هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

برودری دوزی!

 

سایت مهرداد فلاح - دور می شوی قدم به قدم !

خواندیدنی ها در اثر

خواندیدنی ها در سایت لیلا صادقی

حرف مازیار عارفانی در باره ی وبلاگ نویسی ادبی 

سودا

هی تو! در چهار راه صدا مجهول مانده !
با چشم هایی خمار و غمگین، ناراحت و فرو افتاده
با لب هایی آویزان ِ گفتن
هی تو ! سایه ی نگاهت روی کاغذم افتاده
مثل سایه که می افتد بر آب و می لرزد با ترنم باد
مرکز کاغذ را که نگاه می کنم ،همیشه به تو می رسم.مرکز نقطه است. نقطه تعریف منطقی ندارد.تو چیزی منطقی نیستی. سایه ی روشنی هستی از من که دنبال هسته ی وجودی خودش می گردد...

سایه

در جواب  به آقای حسنی، نکته ای به ذهنم می رسد:به نظر من سایه بر زمینه افکنده شده است،نه این که زمینه سایه و سیاه باشد؛مخصوصن که متحرک است و نشان از سلطه عارضی بیشتری دارد.درست است که دو چشم و لب را می توان متعلق به آن دانست.گویا مهم ترین علایم موجودیت یک موجود زنده ( ابزار ارتباطی بینایی و کلامی)، موثرترین واسطه هایند برای ابراز وجود و اظهار تمایل به ایجاد ارتباط.گویا با شاعر چنان انس پیدا کرده که سلطه ی خود را به فراموشی سپرده و التماس کنان، درجست و جوی پاسخی ملایم و متواضعانه برای شاعری ست که با او شفاف و جسور، هرچند ترسیده صحبت می کند. چشمان سایه را ببینید ! ملتمس و نرم و رامند؛ گویی مغلوب خطاب های پرترس و مصرانه شاعرند و مثل خود سایه، موجودیت شان از چیز دیگری ناشی شده: چای یا قهوه یا آب یا جوهر یا هرچیز لکه ساز دیگر. مجهولی که هم مرکزیت دارد و هم ابزار ارتباطی سایه را تحت الشعاع قرار داده ،باواژه های پرسشی تناسب دارد.

آیا شاعر چیزی را می بیند که سایه اش بر او افتاده یا فقط سایه را می بیند؟ اگر چیزی مجسم را می بیند، در حق خوانندگان شعرش کم انصافی روا داشته؛ چون با سایه ی آن چیز فریب شان داده و اگر سایه می بیند، خوانندگان و خودش را سرکار گذاشته؛ چون هنوز حقیقت شیء را نشناخته، کارهایی به آن نسبت می دهد و خود را مغلوب آن ها می داند . گفتم که به بن بست برمی خورم هرچه که می خواهم بگویم . هیچ کدام از جمله ها آن چیزی را که می خواستم بگویم، نگفتند و نرساندند . جمله ها خائنند یا بیان من ناقص یا هردو؟ هردو، هی تو ، هر دو!

ثابتی

پس تو دیده ایش؟ این " تو" را دیدی و در تله ی تنگ یک چهار گوش ،میان چهار علامت تعجب گیرش انداختی. تو این بار شهودی شعر نگفتی؛ صورت تمام رخ شهود را شعر کرده ای.آن که همیشه در سایه نشسته . تمرکز که می کنی و روی کاغذ خم که می شوی، فقط اوست که کلمه توی دهانت می گذارد.  این که آب حیات تو را می خورد و سر تو را یکی یکی از جوانی و سیاهی و تارهای زیبا خالی می کند.
روی این صفحه لیوانی چای بوده که زردابه ی باقی مانده از آن، شکل لحظه ی تلخ الهام تو شده.  این روح ، این تو ، شعرت را پس زده. دیگر فقط خودش دیده می شود.یادم می آید اول شاعر را به علاوه ی  نقاش کردی و دوم شعر را به علاوه  و منهای کلمه و سوم مخاطب را به علاوه ی شعور و چهارم  ...حالا اصل کاری پیدایش شده. او که دو چشم و یک لب روح دارد؛ زمان صفر آفرینش.

حضرت الف

وقتی امر به رفتن می شود، تازه شهد و شیرینی ماندن به دل می نشیند ! داشتم به این نگاره ی فکر می کردم که آیا یک پازل ادبی ست و یا این که نقشینه ای ست مفهومی که قرار است معنای خود را از زمان حاصل کند؟درست در میانه های همین تفکر بود که دیدم چهار راهی می بینم ! این چهار راه آمیزه ای ست از شعر و شعور ،از مستی و جنون ، از سپیدی و سیاهی ، از راه و بی راه و هزاران از این دست .یاد آن دور دورها افتادم که در هندسه ی تحلیلی، با گچ رنگین قسمت هایی را هاشور می زدیم ؛ نه برای بیست که برای خاکی که با مشقت و سختی بلعیده بودیم . گاهی عنوان به نوشتار معنایی تساعدی می بخشد و گاه به سان روزنه ای که در زیر یک وان حمام تعبیه می شود، می تواند سطور را از بار معنایی تهی سازد .

مینو نصرت

این شعر، سایه ی شیرین صورتی ست که اگر خوب به حافظه ام بر گردم ، یادم می افتد که روزی  از روز ها هفت قدم با او راه رفته و دویده ایم  پا به پای رودخانه  ها ، در حاشیه ی ردیف سپیدار هایی که رو به آسمان می رفتند . خوب خوب که نگاهش کنی، رد اولین رنگین کمان بعد از رگبار  تند ساعت چهار بعد از ظهری را که دل به غروب نمی داد،در انحنای بادامی چشمانش می بینی!لبانش انگار که تازه از استحمام بوسه بازگشته اند و آرامش چشمانش ،حادثه ای ست که هرگز دو بار اتفاق نمی افتد . دقیق دقیق دقیق که نگاهش می کنم، دلم می گیرد از قد کشیدنش  . به آسمان که نرفت هیچ ،چسبید به کف قیرگون خیابان ها و شد  مکعب سرگردانی به قول شاملو نازنین "وسط چهار راه هر ور باد ." باد به هر سو که بوزد ، موهایش کشیده می شود و هر کجا که آوار شود ، کشته ی اول و آخرش سایه ای ست که تو کشیده ای مهرداد فلاح!

سینا بهمنش

من این جا آلیسم در سرزمین عجایب ...! هیچ نگو ...! بیدارم نکن! این کار را با من ...نکن !

رامین۱۶۴۸

در خصوص شکل ذهنی  این شعر ، باید نوشت که با یک تصویر اصلی و چندین تصویر فرعی در پیرامونش ، به نوعی شکل  ذهنی دایره ای یا مربعی  شعر تشکیل می  شود. انگار شاعر در وسط دایره یا مربع  شعر ایستاده یا مانده و به اطراف می نگرد که تصاویر فرعی به نوعی احاطه اش کرده اند . نوعی منظومه ی شعری هم می شود گفت که   تصویر اصلی در میان است و تصاویر فرعی در کنار و در واقع به گرد تصویر اصلی . تصاویر فرعی را واژه ها پر کرده اند . شاید بتوان گفت نوعی سریدن به زمان و مکان دانته ای ست یا به سبک و سیاق منوچهری دامغانی ، غلطیدن به سوی جاودانگی...

ابوالفضل حسنی

اگر این "سیاه " را از پشت این متن بکشیم بیرون ، این متن چه جوابی به ما می دهد ؟ من حس می کنم تمام  جان هنری که در کلیت این متن دارد می تپد ، در گرو حضور همین سیاه است که گزاره ها یک سازمان هندسه ای بر سطح آن فراهم آورده اند . البته سازمان هندسی گزاره ها در این حال که با شرایط زبانی سطرها هماهنگ است ، با رنگ و نقش در این کار نیز همخوانی صد در صد دارد (شکی نیست) ، اما حرف من چیز دیگری ست : از آن جا که  شعر هنری ست زبانی ، لذا معتقدم هر گونه خلاقیتی که قرار است اتفاق بیفتد ، ناخواسته باید از دامنه ی زبان افشا شود ؛ به همان صورت که خود مهرداد فلاح در اغلب کارهای این دوره اش نشان داده است . همان زمانی که دست به افشان سازی و اکتشاف قابلیت گرافیکی سطر و زبان می یازد که نا گفته پیداست . او با تو در تو نویسی سطر ها ، پلکانی نویسی سطور در شعر سپید فارسی را پشت سر می گذارد و پیشنهاد جدیدی ارایه می دهد که در ضمن ، موجودیت و موجبیت متنی نیزدارد ؛ یعنی نوع  پراکندگی یا تو در تو شدگی سطور در سطح متن و کلیت کار ، از احضار مکاشفه ای آن فرمان می گیرد . پس نتیجه می گیریم که هر متن این دستی فلاح،  نوعی از نوشتن را که در تقابل با نوشتارهای پلکانی معمول است ، پیشنهاد داده و در اصل،دنبال عرضه ی معنایی ست که از حیطه ی خلاقه و زیبایی شناسیک آن به چنگ آورده ، اما آن جا که پای رنگ و نقش به میان می آید ، من احساس می کنم که زبان تعهد حاشیه ای به خود گرفته و نقش اصلی را رنگ و نقش بازی می کند ؛ مثل همین کار ! در این جا آن چه حاوی مرکزیت معنا زایی متن است ، بی گمان حضور بی بدیل نقش در زمینه است . من این را نمی توانم بپذیرم ؛ مگر این که معتقد باشیم زبان فقط به مفهوم خاص در این گونه اعمال نمی شود ، بل اهداف عامی را دنبال می کند ( یعنی رنگ و نقش و هر چیز دیگر نیز زبان است ) . اما من می گویم که در شرایط حرفه ای شاعری ، آن چه شعر را تعریف و تحلیل می کند ، همان است که از دستگاه گویشی و زبانی بیرون می زند و هر اتفاقی هم که قرار است بیفتد ، باید در دامنه ی همین بی دامنه باشد . مگر نه این که خود فلاح نیز اثبات کرده که در اندرونی  این بی نهایت اندرونی ، قابلیتی نهفته است که می شود افشای گرافیکی از آن داشت ؟ حال وقتی پای بساط و ثبات دیگری به میان می آید و زبان صرفن نقش همراهی را به عهده می گیرد ، من در شعریت آن متن نه تنها شک ، بلکه آن را به عنوان شعر نمی توانم بپذیرم ؛ هر چه قدر هم اعمال و احضار عاطفی و حسی و هنری آن کار بالا باشد ، مثل همین کار .

  این هم شعری از رضا خاتمی( wc ) در وصف من که چون حاوی نقدی ضمنی ست این جا می گذارمش :

مهر

مرد شعر تو

می ماند پشت به دوربین تا همیشه

ـ خودخواه ـ

و مسافران اتوبوس های واحد      قطارهای شهری

نخواهند دانست  مرد شعر تو زیباترین بود این دور و برها

حق داشتند

ـ از پشت سر فرقی نیست که   ـ

تو را به یاد خواهیم سپرد

شاعری که هیچ گاه نخواست مرد شعرش را از روبه رو نشان دهد

دوربینش را به دوش گرفت

ـ  با آن اندام نحیف  ـ

و جای دوربین را عوض کرد

میثم مصباح

 شاعری مثل نادر پور تمام تلاشش این است که در شعر تصویر بسازد ؛ آسمان و زمین را به هم می دوزد تا در میان اجسام ، رابطه ای کشف کند که به عقل جن نمی رسد .
شاعری مثل مهرداد فلاح حالا تلاش می کند که از شعر تصویر بسازد . این کار شبیه فرش بافتن است . شاعر تار های صوتی اش را بر می دارد بر پود صفحه می گذارد تا شعری تخت به وجود آورد . چرا که نه ؟ ما که خوش مان می آید.

ژاله سیفی

در نگاه ساده تر ، این کار بیشتر برای من تداعی کننده ی موزاییک فرش پیاده رو ست : من ، تو ، او... همه و همه با سایه ای از کلمات ، لکه ای روی این موزاییک به جا می گذاریم . پس این موزاییک می تواند در نقش "یک متن تک اجرایی" باشد که کلمات در شیارهای آن در جریان هستند و با سایه های خودشان ایجاد نقش می کنند . اما آقای فلاح ، گویی پشت کلمات را برای مخاطب آشکار نمی کند . موسیقی این موزاییک ذهنی ، رقص کلمات است و مجوز ورود و نگاه کردن به آن زدن نقاب . هر کس از پشت نقاب خودش نگاه می کند و به نقطه ای می رسد که می پرسد کیست ؟ پس مانند عالم مثل ، در این جا هم با واقعیتی رو به رو نیستیم ؛ فقط سایه ای از کلمات را می بینیم . در نتیجه ، بن بستی فرا واقعی در این کار وجود ندارد . پس مخاطب گرامی ! هیچ محدودیتی برای لگد کردن این موزاییک وجود ندارد . از هر طرف که می خواهید ، وارد شوید .

اصلن هیچ کس

به نظر می آید داری برمی گردی به حجم . زبانت هم در حال بازگشت است . از خیابان که خوب بگذری ، وقتی قدم می زنی در تعطیل ، یک عکس بزرگ می بینی با شمشادهای اطراف خیابان ، با چراغ های روشن تیر های برق در بالا ، با چراغ های کشیده در سرعت عبور ماشین ها . اما پیاده رو تنها جدول های سبز بطالت دارد و ... شاعر مردم را گم کرده یا شاید در انزوای شاعرانه ی او کسی نیست ؛ تنها قدم می زند و به خانه برمی گردد ؛ به پناهگاهی که از خود می پرسد : این کیست ؟ سایه ام ...؟ آیا باید کسی را در تکاپویی برای یافتن کسی متصور باشیم با چهره ای در خود ؛ مچاله  در انبوهی از پرسش ها . شاید که تنها باید به عشق های عتیقه پناه برد و دل خوش کرد به آن روز های خوب ؛ آن روزهای معاشقه در غارغار کلاغ ها .

محمد صادق صالحی

من نوعی در فرایند شکل گیری ی دهه ی هفتاد هیچ نقشی نداشتم ، ولی به عنوان کسی که دارد از دستاوردهای آن استفاده می کند، نمی تواند در برابر اتفاقات آن بی تفاوت باشد. باید بگویم شاید کار های اخیر مهرداد فلاح به مذاقم خوش نیاید و دلیلش را هم قبلن گفته ام ( و این کاملن شخصی ست) ، ولی به عنوان کسی که دارد در این دریا برعکس شنا و متفاوت کار می کند ، برایم مهم است . فکر هم نمی کنم دهه ی  هفتاد آرزویی جز این داشته باشد  که افراد با خطر مواجه بشوند و خلاقیت به خرج بدهند . مگر فلاح اکنون جز این کار می کند ؟ پس دیگر چه کوتاه آمدنی ؟

علی حسن زاده

می اندیشم اندیشه ی سالمی داشته ای که در تجربه های شعری ات در دهه ی هفتاد ، جا نمانده و یا به تعبیر دیگر خودت را تکرار نکرده ای و درست نوشته ای که : خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند ؛ زیرا هر چند زبان خواندیدنی هایت با زبان شعرهایت ، به لحاظ ژانری فرق می کند ، مضامین جهان شمولی که در آن شعرهایت وجود دارد ، در خواندیدنی هایت هم موجود است . البته نمی خواهم تو را شاعری مضمون گرا بنامم ، اما معانی ای که از آثار ادبی و هنری تو استنباط می شود ، خبر از پیوستگی می دهد در ذهن تو نسبت به زبان که این بار با خواندیدنی ، شکل دیگری برای ارائه شان برگزیده ای ...

از مهر به پاشا

که گفته من از ۷۰ کوتاه آمده ام !

کوتاه کسانی آمده اند که افتاده اند توی بازی نان و یادشان رفته انگار که این بازی برنده ندارد ... 70 را ما با شعر و زندگی مان ساخته ایم ، اما قرار نیست و نبوده تا همیشه توی آن "ساکن" باشیم ! آن وقت ها توانستیم قیافه ی شعر را عوض کنیم و حالا هم اگر شاعر باشیم ، چاره ای جز این نداریم ... خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند و  مهرداد فلاح ِ امروز ، اگر چهره نو کرده ، معنایش شاید این باشد که دنبال نشستن بر کرسی استادی نبوده است هرگز !

باران سپید

گاهی فکر می کنیم دهه هفتادی بودن ، یعنی در 70 و المان های آن ماندن و در جا زدن و بعضی ها فکر می کنند تعریف و تمجید و دست زدن و هورا کشیدن برای شاعران دهه 70 ، یعنی شعر آن دهه را فهمیدن یا شاید هم برخی فکر می کنند باید حتمن مثل شاعران آن دهه نوشت تا هفتادی بود یا قدر دان هفتادی ها بود  و حتی بعضن دیدیم که منتقدین امروز دهه هفتاد را عده ای می خواهند در مقابل چهره های شاخص آن دهه قلمداد کنند که این کار اگر منفعت طلبانه و از روی عمد و غرض نباشد، احتمالن  از روی دوستی خاله خرسه ای  است؛ چرا که اگر دهه هفتاد حالا نقد و بررسی نشود، پس زمان آن چه وقتی است ؟

از نظر من اگر نتوانیم در شعر 70 حل شویم و از لای المان های آن به ظرفیتی جدید برسیم، هرگز نمی توانیم بگوییم شعر دهه 70 را شناخته ایم . دهه 70 زمانی می تواند ادعایی داشته باشد و به موفقیت خود ببالد که سکویی برای جهش های بلندتر و زمینه و بستری برای پیشنهادات بعدی باشد ؛چنان که این دهه از دل  دهه های گذشته به عنوان نقطه عطف بریدن از ایستایی و حرکت به سمت پویایی بیرون آمد و اگر لازم باشد،می توانید همین طور بروید به عقب تا هم چنان ضرورت تغییر و افزودن بر ظرفیت ها را بیش از پیش حس کنیم .  پس شعر 80 نمی تواند ادعای استقلال و مجرد بودن داشته باشد که حتمن مرهون اتفاقاتی ست که در 70 رخ داده که به واقع قابل ارزش است . اما نباید نادیده بگیریم که در جا ماندن، یعنی راکد شدن و این برای شعر فاجعه است . اگر مهرداد فلاح از دهه 70 به خواندیدنی ها رسید، حتمن نظر به تغییر و تحول و جلو رفتن داشت. توجه به پیشنهادات تازه الزامن پذیرش و قبول  آن نمی تواند باشد، اما ضرورت تحلیل  گذشته و ارایه ی پیشنهادات تازه را کتمان نمی کنم .من اصلن نمی خواهم از موفقیت یا عدم موفقیت پیشنهادات 80 حرف بزنم، اما نمی توانم تعصبات از این دست را بپذیرم و هی سنگ یک دهه را به سینه بزنم که...من هم در دهه 70 شعر کار کرده ام و از  خوانندگان  مهرداد فلاح، عبدالرضایی، بهزاد خواجات و ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی و خیلی های دیگربوده ام، اما این دلیل نمی شود که در همان جا بمانم و دیگر به تجربه جدیدی فکر نکنم . بدیهی است در آینده هم ادعای دست نیافتنی بودن مسیر های تازه را  ساده لوحانه می شمارم . اگر در شعر امروز نخواهیم به ظرفیت های تازه توجه داشته باشیم، حتمن اشکال از جای دیگری ست . تجربه کردن تازه ها احتیاج به جسارت دارد و ... به قول فلاح : دست توی تاریکی بردن دل می خواهد ...

یکدیگری

در مجموع به چالش کشیدن هر موضوعی، بالاخص آن هایی که پیش فرض هم دارند (تعاریف، کلیت ها، نگاه ها، دیدگاه ها و حتی جزیت ها ، رفتارها ، برخوردها و ...) شاخصه ی برخورد انسان امروز است؛ چرا که وجود روح اعتراض در او خصیصه ای بالقوه بوده و کنش های زندگی با نوع امروزی اش آن را تحریک به واکنش کرده است.  یقینن این واکنش ها خود نوعی کنش برای پیرامون شان به خصوص در حیطه ی نگاه های خاص خواهد بود. پس باید به گونه ای باشند که قدرت دفاع از خود را در ذات شان داشته باشند .
ببخشید که مجبور می شوم در کامنت بعدی ادامه بدهم.
در مورد ارایه ی آثاری از این دست توسط شما، با نظر به تجربه ی جناب عالی، می توان پنداشت که فرضیه ی بالا نزدیک به یقین است،اما چیزی که همیشه فکر من را به خود مشغول کرده، سایه انداختن برخی حواشی یا داده های بیرونی و یا حتی درونی و پیشنهادی است که عارض بر ماهیتند و کم کم جای نفس کشیدن شاخصه های دیگر را تنگ و به آرامی آن ها را حذف می کنند . این مورد در بسیاری از آثاری که امروز در تلاش بروزند، اتفاق افتاده است. البته باید به حق اشاره کرد که پیشنهادها و کنش هایی هم در ادبیات معاصر انجام شده که بسیار قابل تامل و توجه قرار گرفته یا لااقل خواهند گرفت و آن ها همان آثاری هستند که با در نظر نگرفتن مانیفست های صاحبان شان، در خود پتانسیل ایجاد فضای متفاوت و متمایز را داشته اند.
در مورد این اثر شما، با توجه به کلی نگری بالا، نمود یک رویکرد متفاوت به چشم می خورد، اما شاید فقط در لذت دیداری؛ چرا که اگر بنده نابینا و علاقه مند به شعر بودم، باید اثر را از زبان شما یا هر کس دیگری می شنیدم. منظور از این اشاره، در نظر نگرفتن توانمندی های دیگری است که می تواند در اثری با ساخت متفاوت، جاری و عجین باشد که بدون شک در حیطه ی اختیار و تجربه ی شما قرار دارد.

مینا توکلی

کدام مان نقش شده ایم بردیوار غار تنهایی هایت ماهی سیاه کوچولو ؟ من خواننده یا توی کاشف؟
...
در تاریکی تو را یافتم
...
خدا را شکر که باز برگشت این آمیختگی رنگ و فرم و کلمات .دل تنگ این زبان شده بودم !
آن چشم هایی که به من زل زده اند، از پس تاریکی و خطابم می کنند هی تو !‌ کدام راه این شعر را زندگی می کنی ؟ کدام راه این نقش را پذیرفته ای ؟
چشم های خداست که تو این بار زبانش شده ای ؟
دوستش دارم زیاد !‌

رضا آشفته

...با توجه بر آن که در زمانه ی ما هنرها در هم ترکیب شده اند و دیگر آن مرزبندی ها اغلب رعایت نمی شود ، به راحتی می توان در راندمان القای تصاویر، از امکانات بیشتری استفاده کرد؛ چنان چه شاعری مثل مهرداد فلاح از نقاشی و رنگ و خط، در تصویری شدن محض اشعارش استفاده ی بهینه می برد . شاید حرکت او  ابتدا خریداران کم تر و منتقدان بیشتری داشته باشد، اما اگر هدف را درست یافته باشد، نتایج شیرینی برای او قابل پیش بینی است ...

امیر خالقی

در مرکز تاریکی ام نشسته ای
هی تو !
تو که  برداشته ای نامم را و می روی تا ضلع یک X شوی
مجهلویت بزرگ این ماجرا، فردا که به قتلم بغلطی روی این که کشیده خودش را تا مرکز این X
مست می شوم فلاح ...
از مرکزیت تاریکی تا سیاه چاله های هاوکینگی

wc

این یک جنگ است؛جنگی بین من خواننده-بیننده با توی نویسنده-نقاش.من سایه ام را انداخته ام روی این تابلو و آن را جوری که دوست دارم، معنی می کنم؛ شاید نه آن جور که تو می خواهی و تو هم در تلافی، هی می پیچانی کلمات  را تا  مرا اذیت کنی!
یک جور سادیسم تو این کار هست.لذت آزار مخاطب در تو هست؛ مخاطبی که شاید نداند تو برای خلق این خواندیدنی زجر کشیده ای.پس تو هم در تلافی، من خواننده- بیننده را زجر می دهی.
عادلانه ست شاعر- نقاش!

مینا صدیقی

این "کیست"هایی که به "هی تو" ختم می شوند و می دوند توی شعر ،مثل من که دویدم پا برهنه/ کج و معوج/چرخیدم سر اولین پیچ: این که آب مرا می خورد می چرد روی مرا کیست؟
پیچش دوم را از این جا پیچیدم توی شعر:این که کشیده خودش را روی تنم پوز می خندد روی لبم کیست (این جای شعر جالب به نظر رسید. داشت می خندید؛ نه به شکل پوز خندی که عنوان شد .قهقهه می کشید از زیبایی)؟
می پیچم پایین:این که می کند دانه دانه...
دیدن رنگ ها،ترسیم نقش ها،نشستن سایه ای آرام روی متن و یا پاشیدن لکه هایی که مطمئن نیستم(و مطمئن نبودی شاید) به شعر می رسد یا نه،می رسد به من.
شعر زیبایی خواندم/دیدم/لمسیدم/خواندیدم و...
من این جا دارم به شعر می رسم یا به واژه های سایه خورده که می پاشی روی دستم؟ها؟(نمی گویم هی تو)
و دوباره باید رفت تا دوباره باید خواند...
و دوباره می روم تا دوباره بخوانم.باید...باید...

رضا جمالی حاجیانی

این شعر مرا به یاد آن آزمون روان شناختی انداخت . نامش چه بود ؟من یکی ،در پس زمینه ،تصریر دختری را دیدم! تعبیرش چه می شود ؟نمی دانم . در این شعرها کلمه و تصویر با هم اند که معنا و تاویل را می سازند . چند وقت دیگر شاید به صورت یک فیلم کوتاه یا فایلی صوتی و ... شعرهایش را بخوانیم . باید به انتظار بمانیم .
به قول لوهان : ما طفلکی های اهل چاپ / دیگر از سکه افتاده ایم .
نظرها را که مرور می کردم، اغلب انگار تابلویی نقاشی را نقد کرده بودند . کلمات انگار آن جا برای خالی نبودن عریضه  می چرخیده اند .  برای این نکته چه می کنید آقای فلاح ؟
خواننده جذب سطرها نمی شود؛ جذب کلیت کار می شود که بیشترش مدیون تصویر است و دینش را هم به تصویر می پردازد وخواننده را بیشتر به دیدن دعوت می کند تا خواندن.
این گونه سرودن آیا آینده ای خواهد داشت ؟ به قول سعدی : رونده رفت ندانم رسید یا نرسید / از این قرار که آینده دیر می آید .

سمانه میر

عجب پیچش ترسناکی!راستش دلم رنگ و حرف می خواست، گرفته بود عین "آن ناشناس در آینه ی رو به روی شما" که حال تان را می گیرد. پس به رنگاژه ی تازه ی هواخوری رو آوردم و دیدم ...دیدم ...ای روزگار! این جا هم کسی حالش گرفته شده و دور خودش تابیده...تنیده...خوب، کجاست آقای فلاح؟ در کدام پیچش این رنگاژه ی سایه دار؟
"هی تو! ت ت تو!
که هی پس و پیش می شوی
دلِ مرا ریش ...ریش می شوی...
من ملحدم ....ملحد در پی ت تو!
زِکی!
تو؟!ت ت تو مرا کیش می شوی؟!"
زیبا بود ... سردرگم ترم کرد...

نسترن مکارمی

این سایه ی خودت است (ناقلا !) افتاده  روی متن، با دو تا دست که سری را گرفته اند دو دستی ...داشتی خودت را تماشا می کردی یا مرا ...؟از خودت می پرسیدی از خودم را ... و پوز خندیدی هر پاسخی را که گرفتی یا نه ...انگار متن و مولف یکی شده اند روی میز و یک مهرداد دیگر از بالا دولا شده به تماشا و هی سوال پیچ که هی تو ...هی تو ...هی تو... !

اوهام

در این طرح-شعر، ما شاهد جدایی مهرداد فلاح از مهرداد فلاح هستیم. مهرداد فلاح شاعر بلند می شود و روی مهرداد فلاح معمولی خود خط می کشد. او را به چالش می کشد. بودنِ او را در دنیایی که گاه همه چیز آن در چالش است . او قبلن در هچل افتادن را تجربه کرده بوده است. این مهرداد فلاح متنی است که حالا بر مهرداد فلاح قبلی چیره می شود . در جدایی آدم ها متن شکل می گیرد، اما این آدم ربطی به آن آدم ندارد. هر کس در خود چندین نفر دارد. متن هم چندین نفره است اما این چندین نفر، بی گوشت و استخوان در متن راه می روند. گاهی هم می افتند... ما کجاییم؟ ما در چه مختصاتی شعر می خوانیم؟ این من خارج از متن، حالا که دست به آن مهرداد فلاح می دهد، گویی از دست می رود. دست تکان می دهد... در رفتن از برودری، نه رفتن است .درود مهرداد فلاح! بدرود!

ساناز

این نازی ها  "هی تو  " را اسیر کرده اند .  
چرا فانوس دریایی ات مکث کرده آن سوی کاغذ هایی که  نم پس نمی دهند؟انگار نه انگار ...
طعم خیابان جمعه ات را می دهد ‌که به بن بست ها می گوید هیس !
حالا به هر طرف که رو می کنم،هی تو!
هی تو !
هی تو !
هی تو !

دفعه ی بعد که آمدم ، فانوس دریایی را بگو که  نقشه را روی آب بریزد .
این سبک  جدید است که چشم ها را بیازاری؟
امان از دست تو ...!
هی تو !
هی تو !
هی تو
!

هوشنگ ملکی

بهرام گور خطاب به سپاهیانش:
هر کس رَوَذ ، چرذاُ و خُسوذ ؛ خُوویند...
« همه بروند ، بچرند ( چریدن برای انسان هم به کار می رفت) و بخوابند. امیدوارم خواب های خوب ببینند.»
این شاید خواب نه چندان خوش یکی از سرباز هایش باشد. شاید...
لحن شعر ،نوعی سرکشی قلندرانه همراه خودش دارد (هی تو)  و یک نوع بیان جسورانه  خطاب به آن هایی که هنوز با قال فلاح مشکل دارند (مثل من که هنوز دارم دنبال روزنه های ورود به لایه های زیرین این زبان-تصویر می گردم) و هر از گاهی، حال تو را نه که حال خودشان (خودمان) را می گیرند.
کنه بر دیروزم شده ای ،چسبیده سمج روی آینه ام!
تو درون را بنگری و حال را/ ما برون را بنگریم و قال را - که حتمن تحریف مرا می بخشد مولا -و غالب بودن حضور سایه که نماد ناخودآگاهی است بر قسمت روشن (نیمه روشن).
من این متن را وصیت نامه ی یک شهید شعر می بینم؛ شهیدی که نمی خواهد بمیرد، می خواهد ادامه دهد.
فردا که بیفتم از دستت روی کدام پا بلند می شوی ها؟
و سه لکه ی جوهر به جای سه لکه ی خون شهید و چهره ای انسانی (شهیدی )را که لکه ها ساخته اند؛ یک چهره ی بعد از چرا.

علی عبدالهی

همه ی خواندیدنی ها را خواندم. عرصه ی جالبی است که داری می روی و من هم چنان رد کارهای قبلی ات را در این ها هم می بینم . نمی دانم در سویه های دیگر هم کار می کنی یا نه؟ این تجربه ها البته در زبان فارسی خیلی جای کار دارد و در زبان های اروپایی با توجه به  امکانات خاص آن زبان ها در دهه ی سی و حتی قبل تر بوده و الان فروکش کرده است . آرزوی هر شاعری مرئی کردن اندیشه ها و تجسم بخشیدن به آن است، اما این عرصه هم در کنار گشودگی خاصش و بی کرانگی اش، باز هم نوعی محدودیت و تنگنای خودش را هم دارد و گاهی در همان تجربیتش فروبسته می شود و واسطه ای دیگر از گونه ای دیگر میان بیننده و امردیده شده به وجود می آورد . گاه اشکال و انحناها بر کلمات می چربند و گاه فقط کلمات اند که صرفن به بندبازی درآمده اند، ولی هسته ی آن هم چنان همان مفهوم آشنای به دید نیامده است و فقط در پوسته می ماند. شاید منظورم را نتوانم در این پیغام به درستی بازگویم . به هر حال، از این که هستی و چشم های دیگری می طلبی و خواندنی دیگر، سرمست می شوم و شادان.

شبنم شیروانی

این خواندیدنی مرا یادِ:
برداشت اول :
پرچم نازی ها انداخت و  صلیب شکسته . پس کشمکشی در میان است.
-بچه ای بادبادکش را هوا کرده (شکلکش). چه قدر چشم سرخ است .هر چه خطابش می کنی، چشم سرخی می کند و دهان کجی تو را در تعجب سوال برانگیز رها می کند. دلهره داری. ای آینه نیفتی از دست بازیگوشش بشکنی ! چه خیال کرده ای تو ! شکسته ای زین پیش. دست و پای شکسته ات را نمی بینی مگر هشت پا؟
- یاد ِ بچگی به خیر : چشم چشم دو ابرو، دهان دماغ ِ چارگوش. پوز هم می خندد بی تربیت!
- غیر از چشم و دهان ِ سایه ات که اسپرم های هراسان و نگرانند که دیر نرسند ، تقارن در کار تو داد می زند. باز هم عکسیم که برعکسیم خودنمایی می کند در این کارت هم . اما یک چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی هم اضافه شده. چه چیزی نقش کنه را ایفا می کند؟ این ضربدر شکسته که من هشت پامی بینم که چمبره زده برتمام سطح آینه ات ؟

برداشت دوم :
این متن تمامن سطح آینه ات را می دود و می چرخد . تو می چرخی پیدایش نمی کنی. نگرانی. چشم هایت سرخ شده است از بس زوم کرده ای او را نگاه می کنی . من یک چهار راه می بینم و چراغ های قرمز چشمک زن سوال و تعجب که  سوسو می زنند.سر هر راه چهار راهی .
یک مرکزیت چهار گوش میدان شده. چرا گرد نیست؟
هی های رقصنده مثل هو های دراویش می چرخند. رقص سماع می بینم به سمع تعجب. چرا فقط یک سوال به مرکز دماغت چسبیده ( دلم می خواهد این چهار گوش را فشار بدهم گرد بشود؛ شاید مثل دماغ ِ گرد و قرمز یک دلقک بوق بزند برایم. بعد من هم بدوم سوارِ چرخ و فلکش بشوم هی بچرخم هی بچرخم تا چشمانم سرخ شود و دهنم پوز بخندد. آینه ات از دستم بیفتد، بشکند پایت دستت . آب رویت بریزد. بچزد دلت .ول شود حالت. قیل شود قالت .حالا من کنه شده ام انگار چسبیده ام به آینه ی متنت. ول نمی کنم مقالت .

مصطفا فخرایی

اگرچه این نوع شعر تعریف های پیشین شعر را نقض می کند و در صدد است که تعریف تازه و متفاوتی از شعر ارائه دهد ، نمی دانم چرا هنوز من لذت شعرهای گذشته ی فلاح  را بیشتر زیر زبان دارم تا این خواندیدنی ها که گاه زیبا می نمایند.
برداشت ها و خوانش های متعددی از این شعر می توان داشت. از لحاظ وجه بصری کار زیبایی است، اما از نظر زبانی کار برجسته ای نیست و گویا مهرداد عزیز گاه آن قدر شیفته ی جاذبه های تصویری شعر می شود که توجه کم تری به کارکرد زبان نشان می دهد و ...

سجاد گودرزی

درست شده بودم مثل خروسی که نانش ته چاه افتاده است! کامپیوتر را که نمی شود چرخاند که از تنگدستی از مدل های عتیق است. پولش باشد، زورش نیست با درد گردن مزمنم سر می چرخاندم در شعرت بالای میز کامپیوتر که زنِ نداشته ام صدا زد هی تو؟

سامان سپنتا

صد و هشتاد و نه سانتی متر قد را دوازده بار چرخاندم تا ببینم که چه نوشته ای !
خستگی امانم را برید.
نفس تازه کردن را درنگی کردم و خیره شدم در سیاهه ی سایه ای که با دو چشم  ِ دو لک خون و پوزخندی نیم جویده مرا می پایید :
هی تو!
بله قربان!
خواندی؟
نه!
دیدی؟
نه!
خواندیدی؟
نه!
خندیدی؟
نه!
پس چه غلطی کردی؟مردک!
ما غلط می کنیم که غلط بکنیم قربان!
ما (هیچ غلطی نمی توان)یم بکنیم.
خوب است؛ خوش مان آمد.
حال ، برو به لانه ات بتمرگ!

+ mehrdad fallah ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٠

قدم زدن در تعطیل!

سایت مهرداد فلاح - دست بده دوباره بچرخیم !  

  کی می تونه یه گلیم  ِ این جوری برام ببافه ... ها؟

کیوان اصلاح پذیر

مهرداد هفتاد را دیدید ، حالا مهرداد هشتاد را ببینید . دیدنی تر شده است نه ؟ آیا خواندنی تر هم شده است ؟ گپ من با مهرداد ، در کافه ی اینترنتی بی قهوه و سیگار، همین است . چه زیباست اختلاف و تفاوت در زبان و صنایع ادبی و روش های بیانی و نگاه ها . اما نمی توانم در وبلاگ تو آزاد بنویسم . از بس شلوغ است . کاری کرده ای کارستان . هرچه شلوغ تر شود ، سنگ ها به هم بیشتر می ماسند و از آن طرف دشت ، قلوه های ساب خورده ی ادبیاتی ها بیشتر  در دل خواهند نشست . اما قبول کن جو وبلاگت خیلی سنگین است . آدم خودش را لای این همه تعریف و تمجید می بازد . گفتم بیایم در این محیط خلوت خودم ، شاید بی غرض تر تو را نقد کنم . از آن جا که یک "خواندیدنی" را به عنوان یک اثر شعری مطلق نمی پذیرم ، در این نقد به جای پرداختن به " دیدنی "،  به " خواندنی " های فلاح می پردازم .

اما حالا که گفتم ، بگذار بگویم اگر این خواندیدنی را به دو بخش دیدنی و خواندنی تجزیه کنیم ، هرکدام را می توانم به عنوان یک اثر هنری بپذیرم ؛ به شرط آن که خواندنی را منبع الهام خواندیدنی بدانیم ، نه این که از ترکیب این دو بتوانیم یک تحلیل هنری واحد ارائه کنیم :

1- تابلوی نقاشی

خط چین های دو طرف خیابان و باد های میانی خیابان ، از نظر بصری و نمادی فوق العاده اند . خط چین در طول خیابان واقع شده است ، نه عرض آن و بادها دیده می شوند ؛ نه با ذرات خاک یا کاه ، بلکه با کلمات . این جا یک ارتباطی بین کلمات ( نه معنی آن ) و نقاشی دیده می شود ؛ یعنی اگر کلمات هم بی معنا باشند ، می توانیم نقاشی را تفسیر کنیم . بنابراین تا این جا معنای کلمات ، مدخلیتی ( عجب عبارت نا به هنجاری ! ) در نقاشی ندارند .

تابلوی نقاشی چه معنایی دارد . باد های کلمات ، جای ماشین های تند رو را در خیابانی گرفته اند که در آن مجالی برای عبور خوانندگان از میان کلمات نیست . خواننده باید در دو سوی خیابان ، روی خطوط منقطع بایستد و برای عبور بادهای کلمات دست بزند و اگر دقت کنید ، بادها ی کلمات به حریم پاره خط ها تجاوز نکرده اند . این چیست ؟ جدایی مخاطب از گفتار ؟ یا ستایش گفتار ؟

تبصره ) هرچه هست ، حرف من این است : گرافیک های تو جدا از کلماتت قابل تفسیرند و هرچه اصرار داشته باشی که این دو با هم یک کل واحد می سازند ، باورم نمی شود . مگر این که روی بادهای کلمات چیزی نوشته باشی و روی خطوط پیاده رو چیزی که هرکدام بتوانند تفسیری از موقعیت گرافیکی خود باشند یا برعکس . اگر توانسته باشی طوری بنویسی و بکشی که هیچ کدام بدون دیگری کامل نباشد یا به عبارت دیگر ، مفاهیم نقاشی و کلمات در هم نهاده شده باشند ، آن وقت باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل خواندیدنی . عجالتن برویم سراغ معنی :

2- نقد شعر : پیشنهاد شما چیست ؟ از بالا بخوانیم یا پایین ؟ از بادها شروع کنیم یا خط پاره ها ؟  ( این هم از آن پرسش هاست . وقتی خواننده آن لاین نیست ، این پرسش یک نوع تظاهر به دموکراسی بیشتر نیست ) . به نظرم با توجه به فرم نوشتار ، باید خط چین ها را جدا و بادها را جدا بخوانیم ؛ از بالا به پایین و از راست به چپ . این می تواند منطقی باشد ( این جا نقد من یک لنگ  کوتاه می زند ؛ زیرا دارم از شکل گرافیکی برای خواندن کمک می گیرم ، اما هنوز معانی کلمات مستقل از شکل هستند ) :

تازگی دلشوره وار خیابان خالی از شلوغ در بامداد تعطیل

آن بالا لامپی یکهو روشن

زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه

لرزانک برگچه های آویخته بر باد

ده تایی انگشت های در هم پیچ

عمارتی که روی چوب بست بلند می شود

در تند سرازیری دهانی باز

چه قدر سایه ؟ کنده از کجا شدند این همه

درخت شهری دارایی اش را یکجا به چشمی می بخشد که خواب

 صبح روز تعطیلی ست . از لامپ روشن شده ، درمی یابیم که هنوز گرگ و میش است . اشیای خیابان آسوده از شلوغی آدم ها و ماشین ها  خود را در چشم ها  می آرایند . خیابان از بی مصرفی خود دلشوره گرفته است . شهر نیمه خواب است . انگشت ها خمیازه را به پایان می برند . گرچه چشم ها نیمه خوابند ، درخت در روز تعطیل زیبایی ها ی خود را  به چشم می بخشد ؛ مثل زباله که نگاه را به خود گیر می دهد . حتی لرزش برگ نیز در باد پیداست .

کنده شدن سایه ها بسیار تر و تازه است . سایه ها بخشی از وجود و درعین حال عدم اند ، اما به هرحال دیده می شوند . عدم یا وجود سایه ها همواره ذهن فلسفی انسان را قلقلک داده است . عدمی ست که دیده می شود و وجودی ست که در حواس پنجگانه نمی گنجد ( نگویید سایه را می بینیم ؛ نه ، ما تاریکی را می بینیم و تاریکی خود عدم است ، عدم نور ) .  پس چیزی از وجود کنده شده است که در عین حال چیزی نیست . "عمارتی که روی چوب بست بلند می شود" بدون قرینه است یا ناقد از دریافت قرینه محروم است . البته این بیت به تنهایی کامل است : کارگری که صبح روز تعطیل هم کار می کند ، روی داربست آجر می چیند یا رنگ می زند یا ...  بنابراین و با این تفسیر ، این هم بخشی از توصیف خیابان خلوت روز تعطیل است که برای همه تعطیل نیست .

خب ، می بینید که بدون کمک گرافیکی ، شعر بسیار زیبا و مصوری ست . اگر این شعر بدون دیدنی ها هم بود ، باز همین دریافت ها از آن حاصل می شد . اینک بیشتر به نظریه ی خودم اعتقاد پیدا می کنم . مهرداد فلاح شاعری هم چنان نو پرداز است که در گرافیک هم به اندازه ی کلمات تبحر دارد . ما در شعر – گرافیک او هم خواندنی داریم هم دیدنی ، اما خواندیدنی نداریم .

حسن سهولی

واژه درتاریخ خود ، جایگاه متفاوتی می گیرد و این یعنی ظرفیت زبان . به عبارت بهتر ، واژه معنایی می سازد که بتواند بر تنش بنشیند . این همان دگرگونه شعر یا متنی دگرگونه است که در عصر بعد از مدرن بیشترجلب توجه می کند ؛ حال گذر یا ناگذر یا دو وجهی بودنش باید بماند . پس این حقوق همه ی متن نویسانی ست که خودِ زبان ، واضع آن است و حکم نیز در دستِ خود اوست . واژه دراین شعر فلاح ، فراخی خاص خود را پدید آورده است . واژه ها به گونه ای هستند - هرچند معدود به نظر می رسند - که انگاری عمری طولانی دارند و تازه به نظر نمی رسند ، اما فضای پدیده آمده در اثر همنشینی شان ، فضایی بسیار گسترده و ناتمام است . متن ها تصاعدی ریاضی وارند که شاعر خلاق باید آن را پدید آورد . البته زبان مردم ، زبانی که معیار - گفتاری ست هم ظرفیت بالایی دارد . نوع نشستن واژه ها در بعضی از گزاره ها آن قدر قوی ست که اگر آن ها را روان کنیم ، ناچار به حذف بعضی از آن ها هستیم و اگر به همین زبان شاعر برگردانیم ، حذف واژه به آن صدمه می زند . مثل این گزاره : "چه قدر سایه ! کنده از کجا شدند این همه ؟" پس ، پسِ پشت این متن ، زنجیر محکم زبان نهفته است و فکر می کنم راز شعر هم به همین است . حتی آسیب های زبانی موجود را هم نمی توان حذف کرد : "در تندِ سرازیری دهانی باز" ! حذف ها آن قدر در راز زبان پیچیده شده اند ، حتی قرینه شان که حس حذف را به تاخیر بیندازند !
"درختِ شهری دارایی اش را یک جا به چشمی می بخشد که خواب" . البته می شود این حذف - ضمن این که بسیار معمولی ست - معمولی هم نباشد ؛ زیرا معنایی در پی آن است که فقط می توان با این تخیل آن را هضم کرد : هم صنعت ناخواسته و هم معنی بدون رخنه ای درپی دارد . تصویرها هم به فراوانی معنا و هم به وسعت زبان ، فراوانند :
"ده تایی انگشت های درهم پیچ / عمارتی که روی چوب بست بلند می شود" / "زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه / لرزانکِ برگچه های آویخته برباد" . این تصویرها از دخالت ِ محوری و عامدانه در ذات زبان پدید آمده اند . همین دخالت محوری و عامدانه ، تصویر ناگسست را رقم می زند ؛ انگار تصاویر با مفاهیم حول وحدت محوری زبان ، به چرخه ی حیات کلام چنگ انداخته اند . گاهی تصویرها به گونه ای هستند که احساس می کنی می توانند مانند یک تابلو الکترونیک عوض شوند . می پنداری محور وحدت در این احساس باز می شود و همه ی واژه ها دوباره پراکنده می شوند و باز در محوری جدید و تصویری جدیدتر ، برمدار وحدتی دیگر ، ثانیه ها ، لحظه ها و تصویرهای دیگری می سازند ؛ به شکلی که تصویر بر زبان غالب می شود و در این پیروزی تصویر بر زبان ، نقش زبان کم می گردد . درحالی که همه ی این ها پدید آمده ی زبان هستند و این یعنی خلاقیت ، یعنی دگرگونی و دگراندیشی در متن .

عارف رمضانی

"آن بالا لامپی یکهو روشن/ زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه/ لرزانکِ برگچه های آویخته بر باد/ ده تایی ِ  انگشت های در هم پیچ/ عبارتی ( عمارتی ؟) که روی چوب بست بلند می شود/ در تندِ سرازیری دهانی باز/ چه قدر سایه ! کنده از کجا شدند این همه؟"
این ها را فقط شاعری که دارد کلاغ می شود ، می بیند و شاید نشسته است بالای آن درختی که دارایی اش را یکجا به چشم هایی می بخشد که خوابند . کلاغ های روی درخت ها را بیشتر بشنویم . شنیدن روزنامه ای ست که اجازه نمی خواهد ؛ خاصه روزهای تعطیل که روزنامه های کاغذی هم تعطیلند .

این هم یک شعر که سید رضا خاتمی، در وبلاگش wc گفته با نام "هواخوری" در وصف خواندیدنی :

 مرا به خاطر بسپارید
۳ در ۴
کمی بزرگ تر
ـ  خشمگین  ـ
با انگشست شستی که گرفته امش رو به روی شما
و این شعر را هم

که ترجمه ای ست وفادار
به فارسی
از عکس سربازی در جبهه ی متفقین
ـ سیاه سفید        حتی اگر با خودکار سبز نویسمش ـ
خشمگین
انگشست شستش را گرفته رو به روی دوربین
به فارسی که ترجمه اش کنم

نمی شود دیگر معنایش
پیروزی از آن ماست برادر

مهر

اسماعیل مهرانفر در وبلاگی با عنوان کفاشی نقدی نوشته بر خواندیدنی که شما می توانید روی همین کلمه ی کفاشی کلیک کنید و بروید آن جا و بخوانید دیدگاهش را، اما من آن نوشته را به روال جاری ، تمامن در این جا هم می گذارم. نمی خواهم خودم را درگیر پاسخ دادن کنم . پیش تر این کار را کرده ام به گمانم ( در اشاره هایی که داشتم به چه گونگی شکل گیری این نوع شعر ). فقط این را بگویم که مهرانفر به شکل عجیب و مصرانه ای می خواهد این طور وانمود کند که انگاری خواندیدنی از هر نوع کارکرد کلامی مبراست و تنها در وجه دیداری و بصری ست که می تواند هستی یابد ! 

اسماعیل مهرانفر

از خودت ...

نقدی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح                   

 این نقش برجسته نیست ، نقشه ای است برجسته که دارد به دروازه های ادبیات مشت می کوبد .شعر به این واسطه که هنری است زبانی، به عواملی بستگی پیدا می کند که پیوند های ارگانیک جانشینی و هم نشینی را نیز در خود حل می کند ؛ هر چند ساختارگرایان ، خود راغب به تحلیل آن نبوده اند . به اعتقاد یاکوبسن ، جوهر شعر نوعی فراافکندن و تصویر کردن (projection) زبانی است که به واسطه ی آن ، شعر محور استعاری یا پارادیگماتیک کلام را بر محور مجاز مرسل یا سینتگماتیک آن تصویر می کند که بدین ترتیب شعر ، ویژگی های همنشینی زبان را در برابر خصایص خطی و مستقیم آن قرار می دهد . نگاه ما به جوهره ها ، نگاهی مستقیم و سرراست است که می تواند در ذائقه ها نقشی جانشین بر عهده گیرد و در کلیت ، عبور از استعاره ها را برای هر ذهنی هنجارمند کند .برخورداری از محوریت زایایی است که می توان زبان را در تقابل با دیگر المان ها به کوششی فرافکن تبدیل و تصویر سازی را تقویت کرد . پیش از این در آرای سوسور نیز مطرح بوده که زبان علی رغم آن که متشکل از روابط دال و مدلولی است ، لیکن می تواند به تنهایی و در ساحتی چند بعدی نیز خودنمایی و باز تولید پذیری را تعریف کند . شعور و درک مستقیمی که از متن برداشت می شود، در فرامتن به عمومیت پذیری دامن می زند ؛ زیرا معنا در عبور از این تسلسل ها با بسیاری از سویه های ذهنی مخاطب در ارتباط است و می تواند نقشی مکمل در برداشت و در انگشت نگاری از اثر ایفا کند .نمونه های شکل گرفته در شعر معاصر ، بنابر آرایی که تا کنون ارائه و بیشتر در دهه ی قبل مطرح شده، فارغ از این مباحث تئوریک نیست . به نوعی ورود ترجمه ها و مباحث روز زبان از اروپا بود که به این جنجال ها در حیطه ی ادبیات مان رونق خاصی بخشید . وقتی به شعر زبان بر می خوریم ، پیش فرض هایی حاکی از رخدادهای درون نگر و برون نگر در متن هست که خوانش این آثار را ممکن و محتمل می کند . ایجاز و استعاره هم که از ارکان جداناپذیر شعرند، در تلاشند که این مقبولیت عام را متکثر و دارای چندگانگی کنند و دائما دارند خطی از بطلان بر تابوهای موجود می کشند .زبان در این معمایی که اذهان بسیاری را به خود معطوف کرده ، همواره و بلا استثنا در جوهره اش ، گوهر تحقیق و تفحص را دارد . سیری در کهن نوشته ها و ادبیات عهد قدیم ثابت خواهد کرد که کلمه در ذات و جوهره ی خود، دارای باری روایی و فرهنگی ست .  کلمه که دارای توان های بالقوه و بالفعل فرهنگی و روایی ست، در ذهن مخاطب و معیار ، با گستره ای که حوزه ی فرهنگ و غنا به وجود آورده ، دارای قدرتی ست که به زایایی تصویر مشهور است . به کلمه ای چون "کلاغ" توجه کنید ! کلاغ در ذهنیت ایرانی و قدری وسیع تر جهانی، تداعی کننده ی سیاهی و هم چنین بد خبری است؛ کما این که در بسیاری از متون قدمایی نیز به همین صورت به کار گرفته شده . این کلمه دربرگیرنده ی معانی دیگری نیز هست که در این نوشتار از  آن پرهیز می کنم . این قضیه تنها در بافت و بستر منطق روایی و فرهنگی کلمه نهفته است که دارد جولان می دهد و هیچ گونه رابطه ی دال و مدلولی را هم نمی طلبد . اگر از  ادبیات قدمایی هم بخواهیم نمونه ای بیاوریم، می شود به کلمه ی "می" اشاره کنیم که تداعی کننده ی سرمستی و نا به سامانی ست و هم چنین خود بیگانگی در برابر ذات الهی .در بسیاری از این متون، به زایایی کلمه در حوزه ی تصویر و معنا پی خواهیم برد . تصویر به گونه هایی متفاوت در ادبیات و اصولن هنر به خودنمایی و رونمایی روی آورده . گونه ای از تصویر را در زایایی کلمه و در روان فرهنگی آن باید جست و گونه ی دیگر آن را در به ترسیم در آوردن خطوطی می توانیم بجوییم که شامل حال نقاشی و گرافیک و دیگر آثار از این دست می شود. اما چه می شود که تصویر در کلام، به تصویری تبدیل می شود که وضعیت پردازی  و خلق خلقیات می کند و ما را به زوایای تاریک تاویل راهبر می شود ؟ تصویر به تنهایی این قدرت را ندارد که به خلق حالتی بینجامد . بنابر این تصویر وضعیت انگاری می کند و کلام حالت انگاری . یعنی با دریافت یک فرآیند روایی، می شود دست به دریافت معنایی زد که هم تصویر و هم معنا را در خود جا داده و دارد به زایایی مضاعف می اندیشد. سوسور می گوید : اگر زبان مثل ورقه ای کاغذ باشد ، یک روی آن دال است که همان فرم و صورت کلمه است و روی دیگر آن مفهوم و مدلول . اگر این کاغذ بریده شود ، یعنی این که دال و مدلول جدایی ناپذیر نیستند و به یکدیگر وابسته اند . ما این دال و مدلول را تنها در جایی به کار نمی بریم که فاقد ظرفیت های لازم برای به ثمر رساندن سلوک معنایی و تصویری متن باشیم :

روشن است که روی افق

خط نمی توان کشید

ما در صورتی به وضعیت کلمه ی  "روشن" بر می خوریم که در توانمندی های بالقوه ی این کلمه، هم می شود به جست و جوی صفت بپردازیم و هم قید . طبق توضیحاتی که داده شد، می توانیم معانی و کنش های دیگری نیز با توجه به زایایی این کلمه بیابیم . گفتیم که این کلمه هم می تواند صفت باشد و هم قید  و اکنون در بافتی قرار گرفته که قیمومیت خود را در ذهن معیار علنی و دائمی می کند . فلاح در کتاب های"از خودم" و "دارم دوباره کلاغ می شوم"، روی این امر بسیار سنجیده و توانمند عمل کرده است که نمونه ای شگرف از آن را برای تان بازگو کردم .

از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ

پیچد دور سرش

اندیشه ای که فلاح در دو دفتر ذکر شده مد نظر داشته، اندیشه ای زبان محور و یا اندیشه محور نیست ؛ اندیشه ای ست که وی را از ساحتی به ساحت دیگر و از نقابی به نقابی دیگر می کشاند و در این میانه، برخی آشنایی زدایی ها و بر هم ریختن اوضاع به سامان است که دارد به دامنه ی تاویل در شعر می افزاید . بیشترین سعی شاعر این بوده که ایجاد برخوردی ارگانیک و وحدتی همگرا کند که واگرایی را تا حدی کاهش داده و رو به تکثر بیاورد که البته نقش تعلیق هم در این میان اندک نیست . چند روز پیش مقاله ای از محمد آزرم، در مجله ی سینما و ادبیات، می خواندم که عنوانش "قدم زدن با پل والری"  بود . در این مقاله، خاطره ای از مالارمه و دگا ( نقاش مشهور و هم دوره ی وی ) ذکر شده که بدین شرح است : دگا به صورت اتفاقی شعر می نوشت و از آن جا که با مشکلی مواجه شد، همه را دور ریخت و به مالارمه گفت :"هنر تو ، حرفه ای جهنمی است ! من ذهنم پر از اندیشه است، ولی نمی توانم به آن چه می خواهم، شکل دهم" و پاسخ مالارمه این چنین بود :" دگای عزیز ! شعر را با اندیشه نمی نویسند ، با کلمات می نویسند ! " کلمه به زعم این که کلمه است در هر قیاسی ، چه استدلالی و چه استقرایی، کلمه است و دارد خود را توضیح می دهد و این کلمه چیزی نیست جز اجزای تشکیل دهنده ی زبان که بحث اصلی این نوشتار است . زبان را به چند قسم می توان تقسیم کرد ؟ بله، جناب فلاح، زبان تصویری هم وجود دارد و یا به قول شما زبان دیداری را هم می توان به انواع زبان اضافه کرد . در هنر نقاشی وقتی به زایایی تصویر بر می خوریم، طبق گفته ای قدیمی، می گوییم تصویر دارد با زبان خودش حرف می زند . آیا نمی گوییم که در هر یک از هنرهای موجود زبانی مختص همان هنر وجود دارد که مختص آن هنر است؟ ما وقتی به هنر کلامی بر می خوریم، این حس برتری نسبت به دیگر هنرها را حس کرده یا به چشم خود شاهد آنیم که چه گونه این زبان کلامی و نوشتاری و خواندنی دارد خلق حالت می کند . شما وقتی به تابلوهای رستم و اسفندیار نگاه می کنید، چه اسفندیار و چه سهراب را در یک وضعیت یکسان مشاهده می کنید که یکی روی اسب و خیلی مقتدر نشسته و یکی با خاک یکسان شده ، اما هیچ کدام نمی توانند وضعیت خود را توصیف کنند. پس تنها شاهد وضعیتیم. در حالی که وقتی تورقی در شاهنامه داشته باشیم، خواهیم دید که فردوسی چه گونه توسط همین زبان الفبایی فارسی، توانسته است حالت انگاری  و زوایای مختلف شخصیتی و میمیک چهره ی آنان را تصویر کند و چه تصویری هم می کند !

به گواه بسیاری از منتقدین ، زبان تنها و به صورت یکه می تواند به خلق و ایجاد حالتی بینجامد؛ در صورتی که کلام را با کلام بسنجیم و میزان این موازنه را با سنجه های کلام و زبان بیازماییم . شما وقتی کلمه ای  می نویسید و رنگی روی آن می پاشید، امکان هر گونه تکانش دیگری را از کلمه گرفته اید و این دیگر رنگ است که دارد به دامنه ی تاویل کلمه می افزاید . رنگ هایی که در روان شناسی رنگ ها جایی برای خود دست و پا کرده اند. حکایت "تو را به خدا مرا هم بپذیرید" است که آمده اند و در زبان دارند جا خوش می کنند و هر روزه هم به دامنه ی کاربردی شان افزوده می شود؛ به طوری که این رنگ نیست که دارد به قدرت زبان افزوده می کند، بلکه برعکس زبان است که رنگ را از آن حالت تک بعدی و تک ساحتی خارج می کند و زوایای گمنامش را به چشم ذهن معیار می آورد .

ما هر چه قدر بخواهیم به فرم خدمت کنیم، نمی شود . این فرم چرا این طوری ست ؟ چرا در شعر خودش  را قالب می کند ؟ چرا فرم به لحاظ استدلالی هیچ گونه صورتی را پذیرا نیست و چرا صوری ست ؟ فرم را ابتدا تعیین می کنند و یا ابتدا چیستی شعر تعیین کننده است ؟ شعر به شیوه ای در می رسد که گمانه ها را در هر موردی که بخواهیم، نمی شود مستدل کرد و باید اصول به کارگیری کلمه و نقش راهبردی ساختار را جویا شویم . ساختار است که تعیین کننده ی میزان اثر پذیری شعر از اطراف را به حداقل می رساند و کمک می کند که شعر را در فضایی جست و جو کنیم که پذیرنده در حال مکاشفه است و دارد از معنا و زبان به نوعی عبور می کند . این عبور را نمی شود کنایه از سرسری گذشتن دانست که تعریف مان از عبور به صورت ناخودآگاهش است که اتفاق می افتد و افت و خیز ها را دو چندان می کند . شما وقتی به ساختاری بر می خورید که وجه غالبش هم نشینی و جانشینی است ، چه گونه بدون اطلاع قبلی از این تئوری کشف ماهیت می کنید ؟ همین جاست که فرم دخیل می شود و ساختار را به شکلی سیستماتیک می کند که معنا را چه در فرامتن و چه در درون ذاتی شده می بینیم و برداشت های مان از متن به تعلیق خواهد نشست . ما وقتی این فرم را به تصویر می کشیم، دیگر چه چیزی را به این ذهن مخاطب و معیار واگذار کرده ایم ؟ وقتی که رنگ صادره از کلمه را به صورت علنی می بینیم، دیگر چه گونه می توانیم در ذهن خود به روان شناسی رنگ ها مراجعه کنیم ؟ من بر خلاف خیلی ها که برای خواندیدنی ها می نویسند و تنها هم برای فرم و رنگ و زمینه و تاویل پذیری آن می نویسند، نظری متفاوت دارم و می گویم که چرا این دوستان عزیز من نقش کلیدی زبان در شعر را در خواندیدنی ها مغروق نمی بینند و دائما دارند دوری به تکرار و دوری مضاعف را به گرد خواندیدنی ها می زنند و هی نه به واسطه ی زبان که به واسطه ی تصویر، به جنبه های برداشتی خود اضافه می کنند ؟ من هر چه جست و جو می کنم، نمی توانم حتی به حرف خود شاعر که ذیل نقد یکی از دوستان در جوابش نوشته بود، برسم . ایشان می گویند که چرا به این همه نقد و نظری که پای خواندیدنی هاست، توجهی نمی کنید ؟ آیا این حرف در دنیای ادبیات هیچ وجهه ای از منظر مخاطب پذیری و توجه به اوضاع مخاطب خواهد داشت ؟ ما به عینه شاهدیم که کل این نقد و نظرها در حوزه ی زبان نبوده و دائما دارند به گوشه ها و زوایای تصویری عیان خواندیدنی می پردازند که هر کاری هم می کند، از قدرت زبان کاسته و وجهه ی تصویر را التزام می بخشد . تنها می توانم با این جمله تمام کنم که این تجربه ها در حوزه ی شعر فارسی نه تنها انجام نپذیرفته ، بلکه پذیرفته و به بن بست هم رسیده و تنها در حد یک تجربه باقی مانده است . در ادبیات دیگر ملل هم می شود به آثار گئوم آپولینر اشاره کرد که با همان شعر باران معروفش، تنها نگاه تنی چند را به خود معطوف کرد و هیچ گاه نتوانست نحله ای بیافریند که ماندگاری اش را تثبیت کند . من که هر وقت خواندیدنی می خوانم ،ببخشید نمی خوانم .

 فواد گودرزی

من از کار قبلی بیشتر لذت بردم . این کار بیشتر شبیه نوعی دکوراسیون تاتر و سینماست. گزاره ها ها را که جدا از تصویر نگاه کنیم، اتفاق خاصی در آن ها نمی افتد. البته می دانم که شما اصلن نمی خواهید گزاره های تان خارج از تصویر دیده شود، اما به نظر من این یک جدال نا برابر است؛ باید به زبان هم امکاناتی برای عرضه کردن خودش بدهیم؛ وگرنه شعر بودن کار شما فراموش می شود.

   مهر

در نام گذاری این خواندیدنی هم اشتباهی از من در جایگاه یک مولف سر زده که حالا می خواهم درستش کنم. من واژه ی خیابان را از این نام کنار می زنم و می بینم که نام اثر، گشادگی کم نظیری گرفته. در نام گذاری نخست ، من انگاری در جایگاه خواننده  ( یک خواننده ) ، به جای مولف نشسته و برداشت دیداری خودم از این خواندیدنی را در آن گنجانده بودم . در حالی که نام اثر ( اگر اصراری به نام گذاری باشد ) از جمله اختیارات مولف است . پس نام این کار از این قرار است :قدم زدن در تعطیل ! 

ارشیا

1.در خیابان شلوغ ما با بمباران تصاویر غیر اصیل رو به رو هستیم؛ با سرعت و حرکت. در واقع در خیابان شلوغ ما با تنها چیزی که مواجه نمی شویم، خیابان است. شلوغی هم چون سایه ای بر تمام خیابان و تن و مردم سایه می افکند و ابژه نگاه را از ما می دزدد.
به قول مهرداد فلاح، برای مواجهه ی اصیل با خیابان، باید "خالی از شلوغ" و "بامداد تعطیل" باشد. خالی از شلوغ که با توجه به نوشته ی بالا واضح است. اما چرا بامداد روز تعطیل؟ مگر برای ما خالی از شلوغ بودن کافی نیست ؟ پس چرا باید به تعطیلی روز ِ نگاهیدن نیز توجه شود؟ در واقع "روز تعطیل" نه تنتها نشان از خلوتی خیابان دارد، بلکه فراتر از آن نوعی خارج ایستادن از هژمونی غالب نگاه به خیابان است. بامداد روز تعطیل که همه ی حمالان ِ کل هفته در خوابند، شاید این فقط شاعر باشد که از خانه برون می زند و به خیابان می نگرد. روز تعطیل، روز خارج از سیستم است و در این میان، شاعر است که می تواند به ورای این سیستم غالب و رایج نگاه برود و نگاه مختص به خود را داشته باشد.به زبان هایدگری، دازاین با زدودن کلیه ی خصائص نا اصیل هستی، با خود هستی ناب رو به رو می شود.

2. حواله دادن کلیه ی کنش ها از سوژه به ابژه هم شاهدی بر همین مدعاست.به بیان دیگر، وقتی می گوییم "... گیر می دهد به نگاه" یا "... روی فلان جا بلند می شود"  یعنی این ما نیستیم که به منزله ی سوژه شناسا، به سراغ کشف جهان می رویم، بلکه ما صرفن با خارج شدن از نگاه غالب و فرا رفتن از هنجارها (بامداد روز تعطیل) ، شرایطی مهیا می کنیم که خود هستی، خود را به ما بنمایاند.
اما انتقاد بر همین کامنت؟
مگر اصلن هستی نابی هم وجود دارد؟
مگر می توان کنش شناخت را از سوژه حذف کرد؟
آیا این خیابان خلوت نیست که غیر اصیل است؟ خیابانی با توهم نوستالژیک سکوت و باد ؟ این آن رستاخیز چشم ها در خیابان های شلوغ نیست که برسازنده ی ذاتی خیابان است؟ و آیا ما از همین رستاخیز چشم ها نیست که مثل سگ می ترسیم و سعی می کنیم فقط صبح های تعطیل به خیابان بزنیم تا مبادا یکی از این نگاه های درنده، فانتزی ما را به هم بزند؟
به نظر من در این کار مهرداد فلاح، باید با رویکرد دیالکتیکی به هر دو سوی دعوا نظری انداخت...

رضا جمالی حاجیانی

من از قدیم ِ شعرهای فلاح، سطرهایی درخشان در حافظه دارم و از این روزهای شعرهایش، تصویرهایی از کلمات رقصان یا ریزان یا درهم پیچ و... که دست در دست کلام، منشوری از تاویل  را تحویل مخاطب می دهد .گاهی اما ،تصویرهای شعری ،در تصویر- شعرهای فلاح، به بکری خود ایده نیست . نیز بارها ،  بستر سازی تصویری شعر ،اندیشیده تر به نظر می آید تا رودی از کلمات که در این بستر بکرجاری می شود . حتا تک و توک ایده ها ی تصویری ، به جای بستربودن، سدی ست که کلمات مواج فلاح را درگیر خود می کند و...
از زاویه ای دیگر ،این طی طریق یک تنه ی فلاح به کعبه است یا به ترکستان؟ چه فرق می کند ؟ راهی یافته که از جمع طواف کنندگان جدا شده است و از هم صدایی آن ها .
ویک سوال که خوره می شود : 
آیا این بستر تصویری  به دست و پاگیری وزن وقافیه ای نیست که دورش ریختیم ؟

 مهر به جمالی

برای من عجیب جلوه می کند این پرسش . می گویم برای نمونه، همین خواندیدنی را اگر از فرمش رها کنیم ، به چه می رسیم ؟ به بی فرمی ! و دیگر این که مگر این فرم ها که در خواندیدنی ها خلق می شود ، پیش بینی پذیر است که مقایسه با قافیه می شود ؟ به گمانم اشتباه تو این است که وجه فرمال خواندیدنی را فرو کاسته ای به بستر بصری.

شبلی

تصویر پردازی ها ساده و زیباست و تعبیرهای متفاوت و غیر مرسومی که به کار رفته ،مثل "خیابان خالی از شلوغ "به خوبی در شعر جا افتاده و زبانی منحصر به فرد ایجاد کرده.همین طور اضافه هایی مثل"ده تایی انگشت"یا"لرزانک برگچه ها"...

زاویه

خواندم و از این همه دارم  توی همین خیابانی که شلوغ است، راه می روم؛تنها ، تنهای تنها .حتی بدون دوست دخترم یا همسرم . اما این اسپرم ها به قول شاعر ( آقای فلاح )  کجا می روند ...؟  بگذریم. اما مهرداد ( یا به قول معروف رفیق )  این برای من تداعی یک پرچم است . هر چه نگاه می کنم، بیشتر از این که خیابان باشد، یک پرچم است و شاعر از به تصویر کشیدن این پرچم که بیانگر نوعی عزاداری است، دارد چیزی را به من مخاطب اعلام می کند و شاید هم اعلام و تمام شده است و این پرچم را ما باید بر سر در ِ تمام خانه ها و خیابان های شهرمان بزنیم . باز شاعر از حاشیه ای سیاه حرف می زند و انگار بر این نکته اصرار دارد که حاشیه ها همیشه سیاه هستند و درون متن است که ارام و روان حرکت می کند ...
اما از این همه، تنها چیزی که مرا به نوشتن ترغیب کرد، باز بودن این خواندیدنی است؛ یعنی من مخاطب می توانم برای پایان بندی آن خودم انتخاب کنم که آن را پرچم بنامم( با وجود این که شاعر نوشته خیابان)  یا خیابان  بناممش یا نه، متنی  یا روزنامه ای یا خبری  به تصویر کشیدن حاشیه ها و خود متن و ... این ها ست که زیبایی کار چندان کرده .

زن کاغذی

بامداد تعطیل برای هرکس می تواند دلشوره ای خاص داشته باشد...
بیشتر در این تصویر،  حرکت ماهی هایی را در یک جوی بسیار قدیمی می بینم.حالا که تصویر در این شعر کارکرد ویژه ای دارد، دلم می خواهد بگویم که فونت نوشتار نگاهم را پس می زند.شاید هم شاعر خواسته باشد اندوهش را به این شیوه منتقل کند؟
ده تایی انگشت هایی در هم پیچ،بطالت و رخوت و اندوه انسانی که پویایی اش را فریادی فرو خورده می کند، درشعر موج می زند و خوش به حال درخت که هرجا باشد، آخرش چیزی دارد که ببخشد!

عزت بهمنی

گاهی بهتر است هیچ نگفت.باید نگاه کرد و لذت برد.باید چشم ها را از حدقه درآورد و با گوش ها دید و با زبان فکر نکرد.شاخک های های من آرام ندارد. بعد از خواندن حداقل 50بار و هزار بار با خود به رختخواب بردن و سر میز غذا برایش تدارک دیدن...این شعر فاجعه است. ذهن نا آشنا دچار خوردن سم می شود.

آریانا آریارمن

تارنمای تان بسیار زیباست و سرود ه هاو نوشتار ارزشمندی دارید.
در توانم آن قدر نیست که بخواهم سروده ی شما را  تحلیل کنم،
ولی این را می توانم بگویم که دغدغه های تان و پریشانی سگال دردمندانه تان در جهان امروز، حاصل پیچیدگی انسان است.
همواره انسان پدیده ای ناشناخته بوده و این ناشناختگی از غفلت ها و ساده گذر کردن ما از حقایق روزگار بوده است.به راستی که باید این پیچیدگی را از بین برد و در سادگی پروردگار غرق شد.
پریشانی های تان را می ستایم؛ زیرا که تبلور پیدایش یک شورش است با ناسازواری این جهان.کسی که با ناسازواری این جهان سازگار نگردد،پیروز است.
چنین باید بود:ماندن،جنگیدن،جاودانه شدن.به هر روی سروده های تان هم چون هارمونی شگفت انگیز، اندیشه ی آدمی را به چالش می کشند و سعی در بهتر اندیشیدن و نیک پنداشتن دارند.ژرف نگاری شما ستودنی است.

عبدالحسین فخرایی

کار، کار ِ زیبا و عمیق با جانمایه هایی در خور تحسینی ست. حرکت مبارک و دائم حرف در فضایی که می بایست آرامش القا  کند، آن گونه عمل می کند که سزاوارست. تلفیق  واژه و رنگ بسیار به جا و هماهنگ شده؛ چنان که هر کدام آن دیگری را کامل می کند.

مریم آزاد

تازگی دلشوره وار...گیر دادن به نگاه،آویختن بر باد،پیچش انگشت ها،بخشش به چشم ها....فیگورها یت هم چون نشانه ها ی ترسیم شده، هم چون تصاویر یا حکایات به یاد ماندنی قابل تاملند .به قول "بارت"، فیگور وقتی شکل می گیرد که دست کم کسی بتواند بگوید:"درست است!من این صحنه را به رسمیت می شناسم".برای شکل دادن به فیگورها ،تنها باید شاعر بود.همیشه توی نوشته ها و توی شعر هایت سطور نانوشته ای داری که باید درک شوند؛ فیگورهایی که از آن ها یاد نمی کنی، اما فریادشان می زنی با سکوت با حرف اضافه هایی که از آن ها به صورت شعورمند استفاده می کنی.ویژگی هر مطلبت این است که نوعی جای خالی توش هست؛ با اضافه شدن به...یا کسر شدن از...یا رسیدن به...

می دانی، فیگور هایت از جنس اپراست؛نوعی آزادی در آن پرواز می کند...در پس هر فیگورت یک چمدان واژه و جمله و حتی کتاب پنهان است از جنس ناخودآگاه...

ابوالفضل حسنی

این متن یک خیابان تعطیل است که راوی دارد از وسط آن می گذرد؛ دقیقن از وسط آن...دو سمت این خیابان با حمل دو گزاره و توامان رنگ سبز بسته شده است تا خشکی فضای شهری را تداعی کند، اما اتفاق اساسی در وسط خیابان، یعنی درست در وسط خیابان صورت گرفته؛ به شکلی که  دید و تعریف راوی از پیرامون، به شکل گزاره ها یی توامان با رنگ و طرح هی دارد بیرون می ریزد. جالب است! به نظر هر چند این متن از بالا و پایین محصور است و خیلی زمخت و خشک می نماید، اما از طرفین آن قدر آزاد است که بتوا ن به جای راوی نشست و طول این خیابان را پیمود و گزاره های غایب در این متن را سپید خوانی کرد ...
نکته ی جالب دیگر این که کشیدگی رنگ قرمز روی گزاره های راوی، علاوه بر تداعی حس دلتنگی (نه البته از نوع رمانتیکش، بلکه از نوع همین خیابانی اش)،اشاره ای به حضور حرکت و ادامه یافتگی و زایش پی در پی سطرها و گزاره ها در طول این خیابان را دارد.
ناگفته نگذارم که دو سطر حاشیه ای این متن که در واقع حاشیه ی این خیابان را شکل داده است، صدای مولف را دارد به نظرم.همین است شاید!

حسین مکی زاده

خوابم (درخت شهری ات دارایی اش را به چشمم بخشیده) و خواب می بینم در کفنی به رنگ پرچم کشورم پیچیده اندم و هراسان از این که باز روزمره گی های ایرانی ام را در مرگ تکرار کنم، از خواب می پرم.  
پیش از همه چیز و بیش از هر چیز، طعنه و طنزی (تلخ؟سیاه؟ موذیگرانه!) که با سه رنگت ساخته ای، به چشم می آید و خستگی و ملال یا تازه گی دلشوره وار خیابان... 
این خلوت و آرامش گزاره هایت در گرافیک ساده ای که ساخته ای و نشانده ای، نوعی حس امیدواریِ اضطراب آور را القا می کند. من هنوز هیچ سایه ای نمی بینم و تو می پرسی از کجا کنده شده اند؟ من آرامشی می بینم که هنوز در رد سریع سرخ های کوچکت در خیابان جاری است. تضادی عجیب بین دو حاشیه ی سبزرنگ و زمینه ی سپید و سرخ های کوچک! آن طرف، تازه گی دلشوره وار در روزی تعطیل (تعطیل = صفحه ی سرخ تقویم). این طرف، درختی دارایی به چشم خواب بخشیده. هر چه هست، آن وسط است. به قول سلین، اگر در گوشه ای بمانی، می گندی و می میری. در خانه بمانی، آن قدر می پوسی تا مرگ. اما کافی است به خیابان بیایی. خب ، آمدم و هنوز خاطره " آهای! خون را به سنگفرش ببینید"ِ شاملویی شسته نشده که می بینم دارم خلاف می کنم!
حسی که می دهد، شبیه حسی است که عبدالرضایی گفته: " من شاعرِ سال های پس از بیمارم/ در اطرافِ عابرم خیابانِ تازه ای خالی ست که جای کسی جز خالی نیست/ خیالی نیست/ خلاف کنید!"
و تو داری خلاف می کنی شاعر پس از بیمار! در خیابان خالی اسپرم های سرخت را چاپلین وار به راه انداختی که چی؟
  

هوشنگ ملکی

اثر رو به رو برای من یک اثر هنری است ؛ تحرک بالایی هم دارد، اما وسیع کردن دایره ی شعر، به حدی که خطی را که سپر ماشین شاعر در پارکینگ  روی در جلوی ماشین همسایه انداخته باشد هم شامل شود ، حداقل برای من یک نفر پذیرفتنی نیست.

آرش نصرت الهی

روند معنایی این خواندیدنی در من :
بامداد و آغاز روز با روشنایی خورشید !  رفتگران در زباله بازی ، فضا سازی با انگشت و لرزانک در باد که می رسد به یک سرازیری تند . این جاست که سایه به عنوان نمودار توهم و . . . پیدا می شود و قهرمان داستان می کوبد به درخت شهری !
اما نکاتی هست ؛ از جمله :
1- ایجاد شکل یک خیابان به شدت درخت و دار با دو ردیف تکه های سبز ، خوب است. ترکیب رنگ زمینه ی بی تفاوت و سرعت درآمده از رنگ قرمز نیز !
2- با توجه به این که حرکت به سمت چپ تصویر است ، ترتیب سطرها از چپ به راست ، مناسب به نظر می رسد . بنابراین، جانمایی بعضی از سطرها می توانست بهتر باشد . نمونه ی آن سطر : « در تند سرازیری دهانی باز » که بهتر بود در سمت چپ تصویر، به جای سطر « چه قدر سایه . . . » می نشست .
3- شکست های ایجاد شده در ساختار زبان، هم به حالت توهم گونه ی شخصیت آن می خورد هم به سرعت آن .


ساناز

به راه رفتن بی حوصله ی یک قلم مو روی بوم می ماند.
مثل راه رفتن بی هوای من در مختصات  خیابانی که نه نامش را می دانم ، نه آخرش را ...
لامپ می خواهد یکهو روشن شود یا خاموش ...حالا دیگر جدول خاموشی دستم است (بدبختی های منظم را خوب یاد گرفته ام ).
بوی زباله بگیرم یا نگیرم ،چه فرقی می کند . من که از اول بوی مردار می دادم ...
چه از چپ به راست بروم ،چه از راست به چپ ،دوباره به همان جای اول می رسم ؛جایی بین بی تفاوتی و گیجی ...
دست هایم را روی این بوم می گذارم که نامش خیابان تعطیل توست
و به رقص بی حوصله ی قلم مو و پاهای بی هدفم ، دوباره نگاه می کنم:
تعطیل!
تعطیل!
تعطیل!

نسترن مکارمی

عجیب است! با این که اسم این اثر قدم زدن در پی دارد، ولی حرکت قرمزها در امتداد مسیر، سرعت را به یاد آدم می آورد؛ انگار سرت را از شیشه ی اتوموبیل آورده ای بیرون و چراغ های شهر را تماشا می کنی که تند تند از رو به رویت می گذرند و یادت می افتد که پشت هر کدام شان یک زندگی دارد زندگی می کند. یاد یک فیلم می افتم ... اسمش ؟ آها ! زندگی بدون توازن ...با آن حرکت تند چراغ ها در شب، حرکت آدم ها در روز...

مینا صدیقی

چه قدر این کار عجیب به نظرم رسید شاعر!
همین لامپی که روشن می شود آن بالا یکهو/چرا یکهو؟
درخت..باد..سرازیری..
انگشت های در هم پیچ قرمز خط خطی
شعر خط خطی شاید/ خیابان نه شلوغ.شاید هم شلوغ.
آمده..نیامده/ خواب کنار تازگی دلشوره ای تجسم می
شود
گوشه و کنار خیابان تعطیلت.نه!بامداد تعطیلت.
شاید هم درخت ها و واژه ها و تمام چیزهایی که می بینم و دیدی، تعطیل است که تا می آیی دور بزنی، هی به خواب می رسی و دوباره که بیدار می شوی تا بخوانی، در همین سرازیری دهان باز می خوابی!
این رنگارنگ خط خطی قرمز و سبز و سفید را باید دوباره خواند.
دوباره می روم سراغ خیابان،گشت زدن و دیدن لحظه لحظه های خیابانت.
عجیب به نظر می رسد زیاد و زیبا حتمن.

تینا پیر سرایی

درخت ،لامپ،درخت /درخت ،خون،درخت/
درخت، رود،ماهی قرمز،درخت/
درخت،یادگاری،درخت/
درخت،آجر،خون،رود/
درخت،نرده،حصارسبز،دیوارسبز،آجرهای سبز،(برای سبز بودن جوابی نبود .گشتم.!؟)جدول،جدول،ماشین هایی که می روند برای تصادف،جدول/
سایه هایی که می رونددرخت شوند/
نطفه هایی که می روند شلوغ شوند/
حالا 180درجه بچرخید.بر آسفالت/رود بخوابید.انگشت های درهم پیچ زیر سر؛سری که روی چوب بست بلند می شود.حالا گزاره های روی ماشین ها/ماهی ها/خون ها/رودها/یادگاری ها/سایه ها/اسپرم هاو ... را می خوانیم.
عجب! فقط یک خط ضخیم و شلخته ی قرمز و این همه تاویل!؟
لامپی که دردهان روشن می شود.مسیری تازه برای افتادن برگ ترسیده ای از درخت.زباله ی آینده.درتند سرازیری دهانی باز.شهر،خود را با تمام دارایی ها و برگ هایش می تکاند و چشم ها را می پوشاند.(شعر جنبه های فراوانی نیز در حیطه اروتیک می تواند داشته باشد).
زبان اگر تک رنگ نبود که این همه تاویل را با مداد رنگی نمی کشیدیم.می کشیدیم؟ چه خوب که جعبه مداد رنگی را به موقع یافتیم.
به سوال می رسم .چه قدر جواب.سر خط.

 شبنم شیروانی

ترسیم  کلمات به شکل خطوط موازی، طرح قدم زدن را تجسم می بخشد، اما به نظر نمی آید این خیابان که این همه اتقاق در آن جاری ست و روان، تعطیل باشد . لامپ روشن ، زباله بازی گوشه ای که به نگاه قدم زن گیر می دهد، برگچه های لرزان آویخته بر باد، در تندِ سرازیری دهانی باز ، سایه هایی که کنده شدند از کجا ؟ یا منظور سایه هایی که کنده( کاف به ضم) شدند از کجا ؟ نوعی ایهام من می بینم. حتی دارایی بخشنده و روان درخت شهری هم از  تعطیل نبودن این خیابان خبر می دهد .شاید چون وسیله ی موتوری در حرکت نیست، خیابان تعطیل انگاشته می شود وگرنه حیات که جاری ست در این کوچه عریض با این همه خطوط موازی رونده و هماهنگ با قدم های قدم زننده  . کافی بود یک شیون و سوت یا وزوز موتور لکنته ای شنیده می شد. پس خیابان شما تعطیل است. حاشیه ی سبز و جریانات تپنده ی قرمز نمی دانم جریانش چیست؟
من در خیابان شما چندین بار قدم زدم، اما حس و حال خوشی نصیبم نشد. هر چه بیشتر و پیشتر می گذرم، دلتنگ تر می شوم. شاید طرح موازی بودن اتفاقات است که خواب را  تداعی می کند. اگر کوچک ترین شکستگی در این خطوط موازی رخ می داد، خواب از چشم می ربود .حتی با وجود درختانی که خواب را به چشم می بخشند، در حین قدم زدن در خیابان تعطیل شما، من کسل می شوم .شاید تاثیر کلمه ی خواب در انتها باشد یا توازی که نقطه ثقل این نوشتار می نماید . قرمزی لکه وار متن خیابان هم کمی اذیتم می کند. شمای آن عین فرم های خواب دیدگی داخل فیلم هاست . مکان بیش از زمان در متن شما خودش را جلوه می دهد. متن تان مرا هیپنوتیزم کرد.

مهر به شبنم

شاید منظور از تعطیل بودن خیابان ، اشاره ای طنز آمیز به این نکته باشد که فقط وقتی روزمرگی از جریان باز می ایستد ، شعر به حرکت در می آید. قرمزی ها مرا به حرکت اسپرم ها می رسانند انگار و آن حالت ناخودآگاهی مستتر در گزاره های میانه ی این خواندیدنی...

اما آن گزاره ای که گویا در خواندنش دشواری داشته ای ،از این قرار است : چه قدر سایه! کنده از کجا شدند این همه ؟

شبنم شیروانی

 با این قول شما( شعر هنگامی آغاز می شود که روزمرگی از جریان می ایستد ) موافق نیستم . آغاز هر شعری بسته به سراینده ی آن دارد. گاه شعری در روزمرگی هم سرایش می شود مثل اشعار من که برای کم تر کسی جاذبه دارد و خوانندگانی که می آیند و می روند و می گویند این که چیزی نیست ادبیات روزمرگی ست که ما در برآوردن حاجات روزانه مان به کار می گیریم، اما گاه شعر حاصل ارتعاش روح است که از  روزمرگی به تنگ آمده است و روزمرگی را از نگاه نافذش حذف می کند و یا شاید هم کم رنگ می کند. آن وقت چیزی می گوید که افاضه ی کلام است و اوج حس که هر چه بر خوانندگان بیشتری اثر کند، جاودانه تر می نماید. من معتقدم شاعر شعر را برای خوشآمد مخاطب نمی سازد؛ برای دل خویش می گوید و بیش از هر کسی خود حظ می کند از این سرایش. دوست دارم بدانم چه قدر از وصف این خیابان تعطیل حظ می کردید و به وجد می آمدید؛ خیابانی که مرا به چند قدم راه رفتن در خواب میهمان کرد؟

مهر به شبنم

بله ، بهانه و انگیزه ی سرودن می تواند گوناگون باشد ، ولی همین که به قلمرو شعر پا می گذاریم ، ناگزیر از منطق روزمره رها می شویم . پس هدف این نیست که شعر از زندگی ملموس و از تاریخ دل بکند . نه ، شعر هر چه بیشتر از زندگی بردارد ، به نظرم غنی تر می شود.
اما من از شعری که فرایند آفرینشش مثل سفری ناگهانی و بی نقشه باشد ، بیشتر لذت می برم و می گذارم زبان دستم را بگیرد و ببرد جایی که پیش تر ندیده باشمش!

 

+ mehrdad fallah ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani