کلید این آسمان که همه مال یکی و می دانم آن یکی من است، شعر است؛ تنها راه گریزم از دنیا، از تاریکی ،از دیوار، از تو، از...
همه ی این ها چرا دارد؟ چرا که به شعر در نمی آید. چرا که به سخن در نمی آید که خاموشی به هزار لب در سخن است.با این همه درد، با این همه نابخشودگی و احساس گناه از انسان بودن، از دانایی، از شعور، از آگاهی به این که شعر شعور می آورد. چرا؟ چرا هنوز سرپاییم؟ چرا هنوز بی قرار می شویم برای روزهای خودمان؟ چرا دلتنگ خودمان می شویم؟و می دانیم پس این درگاه هم در دیگری باز می شود اگر دری بسته. پاهایم مرا به این درگاه می برند. دستانم مرا به این درگاه می خوانند و کسی از پشت دیوار می پرسد و کسی از پشت سرم جواب می دهد؛ کسی که من نیست. کسی که روی ذهنم راه می رود و به شما که دارید مرا می خوانید، لبخند می زند و با چشمانش به درگاه نگاه می کند و می گوید:"پس ِ این درگاهی که باز هم اگر در دیگری باز"
- :از فشردگی کلماتم آزرده نشو. از این که به جای هزار جمله فقط چند جمله شده ام نترس!
-: می دانم که تو شعر مهرداد فلاح هستی و از تو نمی ترسم.هر چند فشرده. هر چند تنگ هم.
مهر به مظفری
از خوانش خلاق و نکته بینانه ات بس لذت بردم !
این کار آخر هواخوری انگاری برای خیلی از دوستان سخت بود. تو نشان دادی که دست کم برای برخی این چنین نیست. تلخی و سیاهی این شعر که از خون دل آدمی رنگ گرفته ، مرا می ترساند ... و  این ترس البته که قند هم دارد!
..
..
..
انگشت های من از من جلوترند
مهر
چند و چون و چرا و چه گونه بازیگران قدیمند
صحنه ای که زندگی دچار ابهام است
ما همه از حیرت سهمی ( گیرم که بیش و کم )داریم

الهام خیراندیش
عجیب سرخ است و حجم دارد!
من لال شده ام ، نمی شنوم ، لمس نمی کنم ،کورم.
عورتم را می پوشانم.
ابوالفضل حسنی
اول بار که این کار را خواندم ، گفتم نوشانوش می آیم.رنگ در خوانش اول شدیدن برای من تاویل زا شده بود. الان هم است، اما بعد که چند بار این کار را دیدم ، گفتم: آیا واقعن این کار در جریان این دوره ای مهرداد فلاح در کجا قرار می گیرد؟ گفتم اگر مهرداد تمام این کار هاش را در اختیار من قرار بدهد و بگوید چه گونه می توان  این کار ها را طبقه بندی کرد و این متن را در کجا قرار می دهی (کمی که در خودم شدم) ، دیدم جزو کار های اولیه قرار می دهم؛ جزو کار های اولیه ای که از رنگ توی کار استفاده شده . بله ، وقتی کار هایی به قدر قدرتی کار های پیش از این داریم ، آیا توقع بی موردی است که به مولف خیلی محترمانه بگویم : حواست کجاست؟مواظب باش!
حسین مکی زاده
اما من از این سرخیت می گریزم و پنج انگشتی که بی جان افتاده است. دوست دارم این اثر اتودی باشد برای طرحی دیگر. این چراها اذیت می کند و این پنج انگشت سرخ بلاتکلیف... باید به چیزی برسم/برسد و نمی رسم از این سرخ.چرا با یک سر و هزار پا آسمان و با این ترکیب رنگ محشر، چیزی بیشتر می طلبم؟
مهر
بافت در متن هنری به گوناگونی شکل می گیرد و شما که می دانید این ها را و من انگار دارم زیره می برم به کجا ؟ حرف این است شاید که تنیدگی عناصر متن، گاه در ناتنی شان نمود کند . نمود متنی که دوستان دارند بر می رسندش این جا، جوری ست که نمی شود بی رنگ به کلامش چشمبرد زد و بی واژه به رنگش . می شود ؟
نکته ای حسین مکی زاده ی عزیزم گرفت که من خوابیننده ی این متن ( نه آفریدگارش که دیگر است حالا )، به آسان می توانم نقش پذیرش کنم در کار. آن پنجه ی سرخ که حسین دیده در پس زمینه ی متن می  گوید : عبور ممنوع! نکاو ! نپرس!
..
..
..
و باز بگویم : در های در سخن باز با سخن چرا نمی شود ؟
حامد نیکبخت
 
این از آن  کارهایی ست که به دلم نمی نشیند .به جز نوار قلبی که دیدم و رنگی مثل اضطراب اولین بوسه که جالب بود و یک لحظه متوقفم کرد در حرکتم با زمان، چیز دیگری حال نداد بهم.متن را که اصلن نتوانستم بخوانم.  از کامنت ها فهمیدم چی نوشته بودی.فکر کنم کمی شخصی ستِ  این کار و برای خود شاعر قشنگ؛ چیزی مثل راه فرار و دررو ...کهنگی علامت سوال و واژه ی "چرا"، خیلی آزار دهنده است. اگر دیگرگون نشود، یک حس تکراری و مزخرف به آدم دست می دهد که چرا این جوری ست و چاره ای نیست. درست نمی شود...
راستی، این نکته را بگویم که کمپزسیون رنگ خیلی خوب بود در این کار.
حامد سلیمان تبار
من فکر می کنم همیشه اتوبوس ها یکی هستند؛ یعنی صبح سوار بر واحد به سمت شرکت ، شب خواب  و فردا صبح ... ما چه قدر هر روز تکرار می شویم ؟ باز تکرار می شویم؛ مثل کلمه ی "باز" که از نظامی تا شاملو آمد و این بار در خارج از آن محدوده قرار نگرفت .
من فکر می کنم روزمرگی هر انسان از اوست  و اوست که با آن زندگی می کند . این را یک راننده تاکسی به من آموخت .  به من گفت :صبح تا شب هر روز تکراریم  و من هم با خودم فکر کردم اگر او این طور فکر می کند ، تفاوت من شاعر با اوی زائر در چیست ؟ پس سعی کردم طور دیگری نگاه کنم و آموختم که آن گونه دیدن، یعنی شاعرانه نیست ؟ ( شاید الان هم اشتباه می کنم ) ، ولی مهرداد تو با آن راننده چه می فرقی ؟ کالبدت ؟
من خیال می کنم باید به وحشت از مرگ هم زیبا نگریست . به سنگسار کثیف هم زیبا نگریست  و به مادر هم زیبا نگریست . زیبایی همان دقت است .من فکر می کنم شعر نیامده جز آن که مخاطب داشته باشد . اما من شاعر اولین مخاطب اوست .حالا شاعر انصافن این متن چه قدر تو را حرکت می دهد؟انصافن چه قدر تو را حرکت می دهد ؟ من کم تر ؟ خلاف ظاهر عجیبش ، این کار مرا هیچ در اعجاب قرار نمی دهد؛ چون حرف مردم عادی ست ؛ رندانه .
من کاری را نمی پسندم که آن قدر عجیب باشد که هیچ مرا در خود راه ندهد ( این من شاید من توست و شاید من احمقانه ی من ) . من کارهایی را می پسندم که مرا در خود غرق کند و بعد مرا باز کند و پرواز دهد و از آن بالا به دنیای عجیب جدید بنگرم .اشتباه این کار این است که هیچ مرا در خود راه نمی دهد  و من هیچ حرکت نمی کنم . این را دوست ندارم . ببین، خود در اویی . در او داری پرواز می کنی ؟ اگر هستی ، ببین اشتباهت کجاست که من صاف ( من در هنگام خوانش تمام چیزهای ذهنم را پاک می کنم ) را جذب نمی کند؟اما در این بین ، کار قبلی را بیشتر می پسندم . گرچه نمونه اش را فکر می کنم در پاریس در رنو دیده بودم . آن جا که هر دفعه یک حرف کم می شد . گرچه این جا ... 

مهر به سلیمان تبار 

خب ، فرم بصری در خواندیدنی شاید نخستین چیزی باشد که نگاه خوابیننده را معطوف خود می کند.اصلن همین برجستگی فرم دیداری، سبب تاخیر در ارتباط گیری خوابیننده با وجوه دیگر کار می شود.البته میزان این برجستگی،از کار تا کار فرق می کند.در برخی خواندیدنی ها، فرم دیداری کاملن از حرکت گزاره ها تولید می شود ، ولی در برخی دیگر بخشی از این فرم ، حالت پس زمینه ای دارد و یا بدون وابستگی به حرکت های کلامی ، فقط بر اساس موتیف های گرافیکال شکل گرفته است.

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٧

بفرما یک لیوان حرف!

سایت مهرداد فلاح - شاعر از فرط خودش داشت تلوتلو می خورد !

 

حامد نیکبخت

 

 این کار هم مرا گرفت. کار خوبی ست خداییش؛ هر بار چیزی تازه دارد انگار.از دستت که در نرفته مهرداد ( شوخی می کنم )اما به جرات می گویم شاهکار است...!

 

معصومه مظفری

 

خواندم تمام من هایت را.آن چه همیشه برایم جالب است در این انسان مدرن ، همین من های متکثرش است؛من هایی که در کل فردیتی را رقم می زنند که خاص انسان امروزی و تنهایی اوست.آری، انسان امروز بیش از هر زمانی تنهاست، ولی این تنهایی ترس آور نیست.اگر بخواهم این کار را تنها از یک منظر که همان من هایی است که چهار بار تکرار شده ، ببینم ، می توانم به این نکته اشاره کنم که بی اساس نیست که چهار بار تکرار می شود.از منظر فروید ، من به سه بخش تقسیم می شود که شامل :1-نهاد 2-خود 3-فراخود است. فروید عقیده دارد یک هنرمند زمانی می تواند به این عرصه قدم بگذارد که بین خود و فراخود ، نوعی هماهنگی برقرارکرده باشد ؛یعنی ناخود آگاهش با خود آگاهش یکی شود.ولی یونگ وجه سومی برایش قائل می شود و یک من جمعی را هم در نظر می گیرد و اعتقاد دارد در آفرینش یک اثر هنری، من جمعی به کمک هنرمند می آید و هنرمند به کمک این من است که با جامعه ارتباط برقرار می کند و من این یکی مهرداد را در ادامه ی این من جمعی می بینم ؛ منی که با تمام فردیت خود، حامل نوعی زیبایی شناسی جمعی است.

استفاده از رنگ های سرد در این کار ، اشارتی به تنهایی انسان می تواند داشته باشد.آرامشی سرد.آرامشی که دلالت بر پویایی ندارد و ساکن است . اشارات ظریفی که در طراحی کار دیده می شود، با شاعر به ظرافتی خاص ، در مورد جنبه های زنانه ی خود سخن به میان می آورد؛جنبه هایی که بسیاری ازهنرمندان نسبت به آن بی توجه اند.فلاح در این کار، بر جنبه ای از وجود خود تاکید داردکه حس می کند کم کم داشته فراموشش می کرده است.

 

اصلن هیچ کس

 

آن چه را می بینم ، نمی توانم بخوانم . بنابراین ، سهم خود را می نویسم؛سهمی که از دنیای تو به من می رسد ؛جمله ای که برایم به امانت گذاشتی.این من که این جاست، در فضای ذهنی یک واژه ی منقلب شده ، در فضای یک تردید بسیار بزرگ که انگار تمامی ندارد ، در یک خلاء که تمام فضا را در بر گرفته، معلق مانده  و به سرنوشتی اجباری محکوم است. تکرار من ها و یکی یکی ها در اندازه ها و جهت های مختلف ، بیانگر تضادها یا تفاوت هاست که در این فضا سردرگم مانده اند. این من ها هر کدام بیانگر شخصیت های نامتحد یک من بزرگ است که در سنگینی و سرمای این فضای بی روح ، ازهم گسیخته است. میم که از نون جدا شده و این شروع ماجراست.نه ، به نظر می رسد این آغاز یک افول است.
فضای خاکستری که به سیاهی می رسد و من که در این زمینه استحاله می شود ، سعی می کند هنوز تمامیتش را در فضا و چارچوب کوچک تری نشان بدهد که لازمه ی این کار ، شکست من است.حتی زبان ادبی و سنگین و کهنه ی شعر ، این فضا را تشدید می کند . من احساس حسرت و تنهایی بزرگی دارد و در نهایت نا امیدی ، آینده را تاریک می بیند و تنها نظاره گر اتفاقی ست که دارد می افتد...می افتد در هاله ای از ابهام: باقی اگر ب...

 

حامد نیکبخت

 

کارت همه چیزش خوب است ،جز این که کمی فکر کردن می خواهد. نگاهت به اولین رودرویی انسان در هستی ( به خودش )، با لیبل فلاح ، برایم جالب بود.نمی دانم از کس دیگری اگر بود همین کار ، واکنشم چه گونه می بود ؟! مثل کار قبل، عینیت اثر مختص زبان است که تا تشخص حروف جلو رفته است. برای من ، این شعری ست با دو حرف ؛ باقی اگر بماند چیزی...

 نگاه دیگران را یکی در میان خواندم و دریافت ها به شکلی قابل قبول بر می گشت به ایدیولوژی شخصی هر فرد. گرچه محرک و مسیر و وسیله ی کنکاش را تو داده بودی به هر کس؛ از قو گرفته تا اندام تناسلی یا دندان و ...فرقی نمی کند . نیاز مخاطب به بازخواست خودش ، همیشه به علت ترس عقیم می ماند، این کار اما او را به مخمصه می اندازد که دیگر راه پس و پیش نداشته باشد... انصافن شعر اثر گذاری ست.

مهناز یوسفی

کمی نیستم که کمی به همین جاها فکر کنم .به همین تابلو که قرار بود چه باشد و حالا برای من چیست. این که از کنده کاری این تصویر ، چه طور به پیچ پست قبل نرسیده ، از خمیدگی کمرمان جلو گیری می کنیم که برای مجازی بودن مان حرف در نیاورند.کلماتت کشف شده اند ، نه ابداع و این برای مهناز خوشایند است...برای من که نیستم و به جان این و آن افتاده ام.هر از گاهی هم به جان این تصاویر که گاهی اصلن سر در نمی آورم و گاهی میل دارم سر به سرشان بگذارم. در این عینیت مطلق ...راستی ، خود مهرداد فلاح تا حال فکر کرده به این که این تصاویر ، هر کدام یکی از سنگفرش های خیابان مان باشد...؟
چه غریب گام بر می دارم ...نه! نیستم این روزها...

 

حسین مکی زاده

 

منتظر بودم. بله ، این کار را در ادامه ی آن خیابان نم زده و برج بابل می بینم از دید گرافیکی ؛ با بهره گیری بیشتری از فضا و تشدید تعلیق ها. این "ن" و "م" معلق باهمه ی یادآوردهای واژگانی و تداعی ها که دارد ، بسیار زیبا از کار درآمده.
بگذار یک مقایسه بسیار بد بکنم! خود می دانی که من بنده ی تاثیرهای حسی ام! اگر آن خیابان آسفالت زده ، یک قطعه خواندنی در نوع شعر خواندیدنی ات باشد، این یک غزل زیباست. کنده از من که می شود؛ من پاره پاره در فضای امروزی: یکی یکی یکی یکی.حتی من دیگر من نیست. یکی یکی  قطعه قطعه شده به م و نون... تا حتی ضمیرهای دستور زبانی را نیز فرونگذارد!در پس زمینه ی آن ، تکرار "باقی اگر بماند چیزی" (شخصن با آوردن "نون است یا که میم" موافق نیستم ؛ چرا توضیح می خواهی بدهی؟ من گرفتم زیبایی هایت را و نون و میم را) ، آکورد گرافیکی دلنشینی آفریده و درست در این لحظه یک نفر دارد در چت به من می گوید: " حسین دیدی تصویر یه زنه! "
دستت مریزاد مهرداد جان. این تجربه در فضاها و عمق ها و پرسپکتیو را هنوز می توانی ادامه دهی. بسیار جای کارهای زیبایت را می بینم که دارد...

 

جلیل قیصری

 

راوی -انسان ، یکی یکی از خود کنده می شود. این راوی -خاص- اما تجزیه شدنش ، یک کار خود خواسته است. او دست به متنی می برد که همان زندگی است ، اما زندگی در خلأ. اعتراض به این متن ، به صورت کلماتی که اعضای اویند ، از او کنده می شود. این راوی اما یک انسان مکمل زن -مرد است و حس و زبان و پیام این دو که به صورت -من- متجلی شده است ."م" و "ن" که میم با شکل خاص خودش و نون میان تهی اندام تناسل مرد و زن را شبیه اند.

راوی اما پرسش می کند "باقی اگر بماند چیزی نون است یا که میم"  . راوی به گمان می خواهد بگوید این دو حرف مکمل، بی وجود هم هیچند. دو حرفی که من وجودی راوی اند ، من زنانه و مردانه ی توامان(منی که در اعتراض به متن سلاخی می شود ). متنی که خوره وار- من- را می خورد.مرگ آیا مرگ هدایتی است ؟

چشم انداز من در بعد تصویری حروف ، قویی سر در گریبان هم دیده است؛ قویی برفین یا یخین که در حال فرو ریختن و تجزیه شدن است. قویی که تا حدی علامت سوال را هم تداعی می کند که یک پرسش هستی شناختی است. در ضمن ، تصویر "رو شاخی "قو ،به کلمه ی "من"هم از نظر شکلی ماننده است ؛ منی که راوی بر او تاکید کرده است. آیا این ندای راوی آخرین آواز قوست که پیش از مرگ می سراید و می خواند؟ قویی که نماد پاکی و زلالی و زیبایی و غرور است یا همان "مرد-زن "این راوی خاص ؟

 

سهیل قاسمی

 

جفت شیش ات را عشق است.
این یکی اگر خوب در آمده ،حکم ِ تاس بوده!
این ها دندانند که یکی یکی کنده می شوند. خدا وکیلی!
این "ن" دندانی است که تراشیده شده، نقطه ی "ن" هم تکه ای است که ازش جدا شده."م" هم رویش مانند ِ آج ِ دندان های آسیاب است.
دم ِ "م" هم شبیه ِ کلبتین شده (فورسپس بود منظورم) و خب این ریختن ِ دندان که کنده می شود از تو یکی یکی، نشانه ی همان پیری است که آن دفعه گفتم!

 

نیما

 

با "خواندیدن" این کار ، حسی مازوخیستی به انسان دست می دهد (البته در انسان بودن من شک هست!) ؛گویی شاعر به سلاخی خود نگاه می کند و نه تنها اعتراضی ندارد ، بلکه به تکه هایش هم به دیده ی نفرت یا تحقیر می نگرد. گویی پس از کنده شدن( کسی) یا (چیزی) از من شاعر، باقی مانده ی او ارزش خود را از دست داده."من" باقی مانده پس از آن، حتی"من"هم نیست.این سلاخی درد ندارد.رخوت آلود است.تکه تکه های آن هم گویی شاعر را عذاب می دهد و منتظر نابودی یک باره است.

اما نون و میم نشانه ی چیست؟آیا کشف این با خواننده است؟آیا مرگ مولف است یا تولد مخاطب؟به نظرهیچ کدام.در نون و میم چیزی نیست الا نشانه ای بی جهت به هیچی ، تکه های متساطع از پوچی که یک روز همه چیز بود.به قول پناهی:پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچ چی نیست!این نوشته را باید با گوشی شنید که بکت یا براتیگان را می شنود.

اما خوانش در این کار ، از دیدن نقش موثرتری دارد.اگر به شیوه ی معمول نوشته می شد ، چیز زیادی از اثر نمی کاست.منظور این است که تصویر شاید می بایست سلاخی و هیچی و بی تفاوتی مولف را منتقل کند.با fade شدن پرسپکتیوی جمله ،قصد القای تصویر رو به هیچ بوده که تا حدی محقق شده،اما جدا افتادگی "م" و "ن" اگر بیشتر بود ، شاید بهتر می شد.در هر حال ، من که تجربه ی چنین کاری را ندارم، نمی توانم در ذهن خود اثر را به شیوه ی مد نظر خود باز تولید و مقایسه کنم.در نتیجه باید به هنر تو،مهرداد عزیزم، اعتماد کنم که بهترین گرافیک ممکن را برگزیده ای.  به هر حال ، لذت از کارهای تو انکار نشدنی است.

 

ابوالفضل حسنی

 

این کار به من هی دارد می گوید: نرو ، همین جا ایست کن بیندیش!هر چه فکر می کنم ، زیباست و هر چه زیبایی می بینم ، می فکرم . این خصیصه ی بارز این کار است. جواب زیبا شناسیک به من نمی دهد؛ یک سری سوال زیباشناسیک در من ایجاد می کند که شمول اندیشه ی مرا می خواهد باز کند و مرا با این گشایش ، وارد سوالات دیگر زیبایی در این کار بکند که باز لابیرنتی از فکر  در من می آفریند و این از پس همآیی زیبا دیدن و اندیشیدن ، در یک سیر متناوبی خودش(من ) را انگار می خواهد به بی غایتی برساند. نمی دانم چرا همین که دارم به حیطه های زیبایی این کار فکر می کنم ، به فکر فرو می روم و همین که فکر می کنم در باره ی این متن ، زیبای هایش تداعی می شود...

 

مینو نصرت

 

انگار دیر رسیدم ؛چون داشتم به عدد مقدس پنج فکر می کردم و می آمدم که رسیدم به این تابلوی ...اصلن برایم مهم نیست مهرداد فلاح قرار گذاشته بود چی را کنده کاری کند و با کدام جمله بیفتد به جان مجازیون! هر کی برای خودش یک فیگور مخصوص دارد و نگاهی کند یا تیز .

 از این که بگذریم و من گذشتم ، رسیدم به همین تابلوی  من می گویم  "مرد براکنده و شرحه شرحه شده "؛ یعنی دوست دارم مرد باشد . این دلم را خنک می کند . بی نهایت زیبا که به نظرم حروف رفته تو جوف خطوط و جوری عاشقانه با هم مخلوط شده اند؛ جوری که نمی شود راجع به نوشته هاش نظری جداگانه داد و یا طرح را مجزا بررسی کرد .یک تابلوی یخی ،برفی ، ابری یا کفی که من از آن تکه ی رها شده لذتی عجیب می برم ؛ مثل یک تکه از سیب سفیدی است که گازش زده اند، ولی نتوانسته اند بخورنش.

 

مستان

 

این کار فرمیک، آن قدر نمای زیبایی دارد که دلم نمی خواهد در باره ی کلامش حرفی بزنم. یک تابلوی شاهکار تمام و کمال است؛ به ویژه آن نون و میم که منیت را به تصویر کشیده اند.خیلی لذت بردم .آن قدر که باز هم می گویم این ترکیب رنگ عالی در این تابلو مرا به وجد آورد .چه تنوع دلنشینی و چه هنرمندانه خلق شده ...

+ mehrdad fallah ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٥

پنجک!

  سایت مهرداد فلاح - خروس از دیوار هم بلند تر است ! 

ماکان محمدی

 

شعری شلوغ برای شهری شلوغ با مردمانی که دیگر تاب خواندن شعر ندارند،اما هنوز تاب دیدن دارند.این شعر ها را باید بر در و دیوار این شهر زد.توی مترو یا ...

 

حامد نیکبخت

 

وجود سه بعد فعال در دریافت مخاطب از کار که در کارهای قبلی ات از آن گفته بودم ، این جا هم نمود دارد. عینت محض زبانی از دیالوگ متداول جماعت ایرانی( رودررویی)، بک گراندی محو و شلوغی تهی آفریده که شعر درونش چه خوش می نشیند. فرم مثل پنبه ای ست که واژه ها را به آرامی چیده باشی درونش، با وجود چاقویی سرخ.
برجستگی و پیچش رنگ ها واضح است؛ از واژه ها هم خبر ، منفجر  و شهر.هم نشینی این سه با سبز لجنی و خاکستری و سرخ و القای تداخل یا بریدگی فرم،  فضایی مبهم ، آرام و گزنده از دریافتی مستقل از زمان و مکان، دربرگیرنده ی دریافتی ملموس از واژه ی شعر به این حد تازه را سبب شده است.

دوگانگی مضمون اثر، از تعریف شعر و شتابزدگی و سراسیمگی شهر به عنوان کانون روابط جمعی، به خوبی نیاز به کارگیری دو واژه ی "پیچ" و "گیج" را هم ثابت ، هم بسط و هم توضیح می دهد.تصادف حاصل که فرم نیز به وقوع آن صحه می گذارد ، به سه اتفاق دیدن، عوض شدن و پر کشیدن ختم می شود.انگار از چله ی کمان رها شده باشد ، هر چیزی به سمت قلب هر چیزی ...

 

remember

 

پنج بار گیج زدم ، ویج زدم ،اما پنجاه و پنج بار گیج شدم ، پیچ خوردم ، تابیدم دم به دم، اما چرا هنوز منفجر نمی شوم ؟
شلوغی عادتم شده.عادت کرده ایم به بد و بدتر.
عادت کرده ایم که فوران خسته کننده است.
فوران عوض شدن ها هم خسته کننده تر.
پرنمی کشد دم به دم.هی گیج می خوریم و پیچ می خوریم در این هیچ و ویچ پنج و شش.تصویرت شلوغی شهرت را نمایان نکرده ،اما با خاکستری ات عادت مان را خوب به تصویر کشیده ای.این عادت سکوت و حس انفجار کنترل شده که دیگر تکراری شده و عادی؛ آن قدر که فکرمی کنیم چه قدر طبیعی ست.طبیعتش را خنجر زده ای تا شاید از عادت بیفتد.نیمه اش کرده ای و سرخ.کاش فونتت را متفاوت می کردی تا لااقل عادت چشم مان ترک مان شود.

 

معصومه مظفری

 

فلاح زمانی که در مقام شاعر قرار می گیرد ، دیگر دست به فلسفه بافی نمی زند . در حالی که ممکن است در زندگی اش بفلسفد.او در شعر همه کس و همه چیز را خاکستری می بیند ؛ در متنی خاکستری.هیچ مطلق سیاه و سفیدی در کار نیست.صفحه پر می شود با رنگ خاکستری.ولی یک رنگ وجود دارد که هیچ گاه دست از سرش بر نمی دارد و در تمام کارهایش خود را نمایان می کند:قرمز.یعنی همان دغدغه و تشویش انسان امروزی.یعنی همان نیروی طغیان و شوریدن بر چارچوب های موجود در شهر شلوغی که باعث آشفتن شاعر و گیج شدن  و پیچ خوردن او می شود.
رنگ قرمزی که به ناگاه خود را روی صفحه ی خاکستری زندگی رها می کند ؛آن جا که همه چیز به سمت روزمرگی می رود. روز مرگی شاعر را می آزارد و او در فکر برون رفت از این روزمرگی است.قرمز در کار های فلاح ، معانی متفاوتی دارد و در هر شعر کار خودش را می کند.جایی شور زندگی است.جایی عصیان شاعر در برابر قوالب موجود جامعه و جایی هم نشانه ی گیج شدن شاعر در این شهر و شعر شلوغ است.

 

تیرداد راد

 

فلاح و اجرای کلمات!

این کار به نظر می رسد خلاف ظاهر نا آرامش ، درونی آرام دارد . چرا ؟
ما عادت کرده ایم هرگاه با تجربه ای تازه آشنا می شویم ، به آن مانند غولی با شاخ و دم نگاه کنیم ( چرا ؟ )فلاح تجربه هایش قشنگ است و این قابل تامل است . جرات آن که آن همه نام از دهه ی70 را به تجربه ی در خطر شعر بیندازد !خطوط سفید از آغاز متن تا پایان آن، روی ِ خطوط ِ قرمز ِ "چه خبر ؟ چه خبر ؟"خطوط ِ قرمز در واقع نقش بستری سخنگو را ایفا می کند . در واقع بستری با قدرت ایفای نقش .فلاح از ابزار های بصری مانند رنگ خوب استفاده می کند ( چرا نکند ؟ )
علاقه ی من به تمرکز روی ِ بستر در شعر است ؛ بستری که در شعر کلاسیک دیداری نشد و بعد از نیما ، خلاقیت ِ استفاده از بستر کم رنگ بود . من زیرکی فلاح را در این اثر ، کار روی بستر می بینم .

بستر خط ِ قرمز : چه خبر ؟ خطوط ِ سفید : خبری نیست .کاش منجی بیاید ما را از پیچ در آورد !پیچ ِ و گیج ی قرمز ِ متن به عقیده من ، در متن به اجرا در آمده اند  و شاخصه ی قرمز شدن را پیدا می کنند و البته ربطی به استفاده از فضای ِ بستر ندارند، بلکه پوشش دهنده اند. به عقیده ی من کار ساده ای است  و خلاقیت در سادگی، دوست داشتنی است .

 

ابوالفضل حسنی

 

زبان در این متن، با آن که وزنش از شرایط بصری کار بیشتر است ، اما سنگین نمی زند ؛ زیرا خط اریب ( چه خبر ؟ چه خبر ؟ ) که آن را قاچ زده است ، آن قدر هنرمندانه در این جا آمده که نمود بصری متن را هم دیدنی تر می کند . مخصوصن که از رنگ قر مز استفاده شده است که دارد در واقع همان فورانی را افشا می کند که با این متن ، شنیدنی شده است.

انتهای خط اریب را اگر پی بگیریم ، ما را به شهری می برد که جزییات آن را چشم های در حال فوران و لب های دمادم در حال پر گرفتن رقم می زند...چیز دیگری که در این کار فلاح برای من قابل اهمیت است، چنگ انداختن به یک عادت ، در لحظه ی همگانی "چه خبر" است که توانسته در این متن ، به گونه ای بیگانه سازی شود که با شبکه های تاویلی و معنایی ذهن مخا طب درگیر گردد.

 

جلیل قیصری

 

به گمانم این نگاه ، یک نگاه بدوی ، البته نه به معنای تاریخی ، بلکه به معنای اسطوره ای آن است که به سویه های اجتماعی هم می رسد .آهی که دم به دم از لب پر می کشد، اگرچه به جمع می رود ، این آه خاص است. راوی چشم خود را منفجر می خواهد و چشم همه را.دیدن را دیگر گونه می خواهد و شهر و شعر را . آیا آدم ها به کور رنگی روز مبتلا شده اند در انتها که -شعر شلوغ - می آید .راوی خاص پس به همگنان خود هم نظر دارد : به شعر های شلوغی که شهر را در هیات روز مرگی اش تصویر می کنند؛ یعنی نگاه شاعرانه با نگاه عام توفیری ندارد . واژه ی در هم پیچیده ی - گیج / پیچ -به شهر و آدم ها می رود و هم به همگنان شاعر که شعر و شهر را دیگر گونه نمی بینند یا نمی خواهند.

شکل تصویری -گیج / پیچ-در رنگ و رمزش ، مانند بعضی از طرح های دیگر مهرداد ، به تصویری اساطری می رود؛ یعنی گوزن یا آهو را تداعی می کند (این دریافت " روشاخی "یا تاثیر متن در ادراک ، حتی اگر دریافت من فقط باشد ، دست کم مولف را بر آن می دارد که پس از این ، به شکل حروف بیشتر بپردازد برای تداعی های بیشتر ). آیا این آهو ، همان آهوی "هدایت"است که به روح و دریافت جمعی ما می رود و نماد بدویت -معصومیت -بادپایی و...است و بار اسطوره ای دارد ؟ اما چرا -گیج / پیچ - می رود و حتی واژه های -خبر - خبر ...- هم تا حدی سر یا نیمه ی تن آهو را تداعی می کند.آیا خدنگی نامرئی بر پیشانی یا پهلو دارد و آیا این همان راوی خاص نیست یا فراموش شده ی آن دیگران عام ؟

 

نیما

 

خواندیدن!!!خواندیدن!!!!
اولین واژه ای که به ذهنم آمد ، این بود؛ترکیبی از خواندن و دیدن!در زمانه ی تکرار ، این نوآوری ها لذت بخش است.در کارهای تان که بی دعوت چند بار خواندیده بودم ، گاهی بخش خواندن از دیدن و گاهی دیدن بر خواندن برتری می یابد.البته که تعادل بین این دو در بسیاری مشاهده می شود که بهترین کارهای شماست.گویی توده ای ست در فضا و زبان که هر واژه آن چه را در پس خود دارد، رو می کند و به اوج می رسد یا بهتر این که سقوط می کند.در این کار ، برتری خواندن واضح بود.

 

حسین مکی زاده

 

برای من که کارهای دیدنی- خواندنی بسیار عالی هم چون آن چرخ های سرخ و یا آسفالت خیس و برج بابل را خواندیده ام ، این کار در درجه ی دوم قرار می گیرد. از این لحاظ که جنبه ی شعر- نوشتنش غلبه دارد بر خواندیدن. آن بافت گرافیکی که مرا بتند در شعر ، کم رنگ است این جا.حالا از لب تا چشم/یا چشم. کاری که لب و چشم می کنند و این جا چشم نمی کند... "فوران زدن دیدن" و عوض شدن. چه خبر ... چه خبر.... ارجاع بسیار مناسبی است تا همه عوض شدن ها را آن گونه در ملال و انتظار روزانه به سر بریم با روزمرگی های شهری که شعر باید/می خواهیم بشود. چه خبرها را در انفجار دیدن. زیبا بود (آیا هنوز هم "چشم ها را باید شست؟" یا باید در نگاهی به آن چه نمی بینیم ، فوران دیدن آفرید؟).
این همه یعنی لذتم از شعر خوبی است که در پس زمینه اش چه خبرهای خسته و ملال انگیز داد می زنند. حسین مکی زاده عادت کرده است گرافیک هایت را بخواند و غرق خواندیدن شود ،اما حال(جخ در انتهای این کامنت) از شعرت بیشتر لذت می برد. چیزی در این اثرت فریبم داد.قصد داشتم  ابتدا از لذت نبردنم بنویسم  . هی نوشتم این کامنت و هی خواندم و هی پاک کردم... تا این شد :"من شعر خوبت را خواندم". خواندم؟

 

مستان

 

راستی چه خبر ؟
این روزها شعر دیگر نمی جوشد از درونی پاک و زلال، شعرها آکنده اند از روزمرگی های تلخی که چون توان تغییر شان را نداریم و نمی گذارند که کاری کنیم ، تنها می گوییم ،فریاد می زنیم، فوران می کنیم و باز گیج ،پیچ می خوریم در این روزگار بی سامان...و این شکواییه ، دلگویه ی همه ی ماست که با اندکی رنگ قرمز تلفیق شده تا هشداری باشد بر روزگار و شهر و شاعران مدرنی که ...

تلخ بود اما زیبا بود!

+ mehrdad fallah ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٦/٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani