هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

حرف اضافه موقوف!


سایت مهرداد فلاح- خورشید خانم کجایی !؟

بریم هواخوری را از مجله ی شعر دانلود کنید:

http://www.poetrymag.ws/docs/mehrdad_fallah/berim_havakhori.htm

 

فرشته فرشاد

تا فرود قطره های دوش... تا منبع... تا گسیل واژه های حساب شده... تا نرسیدن... تا ایستادن... تا راندن... تا عطسه های بیمار... تا حرف های اضافه... تا عمومیتی سازگار یا نه ماندگارتر از تجمع دال... تا فرم های مورب... تا...

مهر به کفاش!

دوست دارم یک بار دیگر به نوشته ات در با ره ی خواندیدنی ها بر می گشتی و باز خوانی اش می کردی . جالب است ( متاسفانه ) که مدام حکم داده ای ، ولی هیچ کجا برهان و استدلالی اقامه نکرده ای .چرا ؟!
پرسیده ای : چرا زبان در شعر های شما به بن بست رسیده ؟
بد نیست نخست اثبات می کردی ( دست کم از دید خودت ) که چه گونه در خواندیدنی زبان به بن بست رسیده ؟ و اصلن چه طور می شود که زبان جایی به بن بست می رسد! این که زبان در خواندیدنی دارد از حالت همیشگی اش در شعر خروج می کند و علاوه بر آن چه  تاکنون داشته ، به داشته های دیگری هم می رسد ، کجایش به بن بست رسیدن است !؟
پرسیده ای :چرا برای زبان که خود را در شعر مدیون آن می دانید، رقیبی به غایت معنا سخت و دشوار و بی نام و نشان انتخاب کرده اید که زبان را در خود به تمسخر می گیرد ؟
جدا از کدر بودن این پرسش ( به لحاظ تالیف)، باید پرسید کدام رقیب ؟ این که در خواندیدنی وجه گرافیکی زبان و نوشتار ( که از وقتی خط باب شده، با زبان عجین بوده ) برآمده تر شده و در رفاقت با زبان دیداری ، به قلمروی ناشناس تر سفر کرده ، کجایش " رقیب تراشیدن " است برای زبان شعر !؟

پرسیده ای :چرا به زبان خودتان شعر نمی گویید ؟
"زبان خودم " یعنی چه ؟ پس این ها که دارم می نویسم ، از زبان من نیست و من خبر نداشتم ؟! آیا زبان "مهرداد فلاح" را تو برای من تعیین می کنی یا ...؟ اگر یکی مثل مهرداد فلاح پس از سال ها شعر نویسی، امروز دارد به این شکل شعر می نویسد ، یعنی  که دیگر " مهرداد فلاح" نیست ؟ بهتر نیست فکر کنیم مهرداد فلاح تغییر کرده و نمی خواهد مدام در جا پای دیروزش راه برود امروز هم ؟
پرسیده ای : چرا دیگر شعر نمی نویسید ؟
این دیگر از همه پا در هوا تر و مضحک تر است رفیق همولایتی ! درست است که چندی پیش ،پای یکی از همین خواندیدنی ها مطلبی نوشته ام با عنوان کنایه آمیز  "من دیگر شعر نمی نویسم" ، اما معنای حرفم این است که خواندیدنی ، شعر به شکل رایج نیست ،نه این که در ماهیت شعر نباشد! بد نیست ( دست کم از نگاه خودت ) اول بگویی شعر چیست تا بعد ببینیم آیا خواندیدنی شعر هست یا نه ؟

حسین تیموری

من نیمی از تو می خوانم؛ نیمی که خوانده می شود. نیمی که خوانده نمی شود، نشود! نمی که می خوانم، با من است هنوز هم با من راه می رود. حالا نمی دانم کجا؟  شما می دانید کجا؟بالاخره راه می افتم "تا" این که نیمی از نیم رانده می شود. رانده شده که بعضی به دیواری می خورند و بعضی که نمی خورند، کوچک می شوند. آن هایی که می خورند، بزرگ می شوند؛ چون می بایست از آن دیوار سر برآرند بیرون؛ چون بیرون از من چیزی ست. برای دانستن باید داشته های بزرگ داشت؛ داشته هایی که بتوان از آن گذشت و حالا چون داشتی، می توانی پس "به"،"از"،"و"،"که"... راه رفته را رفتن باید و رفته اند تا بزرگ شده اند و دیگران مانده اند و کمی عقب تر و کوچک تر ...
و این که توجه به حرف اضافه، اضافه تر می شود و شده، پس ما حول حرف اضافه ی به آخر رسیده می چرخیم و در آن جا استثنایی هم هست؛ همان قرمز نوشته ها که پا را فراتر می گذارند؛ چون پتانسیل فراتر رفتن را در خود می بینند، دیده اند.حرف اضافه موقوف!

کفاش(اسماعیل مهران فر)!

از آن جا که خود به جنبش آوانگاردیسم معتقدید و چون به زعم گراهام آلن، آوانگاردیسم به پرداخت های ذهنی کلاسیک پشت پا زده و دارد با نگاهی به روز و حال دوران خود را سپری می کند، پس به هفتادتان هیچ کاری نداریم و تنها و تنها در باب حال و روز شما حرف می زنیم . من با چشم های خودم دیدم که میخکاری های شما از هنگامی آغاز شد که سعی در ارائه ی نوعی شعر به واسطه ی کمک از هنری ماشینی به نام گرافیک داشتید . چندین سوال مطرح است . یک : چرا زبان در شما به بن بست رسیده ؟ دو : چرا برای زبان که خود را در شعر مدیون آن می دانید، رقیبی به غایت معنا سخت و دشوار و بی نام و نشان انتخاب کرده اید که زبان را در خود به تمسخر می گیرد ؟ سه : چرا به زبان خودتان شعر نمی گویید ؟  چهار : چرا شعر نمی گویید ؟ از شما تقاضا می شود که حتی الامکان جواب برخی از این سوالات را به صوت کامنت داده تا به بحث های کفاشی رونق بیشتری بدهید شما را به عنوان شاعری که شعر زبان کار کرده و گوی سبقت را از هم نسلان بی زبانش ربوده، می شناسیم . چه طور می شود از شما انتظار داشت که خود زبان را به چالش بکشید در حالی که از همراهان تان هنوز هم که هنوز است، داریم شعر زبان و به نوعی درگیر تر در معنا را مشاهده می کنیم ؟ شعر های تان در بستری رخ می داد که گویای نوعی تحرک و ایجاد چند آوا و صدا در شعر بود، اما یک دفعه در زبان به بن بست خوردید و دارید از بحثی تحت عنوان خواندیدنی ارتباط برقرار می کنید . اگر بگوییم شعر نیست که خب، به شما بر می خورد . اگر بگوییم تابلو نیست که به گرافیکی ها بر می خورد . چیزی نمی گوییم . اصلن با خودتان رو به روییم که ادعای تان این است در حال سرایش شعرید . به نحوی درگیر تمام کارهایی بوده ام که در یک سال اخیر انجام داده اید و اکثر آرا و عقایدی را که دوستان برای تان نوشته اند،خوانده ام . به نظر سعی بر این است که نام ها نامی تر شوند و اسم ها اسمی تر . بحث  عبور از زبان را  نمی شود به همین راحتی ها پذیرفت . شما چیزی به ظرفیت های زبان اضافه نکرده اید و تنها دارید نقصان ها ی زبان را از هنری دیگر الگو برداری کرده ، به شعر می خورانید . می دانم لابد الان دارید بحث زبان های دیداری را پیش خود مرور می کنید که به نظر تجربه هایی که قبلن صورت گرفته هم نتوانسته اند باری از روی دوش این شعر فارسی بردارند .اما معنا در شعر شما تنها و تنها از روی متن دنبال نمی شود و این با کمک تصویری است که رسم کرده اید . به نظر هم نمی رسد که موفقیتی در این زمینه کسب کرده باشید؛ حتی در نزد خودتان . چرا که تجربه های اخیر این را نشان می دهد که بار خود را از این میدان برداشته ، دنبال استراحتگاهی دیگرید . همین پست آخرتان را می گویم که از تا بسامد گرفته اید آن هم نه در حوزه های ساختاری متن که در حوزه های ساختاری تصویر .

علی حاجیان زاده

این که خواندیدنی ها را برخی شعر می دانند / نمی دانند، به نظر من بستگی به دید هرکس دارد .شاید من یک تابلو نقاشی را از هزار تا کتاب شعری که تو این چند وقت بیرون آمده / می آید، شعرتر بدانم و مطمئنن خیلی ها با من موافقند .اما حال بپردازم به این کار ( حرف اضافه موقوف ) که اگر همه ی مردم دنیا هم بیایند و بگویند شعر نیست، برای من فرقی نمی کند و من به دید همان شعر نگاهش می کنم و نقد .در دنیایی که ما زندگی می کنیم، شعر حرف اول را نمی زند، اما به نوعی تمامی هنرها با هم در حال تلفیق اند " تا یکی یکی روی هم دوتا نشوند " ، " تا تنی در تنی بپیچد گرم " تا به مخاطب که خودمانیم،بفهمانیم که انسان یعنی همین؛ یعنی" دوردست ِ دروغی قشنگ تر از تهران "! حالا تهران که خوب است، دوردست دروغی قشنگ تر از زمین ، بهشت و ... 
این شعر گرافیکی با تاویل پذیری بالا، به سبب نگارش و وجوه تصویری ، استفاده از تکنیک های تصویری و ... واقعن انسان را به وجد می آورد.
اما نکته ای که واقعن حائز اهمیت است و فلاح بیشتر باید به آن توجه کند، این است که شعری که به شکل مرسوم نوشته نمی شود ، اصلن نیامده که نوشته شود؛ اصلن آمده که این رسم رو بردارد . حال به قدرت آن کاری ندارم و مولف نیز چنین ادعایی نکرده ، اما نباید به شکل مرسوم نقد شود  و این فلاح است که نباید بگذارد منتقد ( که الا ماشاالله  فراوان! ) این نوع کارها را همان طور نقد کند که مثلن شعرهای مرسوم را نقد می کند !خب، بینش فرق می کند ، ساختار متحول شده است ، فرم شکسته شده و بنایی دیگر گرفته است . پس منتقدی آشنا با این فرم باید به نقد این کار بپردازد، نه هرکه از راه می رسد و دو کتاب نقد خوانده و  فقط  رونویسی می کند .

فلاح عزیز!

 از حرف های دوستان و دشمنان هم ناراحت نباش. تو بیشتر آشنایی با سرنوشت شعر معاصر و دیدی همیشه چه رفتاری با افرادی از نوع  تو شده ... خوانش این شعر هربار چیزی به من اضافه می کند و چیزی بیشتر می آموزم .90 درجه بودن کار ، 13 سطر و حرف هایی که زدی، نشان می دهد که خودآگاه / نا خودآگاه تو انسانی دین مدار هستی، اما معترض ! به دروغی قشنگ تر از تهران ... که از تاریکی قدیم ترانه ای خوانده / درختی گم شده در دل درختی و ...و خدایی که تنها می راند از خود  و نرسیدن و ایستادن و نرسیدن و باز نرسیدن .تو از دل اسطوره ها شعری آفریده ای که قابلیت اسطوره شدن ندارد، اما مولفه های اسطوره را  داراست :دری که لب وا نمی کند، بهشتی ست که دروغی قشنگ تر از تهران است .تو از آدم گفته ای که مثلن پدر ماست و یکی یکی هایی که دیگر خدا نمی شوند و نیمه ی گم شده شان ناپیداست.

 همیشه بسامد بالای حروف اضافه، نشانه های زیادی داشته که یکی از آن ها محدودیت در گفتار است و چاره ناپذیری ِ  خودسانسوری که در این جا حتی بار تعلیق زمانی را در شعر  به عهده دارد. ربط دادن زمان قدیم ، آفرینش انسان ، هبوط به صفر ( زمین ) و حال و حتی آینده و در این بین بار مکانی کار ، گردشی بون فضاها ، گردشی بودن فرم و دایره را نیز به عهده دارد . اما از آن جا که هیچ کاری ایده آل نیست، در این کار  نیز هر چه از اول به آخر می رویم یا در خوانشی دیگر ،هرچه از آخر به اول می رویم " حوالی همان کنار ... " ، برجستگی کم تری دارد و حتی می توان از کار کاست . لازم نیست  به  جزئیات آنچنانی بپردازی؛ فقط به محدوده ی فکری خودت بیندیش.به این فکر نباش که ارتباط فضاها متوالی باشد . مثل زندگی باش که ممکن است روزی چندین چیز دیده  و انجام شود؛ بی آن که متوالی باشد، اما زندگی فرم خودش را حفظ می کند و ساختارش از بین نمی رود .
از آن جا که ما با کاری چند صدایی و چند معنایی رو به رو هستیم ( نه از نوع مرسوم )، حتی می توان به تفسیر عاشقانه / اروتیک کار پراخت ؛ قرمز بودن دروغی که قشنگ تر از تهران ست . تنی در تنی بپیچد گرم و یکی یکی روی هم دوتا نشوند . دری که لب وا نمی کند و سطر قرمز، چیزی عمود بر همان در است . تفسیر ها و تاویل های عرفانی و فلسفی بماند
. این کار به اندازه ی 100 صفحه حرف دارد، اما خودت گفته ای "حرف اضافه موقوف " و من اطاعت امر می کنم .

مینا توکلی 

چه خوب که حرف اضافه را موقوف کرده ای، اما می دانی که گاهی ما آدم ها کم ترین آزاری که به هم می رسانیم، همان یک حرف اضافه است !بگذریم... گمان می کنم تا تاریکی ترانه ای بخواند و تنی در تنی بپیچد و ...همان اول که نگاه می کنم، انگار از همان حرف اضافه که موقوفش کرده ای، جهانی شکل گرفته است ؛ جهانی پیچیده و تک رنگ که گاهی شتکی از سرخ به یادمان می آورد که زنده ایم .همه از همان حرف اضافه آمده است ؛ از همان کلمه که در آغاز بود و کلمه خدا بود و خدا گفت بشود و ... تمام این دروغ هایی که چندان قشنگ هم نیست، گفته شد ...دوست داشتم بیشتر فرم می دیدم تا کلمه . گمان می کردم می خواهی فرم را به کلام تبدیل کنی .این همه کلمه که می بینم، ذهنم را می برد دوباره به خواندن کلمات . نتوانستم کلمه ها و فرم را با هم ببینم در یک کلیت . نگاه اولم را همان شعاع هایی که از دو چشم سیاهت پراکنده ای، گرفت و بعد شعر را خواندم ! گمان می کنم اما منظور تو چیز دیگری است . گمان می کنم تو می خواهی این دو را باهم به چشمانم بدهی .این ضعف چشمان من است یا...؟

زهره

یک "تا" با دو چشم تو خالی که زل زده به تو تا چیزی بگوید.کنار"تا" که هستی، خیال می کنی "جمعی"، اما از "تا" که فاصله می گیری، روی واژه ها لیز می خوری و توی سراشیبی تند سطرهایی که به حروف درشت "اضافه" ختم شده اند،سرت انگار محکم کوبیده می شود به سنگی و تازه می بینی که چه قدر ساده بودی که "کسب جمعیت از آن زلف پریشان ..."
سربالایی کلمات را برمی گردی و دوباره می خوانی "تا تاریکی ترانه ای بخواند قدیم / تا تنی در تنی بپیچد گرم".کلمات با یک ریتم دنبال می شوند تا می رسی به سطر" دور دست دروغی ..." که قرمز شده و ایستاده درست وسط این سیزده سطر! به سطر آخر که می رسی، تازه انگار چیزی، چیزکی توی ذهنت جرقه می زند!" تا حوالی همان کنار و گوشه ی ذخیره در خیال "که"حرف های اضافه" را کسی نمی تواند توقیف کند!

 و چه قدر جالب است که این خواندیدنی با تیتر"حرف اضافه موقوف"، با یک حرف اضافه شروع شده؛آن هم به آن بزرگی که همه ی سطرهای دیگر، با آن مفاهیم پیچیده وعمیق و طرح خاص خودشان، انگار شعاعی از این حجم بزرگِ "حرف اضافه"اند که از مرکز یا گوشه و کنار بیرون زده اند تا "تنی شوند وگرم بپیچند در تنی" تا این "تا"ی رابطه را شکل بدهند و به هرچه دل شان خواست وصل کنند و دهن کجی کنند به همه ی رادیکال ها و سانسورها و توقیف ها ...|   

باوه یال

شعر را که بدون خوانش نگاه می کنم و چشم هایم را آن گونه باز می کنم که فقط خط ببینم و بس بدون درک کلامت، در چپ و راست خطی سرخ، دو سایه می بینم که که گام اول را به سوی ذهنم برداشته اند و مرا به عمق تصویری بدون خوانش می برند تا بیشتر به خوانش خود شعر ترغیبم کنند. احساس می شود هر واژه تا مجوز ورود به متن بگیرد، ریاضت جمله شدن را کشیده و وقتی در متن و با متن شعر شده اند، به این جا می رسیم که تو "ای درخت گم شده در دل درخت" چرا باید باشد و چرا"حوالی همان کنار و گوشه ی ذخیره  در خیال" دوباره بر می گردد و می چسبد به درخت "تا تنی در تنی گرم بپیچد". شعر را آن گونه خواندم که خودم باید بخوانم؛ همان گونه که فلاح گفته است که باید باشد .

باران سپید

اولین باری که چند روز پیش این کار را دیدم ، لبخند می زد و من به خودم گفتم: باز هم یکی از آن کارهاست که درگیرم می کند...و حالا که به این اثر نگاه می کنم ، هی دلم می خواهد بدانم چرا متفاوت نوشتن کلماتی مثل:راندن و نرسیدن / ایستادن و نرسیدن/ نرسیدن؟چرا  این همه درشت نمایی حروف اضافه؟آیا این "تا" می خواهد ما را به همه ی آن چه خواسته یا نخواسته پیش روی مان قرار می گیرد، بکشاند و بعد ثابت کند در تمام زندگی درگیر همین اضافاتیم و این ها هیچ چیزی جز نرسیدن به آن چه باید، نصیب مان نمی کند. آیا تهران واقعن دروغ قشنگی نیست؟

رضا جمالی حاجیانی

  چرا ما دنبال حرفی در شعرهای فلاحیم، وقتی سعی در گفتن حرفی ندارد یا بهتر بگویم، سعی در گفتن حرفی مرسوم ندارد و ذهن ما که درگیر رسم و خط دیگری ست، می خواهد با الفبای خودش این حرف ها را هجی کند و او هم هی سعی می کند که به ادراک ما  دهن کجی  !
اصلن از کجا این چینش ،فکری را رهبری کند ؟ که معناها و تاویل های گوناگون خود از کمر بی معنایی ست اغلب ! نیست ؟ تا "تا" بشود مبدا و قصد مقصدهای بسیاری کند و حرف اضافه ای که اضافه نیست منشا این همه حرف (اضافه ؟) شود و...تا وقتی ما در ادامه ی شاعری مهرداد فلاح شعرش را رهبری می کنیم ، بسته به قدرت شاعری مان و شعردانی مان  و دریافت و درک مان، این شعر را خوب و بد خواهیم یافت  و من که شاعر  چندان خوبی نیستم، دریافت های زیادی هم ندارم و شعر را چندان خوب نمی یابم . دروغ چرا . تاقبر آآآآ

اما نکته همین جاست که شعر فلاح شباهت تام و تمامی پیدا می کند به آن "تا" ؛ همان "تا" ، همان حرف اضافه و ناگهان منشا بسیاری تاویل ها و سرچشمه ی هزاران درک می شود و در هر فکری به سمتی می رود و سویی برمی گزیند و این توانایی کمی نیست . نیست ؟ و نکته این جاست که در شعر فلاح نمی شود مکث کرد؛ مثل ماندن در حرف اضافه . باید راه افتاد ...

مهراوه مشکان

شعر را که می خواندم، یاد یادداشت ها و خلاصه برداری های دانشگاهم افتادم؛ یاد نمودارهای درختی که برای هر کلمه چندین شاخه می کشیدم. حالا شعر با یک حرف اضافه آغاز شده و این حرف اضافه(تا) نقطه ی مرکز یا گرانیگاه شعر است؛ منشوری است که در ادامه تجزیه می شود. تناقض زیبا و ظریفی است بین حرف اضافه ی "تا" و بقیه ی حروف اضافه ی موجود درشعر که تاکید و پررنگی های اثرند با عنوان شعر "حرف اضافه موقوف" و آشکار است تناقض دیگر شعر و عنوان در سطح و مفهومی دیگر. آن چه برای من علامت سوال است، اسارت شاعران است در بند همین حروف اضافه. من شعر شما را انتقادی پنهان از همین امر فرض کردم.

پویا عزیزی

شعر  را خواندیدم و لذت بردم و این یکی با دیگرهای خودت فرق دارد به نظر من؛ زیرا این یکی در جایگاه ژنریک خودش شعر ست. حالا ظرفیت زبان به عنوان استعاره ای از تصویر  هم آن را در جایگاه عینیتی دیداری می گذارد که از مولفه های شعر هایی ست که شاعرش توانایی خودش را در برخوردهای متفاوت با زبان آزموده است دیگر و اساسن به زبان ابژکتیو ارج می نهد و این ابژکتیویته برای او آن قدر جای سوژه بودن را باز می کند که حاصل کنش می شود شعر و زبان این جا استعاره ی پنهان است .

ابوالفضل حسنی

۱- ظهر است!
توی بیجارم،بیجارم! دست تا آرنج توی گِلم تا زانو توی لهم. "تا"یی بالای سرم سطر می ریزد روی کولم، روی کفلم ..."دور دست دروغی قشنگ تر ازتهران" این جاست که منم! این سطر ها را ازکدام ور بروم ؟ سطر به سطر بالای سرم بالا می گیرم سرم! می خوانم : سطر به سطر می خوانم و سر بالا و کول و کمر شق و رق، مرز به مرز می دوم:"تا تاریکی ترانه ای بخواند قدیم ،تا تنی درتنی بپیچد گرم" ،می دوم می روم می دوم می روم...سطر به سطر  "تا" را می خوانم می دوم تا "دیوانه دویدن ابر در پوزخند پاره پاره ی ابر" می دوم!می دوم هم چنان می دوم و می روم... 

۲-پروژه ی جدید

از کنار این کار مهرداد فلاح نمی توان به راحتی رد شد. من حس می کنم از کار ماقبل، مهرداد وارد پروژه ی جدیدی از نوشتن شده است که می خواهد توازن بین هنگفتی و چگالی زبان و کلمه را با رنگ و پیامدهای رنگ که همان صورت بصری کار است، حفظ کند. علاوه بر این، احساس می شود که در این کار و کار قبلی، تعدد و گسترش سطور است که محملی از انبساط بصری کار را به دنبال می کشد. مثلن ببینید همین کار، خودش اگر از دامنه های دیداری عاری و عریان شود، یک متن کامل است، اما اقتضای نوآوری متن این را می طلبد تا مجموعه ی این سطور گسترده و بسیط، در همچین فرمی خودشان را کشف و پیدا کنند تا غافلگیری و التذاذ هنری در پی داشته باشند .

رجب بذرافشان 

شما دایره ای را فرض کنید و نقطه ای که بی نهایت خط از مرکز این دایره به شعاع های بی نهایت دور / نزدیک می توان کشید. پس اول دایره ای ترسیم کنید و سپس به بی نهایت خط امکان تصویر و صدا بدهید. زیرا در این دایره، هر خطی که امکان و یا موجودیت پیدا کند، هم چون نوار کاست حرف خودش را می زند و خطوط در مسیرهای مختلف... در این جا "تا" حکم نقطه ی دایره را دارد که در گزاره های متعدد جمله بندی و ساخت و ساز شده است. حالا می ماند نقش زدن، شکل دادن، رنگ، بُعد، زمینه، مفهوم و سایه روشن تخیلات شاعرانه. در این کار، نقطه آغاز و حجم و بُعد هندسی و گرافیگ و دامنه ی "تا" محدود و مشخص است که در پایان با ارجاع به عنصر خیال، شعر را تا بی نهایت می توان ادامه داد.تازه، ابعاد ذهنی در پیوند با متن شکل می بندد. در واقع، ارجاع به خیال نوعی توجه به عدم پایان بندی است که به یک تعریف ،به دلیل خیالی بودن شعر، در هستیت عنصر خیال، باز به شعر می رسیم. این شعر، با در نظر گرفتن چند فاکتور به ذهنیت خواننده نزدیک است، اما از دور خوانده می شود. "حوالی همان کنار و گوشه ی ذخیره در خیال"خب! اگر از این بُعد به شعر نگاه کنیم، مفهوم را تا حدی به شکل نزدیک کرده ایم و تنها می ماند خود شکل که از دایره بریده و بیرون پریده است.

ابوالفضل حسینی

به نظر من کار جالبی است و البته چندان تازه نیست، اما از زبان کسی مثل مهرداد فلاح تازه است و به هر حال دلنشین ! جالب این است که در حالی که داریم شعر را می خوانیم ، ژانر شعر به تعویق افتاده و کارکردی تفننی به خود گرفته است . چیزی که پس از خوانش به تو می رسد، یک حس و حال است؛ چیزی از جنس جذبه و شور ، ولی شعر در محاق است .حرف اضافه ی "تا" مثل ردیف شعر کارکردی موسیقایی یافته است و طنین آن در سراسر شعر به گوش می رسد. به طور کلی تجربه ی جالبی است مستعد انواع تهمت های تئوریک  !

مهران مهرانفر

همان طور که برای تا انتها بودن یا رفتن با این شعر یا بیشتر کارهای مهرداد فلاح متمایل به راست ، چپ ، پایین یا بالا می شویم،به همین ترتیب در وضعیتی خاص در دنیایی از معانی و ضد معانی که گاه جذب هم می شوند و گاه همدیگر را نفی می کنند، رها می شویم . نمی دانم درباره ی چیزی که می خواهم بگویم ، فقط من این طور فکر می کنم یا نه ؟  در مورد اکثر کارهای مهرداد فلاح، اگر تداعی در ذهن من شکل می گیرد، فکر من و تا حد زیادی اطمینان من این است که مخصوص خود من است و مخاطب دیگر حتمن و تاکید می کنم حتمن تداعی دیگری خواهد داشت و حالت مشابه اگر هم اتفاق بیفتد، نادر است. 

عزت بهمنی

باز مثل همیشه.غافلگیر شدم  و باید دوباره بگویم لعنت به تو با این شعر آبستن از تاویل! من این شعر را می خوانم.دوباره برمی گردم و کسی دیگرم.این شعر است که من را عوض می کند یا منم که شعر را اشتباه خوانده بودم؟

آرش نصرت الهی

این کار را در حوزه ی شعر می خوانم و بنابراین، به نظر خودم کاری به شکل آن نداشته باشم، بهتر است . زبان و ظرفیت سازی برای زبان، چیزی است که مهرداد فلاح ، خوب از عهده ی آن برمی آید . گرچه با حروف اضافه ی انتهایی که زبان را در بعضی موارد از حالت آدمی زادگی در می آورد ، موافق نیستم . معنا نیز به خصوص در سطر تهران ... ، با دارا بودن جانمایی لازم ، وضعیت مناسبی یافته است . اما در خواندیدنی بودن این کار ، شکی نیست !

خیرالله فرخی

با هر بار دیدنت چند بار تازه می شوم و نه می دانم که از آخر بخوانمت یا از اول و نه می دانم که این تازه شدن از خواندنت است یا دیدنت و نه می دانم کی تمام می شوی تا خلقی را از عذاب برهانی ...هر گاه که احساس می کنم دیدمت، از تو دور می شوم. هرگاه احساس می کنم خواندمت، چند حرف اضافه می یابم که هر کدام به اندازه ی چند جمله وقتم را می گیرد و نه می دانم تکلیفم با این نه می دانم  چیست و...آیا مهرداد چون آن هایی بی دلیل خواهد بود که دل ای دل ای سر دادند و منتقدان بی چرا و با و از چه نوشتند و می نویسند تا و این "تا" همان تای فاصله است که می اندازند بین دو کلمه که کوتاه تر را برسانند به و این "به" مهرداد و یا هر کس دیگری که شاید عبدالرضایی و این نمی دانم چه آخر جمله ام می نشیند گاهی و این بار اول جمله می آید ...

زمانی که مهرداد فلاح اولین کتاب مشترکش را با خادم به دست خوانندگانش می سپارد و زبانش آن قدر دراز می شود که بعد به قارقاری طولانی مبدل می شود (یعنی صدایی که می شنوید، علامت سبز و معنی و مفهوم آن این است که جاده دارد هموار می شود) و خیلی آمدند در جاده و چپه شدند و چند تایی هم بین راه بنزین تمام کردند و دو سه تایی هم ترمز بریدند و قارقارشان را ادامه دادند و  نمی دانم این که می بینم را روزی خواهم شنید و یا و این یا بماند روزی که همه زبان می شوند و چشم و گوش و هورا می کشند و می کشم کشیدنی و فدایت تا نمی دانم...

زن کاغذی

 سعی کردم مثل دانش آموز سر به راهی که برای سنجیدن دانش خود، معنی لغت ها را نگاه نمی کند ،هرچند که جلوی چشمش باشد، نظر دیگران را نخوانم .خوانش معما گونه ی شعر چه خدمتی به شعر می کند ؟بی شک پرسش من از سر خواست دانستن است و نه چیز دیگری.در گیر معمای تصویری شدم . پس به سختی به لایه های معنایی اش دست بردم، ولی چیزی درونم را قلقلک می دهدو می گوید: باز هم بخوانش و تصویر گیسو بر باد داده ی شعر از ذهنم نمی رود.شاید خودم جواب خودم را داده ام !

 صارمی

گذشتن از رنجی که مهرداد برای جان بخشیدن و جای دادن فرم در ادبیات روز می کند، بی انصافی ست. همین موتیویشن و یا انگیزشی که به خواننده تزریق می شود، خودش کاری است،اما نمی دانم چرا من نادان این کارها را بیشتر یک  پازل می دانم تا کار جدی شعر .کامنت ها را که می خوانید، می بینید که دوستان  بیشتر از در ملاحظه سخن می رانند تا استدلال و درک استقرایی .

مهر به صارمی

از رنجی گفته ای که گویا این رفیق ناچیزت می برد تا خواندیدنی بسازد و جای شعر جا بزندش ( تیز تر کرده ام گفته ی تو را ؟)! و گفته ای که در خوانش دیگر دوستان از این شعر ها ، از درک استقرایی و استدلال خبری نیست و این را شاهد درستی دریافت خود دانسته ای. شاید این چنین باشد ، ولی می شود جور دیگر هم دید :
لذت بردن از کار خلاق به رهایی و گشادگی ذهنی نیاز دارد به گمانم . نه این که درک استدلالی و استقرایی را نادیده بگیرم در این مواجهه ، اما خواندیدنی می گوید:روال این است که دست پنجره بگشاید.می شود ولی پنجره هم دست کسی را باز کند.نه ؟

صارمی

از جهتی حق با توست.بی انصافی کرده و از ابراز لذتی که از مجموعه ی کار بردم، چشم پوشیدم.پاره ای وقت ها به دلیل سالخوردگی و بی منطقی های منحصر به این دوران، خالی لیوان را می بینم.

مینا صدیقی

در تقلای خواندن شعر شما، دیوانه ای شدم بدتر از رعد در پوزخند پاره ی پاره ی ابر و حالا حوالی این شعر نشسته ام و به دروغ قشنگ تر از تهرانت فکر می کنم و این که گوشه ی ذخیره در خیال خودم. باید بگویم: قشنگ بود؟

مصطفا فخرایی

این شعر را می توان یک بار با فرم نگارشی مرسوم خواند:
تا تاریکی ترانه ای بخواند قدیم/.../تا تو ای درخت گم شده در دل درخت
و هم به همین شکل نامتعارف.انگار «تا» نقطه ی محوری شعر است و از آن نورهای متعددی ساطع می شود و یا سرچشمه ای که جویبارهایی از آن منشعب می شوند و هر کدام به راه خود می روند. گاه با حرفی ناتمام می مانند و در واقع ادامه پیدا می کنند .حروف پایانی سطرها به نوعی تشخص می رسند؛ انگار حروف شعر را احاطه کرده اند و گاه ...
در این نوع شعر،  وجه بصری جزیی از فرم و ساخت شعر می شود .می توان این شعر را هم خواند و هم جذب جاذبه های بصری آن شد.البته بیان ایهامی و کنایی (حرف اضافه موقوف)را نیز نباید نادیده گرفت.
این نوع شعر،عناصر زیبایی شناسی خاص خود دارد...

ناصر همتی

در مقایسه‌ای -شاید شتاب‌زده- احساس می‌کنم این  شعر  به کمالی که می‌شود برای خواندیدنی‌ها تصور کرد ،خیلی نزدیک شده‌است.نقش برجسته‌تر کلمات -در برابر وجه تصویری شعر- شاید این حس را در من تقویت می‌کند.وامدار کلمه بودن (یا آن گونه که مکی زاده گفته‌است:ج ..اکش کلمه! بودن) را در این کار بیشتر از اشعار دیگر دیدم.
راستی!اگر قرار بود "قٍسم گوش" هم در این کارها داده شود ،چه نامی به آن می‌شد داد؟"خوانشندیدنی" ؟


سمیه حسینی زاده(شباهنگ)

می شود شعر را بارها از اول به آخر و از آخر به اول،از راست به چپ و چپ به راست، دایره وار بارها و بارها خواند؛ مخصوصن که در شکل روایت شعر "تا" که حرف اضافه ی انتهاست، سر سطر آمده و برعکس "از " که حرف اضافه ی ابتداست، آخر سطر آمده. شعر طوری است که انگار توی خودش می چرخد و می چرخاندت و تمام نمی شود. فقط انصافن گردنم درد گرفت بس که کج و راست نشستم تا بخوانمش. فکر می کنم دفعه ی بعد مانیتور را بچرخانم بهتر باشد!

 

+ mehrdad fallah ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٦

سد باز می کنیم!

 سایت مهرداد فلاح - شهری که نیست می شود !

 خواندیدنی ها در گوگل ویدیو

 ابوالفضل حسنی

از جمله کار های خواندیدنی که بتوان به عنوان یک کار سهل و سخت نام برد، یکی همین کار است. زبان راحت و شفاف است و رنگ با زبان کار هماهنگ و محیط کلی کار که خیابانی است، با هر دوی این ها جفت و جور شده ، اما این شاعر شعله ور که زده است از این کادر بیرون، حرف ها برای تاویل زیاد دارد؛ آتشی که کل فضا را دودآلود کرده است. در ضمن، گزاره ی"دودش به چشم شهر می رود" نیز طنز ویژه ای را برای این دودناکی حمل می کند. در کل و خلاصه ی کلام، معتقدم که این کار به گونه ای به مخاطب می قبولاند که می شود بین رنگ و سطر ،نوعی سنخیت طبیعی کشف و اجرا کرد و این سخت است؛ هر چند آسان می نمایاند.

زاویه

 تصویر و شعر را درنقطه متمرکز کرده ای و حاشیه ها را خالی و این یعنی توجه به حاشیه ؛ هرچند در نگاه اول مخاطب را گول می زند که نقطه ی مرکز مهم است .با کمی دقت می توان فهمید که حاشیه برای شاعر خیلی مهم و محترم بوده که این قدر پاک نگه شان داشته و این خیلی زیباست؛ اگر چه دوستان از جزئیات سخن راندند و ... اما برای هوا خوری که شاعر مد نظرش بود، به نظر زاویه همان حاشیه های این شعر است که از تمرکز بر نقطه پدید آمده و داخل خود نقطه ( منظور نقاط متمرکز این کار است ) پر است از حرف های شاعر .

هوشنگ ملکی

دیدگاه مطرح شده پیرامون به خوانش در نیامدن شعر-نقاشی های شما(خواندیدنی مورد نظر خودتان)،تکیه بر این باور دارد که  هنوز ابزاری برای خوانش دال های دیداری در دست ما نیست  و صحبت از به خوانش درنیامدن این بخش از اثر است، نه کدهای نوشتاری حاضر در متن و نیز صحبت از خوابیننده نیست و صحبت از "نخوانشنوده" است . مهرداد فلاح در گفت و گو با رادیو(مثلن) می خواند: "این که جا نمی شود توی خیابان..." آن چه بر کاغذ می ماسد و به شنوده نمی رسد، همان دال های به خوانش در نیامده ی منظور نظر من است.

حسین تیموری

 این که نوشته می شود، نوشته می شویم و این که کشیده می شود، کشیده شده ایم و هنوز در تفکر ساختن دیگر که ما هم ساخته می شویم و هم چنان می رویم؛ مثل رفته ها که رفته اند و هم چنان می روند .بروند.برویم.
در شعر- تصویر، خوانش ها را همراه تکرارها و در زوایا و خط های متفاوت می خوانیم.آن جا که کور می شود،کور می شویم؛ چون باید لمس ها را لمس کنیم و کم سو شویم و بعد کور و بعد تر کسی باشد دست مان را بگیرد یا نه که مهم باشد یا نباشد و دودها هم چنان شهر را گرفته و به چشم شهر هم می رود؛ چون رفته و احاطه کرده شهر را و کلمات را هم چنان که شاعر می زند بیرون. به کجا؟ خدا داند.
رنگ ها من را در مه می برند؛ چون در کور سوی صبح، جای قدم زدن در مه است و کمی با شعر تفکر ِ بلند داشتن ؛بلند مثل سوت ها که کشیده می شود و خوانده می شود.در هر چه تفکر بودن، هستی است ؛ هسته ای است که در زمینه ی کار و رنگِ شاعر و به کجا ، خود را نشان می دهد و ما را در کجا نگه می دارد که برویم و در کجای دیگر سراغ شاعر ...

هوشنگ ملکی

بالا بردن کارکرد بصری متن هم می تواند یک امکان باشد، اما غالب شدن امکانات نقاشی، به دال های نوشتاری امکان حضور نمی دهند . متنی که به خوانش در نمی آید ، جزء ضایعات است و قابل ارایه به مصرف کننده نیست.امید من همه این است که در این نبرد بین ژانری سر بلند بیرون بیایی و امکانی به امکانات شعر اضافه کنی. آثارت را نمی دانم بخوانم یا نگاه کنم؟

مهر به ملکی

شعری که نتواند پایایی اش را بر لبه ی پرتگاه نگاه دارد، همان بهتر که خوراک مغاک شود و این که می گویی جلوه ی دیداری شعر بر حضور نوشتاری اش چیرگی یافته و امکان خوانش را کنار زده، به گمانم چندان موجه نباشد. همین بس که نیم نگاهی بیفکنیم بر خوانش این همه خوابیننده که پای خواندیدنی ها آمده . خواندیدنی به خوابینشگری نیاز دارد و نمی شود با همان چشمی که شعر سطری را می خواند ، این کار ها را خواندید!

مستان

این باز از آن دست کارستان های هواخوری است که آدم را به وجد می آورد ، حرف دارد، فریاد می زند از  فرط سکوت و این شاعر ِ قبا قرمز،  چه ها که نمی کند در این روایت ناب .حرفی که از لب پنجره می زند بیرون و دودش به چشم شهر می رود و پاسبان چه ناتوان است در پی این غزال گریز پا...

اندیشه

"حرفی است که از لب پنجره در می رود
پاسبان در پی اش می دود
سوت می کشد...می کشد..."


حرف عصاره ی اندیشه است که بر زبان می آید. پاسبان به دنبال اندیشه ها می دود. می خواهد اندیشه ها را به بند بکشد. پاسبان، دلم برایت می سوزد. دلم برای همه ی آدم هایی که کورکورانه سوت می کشند، به بند می کشند، اندیشه ها را می کشند، می سوزد . پاسبان، دلم برایت می سوزد. آلت دست کدام قدرت فرومایه ای که به دنبال کلامی می دوی و سوت می کشی...؟

مینو نصرت

گاهی خودم را مرور می کنم ، تو را می خوانم ، دیگری را به خاطر می سپارم و چند کلمه هم به دستان دل می دهم تا سرگرم شود . هر ازگاهی ، فقط هر ازگاهی سرم را ازپنجره بیرون می کنم و یک نگاه از شمال به جنوب و از غرب به شرق  جهان کفایت می کند تا برگردم  با تصویر کرور ها پیاله ی سفالی خالی ، چسبیده به ته چشمانم و یک نقطه ی سوزان  که همگان آن را نقطه ی کور می نامند . راستی مهرداد، تو نمی دانی دلیل این همه پیاله ی خالی را ؟ من هم با پیاله ام آمده ام  که توی این شعر جا نمی شوم که توی این خیابان جا نمی شوم . برای پیاله های خالی پاسبان ها دلم بیشتر می سوزد . مقابل این تابلو، کسی فرمان ایست می دهد ، نمی ترسم ، خودی ست.  می خوانم ، تماشا می کنم ، ولی روی پیشانی  این در هم مثل تمام در های جهان، یک جمله بیشتر نوشته نیست :" ورود ممنوع ."

حسین مکی زاده

"سد باز می کنیم!" و این دیگر نمونه ی کلاسیک کارهای توست با همه ی مختصاتی که خواندیدنی هایت تاکنون داشته اند و اتفاقن نمونه خوبی ست. بیرون زدنِ شاعر است دیگر؛ به کجایش مهم نیست. هر چند کجایی اش سرخ است و پرسش ناک (در انتهای کتاب "بریم هواخوری"، گفتی "این جاده به جایی نمی رسد"... و آن جا هم سرخ بودی)!حالا همه ی شاعرانی که پاسبان بودند و بالعکس، سوت زنان ردت را گرفته اند تا بیش از این دود به چشم ها نرود!

عزت بهمنی

این جای پاهای کیست که از فردا می آید؟ و من را باخودش به فردا؟دیروز؟...می برد.لعنت به فلاح، با گاری غراضه اش و ماشین دودی اش!

زهره

"این که جا نمی شود توی خیابان/و می زند بیرون/حرفی ست که از لب پنجره در می رود/دودش به چشم شهر می رود /کور می شود...!"
دودِ حرفی که از لب پنجره پریده، اما سوت خورده؟ و سرخ کرده "شاعر" را در "کجا"؟پاسبان در پی اش می دود . در پی کدام؟ حرف/شاعر؟ که جا نمی شوند نه توی خیابان و نه شاید هیچ کجا !
سوت می کشد و می کُشد. این رنگ تند پخش می شود...خون/حرف/شاعر؟!و این سایه ها که کور شده اند در زمینه ی محو ؛ در زیر بار شوم جسدهاشان!
بزرگ ترین حسن این کار ها این است که محدوده ای ندارند. کسی نمی تواند به شما بگوید: نقطه ... سر خط!

حمید رضا حسینی

حقیقت آن که چیزی از نقش و طرح نمی‌دانم به قدر کفایت برای ابراز نظر .پس، از طرفه‌های رنگ‌ها و طراحی‌تان می گذرم ناگزیر!  اما آن‌چه وسوسه شد برای جسارت نوشتن ، آن است شاید که در این اثر ، رنگ‌ها و واژه‌ها هر کدام در قلمرو خودشان قابل تأمل‌اند و اگر یکی مثل این بنده از هرکدام طرفی نبندد، از آن دیگری لذت خواهد برد .

 در خواندن متن ،‌ از نوع خواندن من و با تأویلی باز هم از نوع تأویل من ، فارغ از آن چه قید و بند نقد تئوریک است، با شعری جان‌دار رو به روییم؛شعری که خود شاعر می شود و شاعری که ممنوعه می شود. فکر می‌کنم اشاره به دیگر عناصری که توی این شعر خیلی خوب سازمان دهی شده‌اند ( خیابان ، لب ، پنجره ، شهر و ... ) چسباندن نظر شخصی باشد به کار و یک جور محدود کردن اثر و الا همه از آن "می کشد"های مکرر می‌توانند هم خواندنی به کسر داشته باشند هم به ضم . جانمایه در شعر و شاعری است به ظن من که چشم و چراغ هر جایی است!

باز باران 

چه قدر خوشم می آید از این معلق بودن در فضای شعر های شما.از این که مجبور نیستم از حتمن راست به چپ بروم تا بفهمم چه می گویی. از این که چند جور یک شعر را می خوانم و مطمئن نیستم کدامش منظور شما بوده است .از این بی قیدی. از این رهایی.

دونده تا بی نهایت

عناصری مثل خیابان - شاعر -پنجره - پاسبان - سوت - می کشد و می کشد، عناصری هستند که در هر کجای یک جمله که بیایند، آدم را با خود می برند و شاید یکی از دلایلی که این نوشته با این فرم خاص (من به شدت به فرم اعتقاد دارم) باعث شده که خواننده بند نگیرد این جا ،همین باشد.
حالا ببین :پنجره - شاعر - خیابان - پاسبان - سوت - می کشد  -می کشد...برای من این کاراکتر شاعر تو در خیابان، به دست سوت پاسبان (که اول کشیده می شود)،کشته می شود.شاعر وقتی شاعر است که در خلوت باشد و ذهنش سیال. پس وقتی عنصری مثل پاسبان وارد حوزه ی شاعر می شود، یعنی باید منتظر مرگ شاعر باشیم.اصلن شاعر به خاطر احساسش است که شاعر است و پاسبان و سوت احساس را غریبه اند. این دو کاراکتر وقتی کنار هم می آیند، یکی باید بماند؛یا شاعر پاسبان را با احساس شاعرانه اش می کشد و یا پاسبان با سوت و کلاه و اسلحه اش شاعر را.

علی رضا فرزانه

خیابان همان دنیای ذهنی شاعر است  و لب پنجره، زبان شاعر و این رفت و بازگشت، همان اتفاق های درون و پیرامون شاعر است؛ همان گفت و گو هایی که مدام رخ می نماید و گاه با محدودیت و تابلو ممنوع های بیرون (ّپاسبان) رو به رو می شویم ازنوع کشیدن وکشتن و...اما شعر به فضای بیشتری برای نمایش این رخدادها نیاز دارد...

ژاله سیفی

چه می بینیم؟ دیدن ، مفاهیمی مانند مشاهده کردن- تصویر کردن- تماشا کردن- تشخیص دادن- کشف نمودن- آزمودن- خواندن- نگاه کردن و غیره را داراست.به نظر من برای لمس بهتر این کار :
1- تجربه ی سواد بصری حائز اهمیت است2- به  علائم و زبان به منظور مفهوم آفرینی توجه شود3- توجه به رنگمایه ( تضاد رنگ خالص ).
حالا وارد کومپوزیسیون یا ترکیب بندی کار می شویم.در نگاه کلی می بینم قسمتی از کار بیشتر جلب توجه می کند؛یعنی طراز نیست و فشار روی قسمتی بسیار زیاد است و این سبب برجسته شدن کلمه ی "شاعر" و در امتداد آن عبارت " به کجا ؟"  شده است. از نظر رنگمایه و شدت تاریکی و روشنایی نور، تضاد رنگ خالص قرمز با رنگ های سیاه وسفید به کار رفته، جلوه ی بصری آن را دو چندان کرده است.
شاعر می زند بیرون به کجا ؟پس با برجستگی های به وجود آمده، سرگردانی و به هم ریختگی در اثر  غالب شده است و از طرفی سطرها در عرض هم ، خیابان هایی تشکیل داده اند با سایه روشن هایی شبیه حصار؛چیزی شبیه بازی قایم باشک و جا خوردن.

پروانه دلاور

شاعرمی زند بیرون به کجا؟
این کار خیلی به مذاقم خوش نشسته است؛ به خاطر پرواز نامحدود خیال، زبان درخشان و پیراسته ، تصویر کامل اتفاقی که در ذهن می افتد و "دشت باز" واژه هایی که از هرسو می توان واردش شد، به هرسمت چرخید و از بی سوترین واج ها بیرون پرید؛ بی که به هیچ ذوزنقه ای بربخورد.
 این که مهردادفلاح، جادوگری می شود که در بساط شعبده اش شیره ی "می کشد" را می کشد و استعمارگری که خون شاعر را به پاش می ریزد...من اگر بودم "به کجا" را از متن به "کجا"می کشیدم! پاسبان! آیا همه ی ما نمی خواهیم از لب پنجره در برویم؟

مسعود عطایی 

چه قدر عمیق و قابل تامل:

"شاعر می زند بیرون به کجا؟

این که جا نمی شود توی خیابان

حرفی ست که از لب پنجره در می رود

پاسبان در پی اش می دود

سوت می کـِشد! می کـِشد! می کـُشد!

 دودش به چشم شهر می رود

 کور می شود!"

سمیه حسینی زاده ( شباهنگ )

چه صداقت غمگینی توی شعر بود. راست گفته اید. حرف و صدا بیرون می رود و پاسبان آن قدر سوت می کشد تا حرف و گفت و کلام در صدای صوتش رنگ ببازد. هنوز حس می کنم تیزی سوت پاسبان در گوشم جیغ می کشد. راستی! این جا چه قدر پاسبان دارد.

مهرداد سنجابی

چه قدر زیبابود این کار؛ البته خود شعر . با فرم نگارشی آن نتوانستم ارتباط برقرار کنم .هیچ وقت نتوانسته ام به مدل جدیدی از شعر فکرکنم؛ نه دیجیتالی نه فرمیک، نه ...ولی شعرت را که روی کاغذ نوشتم و خواندم، میخکوب شدم . چه قدر لذت بردم از : "دودش به چشم شهر می رود/ کور می شود." بسیار بسیار عمیق بود و واقع گرایانه . دلم برای شهر می سوزد؛ شهری بی گناه که شاعران عاشقش نمی توانند برای جوانان عزیز گمراهش کاری کنند و این جوانان که چشم شهرند، دارند کور می شوند. دارند دود می شوند. دارند نابود می شوند. دارند مفقود می شوند. دارند... کاش نه پاسبانی بود و نه سوتی .

مهدی موسوی میر کلایی

خیلی ساده انگارانه است اگر بپنداریم زبان یک فرایند تک بعدی ست . زبان یک پدیده است که استعداد انعطاف دارد . هنر شاعر و نویسنده، این است که ابتدا زبان و ظرفیت هایش را بشناسد و سپس به زبانی که خواهان ساختمندی ست، شکل دهد . در این جا ما با یک بستر شکل داده شده از زبان مواجهیم . شاعری از خانه بیرون می زند و بعد به دلایلی، پاسبان در پی اوست و او فرار می کند .
این که بگوییم می کشد ( از مشتقات کشتن ) یا بگوییم می کشد (به معنای استعمال چیزی) و اگر بگوییم می کشد ( به معنای بر زمین کشیدن) یا هر کشف دیگری ، بیشتر ما را به ادعای ابتدایی نزدیک می کند . بستر برای هر اتفاقی هموار است . حتی کلمه هم می گریزد و پاسبان به دنبالش. شکل قرار گرفتن کلمات هم که قفسی را ترسیم می کند و اجرای کوری در پس زمینه که محصول دودی ست که به چشم شهر رفته است ،همه و همه اثر را از  شکل تک بعدی خارج و وارد حیطه ی زبان می کند .گرچه این طور می نماید که اثر در جهان ترجمه نقصانی داشته باشد و یا فرایند زیبایی شناسی را در حوزه ی مفهوم دچار چالش کند ، همین قدر مطمئنیم که زبان منعطف را وادار به شکل گیری کرده است .

+ mehrdad fallah ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani