هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

3 لا ثه (شه) (له) ی مذکر!

سایت مهرداد فلاح - دروغ قشنگی که نامش غزل ِ غزل های سلیمان است!

شعری که چهره ؟ بسیار دارد !

 کناره گیری از هیات داوری "جایزه ی شعر نیما"

 مهرداد فلاح در ویکی پدیا

رویا وکیلی

می رسم به نا به هنگام این شعر که از هر سمت به دریایی می رسد که ناخدایش راه را بلد بوده است.مرد از رودی به دریایی می ریزد برای سرودن خود ، برای در آغوش کشیدن، برای کشف خود...
و درمی یابد که" تنهایی" ناگزیر است در تقدیر زندگی و مرگ.

پژمان قانون

"مارتین هایدگر" در منشا آثار هنری، غایت آثار هنری را در التذاذ می داند. آثار هنری همگی احساسات زیبایی شناختی ما را تحریک می کنند؛ ولو این احساس مبهم باشد. اولین چیزی که من در برخورد با خواندیدنی دریافت کردم، یک لذت وحشی و عمیق بود. فکر کردم سطرهای خواندیدنی چه قدر آزادند. چه قدر من را با خودشان به بالا و پایین می برند. به چپ و راست می برند . به هر جا که دلش خواست و  دلم خواست .
من فکر می کنم مهرداد فلاح، بعد از"چهار دهان و یک نگاه" و "از خودم"، یک جهش یافته به معنای کامل آن است . او در ایجاد فضای تازه ،تصاویر نو، شکستن ساختار دستوری جملات و هم چنین اجرای زبانی شعرها موفق عمل می کند .فلاح  پتانسیلی را که در زبان نهفته است، آزاد می کند . سطرها آن قدر انرژیک اند که خودشان را به در و دیوار می کوبند .  در واقع ما با یک متن زایشی روبه روییم... و آیا این برای شعر، یک تازه و نفسگاه نیست ؟

حکمت

شعر از آن جا که در هر شکلی از آن با عاطفه سر و کار دارد، بسیار مستعدّ خنثی کردن تدریجی شامّه ی شاعر و ستاندن توان داوری از اوست.عاطفه به آسانی راه تبانی و معامله ی بی ضرر با خردِ شخصی را یاد می گیرد.اگر فتوای عقل جمعی، صد در صد مخالف خرد شخصی و تمایلات عاطفی ما باشد، می توان حدس زد که در معرض یکی از آن تبانی ها قرار گرفته ایم. هر چند همیشه عقل جمعی به راه راست نمی رود، مخالفت با آن در مسایلی که دور از دست رسِ تجربه یا موکول به آینده است، کاری غریزی است و پیامبرانه، نه خردمندانه . حکم غریزه می تواند تو را مَثَل کند و در دفتر رکوردها ثبت ، اما رونق و رواج شیوه ای را که درپیش گرفته ای، تضمین نمی کند.طرزی افشار، شاعر دوره ی صفوی که همان گونه که نامش بانگ می زند، مبدع طرزی ویژه در زبان بود، صاحب یکی از این رکوردهاست.او افعال جعلی را در ابعادی وسیع وارد شعر خود کرد، اما می دانی که یخِ کارش نگرفت و شیوه اش منحصر به خود او ماند.
این ها را گفتم، نه برای مخالفت با خواندیدنی هایت، بل که برای بر حذر داشتنت از هجرت ابدی از شعرِ به قول خودت "سطری". "هجرت فقط غریزه بود". لگام عاطفه را تنها به دست غرایز مسپار. با خرد طی کن . برای پیش بردِ بدعت ها و بدایع، باید بخشی از سنت را نگه داری.چه سنتی؟ به جاپای خودت برنگرد؛ مصاحبه ات را می گویم.جایی که می خوابینی که:" با ظهور "خواندیدنی"، شعر سطری به جایی در تاریخ شعر تبعید شده است و این معنایش آن است که دیگر جایی در "امروز" و "فردا"ی شعر حرفه ای ندارد."انصاف بده این جمله ها خواندیدنی است یا خندیدنی. اعتمادت به خواندیدنی درآن مصاحبه، محض بود و پیام برانه و مرا نگران چیزی کرد...
"دری را که [بر] کوچه ها بسته ای باز کن".شاید بیم داری که اگر به سوی شعر "سطری" نظری دوباره بیندازی، نهال خواندیدنی هایت در معرض بادهای سهم گین تری قرار گیرد.این اتفاق می افتد؛ اما تردید ندارم که موقت است و اوضاع کلّی پس از احضارِ هر از چندگاهِ خواندیدنیِ اگر به تر نشود،همین خواهد بود. کار تو تازه است و زمان می خواهد.کمک می خواهد؛ اگر هم چنان، با این حس یگانه ی غریب مسیر را بدوی، شمعت خاموش می شود. 
 "بر تو می لرزد دلم زاندیشه ای /با چنین شیری مرو در بیشه ای"
کتاب های شعرت، به ویژه "دارم دوباره کلاغ می شوم" را از دَم خواندم. سفری بود پر از حادثه های شاعرانه و لحنی گاه حماسی که بسیار می پسندم با سنگ لاخ هایی اندک و برگذشتنی. باور نمی کردم در این برگ ریزانِ بی امان هم چیزی برای دیدن مانده باشد. جز این هیچ تعارفی و مصلحتی نمی توانست مرا به خواندیدن این صفحه ها و نخندیدن بکشاند. دلم برای باغچه ی بی صاحبت می سوزد. در این فصل، به رؤیا می مانست.هرچند بعضی گل هایش را هم نپسندیدم. همین انگیزه ی این نوشته شد.حرف هایی دیگری هم برای زدن دارم.مال من است. پاس شان خواهم داشت فعلن.
"می خندم و می خوانم در سوگ تو شعری تر /  [خواندیدنیِ] نو بَر"!

مهر به حکمت
نخست درود بر تو که اندیشیده سخن گفته ای ؛گیرم زنهار های دلسوزانه ات در گوش این رودی که نرم نرمک به راه خودش افتاده است و می خروشد در خود،نمی تواند و نخواهد رفت!
دو دیگر آن که نمی دانم چرا همیشه این بیچاره "طرزی افشار" را  چماق می کوبند بر سر خطرگران عرصه ی شعر ؟! سنت ،خواسته و ناخواسته،به قدر کفایت و حتا بیش از آن هم هست در نهاد یکی چون من که ریشه در این آب و خاک دارد. من نگران اینم که چه گونه خودم را باز نگاه دارم در برابر این کوچه ای که می ریزد در من و ریخته ام درون آن (دیری ست!) ،ولی ذهنم قفل می زند بر این یورش ( آخر فکر ما از زیست ما فرسخ ها عقب تر است انگاری) ؟

"خرد جمعی" واقعیت ندارد . "خرد جمعی" دروغی ست که فرهنگ قلدر ِ مسلط جعلش کرده. این جا و در حیطه ی فراخ شعر ( که حالا "خواندیدنی" هم فرزند نو زاده ی اوست) ،بسیارند شعر خواهان ِ دوست شده با خواندیدنی. اما هواخواهی من از خواندیدنی ، نه گمانم پهلو به تعصب بزند. اگر گفته ام که شعر سطری با ظهور خواندیدنی ، دیگر جایی در "امروز" و "فردای" شعر پیشرو و مدعی ندارد،تاکید بر "ضروری"  و "فرا فردی" بودن ظهور این گونه از شعر است. گفته ام که "خواندیدنی، خواست زمانه و زندگی امروز است" و می گویم باز:  پس  از خواندیدنی ،شعر مدعی ، از درآمیختگی شعر سطری با هنر های دیگر سر بر خواهد آورد... می خواهم بخواهم از تو که سخنان دیگرت را هم از من دریغ نکنی!

شبنم شیروانی

سطرهای خواندیدنی را که سوا کردی، تازه عرصه ی شنا را  سخت کرده ای در این دریا برای ما .حالا بگو چه گونه بچسبانیم این درهم گویی هویدا را؟ملغمه ای است این !با خواندن سطرهای مجزا، یک آن حس کردم فرم هایی گذرا با سرعت نور از مناظر این جهانی می بینم . کلیتی دیدم که جزئیاتش را نیم خورده ای و جویده ای . نمی توانم قورت بدهم. گلو گیر است .هضم نمی شود به جان شاعرش.
انگار گرافیک آن را قابل هضم تر می کند. حالا می فهمم شعرهایی از این دست که بگویی، معلوم است که متن و فرم و رنگ از اجزای تفکیک ناپذیرش می شود .خوش به حالت شاعر مولتی مدیا!

مهر به شبنم

آفرین! نکته این است که گزاره ها را می شود با تقدم و تاخر متفاوتی هم نوشت و در واقع ، به شعر های بسیاری رسید. تو خوابیننده ای هستی که متوجه ذات گرافیکال خواندیدنی شده ای و من هم قصدم از این واکاوی همین بوده که  ناگزیری سرشت درآمیخته ی آن را آشکار سازم.

مهر

وقتی می گوییم فرم ( به ویژه در خواندیدنی)، منظور تمام "هستی" متن است. بنابراین،عناصر فرم ساز در خواندیدنی ، فقط به رنگ و حجم و ... منحصر نمی شود . مهم تر از همه ، شاید موجبیت درونی نهفته در معنای گزاره ها باشد که شکل بصری حرکت گزاره ها را تعیٌن می بخشد . به گمان من ،خلاقیت عمده در این گونه شعر ،در همین جاست که بروز می کند.در همین کار ، فرم دیداری،توان بسیاری برای "گزاره زایی" از خودش نشان می دهد و این چیزی ست که در شعر سطری ناممکن می شود:

می شدم سوار تا خودم اگر

می شدم سوار تا خودم اگر جوری رنگ به رنگ که پاییز قلمش را غلاف!

جوری رنگ به رنگ که پاییز قلمش را غلاف!

ناخدای یار یا خودم اگر

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف ِ مچاله توی کاغذی بازم

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف ِ مچاله توی کاغذی بازم برقص بر کف دستی که غفلتن مشت!

در طرف مچاله توی کاغذی بازم

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف ِ نگار چشم ها دارد ترس

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف ِ نگار چشم ها دارد ترس پایی فشرده بر قوی!

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف نگار چشم ها دارد ترس دستی گشوده تا دراز!

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف نگار چشم ها دارد ترس دستی گشوده تا دراز !پایی فشرده بر قوی !

نگار چشم ها دارد

ترس دستی گشوده تا دراز!

ترس پایی فشرده بر قوی!

پایی فشرده بر قوی!

دستی گشوده تا دراز!

ناخدای یار یا خودم اگر در کجاهای وقت می بازم؟

در کجاهای وقت می بازم؟

وقت می بازم؟

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف مچاله توی کاغذی بازم بپیچ به ساق بلوری که فردا ترک!

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف مچاله توی کاغذی بازم بخند به روی چراغی که شعله می کشد تاریک!

بپیچ به ساق بلوری که فردا ترک!

برقص بر کف دستی که غفلتن مشت!

بخند به روی چراغی که شعله می کشد تاریک!

ناخدای یار یا خودم اگر در طرف زن دارم سمت چه می رانم؟ چه کسی را می خوانم؟

در طرف زن دارم سمت چه می رانم ؟

در طرف زن دارم چه کسی را می خوانم ؟

سمت چه می رانم ؟

چه کسی را می خوانم؟

در طرف زن از پرده می زنم به در ؟

از پرده می زنم به در ؟

می زنم به در ؟

بوسه و کنار با خودم اگر موجی نرم افتاده توی روسری ... بردار!

موجی نرم افتاده توی روسری ... بردار!

... و وزیدن تقدیر باد بود

سرودن از خود تقدیر من

... و وزیدن تقدیر من

سرودن از خود تقدیر باد

...و کلام اگر می برد مرا تا لال تا لول

با قدم می روم تا چال تا چول 

با همین چهره ها که ساده تر از آب

همین چهره ها که ساده تر از آب

چهره ها که ساده تر از آب

با همین مرد ِ وارو در چشم های باز ِ زن

همین مرد وارو در چشم های باز زن

مرد وارو در چشم های باز زن که می زند از خودش به چاک

با همین مرد وارو در چشم های باز زن که می زند از خودش به چاک

با سر انگشت جاری بر ورق های بازی

با سرانگشت جاری بر ورق های بازی چه دامنه ای می گیرد آدم!

با سرانگشت جاری بر ورق های بازی دست می برم در تنی دوررررر...

با سرانگشت جاری بر ورق های بازی چه ترانه ای می خواند حوا!

با همین زن عریان بر رودخانه های در بستر

همین زن عریان بر رودخانه های در بستر

زن عریان بر رودخانه های در بستر که می رود دریا بزاید

با همین سایه ها که تیره تر از راز

همین سایه ها که تیره تر از راز

سایه ها که تیره تر از راز

آن سو یکی

این سو یکی

بالای پایین پایی

پایین بالا لایی

لاپایی

تن در این تابوت

تن ها هم که شود تنهاست

... 

هوشنگ ملکی

دارم فکر می کنم به جرقه هایی  که از تیشه ات می پرد؛ حتا اگر این تیشه این کوه را نکند . دری که با آن گلاویز شده ای، به بهشت اگر باز نشود، لا اقل تا این جایش شعرت را برزخی کرده است. نوشتن از این موجود برزخی با کلمه ، نحو و نگاه این دنیایی ( دنیایی که تیشه ی تو را نخورده )، کاری بیهوده است.ناچارم به برزخی نویسی.
کلمه  اندامی دارد ؛ جراحی این اندام و چهره فقط تفننی نیست. این جراحی رفتار کلمه را عوض می کند.اولش کمی به خودش  می خندد؛ بعد جدی می شود ، شخصیت جدیدش را باور می کند.ژنتیک کلمه هم  کم کم دستخوش تغییر می شود ، شروع می کند به ریشه زدن در خاک تازه و دایره ی دلالتش را باز تر می کند. کلمه ی مجاورش را هم مبتلا می کند . سطر هم مبتلا می شود. کل پیکره ی اثر هم شروع می کند به تغییر شکل ، می شود یک موجود هیولایی.واج آرایی کلاسیک را که نگاه می کنیم، کارش فقط ایجاد نوسان شدید موسیقیایی نیست؛ عبور می کند از خودش ، منجر می شود به « صدا معنایی».
خواندیدنی دارد شکل شبانه ی کلمات را احضار می کند؛ شکل هیولایی کلمه را خواب می بیند ، شکل نفرین شده ی سطر را، شکل برزخی شکل را و این امکان دارد می می انجامد به «نما معنایی» .« نما معنایی»  را در متن می توانیم به موازات «صدا معنایی» در متن بپذیریم ( شاید بشود اصطلاح بهتری  برایش دست و پا کرد). وقتی یک کلمه بتواند در یک اجرا، هم بازیگر باشد هم دکور صحنه ا ی گردان که می چرخد و در هر چرخش، نمایی از نماهای خودش را نمایش می دهد ( کاری که مسعود کبگانیان در نمایش نامه ی « احتمال ترافیک» کرده است)، شعر توانسته در خاکی اردو بزند که تا قبل از این متعلق به او نبوده است.در چند چون این امکان، بیشتر می شود دقیق شد.

هوشنگ حبیبی

 من ناگزیر از شعرت لذت می برم.به تو که می رسم، مجبورم می کنی بخوانمت. چینش خلاقانه ی واژه ها  مانعم می شود مثل خیلی از شعرها،ناخوانده رهایش کنم. دارم  فرو می روم در ...

مینو نصرت

سه گانه ی " کاشت / داشت / برداشت " یا " پدر ، پسر ، روح القدس " یا همین تولد  ، رشد و مرگ خودمان  و یا حتی سه گانه ی "کیشلوفسکی " آبی ، سفید و قرمز، هر کدام را که بگیری و خود را بکشی، باز  در انتها همان تابوت است که انتظار می کشد  و جز آن هیچ . این که بتوان بار  خود را از ابتدا بر دوش خود کشید و معشوقه را نیز از نهاد خود سرشت و خلق کرد و موسیقی را هم با آرشه ی خود  روی تار ها و چنگ خود آزمود  ، بهترین شیوه ی انسان زیستن است در جهانی که  آدمی، شبیه کوچه های طویل و بی انتها و گاه باز و هر ازگاهی بن بست، محل یک بار عبور است و  دیگر هیچ ... خواهی نخواهی  او که  انتظارت را می کشد، پیر سپید موی تنهایی ست  که بهتر در فاصله ی تولد تا مرگ  ، او را  از خرد جهان و آدمی با خبر کنیم و  تنگ در آغوشش گیریم به وقت تابوت...
 هواخوری را دوست دارم، ولی گاهی  دوست ندارم به هواخوری بروم.  بس که زل می زنم به  انتهای تابلویت و می دانم هرجور نگاهش کنی و تفسیر ،همان تنهایی بزرگ  است که بازوان را گشوده؛چون معشوقی خواستنی!

فروهر

نیاز به مدل سازی و  اجرای مراحل آن، خود می تواند یک مدل باشد.هر مدلی بعد از ساخته شدن و ارایه شدن و در حین ساختن، باید کالیبره شود و واسنجی لازم انجام گیرد. چر مدل ها کم اند و چرا کارایی زیادی ندارند؟آیا کسی مثل مهرداد فلاح، نوعی از مدل ادبی را دارد ارایه می دهد؟ آیا مدلش کالیبره شده ؟ واسنجی شده؟مدلش چه نوع مدل است؟مدل نیما، مدل صایب تبریزی، مدل حافظ و ...چه خطاهایی داشتند؟ آیا اصلن مدل بودند (منظورم در زمینه ی ادبیات  است؟) و این ها بحث هایی است که پرداختن به آن ضروری است(در مقاله ای این بحث را خواهم کرد). 

حسن سهولی

زبان تصویرزاست؛ یعنی زبان همه ی گزاره ها را تداعی می کند. نظریه ی پاراناسین ها نیز نشات گرفته از زبان است.زبان نمودهای گوناگونی دارد: نمود آوایی، نمود حرکتی ،نمودتصویری و در حالتی متفاوت از این نمودها نمود نوشتاری  .نمود تصویری و نوشتاری، به وسیله ی نمود آوایی- که تکامل یافته ترین نمود زبان ودر عین حا ل ذاتی و طبیعی بشر است - با زبان ارتباط پیدا می کند.پس گاهی می توان چند نمود مختلف زبان را برای تداعی ذهنیات به صورت پیچیده و تنیده به خدمت گرفت.
آیا کار فلاح برای القای شعر، آمیختگی نمود تصویری و نوشتاری زبان است؟ فلاح می گوید چنین است.عده ای از منتقدین می گویند تنها صورت نوشتاری القا کننده است و نمود تصویری، نه تنها کمک نمی کند، به زعم کسانی  کار را هم دشوارتر می کند!البته همین که بحث از وجود و عدم چنین حالتی می رود، نشان از وجود و تاثیر گذاری است.
به خدمت گرفتن دو یا چند عنصر از عناصر زبان، مفاهیمی واحد و در عین حال هم زمان، برابر ظرفیت و اندوخته و دریافت هر کس ارایه می کند.
آیا زبان درحالت نمود آوایی و نوشتاری خود تصویرزا نیست؟ یعنی مگر نه زبان به صورت انتزاعی و مجرد، تصویرهای گوناگونی را از طریق نوشتار ایجاد می کند؟مگر دنیای تصویری و طرح اولیه ی شاعر که همان تخیل باشد، با نوشتار نمی تواند القا کننده ی دنیای شکل گرفته در ذهن شاعر باشد؟ یا نه، این دو عنصر (تصویر و نوشتار) تصویر چشمی نیرومندی ایجاد می کنند که دریچه ای است  به دنیای چشمی مجرد و  تصویر حاصل از صورت نوشتار، با پلکان برخاسته از تصویر چشمی بر صفحه ،دنیای تخیلی و چشمی، توانی رو به تصاعد ایجاد می کنند که بیشتر بتواند تصویر چشمی را با تصویر ذهنی برخاسته ازتصویر چشمی، القا کند و خود در تصویرهای ذهنی برخاسته از نوشتار، ادغام می شود و درهایی رو به درهایی بگشاید که آینه بشوند و هر کدام در دیگری منعکس بشوند و هزاران آینه ی پرتصویر بسازند.

انگیزه ی فلاح از این کار چیست؟
می توان حدس زد که فلاح دریافته که قالب نوشتار، به تنهایی برای القای مفاهیم-صورت ارزشی آن مراد نیست- کفایت نمی کند و باید تصویر به کمک نوشتار بیاید تا هردو همزمان باهم، دنیای امروزی را از زبان شاعر القا کنند! آیا این صرفن یک نوع ابداع است برای ارضای درونی شاعری که تاکنون راه های گوناگونی را در عصر خود تجربه کرده است و کلی تجربه از گذشتگان در ذهن و زبان خود دارد؟ آیا این نوع کار و تلاش، منحصر به فلاح می ماند و پس از مدتی ازیاد می رود؟ و آیا این تقلای مضاعف و دشواری نیست و به دلیل همین دشواری متوقف نمی شود؟ خب هر چه کار سترگ تر و دشوارتر باشد، با ماندگاری متناسب تر است!
باید منتظر ماند. 
 

نرگس

زبان و دنیای این شعر را دوست دارم .
این شاخه شاخه شدن های تصویری در خواندیدنی ، نوعی امکان تازه برای معنازایی ست و چیزی به این شعر هندسی اضافه نمی کند و فقط انگار به مخاطب کمک می کند که چند شاخه بودن را بفهمد .
این  یک نوع آوری ست که نمی توان از آن گذشت و نمی توان آن را ساده تلقی کرد؛ چون تجربه بسیاری را پشت سر خود دارد و شاعر می خواهد آفرینش کند.
 

سامان سپنتا

خواندیدنی صحنه ی روایت های متقاطع است ؛ روایت هایی بی سو، بی بعُد، بی زمان و بی مکان.هر خط درست از پایان خودش آغاز می شود و به آغاز خودش باز می گردد؛ بی آن که در یک سیکل معیوب و مکرر گرفتار شود . این اتفاق هر چند از درون متناقض به نظر می رسد،  به سبب وجود همان روایت های متقاطع ، سیکل کذایی را می شکند و از آن جا که این روایت ها به گونه ای سیال و مکرر در هم ضرب می شوند و منها می شوند و تقسیم می شوند و باز هر یک از این حالات در خودش تکرار می شود و از بطن خودش می زاید و به گونه ای مضاعف در پهنه ی شعر ، منتشر می شود، ما را با ساختاری چند پهلو رو به رو می کند که نه گردن به سلسله ی آغاز می دهد و نه دامن به  خار پایان و از این بابت می تواند با خدای متافیزیک ، همسری کند...     

کیوان اصلاح پذیر

مهر می گوید : چنان چه هنرمندی که خلاقیتش در شعر ثابت شده است، دست به آفرینش نوع جدیدی بزند، او را به اعتبار گذشته اش بپذیریم و بدانیم که این نوع جدید، حاصل یک ضرورت است، نه تفنن و تلاش کنیم این نوع جدید را که مسلمن ابتدا با خواننده بیگانه است، با کند وکاو بشناسیم .
این سخن را می پذیرم به دو شرط :
یک : هیچ شرطی برای پذیرش یک نظریه ی جدید نباید لحاظ شود؛ جز خود نظریه . در حقیقت مولف مرده است ( دور از جان مهرداد).
دو : شرط پذیرش و ماندگاری یک نظریه یا یک کار جدید، به کارکرد آن برمی گردد که مشروط به آینده است، نه گذشته .
بنابراین، من نظر مهرداد را این طور تصحیح می کنم :
اگر مهرداد را به عنوان یک شاعر خلاق می شناسید، پس خواندیدنی ارزش بررسی و وقت گذاشتن دارد، اما اما اما خواندیدنی خودش باید بار اثبات را به دوش بکشد و خودش باید سری توی سرها درآورد و این امکان ندارد مگر با نقد و نقد و نقد ... برای خواندیدنی نقد بهتر است تا هواداری .

 مهر به اصلاح پذیر

گمان نکنم حرف من چیزی جز این بوده باشد. من نگفتم به صرف سابقه ی خلاق ،همه باید چشم بسته برای خواندیدنی هورا بکشند ! گفتم واقعیت خواندیدنی را بپذیرید و نقدش کنید.در این بین،اگر کسانی از خوبی های خواندیدنی می گویند،معنی اش لزومن آن نیست که چون آن سابقه مد نظر شان بوده ،مرعوب شده اند . بسیاری از این دوستان (هم چنان که تو ) را من تازه و در همین فضای مجازی شناخته و برخی شان (هم چنان که تو) را هنوز هم ندیده ام.

اما در خوابینش یک خواندیدنی ،دقایق بسیاری هست ( به ویژه دقایق دیداری) که اگر فرو بگذاریم شان، بخش عمده ای از کار را نخوابیده رها کرده ایم. برای مثال در همین کار( ٣ لاثه (شه) (له) ی مذکر!) ، از نام خواندیدنی بگیر تا گزاره هایی که به صورت ضربدر ، خط زده اند فرم پدید آمده را در دو بخش اول و دوم ، کارکرد های خلاقه ای دارند که اگر توسط خوابینشگر ، به خوابینش در نیایند ، کار ابتر باقی خواهد ماند. من می گویم کیوان اصلاح پذیر ، حتا اگر موافق وجوه بصری خواندیدنی نباشد ، در جایگاه نقد نمی تواند و شایسته نیست که آن ها را فرو بگذارد و نادیده بگیرد.  

سالومه

...و وزیدن تقدیر باد بود / سرودن از خود تقدیر من !
..........
...و کلام اگر می برد مرا تا لال تا لول /با قدم می روم تا چال تا چول !
..........
بالای پایین پایی / پایین بالا لایی / لاپایی !

انگار که خواندن این گزاره ها سخت بود برای بعضی از دوستان. من که این طوری خواندم و از طنز عجیبی که درشان بود، کلی خندیدم و کیف کردم. 
 

لیلا رضایی

در این خواندیدنی، نسبت به بقیه خواندیدنی ها بیشتر رابطه ی تصویر را با شعر دریافتم. رابطه ی بین این تن دور و آن تابوت که در انتهای صفحه است و با "دور ر ر ر ر...." انگار دارد به آن تابوت اشاره می کند... 

یونس معروف نژاد

زمانی رضا براهنی، به چند گونه ی تصویری در یک شعر اشاره کرد. خود من گونه ای دیگر آفریدم؛ مثلن در شعر های" تن من-زن" و هم چنین "گل های زرد کمال الملکی" و حال درخواندیدنی ها گونه ای دیگر نیز آفریده شده و آن، این گونه است که سطرهایی که تصویرمندند( چرا که سطرهای بدون تصویر نیز حضور دارند)، هر کدام به طور جدا و به حالت مثلن یک دایره و بعد این ها با یک خط به یک دایره ی بزرگ تر در پایین دایره های قبلی وصل می شوند.
این را در مورد تصویر نیز بیفزایم که آن سطرهایی هم که هستند، می آیند و می روند و این خود به ابهام خواندیدنی کمک می کند و تمام این ها در شکلی( تصویری) دیگر و بزرگ تر جا داده شده اند. در مورد تصویر کلی این خواندیدنی ، این طور احساس می شود که در یک فضای ساحلی اتفاق می افتد و در هم پیچی سطرها بهانه ای است (شاید)که حالت موج ها را نشان بدهد.  چیزی که در این خواندیدنی دور از ذهن می رسد، قسمت پایین خواندیدنی است که به نظر نمی آید حضورش نیاز باشد و یا حداقل این گونه(البته آن نوشته ی درون زوبین حضورش مهم و تاثیر گذار است) به نظر می آید.

مطلب بعد این که : خواندیدنی از برخی مولفه های پست مدرن نیز استفاده می کند .من از سطر هایی از این خواندیدنی لذت بردم و هم چنین سطر هایی نیز از تنه ی اصلی  قابل جدا شدن هستند. پس می توان در مورد خواندیدنی که به نظر می رسد یک انسجام کلی را پیگیری می کند، ضربه هایی این گونه وارد کرد. 

مهر به معروف نژاد

همین که آمده ای و کوشیده ای درگیر کار شوی، ارزشمند است و من به تو تبریک می گویم ،ولی به نظر می رسد که به اندازه کافی غور نکرده ای در بحث هایی که من و دوستان دیگر داشته ایم از ابتدای کار تاکنون در همین هواخوری. اصلن دلیل عمده ی این که من نظر های منتخب دوستان را پای کارها می گذارم ، این است که با دامن زدن به یک بحث جمعی ، زمینه های نظری و زیبایی شناسانه ی"خواندیدنی" را که پدیده ای نوظهور است در عالم شعر،روشن تر سازیم. 

کیوان اصلاح پذیر

سرودن از خود: تقدیر من

وزیدن: تقدیر باد بود

کجاهای وقت می بازم؟

با سرانگشت جاری بر ورق های بازی دست می برم در تنی دور

دستی گشوده تا دراز

پایی  فشرده بر قوی

چه ترانه ای می خواند حوا !

چه دامنه ای می گیرد آدم  !

انگار چشم ها دارد ترس

مرد وار در چشم های باز زن که می زند از خودش به چاک

از پرده می زنم به در

اگر موجی نرم افتاده توی روسری ... بردار

بپیچ به ساق بلوری که فردا ترک...

اگر جوری رنگ به رنگ که پاییز قلمش را غلاف

بخند به روی چراغی که شعله می کشد تاریک

بازم برقص برکف دستی که غفلتن مشت

با همین زن عریان بر رودخانه های در بستر-  که می رود دریا بزاید - :

می شدم سوار با خودم

با همین سایه ها که تیره تر از راز :

ناخدای یار یا خودم

با همین چهره ها که ساده تر از آب :

بوسه و کنار با خودم

بالای پایین

پایین بالا

آن سو یکی

این سو یکی

دارم سمت چه کسی را می خوانم ؟

می دانم :

تن در این تابوت

تن ها هم که شود تنهاست

و کلام در من ... تا لال لول

با قدم ... هم تا چال چول

نمی خواهم دوباره بگویم مهرداد ! حیف از این سطرها که کج و مج شده اند . می دانم که بی فایده است . پس زحمت استخراج را به تن می خرم و به جان می فروشم . این درهم و برهم نویسی ها، هر عیبی که داشته باشد، این حسن را دارد که هر خواننده ای با ذهن خود خوانشی بر می گزیند و مهر خود را با ذهن مهرداد در هم می آمیزد که از قدیم گفته اند : شعر یک دالان دراز است که از خیابان من و تو می گذرد . چهارراه را دریاب و چه خوش است آن دم که چراغ قرمز گوید بایست و ما نتوانیم .

در خوانش من ٬ زن و مردی در کار نیست . این دو بخش زنانه و مردانه ی شاعر است که به معاشقه درآمده اند که گویا روان شناسان فرنگ این تئوری را بنیاد نهاده باشند . تقدیر ما وزیدن در خود است که تا تابوت ادامه دارد . راستی، ما در سمت چه کسی جز خود می وزیم ؟تاب نرم روسری را بپیچ به دور ساق سیمین که فردا ترک خواهد خورد . تا خیام هست، وقت را نباید باخت.با همین چهره ها و سایه ها خود را در هیات زنی که دریا می زاید ٬ عریان خواهم کرد . این جور که ما رنگ به رنگ می شویم، باید هم که پاییز قلمش را غلاف کند .

شعرهای مهرداد، جرقه هایی است  که ناگهان از دل تاریکی بیرون می پرد و تا چشم بخواهد شکارش کند، خاموش می شود . باید به سیاهی خیره شد و با هرجرقه سر برنگرداند .

خواندیدنی به نظرم می آید که از رندی حافظ هم وام گرفته است . در این روزگار شعر - برنتاب، شعر را در پستوی تصویر پنهان باید کرد . مهرداد شاعر ! شعرت را هرجور هم که پنهان کنی، باز  پیدا می شود . قایم باشک بازی با شعر . خواندیدنی، رندانگی مدرن است و بازتابی از روزگار کژ و مژ که در آنیم . زمانه ای که همه ی گوشه هایش یک راز است و خود هیچ رازی نیست . باز هم به تو می گویم ٬ اما نه ٬ فایده ای ندارد . اگر قرار است بدون خواندیدنی از شعر مهرداد فلاح محروم شویم، پس زنده باد خواندیدنی ! 

مهر به اصلاح پذیر

من از این بخش نوشته ی تو به واقع حظ بردم:"در این روزگار شعر ِ برنتاب، شعر را در پستوی تصویر پنهان باید کرد . مهرداد شاعر ! شعرت را هرجور هم که پنهان کنی، باز  پیدا می شود . قایم باشک بازی با شعر . خواندیدنی، رندانگی مدرن است و بازتابی از روزگار کژ و مژ که در آنیم . زمانه ای که همه ی گوشه هایش یک راز است و خود هیچ رازی نیست ." این یعنی که توانسته ای با واقعیت ِ خواندیدنی رفیق شوی. همه ی حرفم همین است که اگر گونه ای نو پدید می آید توسط هنرمندی که امتحانش را پس داده،بهتر است ابتدا بپذیریمش (چرا که بی شک حاصل ضرورتی فراتر از خواست سلیقه ای هنرمند است) و سپس ( حتا اگر ابتدا از آن لذت کافی هم نمی بریم) واکاوی اش کنیم . کمک کنیم به مولف تا کارش را بهتر بشناسد و به این ترتیب، برانگیزیمش تا به خلاقیتش پر و بال بیشتری بدهد.

  ابوالفضل حسنی

مهرداد فلاح در این کار، به چند شکلی رسیده است؛ چیزی که مدت ها  (شاید همه) منتظرش بودیم  و این چند شکلی، در تشکل است که معنا می یابد، نه در اشکال . واقعیت امر این است که من  با دیدن اولیه ی این کار، گام را بر این گذاشتم که مچ مولف را بگیرم و اثبات کنم که در این جا "اشکال "صورت پذیرفته است ، اما در طی خوابینش کار، متوجه شدم که "تشکل" (خلاقیت مولف در چه گونه توامان سازی "چنینی"به نام دیدن و "چنانی" به نام خواندن  و دریافت آن از آن سوی  دریچه ی برداشت در کلیتی به نام خواندیدنی) این چند گونه را "یکی" کرده است- احسان مهدیان هم اشاره ی خوبی داشت و ای کاش بسطش می داد- "خواندیدنی" اگر همین جور بتواند تلاش را بر این بگذارد که چند شکلی عمل کند، چه در فرم های کوچک تر و چه در فرم های بزرگ تر از این  متن ، می توانیم پیشبینی گرداب هایی از معنا را داشته باشیم که در جا جای تشکل مدورند و حال یا همدیگر را به چالش می کشند و به معنایی  بزرگ تر و فربه تر پر تاب می شوند و یا مکمل هم هستند که ما باید برایند این تکامل را در افق های معنایی دورتری جست و جو کنیم.

نکته اما در مورد زبان این جاست که:1- بخشی از پتانسیل  فرمیک کل خواندیدنی را به دوش می کشد ( اغلب شاهد این رویه بودیم )2- زبان  به تنهایی در این جا استقلال حسی و عاطفی دارد و حتی اگر یکه هم بررسی شود، در ادامه ی سطری نویسی های مولف، گامی و گام هایی رو به جلو ست، اما ذات خواندیدنی اجازه ی استقلال به او نمی دهد؛ چون  جبرن در هماغوشی با ذات گرافیکال خودش هست که به دنیا آمده.  شاید بتوان زبان را از کل کار کند و اثبات شعری از آن کشید بیرون، اما مساله این است که این گونه نگاه، به تابعیت یک اهرم گنگ است که انجام می پذیرد. وقتی رویه ی این گونه "خواندیدنی " است و وابسته به قوای درونی خودش، چرا فقط  خواندنی اش بکنیم؟ وقتی ما از التذاذ رایج، به چند چندان التذاذ می رسیم(الخصوص در این کار)، چرا طغیان کار را بگیریم و آن را فراهم تر و محصور تر بکنیم؟

سرانجام این که وقتی برای چندمین مرتبه داشتم کار را مرور می کردم، با خودم اندیشیدم که کلن ایجاب و ایجاد خواندیدنی، با معنا های انسان شناسانه ی مولف عجین و یکتاست . به عبارت دیگر، آن حوزه های اندیشگی درفلاح است که خلق ِ این گونه را اجتناب ناپذیر می کند .

 حمید تقی آبادی

شما در یکی از کارهای قبلی"شکفته در خواب ِ مغناطیس!" در تبیین اثر و پاسخ به یکی از دوستان، خوانشی چندگانه از آن کار ارائه دادید.من به آن پاسخ دقت کردم.نفی گرافیک بود و تاکید بر اهمیت جمله در شعر. کیوان اصلاح پذیر در پست بعدی این وبلاگ، یعنی "منحنی؟ شما بشوید!" وضوح این مساله را بیش تر نشان داد که اتفاقن در کارهای جدید شما، تاکید بر جمله و سطر است، نه رنگ و تصویر یا گرافیک یک اثر.
شما نوشته اید: " ممکن است در یک خواندیدنی، مثلن بیست گزاره و دست کم بیست تصویر نهفته داشته باشیم . حال، صورت مجسم خواندیدنی،  چه گونه می تواند "یکی" و در همان حال "بیست" باشد ؟!"
مشکل این جاست:خواندیدنی ها ضد تصویر و ضد ارجاع تصویری اند.ارجاع زبانی شاید، ولی ارجاع تصویری ندارند.به همین دلیل، تاکیدشان بر جمله نویسی و سطرسازی است؛آن هم با یک نوع تفاخر زبانی که در  نوع خودش گاه درخشان می شود.چند وقت پیش هم که با یکی از دوستان که از قضا زده و استاد دانشگاه شده، درباره ی کارهای شما بحث می کردیم. او می گفت این دست کارها سابقه داشته و چیز تازه ای نیست؛ مثل همین کارهایی که شاعران پست مدرن می کنند و در ادبیات ما در کارهای مولوی انجام شده... و یک سری حرف های این طوری.

نظر من این بود: خواندیدنی ها خلاف اسلافش، تفننی نیست.چیزهایی از همه آن ها دارد و هیچ کدام آن ها نیست.آن ها جزوی از فرم خواندیدنی شده اند.شاعرش خرد تئوریک دارد.باید توضیح بدهد.یادمان هست که براهنی در خطاب به پروانه ها گفت باید کار خود و کار دیگران را توضیح بدهد. به نظر من این نکته ی مهمی است که شما کارهایت را توضیح  و نشان می دهی که سرگرمی نیست.هرکار تازه ای نیاز به توضیح دارد.برای خیلی از شاعران ما که دست به تجربه های "چندگانه گی" زده اند، مساله آن قدر مهم و مداوم نبوده که درخلق آثار خواندیدنی برای شما(مهرداد فلاح) بوده.مثل همین رفتاری که می گویند شاعران جدید می کنند، در حالی که در ادبیات قدیم ما سابقه داشته، ولی همه ی ما می دانیم برای مولانا یک سری کارهای زبانی از سر تفنن بوده یا اتفاق می افتاده، درحالی که برای شاعر معاصر ما که با یک آگاهی پیشینی به تحلیل شعر مولوی رفته، چیزی به اسم تفنن وجود ندارد. با وجود این، معتقدم که هنوز تحلیل تئوریک یا تببین آشنایی زدایانه خواندیدنی ها به خوبی صورت نگرفته؛ چون هنوز تعریف معناداری از رابطه ی سطر و رنگ و حجم ارائه داده نشده.


مهر به تقی آبادی

 

لب سخن من در باره ی خواندیدنی این است که اگر این شعر ها با این شکل و شمایل ظهور نمی کرد ،آیا اصلن این گزاره های شعری خلق می شد ؟ به عبارت دیگر ، موجبیت متنی این گزاره ها در همین فرم ها نهفته است و اگر گزاره ها را از این فرم ها منتزع کنیم ،  انگار که آن ها را در خلا رها کرده باشیم. من در گفت و گویی که با حسن زاده در باره ی خواندیدنی انجام داده ام ، گمان می کنم گام های مهمی در تبیین زمینه های تئوریک خواندیدنی برداشته ام. دوست دارم بخوانیش و سپس نظرت را مفصل بنویسی این جا.

احسان مهدیان

خواندیدنی دارد به معنای واقعی چند وجهی می شود؛ وجوه متفاوت این اثر، هم کلام و هم نوشتار و هم تصویر... خلاصه مانند پروژه های بزرگ صنعتی، خود نمایی می کند. 

 امیر خالقی

بحث من در باب این متریال شعری دیگر به گزافه است. فلاح راهش را انتخاب کرده است و کارش امضا دارد.
عمود ایستاده ؛درختی به داریدنم،وزیدن، زیر باد بودن،سرودن در لابه لای تقدیر من...این بک گراند ملموسی است برای تقویم دیواری خط خطی مترسک...بر می خیزم و "موجی نرم افتاده در روسری... بردار!" شاید از همین علامت تعجب، دارم را بیاویزی. شاخه ی خوبی است و کلمات قطوری دارد که قول می دهد توانایی تحمل وزنی را داشته باشد که خود از تحملش عاجز بودم .دارم را بیاویز به همین شاخه."پایی فشرده بر قوی". این فیلتر آخرین لب هایم که دود از سرخ های سرم بلند شد...شهری می سازی . ناخدای یار خوبم و ترانه می سرایی از خرابه های منجیل..."با همین چهره ها که ساده تر از آب"...رودخانه ای عریان از زن...مادرکان نابالغ خفته به خون... وای یار ...! کلماتت این سر صبح با من چه می کند فلاح!"دست می بردم در تنی دور..." تنها... این جا فسا تپه ی رصد خانه را به تمام تمام تمامیتم سینه باز می کند آسمان...پایین و بالا، پایین و بالا... به گمانم باید بر گردم خانه و کمی گریه کنم. بی خیال مرخصی و غیبت و حتی اخراج... تو در قتل من دست داری مهر! 
 

نادر نظامی

هر پست پیچیده تر می شود. در پست بعدی یادم باشد ذره بینی به همراه خود بیاورم؛ اگرچه شاید توفیری نکند . به خصوص این خواندیدنی که تعدادی جمله، به خصوص جملات به سمت بالا و نیز کلمات سفید پشت شکل ، خوب خوانده نمی شوند . به هرحال،شکل  این شعر را جهت دارتر از شعرهای قبلی می دانم . تصویر شاعرانه ای -نمی دانم اسمش را چی بگذارم - که محوریتش بر جاذبه ی زن برای مرد می چرخد و دیدگاه فلسفی شما را به خوبی نمایش می دهد . محوریت جهات یونگی، در بالا و پایین شکل  مشهود است و بیان تابوت زیرین را دوست دارم؛ شاید از آن رو که مشهودتر و ملموس تر است . اگر بیان در این جهت پیش برود که کلام با تصویر، بیان روشن تری پیدا کند، به نظر من این اشکال شاعرانه  بهتر می شود ... من از کوهی که شما از آن بالا می روید، می ترسم، ولی شهامت و تسلط شما تحسین برانگیز است . 

رحمانی(شاهد)

فکر می کنم راجع به این نوع ِ به خصوص، بحث و جدل فراوان شده و پاسخ های زیادی رد و بدل گردیده و آن چه مسلم است ،حداقل میان وبلاگ نویسان (سایرین را نمی دانم) پذیرفته شده و با نام مهرداد فلاح عجین گشته .بنابراین،گمان می کنم دیگر مخالفت معنایی ندارد و منتقدان عزیز باید تلاش خود را معطوف به اصلاح، اعتلا و گسترش این نوع کنند.اگر چیزی را نمی پسندیم، نباید نابودش کنیم -شاید دیگری بپسندد - بلکه باید در بهبود آن بکوشیم.

این نوع از شعر- حتی اگر یک علاقه مند هم داشته باشد (که بسیار دارد)، به معنی پذیرش آن است - اما برای تثبیت آن، نیاز است که شعرای دیگر نیز به سرودن این نوع از شعر اهتمام ورزند؛ موضوعی که مهرداد فلاح (گمان می کنم) کم تر بدان پرداخته و بیشتر وقت خود را صرف دفاع از خواندیدنی کرده ! مگر وقتی شاعر شعری می سراید، ملزم به دفاع از آن است ؟ و یا اگر منتقدی بر شعری نقدی نوشت، به منزله ی نفی آن است؟آیا تا کنون تمام شعرهایی که در داخل و خارج سروده شده، به مذاق همه خوش آمده است؟شما شعرتان را بگویید و بگذارید منتقدین نقدشان را بکنند؛نقد به معنای واقعی کلمه و نه نفی! خواندیدنی به دنیا آمده !

 مهر به رحمانی

پیش تر گفتم که با ظهور "خواندیدنی"، شعر سطری به جایی در تاریخ شعر تبعید شده است و این معنایش آن است که دیگر جایی در "امروز" و "فردا"ی شعر حرفه ای ندارد. نه این که از این پس شعر سطری نوشته نشود،ولی همان گونه که پس از ظهور نیما و شعر نیمایی،شعر کلاسیک به تاریخ سپرده شد و با ظهور شعر سپید ، شعر نیمایی از متن به حاشیه رفت ، امروز هم با شکل گیری خواندیدنی، شعر سطری جایگاهی در قلمرو شعر پیشرو نمی تواند داشته باشد.
گمان می کنم خواندیدنی الگو ساز باشد ، ولی کپی پذیر و تقلید شدنی نیست. شاید این نوع شعر را فقط مهرداد فلاح بیافریند ،اما در نگاهی دورتر ، هر شاعر نونویسی از این پس ناچار خواهد بود به حیطه ی "شعر در آمیخته" گام بگذارد.شعر در آمیخته ، شعری ست چند زبانه و چند ژانره و هر شاعر پیشرو ، به شیوه ی خودش ، این در آمیختگی را در کارش کشف و اجرا خواهد کرد.

(از گفت و گو با حسن زاده، در باره ی خواندیدنی)

+ mehrdad fallah ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٢

Powered by   :   Mehrdad Arefani