هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

برو بیا در محله ی حال

 

سایت مهرداد فلاح -هر چه گفتم از چند هم! 

آمریکای فرید قدمی در آمد!

شعر 80 در فضای مجازی : حمید تقی آبادی

سامان سپنتا

چه برو بیایی ست در محله ی حال ! در کنار "نی" که دوستی به آن و آهنگ برآمده از آن در خواندیدنی اشاره کرده ، باید واژه ی  "خیابان" را هم افزود که یکی از پر بسامد ترین واژگان خواندیدنی های فلاح است . اما در خیابان چه می کند فلاح ؟ خب ، واضح است: "موضوع شعر شاعر پیشین / از زندگی نبود ..."ادامه ی این شعر ، پاسخ آن سوال است .
 خواندیدنی اگر چه در ظاهر ، هر بار به شکلی کم و بیش آشنا جلوه می کند ، در گوهر خود به قالب هیچ شکلی در نمی آید: " لیس کمثله شی" . با وجود این ، می تواند به همه ی اشکال هم ، پهلو بزند و می زند . ساختار ِ به گوهر ، بی شکل خواندیدنی ، در ذهن خوابیننده شکل و رنگ می پذیرد . این بافتار منعطف ، برآیند یک ذهن منعطف است ؛ ذهنی که در شوخی و صافی به آب می ماند ، اما به قالب هیچ ظرفی تن در نمی دهد ؛ زیرا خود عین ظرف است . یادم باشد نبضم را با عقربه های این خواندیدنی کوک کنم ! 

حمید رضا تقی پور

بادا که بروید ...
شعر زیبا و پر کششی ست و نکته ای بیش: همان گونه که خود بارها اشاره کرده ای ، زبان این گونه اشعار ، از شخصیت متمایزی با شعرهای سطری بهره می برد . من برای خواندن آن ها ، پس از ذخیره و چرخش آن ها با برنامه ی عکس ، به مشکلی بر نخورده ام . اما نکته ی تازه ای که بدان می اندیشم و این کار مرا بیشتر به آن ارجاع داد ، آن است که با توجه به تغییر بی حصر اشکال خواندیدنی ها ، معمولن زبانِ متن در یک گونه موسیقی همیشگی سیر می کند . با این که موسیقی متن خواندیدنی ها ، از بهترین نمونه هایی ست که می شود در شعر امروز بدان ها اشاره کرد و این که می دانیم پیشنهادهای زبانی و موسیقیایی در متنِ اشعار در هر صد ، پنجاه و یا دست کم هر ده سال یک بار تا بدین جا بوده است ( منظورم نمونه هایی است که باعث ترویج آن گونه می شود و پسندی عام در بین حرفه ای ها می یابد ) ، با  وجود این ، ممکن است تحمل من در پیدایش زبانِ خواندیدنی ها ، با عجله توام شده باشد و برای کودکی سه ساله ، معجزه ای لسانی را خواهانم . اما وقتی بیشتر می اندیشم ، در می یابم که آن هایی که در تاریخ موجب تعجب آیندگان شده اند ، از کودکی به همه وجه حرف می زدند .
از مهرداد گرامی ام می پرسم: آیا در زبان و موسیقی های منتشر نشده ای ، این گونه شعر را تجربه کرده ای ؟ و اگر نه ، آیا موسیقی زبان را تغییر خواهی داد ؟ گونه ی موسیقی در اشعار تو موجب تایید ، پیگیری هوشمندانه و حتا موفقی در بین برخی اهالی ادبیات فارسی گردیده و غنا های ممهور به امضای فلاح را در آن ها در می یابیم . وقتی شعرای حرفه ایِ دیگر با این موسیقی الفت یافته اند ، نشان دهنده ی این است که موج فلاح در ادبیات فارسی امروز به تنهایی ، بر آب راکد لرزشی داده است . لیکن این مساله در زبان و موسیقی خواندیدنی ها نیز تا بدان جا نفوذ کرده که معمولن برای رهایی از هم نوایی با شعرهای سطریِ شاعر (فلاح) ، آن ها را با انقطاع های دیگرگونی مواجه می کند که البته سیالی اَشکال خواندیدنی ها ، این مساله را به ظاهر تشدید شده جلوه می دهد . ضمنن تغییر موسیقی گاه در همین انقطاع ها پایان گرفته و در صورتی که به گونه سطری تشریح شوند ، فقط ممکن است مقاومت شاعر را به همراه داشته باشد .

مهر به تقی پور

موسیقی گزاره های کلامی در خواندیدنی ،در موسیقی شعر های پیشینم ریشه دارد ، ولی به گمانم در فضا های تازه تری دارد نشو و نما می کند.به ویژه در خواندیدنی هایی که در واقع حاصل ترکیب گونه های متفاوت موسیقی کلامی در "پاره متن" ها ست. برای مثال، در خواندیدنی "عیدانه دارم ندادنی" و یا "منحنی ؟ شما بشوید !"خوابیننده با چند نوع موزیک کلامی در پاره متن ها به صورت جداگانه و نیز با موسیقی کلامی متفاوتی که از ترکیب و "درهمخوانی" آن ها به گوش می رسد ، رو به روست. به هر حال ، من هم دارم پا به پای شکل گیری کار های تازه ترم حرکت می کنم و امیدوارم سویه های گوناگون کارم آن قدر خلاق باشد که دوستان تیز بین و خلاقی چون تو را به وجد بیاورد و راضی کند .

میخوش ولی زاده

اگر شما را از نزدیک نمی دیدم و با نظریات تان در باره ی آن چه به نام خواندیدنی خلق می کنید ، آشنا نمی شدم ، شاید به سختی می پذیرفتم راهی که در پیش گرفته اید ، درست است یا اشتباه . در هر حال ، از نظر من کاری که شما دارید می کنید ، چوب لای چرخش نمی رود . شاید خودتان نیز قبول داشته باشید که اجرای چنین وضعیتی ، جز در فضای مجازی ، امکان پذیر نیست ؛ همان طور که از اسمش پیداست ( خواندیدنی ) و کاش دستور العمل خوانشی برای آثارتان بود تا سردرگمی پیش نیاید و یک سوآل: دوست دارید شعرهای تان را بخوانند ؟ یا ببیند ؟ و یا بشنوند ؟

مهر به میخوش

واقعیت این است که بسیاری از این خواندیدنی ها روی کاغذ به دنیا آمده اند و بنابر این ، نمی شود گفت که این نوع شعر ، فقط در فضای مجازی می تواند اجرا و ارایه شود . البته در این فضا ، مجال بیشتری برای آن هست . اما من دوست دارم خوابیننده ی خواندیدنی ، در آن واحد هم ببیند هم بخواند و هم بشنود !

حکمت

شعر و بسیاری از نظریات دوستان را خواندم . زبانت این جا  پخته و پرورده است و بر دل می نشیند ."زمزمه شونده" است ؛ به خاطر هارمونی و سهم و آهنگی که دارد . شعرت را با محک زمزمه ها برسنج . این مورد اگرچه با ذوق داوری می شود ، به گمانم از بیش تر مترها و معیارهای ریاضی موجود برتر می نشیند . یک ذوق کار دیده و حساس در این زمینه کولاک می کند و تو در این زمینه ، نشانه ها داری ."وزیدن تقدیر باد بود"هنوز در جایی از ذهن من زنده است و در بعضی از شعرهای بعدی دوستان نیز رد پایی از آن دیده ام .

ثابتی

هی مهر ، نکند اندام زیبای ناشی از نقص شعر  این روز های تو ، آن قدر به هنگام و فشن و تراشیده شده که این همه چشم برای دیدن و خواندنش فراخوان شده !؟ من از این همه پرگویی دور تا دور که خودم یک روزی پر گوی ترینش بودم ، می ترسم . برای این که به شعر خود برسی ، چند نظر است که نباید بخوانی .

اما شعرت من را برد به رحم بسته ی جانت ؛ یک ورودی و به جای یک خروجی ، باز هم یک ورودی . اتاقی که شبیه دام است . اصلن کلمه ها را نخواندم . حتی اگر سطر هایت زیبا و فهمیدنی هم باشد ، بوی پنیر صیادی توست . بیرون از شعرت ایستادم و به میرایی یک نظام بسته ی زبانی فکر کردم . این شعر ، نمای سیستم گردش خون مردانه است که یا باید خون دماغ کند و یا زالو به جانش بیفتد تا زلال و کم حجم شود . مثل ماما منتظر می مانم تا اندامش زنانه شود ؛ از یک درگاه بگیرد و از همان درگاه ، بزرگ تر و نفس دار بزاید . این سیستم ، تضمین ماندگاری و بقای جهان است .

هوشنگ ملکی

دوخت زبان را شکافتن و به نمایش گذاشتن آستر ، کاری ست که شعر امروز به آن توجه کرده. تربیع جمله به دست این شعر ، یکی از نمود های به پشت جمله رفتن است . بیرون ریختن احشای خود ، کاری ست که فرم درونی این شعر ، بی محابا به آن دست می زند . دست به تشریح خودش می زند ؛ با توصیفی که با « احتمالن من ...نباشم» شروع می شود . باز گذاشتن در ِ ساختمان شعر از چهار جهت ( از چهار ضلع مربع ) ، به حرکت بازیگوشانه ی ذهن کمک می کند ؛ به ویژه اگر همین مربعگی بیرون ، در فرم درونی و در نسبت کلمات نیز  اتفاق بیفتد .

آسترخوانی یک اثر ، کاری است که ذهن را از نمای بیرونی عبور می دهد و چینش تک تک آجرها را به چالش می خواند . اگر کلمات این شعر پذیرفته باشند که در یک سازمان هندسی چهار ضلعی ، انجام وظیفه می کنند ، فرم بیرونی ، صورتک به نظر نمی رسد و انعطاف یک پوست طبیعی را خواهد داشت .

حمید تقی آبادی

در نقد نوشته عه تای عزیز
عه تای عزیز نوشته، تقی آبادی می گوید: "خود فلاح و برخی مخاطبان خواندیدنی می کوشند فرم خواندیدنی را به فرم های دیگری مثل شعر سطری تبدیل کنند" و بدین صورت، دو جهت را برای فرو کاستن از کار نام می برد:١- "نشان می دهد فرم خواندیدنی، فرمی خود بسنده نیست و در خودش تعریف نمی شود؛ چرا که اگر بشود فرمش را به (غیر خودش)تبدیل کرد، پس به احتمال می توان در زنجیره ی همنشینی آن هم دست برد و جای برخی کلمات را با مترادفات و (متضادهایش!) عوض کرد" و بعد هم با این مثال، نوشته ی مرا نقد کرده:"با وجود امکان برداشت های مختلف توسط مخاطبین متفاوت از یک شعر سطری، نمی توان نتیجه گرفت که چون خوانش ایکس و ایگرگ با هم  سازگار نیست، پس این شعر استعداد تبدیل به غیر خود را دارد!"من می خواهم نشان بدهم که مقصود من این نبوده.

من به فرم باز اعتقاد دارم و ندارم.هر دو را توضیح می دهم.من به فرم باز اعتقاد دارم؛ به متنی که از یک میانه شروع شده باشد و در یک میانه ی دیگر رها شود.البته نه به حال خودش، به حال زبانش. این نظر من تقریبن مترادف این معنی است: " اگر برخی مخاطبین و فلاح معتقد به خوانش تعداد کثیری از یک خواندیدنی هستند، فقط در چار چوب کلمات و ترکیبات واحد همان خواندیدنی، این قدرت را یافته اند" . من این را قبول دارم و می پسندم.خوشحال می شوم که متنی این پتانسیل را داشته باشد و ادامه پذیر بودن و چندگونگی را برتابد. در عین حال، معتقدم که این ادامه گی با " خواص شاعرانه ی زبان" هر شخص معینی جدا میسر خواهد بود.شما نمی توانید با خواص من، این شعر را ادامه بدهید.من هم نمی توانم با خواص ذهنی و زبانی شما به شعر اضافه شوم؛ چون شکل ذهنی من با شما فرق دارد.توقعات شما از زبان با توقعات من متفاوت است. برداشت های ما هم نسبت به هم گوناگون است.بنابراین، امکان تولد شعری به موازات شعر شما یا خوانش شما از جانب من، فقط محتمل است.همین.لاابالی گری،مخصوص متن است؛ چون می خواهد خود را باز و از همه چیز سوءاستفاده کند.

من نوشته ام :" هیچ دلالت معنایی نباید در خوابینش خواندینی ها، بر دلالت های دیگر مسلط شود".یعنی این که معتقد به خوابینش متکثر هستم، ولی در چارچوب رنگ و واژه و گرافیک؛ در ابعاد خودش. شعری که می گوید ضدسطر است، نمی تواند خوانش سطری بشو؛دنقض غرض است. از همین زاویه، من به فرم باز اعتقادی ندارم؛ یعنی شعری که می خواهد خود را در فرم خاص خود معرفی کند،نمی توانیم او را به غیر از خودش تعریف کنیم. ما نمی توانیم بگوییم "الف"، "ب" است؛ چون "الف" اجزای دیگری دارد و "ب" هم اجزای دیگری. می توانیم بگوییم "الف"2 از "الف"1 گرفته شده یا مثلن "الف" 1، مثل "الف"2 است، اما نمی توانیم بگوییم "الف" 1 را از "ب"1 گرفته اید.منظور من این است. شما می توانید از این شعر حافظ، خوانش های هرمنوتیکی متفاوت داشته باشید:"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل/کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها".اما نمی توانید این شعر ار تبدیل به نقاشی کنید.برداشت تان از این بیت را می توانید تبدیل به تابلو کنید، اما نمی توانید خود این را در فرمی دیگر به عینه بازنویسی کرده ، نشان دهید. خوانش ما و توجه به نشانه های زبانی این بیت حافظ، می تواند باعث چندمعنایی شود، ولی تبدیل کردن آن به فرمی دیگر، جز آن چه حافظ پیش روی ما گذاشته، چندمعنایی نیست؛ نوعی برداشت آزاد از افق های معنایی شعر اوست.چون کلمات و فرم و شکل ذهنی این شعر یا بیت حافظ بسته است.دست بردن در محورهای آن، به منزله ی از بین بردن آن است. به همین دلیل، من این گفته ی عه تای عزیز را در این جا وارد نمی دانم: " چون مفاهیم واژه ها در هر گونه خوانش ثابت است، نهایتن می توان تعدادی شعر به موازات هم  و در  راستایی مشخص از آن قرائت کرد، نه اشعاری با مفاهیم  متفاوت که قدرت نفی همدیگر را بیابند." شما اگر می خواهید از خواندیدنی ها تعدادی شعر موازی قرائت بکنید، باید سهم نقش و گرافیک را در قرائت خود در نظر بگیرید. باید موازی کاری خود را با عناصر خواندیدنی ها ارائه بدهید، نه با یک عنصر تنها که کلمه است.
از این لحاظ، به گمان من خواندیدنی تجلی لذت در برخورد با یک اثر است.ما از ترکیب کلمات و رنگ ها و گرافیک اثر در خواندیدنی ها، در نگاه های اولیه لذت می بریم.سهم چشم، چیزهای دیگر را به تعویق می اندازد. روابط در این کارهای فلاح، روابطی مبتنی بر غایت نیست، بلکه مبتنی بر آغاز است؛ آغاز سکوت.  

احمد موسوی

 شاید من نباید چیزی بگویم، اما وقتی خواندم،دیدم انگار باید دور زد و چرخید. نباید باید دنبال مربع رفت. فکر می کنم شاعر نمی خواهد کسی از جایی شروع کند و در جایی به پایان برساند؛ فقط جایی برای ورود هست و جایی برای خروج و این راه خروج هم مبدا می تواند باشد! می چرخی و باز می چرخی. این جوری که می شود، نمی دانم چرا افسردگی می گیرد؛ هم متن و هم شاعر. دلش می خواهد مخاطب هم پا به پاش بیاید تو این محله ی حال؛ حالی که انگار می خواهد به مخاطب بگوید من سالمم و تو بیماری و خیلی هم قشنگ می گوید. بیشتر که چرخ می زنی، می بینی نوعی تو دهنی ست به "لبی لبالب از خنده" که به این محله ریش خند می زند. آخ، چه قدر دوست دارم این کلمات را کنار هم بگذارم:
می شود از این خیابان 
 بادا که بروید
تا کمی ملال    ناگهان برسی   به نا کجایی   در جا

عه تا

در نقد صحبت آقای تقی آبادی
در ایرادی که به پاسخ آقای فلاح به مهرگان نام آور و تلقی برخی مخاطبین از تکثر روایی خواندیدنی گرفته است، می گوید: "خود فلاح و برخی مخاطبان خواندیدنی می کوشند فرم خواندیدنی را به فرم های دیگری مثل شعر سطری تبدیل کنند" و بدین صورت، دو جهت را برای فروکاستن از کار نام می برد:
1- "نشان می دهد فرم خواندیدنی، فرمی خود بسنده نیست  و در خودش تعریف نمی شود؛ چرا که اگر بشود فرمش را به (غیر خودش)تبدیل کرد، پس به احتمال می توان در زنجیره ی همنشینی آن هم دست برد و جای برخی کلمات را با مترادفات و (متضادهایش!) عوض کرد".به نظر من ،وجود امکان تعداد کثیری خوانش از هر خواندیدنی با (امکان تبدیل آن به غیر خودش) یک سخن نیست و منافات دارد.مثل این مثال که: با وجود امکان برداشت های مختلف توسط مخاطبین متفاوت از یک شعر سطری، نمی توان نتیجه گرفت که چون خوانش ایکس و ایگرگ با هم  سازگار نیست، پس این شعر استعداد تبدیل به غیر خود را دارد!
اگر برخی مخاطبین و فلاح معتقد به خوانش تعداد کثیری از یک خواندیدنی هستند، فقط در چار چوب کلمات و ترکیبات واحد همان خواندیدنی، این قدرت را یافته اند  و چون مفاهیم واژه ها در هر گونه خوانش ثابت است، نهایتن می توان تعدادی شعر به موازات هم  و در  راستایی مشخص از آن قرائت کرد، نه اشعاری با مفاهیم  متفاوت که قدرت نفی همدیگر را بیابند. مثل وقتی شما یک مفهوم را با جملات متفاوتی بیان می کنید.آقای تقی آبادی از تفاوت نکته ی ظریف خوانش های کثیر، در یک راستای برگرفته از محدودیت مضمون کلمه و خوانش های در جهات متقاطع، منبعث از تغییر مفهوم کلمه، غافل شده است.

عالین

آیا شنیده اید حکایت آن سرداری را که از گرد اسبان سپاهش، به پیروزی آن ها پی می برد؟برای ورود به این کار، مخاطبان حداقل پابند دو نوع از دانایی اند و این هردو زیبایی شناسانه است .ابتدا فرم ابژکتیو شعر است در پیرنگ فضا و سپس دانایی از ابهام افق اثر هنری در دامنه ی تاویلات ابژکتیویته ی زیبایی شناسی . پس اثر از خصیصه ای که در ابتدای قرن بیستم، از آن با عنوان "رفرم فرم" یا منطق "بیشا دیداری" نام برده می شد ؛ نظیر بسیاری از کار های "پسوا" در جوانی و دفتر دوم "استفان مالارمه" .
ترغیب ِ تعقیبِ این خصوصیت، این گونه است که هنرمند می کوشد رابطه ای تنگاتنگ، در پرده ای از ابهام یا راز، مابین فرم ایجاد شده و
(محتوای) اثر پدید آورد که تلاشی برای گریز از "معنا" در همان رفرم است و این را می شود پاشنه ی آشیل فلاح دانست در این کار.
"دو باره فرو ریختن" در جای خوبی قرار دارد و در معماری کار،مثل سرداب ها و یخچال های کف مقبره های راز آلود قدیمی ست . در آن پیچ و خم ها، آن جا که نور را بدان راهی نیست، خوب جایی ست برای فرو ریختن. اگر بخواهم بیش از این از کار بگویم، لازمه اش رابطه ی بیشتر من و مهرداد فلاح است که زیرک می دانمش و استاد و امیدم به برقراری مجدد رابطه ای بحث مدارانه و طرب انگیز است که وی را نیز مشتاق بدین گونه فضا ها می دانم. فلاح باید بکوشد این "خواندیدنی"  را به کسانی هدیه دهد که به شعر چونان بستری می نگرند که هم چون علت غایی، گویی در آن جا راهی برای فرار از شگفتی و زیبایی نیست"و شعر آن است که تو گویی زارعی در گاه فراغت، به هنگام غروب، سری به کشتزار می زند."  ( هولدرلین )

یک دوست

حمید تقی آبادی عزیز به نکته درخوری اشاره کرده است : فرمی که بتوان آن را از شعر انتزاع کرد و در استعداد معنایی شعر تغییری ایجاد نشود، چیزی جز یک تزیین محض نیست . البته باید تصریح کرد که چنین چیزی اگر چه در شعرهای فلاح مشاهده می شود ، او هوشمندانه سعی کرده است تا با درهم سازی و التقاط سطرها، از آن چه می تواند چشم انداز تزیینی شعرش خوانده شود، طفره رود و بعدی دیگر به متن بدهد .در عین حال،باید توجه مخاطب را به این مهم جلب کرد که چنین کارهایی پیش از فلاح و به ویژه در مجموعه شعر « نامش همین است"  محمد آزرم »، به اشکال مختلف تجربه شده است . سال ها پیش درباره ی ویژگی های این مجموعه گفته بودم که چه گونه آزرم علاقه مند بود تا  مخاطب را در شعر سرگردان کند و او را از خوانش معنایی یکه و نهایی در متن بازدارد . به نظر می رسد سوژه ای که این چنین و به نحوی مکانیکی خود را منکسر و تجزیه می کند، ارزش افزوده ی چندانی برای شعر به همراه نیاورد .

 آن چه شعر فلاح باید انجام دهد، نباید تزیین گرافیکی باشد؛ چرا که این امر به شعر نامربوط است . کاری که او باید انجام دهد، چنان که پیشتر گفتم، التقاط سطرها و منحرف کردن مسیر خوانش، از مسیری ثابت و از پیش تعیین شده است . تا این جای قضیه، فلاح کاری بیشتر از آزرم انجام نداده است . رنگ آمیزی واژه ها نیز امری فرعی و نامربوط است؛ به جز در یک مورد که پیشترها درباره اش سخن گفته بودم و آن ، یکی از کارهای منحصر به فرد اوست که بیشتر به  نقاشی متمایل است تا شعر. خلاصه سخن اما این است که در شعر آزرم، مخاطب با واژه بیشتر درگیر می شود تا در شعر فلاح . در شعر فلاح وجوه گرافیکی بر وجوه نوشتاری غلبه کرده است . گذشته از این مساله، هنر مدرن ، به شدت به اجراهای یکه خود وابسته است . بازتولید مجدد آثاری چون فنجان خزدار اپنهایم، واقعن خنده دار و ملال آور است . به نظر من ، فلاح باید این یکه گی و یکتایی را بر بازتولید مکرر ترجیح می داد.

مهر به "یک دوست"

کاش "یک دوست" نام خود را آشکار می کرد تا سوابق دیدگاهش بر ما روشن تر می شد. نمی دانم چرا و به چه دلایلی برخی دوستان چهره می پوشانند؟ اما سخن تقی آبادی بیشتر متوجه خوابینش دوستان است تا خود خواندیدنی. نقد او، نقد ِ نقدِ جاری بر خواندیدنی ست. در واقع ،خواندیدنی (همان گونه که پیشتر هم گفته ام) شعری ست درآمیخته  و ضد تزیینی و وجوه فرمال و دیداری اش ، همه خاستگاهی زبانی دارد و اصولن  در همین خاستگاه زبانی ست که خلاقیتش را می شکوفاند. پس این سخن که "در شعر فلاح وجوه گرافیکی بر وجوه نوشتاری غلبه کرده است "، از اساس ناموجه و بی پایه می نماید. در خواندیدنی،گرافیک خود زبان است و کشف زبان در قیافه ی گرافیکال ،دستاورد پنهان مانده ی این گونه شعر!

حمید تقی آبادی

فلاح در جواب مهرگان نام آور نوشته: "اگر کسی بخواهد از من که بخوانم از "خواندیدنی" برایش،می توانم از هر خواندیدنی ،دست کم دو و گاهی بیش از ده شعر سطری برایش بخوانم... "مشکل دقیقن همین جاست.هم خود مهرداد فلاح و هم برخی از مخاطبان خواندیدنی، می کوشند فرم خواندیدنی را به فرم های دیگری مثل شعر سطری تبدیل کنند.این فروکاستن از دو جهت به کار لطمه می زند: یکی این که نشان می دهد فرم خواندیدنی، فرمی خود بسنده نیست و در خودش تعریف نمی شود؛ چرا که اگر بشود فرمش را به غیر فرمش تبدیل کرد، پس به احتمال زیاد بتوان در زنجیره ی همنشینی آن هم دست برد و جای برخی کلمات را با مترادفات و متضادهایش عوض کرد.دوم این که "خواندن ده شعر سطری از هر خواندیدنی"، شاعر را به ورطه ی تزیینات کلامی می اندازد - که مهرداد فلاح همیشه از آن فراری بوده- ولی وقتی قرار باشد نسبی بودن معناها و چندخوانشی بودن یک اثر، توسط متنوع نوشتن نحوی آن صورت بپذیرد، من معتقدم دست بالاش به نوعی دودوزه بازی با زبان یا در زبان منجر می شود:

بادا که بروید
لبی لبالب از خنده
تا کمی ملال و
دوباره فروریختن
بادا که بروید
سرخ تر از سرخ ترانه ای
تا افتادن مدام
از قله ها که کور
در حالی که به نظر می رسد این ویژگی(چند معنایی)، باید در فرم اصلی خواندیدنی ها باشد.هیچ دلالت معنایی نباید در خوابینش خواندینی ها، بر دلالت های دیگر مسلط شود.وقتی ما با طرح اصلی کارهای فلاح رو به رو می شویم، این اتفاق می افتد، اما وقتی کارش را تبدیل به سطر می کنیم، آن را از نیت اصلی اش دور می سازم. مثل شعر کلاسیک فارسی می شود که توسط استادان معزز به نثر ترجمه و معنی و به خورد دانشجویان داده می شود!
خواندیدنی ها خیلی سخت نیست.فلاح همیشه در آن ها کدهای مرکزی می گذارد؛ چون او به دنبال بازی با زبان نیست. او دست در زیرساخت های تشکیل و تشکل شعر می برد و همین، او را پیشرو کرده است.

مهر به تقی آبادی

من در این مورد کاملن با نظرت هم رای ام ،اما در بحث از خواندیدنی که نوظهور است، گاه انگار چاره ای جز کالبد شکافی متن نیست. یکی دو باری که تن داده ام به این کار،پیشاپیش گفته ام که خواندیدنی ذاتن شعری ترکیبی و "درآمیخته" است و مواجهه با آن هم به چشمی گوش وار و گوشی چشم سان نیاز دارد.چه کنیم که گفته اند "ترک عادت مرض است"!

معصومه مظفری

قبل از هر چیز، با این تربیع تو چه کنم؟ همه ی واژه ها میل کرده اند به مربع شدن.دایره نمی شوند.مثلث نیستند و می دانم ناخودآگاه ِ تو میل می کند به این چهارگوشه بودن؛ به این تکامل شرقی که در مربع خلاصه می شود.بر عکس غربی ها که میل می کنند به دایره.مربع هایی که از گوشه ها بیرون می زنند.می خواهی چه بگویی؟ این که این قالب ها کوچکند برای تو یا شعر تو؟مثل فیلم بردار ها دو دست خود را با واژه ها طوری نگه می داری که انگار آماده ی فیلم برداری هستی.چه صحنه ای؟می خواهی کدام افق را جلوی چشمانم بگیری؟ آسمانی که یک واژه آن را می سازد؟ ها؟چرا دست از این خیابان ها بر نمی داری؟ "این که خوابیده بر دراز"و این خیابان هایی که ما را به خود مشغول می کند با ویترین ها و آدم ها...با یکی دست من و تو که باز می شود به روی هم؟
"می شود از این خیابان خوابیده بر دراز/ بجهی برسی به ناکجایی درجا"! راستی می شود بجهی؟من که فکر می کنم می شود. چرا که تو اراده می کنی و اگر شاعر اراده کند، باید همه چیز اتفاق بیفتد و در شعرهای تو، این اتفاق طبیعی ترین چیز است...

"می شود از این سطر خوش نشسته در روال/ بکنی یکهو بدرخشی در آسمانی که یکی واژه!" واژه، واژه، واژه تنها چیزی که در آسمان شاعر می درخشد؛چیزی که شاعر برای آن سال های عمرش را داده است.پس می شود بدرخشی با واژه..."بادا که بروید لبی لبالب از خنده/ تا کمی ملال و دوباره فرو ریختن!"دیگر خنده هامان نیز خنده نیست؛ چرا که می ریزد و دوباره ملال،ملال،ملال... "بادا که بروید سرخ تر از سرخ ترانه ای/ تا افتادن مدام از قله ها که کور!" شاید همه ی این واژه ها حرکت می کند تا به این صحنه برسد.تا این صحنه را پیش چش مان ما قرار دهی.تا بگویی این افقی است که می خواهم ببینی.از روی این قله ها...نمی دانم در قاب گرفته ای این صحنه ها را تا شاید بترسانی ام؟ پس چرا اسمش محله ی حال است؟با این تکامل کلمات و این افق جلوی چشمانم، چند لحظه چشمانم را می بندم.من عاشق شعرم...همین!

نادر نظامی

 این کار گرافیکی ، بهتر از کارهای قبلی ست ؛ زیرا هم گرافیک ،هم حجم جملات بهتر شده . یک چرخش مربعی که  به سبب همین گرافیک، مفهوم فلسفی هم پیدا کرده است . درست است تشویق به خوش بینی در شعر نمود دارد، ولی این خوش بینی دچار تسلسل شده است و شاعر سرانجامی بر آن در احساسش قائل نیست که این خود، خستگی و ملال به همراه دارد . در جمله ی "افتادن مدام از قله ها که کور"، این خستگی بهتر نمود دارد؛ اگرچه اگر این جمله آورده نمی شد و باز خوش بینی ساختگی به نمایش می آمد، بهتر می بود. مخاطب خود افتادن بر خیابان خوابیده بر دراز و ... را می بیند .

کیوان اصلاح پذیر

 می شود از این سطر خوش نشسته در روال

بکنی یکهو بدرخشی در آسمانی که یکی واژه

می شود از این خیابان خوابیده بر دراز

بجهی ناگهان برسی به ناکجایی در جا

بادا که بروید سرخ تر از سرخ ترانه ای

 تا افتادن مدام از قله ها که کور

بادا که بروید لبی لبالب از خنده

 تا کمی ملال و دوباره فرو ریختن

یک امکان و یک آرزو . آرزو از دل امکان بیرون می آید یا بیرون می جهد یا بیرون می درخشد."سطر خوش نشسته در روال"/ "خیابان خوابیده بر دراز "! این دو سطر ، نقطه ی عزیمتند . این ها امکانات تغییرند . تغییر باید در این محدوده رخ دهد ."سطر خوش نشسته در روال"، گفتمانی ست عادی و روزمره ؛ تسلیم کلمات و جملات به دستور زبان در متن و تسلیم به شرایطی که گفتمان رایج، آن را توجیه می کند . "خیابان خوابیده بر دراز"، یک منظر اجتماعی است که هر روز از آن می گذریم . درازی خوابیده ی خیابان، نشانه ی سکون و یکنواختی رفت و آمد اجتماعی است . رفتن و آمدن تا رفتن و آمدن که  ما را به یاد همان زنی می اندازد که هر روز با یک زنبیل از آن می گذرد و برمی گردد . خیابانی بدون حادثه ؛ از خانه به کار، به خانه، به کار، به خانه، به کار ...

اینک با این کلید، وارد قفل گرافیک شویم :

شکل چهار گوش شعر، ما را به دیدار خانه می برد و دو سطر مثل دیوارها عمل می کند . تمام کنج دیوارها در هم تنیده شده و راه فراری نیست، اما انتهای دو آرزو، اندکی باز و ابتدای دو امکان، اندکی بیرون از چهاردیواری است . این دونکته ی گرافیکی، نمایانگر رابطه ی امکان و آرزو ست ."امکان" خارج از دیوار خود را در اختیار آرزو کننده قرار می دهد و " آرزو " راه برون رفت از چهار دیواری را برای بهره برداران از " امکان " فراهم می کند .

از گرافیک خارج شویم و به کلمات بپردازیم .

"لبی لبالب از خنده تا کمی ملال و دوباره فروریختن" : نشان دهنده ی مراحل شکفتن گل و پژمردگی و فروریختن است . این معنا با استفاده از بارهای دو کلمه " بروید " و " فرو ریختن " ساخته می شود . این مضمون به صورت پیچیده تر، در " سرخ تر از سرخ ترانه ای تا افتادن مدام از قله ها که کور "  رخ می دهد .سرخی صفت گل است و ترانه ی سرخ، به تغییرات رادیکال اجتماعی نظر دارد، اما این جا هم با افتادن از قله ها رو به رو هستیم . اما با واژه ی " کور " چه کنیم !؟ این درخشش همان تک واژه ی سطر نخستین است که ناگهان در آسمان ظاهر می شود و به قله رسیدگان را با درخشش خود کور می کند . خیابان خوابیده، ناگهان عمودی می شود و تا قله هایی که به خورشید می رسند، امتداد می یابد . واژه ها خورشید می شوند و گل ها می شکفند . گرچه این قله ها به ناکجا آباد برسند و گل ها پژمرده شوند ، از مرگ یک نواخت روزمرگی بسی باشکوه ترند  .

در این شعر گرافیکی، تعادلی احساس می شود که در کارهای شلوغ پیشین دیده نمی شود . انگار شاعر – گرافیست ما به بلوغی دست یافته که از جنس همین قله های ممکن است . کم کم خواندیدنی، به عنوان یک ژانر نوین و نه جانشین شعر سطری، جای خود را باز می کند . مهرداد جان، آفرین به پشتکار تو ! گرچه دلم برای شعرهای سطری ات تنگ شده است ، خواندیدنی هایت ماندگار شده اند و از شکل یک کار آوانگارد، به یک کار کلاسیک در حال تغییرند.

مهر به اصلاح پذیر

نخست،دست مریزاد بگویم بابت خوابینش خلاقانه ات!اما به گمانم چون با خواندیدنی رفیق شده ای،اکنون آن حالت غریب و ناآشنای پیشین،به آشنایی و انس بدل شده است.خواندیدنی از همان ابتدا هم "ساده" بوده.باز هم برت می گردانم به همان نخستین کارهایی که در "هواخوری" گذاشته ام.نگاه تازه ای به آن کارها بکن و به من بگو آیا چنین نیست؟

مینا درعلی

شکل این خواندیدنی، مرا به یاد دست هایی انداخت که بر هم تشکیل کادری را داده تا در آن تصویری به دید آید (کادر بندی سینمایی با دست) و در این کادر، چیزی در حال فرو ریختن است (لبی لبالب از خنده ...).شاید یک لحظه ی غافل شده یا غفلت از یک لحظه یا ... باید کمی جا به جا بخوانم این سطر ها را شاید معنایی دیگر هم درونش بیابم.

ماهور

باید اعتراف کنم که در این سبک کار، بیشتر از خود شعر، زبان تصویر مرا به وجد آورده!  شعر به تصویر در آمده است و می شود حرکتش داد و از هر زاویه ای به آن نگاه کرد که در وهله ی اول، تصویر فوق العاده ای می شود.انگار شاعر خواسته به نوعی واژه های شعرش را فرم دهد و از دید من، مثل وقتی ست که از هواپیما، تصاویر را روی زمین شکل دیگری می بینی.

ستار سلطانیان

آن چه در نگاه اول برای خواننده و در این مورد حتی برای بیننده چشمگیر است، طراحی واژگانی ست که شاید بار نخست باشد که این نوع طراحی را در نگارش شعر می بیند؛ هرچند ممکن است قبلن نقاشیخط هایی دیده باشد. راستش، بار اول که این کار را دیدم، آن را یک نوع لوس بازی پنداشتم! یک جور لوس بازی که مزاحم "بادا که بروید" و در کل خوانش واژگان شده است، اما در نگاه تازه، آن را طرحی هوشمندانه یافتم؛ طرحی شماتیک از یک پروسه در پردازشی سیستماتیک.
یک سیستم  داده های ورودی ( input ) دارد که در این شمای مورد نظر، عبارت ِ "می شود از این"، همان ورودی سیستم است.بخش بعدی و عمده ی سیستم ،پردازش داده ها (process) ست که در این طرح، مربعی ست که واژگان گویی در آن می چرخند . بخش دیگر، برون دهی سیستم یا output است که در این طرح، عبارت "بادا که بروید" ،چنین کارکردی دارد . ضمن تحسین این طراحی نو، تنها  نکته این است: بهتر می بود عبارت برونی، از سمت راست به چپ، بیرون می رفت؛ نه مثل اکنون که دارد وارد سیستم می شود. درحالی که  این سیستم ، دارای عبارت ورودی ست. آن چه گفته شد، بدیهی ست که در باره ی نمای بیرونی سروده بوده .

مهر به سلطانیان

نگاه نکته بینانه و خلاقت به این خواندیدنی ،از خلاق بودن خودت حکایت دارد ...اما اگر به گزاره های متنی دقیق شوی،می بینی که فرم دیداری کار، کاملن زاده ی زبان و کلام است و تایید کننده ی آن.این سیستم نمی تواند خروجی داشته باشد!

انسان دوم

به: مخاطب "عه تا"
فروپاشی ذهن و از هم گسیختگی دیدگاه انسان، زمانی به وقوع می پیوندد که در مقابل پیچیدگی و یک پوسته ی سخت قرار می گیرد که آن سوی اش، پاسخی کشف شده، خودش را میان هزاران سؤال بی پاسخ مخفی کرده است. حتی مدعیان و فاتحان که از حدود و مرزهای نفوس سلطه طلب و نفوذ ناپذیر گذشته اند نیز دچار این بحران و سرگشتگی شده اند و آن زمانی است که ندانسته اند آوای هدایت کننده ی هوش و ذهن شان، با کدام نت و هارمونی نسیم و از کدام جهت دنیای پیرامون شان وزیده شده است. سفر در عالم دیگر، مربوط است به درجات بالاتر و فراتر از عقل. ما نمی توانیم همزمان هم به دیوار مقابل مان بنگریم و هم  حوادثی را که آن سوی دیوار در گذر است، بببینیم؛ مگر این که دیدگاهی ماورایی و سوررئالیستی، ما را به آن سوی هدایت کند."لائوتسه" که به شوریدگی پیامبرانه دچار بود، وقتی از سیر و سیاحت درون، قدم به دنیای بیرون می گذارد و به پوسته ی سخت یک بنای بزرگ که مجسمه ی انسانی سنگی بود، بر می خورد، در جای خودش متوقف می شود و به همراهانش اعلام می کند که من به پایان دنیا رسیده ام.

آیاخوابینش "فلاح"، همان دیوار های نفوذ ناپذیر و به پایان رسیده ی میدان نقش جهان است؟ اگر چنین باشد و تشابه و تداعی زیبایی و اقتدار یک اثر، این گونه به اغنای نگاه مخاطب "عه تا" کمک کند تا از تقابل عینیت و ذهنیت، به گزاره های همسان و هم آیین یک دیدگاه برسد ... و اگر چنین باشد که هر چه شاعر بخواهد، مخاطب نیز به همان سمت نگاه کند، چه کسی به نقاط و جهات دیگر و نادیده ی شاعر پی خواهد برد؟ برای همین است که این حس به مخاطب کمک می کند تا خود را وارد این گردونه نکند و از فاصله ی دور به بنای ساخته شده بنگرد. شاید در این بسته ی چهارگوش، رازی ست که نباید به آن پی برد.

عه تا

به: "انسان دوم"
دلیل امتناع از پرداختن به مضامین سطور و تفسیر موضوعی این شعر، تصور سهولت پیام آن و فرض اشتراک درک مخاطبین از بار مفهومی آن بود که ظاهرن منجر به بروز باور حضرت عالی بر "فرو پاشی مرکز ذهن و پراکندگی انسجام دیدگاه"  بنده شده است.اگر چه اصراری به اثبات خلاف آن ندارم؛ چرا که بسا حق با شما باشد.تا آن جا که به تفسیر و هرمنوتیک سطرهای این شعر (به زعم من دعوتنامه) مربوط می شود، اشاره به کمیت (پهنا و درازنای) ملالت بار شعر کهن و دعوت به جسارت و جهشی ناگهانی، برای بریدن از تکدر ِ به تکرار گراییده ی شعر کلاسیک  و پیوستن به مسیری است که اگرچه چون آتیه ی دیگر فرگشت های تکامل ناپیدا، بنا به بشارت شاعر، روشن و به "جا" است؛
ترغیب به انفصال و ترک شعر ِ غایت گرفته ی سنتی، درون قوالب ساییده و فرسوده ی تکرار، به قصد درخشش در فضای نا متناهی زبان و واژه ی روز.سپس فرصت نوید آمیخته با نوعی آرزو (ایدون باد) فرا می رسد که در قالب پخش تصاویری مربوط به پس از مقطع گرویدگی و اجابت دعوتنامه، به شکل "لبی لبالب از خنده" که آن نیز پایا نمی ماند و اسلوموشنی دیگر از زاویه ای دیگر، اما در همان امتداد، در ذهنیت مخاطب شکل می گیرد: "تا کمی ملال و دوباره فروریختن" که می توان آن را به نمود سبکی ناشناخته و نوتر در مقتضای زمانی آینده، به جای این که اکنون (آلترناتیو) سوژه ی دعوت باشد نیز تاویل کرد.
اما آن جا که بناست( به اراده ی شاعر= فلاح)، فرمال کلی سازه ی شعر، در جهت انتقال مفهوم و افزایش وجه هنری اثر( از لحاظ بصری) کارکرد بیابد، میدان چهار گوشه ای است که بسته به زاویه ی دید مخاطب، می تواند مدرن یا کلاسیک دیده شود. می تواند دو یا سه بعدی و در یک کلام منشا بسیاری تاویلات نا همگون،در ذهنیت مخاطبین متفاوت باشد؛ چرا که اسرار آمیز تر و تعریف نشده تر از ماهیت شعر است. به قول خود شاعر( فلاح در پاسخ به مهرگان نام آور) : "گفتم که در خواندیدنی ،کار خوابیننده هم سخت تر است و هم آسان تر. آسان تر است ؛چون آزادی نامحدودی دارد و می تواند از هرکجای متن و به هر شکلی که نگاه و حسش می طلبد،تخیلش را به کار بیندازد.سخت تر است؛چون از روال عادی باید خروج کند و..."
بنا به چنین  دیدگاهی، برداشت کلی بنده از فرم خاص اثر (که البته در کارگاه تخیلم در حدی که یک مخاطب شعر دوست ، مجاز به خیال ورزی مخاطبانه است ، ورزیده شده )، چنان که در کامنت نخست عرض کردم،  در جهت مفهوم ادراک شده ی شعر و به شرحی است که عرض شد و افزون بر آن، فرمال و ساختار و حتا کاربری میدان نقش جهان در طول  زمان پس از ساخت و القای حس  زیباشناختی مختص آن، بسیار مشابه احساسی ست که شکل کلی نقش - شعر "برو بیا در محله ی حال" به جانم می زند و در یک کلام بگویم: التذاذ حاصل از خوابینش این اثر خواندیدنی در من، هیچ شباهتی به "طرح چهار گوش و بی معبر و مربعی بسته و نفوذ ناپذیر..." موصوف شما ندارد؛ چون آن را چنین که شما وصف کرده اید، نمی بینم.

شبنم شیروانی

این خواندیدنی مرا یاد بازی "مار پله" می اندازد؛آن جا که مار نیش می زند: "بجهی ناگهان برسی به ناکجایی در جا" و آن جا که "بکنی یکهو (پلکان پله ها را می روی بالا) بدرخشی در آسمانی که یکی واژه". همین که ساخته ایش تو ؛ تو در تو.این صعود و نزول واژه ها، با این رسم الخط  رنگارنگ، هراسی شیرین داشت.دست مریزاد که عیش مان را منقش ساخته ای در این نقش نو!

حسن سهولی

این جا از چهارسمت، به توان دو، فوران تخیل است و افراط تخیل، پالیزی شده برای گشت و گذار، اما کوچه؟ ضلع های جنوبی با ضلع های شمالی ،ضلع های شمالی با ضلع های جنوبی، دیواره ی مغرب با مشرق و دیواره ی مشرق با مغرب، همه ی این راه ها باز و بسته می شود و یکی "یکهو درخشیدن در آسمان"، مانند "یکی واژه"در درخشش تا برسی به جایی که "لبی لبالب ازخنده" تا فعل دعایی که بروی و برسی تا دوباره فرو بریزی! گویا این فروریختن عادی نباشد و خوشایند؛ مثل بالانشینی ست و متناسب با آن در"افتادن مدام از قله ها که کور". گاهی هم برعکس این همه، "لبالب از خنده" تا برسی به "دوباره فرو ریختن"و دوباره"در افتادن"؛ یعنی گل و خار ،یعنی دٌر ِ شاهوار و نهنگ مردم خوار، یعنی نعمت بهشت و نیش اجل .
این همه، سرچشمه یافته از دنیای پنهانی و روانی انسان و ارتباط ناگسست با اسطوره های فرهنگی و قومی، اما به شکل نوین و امروزین است .این تلفیق، قدرت تخیل را چند برابر کرده است و به شکل ِ فورانی درقالب واژه های نا آرام و تنش زا، درکنار هم سامان یافته؛ یعنی توفانی آرامش زا و آرامشی توفان زا و در نهایت لذت ،هم درتلخی و هم درشیرینی ِ نشسته در جان واژه ها،همین یعنی محل عبور آدمی، سامان و محله ی واژه هاست.

مهرگان نام آور

دیدم اثرتان  را . همیشه فقط می بینم . چون نمی توانم بخوانم و دست خودم هم نیست .شعرتان با این شکل و سیاق آزارم می دهد؛ به دلایل شخصی و تاریخی .از حوصله ی مخاطبی که هنوز درگیر ایده ها و آرمان های از دست رفته و نرفته اش است ،فراتر می رود. همیشه می آیم و همیشه برمی گردم .به شکل هایی که دوستان سطر به سطر  نوشته اند هم یک جور پیچش، یک زنجموره ی ناکام از سر بی تابی می نماید . ناقص است آن جا هم .این جا هم . راستی، وقتی یک نفر به شما می گوید شعر بخوان برایم ،چه می کنید واقعن؟ می کشید؟ می خوانید؟ می نویسید یا سکوت می کنید ؟ تکلیف شما چیست ؟ تکلیف ما چیست ؟ تکلیف چیست اصلن ؟

مهر به مهرگان نام آور

اگر کسی بخواهد از من که بخوانم از "خواندیدنی" برایش،می توانم از هر خواندیدنی ،دست کم دو و گاهی بیش از ده شعر سطری برایش بخوانم.این از این! اما "تکلیف" ؟گفتم که در خواندیدنی،کار خوابیننده هم سخت تر است و هم آسان تر.آسان تر است؛چون آزادی نامحدودی دارد و می تواند از هرکجای متن و به هر شکلی که نگاه و حسش می طلبد،تخیلش را به کار بیندازد.سخت تر است؛چون از روال عادی باید خروج کند و ...

پرستو ارسطو

می گویند معما چو حل گشت، آسان شود.
راه حل را دوستان ارزشمند ارائه کرده اند، اما به نظرم آمد که از  مشکل این لابیرنت، به سلامت برون روم، ولی ترسم ریخت وقتی در دالان های  ذهن شگرف و اندیشمند طراح حیران ماندم و چنان به حل پازل و معمای دیدگاه او سرگرم شدم که فراموشم شد در این چهارگوش اسرار آمیز ِ ایده،دنبال معبری بگردم .
گرچه بینش مخاطب، نه تنها در اولین درگیری با این پدیده ی تازه، کمی فلج می شود ، به تکرار به چالش تن در باید داد و  با وجود این ، هنوز در دالان ها سرگردانم. سعی کردم با شناختی تعقلی به آن بپردازم ، ولی مگر مفهوم کلام می گذارد که به عفل پناه ببری؟ مهندسی که پا توی کفش شاعری عارف کرده و یا بلعکس؟

"می شود از این
خیابان خوابیده بر دراز
بجهی ناگهان
برسی به ناکجایی در جا
می شود از این
سطر خوش نشسته در روال
بکنی یکهو
بدرخشی در آسمانی که یکی واژه
بادا که بروید
لبی لبالب از خنده
تا کمی ملال و
دوباره فرو ریختن
بادا که بروید
سرخ تر از سرخ ترانه ای
تا افتادن مدام
از قله ها که کور"

چهار گوشی با دالان های دو در که مخاطب را به عبور می خواند و به نظر من، برجستگی کار و هنر شاعر طراح، در این گشاده دستی است؛ اگرچه با بی رحمی راه گریز را هم بسته! در این بازی کلام و تصویر، هماهنگی سحر آمیزی میزبان شده. این کار فوق العاده است؛ اگر نخواهم بگویم بی نظیر.

ابوالفضل حسنی

این گزاره ها تا این جا درست،اما از این جا  به بعد باید دور می خوردند و دور می خوردند و همگرا با هم در میدانچه ای که مرکز متن دارد پشنهاد می کند، فرو می رفتند. این کار ناقص است.

مهر به حسنی

بر اساس چه منطقی از خود متن ،چنین می گویی ؟ مرکز متن کجاست؟ آیا این کار اصلن مرکزی دارد؟
حرفم این است که با این مختصر که نوشته ای ،نمی شود به منظر تو در مواجهه با کار پی برد.این متن هم به لحاظ فرم دیداری و هم حرکت متنی،به گونه ای ست که از بستر معمول رها می شود و این رهایی دو حالت متضاد دارد: صعود و سقوط. در صعودش سقوطی مخفی ست و در سقوطش صعودی. بنابراین ،منطق متن، این فرم دیداری را علی القاعده تایید می کند...

بامداد امید

حتمن شما هم دیده اید کسانی را که بر فراز پلی می روند، طنابی به کمر می بندند و از آن بالا، خود را به پایین رها می کنند .یکی می گفت وقتی آدم دلش سیر باشد و تفریحات معمول برای او کم باشد، باید هم دست به چنین تفریحی بزند. گفتم معلوم نیست. شاید من و تو آن را درک نمی کنیم و همین در آینده بشود یک تفریح معمولی و تازه من و تو از کجا می دانیم لذت و ریسک آن حرکت را ؟ حالا در مورد "خواندیدنی" هم همین را می شود گفت. شاید کسی که روال معمول سخن گفتن برایش لذت بخش و کافی نیست، به شعر و نقاشی روی می آورد و کسی که از این دو گذر کرده است ، به انتخاب "خواندیدنی ".
من اصلن به شکل کاری ندارم؛چه غزل، چه ترانه، چه سپید، چه خط،چه نقاشی ...اما محتوا برایم اهمیت دارد. دوست دارم با دیدن و خواندن، جز لذت بردن، چیزی هم یاد بگیرم و اندیشه ام را از جمود، حداقل برای لحظه ای رها کنم. امیدوارم (که همین طور هم خواهد بود ) تنها در گیر شکل نباشید؛ همان طور که در "عیدانه دارم ندادنی" چنین دیدم (خواندم) قابل تعمق.

انسان دوم

چالشی بر یک نگاه
به نظر می رسد مخاطب "عه تا"، نگاه متغیری نسبت به این خواندیدنی دارد؛ نگاهی که به فروپاشی مرکز ذهن او منجر شده و انسجام دیدگاهش را از هم باز و پراکنده کرده است. آن چه از فراسوی این طرح چهار گوش و بی معبر و  مربعی بسته و نفوذ ناپذیر، بر اندیشه ی این مخاطب موصوف وارد شده،اشکال هندسی و دیداری و فیزیک اجسامی ست که یک بنای سنگی هم می توانست چنین باشد و او را به زوایایی از پیچیدگی سازه های خود بکشد و نگاه و نظرگاهش را مشغول عظمت و ابهام خود گرداند.
گر چه بینش ایشان، با شناخت و تعقل درون و اشراف بر قوای دیداری و گیرایی ماورایی، به تعبیر این خواندیدنی در آمده است، گاهی یکی دیگر مثل "این نابینا" که خطوط و رنگ و سایه را به چشم نمی بینم و حتمن باید نقاط مورد اشاره را لمس و احساس کنم تا بدانم، از این همه شناخت و شکاف انداختن بین معانی در می مانم و نمی دانم "عه تا" چه چیز را منسوب می کنند به میدان نقش جهان و پیاده رو و  ورود به هسته و یا خروج از مدار گردش...؟
"...لبی لبالب از خنده تا کمی ملال و دوباره فرو ریختن..."
این تلفیق شادی و غم و اندوه و بحران در زوایای وجودی یک انسان است که فلاح به آن قدرت و رنگ و نما بخشیده و این از درجات کمال هنر او ست که افکارش را در یک ساخته ی چهار گوش گره زده  و خلاف تصور "عه تا"، من فکر می کنم همه ی کوچه های این خواندیدنی به بن بست رسیده است و در این فکر بسته که می توان به یک اندیشه ی خفته تصورش نمود، فقط راه های ورود باز است و هیچ گریزگاهی نیست تا بتوان از این بند پیچیده ی افکار فلاح نجات پیدا کرد...

لادن جمالی

"سطر خوش نشسته بر روال..."
این بار خواندیدنی شیک شده ؛ شخصیتش قوی و متفکر و دلش هم مثل همیشه لطیف."سرخ تر از سرخ ترانه ای تا افتادن مدام از قله ها که کور"!
 از نظر من، هر شعری شخصیتی دارد . بعضی شعرها عصبانی اند. بعضی ها عاشق. شاید غمگین یا بی حوصله ... چه خوب که در خواندیدنی می توان با فرم ها، شخصیت شعر را پر رنگ کرد.
فرم این کار، یک کاراکتر خوش لباس و با شخصیت (خود شاعر) را به ذهنم می آورد. درست یا اشتباه، این یعنی که می توان از خواندیدنی، شخصیت شعر را بیرون کشید.

عه تا

می شود از این
خیابان خوابیده بر دراز
بجهی ناگهان
برسی به ناکجایی در جا
می شود از این
سطر خوش نشسته در روال
بکنی یکهو
بدرخشی در آسمانی که یکی واژه
بادا که بروید
لبی لبالب از خنده
تا کمی ملال و
دوباره فروریختن
بادا که بروید
سرخ تر از سرخ ترانه ای
تا افتادن مدام
از قله ها که کور

این خواندیدنی، انگشت مصمم اشاره ی مهرداد فلاح، به امتداد مسیر محتوم آینده ی هنر شعر ایران است.این اثر ، دیباچه ی دیوان سبک نوین خواندیدنی و رسمیت بخشیدن به اعلام موجودیت بی برگشتی ست که از اراده ی پولادین خالق اثر خبر می دهد. شاید خواندیدنی های پیشین، تراکت و تیزر های تبلیغاتی بودند که نگاه مردد شعر دوستان ایرانی را به مراسم رونمایی از مقدمه ی کتاب نخست( خواندیدنی =مهرداد فلاح) دعوت کنند.ترغیب شجاعانه ی مستتر در مفهوم شعر  و نوید درخشش آسمان آینده ی واژه، با چنان شهامت و اعتماد به نفسی اعلام شده است که بند دل های  مشکوک و مردد را نیز می گسلاند.
تتمه ی یخ تردید من، با این شعله ی خوش رقص سرخ تر از سرخ، به نرمی ذوب شد.شاید عمدی در کار است که بار مضمون واژه در این خواندیدنی، فراگیر تر و سهل الوصول تر است و شاید  قصد آن، ارجی ست که با تسهیل مفهوم شعر و پرهیز از معما سازی، به طیف وسیع تری از مخاطب تعارف می شود.
فرمال کلی کار، طراحی متناسب با مضمون و هوشمندانه ی گذرگاه مدرنی است که با نگاه مهندسین ترافیک و راهساز، قابلیت تعریف و توجیه می پذیرد. دو تابلو مدخل های دوگانه، با کلمات لطیف و عاطفی، مخاطب را وارد خیابانی از اضلاع یک میدان مستطیل می کند که طول و عرض متناسبی دارند و با پیچ نود درجه ی استاندارد و رعایت گردگوشگی لازم، پس از طی مسیر مستقیم خوابیده بر دراز، به معبر تنگ مخصوص عابر پیاده، از میان دو لب (لبی|  | لبالب...) مجددن با گردش های موافق طبیعی (به راست)، پس از گذار از دو معبر قرینه ی مشابه (الگوی میدان نقش جهان)، با یک گردش عکس، امکان خروج و دسترسی به تابلوی ابتدا (می شود از این ...) یا تابلوی "بادا که بروید..." و تکرار گردش یا ورود به هسته یا خروج از مدار، گردش می یابند.

احسان مهدیان

شما حتمن توی زندگی لااقل یک بار تجربه کردید که بالای درخت به خوردن میوه نشسته باشید و در این وضعیت، اصلن متوجه نشوید که چه قدر خورده اید ! تنها وقتی از درخت پایین می آیید، متوجه این پر خوری خواهید شد !
در این که این گونه شعرها ی موسوم به خواندیدنی، می تواند یک تابلو باشد، تردیدی ندارم، ولی چند وجهی بودن این تابلو ها، کاری می کند که ساعت ها هم می شود نگاهش کرد و دست آخر که می خواهی از درخت پیاده شوی، می بینی خیلی سنگینی و کلی وقت گذشته .
به هرحال، این شعر با توجه به این ویژگی خودش، بیشتر جذبم کرد .

باران سپید

یاد بعضی از معماهای بچگی افتادم  که باید در یک مسیر هزار تو، راه درست را پیدا می کردیم.گرچه این خواندیدنی،پیچیدگی آن ها را ندارد، این محله ی برو بیا مگر می تواند من را به کودکی هایم پیوند نزند( چیزی شبیه کوچه های راه پشته ... شاید !)؟

عجیب تر این که از هر طرف این محله وارد شوی، به بن بست می رسی و راه گریزی نداری ( برسی به ناکجایی در جا )؛ مگر آن که معما را این کلمات برایت حل کنند:" بدرخشی یکهو در آسمانی که ..."
گویا گریز از این هزار تو نشاید، الا با پریدن ...

علی فتحی مقدم

خیابانی با کوچه پس کوچه هایی که از دو سو  ، راه را بر ورود مخاطب خود باز گذاشته که البته هر کدام از راه ها می تواند راه خروجی یا ورودی شعر را بازی کنند. مثلن:
می شود از این خیابان خوابیده بر دراز
بجهی ناگهان برسی به ناکجایی در جا
می شود از این سطر خوش نشسته در روال
بکنی یکهو بدرخشی در آسمانی که یکی واژه
باداکه بروید لبی لبالب از خنده تا
کمی ملال و دوباره فرو ریختن
بادا که بروبد سرخ تر از سرخ ترانه ای تا
افتادن مدام از قله ها که کور 
شعر را از " می شود از این سطر..." ، یا "بادا که بروید سرخ..." ، یا "بادا که بروید لبی..." ، به سمت انتها که می تواند از "می شود از این خیابان..."، به پایان برد و یا برعکس آغاز کرد.... به هر حال،در مورد این گونه همنشینی یا آمیختگی کلام و تصویری که به واسطه ی کلمات رخ داده، قبلن روی یکی از کارهای  آقای فلاح گفته ام، اما در این شعر، به اعتقاد من، نقش اصلی را برای خدمت  به متن، کلمات به عهده دارند تا تصویر ! چرا که در این شعر- تصویر ،این شعر است که با شاعرانگی محض و جنونی در هم تنیده با کلمات، لحظه ای سماع  بر پا کرده و مخاطب را با رقصواژه ای  منحصر به فرد، به پایکوبی با خود فرا می خواند.

امیر علیمرادیان

واقعن بی نظیر و مبتکرانه است؛احساس اندیشمندانه ای که جلوی چشمانت راه می رود. تازه این جاست که می فهمی شعر همیشه افقی نیست!

مستان

این کار فوق العاده است.
بازی رنگ ها و سطرهای صاف که یادآور خط کشی خیابان است، جذابیت خاصی به کار بخشیده و این که  یکهو بدرخشی  در آسمانی که یکی واژه و لبی لبالب از خنده...

 

+ mehrdad fallah ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani