هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شکفته در خواب ٍ مغناطیس!

سایت مهرداد فلاح - یادمان نرود جریان ( زیر خودمان ) داریم ! 

نقدی بر خواندیدنی ، علی حاجیان زاده

مینا درعلی

آخ از این تردیدهای وارفته و دور از انسجام میدان مغناطیس که بپرند ،بریزند یا ببارند! آخ از این باران نباریده بر کاغذ ! بارانی که باد برش داشته که از این آسمان عقیم هم می شود بارید! با دیوانه های در بغل، در خیال بارش می دود این شعر با بادی که باد برش داشته! بگذار به میدان بیشتر نزدیک شویم و دست این خواب را بگیریم تا واروتر از زمین نبارد به عصبیت های بیدار این شعر هزار پا شکسته.

 مستان

این طرح عجیب جذاب است؛ به براده های آهنی می ماند که همه را به سمت خود جذب می کند، آتش می زند، سحر می کند... این طرح دوباره مرا بی قرار کرد؛ از آن نوع که اولین خواندیدنی ها بود. این یال و کوپال به سیمرغ می ماند؛ سیمرغی که بی تاب پریدن، باریدن و وزیدن است. دیوانه ام کرد این پس زمینه ی مشکی، هیجان می ریزد در نگاهم ،این طرح حالا حالا ها حرف دارد حرف...

 مینا صدیقی

 بعضی وقت ها فکر می کنم فقط باید شکل شعر را دید. بعضی وقت ها فقط باید بخوانم. بعضی وقت ها هزار پیچ می خورم تا بخوانم.بعضی وقت ها دستم به شعر می رود.دوست دارم از رویش بنویسم؛ به همان گونه که هست با تمام شاخه های تو در تو. بعضی وقت ها وقت و بی وقت می آیم که فقط این جا هوا بخورم. بعضی وقت ها آن قدر توی شعرت لحظه های بکری پیدا می کنم که به خودم می گویم: دوست داشتنی ترین شعر مهرداد فلاح همین است. غافل از این که هر بار دوست داشتنی ترین شعر را دقیقن همین جا پیدا می کنم! بعضی وقت ها (اصلن این وقت ها را بی خیال) ! این جا را ببین: بادی که دل از وزیدن نمی کند/ دیوانه دویدن روی هزار پا که شکسته... همیشه توی این وقت ها که می آیم، یک شعر خوب می خوانم.

 کیوان اصلاح پذیر

 سیخک خروسک و ژوبین دوگانه

این تصویر یک ژوبین است . نه،  دو ژوبین است با دوبال معکوس . ژوبین اول می گوید : «بپرم ببارم» و ژوبین دوم می گوید : «آسمان خواب ، باد برش داشته :

بپرم

ببارم

بریزم»

استخوان مستقیم ژوبین می گوید :

«با دیوانه های دربغل به ناکجا اگر بریزم»

بزرگ ترین بال ژوبین می گوید :

«بادی که دل از وزیدن نمی کند

باران نباریده بر لحظه های کاغذ»

بال دوم می گوید :

«دویدن روی هزار پا که شکسته

دیوارهای کمی کهنه تر از کنج قرار»

بال سوم می گوید :

«همین خیابانی که دیر

بیدار در عصب»

یک استخوان کج مرکزی هم داریم :

«با دیوانه های در بغل خیال »

و یک سیخک  بی محل خروس  :

«ناگهان» که رقیب ِ  «ناکجا» ست!

و یک سیخک خروسک :

«خیال» که از «بغل» بیرون می جهد.

عناصر اصلی شعر «دیوانه و باد و باران و دیر و دویدن و بیدار» است . «واو و یا  و دال  و نان  و الف» از پر بسامد ترین حروف زبان فارسی هستند . حالا نمی دانیم این کلمات اند که علیه باد گرد هم آمده اند و ژوبین ساخته اند یا خود باد است  که از چپ به راست می تازد ؟

مهرداد! ما را توی عجب بازی ای انداخته ای! نه دل مان می آید ولش کنیم، نه می توانیم سر در بیاوریم . کلاه مان را باد می برد و قلم مان نم می کشد . به نظر می رسد نیرو رسان این ژوبین، دم یا ژوبین دوم  است؛ همان که می گوید :

«بپرم ببارم بریزم »

آها! همین الان مقصد را پیدا کردم . مقصد درست در نوک پیکان نیرو رسان قرار دارد نا کجا آباد»  و سیخک «ناگهان» می کوشد راه را کج کند . این ها نوک  ژوبین اول  را به حرکت درمی آورند باد و دیوانه و باران» را . کم کم داریم به یک جاهایی می رسیم .

«آسمان ِ  خواب

باد برش داشته :

بپرم

 یا

 ببارم ؟

 دیوانه های ناگهان  بغل در خیال

 دیوانه هایی که دیر در عصب بیدار شده اند :

 در خیابانی که به ناکجا آباد می ریزد             

 روی هزار پای شکسته می دوند

اما

 زیر دیوارهایی که از کنج قرار کهنه تر

 باران :

 روی لحظه های کاغذ نمی بارد »

 مهرداد شعر را نوشته ، سپس شکلی کشیده و آن گاه شعر را بر شکل تکانده است . اگر شعر این همه زیبا نبود، از زحمت و وقتی که خواننده برای یافتن شعر صرف می کند، احساس گناه می کردم . چرا مهرداد چنین می کند  ؟  آیا می خواهد نوعی کوبیسم کلمه راه بیندازد ؟ نمی خواهم بگویم پست مدرنیست است . مفاهیم بسیار شفاف و استعارات و تشبیهات فوق العاده منطقی اند . چرا خواننده را محروم می کنی از خوانش شعری که در کلام  زیباست؟ بیا مهرداد جان دست بردار. ما را در این دیدنی ها حیران نکن که شعر تو به تنهایی به اندازه کافی حیرانی و کشف دارد . ببین :

«دیوانه ی بغل در خیال» : انگار دیوانه ای که خیالش را از سرش بیرون کشیده و زیر بغل زده  در حال دویدن است . مثل سربریده ای که سر بریده اش را زیر بغل زده و بی توجه روی «هزار پای شکسته» می دود . سربریدگان و پا شکستگان در خیابانی  که به ناکجا آباد می ریزد . آن ها که سربریده اند، نمی بینند و آن ها که می بینند، پا شکسته اند  و دیوارهایی که قرار است  با هم برخورد کنند و کنجی بسازند که عاشقان را به کار آید ، اما دیوارها کهنه تر از آن اند که  به هم برسند و کنجی  بسازند دنج و گرم  که از پیرها جز سرما بخاری نیست . همه ی این مجموعه را باد با خود می برد . پس ژوبین در جهت باد است  و باران که نمی بارد و لحظه های کاغذ خشک و بی حاصل طی می شود .

مهرداد جان ، حیف است این همه مفهوم و تصویر تو در تو و لذت بخش و آگاهی بخش را در این گرافیک های زیبا زندانی کنی . این گرافیک ها زندان هایی زیبا برای کلمات یوسفی اند . زلیخایی باید تا زندان بشکند و پیراهن بدرد و انگشتی ببرد .

مهر به اصلاح پذیر

نخست ،باید اذعان کنم که تو "خوابینشگر" خلاقی هستی ، ولی حدس تو که" مهرداد شعر را نوشته ، سپس شکلی کشیده و آن گاه شعر را بر شکل تکانده است "، یکسره اشتباه است و همین جا من به شک می افتم که وقتی یکی چون تو ( با این مایه تیزبینی) به چنین گمان نادرستی در می غلتد ،آن دیگری ( که شاید چنین تیز بین نباشد) سر از کجا ها که در نخواهد آورد!
دیگر این که  "خوابینش" تو از این کار تردید نکن که فقط از تو بر می آمد و نه از دیگری و دیده ای که دوستان دیگر نرفته اند بر این راه که تو رفته ای و خوبی "خواندیدنی" یکی همین است که هر کس شعر خاصی با آن می سازد ...
نمی دانم اگرشعرم در این فرم تجلی نمی کرد ، آیا این همه حرف و حدیث می توانست برانگیزد؟ و وقتی چنین است ، چه اصراری ست که آن را دوباره به صورت معمول بر گردانیم ؟

زاویه

این شاخه کجای شب آویزن شده است؟ انگار در میان خودمان، در تن خودمان پیچ خورده ایم. نه، شاید این روده های من است  در تاریکی جسمم ...هان؟ من هذیان دارم می گویم .این روده های من نیست که در این تاریکی دارد رشد می کند ...این رودهای زنی است که دارد مرا در تاریکی پیچ می دهد ...آه! اگر بریزد! آه اگر بپرد! آه اگر ببارد ...!خلاصه این که هنوز دارم توی این روده های لعنتی غرق می شوم و رشد می کنم؛ مثل این ویروس های از همه چیز بی خبر ! لعنت به من! ها یادم افتاد امروز تولد کی بود ...روزنامه ی جام جم را در میان این رودهای می خوانم ت و ل د .....آه دانشور داد می زند ...به تو چه !  مهرداد تنها می گوید باران نباریده بر لحظه های کاغذ ...باز سیمین می گوید 85 سال شده است واقعن ...مهرداد دراین شعر می خواند روده های مرا : دیوانه ...

 سایه

معروف است که زیبایی هم بعد از مدتی تکراری می شود . قبول ندارم . هیچ چیزی برای بار دوم که به آن نگاه می کنی، همان قبلی نیست؛ حال چه رسد به این که هربار که نگاه کنی، چیزی تازه در آن کشف کنی . یادم افتاد به نسیمی که موهای نامرتب پسرک بازیگوشی را آشفته تر می کند . همه ی لطافت کودکی درآن محفوظ می ماند . دلم می خواهد دستانم را روی نوشته ها بکشم و دوباره مرتب شان کنم، اما حیف است ! این طور زیباتر و طبیعی تر است .

ابراهیم کمکی

سواد تصویری خوبی ندارم که بتوانم فرم شعر را از منظر گرافیک نقد کنم. این قسمت، کار اهل فن است، اما از نظر محتوا می توانم بگویم درونمایه این خواندیدنی، به شدت درونی و ذهنی و گریزان از زندگی ملموس بیرونی است. شاعر مویه گر از/ با "دیوارهای ترس در رنگ های تلخ/ با دیوارهای کمی کهنه تر از کنج قرار"حرف می زند. خودش را پنهان کرده، می خواهد با "دیوانه های در بغل  خیال" اش بپرد، بریزد، ببارد... 
او منتظر بارش باران است بر لحظه های کاغذ/ بر آسمان خواب.
مهرداد فلاح تو در توهای ذهنی خود را می نویسد و در کارهایش عناصر ملموس و عینی پیرامونش غایبند. ما در شعرهای فلاح فقط لابیرنت های های ذهنی او را می خوابینیم و از المان های عینی زندگی او بی خبر می مانیم. به عنوان مثال، نام این "خیابانی که با دیوانه های آن دیر ... "چیست؟
گرایش به عینیت و پرداختن به جزئیات و نیز طنز، از ویژگی های شعر این روزگار است که متاسفانه در کارهای فلاح کم تر دیده می شود. از طرفی، به نظر می رسد تمامی بار تشخص شعر فلاح بر دوش فرم کارهایش است و این ویژگی به نظر من می تواند مخرب باشد و تکرار آن موجب ملال شود.  تشخص اثر هنری تنها به فرم آن نیست؛ به نگاه و جهان بینی آفریننده ی اثر هم هست و از قضا به این دومی بیشتر بستگی دارد و این نگاه اگر با المان های روزمره و پیرامونی هنرمند ارائه شود، بسیار دلنشین تر است.  من مخاطب باید احساس کنم پشت اثر هنری کسی هست که دارد فکر می کند به چیزهایی که من نیز هر روز با آن ها درگیر هستم؛مفاهیمی هم چون روزمرگی، تنهایی، تقدیر، مرگ، عشق و ... که همه آدم ها از آغاز با آن ها درگیر بوده و هستند و در هر زمانه و عصری برداشت های جدیدی با فرم های جدید از آن ها به دست داده اند. مهرداد فلاح با تمام ویژگی های ظاهری اش مثل نوع لباسی که می پوشد و ...، خیابانی که در آن هر روز قدم می زند، کارهای روزمره ای که انجام می دهد و ... در شعرش غایب است. به نظر من در لا به لای همین اتفاقات روزمره می توان نوع نگاه خود را به مفاهیم عمیق زندگی، با فرم ویژه خود (خواندیدنی، کانکریت،ساده، نمایشی، سینمایی  و ...) بیان کرد.
خلاصه کلام این که خواندیدنی، چه به لحاظ فرمی و چه به لحاظ محتوایی، خیلی ذهنی شده است. خواندیدنی بیش از هر چیزی باید شعر باشد؛ چون حاصل تجربه های شعری پیشین یک "شاعر" است، نه یک گرافیست. فرم نو خواندیدنی آمده است به داد شعر فلاح برسد و چیزی به آن بیفزاید، نه این که آن را ماسکه کند.  می دانم این اتفاق هنوز تثبیت نشده و تا رسیدن به شکل نهایی خود فاصله دارد، ولی این ها چیزهایی بود که به ذهنم رسید و لازم دانستم بگویم شاید مفید واقع شوند.
دیگر این که به احترام پیشرو بودن مهرداد فلاح و مداومت او در دفاع از این فرم جدید (که در یک نگاه حداقلی، امکانی به شعر فارسی افزوده است) و دفاعیات منطقی و اصولی اش (که نشانگر اشراف و آگاهی او نسبت یه کاری ست که می کند)، کلاه از سر بر می دارم.

مهر به کمکی

نقد تو می تواند نمونه ی نقد همدلانه ،مستدل و بدون پیش فرض باشد بر "خواندیدنی". بر چنین نقدی نمی شود شورید و یا به طنز و طعنه از کنارش گذشت و یا نادیده اش گرفت.
تو با متر و معیاری این کار را نقد کرده ای که خود من شعر بسیاری از شاعران را با آن سنجیده ام: عینی گرایی و جز’ پردازی. من شاید بتوانم فقط توجه تو را به این نکته ی ظریف جلب کنم که در خواندیدنی ، بخشی از این رویکرد در فرم کار مستحیل شده و شاید به همین علت ، پوشیده تر بنماید و دیریاب تر. به علاوه ، نباید از یاد ببریم که جز, پردازی و عینی گرایی در شعر هدف نیست ، بلکه گونه ای روش کارآمد است برای ملموس تر کردن شعر و تر و تازه کردن آن . منظورم این است که به هر حال در شعر ، میل به نوعی استعلا و فراتر بردن تجربه عمل می کند و اصلن اگر این "فراتری" و "فراگیری" نباشد ، شعر هم "شعر" نخواهد بود.
اما طنز "خواندیدنی" و بازیگوشی اش، بیشتر در قیافه ی نوظهور و "اجق وجق" بودنش تجلی می کند تا در گزاره هایش ( که خب ، آشنا تر است البته ) و نیز یادمان باشد که قیافه ی خواندیدنی ، خودش حاصل حرکت و پویایی زبانی و وجه کلامی ست ،نه گرافیکال و البته یادمان باشد که من توانسته ام ذات گرافیکی نوشتار را در این نوع شعر بار دیگر کشف و تایید کنم.پس وجه گرافیکی خواندیدنی هم به حوزه ی شعر تعلق دارد و در خوابینشگری خواندیدنی، اگر نادیده و ناخوانده بماند، دست کم نصف و حتی دو سوم شعر نادیده و ناخوانده خواهد ماند و این ضعف و کاستی این نقد تو بر این کار است...

علی حسن زاده

نقدی بر شبهه نقدهایی که علیه خواندیدنی نوشته شده

این نوشته ها نشانگر برخورد سلیقه ای و نه تکنیکی این اشخاص با خواندیدنی است. نوشتم سلیقه ای؛ چون مولفان این شبهه نقدها توسط نشانه شناسی های فردی و نه نظریه ادبی (البته ناگفته نماند نقد ادبی ما از گذشته تا به امروز دچار این بیماری بوده است ) به خوانش خواندیدنی می پردازند و به همین سبب است که نوشته هاشان علمی نیست و در آن استدلال، مصداق، اثبات و... وجود ندارد. انگار مخالفان خواندیدنی نتوانسته اند خواندیدنی را به لحاظ علمی زیر سوال ببرند و انگار تخم این مخالفت ها در خاکی  غیر از خاک نقد ادبی کاشته شده است:خاک غرض!

حسن سهولی

ذخیره های بی شمار تخیلی، در تجلی ذخیرهای زبانی ای ممکن، اما غیر رایج که نه تنها قراردادی بودن واژه ها، بلکه قالب همنشینی را هم تصدیق می کند؛ تصدیقی که تصورش دشوار است و زبان را با فلسفه پیوند می زند. قدرت همنشینی از یک طرف و از طرفی، اثبات این که میان فیزیک واژه ها و معنای آن ها هیچ رابطه ی ذاتی نیست، بلکه تا هست و بوده، قراردادی اند و حتی ساز و کار همه ی نقش های برکاغذ را کوچک ترین عنصر ارتباط، به معنای حیات می آورد؛ حیاتی که به درون متن سر می کشد و بینش درونی را - بافضایی که شاید عمومی هم به لذت نیندیشد، اما به تفکر وادارد - حادثه می کند؛ حادثه ای که باید در آن به قضاوت نشست و دوباره سرکشیدش، چه موفق چه ناموفق!
و این همه کارواج کوچک ترین واحد زبان، در پدید آوردن ساخت آوایی با جانشینی آوای دیگر با محوریت شاعر که در ظاهر شکل می گیرد و به درون نقب می زند و ازدرون به بیرون تا در این مسیر، نه تنها"خواندیدنی " ، بلکه «خوانی دیدنی» پر از رنگ های معنازاد، درکمال پیچیدگی و اوج گستردگی میسر سازد.

ثابتی

صرف نظر از آن چه شعر در پی گفتنش بوده  با کلمه و طرح و ... یک اتفاق تازه در حال وقوع است.
کاغذ های چرک نویس شاعرها دور انداختنی بوده و ما همیشه  با محصول نهایی و خوش خط و بی غلط  شاعر مواجه بوده ایم. فلاح به این فرآیند گم شده اعتبار بخشیده. دست ما را گرفته و موهای آشفته ی شعرش را سلمانی نکرده، روبه روی مان گذاشته. حتی ممکن است وحشی ترش هم بکند؛  روزی که از شکم هر کلمه ، درخت هایی با شاخ و برگ های تک حرفی جوانه بزند.
توجه کنیم خدا را که در معجزه ی آخرش می گوید  یا سین ، طا ها .
این جا نمایش ذهن انسان معاصر است. خیال شقه شده، قاچ شده،پاساژهای متعدد و هزار تویی از کلمات را که همیشه در خلوت ذهن یک شاعر رخ می دهد ، به تصویر کشیدن. مثل سونو گرافی ماهر، روی شکم برآمده ی شهود  را رصد کردن و نتیجه اش برگی در نور ظاهر شدن که هم شبیه عکس دور از کهکشان راه شیری است و هم شبیه عکس نزدیک از  لحظه ی نطفه بستن شعر ، تا مرحله ی جنینی و زایش آخر .
این شعر وظیفه ای بیشتر از شعر به عهده دارد. از آن جا که فرصت زندگی به کلمه ها و عبارات حذف شدنی در ویرایش های پی در پی شعر داده، پس صدای اقلیت فراموش شده است.

این شعر دوربین مخفی بر بالای کاغذ و قام شاعر است. این شعر تردید شاعر برای سرودن روایتی تک خطی و چند خطی است که سرانجام ،تردید و نسبیت ، پیروز میدان شده.  این شعر ایجاد امکان ادامه دادن تا بی نهایت است. این شعر یک شاخه قلمه حسن یوسف در آب است که به ما یاد می دهد هم جرئی کوچک از دنیا ، بالقوه می تواند به زیبایی و ماندگاری بینجامد.
همه چیز از لحظه ی هماغوشی دو حرف «ب» و «الف» (با) شروع می شود. بعد از آن شعر مثل بوته ی شمشاد از هر طرف جوانه می زند. جوانه ها از جنس حرف اضافه ، قید، اسم ،  صفت ،... رشد کردنی است. مثل زنی جوان و زاینده در ذهن شاعر که به محض تماس با سر انگشت نوازشگر شاعر، از هر طرف به طرفه العینی شکمش برآمده می شود تا دست آخر برسد به لحظه ی فعل و کنش:
بپرم ! بریزم! ببارم! و پایان بندی علامت های تعجبی است که زبان این مخلوق وحشی نوزاد را می بندد.
مهرداد فلاح صرفه نظر از محتوا و جهان بینی درونی شعر ، فرم تازه تری برای لذت بردن از شعر پیشنهاد می کند. چشم را هم به کمک گوش و ذهن و خاطره و فهم  آورده برای رویت امکان جدید کلمه. این شعر به محض دیده شدن ،  آغاز لذت است. حالا رفتن به هزار توها و در آوردن لایه ی پنهان حرف های گفتنی و نگفتنی،  قدم های بعدی است که کودک بازیگوش مخاطب، برای فرو رفتن در این دهلیز سرد و نمناک و تاریک، با ترس و لرز به دنبالش می رود.


ایوب صادقیانی

من دنبال عیب گذاشتن بر کار شما نیستم.
همین خواندیدنی را وقتی که سطری می‏خوانم و پشت سر هم، لذت بیشتری می‏برم. در پست خواندیدنی قبلی هم گفتم مثل این است که آدم صدای دف می‏شنود،ولی واقعن موقعی که دارم خواندیدنی را غیرسطری می‏خوانم، صدای دف را نمی‏شنوم. شاید ذهنم مشغول کشف شاخه‏هاست!آیا ضرباهنگ از بین نمی‏رود یا حداقل کم رنگ نمی شود؟آیا کشف چند شاخه بودن شعر، با خواندیدنی راحت و کمی تصنعی نمی‏شود؟
به هر حال، فراروی شما ستودنی است.

مهر به صادقیانی 

اگر ضرباهنگ در گزاره ها هست  که ( چه در حالت سطری  چه غیر سطری) قاعدتن نمی شود گفت نیست! شاید چون تاکنون فقط شعر سطری خوانده ایم و به آن عادت داریم ، وقتی می خواهیم جور دیگر بخوانیم ، به نظر مان می آید که گوش نواز نیست. شاخه شاخه شدن هم فی نفسه ارزش نیست . این شاخه شاخه شدن در خواندیدنی، نوعی امکان تازه برای معنازایی ست که در حالت معمول به دست نمی آید. به علاوه ، خواندیدنی این فرصت را به وجود می آورد که تمام گزاره های منشعب، هم سطح و در کنار هم خوانده و دیده شوند.این دمکراسی تازه ای در عرصه ی شعر است و چیزی از داشته های شعر سطری نمی کاهد ،بلکه چیز های دیگری به آن می افزاید.

بهمن باقری فر

ها...ها...ها!
بعضی وقت ها دیوانگی انسان را سرمست می کند تا جایی که نبوغ فکری او به شکل برتر و جامع تری نمود پیدا می کند. این یک نظریه ی غلط است، ولی می توانیم از نگاه خواندیدنی ها به آن جامعیت ببخشیم!
در این سازه ی شگفت، ابعاد پیچیده ای وجود دارد که شبیه تار عنکبوت است. دیوانگی به هم ریختن و در هم آمیختن است. گاهی این درهم آمیخته های دیوانه، کلمات هستند که در قالب های نامنظم، طرح یک شکل را معنا می بخشند؛ شکلی که در ظاهر به نقطه ای ختم نمی شود و بی بن بست است. این تار عنکبوت که دام زیبا و جذابی ست برای شکار ذهن انسان، از ساخته و بافته های ذهن خلاقی است که یک آشفتگی ادبی را در عصر کنونی کشف کرده است. تلاش نظریه پردازان برای موشکافی جزئیات این پدیده ی نو، بیانگر این مدعاست. چرا که یک شعر خطی نگاه و ذهن خوابیننده را به عمق کار نمی برد و لذت سرایش صوری و معنایی خطوط نگارش شده برای اغنای بینش ادبی او کفایت می کند و دیگر این که به درون زیبا گرایانه او تلنگری نمی زند که برای اثبات و یا عدم وجود ماهیت یک اتفاق قلم فرسایی کند و نقد و ایراد بنویسد.اگر چه یک خوابیننده ی خوب می بایست به جای نقد، رویه ها ی یک خواندیدنی را بردارد تا اصل و شیرازه ی این مولود جدید را ببیند، همان حس معترضانه او را وادار می کند که ابتدا به نبرد با این پدیده برخیزد و برای پیروزی زیاد خوش بین نباشد؛ چرا که هنوز ابزار های تدافعی برای این نو پا کشف نگردیده است.

سالومه

این یک سفینه ی کیهانی ست که سوختش زبان است و فرمانده اش "نظم" گریزی.در تاریکی های بی جهت می درخشد با کلماتی از جنس عصیان و کودکانگی .
آهای!مهرداد فلاح! مراقب باش که شتر نشینان صحرا گرد ،چشم دیدن این سازه ی شگفت را ندارند !

سجاد گودرزی

مثل یک تالار آیینه کاری ست که عمقش آدم را دیوانه می کند؛ دیوانه را آدم می کند!

ایوب صادقیانی

من هنوز دارم به اصل خواندیدنی فکر می‏کنم.
گرچه یک کلمه یا مسیر چند شاخه می‏شود،  این چند شاخه شدن تصویری، فقط برای این است که بگوید یک کلمه یا جمله چند شاخه می‏شود و بس!در واقع به شعر چیزی اضافه نمی‏کند و فقط انگار دارد به مخاطب کمک می‏کند که چند شاخه بودن را بفهمد؛ چند شاخه بودنی که گاهی باعث شده شاخه‏های مصنوعی وجود داشته باشد. مثلن شروع این خواندیدنی با دو حرف«با» است؛انگار مجبور بود‏ه ایم با این دو حرف شروع کنیم. یا این که یکی از کلمات آغازین آمده(مثلاً باد)، بعد سعی شده کلماتی پیدا شود که با دو حرف اول باد شروع می‏شوند و این کمی مصنوع است! در صورتی که اگر خواندیدنی را به شکل شعر سابق بنویسیم، ضرباهنگ خواندنش زیباتر می‏شود. به دیگر سخن، شما آمده اید چند شاخه بودن را شاید به عنوان کاری متمایز و نخبه گرا،با خواندیدنی به مخاطب حالی کرده اید که این خودش خیلی جالب نیست. در ثانی ضرباهنگ را با این کار گرفته‏اید. پس دو کار کرده اید،
لذت کشف چند شاخه بودن را به صورت طبیعی و سطری از مخاطب گرفته‏اید و به جایش لذت کمی تا قسمتی مصنوعی و البته به راحتی قابل کشف(که باعث شده خواندیدنی‏ها برای برای اولین بار جذاب به نظر برسد، ولی دفعات بعدی رو شده است. در حالی کشف چند شاخگی در شعر سطری به راحتی رو نمی‏شود)،جایگزین کرده‏اید و دوم این که دیدن خواندیدنی(شعر) باعث شده که ضرباهنگ خواندن خواندیدنی(شعر) گرفته شود.

مهر

از نوشته ی برخی دوستان (مثل صادقیانی) چنین بر می آید که چون (به هر دلیل) با خواندیدنی رفیق نیستند ، مدام در پی «کشف» ناتوانی های آنند! البته که این هم نوعی «دیدن» است ،ولی دلم می سوزد برای کسی که در مواجهه با شعر ، به جای لذت بردن ، دنبال دو دو تا چهار تا می رود...

رجب بذر افشان

شکل تنیده و رونده ای به تصویر کشیده شده در این خواندیدنی. اگرچه تصور مرکز در این دست کارها حداقل پاسخگوی خاستگاه مولف نیست ، کلمه ی «با» به عنوان مرکز روایت، سمت ها و جهت گیری های متن را در 3 وضعیت (یا بهتر است که بگوییم 3 قرائت) معلوم و پر می کند:
بادی...
باران...
با دیوانه...
به این ترتیب ،در روند حرکتی اثر نقش ها و نمابندی دیگر و متفاوتی آفریده می شود و ایضن خود این پازل های نوبنیاد، نقش مشابه و متغیری را در متن فعال می کنند که در امتداد صورت پیوست ِ خط مرکزند.  
خب! فرم کار هم جاذبه و ظرفیت خودش را دارد. از نحوه و نوع چینش کلمات این گونه دریافت می شود که شکل به قصد و نیتی هدفمند طراحی شده است.

آریانا آریارمن

چینش بی همتا و جایگزینی واژگان در ستایش آفریدن اثری جاودانه،جالب،ارزشمند و ستودنی است.این تابلوی چینش واژگان رنگین تان که هم چون قلم مویی بر بارش احساسات و اندیشه نقش بازی می کنند، گویی آدمی را با حرکتی به سوی پرتاب شدن و در افقی بی انتها گم شدن می راند و این جز حاصل فواران احساساتی نیست که در گرو اندیشه ی کارآمد و نوین پست مدرنیستی است.
اما نکته ی جالب تر این است که شما نظام ناهماهنگ پست مدرنیستی را تحت نظامی خاص و نوین قرار داده، با مرز شکنی حصارها توانسته اید در دنیای فراپست مدرنیستی یا فرامدرن قدم بگذارید و این مهم، راه های بحث و گفت و گو در اندیشه و ادبیات آینده را می گشاید.

ساناز

دستان فارسی نویس و نگاه های فارسی بین من ، این نقش واژه را مدام از سمت چپ کاغذ می خواند .شاید تقصیر این "بپرم" بود که هی به پرواز وسوسه ام کرد .
حالا از این سوی صفحه می خوانم... ولی دوباره حس اوج گرفتن دارد ...نمی توان روی زمین ..از راست به چپ خواند .این نوشته ها هی از کاغذ در می روند...هی بیرون می پرند ...از راست به چپ ، از چپ به راست ، فرقی نمی کند ...
خیال می کنم چند روز دیگر، این صفحه سیاه و خالی می شود . انگار واژه ها اوج گرفته اند برای فرار از این سیاهی ...

علی حسن زاده

این خواندیدنی هفت محورروایی دارد که این محورهای روایی کلماتی اند چون"دل"، "دیوانه"، "بر"،"های"، "بغل" و "اگر"... که سایر کلمه ها و یا به  عبارتی دیگر سایر "روایت ها" بر این محور روایی سامان یافته اند. تعدد روایت در این خواندیدنی سبب تولید جهان روایی تو در تو شده که این پیچ و خم های روایی، سبب تولید زمانی غیر خطی شده (و این یکی از مختصات آثار هنری مدرن است؛ مثل زمان  در نقاشی های سالوادور دالی )  و بدین سان است که این خواندیدنی با عنصر زمان وارد بازی شده  و از آن آشنایی زدایی کرده و مکان و زمان را شکسته و فضاهای متفاوتی آفریده است و جهان روایی تو در تویی دارد . نمونه ی این نحوه برخورد با «روایت» را می شود در قصه های «هزار و یک شب» یافت. انگار مولف به زمان در روایتِ آثار ادبی تولید شده در شرق عنایت داشته است که توانسته به چنین تلفیق و ترکیبی دست بزند و بدین سان به مسئله «بینامتنیت» دست یابد.

فواد گودرزی

آدم سفیدی که در پس زمینه ای سیاه می رقصد؛ دیوانه یعنی همین . دیوانه بی عقل نیست که فقط انسان های ناقص الخلقه بی عقلند . دیوانه کسی ست که رنگش با رنگ پیرامون فرق می کند . دیوانه گوسفندی ست که جنگیدن با گرگ و گرسنگی را به داخل گله بودن ترجیح می دهد . دیوانه کسی ست که می رقصد .
دیوانه درد های همیشه بیدار در عصب دارد
در خیابانی که دیر
در خیابانی که دور
باران نباریده بر لحظه های کاغذ
آه اگر بپرم به ناگهان
بریزم به ناکجا
ببارم
برآسمان ِ خواب ...
این بهترین خواندیدنی ست که تا امروز خواندیده ام!

نسترن

قرینگی همیشه یاد آور سنت است. مثلن در معماری سنتی ایرانی همیشه تقارن رعایت شده و در عین حال نوعی ثبات و آرامش بخشی به همراه داشته است .ولی قرینه در این کار تو، نه آرامش بخش است و نه ثابت، بلکه به شدت در حرکت و بی قرار است. شاید اثر بادی ست که دل نمی کند از وزیدن یا دیوانه ای که بیدار در عصب ،دویدن ،ریزش،پرش، بارش .نوک این پیکان،مرکز این انفجار،کجای برشی کات شده از زمین است؟ فرار از جو با پای خود به روشی شبیه بالا افتادن شل سیلور استاین...؟

پروانه دلاور

خارج از بحث شکل که دوستان خیلی معطوف به آنند، زبان و دنیای این شعر را دوست دارم. زبان دیوانه و دویدن را که نمی دانم چرا تمام نشده، تمام شده وگویا پایان بندی ندارد... پایان نامه ام راجع به فروغ بود و درادامه، پرداختن به مقاله هایی در آن مورد که چاپ شده  و به زودی در وبلاگم می گذارم؛ از جمله پرداختن به موسیقی در شعر فروغ و باز از جمله، رسیدنِ او در اواخر،به نوعی« ردیف آغازین» که امیدوارم من نخستین بار این اصطلاح را پیدا کرده باشم! به هر روی، درشعرهای خودم ناخودآگاه وجودداشت . یک بار از دوستی شعری شنیده بودم در چند خط که شروع سطرها،این گونه بود وهمین یادم مانده:
کمربند
کمر
کم
ک...
شاید چون بقیه ی شعر به زورِ این کلمات ساخته شده بود،همان کارکرد مستبدانه ی قافیه و ردیف سنتی داشت. دراین شعر شما هم قسمت زیادی از ساختمان شعر، بر اساس همین «قافیه ی آغازین» است، اما خوشبختانه در بافت کلی، شعر است و واژه  به زنجیر ندارد . ضمنن من همیشه دنبال عاطفه ی شاعر در نوشته هایش هستم که این شعر ، بسیار واجد آن است و می کشاندم باخود ( بگذریم از واج آرایی ظریف ومؤثر و بی ادعای این شعر که برای همه قابل درک است).
در مود شکل ظاهری این شعر که خوشبختانه لطمه ای به خواندنش نمی زند، حرفی ندارم؛ به نظر طبیعی است و این خوب است:
بادی که باد برش داشته
بادی که دل از وزیدن نمی کند
با دیوانه دویدن روی هزارپا که شکسته
با دیوانه های همین خیابانی که دیر
با دیوانه های در بغل به ناکجا اگر بپرم!
با دیوانه های در بغل به ناکجا اگربریزم!
با دیوانه های در بغل به ناکجا اگر ببارم!

با دیوانه های در بغل به ناگهان اگر بپرم!
با دیوانه های بیدار درعصب
با دیوارهای ترس در رنگ های تلخ
با دیوارهای کمی کهنه تر از کنج قرار
باران نباریده بر لحظه های کاغذ
باران نباریده بر آسمان ِ خواب...

کوچک

آخ چشمم...!
مطمئنم چشم دردم برای این نیست که بیشتر از نیم ساعت به این کار در مانیتور خیره شدم .این تیر... انگار هرچه بیشتر نگاهش می کنی، بیشتر فرو می رود توی چشم آدم.
باد و باد - باد و دل - دیوانه و پا - دیوانه و خیابان - دیوانه و بغل و ناکجا و پریدن و ریختن و باریدن - دیوانه های ناگهان - دیوانه های خیال - دیوانه و عصب - دیوار و رنگ - دیوار و کهنگی - باران و کاغذ - باران و خواب
آخخخ چشمم!
از دست این تیر... از آن تیرهای آرش کش... فراسوی مرزهای سوررئال... اما نه برای تعیین مرز.... شاید برای تعیین بی مرزی!
اما این آرش هم مثل همان آرش، با جانبخشی حاصل از این تیر، زنده تر شد( خلاف تصور آرش نشناسان).آخ...!

مسعود سالاری

یک تقارن فیزیکی تا این حد را تاکنون در هیچ یک از خواندیدنی های فلاح ندیده بودم. نمی دانم چه توجیه تصادفی یا دقیقی برای ایجاد این تقارن هست، اما همین قدر می دانم که در خور توجه است.
سرکش های "ک" و "گ" (در "کمی"، "کهنه" و  "ناگهان") هم در این شعر انگار هویت ویژه ای یافته اند. ماموریت این سرکش ها شاید یک جور هاشور زدن باشد روی واژه های بلاتکلیف یا مثل "گ" ناگهان ممیزی بزند میان ناکجا ...

نادر نظامی 

برایم جالب است که ببینم در یک شعر موقعیت واژه ها در صفحه مهم است و در کتابی می خواندم که در کشورهای اروپایی - آلمان - این نحوه بیان  وجود دارد .کار به نظر من خلاقانه ای است که می شود خیلی بیشتر از یک شعر از همین واژه ها صحبت کرد . سر فلش ،یکی به بالا ، یکی به پایین و یکی به سمت پر و یکی بدنه !  نمی دانم شاید اگر این سه تصمیم (بپرم ، ببازم ، بریزم )به سر فلش برمی گشت، شعر رنگ عملی تر می گرفت و حال که به پر رفته، شروع تصمیمات شعر است . به هرحال، کار زیبایی است.

سارا محدث

انگار دگر بار به تراژدی آفرینش نزدیک گشته ایم. این جا هم واژه ها از دنده ی یکدیگر زاده می شوند و  هم مفاهیم. بگذریم...
در این اثر می توان به چندین و چند شعر مستقل،با دلالت های منحصر رسید؛ تکراری که تکراری نیست...بار ها شعر خواندن و همان شعر را نخواندن!

یکی

چینش جذابی است.وسوسه می کند که خواندنی شود. آشفتگی؛از این شاخه بپر روی آن شاخه.مبادا بلغزی.سقوط کنی.ارتفاع این سطرها از ذهنم هم بیرون رفته.گیجم می کنند. کدامش را بگیرم تا ته بروم تا نیفتم  و مثل تو دیوانه نشوم!؟

شبنم شیروانی

این چیست ؟یک پر که در میدان مغناطیسی بال وا کرده، شکفته؟ آماده ی پریدن است از خواب؟ گویا موتوری مغناطیسی می راندش به خیابانی اسطوره ای . مثل یک بالگرد می ماند.می خواهم با آن به یک سفر خیالی بروم .شاید من هم گل از گلم شکفت در این خواب ِ مغناطیسی. خوش قیافه تر از بقیه می نماید؛ در کلام هم...

+ mehrdad fallah ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani