هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

مستند:جاپایی که پلک می زند

 

سایت مهرداد فلاح - زیر پوستم کسی / و زیر پوستم کسی ست !

حسین تیموری

همیشه شعر در خود پشتی دارد؛ پشتی که رو نیست و نباید باشد و اما این اثر ، خود در پشت دیگری  به پشت ما می زند که برو! رفتن در زمینه و رفتن در پشت شعر، خود ماهیت کلی شعر نیست ،بلکه در تصویر و تکرارهای هر گوشه و در سفیدی مرکزی با ما حرف می زند و هر لحظه ما را به سمت خود می کشاند.
و اما "در این که ما عکسیم" که با فونت بزرگ تر نوشته شده، من را به نبایدهای فکر که می تواند باید های فکر باشد، می کشاند. مثل این شعر که خود نبایدی بوده که بایدی شده و  خلاف خیلی ها که می گوییم این چیز(خیلی چیزهایی که در ذهن ما عادت شده و نمی خواهیم بیندازیم شان بیرون و می گوییم ممکن نیست، به مبارزه برمی خیزیم و بوده اند که برخاسته اند و یعدها جواب گرفته اند)، همه چیز را می شکند که شکستن اول سخت است، ولی بعد رها شدن است؛ مثل این که اعصابت خراب باشد و چیزهایی را  بشکنی که این شکستن برای رها شدن است؛ رها شدنی که آزادی بخش است و می شود.از این فرم کارها خوشم می آید و همیشه در تفکر این شخصیت ها فکر می کنم.

پروانه دلاور

چه قدر می شود تجربه کرد؟ و مرزهای مغزهای خلاق و ذهن های زیبا کجاست؟ آثار شما پاسخند ،راهند، پراز اکسیژن و تازگی در ملال زدگی تکرارها . البته می دانیم تجربه ی هر راه نرفته ای شاید یک بار برای همیشه باشد ، اما سمبل آزادی انسان و اندیشه است. کارهای تان آدم را می دواند می دواند...  و شگفتی پیوند ذهن و زبان، در آشوب زار همه ی گسستن هاست و شاید گسستنی دیگر...

ژاله سیفی

 هنر به مثابه ی حادثه ، هنری که توهم بیافریند، بتواند واقعیت را باطل کند و طرحی نو در تضاد با واقعیت در اندازد . وقتی به این کار  نگاه می کنم، انگار از عدسی دوربین، روی سوژه ای زوم کرده و با فشار شاتل عکس گرفته باشیم. یعنی کار اتفاقی محض است ؛ قابل تغییر نیست، نه کم و نه زیاد . با دقت که نگاه می کنی، گویی درون یک مرداب پیچ می خوری ... "می زند چهچهه چهچهه چهچهه" ...  خودش نوعی پیچیدن است؛ آن هم از نوع هرز...
از هر طرف کلمات مثل چتری روی سرت سایه افکنده اند؛یعنی کار مرکز ثقل ندارد. به نظر می رسد چهار گوشه ی متن تلاش کرده نوعی تصویر اگزوتیک  در ذهن مخاطب ایجاد کند. ترکیب  رنگ هم با متن بسیار همخوان است؛ مثل کلاغی روی برف.
 
مستان
این ترکیب رنگ زیبا و ترکیب تقارنی متن ها، تابلویی دلنشین ساخته که من ترجیح می دهم بنشینم تماشایش کنم نه نقد. دوست دارم ببینمش از دور؛ هم چون کویر. این رنگ ها مرا به عظمت کویر می کشاند؛  آن جا که تنها سکوت تعبیرش می کند.
 
ابوالفضل حسنی
رنگ با متن در این کار عجین و رفیق است. زمینه ی کرم مرکز متن با سطر اضافه ی نوشتاری اش، کل متن را خوب دور زده  و همین جاست که بار معنایی را با نگاهی هستی مدارانه آزاد کرده است.بازو های همسان متن که در چهار زاویه ی کادر جا گرفته اند، هر چند در نگاه اول اضافه می زنند ، متن را برای ما عکسی تر و بر عکسی تر کرده اند.
 
 محمد صادق صالحی
این که متنی متکثر می شود ، عین خاطراتی ست که چه خوب چه بد، در چهار گوشه ی ذهن مان مرور می شود .این که با کلمات همان رفتاری را می کنید که در وجودشان است (برعکس را وارونه نوشتن یا وقتی به کلمه ی پیچ می رسید، جمله کج می شود)،بسیار زیباست...ولی  ولی ولی تمام این ها متن لازم دارد.چه طور من جمله ای از شعرهای تو را برای دوستانم بخوانم ؟ وقتی دیگر متنی دستم نیست ؟برای ماندگاری ی شعرهایت ، برای این که روی لب های مردم رد و بدل شود، چیز دیگری لازم است.
 
مهر به صالحی
این که می گویی متن ، راست است و متن هم هست و من در عجبم که نمی بینی!خواندیدنی ها چند متنی اند ( متن نوشتاری در این جا متکثر است و دست کم دو تا داریم و بیش از این هم ) . متن می تواند دیداری هم باشد . دیداری را نمی توانی برای دیگری بخوانی . دیدنی ست دیگر . کلامی را می شود بر خواند برای گوشی که پذیراست.
..
..
..
از این ها هرکدام را دلت خواست برای دوست بخوان:
چه دم درازی دارد کوچه
با هزار و یک لب
تو بگو هزار و یک بچه
می زند چهچه چهچه چهچه
.........................................
در این که ما عکسیم / برعکسیم ما / پیچی ست!
 
نسترن
چه جالب دارد می رود خواندیدنی . آدم انگار دارد دفتر خاطراتی می خواند و یکهو عکسی از لا به لایش به زمین می افتد. برش که می داری ، خودت هستی در عکس؛ برعکس و رنگی که ما را به بازی گرفته؛ تناژ قهوه ای ملایم . شبیه عکس های قدیمی.انتخاب درستی برای انتقال حس در گیر شدن با زمان و خاطره ای دور از کوچه ای دراز با بچه های شیطان و صدای بازیگوش شان در فضا .

+ mehrdad fallah ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani