هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

منحنی؟ شما بشوید!

سایت مهرداد فلاح - سند باد بحری  توی خودش چه سفر ها دارد!

نگاه علی حسن زاده به کتاب "بریم هواخوری"

هوشنگ ملکی

عبور از خلیج سطر و رسیدن به آب های آزاد، دغدغه ی پهنی است . درگیر شدن با این غول سیاه، در این خوان تاریک هم دنده ی فیل می خواهد که ثابت کرده ای داری.اما با نگاه به نمودار حرکتی کارهایت، می شود رد چند باره ی پنجه هایت را روی یک سطح لیز با  شیب تند دید. دغدغه ای که میلان کوندرا را رها نمی کرد، شباهتی عجیب دارد با این نبرد شما برای خلع کردن سطر از سطریت جبری اش.
روایت همزمان دو روایت تا این لحضه، نه برای رمان که برای شعر هم هنوز خرمایی است در ارتفاع . نصف کردن کاغذ و سهم هر روایت را به موازات عمودی دادن هم ما را به جایی نمی رساند.برداشتن خوانش سطری شعر هم محال ذاتی نیست، اما می بایست تدبیری اندیشیده شود برای تغییر کارکرد ذهن انسانی که در جایگاه مولف و مخاطب می ایستد؛ ذهنی که همزمان بتواند چندین روایت را آنالیز کند(بدون مثله کردن روایت های دوم و سوم ) می تواند مخاطب چنین  هنر فرضی باشد.یکی از دست آورد های خواندیدنی، برداشتن تقدم و تاخر از روایت ها به طور نسبی است  که از دست آوردهای قدیمی تر نقاشی است که خود غنیمتی است.

حسین میری

این گونه تا به حال ندیده بودم . شکستن دیوار را در هر موقعیتی دوست دارم . به راستی بشریت با این گونه جسارت ها، توان رفتن به درون خورشید را هم پیدا می کند .

یونس معروف نژاد

باید بگویم که من کلن آدمی هستم که از نو آوری ها حتی اگر کاذب باشند نیز استقبال می کنم (بلا نسبت خواندیدنی ها)،اما آن چه مهم است و من نیز بار ها از نوشته ها و گفته های دوستان شنیده ام، می گویند که خواندیدنی ها بی اصالتند. باید پاسخ داد که این گونه نیست و قبلن هم ما با خواندیدنی ها رو به رو بوده ایم؛ نه این گونه اما به شیوه های دیگر .
نکته ی اصلی را این جا می گویم و آن این است که وقتی شاملو می نویسد: قطره
                                                                                                               قطره 
                                                                                                                       قطره

و این چنین چکیدن آب را بیان می کند، حالتی دارد که من آن را " ارجاع زبان" می نامم؛ یعنی ما اول به خود کلمه دقت می کنیم و سپس منظور شاعر را از این گونه تقطیع کردن در می یابیم و به بیانی دیگر، این کلمه و زبان است که ما را به طرف تصویر سوق می دهد که پاره ای از بحث های ویتگنشتاین در مورد تصویر و زبان، در مورد این قضیه موضوعیت دارد هم چنین، آن شعر فروغ "زندگی شاید یک خیابان..." و موارد دیگر که کم هم نیستند. 
این گونه پردازش ها در دهه ی هفتاد نیز رونق داشت تا این سو.  تازه گونه ی جالب تری نیز به و جود آمد که  علی رضا پنجه ای آن را "توگراف" می نامد که به جای کلمه ها، شکل آن ها را می کشد و به گونه های دیگر. حال مطلب مهم در کار های  فلاح و توگراف های پنجه ای این است که ما با ارجاع تصویر روبه روییم ؛خلاف موارد قبل که با ارجاع زبان روبه رو بودیم .یعنی این شکل صندلی است که ما را به واژه ی صندلی سوق می دهد .
و اما بحث خواندیدنی ها: من احساس می کنم بیشتر ارجاع تصویری است تا ارجاع زبانی؛ هر چند که زبان هم چنان نقشی بنیادی ایفا می کند . این مباحث پاره ای از نظرات فلاسفه را رد می کند.
 پیش آمده که از خواندیدنی هم لذت برده ام و همین طور برعکس و این را هم بیفزایم که خواندیدنی ها احساس می شود که یک سری محدودیت ها هم داشته باشند و مطلب پایانی این که ما باید منتظر باشیم و نقد و بررسی کنیم و استدلال ها را بشنویم. 

مهر به معروف نژاد

در گفت و گو با علی حسن زاده در باره ی خواندیدنی که بسیار مفصل است ، گفته ام که "پیش از تجربه های من در این حیطه، کارهایی چه در ایران و چه در دیگر جاهای دنیا، توسط برخی شاعران شجاع و نو طلب شده بود که بی تردید ( خودآگاه یا ناخودآگاه ) بر ذهنم تاثیر گذاشته . اما همان گونه که قبلن هم گفته ام ، بیشتر این تجربه ها از سر تفنن بود و یا جسته و گریخته و نیمه کاره . در شعر کلاسیک خودمان، از این موارد می شود به شعر مشجر اشاره کرد . هم چنین ، نوشته شدن شعر توسط خطاطان هنرمند در گذشته و امروز و پاگیری هنری به نام "نقاشیخط" هم طبعن بی تاثیر نبوده بر کارم. برخی شعر های اسماعیل شاهرودی،طاهره صفار زاده و ... در دوره ی معاصر هم در این زمینه جالب و جسورانه بود و یا کاری که عبدالرضایی در کتاب "شینما" با افشین شاهرودی کرده برای در هم آمیزی عکس و شعر و نیز تجربه های نوآورانه ی محمد آزرم ، گوران ، علی رضا پنجه ای، محمد حسن نجفی و ... من با نمونه های کالیگرام و شعر کانکریت در کار شاعرانی مثل کامینگز،آپولینر، پاز و ...هم آشنا بوده ام.این ها را ذکر کردم که نگویند فلانی می خواهد "ایز" گم کند. همان طور که اشاره کردم ، این تجربه ها اتفاقی و جسته و گریخته است و هیچ نوع رویکرد مشخص و روشنی برای خروج از نظام شعر سطری درشان دیده نمی شود. خواندیدنی چیزی فراتر از تجربه ای تفننی یا اتفاقی ست و درش ویژگی های بارزی به چشم می خورد که از محدوده ی شعر کانکریت، کالیگرام، نقاشیخط، عکس _ شعر و از این قماش عبور می کند.خلاصه کنم:خواندیدنی محصول زندگی،در زمانه ی آمیختگی مرز ها و ژانر هاست."

اما در باره "ارجاع زبانی" و "ارجاع تصویری" باید بگویم (به نقل از همان گفت و گو):" برخی مرا متهم می کنند که وجه دیداری خواندیدنی ، تخیل واژه و خوابیننده را محدود و در خودش محصور می کند . آن ها می گویند خواننده ی شعر سطری ، تصویر مندرج در گزاره ها را در ذهن خودش باز می سازد و این آزادی را دارد که آن تصویر را به دلخواه خودش باز بیافریند . در حالی که به زعم اینان ، وجه دیداری و فرم بصری خواندیدنی ، این آزادی را سلب می کند . اشتباه این دوستان در این است که گمان می کنند فرم بصری در خواندیدنی ، ما به ازای تصویری ست که در گزاره های آن وجود دارد ! این ساده ترین برداشتی ست که می شود از کارکرد فرمال خواندیدنی کرد. در پاسخ این دوستان، باید بگویم که  ممکن است در یک خواندیدنی، مثلن بیست گزاره و دست کم بیست تصویر نهفته داشته باشیم . حال، صورت مجسم خواندیدنی،  چه گونه می تواند "یکی" و در همان حال "بیست" باشد ؟!

بارها گفته ام که خواندیدنی ، چیزی از داشته های شعر سطری کم نکرده ، بلکه چیزهایی به آن افزوده است. هم چنین، مدعی شده ام که وجه فرمال خواندیدنی "زبان زاد" است ، اما در زبان کلامی به پایان نمی رسد . به عبارتی ، فرم بصری خواندیدنی، از حرکت و امکانات زبان کلامی و نوشتاری می آغازد و در ادامه ، با بهره گیری از امکانات و موتیف های گرافیکی (مثل رنگ ، خط ، حجم و ...) ، به ساحتی دیگر می رسد . این "ساحت دیگر" ، هم با زبان کلامی خویشاوندی دارد هم با زبان گرافیکی ،ولی به هیچ یک از این دو محدود نمی شود.در واقع ، نه شعر به روال معمول می تواند چنین فرم هایی بسازد و نه گرافیک و نقاشی به تنهایی."

 رویا وکیلی

 شروع شعر مثل کشف زندگی ست؛اگر نبینی و ندانی، نبوده ای.همه ی کسانی که می میرند، حتمن زنده نبوده اند! اما شروع شعر با " من"، این حس را القا می کند که "من" آن چیزی ست که درون بطری ست ... و به این ترتیب، اگر مرا نشناسی ، زندگی ات پوچ خواهد بود؛گویا شعر را خدا سروده !و این خیلی زیباست .سپس ، مخاطب با امیدواری ادامه می دهد؛ چون"در باز می شود و رفیق از قدیم می آید"و فردایی هست و یاری .

علی حسن زاده

دفاع کردن حق من است!

من از "خواندیدنی" و "مهراد فلاح" دفاع می کنم و نمی اندیشم دفاع من "آویزون بازی" و "تعصب" است؛ زیرا اگر از "مهرداد فلاح"و"خواندیدنی" دفاع نکنم، به خودم خیانت می کنم. مرعوب شعر سطری و شاعران شعرسطری نیستم و ذهنم نسبت به شعر سطری شرطی نشده است. پس گارد بی جا نمی گیرم و سعی نمی کنم مثل خیلی ها سنگ بیندازم جلوی پای "مهرداد فلاح"  و به او توهین کنم و او را در رودربایستی بیندازم و حرف های دو پهلو بزنم که نشان از خیانت کاری باشد. از دیگران خط نمی گیرم که تحقیق بی ربط کنم تا به خیال خودم مو را از ماست بکشم که ثابت کنم من هم در بازی هستم. نه، من با "خواندیدنی" رفیق هستم. "خواندیدنی" امروز بخشی از زندگی هنری من و امثال من است. پس چرا از زندگی هنری ام دفاع  نکنم؟ دفاع کردن حق من است. هیچ کس نمی تواند این حق را از من بگیرد. پس باکی نیست از انگ زدن نارفیقان!

بهمن باقری فر

یک دیوانه درون یک بطری...
می دانی زندان چیست؟ همه ی زندان ها که برج و بارو و زنجیر و سقف و تاریکی نیست. از درون بطری هم می توان پی به تفکر یک زندانی برد؛ یک زندانی که ممکن است به جنون متفاوتی در دنیای مدرنیزه مبتلا شده باشد. چه فکر درد آوری ست که آن قدر کلمات در یک بطری سربسته جمع شوند که مثل یک دیوانه فریاد بزنند و خودشان را از درِ  بسته ی بطری حلق آویز کنند تا این که  بطری بترکد و پروانه حس رهایی در خودش را باور کند.
می دانی که اگر به بیرون از خویش بروی، کسی تو را نخواهد شناخت. موجودیت تو در خویش بودن و سر بسته بودن توست. توی بطری صدایی گوش تو را آزار نمی دهد و امواج الکترونیکی از جداره ی آن عبور نمی کنند. چه نیازی ست که در کوچه ای سرک بکشی که شاید عابری تو را بشناسد؟ اگر از درون خویش رها شوی، نه کوچه و نه خیابان و نه نردبانی ست که تو را به سمتی ببرد. برای بقای خویش سعی کن درِ بسته ی بطری را نگشایی.من هم مثل تو در یک بطری نشسته ام.

فواد گودرزی

بیشتر می توانم در باره ی متن این کار صحبت کنم؛ چون به نظرم آمد که گرافیک در این کار ( خلاف کار قبلی ) نقش خاصی بازی نمی کند و تاثیری در فراروی متن از آن چه هست، به آن چه باید باشد، ندارد که فکر می کنم این یکی از دلایل پاگرفتن خواندیدنی ها باشد . در واقع در این کار، گرافیک بیشتر دست و پا گیر شده ، اما متن متن زیبایی ست . هر چند در باره تقطیع برخی سطر ها حرف دارم . این همان نکته ای ست که اگر در استفاده از گرافیک کمی بیشتر دقت می شد، به چشم نمی آمد . درواقع فضای انعطاف ناپذیر و خشک صحنه، کلمات را مجبور کرده به نوعی یکدیگر را تحمل کنند؛ به خصوص در سطر های قرمز .

حسین اعتصامی فرد

بعد از خواندن شعر، در فضایی بین رالیسم ونوعی مالیخولیا قرار گرفتم و می توانم گفت که شعر تلفیقی از واقعیت و خیال است.شاید از این لحاظ (و فقط از این لحاظ) بتوان آن را با کارهای حجمی مقایسه کرد که واقعیت در پشت سر و خیال در پیش روست و هیچ کدام از شعر جدا نمی شوند.رنگ استفاده شده، بسیار به خیابان و کوچه نزدیک است وکاملن این حس را منتقل می کند.

علی حسن زاده

من متنی بر متن شما نوشتم آقای اصلاح پذیر، من نقدی بر یادداشت شما نوشتم؛ زیرا فکر می کردم یادداشت شما باید اصلاح شود. شما "خواندیدنی" را انکارکرده اید، اما بی استدلال و مصداق و اثبات. شما نوشته اید:«تو با خواندیدنی ها بخش بزرگی از خوانندگان متوسط شعر را از شعرهای زیبایت محروم می کنی.» شما قصد دارید با کلی گویی های این چنینی "خواندیدنی" را زیر سوال ببرید و مگر می شود در خصوص مسائل جزئی حکم کلی صادر کرد؟ این خواننده های متوسط شعر چه کسانی هستند؟ و مگر خوانندگان متوسط به درد "خواندیدنی" می خورند؟ بی شک پاسخ: نه، است؛ زیرا "خواندیدنی" ژانر متوسطی نیست و مگر "مهرداد فلاح" شاعر، منتقد، نظریه پردازِ متوسطی است که هنر متوسط تولید کند؟! هنر متوسط به درد آدم های متوسط می خورد و اگر قرار بود "مهرداد فلاح" متوسط باشد، اکنون اسیر بازی های بی شماری بود که متوسط ها اسیر آن هستنند.ادراک "خواندیدنی" مستلزم وجود خلاقیتی ناب است و همین خلاقیت نابِ "مهرداد فلاح" است که سبب تولید "خواندیدنی" شده است. نوشتم "خلاقیت ناب"؛زیرا عده ای فلاح را به این متهم کردند که این شعرها "فتوشاپی" است. امروزه نرم افزار فتوشاپ را هر کاربر کامپیوتر می تواند تهیه  و از آن استفاده کند، اما چند هنرمند توانسته اند تا کنون با این نرم افزار، چیزی شبیه "خواندیدنیِ" مهرداد فلاح تولید کنند؟ این اتهام و اتهام هایی از این دست و اتهام های دیگری  مثل این اتهام شما که :«تو با خواندیدنی ها بخش بزرگی از خوانندگان متوسط شعر را از شعرهای زیبایت محروم می کنی»،نشان از نارفیقی با "خواندیدنی" است.

کیوان اصلاح پذیر

عجیب است رنجش تو از اظهار نظر من . انتظار هر پاسخی را می کشیدم جز رنجش . آیا اگر خلاف عقیده ام، خواندیدنی ها را تایید کرده بودم، تو نمی رنجیدی ؟ من صادقم . با تو، با خودم و با شعر و بیشتر از همه با خواندیدنی . بازهم می گویم رساتر : مهرداد فلاح ، تو با خواندیدنی ها بخش بزرگی از خوانندگان متوسط شعر را از شعرهای زیبایت محروم می کنی . این عقیده ی من است . توهین نیست . افترا هم نیست . شاید ذهن من عقب مانده باشد، اما اخلاق حرفه ای نقد، تعارف نکردن و صادق بودن است  و من از صداقت هیچ وقت ضرر نکرده ام . بهتر است پاسخ ها ادبی و در حوزه ی عمل باشد که انگ زدن کار ساده ای است . شایسته ی اذهان پیچیده نیست که به جای تحلیل، انگ و مارک روانه کنند . از آقای حسن زاده هم دلگیرم . ای کاش به جای این همه پیشداوری و حکم صادر کردن در مورد ذهن بیچاره ی من، با استدلال از خواندیدنی دفاع می کردند . این بهتر است برای خواندیدنی ها . به هرحال، اگر باعث رنجش می شوم، در وبلاگ خودم به کار شما خواهم پرداخت؛ زیرا اعتقاد دارم کار آوانگارد همیشه بخشی از آینده را در خود دارد، حتی اگر در آینده محو شود ...

اما از این وبلاگ سینه گشاده خوشم می آید . می آیی و می گویی و می شنوی . کوه نیست که صدایت را به خودت برگرداند . گنبد نیست که صدایت را بپژواکد . دشت است و دشتبانی که تو را می شنود و می شنواند .
نازک دلم . این نقطه ضعف شیرینی است . دوست دارم دلم را به دست بیاورند . با افتخار نوشته هایت را نقد می کنم که دوباره گفتن ملال است، اما شعر مهرداد چکیده است . از یک من شیر چند گرم ماست چکیده عمل می آید ؟ در مورد نوشته هایم در مورد تو و خواندیدنی های سوگلی ات طنازی کرده ام که طنز را برای دوستان به کار می برم . آن عبارت ها ی حمله نما طنز است دوست من . می دانم که همه محصول کار خود را عاشقند که تولید دست و ذهن برترین عشق آدمیان است در همه ی اعصار .

مهر به اصلاح پذیر

رنجش من به معنای این است که دلم به عمیق تر شدن دوستی ات با خواندیدنی خوش است . کسی چون تو برای مهرداد فلاح آن قدر عزیز است که مایلم گفت و گوی ما از تکرار برخی توصیه ها که خودت هم می دانی در من نمی گیرد، به سمت های چالش بر انگیز تری برود .رک بگویم : من انکار تو را نوعی تایید و تحسین نهفته می دانم !
از آن سو ، احساس می کنم ( شاید یاوه به نظر برسد) اگر نشتری بزنم گاه به ناخودآگاهت ، رفیقی کرده ام در حقت که تو بیش از این ها می ارزی رفیق !
اما حسن زاده هم حرف خودش را زده و شاید کمی تند رفته باشد ( که اقتضای جوانی ست)،ولی او و من در گفت و گویی مفصل در باره ی خواندیدنی ،کوشیده ایم بنیان های زیبایی شناختی این نوع شعر را آشکار سازیم و این کار البته فقط بر عهده ی من یکی نیست و من های بسیاری نیاز دارد...
..
..
..
تن ها که می شود یکی دیگری پیدا!

باران سپید

در مواجهه با این متن چه قدر دلم می خواست که می توانستم تک رنگ بین بودم و هر بار می توانستم فقط مثلن سطرهای سیاه را ببینم و بخوانم یا فقط سفید یا فقط قهوه ای یا اصلن فقط سبز مغز پسته ای را.
شاید در توان چشم و مغزم تحمل همه ی این ها با هم نیست، اما آن چه در این اثر و بیشتر آثار از این دست برایم جالب است، دادن اختیار به مخاطب است که از کجا شروع کند و اصلن کدام قسمت را نبیند و نخواند.من این ویژگی را دوست دارم . شعر ارتعاش هم در حد و ظرفیت خودش به این رویکرد توجه دارد.

مهر به اصلاح پذیر

من همیشه از نقد و نظرت در باره ی خواندیدنی لذت می برم .چرا؟ چون درش هوش و خلاقیت و نکته سنجی می بینم . تو برای نوشتن از شعر به خودت زحمت می دهی و این بسی ارزشمند است ...اما در اصرار تو برای برگرداندن مهرداد فلاح به شعر سطری ، نکته ی غریبی ست که به واقع مرا می رنجاند . اصلن بحث این نیست که من گوشم را بر حرف دوستانی مثل تو بسته و یا لج کرده باشم . گفته ام و باز می گویم که خواندیدنی نه تنها شعر را در هیچ قفس و میله ای زندانی نکرده که بال و پری به واژه و شعر داده که شعر سطری هماره آن را دریغ داشته .

بسیاری از دوستان دیگر هم این قدر هوش و ذکاوت دارند که بتوانند هم چون تو، شعر های در خواندیدنی را باز بسازند ( که نمونه هایش را حتمن در همین نظرهای پای کارها دیده و خوانده ای) . بله ، برخی نیز چون نمی خواهند واقعیت خواندیدنی را بپذیرند ( به هر علت و بهانه ای مثل حسادت و دشمنی با شخص من و یا ...) ، عمدن چشم می بندند بر آن چه در خواندیدنی هست و تو اگر هزار شاهد تابان هم رو کنی به ایشان ، هم چنان می گویند شب است !
من می گویم  این شعر ها که تو با لطف خودت می نوازی شان ، به یمن وجود همین خواندیدنی هاست که اصولن آفریده شده اند. بعد این که خواندیدنی زبان و واژه را با فیزیک و متافیزیکش توامان به عرصه ی شعر کشانده و این کاری ست که از عهده ی شعر سطری بر نمی آید . به علاوه ، در این جا گزاره ها و واژه ها به گونه ای با هم آمیزیش دارند که از هر خواندیدنی می شود ده ها شعر برداشت کرد. در همین کار ، خوانش تو مطمئن باش که اولین و آخرین نیست . حال آن که اگر من می آمدم و فقط همین را در قالب یک شعر سطری ارایه می دادم ، آن نُه شعر دیگر را می کشتم ...!
..
..
..
بر نمی گردم
حتا به کوچه ای که مرا عاشق!

علی حسن زاده

وقتی  از بدو تولد تا لحظه ی مرگ به وسیله ی فرهنگی خاص، در الگویی محدود شده از «من» شکل گرفته ایم، چه گونه قادر هستیم برای نگریستن و آموختن، رها و آزاد باشیم؟ ما قرن ها توسط ملیت، قبیله، طبقه، سنت، مذهب، زبان، ادبیات، هنر، آداب و سنن، میثاق ها و انواع تبلیغات، فشارهای اقتصادی و حتی غذایی که می خوریم یا آب و هوایی که در آن به سر می بریم، دوستان، فامیل، تجربیات مان و یا توسط هر عاملی که متصور شوید، شرطی شده ایم و بدیهی است که واکنش های مان نیز نسبت به هر مسئله ای شرطی شده است. آیا می دانید حتی زمانی که به یک درخت نگاه می کنید و می گویید این یک درخت بلوط است یا یک درخت انجیر هندی، نام گذاری درخت ، آن چنان ذهن تان را طی کرده که واژه، بین شما و واقعیت درخت قرار می گیرد؟ برای تماس و ارتباط برقرار کردن با درخت، شما ناگزیر هستید دست های تان را روی درخت بگذارید؛ زیرا واژه در لمس درخت کمکی به شما نمی کند.

واکنش "کیوان اصلاح پذیر" به خواندیدنیِ "منحنی؟ شما بشوید!" نیز از جنس واکنش های شرطی شده است. مصداق من برای صحت ادعایم، این گزاره های آخرین یادداشت او بر این "خواندیدنی" است : درمورد گرافیک این شعر و ارتباط آن با کلمات می توانم چیزهای زیادی بنویسم، اما نمی نویسم؛ چون دلم به حال کلمات زندانی می سوزد . نمی خواهم از میله های قشنگ زندان برای زندانیان تعریف کنم". "کیوان اصلاح پذیر" می تواند چیزهای زیادی بنویسد، اما نمی نویسد؛ نه به سبب این که دلش به حال کلمات زندانی می سوزد و نمی خواهد از میله های قشنگ زندان برای زندانیان تعریف کند،بلکه این سبب که "شعر سطری" آن چنان ذهنش را طی کرده که "ساختار آن نوع شعر" بین او و واقعیت "خواندیدنی" قرار گرفته و به همین سبب است که واکنشش نسبت به "خواندیدنی" شرطی شده است و به سبب همین است که "خواندیدنی" را محکوم می کند و تا زمانی که ما محکوم می کنیم،تا زمانی که ما توجیه می کنیم ... ، قادر نیستیم به وضوح و روشنی ببینیم. ما تنها به فرافکنی های ذهنی خود می نگریم؛ مثل کیوان اصلاح پذیر.آقای اصلاح پذیر، آیا آگاه هستید که تا چه حد شرطی شده اید؟ کدام زندان؟ کدام میله؟ "خواندیدنی" انقلابی در شعر نو ایجاد کرده  و "شعر سطری را به جایی از تاریخ تبعید کرده است" . شما در جایی از یادداشت تان نوشته اید: «برای بار آخر می گویم، مهرداد! خواندیدنی را کنار بگذار!» و حالا چرا شما انتظار دارید "خواندیدنی" به ساز سلیقه های شما برقصد؟ و چرا باید شما سلیقه ی خود را به "خواندیدنی" تعمیم بدهید؟ و اصلن چرا نباید "مهرداد فلاح" "خواندیدنی" تولید کند؟ آقای اصلاح پذیر، چرا به شعور دیگران توهین می کنید؟ اگر شما با گرافیک در این "خواندیدنی" ارتباط برقرار نکرده اید، تقصیر مهرداد فلاح چیست؟

آیا فلاح به خاطر شما و عده ای دیگر که متعاد به سلیقه هاشان هستنند، باید "خواندیدنی" تولید نکند و به سبک و سیاق بسیاری از شاعران، شعر سطری بنویسد و آن را به شما و عده ای دیگر تقدیم کند تا شما و عده ای دیگر برایش به به و چه چه کنید؟ آن چه بر همگان آشکار است، این است که مهرداد فلاح اهل نان قرض دادن و به ساز دیگران رقصیدن نیست و همین است که مهرداد فلاح است. پس باید به راه خود برود؛ راهی که موافقان بسیار دارد. انگار شما چشم خود را بر روی کامنت های ستایش آمیز دوستانی که موافق "خواندیدنی" هستنند، بسته اید؟ انگار شما این همه نقد، تشویق و... و اظهار لذت از وجود "خواندیدنی" را ندیده اید. مخالفت عده ای از این جهت است که "خواندیدنی" منافع و سلیقه های شعری ایشان را به خطر انداخته است.شک نکنید "خواندیدنی" به هیچ کس باج نخواهد داد ـ مثل خود فلاح ـ اگر قرار بود مهرداد فلاح به سلیقه های هنری اش معتاد  باشد، دیگر چه فرقی با همین مخالفان داشت؟ و آن وقت مگر "خواندیدنی" تولید می شد؟"خواندیدنی" به این سبب تولید شده است که بنیان های شعر سطری را زیر و رو کند که کرده است و اگر نکرده بود، شما و عده ای دیگر چرا می خواهید "مهرداد فلاح" شعر سطری بنویسد؟ این همان احساس خطری است که از آن دم می زدم.

لادن جمالی

فکر کنم این سومین یا چهارمین باری ست که به هواخوری آمدم و زل زدم به خواندیدنی جدید.تا آن جا که خواندیدنی های قبلی تان را دیده ام، این انگار متفاوت تر از بقیه بود و به نظر من بالغ تر.انگار فرمی را که خواندیدنی تان دنبالش می گشت، پیدا کرده است.شعرتان در فرم تان قاب شده انگار.یاد نقاشی های کوبیسم افتادم.گرچه نقاشی های رئال زیبا هستند، اما هرگز مانند یک  تابلو کوبیستی نمی توانند ساعت ها با بیننده حرف بزنند و هی مفاهیم تازه باب کنند.
این بار خواندیدنی تان من را چندین بار به این بلاگ کشاند و هر بار خواستم درباره اش بنویسم، انگار گوشه ای از شعرتان سیخونکم می زد که دوباره بخوانمش.بیش از همیشه خوشم آمد از این رقص واژه و فرم و احساس.

کیوان اصلاح پذیر

من توی بطری
                     پیامی سربسته است 

                                                 که اگر بازش نکنی نخوانی
                                                                                   نیستی 
گرفتن و دادن                     

                 برای بازی
                            همیشه دستی

                                                جور می کنند

دیوار که بخندد در باز می شود
رفیق از قدیم می آید
در که باز( می شود ) 
کوچه دست دراز می کند 

تا نگویی نیست یار
کوچه به کوچه که دست ( می دهد )
 پا می دهد خیابان 
 تا بگویی میم می رسد میدان
چشمی که پنجره دارد اتاق
از سایه که می کند تن تنها می شود
گوشه ای که موش و شاید هم شیر
تنها که می شود یکی ( پس از ) دیگری  پیدا
( از ) گنجه ای ( که )  فقط برای مخفی ( شدن ) 

پیداست که می زند بیرون
این جاست که می شود رفت تا ته بن بست و بدون تکیه به افتادن 
    ازدوش پله رفت بالا بالا بالا بالا
برگشت به اول چشمی که باز( می شود ) تا فردا فردا فردا فردا

 
نکته زیاد دارد این شعر . حوصله زیاد می برد این شعر . لذت هم زیاد می دهد این شعر  ( نمی گویم خواندیدنی که لج مهرداد دربیاید که   درنمی آید !)
بخش اول – بطری:
بطری های گم شدگان دریایی، حاوی پیامی برای کمک است ؛ پیامی  برای هستی  و امید که نیستی هردم نزدیک تر می شود . داخل این بطری، خود " من " به جای پیام من نشسته است  . قاعدتن شاعر باید بگوید :
 که اگر بازش نکنی 
                         نخوانی
                                 " نیستم " 
چرا می گوید " نیستی " ؟ شاید " ی " جدا نیست و ما با کلمه ی "نیستی "، به معنای " نبود شدن " رو به رو هستیم . در این صورت، "من"  این بطری نیست که می بینید. او در درون بطری محبوس است؛ نه تنها باید بازش کرد، بلکه باید خواندش. در غیر این صورت، " من " هم چنان "نیست " باقی می ماند .
"گرفتن و دادن" را به عنوان فاعل به کار بردن، صنعتی است . " دستی " را می توان بدون اشکال، به هر دو معنای " یک دست ورق بازی " و "دستی" گرفت که لازمه ی گرفتن و دادن است. بنابراین، این دو کلمه برای موجودیت یافتن باید دستی را بجوید.
اما شعر دوم، داستان دوستی خانه و کوچه و خیابان و میدان است . چه قدر تصویر صمیمی و زیبایی است این محله ی برو بیا . دیوار می خندد و در می شود (ای مهرداد فلاح، تو را به جان شعرها سوگندت  می دهم شعر بگو و خواندیدنی را کنار بگذار ! خیلی ها به دلیل این قالب سفت و سخت و دیریاب، از این شعرها محروم می شوند، اما کو گوش شنوا ). کوچه به کوچه دست می دهد و خیابان پا می دهد . این پا دادن هم خیلی زیباست . پا دادن یعنی امکان خوبی فراهم شدن، یعنی شانس، یعنی بخشندگی . از سوی دیگر، خیابان برای  کوچه های دست در دست ، پایی است که به میدان می رسد و میدان ، دایره ای که همه ی شهر را خواه ناخواه با هم رو در رو می کند ؛ جایی برای دیدار ، مرکز شهر، مرکز صمیمت، اما اتاق فقط نگاه می کند و به این پیوستگی های شهر نمی پیوندد .  اتاق تنهاست . نمی خواهم تعریف کنم ؛ شاید به چاپلوسی ادبی  متهم شوم ( من نه تنها مهرداد را ندیده ام، بلکه کتاب هایش را هم نخوانده ام . حتی انتظار نقد هم از او نداشته ام  )، اما خیلی زیباست این تنهایی اتاق . چرا ؟ چون اتاق شهر نیست و برای تنهایی ساخته شده است  و درست در همین جاست که ترس ظاهر می شود . ترس زاییده ی تنهایی است .گنجه ای که برای مخفی کردن ساخته شده است ( پیدا شدن یا پدیدار شدن گنجه، برای کاری خلاف آن " مخفی شدن " اتاقی در اتاق هم از شاهکارهای این شعر است )، به مخفیگاه اوهام تبدیل می شود که وهم زاییده ی تنهایی و سایه هاست . نکته ی ساختاری در این بخش از شعر، این است که کلماتی حذف شده اند ( من در پرانتز آن ها را آورده ام )،اما در جای دیگری ( معمولن در یک سطر بعد ) آورده شده اند . این حذف و جا به جایی با شکل این شعر که از وهم و خیالبافی و ترس می گوید، عجیب سازگار است .
در شعر پایانی، ما معادل " در" در بخش اول را پیدا می کنیم : " چشمی" . در این شهر بن بستی نیست و بن بست ها به بالا راه دارند . از راه چشمی که همیشه تا فردا باز است و فردا همیشه فرداست. بنابراین تا جاودان باز است . شهر در من است و من در شهر . آفرین که چنین باشکوه جمع انسانی را ستایش کرده ای . در این دنیای فردگرای امروز، چنین شعر جمع گرایی شایسته ی هزاران درود است .
در پایان می گویم که شعر از نظر ساختار و صنعت و معنا و پیام یکه و ممتاز است و من با افتخار  و جرات اعلام می کنم : شعر ایران زنده است  و بدون شک این شعر از سنت حافظ که همانا پیچیدگی شاعرانه در ساختار و معناست، بهره ها دارد .

برای آخرین بار می گویم :
مهرداد! خواندیدنی را کنار بگذار! 
گرافیک شعرهایت را پنهان می کند.
درمورد گرافیک این شعر و ارتباط آن با کلمات، می توانم چیزهای زیادی بنویسم، اما نمی نویسم؛ چون دلم به حال کلمات زندانی می سوزد . نمی خواهم از میله های قشنگ زندان برای زندانیان تعریف کنم .

ابوالفضل حسنی

کار از سه بخش تشکیل شده است:
1- دست
2- صدا
3- تنه
هر سه این ها روی پازل بزرگی به نام زندگی چیده شده اند، اما ظاهرن کادر خودشان را دارند و هم در این کادر است که ان سه بخشی که گفتم، نمود پیدا کرده اند.
1- دست: گزاره هایی که با خطوط سفید آمده اند، در این بازی نقش دست را در این دامنه حمل می کنند. دقت هم اگر نکنیم،باز متوجه می شویم که گزاره های سفید از یک سمت به وسط ریخته اند و کاملن در بالا و پایین این گستره، قرینه ی هم اند. زاویه بندی و میزان شیب هندسی شان به سمت پایین نیز یکی ست که بی تعلل می توان دریافت که این چینش دارد سمتی را به ما نشان می دهد که سا ختن پازلی ست توسط این دو دست (سطرهای سفید بالا و پایین).
من این جا جای تنه و صدا را عوض می کنم تا بحثم را خوب پیش ببرم .

2- تنه:یا پازل یا مر کز متن، همان خطوط سیاه متن هستند که در بین عملیات دو دست قرار گرفته اند. اما به نظرم شعریت این متن، دقیقن آن جا به کلیت خود تن می دهد که این مر کز ،مرکز گریز، این پازل، پازل گریز و این تنه، تنه گریز می شود و از لای این دو دست سازنده می زند بیرون  تا زندگی را مشمول بازی ای بکند  که در "من نمی دانم های" این بازی جریان دارد.

3- صدا: خطوط و سطر های قرمز، صدای این بازی اند؛ نتیجه و فرایند این بازی اند که بازی را ادامه دار می کنند. بازی را بی برد و باخت گرما می بخشند و به پیش می برند. این دریافت کاملن از طریق خود متن قابل اثبات است؛ چرا که  با نبودشان زمینه سرد دست ها لخت و کلیت این متن خشک خواهد بود.
جدا از آنالیز این سه بخش، این کار در ترکیب و تلفیق این سه وزنه نیز موفق بوده است؛ به گونه ای که مدیریت گزاره ها در فرم "خوانشی" با مدیریت گزاره ها در فرم "بینشی" هما هنگ و سازمانی عمل کرده ؛ آن قدر که نتیجه اش خواندیدنی ای شده است  که خواندن و دیدن را همزمان و هم لحظه به لذت وا می دارد.

مصطفا فخرایی

این خواندیدنی را می توان از زوایای گوناگون مورد خوانش قرار داد.در واقع کیفیت متن - تصویر، به گونه ای است که می توان از هرجای آن وارد شد .در هر صورت، کسی دست خالی برنمی گردد.می توان یک بار سطرهای با رنگ یکسان را با هم خواند و از سوی دیگر، می توان سطرهای با رنگ متفاوت را به صورت تلفیقی خواند. این نوعی شعر تجسمی و دیداری ست که موضوع شعری را با بیان تجسمی واژگان ارائه می دهد.در این میان، شاعر با چنین شگردهایی به نوعی ایجاز زبانی دست می یابد و با بهره گیری از ابعاد واژه و نوع شکل و چینش واژه ها، به القای ذهنیات خود می پردازد.من این جسارت های زبانی - تصویری فلاح را می ستایم.

حسن سهولی

از بالا به پایین، از فرود تا فراز با پله ها بالا برویم با پلکان پایین بیاییم با پلکان بالا برویم با پله ها پایین بیاییم، دربطری بسته است، اما درون بطری پیداست؛ درون پطری شلوغ است.چه کسی در بطری را بسته است!؟ چه کسی باید در بطری را بازکند!؟ دیگران می توانند در بطری را باز کنند!؟ سهم دیگران کنارگذاشته شده است!؟ سهم هر یک از بطری چه قدر است!؟ آیا شاعر توی بطری ست!؟
"دیوار که بخندد در باز می شود"/ اگربازش نکنی نخوانی/ درکه باز،کوچه دست درازمی کند/ این جاست که می شود رفت/ ازدوش پله ها بالا.../
این پیام چند سویه ، هر سویش مخاطبی ست که می تواند در بطری را بازکند و سهم خود را بیرون آورد(پیام های متکثر)؛ پیام هایی که هرکدام مجالی فراهم می کنند تا صدای یگانه به کناری رود و جهان واقعیت غایب گردد و از راه فرا واقعیت، متن جدید خود را بنمایاند.

تصویری که متن روی صفحه- با همه ی شلوغی- ایجادکرده است، به نظر می رسد که راه برون شدی ندارد، ولی خوانش های بدلی متفاوتی را رقم می زند که نتیجه و بازتاباننده ی هر دو عنصر متن و تصویراست و شاید تصویری  که نشان می دهد، در عین واقعی بودن، رابطه ی ما را با واقعیت قطع کند و به دنیایی شبه واقعی-که واقعی به نظرمی رسد- برسد؛ دنیایی که تاکنون واقعی نبوده  و از اکنون واقعی جلوه می کند.مشابه الگو هایی که امروز در بیشتر ارکان زندگی حضوردارند.
چنین اتفاقی هایی در کار فلاح می بایست با سیر تاریخی و تدریجی خود همراه باشند، ولی چنین نمی نمایند.آیا در این جهش، عامل زمان را باید نادیده گرفت؟آیا این امکان، با آن چه  امروز در نظریه های پست مدرن ارائه می کنند- با سیر تدریجی ،تاریخی و عاملیت زمان خود-شباهت دارد؟

ابراهیم کمکی

داستایوسکی مصرانه معتقد بود که "این مطرودان دست کم سعی می کنند کاری انجام دهند؛ آنان برای یافتن راهی به بیرون کند و کاو می کنند. آنان به راه خطا می روند و در نتیجه موجب نجات دیگران می شوند، اما شما، شما فقط می توانید با نوعی ژست ملودراماتیکِ حاکی از بی اعتنایی، پوزخند بزنید". بدین ترتیب، داستایوسکی خوانندگان محافظه کار خویش را سرزنش می کند.

(بخشی از سخنان "داستایوسکی" در دفاع از "چرنیشفسکی" نویسنده رادیکال دهه 1860 روسیه؛برگرفته از کتاب "تجربه مدرنیته"، نوشته "مارشال برمن" - ص 269 )

حدیث جمالی

اولین بار است این سبک شعر را می بینم و حسابی برایم تازگی دارد. کلی با تصویر ها و کلمات کلنجار رفتم برای خواندن. شبیه یک معما بودند هر کدام. کارتان را در گرافیک و شعر پسندیدم. یک جور خاصی ست،ولی نمی ترسید از این که شعرهای تان همیشه به تصویر ها وابسته اند؟! حتمن نمی ترسید...

مهر به جمالی

در خواندیدنی کلمه با تمام جسم و جانش نقش ایفا می کند و نه فقط با متافیزیکش.دیگر این که وجه دیداری خواندیدنی و فرم بصری اش مانعی در راه شکل گیری فرم ها و تصاویر نهفته در گزاره هایش در ذهن خوابیننده نیست...

یکی

قبول اما...ذهن به طرز عجیبی می خواهد ببیند همانی را دیده که قرار بوده ببیند؟شبیه امتحانی که داده ای و بعد می خواهی جواب را چک کنی که چه قدر بلد بوده ای یا مثلن معلم بفهمد که چه میزان از تلاشی که برای فهم شاگرد خرج کرده، مفید واقع شده است.خب، این را شمای معلم که کامنت ها را بررسی می کنید، در می یابید، ولی مخاطب و مخصوصن نوآموزی چون من چه باید کند؟آیا شما می توانید بگویید که این برداشت را از اثر من نکن؟ معلوم است که نه.معلوم است که خوشحال می شوید وقتی برداشت زیبایی داشته باشم.ولی برداشت غلط چه؟ وقتی گنگ و خام باشم، چه گونه می توانم دریابم آن چه برداشت کرده ام، درست بوده و یا حداقل کمی نزدیک به آن چه می خواستی بفهمانی ام، فهمیده ام؟

مهر به یکی

 در قلمرو هنر ،متر و خط کش جایی ندارد . هنرمند هم معلم نیست؛آن هم از نوع کلاسیکش! این جا همه چیز جاری و مه آگین است. درخواندیدنی هر چه تو برداشت کنی ، درست است و نمره اش بیست!من در پی فهماندن هیچ چیز به تو نیستم و اصلن "فهم" در حیطه ی شعر (آن هم از نوع خواندیدنی) معنای خاصی دارد که همانا برانگیختن حس و عواطف و ناخودآگاه و خودآگاه مخاطب است و سرانجام همه ی این ها چیزی نیست جز لذت بری از کار. رها باش و نترس! خواندیدنی همانی ست که تو می سازیش! 

ساناز

هر چه قدر هم که واژه ها را به جان هم بیندازی و از دیوار راست بالا ببری شان ،"بالا  بالا بالا ..."گاهی وقت ها روی گوشه ی منحنی دیوار، شعاری مثل مرگ بر شاه وارونه می خندد."این جاست که می شود رفت تا ته بن بست ..."
هر چه قدر هم که فردا را مثل شاه وارونه کنی، فردا فردا فردا ...فردا خواهد آمد و من روی این دیوار زل خواهم زد به جای تکیه .موش ها روی دیوار با گوش هاشان راه خواهند رفت و من مخفی خواهم شد لای "گنجه ای فقط برای مخفی "..." دیوار که بخندد" من پیدا خواهم شد! حالا دیدی هیچ جا برای پنهان شدن باقی نمانده ؟!

علیرضا عاشوری

این کار عجیب با کارهای دیگر خواندیدنی تفاوت دارد.نحو نوشتاری و خطی که مخاطب را دنبال خودش می کشاند ،به مزاج من سازگارتر آمد.تفکر از نوع نابش و تعمق البته این بار بسیار بیشتر از گذشته.خب یک هنر ،یک نحو نوشتاری جدید ،ساختارهای شکسته و نا شکسته ای با خودش دارد که هم چون سونامی عمل می کند .فکر نمی کنی که این قدر جلو بیاید، ولی وقتی آمد، همه چیز را خراب می کند و بعد از کلی ریخت و پاش، به جای اصلی خودش بر می گردد.امیدوارم که این سونامی تو ،نوعی پیشروی بی برگشت باشد.اگرچه از مهردادفلاح غیرمنتظره، انتظار عجیبی ست این توقع .خب، من چه می توانم بکنم که کلاغ هایت هنوز توی سرم  دارند قار قار می کنند و این خواندیدنی هایت که خواب از سر آدم برمی دارند و به کلنجارت می اندازند؟!

نادر نظامی

شعر هندسی تان را با تامل نگاه کردم . شعر شاید جنبه های روانی یونگ را هم رعایت کرده است ؛ امید در تئوری یونگ بالا و یاس و البته در این جا انتظار در پایین قرار می گیرد . من معتقدم حال که این همه زحمت می کشید و این جملات را به این زیبایی در هم می آمیزید، چرا  از واژه نویسی نستعلیق استفاده نمی کنید؟ ضمن آن که شیب "فردا" خوب است، ولی شیب کلمه ی "بالا" را نمی فهمم؛ مگر از سمت راست باد می آید ! شعر سفید رنگ تان هم زیبا بود، ولی برای من حضور آن در محیط فردا کمی غامض است .

آرش راد منش

فکر می کنم این هفتمین خواندیدنی است که در این صفحه می خوابینم و از اولین تجربه ی خوانشی/بینشی ام به عنوان یک مخاطب، تا حالا به طور جدی خواندنی هایت را دنبال کرده ام. حقیقت این است که بیشتر کنجکاو بودم و کمی با شیطنت مشتاق که ببینم خالق این این شکل به خصوص از این رسانه ی نوباوه به کجا می رسد و می رساند کار را؟ با این یکی اما احساس کردم بی انصافی است واقعن که سکوت کنم. بدون تردید در بین هفت کار آخر، این بهترین و کامل ترین است؛ از انتخاب گزاره ها گرفته تا انتخاب و ترکیب رنگ ها و بافت پس زمینه. حتی اگر کسی بخواهد کار را تفکیک کند و در جست و جوی ادبیات تنها به عناصر متنی اثر بپردازد، باز هم به جرات با دیاگرام/جورچینی مواجه می شود که می توان از دل آن ده ها شعر خوب خواند. از هر طرف که بخوانی، از هر مسیر که بروی، درپایان دستان خالق اثر را در دست داری که به تو برای ساختن شعرت تبریک می گوید.
و من حالا خوب می دانم که از این پس در بدترین حالت، برای خواندیدنی به عنوان یک رسانه ی ترکیبی و بینامتنی که به مخاطبش مجال خلق و تاسیس می دهد، احترام بسیاری قائل خواهم بود.

یکی

شاید بی مزه شود اگر همه ی این خواندیدنی ها را شبیه ( چه می دانم شما ) آدم (فرض کنید) بنویسید:یعنی همه ی فرض هایی را که این خواندیدنی دارد ، در پایین بنویسید تا مبادا چیزی از آن را مخاطب نادیده بگیرد.این کار نه اثر را توضیح می دهد و نه از لذت کشف کردنش می کاهد .شاید در نظرتان چیزی خارج از ایده ی شخصی شما شود،ولی به هر حال کمی تساهل برای مخاطبین شاید بد نباشد.
کاش طرح پشت شعر، دیواری بود شبیه آن چه به تصویر کشیده اید و یا اگر می شد" پله ها" را پلکانی می نوشتید و هماهنگ تر اگر فردا به جای آن که بر عکس شود ،سقوط کند رو به پایین، پرواز کند و اوج گیرد به سمت بالا.

مهر به یکی 

اگر من بیایم و در جایگاه فقط یک خوابینشگر ، برداشتم و خوابینشم از شعر را پای کار بنویسم (که برای نمونه در باره ی یکی از خواندیدنی ها به نام "دیوانه ی من بافته ی زنجیری" کرده و در وبلاگ دیگرم در بلاگفا گذاشته ام ) ، شما این خوابینش خاص را چون نویسنده اش هم نام مولف خواندیدنی ست ، اصیل تر خواهید دید و چه بسا آن را تنها خوابینش درست به شمار آورید که این با ذات خواندیدنی منافات دارد و تمام لطف کار در این است که هر خوابینشگری به شیوه و با جان خودش کار را از نو بیافریند.

علی حسن زاده

خواندیدنی "منحنی؟ شما بشوید!"  معجزه ای است میان خواندیدنی ها . جادوی رنگ و کلامش آن چنان مرا مسحور و مبهوت کرده است که در سکوت فرو رفته ام؛ سکوتی جادویی و جادویی که محصول "زبیایی" است و زیبایی ای که محصول "خواندیدنی" است و خواندیدنی ای که محصول "خلاقیت" است و خلاقیتی که محصول  "مهرداد فلاح" است و همین "مهرداد فلاح" است که این جا ـ و مثل همیشه ـ مرا شگفت زده کرده است...

+ mehrdad fallah ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani