هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

جان + نان = جانان !

 سایت مهرداد فلاح - هر آن که خون بیشتری بریزد بر خاک   نان بیشتری بر می دارد!

عارف رمضانی

مشخصه ی کارهای فلاح، در کنار فرم منحصر به فرد آن ها ، سویه ی هستی شناسی و انسان شناسی خاص شان است.گرچه بازی با زبان و در زبان، همواره مهرداد را چون شاهدی شوخ و شنگ به عشوه گری وا می دارد، هم وزن ِ فرم ،به محتوا هم می پردازد.نه می توان گفت که فرم در خدمت محتواست، نه محتوا در خدمت فرم .در واقع این دو در کارهای فلاح (از مجموعه ی دوباره دارم کلاغ می شوم تا سری جدید کارهای بصری اش )، به نوعی همبسته و وابسته شده اند.مخاطب در کنار لذتی که از جنبه های فرمیک کار می برد ، می تواند فرم اثر و جلوه های بصری آن را دستاویز قرار داده، به درون کار نقب بزند و لایه های نامکشوف محتوایی آن را احضار کند.عکس این موضوع هم صادق است ؛کشف لایه های محتوایی اثر، سبب می شود که مخاطب بیشتر و بهتر به چرایی فرم آن پی برده ،حظ بصری اش مضاعف گردد .
او کار هایش را بر اساس تئوری های (فلسفی، روان شناسی ،علمی ،ادبی ...) طرح شده از جانب دیگران و بعضن مد شده ،فرموله و در قالب هایی که دیگران ساخته اند، پیاده نمی کند .همان طور که خودش می گوید :
کاری به کار کسی ندارم
روی این برف
جای پای خودم را می کارم

شالوده ی فکری کارهای فلاح ، از دغدغه ها و یافته های هستی شناسی انسانی نشان دارد که اواخر دهه ی پنجم زندگی اش را سپری می کند و از قضا چون دغدغه ی «انسان»  دارد (نه از نوع دغدغه های چپ ،بلکه انسان در معنای «خودش»)، این یافته ها به دریافت ها ی گلوبال از هستی تبدیل می شود و من ِ مخاطب می گویم "ای داد! مهرداد همانی را فریاد می زند که در گلوی من ماسیده."
بنیان این کار ، روی دو واژه ی «سیر/گرسنه» پی ریزی شده است.نوشتار مبهم و گنگ این دو واژه، ارجاع می دهد به ناخودآگاه انسان و گرسنگی «اید» فرویدی . سوال اساسی مطرح شده، این است که آیا اساسن گرسنگی انسان غایتی دارد ؟آیا می توان بین گرسنگی و سیری مرزی قائل شد که در صورت عبور از آن، بتوان انسانی را «سیر»تصور کرد ؟ انسان می خواهد که «داشته» باشد .درست تر بگویم ؛انسان مجبور است که داشته باشد .در جبر گرسنگی سیری ناپذیری گرفتار است که سوقش می دهد تا چون گرگ بجنگد و بچنگد و بدرد و بدزدد و بنالد .گاه می برد و هاهاها می خندد و گاه دریده می شود و هی هی زوزه می کشد.

مارکز در داستان کوتاه «زیبای خفته و هواپیما»، هنگامی که پروازهای فرودگاه پاریس لغو می شود، این گرسنگی غریزی را به شکلی زیبا به نمایش می گذارد و نشان می دهد چه گونه نیاز سبب می شود متمدن ترین انسان ها ،وحشی شوند : «موقع ناهار پی بردیم حال مان زار است. صف ها در بیرون هفت رستوران،کافه تریاها و نوشگاه های شلوغ ،طولانی بود و در مدتی کم تر از سه ساعت همه ناگزیر بسته بودند ؛چون چیزی برای خوردن یا نوشیدن باقی نمانده بود. بچه ها که برای لحظه ای انگار بچه های سراسر دنیا باشند،در یک آن زیر گریه زدند و از جمعیت رفته رفته بوی گله ی حیوان بلند شد .وفت رفتار غریزه وار رسیده بود ...»
غیاب نداشته ها ،انگیزه ای است برای به چنگ آوردن آن و داشتن، مرگ ِ نداشته را در پی دارد، اما گرسنگی نمی میرد، بلکه از لایه ای و از سطحی به سطح دیگر می رود .آری،گرسنگی انسان لایه مند است. جان /جا/نان/جانان /نام/...همه برای گرسنگی های شان می جنگند. یکی برای جان می جنگد و یکی برای نان .یکی قربانی جانان می شود و یکی قربانی نام و به قول نیچه: کیست‌ که‌ به‌ خاطر نام‌ نیک‌، خویشتن‌ را یک بار، قربانی‌ نکرده‌ باشد .

این جاست که مارکسیست ها ره به خطا رفته اند .دنیای سرشار از عدالت و مساواتی که در آن دلیلی برای جنگیدن وجود نداشته باشد، خیالی باطل است .همیشه چیزی هست که در دست دیگری است و در دست تو نیست؛ جایی،نانی،جانانی... 

زاویه

وقتی به این اثر نگاه می کنم، بیشترین جایی که مرا به خود می کشاند، درست مرکز اثر است؛ جایی و نقطه ای برای استراحت چشمانم از این همه رنج . آیا این نقطه تصادفن می تواند پدید آید یا باید حتمن رنجی باشد تا بتوان به این نقطه رسید ؟ نگار نده ی این سطرها ، تکه نانی را که دارد ، با خود به خانه می برد؛ به امید این که شاید جانانی در خانه، در میان عکس های له شده پیدا کند ...

معصومه مظفری

 پیش تر گفتم که مهرداد فلاح کلمه را خوب می شناسد ، با آن زندگی می کند ، راه می رود و عشقبازی می کند. این شعر پر از کلمه است . کلماتی که دستمایه ی کار فلاح قرار می گیرند ؛ چون جانان که فلاح از آن چهار کلمه جانا / جانان / جان / نان را ساخته است . جانی که با نان رابطه ی مستقیم دارد و جانا سخن از زبان ما می گویی و یا اشاره به ضرب المثلی چون " گرسنگی نکشیدی عاشقی یادت بره! " یعنی جانی که غم نان دارد، به جانان نمی رسد . تا فکر در اندیشه ی قوت لایموت است ، عشق و عاشقی چه کاره است؟ و شاید به نوعی فلاح دارد به سرنوشت محتوم بشر پوزخند می زند . جایی که در متون دینی اشاره می شود که :" عشق بورزید و دوست بدارید و قناعت پیشه کنید . "

طنین صداهایی که در متن شنیده می شود، گاه رعـب آور است . "هاری کرمی که به دندان زده با صدای ها ، ها ، ها" که مرا یاد خنده های آل پاچینو در فیلم وکیل مدافع شیطان می اندازد ؛ خنده های شیطانی که نشان از ناتوانی بشر دارد . چرا که در آن سو ما با دزدی که به کاهدان زده، یعنی نهایت بدبختی و ناتوانی رو به رو می شویم . یا طنین آوایی هی ، هی ، هی که می تواند اشارات و ارجاعات متفاوتی داشته باشد :
1- سوز و گدازی که از سر تسلیم و نارضایتی است؛ به نوعی مویه کردن و ...
2- می تواند از سمتی هم به صدای هی کردن رمه ی گوسفندان شبیه باشد؛ چرا که شغل تمام انبیای ابراهیمی چوپانی بوده است.

در یک سمت کار ابهت ، شکوه ، غرور و پیروزی و در حال خنده قرار دارد و در سمت دیگر شکست خورده ، ناتوان ، فراموش شده و در حال گریه و زاری. یک طرف غم عاشقی و طرف دیگر غم نان...در این کار، چشم هم همین حالت را احساس می کند . کلماتی فرو ریخته بر کاغذ ؛ سر در گم . از این ور می آیند و به سمت دیگر می روند . از بالا اوج می گیرند و به پایین می رسند . ناگهان سقوط می کنند. ناگهان انسان را از حسی سرشار می کنند . گاه غم و گاه شادی...و چون ما انسان هستیم و انسان همیشه فراموش شده و مغبون است ، پس به سمت غم حرکت می کنیم.پس زمینه ی خاکستری ، صفحه ی بدون رنگ ، همه و همه فضایی را ترسیم می کنند که در آن انسان احساس ملال ، کرختی و تنهایی می کند. جایی که به ناتوانی اش می خندند .
این چیزهاست که کار فلاح را غنی می کند . این که قضاوت نمی کند ، این که خواننده را در حسی مشترک در گیر می کند تا خواننده در این حس مشترک همراه شود و با شعر راه بیاید...

میثم متاجی

...که مخاطب بماند پشت در اثر...که مخاطب بفهمد که درک اثر آسان نیست...که مخاطب لذت ببرد از مکاشفه، از پشت در ماندن . گاهی کلمات را می شکنیم ،گاهی ساختار و گاهی فرم را تا مخاطب نیمه وحشی، خود و گاهی وحشت خود را به لذت درک برساند. گاهی نگاه در درون شعر حرکت می کند و چشم روی شعر می ماند بدون حرکت و در ژرفای شعر می رود . متافیزیک ،خود عالمی دیریاب است و دیرتر پیدا می شود هر آن چه در کنش و تلاش از متن به دست خواهد آمد . اما در این متن، چشم ثابت نیست؛ گاهی سر به راست، گاهی سر به چپ و چشم در سطح کار راه می رود . ماراتن چشم روی این شعر دیدنی . دونده ای است چشم که با نفس مخاطب دوام دارد.گاهی نفست زود بند می آید و گاهی  بند نمی آید و هم چنان می دوی. من می دوم در این کار و از دویدن لذت می برم .

پس اعجاز کلمات فقط در معنی نیست. در شکل، کلمات ساحرانه تر عمل می کنند و شاعر جادوگری ست که که تن عریان شعر را به نگاه شهوت آلود مخاطب می رساند ؛ جادوگری که از هایدگر یادی دارد که شعر زنی فاحشه است در اتاقی تاریک، بی تماشا، اما این جا به تماشایش نشسته ایم . وقتی جادوگر خطوط را به هم می ریزد ، درک را به تاخیر می اندازد .

با کدامین منطق می شود گفت از این خطوط ؟ آری خطوط .چون کلمه جانش را از دست می دهد و این حضور خط هاست . گفتن از این خطوط آواره، با کلماتی آواره میسر می شود که اگر چاره بود، من هم با خطوط می نوشتم هر آن چه بر این متن بود را نه با کلمه  و مانند بارت، خود جادوگری می شدم که در پس جادوگر اول، جادویی فربه تر ایجاد کنم بی کلمات . آیا به راستی می توان مفهوم و معنا را در این اثر یافت یا باید مانند خود اثر رها عمل کرد ؟  این که درهر جزء دنبال چیزی بگردیم که قابل فهم باشد که چه بشود؟ این همه مفاهیم را یافتیم و اطراف ما پیداست . مگر نه این که لذت  فراتر از هر مفهومی است و ما لذت را مقید به این می کنیم که معنا و مفهومی باشد . لذت فی النفسه لذت است و گشتن و گیج ماندن، گاهی خود لذتی بزرگ است .

حسین مکی زاده

"دیگر نمی توانم شعر بنویسم"!( مهرداد فلاح)
این بار شعری متفاوت می خوانم؛ در ساختاری که بر اساس تقابل و تقارن هندسی (و سنتی خودمان) استوار است. این تقارن حتی در صداها و آواهای متن نیز دیده /شنیده می شود. ظرافت در پرداخت، این تقارن را برجسته کرده است تا جایی که کتیبه ها و نوشته های خطاطی مان را آشکاره تر به کنایه و طنز می آمیزد. اما برای من اصلن تداعی کننده ی  خط-نقاشی جلیل رسولی یا دیگران نبود؛ مطلقن. به نظر من خصیصه ی آیرونیک بودن اثر است که با تداعی صرف اشتباه گرفته شده . فلاح اگر فونتی آشناتر(نسخ یا نستعلیق) به کار می گرفت، مطمئنن اثر را باخته بود.

از لحاظ آوایی یکی از بهترین آثار فلاح است. پس زمینه ی خاکستری صدای نامفهوم و گنگ که تنها به مدد چرخش و پیچش متن، آشنایی اش زدوده می شود (از لحاظ بصری/گرافیکی، این صدا در تقاطع دو آوای گنگ شکل گرفته است. یکی از دلبستگی های فلاح، این تقاطع ها ست به شکل های مختلف و در این جا کرشمه در تقابل واژه ای گنگ). سپس آوای اصلی متن را می شنویم که موسیقی اش (و جلوه ی دیداری اش نیز) بر پایه ی تکرار و تقارن است و آن را به هر شکلی می توان خواند: "جانان ناله های /باله های کمانی/دهانی اگر ندارد/که دارد" و دو صدای دیگر از دو گوشه که باز هم در تقارنی جذاب به گوش می رسند: صدای هاری و صدای زاری. این تعمد اثر در به چهره کشیدن قرینه سازی ها و تسلسل آوا ها را می شود تاکیدی طنزآمیز تلقی کرد که ضمنن متداعی شکل نوشتاری دو سطر غزل کلاسیک است.

فلاح در عنوان اثر، جانان سنتی(با بار مفاهیم سنتی ادبی اش) را به جان و نان می شکافد و سپس در اثر، ماحصل این واکاوی را با کنایه ای به همه ی برداشت های کلاسیک (در فرم آثار غزل سنتی، معماری، خطاطی و کتیبه نویسی) می آمیزد. سخره ی معشوق (جان+نان) خود نیز تقارن/تقابل دو واژه ی شکافته از نام است. این تقابل و دوگانه سازی/ واسازی تا آن جا پیش می رود که پس از فروکاستن "جانان"، با مفهوم "اگر ... ندارد ... که دارد" عامدانه و هوشمندانه، با گذر از "اسم"، به واکاوی و فروکاستن "صفات" (سلبی در برابر ثبوتی) می رسد. این اثر فلاح، حاوی طنزی بسیار قوی است ("تحریف ارزش ها"یی که افشاری در کامنت نوشته) که فقط با گفت و گوهای پی در پی با ذهن مخاطب، دعوتت می کند به شنیدن و دیدن ناگفته هایی از تصویر معشوق، عشق و سرانجام، دو پیام حاصل از شکست و نومیدی(درسمت چپ) و پیروزی چندش آور(سمت راست).
دوست دارم بیشتر در باره ی این اثر و کلن از شعرهای این دوره ی مهرداد بنویسم. واگذار می کنم به زمانی که غم "جان+نان=جانان" بگذارد!

ابوالفضل حسنی

این متن از نظر من، یک متن ساختاری است (بله، حق با شماست: هر متنی یک متن ساختاری ست. در این شکی نیست)، اما این متن از این حیث ساختاری است که خیلی راحت می توان موتور آن را پیاده و پیچ و مهره هایش را باز کرد و دوباره بست. دو بازوی این موتور را راحت می توان طرفین نوشتاری این ساختار تلقی کرد که با"هی" و "ها" با هم به تقابل ایستاده اند. پس مشخص شد که ساختار این متن یک ساختار تقابلی ست :۱-"زاری دزدی که به کاهدان(زده) هی !هی! هی !"...۲- "هاری کرمی که به دندان زده ها.!.ها !..ها !"...که دزد گرسنه در تقابل با کرم سیر، در میانه ی متن قرار گرفته است.

حالا از پایین به بالا می آییم ببینیم چه می شود : آهان! من که جواب گرفتم: پایین و بالای متن که با هم در گفت و گو هستند، اساسن ساختار موتوریک را پس می زنند و امکان راهیابی جان متنی به درون متن را می دهند. من اگر به جای فلاح بودم، دو بازوی این متن را حذف می کردم. هرچند طرفین متن با آرایه های این دو بازو طناز شده است، انگار می خواهند بریزند پایین و سنگینی می کنند. من دو کف دستم را به چپ و راست این متن می گذارم و آن را می خوانم و حال می کنم.

یاسر متاجی

 یکی از دستاورد های شعر دهه ی هفتاد، دستاورد های زبانی است.
بدین معنا که در شعر های آوانگارد این دهه، لذت حاصل خواندن اشعار به واسطه ی زبان و بازی های زبانی و به طور کل، لغزیدن بر بستر فیزیک زبان بود که در خوانش های بعدی و متعدد،مخاطب به یک ادراک نیز  دست می یافت.در حالی که در اغلب شعرهای قبل از این دهه و نیز حال، مخاطب برای لذت بردن از یک شعر باید آن را برای خود معنا کند و به یک سری ارتباطات درون متنی که در مفهوم با هم مشترکند، دست یابد.
این مقدمه را برای این نوشتم تا بگویم این شعر(جان+نان=جانان)به هیچ وجه شعری دهه هفتادی نیست.پس چیست؟دو گمان در این مورد وجود دارد: یا شعری فرا ۷۰ است و به نوعی بخشی از شعر ۸۰ و یا اصولن هیچ اتفاق خاصی روی نداده و این دست شعر ها نیز در ادامه ی حرکات شعری و ادبی دهه ی ۷۰  است.
اما گمانم بر این است: مهرداد فلاح گونه ای از شعر را تجربه می کند که تا حال در فارسی تجربه نشده؛ هر چند در ادبیات برخی ملل می شود از این دست شعر ها مشاهده کرد.اما مساله ی اصلی هنوز مانده:
شعری در قد و قواره های نو که شرایط یک شعر آوانگارد را در ادبیات فارسی دارد، با چه رویکردی قابل نقد است ؟ مگر نه این که هر اثر پس از تولیدش، نقدش هم شکل می گیرد.در مورد شعر هایی که برای ما شناخته شده اند، بحثی نیست، اما آیا با شعر های این گونه هم می شود همان طور برخورد کرد که با یک غزل یا دو بیتی و دنبال یک سری مناسبات کهنه در آن گشت؟اصلن بیاییم جلوتر، در برخورد با کار های نیمایی و یا سپید (فارق از جریانی خاص) ،به واسطه ی تعداد انبوه شاعر و شعر، موازین خاصی برای نفدشان به وجود آمده .تکلیف مخاطبان در برخورد با شعر های مهرداد فلاح، کاملن روشن است:١.برخی با همان داشته های ذهنی خود با این شعر ها رو به رو می شوند و فرقی نمی کند در چه قالبی باشد؛ مهم این است که مراعات النظیر و امثال این ها را داشته باشد.
۲.گروهی سکوت کرده ، چیز خاصی عرضه نمی دارند جز به به و چه چه که بلای جان هر شاعر است٣.اما نگاه سوم (که باید در نزد منتقدان قدرتمند تر باشد) ،کاوش و جست و جو و مطالعه در جهت ارایه ی متدهایی نو برای نقد و خوانش های متعدد .حال وقت آن است تا موضع خود را در قبال این گونه شعر ها مشخص کنیم.

رضا افشاری

برداشت ۳ : اعتراف می کنم «سیری» و «گرسنگی» را ندیده بودم . به هر حال، وحشیانه هارمونی کار را به هم ریخته؛ شکل یک هجوم و عصیان .نوعی درهم تنیدگی در کل اجزای این اثر هست؛ نه تنیدنی به شیوه ی یک معاشقه .بیشتر شبیه یک منازعه: تنیدن کرم و دهان / جان و نان / سیری و گرسنگی... تلفیقی که اجازه ی هیچ هویت یابی و ارزش گذاری را به من نمی دهد. دیگر نه می توانم بگویم دلم برای گرسنگی می سوزد، نه سرخوش از سیری هستم. اصلن نمی دانم حکم دندان را دارم یا آن کرم را ؟ دزدم یا هی هی تمسخر به فلاکت آن دزد می زنم؟ شباهتی حس نمی کنی با حال و روز خودمان؟

 من هر نوع فرآوری و  فراروی از متن را به واسطه ی نشانه های درون متنی، حق یک مخاطب می دانم. آبشخور هر تاویل فرامتنی، از ارجاع به متن به وجود می آید، نه از دور ایستادن و خیال واهی بافتن.  یک مثال می زنم :من در نقطه ای مقابل یک در بسته ایستاده ام. آیا این به آن معنی ست که مرا از آن خانه بیرون انداخته اند یا به زبان دیگر، به بیرون ارجاع داده شده ام ؟ پاسخ من یک نه صریح است.حالا در می زنم. در باز می شود. وارد منزل می شوم .صاحبخانه از قیافه ی من خوشش نمی آید. مرا به بیرون راهنمایی می کند. من دقیقن در همان نقطه ی قبلی قرار می گیرم؛ پشت همان در بسته، ولی این بار اگر شما بگویید شما را از خانه بیرون انداخته اند ، با یک بله ی صریح مواجه خواهید شد .
هر تاویلی که به بیرون از متن منتج شود، خاستگاهش درون متن است . تنها تفاوت متن این است که از آن صاحبخانه مهربان تر است و من را به بیرون مشایعت می کند برای دریافت های بیشتر که سرنخش در متن قرار دارد تا چرخه ی تولید به مصرف ( متن ارتزاقی )، به چرخه ی تولید به تولید(متن افتعالی) تبدیل شود .

ابوسعیدمرضایی

ریتمی عیان تر در کاری که درد دارد.آن قدر تلخی دارد این درد که طنزش بی رنگ...صفحه ی سفیدی که سیاهی ها را بزرگ نمایی می کند.
این بار هر جور که بخوانی، خودش است:جان + نان...در شهر نگاشته شده ی این شعر ،در تحرک بی وقفه ی آدم ها برای نان...ریتمش این جاست که استرس ِ نداری را بیان می کند ...که دارد؟....که دارد! ....اگر ندارد؟... اگر ندارد . باید کمک هم کنیم «نتیجه ی اخلاقی»!
خیلی دوستش دارم مهر عزیز!

 رضا افشاری

 برداشت ۱:  هر متنی تشنه ی برقراری دیالوگ با مخاطب است. اگر من مخاطب در برخورد با متن سکوت اختیار کنم، به این معناست که متن را از چرخه ی تولید گری انداخته ام . عمومن اولین گزاره باید از جانب مخاطب عنوان شود تا متن به گفت و گو ترغیب شود. وقتی من به سمت متن می آیم، یعنی من در آن قرار می گیریم. پس حق مسلم آن متن است که شاخصه هاش را خودش تعریف کند. زبان گفت و گو را خودش پیشنهاد بدهد که اگر غیر از این بود، شعر مهرداد فلاح با شاخصه هایی سنجیده می شد که پیش داشت های رضا افشاری بود و کارکرد متری را پیدا می کرد که وسیله ی میزان سنجی یک جریان سیال مثل آب قرار گرفته. فقط می شود  آرزو کرد که کاش زبان مادری همه ی شعرها زبان مادری من بود .

 این بار به واسطه ی کلام تو، فرصت یاد گرفتن زبان جدیدی را پیدا کرده ام. متن تو حرف را به من می دهد، نه کلمه را و چه گفتن ها با من مخاطب است. من در تعریف کلی، به متریال هر هنری می گویم شعر. گاهی در کلمه حلول پیدا می کند، گاهی در نت، گاهی در رنگ و بوم. این تعریف کلی من است، ولی در معنای مصطلح در کلمه حضور پیدا می کند و این بی واسطه ترین شکل از حضور شعر است .

حالا مهرداد فلاح، رنگ و گرافیک را به شکلی عینی با کلمه تلفیق کرده. شاید از تعامل رنگ و گرافیک و کلمه، صورت دیگری از شعر پدید بیاید. این نوع کارکرد را در جایی صحیح می دانم که کلمه به علاوه ی چیزی بشود، نه این که خلائی از کلمه با رنگ و گرافیک پر شود که اگر غیر از این باشد، یعنی این که با کلمه برخوردی منفعل داشته ایم و می شود حکایت آن نوازنده ای که دوست دارد صدای ویلونش در تلفیق با صدای یک درام به گوش نرسد. این جا فلسفه ی نوازندگی برای نشنیدن است. پیشینه ی شعر ی مهرداد فلاح این اطمینان را به من می دهد که  قرار نیست چیزی جای کلمه را پر کند و حکایت، حکایت دریافت های یک مولف است که از چند منظر قابلیت نفوذ پیدا کرده. اثری که شعرش تشخص خودش را دارد رنگ و گرافیک هم همین طور و در عین دو تشخص مستقل، به یک تعامل برای آفرینش بعدی دیگر از لذت رسیده. پس این اجازه را به خودم می دهم که اولین جمله برای گفت و گو با اثر، بر زبان من جاری شود .
به یک دلیل متشاعرانه، نمی توانم با تمام اثرت همراه شوم و آن هم خراب شدن رنگ مانیتور من است که رنگ ها را به میل خودش نشان می دهد. پس فقط می توانم از منظر کلمه و چیدمان ، کمی حرف بزنم .

در گرافیک کلمات یک هارمونی کاملن عمدی می بینم؛ به طوری که شاید اگر تعداد حروف سمت چپ و راست و بالا و پایین را بشمریم ، به یک تعادل تعمدی می رسیم و این به آن معنی ست که قطعیت از جانب مولف به تاویل می چربد. این هارمونی در صورت کلمات نمود دارد، ولی در محتوا کاملن متناقض است.
«زاری دزدی که به کاهدان زده» و تسلسل آوای « هی »در سمت چپ تصویر، جمله ای داریم تعبیری از یک سرخوردگی و شکست و دقیقن در مقابلش این جمله: " هاری کرمی که به دندان زده " و تسلسل « ها » دقیقن نمود چندش آوری از پیروزی حضور مسلسل وار«هی»، نوعی کنایه و تمسخر به دزد به کاهدان زده است و «ها »، نوعی سرخوشی از پیروزی مثل یک قهقه ی ممتد مستانه. اگرچه هر دو گزاره درتناقض با هم هستند، ولی هیچ کدام خاستگاه ارزشی ندارند؛ چه پیروزی کرم به دندان زده و چه غافلگیری یک دزد با کاهدان رو به رو شده. این کنایه در جمله ی بالای تصویر هم نمود دارد : جان + نان = جانان. تعبیری از معیشت زدگی؛ حکایت نان و عشق . جمله ای که هر چیزی را که ارزش تلقی می شود، زیر مجموعه ای از معیشت قرار می دهد و تمام شان و منزلت واژه ی عشق را زیر یوغ نان می برد .

شاید به نوعی تحریف ارزش ها مد نظر بوده؛ یک برخورد کاملن عینی با پیرامون مولف. وجه قالب بر اثر را کنایه حس می کنم نه مجاز و نه استعاره . اگر به جای جانان، معادلش ( جان و نان ) را در عبارت وسط تصویر قرار بدهیم، به چنین عبارتی می رسیم:جان و نان که دارد ( کسی که جان و نان دارد ). از طرفی مراعات النظیری با دهان شکل می گیرد. من این حس را دارم: کسی که جان و نان دارد، دیگر ضرورتی برای ناله برای کمان ابروی دلبر و رمانتی سیسم زدگی ندارد. باز به همان جمله ی بالا برمی گردیم: زیر مجموعه قرار دادن ارزش ها در معیشت ها .

البته این حاصل گفت و گوی رضا افشاری با اثر مهرداد فلاح است؛ برآیند دو ذهنیت.چیزی که برخی دوستان اسمش را می گذارند توهم، من بهش می گویم دریافت. من به چنین دریافتی رسیده ام و اصلن مهم نیست که سر سوزن هم در طول دریافت های مهرداد فلاح باشد یا نباشد؛ چون خالق یک اثر همیشه مشرف به اثرش نیست. مثل سازنده ی یک ماشین که برای کارکردی خاص مد نظر گرفته شده، ولی کسی با کمی تغییر، چندین نوع کارکرد دیگر هم ازش می گیرد.

 من مبحث مولف – مخاطب را که برخی دوستان زیاد راجع بهش بحث و مراوده دارند، با چنین کیفیتی تعریف می کنم. فقط جایی میل به گفت و گو ندارم که حس کنم کسی تیری در تاریکی پرتاب کرده و این انتظار را دارد که من مخاطب براش هدف را تعریف و تبیین کنم .

 برداشت ۲: بار دیگر که به این شعرافیک نگاه می کردم ( این اسمی ست که من براش انتخاب کرده ام )، دیدم به یک نکته خیلی بی توجه بوده ام . در تمام این اثر، یک هارمونی حاکم است؛ نظمی که برپایه ی یک ارزش بنا نشده ( مثل نظمی که در برقراری  حکومت نظامی برای خفقان به اجرا در می آید). این نظم باید با چیزی بشکند که حداقل در یک تصویر عینی با آن درتعارض باشد؛ یعنی با یک بی نظمی . من اسم این بی نظمی را می گذارم اعتراض و نمودش در این اثر، رنگ های آشفته ای که بی شباهت به پنجه های خون آلود از سر اعتراض کشیده بر یک دیوار نوشته نیست؛ تصویر ملموسی از عصیان . انگار که مولف چیزی را  خلاف تفکراتش، ولی منطبق بر واقعیات پیرامونش، خلق کرده؛ چیزی که محکوم به خلق کردنش بوده، ولی به محض خلق دوباره، به نشانه ی اعتراض، قصد  ویرانی آن را دارد .البته این تلاش عقیم می ماند و هنوز هم وجه قالب با  کلمات است که اگر نبود، رضا افشاری تازه بعد از ۲۴ ساعت، متوجه فرم آن رنگ نمی شد .


مینا

 می بینی ؟ کلمه هایت رنگ شد و فرم شد و کشیده شد و در هم تنیده شد و بافت شد و همه چیز شد و دوباره رسید به همان کلمه ! سیر تکاملش را انگار دارد طی می کند که بدانیم باز هم تکرار می کنیم خود را و جهان را و همین هم خوب است . اصل هم همین است که تکرار کنیم، اما بدانیم که تکرار کرده ایم . آن چه من می بینم، دوباره دارد اصالت کلمه را به یادم می آورد که البته اصیل هم هست، اما گمانم این بود که می خواهی به چشمان من بگویی که می توانم این کلمه ها را در آن رنگ و فرم ها که به یادم می آوردی هم ببینم . اشتباه می کردم ؟ این مقوله ای که تو نشانم دادی، از همان روز اول نگاه مرا به همه آن چه می خواندم و می دیدم و می شنیدم و می نوشتم، تغییر داد . یادم آورد که آن چه اصل است، از دیده پنهان است و می توانم اگر چشمانم را خوب تربیت کرده باشم، در همه ی هستی ببینمش .

اما تو دوباره اصل را آشکار کرده ای! به من بگو دوست من، اشتباه دیده ام ؟ نهان کاری ات را بیشتر دوست داشتم . به گمان من به اصل نزدیک تر بود . چشمان من اما چندان هم خبره نیست! آن چه را ندیده ام، به من بگو .

تاراز

خط بهتر است یا نقطه؟ رنگ بهتر است یا بافت؟ یا حجم... یا کلمه ای که سال هاست خوب بازی نمی کند نقشش را ؟ اصلن هر چه بیشتر می تراشیش، ترشیدگی اش را بیشتر نمایان می سازی ؛ مثل رنگی که در بوم چرک شده باشد. حالا تو هی رنگ تیره تر بریز تا مخفی اش کنی. نمی شود .بهتر است با کاردک پارو شود یا ول کنی و یک بوم سفید و زیبا از نو برداری و دوباره رنگ، دوباره فرم، دوباره خط. باید بی خیال کلمه شد .راستی نیست. دروغ نیست .اندیشه ای ست که شاعر می شود.

مستان

در نگاه اول، تابلویی است چشم نواز؛ مثل خط - نقاشی های استاد جلیل رسولی. این رنگ آمیزی بوی قلم و مرکب و لیقه را با خود دارد؛ همان ها که همیشه دیوانه ام می کند ...سبک بدیع نوشتار، متن را چند بعدی کرده و تلنگر های پی در پی به ذهن دارد که نان کجا و جانان کجا...؟غم جانان اگر بگذارد ،بی نان که میسر است.
"زاری دزدی که به کاهدان" و "هاری کرمی که به دندان زده"...

+ mehrdad fallah ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/٢٩

مرگ در لندن بر لندن!

سایت مهرداد فلاح - تیردادم من !

اوهام

میم حرف اول مرگ است،شاعر ولی حرف اول هیچ کلمه ای نیست.
وقتی سطرهای شعر در خیابان می افتند،دلم مثل یک تصادف غم انگیز است.هر حرفی که حرفی برای گفتن ندارد، می رود. هر حرفی که می ماند، نمی ماند از آن همه حروف رفته و مانده یکی هم این جا مانده که می گوید دلش را در وسط خیابان از دست داده است.
تیرداد ندیدم،تیرداد می بینم!

یاسر متاجی

همیشه نگاهم را بسط داده ام تا بتوانم همه ی حرکت ها و جریان ها را ببینم و هیچ تعصب خاصی نسبت به نحله و گروه خاصی نداشته باشم.از این روست که از شعر های شما به قدری لذت می برم که از بسیاری شعر های دیگر.اما چند سوال در مورد همین کار آخر : کلمات تا چه حد در این جا نقش دارند؟آیا این حرف، واژه و جمله نیست که بار اصلی انتقال مفهوم را به دوش می کشند؟آیا حرکت به سوی شعر- تصویر، یعنی حذف واژگان ؟اصولن اگر با واژگان بشود تصویری شکل داد،آیا این تصویر است که در ذهن می ماند یا واژه؟

مهر به متاجی

حرف ، کلمه و گزاره، خوب اگر ببینی، بر صفحه ی کاغذ که می آیند ، تصویرند ؛ سیاه و سفید یا رنگی، در ماهیت این موضوع خللی به وجود نمی آید . کاری که من در این شعر ها کرده ام ، شاید برجسته کردن این ویژگی باشد. اتفاق عجیبی در این زمینه نیفتاده. عجیب شاید آن باشد که این رفیقت توانسته سازمان دیداری شعر را از حالت منجمد شده در توالی ریاضی سطر ها برهاند. در این کار ها نمی شود از سطر اول ، دوم ، سوم و ... سخن گفت . به علاوه ، این جا چشم خوابیننده حرف اول را می زند ، نه سامان خطی از پیش تعیین شده توسط مولف ، در چینش سلسله مراتبی گزاره ها...

نه ، واژه این جا حضور کنش مند تری دارد و مگر در این شعر ها واژه نیست؟! و دیگر آن که ما در این شعر ها هم تصویر دیداری و گرافیکال داریم هم تصویر خیالی و ذهنی . برای رسیدن به این شعر ها ،چیزی از داشته های پیشین شعر کم نکرده ام.

معصومه مظفری

سخن راندن از برخی مفاهیم که خود بزرگ هستند و دارای تداعی های بسیار ، سخت است؛ مفاهیمی چون مرگ،زندگی، عشق و ...و برای این که شاعر بتواند خود و شعرش را از تداعی های موجود رهایی ببخشد، به یک چیز نیاز دارد و آن ذهنی درگیر و  خلاق است که بتواند تمام تداعی ها و پیش فرض ها را کنار بگذارد و جهانی نو را رو به روی دیدگان مخاطب قرار دهد؛ جهانی با همه ی عظمت ها، ترس ها و شکوه و زیبایی هایش.
در این شعر، فلاح توانسته با استفاده از هنر شاعری که آموخته و قلمی که دیگر کار خود را بلد است و ذهنی که با هر بار به دست گرفتن قلم و نوشتن به هیجان در می آید، دنیایی دیگرگون از مرگ بیافریند؛ دنیایی که به همان اندازه ی کلمه مرگ، مهیب و ترسناک است.

استفاده از رنگ سیاه در پس زمینه که تمام صفحه را می پوشاند، اشاره به سرنوشتی نامشخص دارد. این که آیا روشنی پس از مرگ هست یا نه؟ آیا دنیای دیگری هست یه نه؟ و شاید استفاده از رنگ زرد روی صفحه، می خواهد میل ناخودآگاه بشر را به جاودانه بودن و امید به این که دنیای دیگری هم هست، نشان  دهد؛ دنیای دیگری که در آن انسان به حیات جاودانه دست می یابد. این رنگ زرد روی زمینه سیاه، می تواند تداعی های دیگری هم داشته باشد: چون اعلام نفرت و انزجار از مرگ و نیست شدن.شکل کلمات و نحوه ی قرارگرفتن شان کنار هم، جالب است. کلمه کی و کجا؟ به صورت یک انسان در حال سقوط در آمده است که می تواند اشاره ای به نحوه ی مرگ تیرداد داشته باشد؛ سقوطی ناگهانی بر خیابان و بر صفحه سیاه کاغذ .

 علامت ها: علامت پرسش یا تعجب در کنار هر کلمه، کار را دو وجهی کرده است. از طرفی، دارد می پرسد که آیا واقعن این اتفاق افتاده است و گاه تعجب می کند از این پرسش و اتفاق و سرانجام، فلاح حرف خودش را می زند: شاعر نمی میرد.تیرداد؟ شاعر نیست.نشان از این دارد که در نظر مهرداد، شاعر هر چه بیشتر می میرد، شاعرتر است. در واقع شاعر هیچ گاه نمی میرد.
مرگ را دیدم در این صفحه. مهیب بود و عظیم که نشسته بود در این صفحه و به چشمانم زل زده بود. کی می رویم از این در بیرون؟ پس ِ این درگاهی که باز هم اگر در دیگری باز...

عاطفه صرفه جو

مواجه با این وهم سیاه، دلم را هری ریخت درون سینه ام : که این دالان های تو در توی تاریکِ کجا و کی، نفس را به شماره می اندازد ...در این دالان تو در تو ، به قعر اگر نیفتی، سیبی در آخرین نفس به تو هدیه می شود که بتوانی با آن سفر کنی تا آن سوی مرز آدمیت !

حسین مکی زاده

 با این اثر، نشان دادی که این دوره ی شاعری خویش را خلاف تصور بعضی ها، با تفنن و یا بازی و شوق و "هوس کار گرافیکی کردن"، چیزی که بعضی (دوستان!)به طعنه از آن یاد کردند، آغاز نکرده است.قضیه فرق کرده است. جدیت و پشتکار تو در ساختن آثاری دیدنی - شنیدنی که گاهی به مرز ارائه نوعی هنر متعهد نیز می رسد، قابل ستایش است و من این گونه آمیختگی هنرت را با زندگی می ستایم. تعهد یعنی همین که صناعت و خلاقیتت را با زندگی زیسته ات آمیخته ای. غریب ترین کارت را می بینم. سطری شعر ایرانی بر خیابانی در لندن. صدایی از سپیدی سکوت در غربت و تاریکی.

حسین دیلم کتولی

همه چیز مثل خبری که باورش مشکل است، ترسیم شده؛ تیردادی که با علامت سوال یا تعجب و بعد همه ی کی ها ،کجاها و این که همه چیز عمود می شود بر خاک متن، دارد فرو می ریزد و دو سوال که شکل دست های دعا ،رو به بالا باز شده. من در متن، ایرانی بودنم را جست و جو می کنم و خیابان لندن بدون نام تیرداد را عمود می کند برخاک...حک می شود این جنازه کنار افتاده و خیابان و تیرداد نوشته را حتا از خود صفحه که زمینه ی سیاه دارد، ترسناک تر و غمناک تر نشان داده...

عارف رمضانی

در کوچه پس کوچه های مه گرفته ی «فورست گیت » لندن ، شاعر!جسد پناهنده ای روی زمین است ؛ پلیس ها دور تا دورش جمعند.
برخی،چه بخواهند چه نخواهند ، سرنوشت محتوم شان «شاعر»بودن است.سال ها هم اگر خطی شعر نگویند، باز  شاعرند.تنها خودشان باشند کفایت می کند .زندگی شان شعر مجسم است و نیز مرگ شان .اصلن خود کلمه اند،خود جمله اند ،خود سطرند. اصلن خود شعرند .شاعران غم دارند .درد دارند .درد دیدن و ندیدن ؛درد گفتن و نگفتن ؛ درد بودن و نبودن.
جماعت ! شاعران غول های شیشه ای اند .برای شکستن شان زیاد به خود زحمت ندهید .شکستنی تر از این حرف هایند . آتشفشان های دردند.دردمندند.غمکاه اگر نیستید، غم افزایی ها را کم کنید .
تیرداد درد دارد .غم دارد . شعر دارد . جان اما، دیگر ندارد. شعر اما،دیگر تیرداد ندارد.

اعظم

جنازه ی تیرداد شاعر نیست؟!
تیرداد سطری شعر است که خیابانی در لندن دیوانه اش شد...
تیرداد ،این جا هوا پاییز است.این
جا هی خودمان را قورت می دهیم و می گوییم پرنده ها سردشان شده.
تیرداد،تیرداد نصری!چرا باورمان را به بازی کشیدی که این گونه مبهم به لندنی که ایرانی را بلعید ، خیره بمانیم؟تیرداد!کی بود که کجا رفتی و ...
تیرداد می گوید:
جسد پناهنده ای روی زمین است
پلیس ها دور تا دورش

 ثابتی

او را که مرده، نمی شناسم، اما باورش می کنم؛ چون شاعر بوده.
اما تو را که می شناسم و مرگ را و آن حفره ی خالی پر از زخم در سینه و آن صبح های تلخ یاد و خاطره هایی که به یمن دست های سرد خاک، بی حرکت و بهت زده در ذهن می ماسد تا به یک فریم عکاسی از زمان با هم بودن تبدیل شود.
رفتنش را پروازی مقدر کن به سمت سرزمینی که ما در آن همه یک خانه ی امن داریم و دوستی هایی که با پایان نفس تبدیل به هیچ ، هیچ کس نمی شود.

فریاد ناصری

سطری که از خیابان لندن بلند می شود/ و در سکته های ما حک می شود مدام/ این رنگ/ دام مرگ است / زرد بی حال هواست/ تیرداد الان کجاست؟چرا؟

مجید قبادیان سوادکوهی

تیرداد نصری رفت.نه، نرفته است که نرفته بود که همین حوالی بود
توی همین دنیایی که خودش ساخته بود که ساخته بودیمش که مرگ ندارد که لندن دارد که لندنش مرگ ندارد(که مرگ در لندن بر لندن!)دارد که لندنش تیرداد ندارد که لندنش تیرداد دارد که شعر داردکه شعرهایش تیرداد دارد که شعرهای تیرداد دارد که تیرداد در شعرهایش ادامه دارد ...

حسین تیموری

به طرز عجیبی در سیاهی متن و طرز نوشتن می روم و به چند جور خوانش می رسم؛ به چند جور رفتن. در نرفتنی که گاه مرا می گیرد و گاه رهایم می سازد . رها شدن در رهاشدنی که می بایست رفت؛ مثل رفتن های باز نگشته.

مینو نصرت

صبح الطلوع که شیون خبر در گوش گلویم پیچید ، به خانه ات آمدم، اما در نزدم. گفتم شاید خواب باشی. می خواستم بگویم برای تیرداد یک تابلو بنویس... و چه قدر این تابلو شبیه تیرداد شده است: چکاوکی افتاده بر خیابان های لندن،ولی هنوز می خواند. او تا ابد خواهد خواند با گلوی خودش و دوستانش . کاش تابلویی برای اندوه می کشیدی؛ اندوهی عمیق و بی انتها برای چکاوکی که آسمان را آبی می خواست ، ولی هوای لندن همیشه مه آلود بود و بال ها خیس و به هم چسبیده. تیرداد سطری شعر بود و هست چسبیده بر خیابان لندن و کوچه ی کرور ها دل بی قراری که هر گز گمان نمی برد او رفته است ... هرگز!

معصومه مظفری

درست آن سوی خیابانی هستی که به دروازه ای ختم نمی شود.دری به رویت و برایت باز نمی شود.می کوبی بر در.باز کنید.راهی به آسمان نشانم بدهید.راهی که مرا به دستان تنهای شب نسپارد.دستم را بگیر.مرا از این تاریکی بیرون بیاور.نمی خواهم رنگ ها مرا انکار کنند.نمی خواهم برای این که بدانی کجا هستم ، مرا به نامی صدا بزنی که نمی شناسمش.می دانم نمی توان بیرون آمد از این در.می دانم وقت آن رسیده که این جا باشم ؛ تنها، سرد ، بی رنگ.مرگ ساده ترین و واقعی ترین اتفاق دنیای ماست.

تینا پیر سرایی

این شعر نزدیکی زیادی با حال و هوای این روزهایم دارد یا این که این روزها زمان بیشتری را صرف فضای مجازی می کنم؟یا هر چیز دیگر ، چه فرق می کند؟می دانم که این روزها شعر های فلاح را بهتر می فهمم.دارم به این باور می رسم که فلاح نیاز زمان را خیلی خوب تشخیص می دهد و نیاز همین دیروز را که همه از هم می پرسیدیم (مرگ تیرداد در غربت)صحت دارد؟"کی؟کجا؟"دیروز با ناباوری داشتم دنبال اطلاعات بیشتری در مورد این خبر می گشتم که به این جا رسیدم.راحت شدم.هر چیزی که لازم داشتم ، این جا بود.اطمینان از صحت خبر،تعجب،تاسف،مرگ،غم غم غم ...،سنگ قبر،گل زرد.یک تشییع جنازه ی باشکوه.این" کی؟و کجا؟"با آن شیب مرگبارشان، دارند مرا به ته گور می کشند.بوی مرگ را می شنوم.

ابوالفضل حسنی

این روایت است یا تیرداد است؟! این دراز گوش عزراییل است یا دانه دانه زنجیر است؟! نه، هفت مقدس است. این رنگ است یا کلمه ؟! این شک است یا یقین ...؟!

 مهر به تیرداد

حالا که رفته ای

نزدیک تر شده ای

نزدیک تر شده ایم

 

 تیرداد به قلم خودش

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه‌دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرت‌زده سرگذشت «هاید پارک» لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

 

+ mehrdad fallah ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani