هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

ایستگاه : زنگ و درنگ !

 

 زوزه ، اثر سترگ شاعر آمریکایی آلن گینزبرگ، به ترجمه ی مهرداد فلاح و فرید قدمی ، سرانجام توسط نشر آفرینش منتشر شد و دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های انقلاب و کریم خان تهیه کنند !

 

سایت مهرداد فلاح - این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند!

فرید قدمی و "مایا"

در تاریخچه ی کوتاه داستان نویسی مدرن ایران ، ظهور بهرام صادقی و به ویژه داستان های کوتاهش در کتاب "سنگر و قمقمه های خالی" ، از دید من و بسیاری دیگر ، اتفاق فوق العاده ای به شمار می رود . رئالیسم خاص او و شهری نویسی اش و از این ها مهم تر طنز درخشانش ، خلاف جریان فراگیر در داستان نویسی ایران که مولفه های اصلی اش ذهن گرایی  و تمثلی نویسی ست ، چشم اندازی تازه و از دید من بس فراخ پیش روی داستان نویسان ایرانی گذاشت که نمی دانم به چه علت آن جور که باید و شاید پی گرفته نشد ...

اما دو سه روز پیش که فرید قدمی ، رمان تازه چاپ شده اش "مایا یا قصه ی آپارتمانی در کریم خان" را برایم آورد  و من خواندمش ، احساس کردم بهرام صادقی یک بار دیگر قلم به دست گرفته ؛ اما جوان تر و امروزی تر ! فرید قدمی با نوعی طنز سیاه و در عین حال شادی آور و بازی گونه ، توانسته در رمانی جمع و جور و بدون دراز نویسی های رایج ، چنان از ذهن و زندگی طبقه ی متوسط شهری ایران پرده برداری کند که آدم  حیران می ماند ... به نظرم باید این اثر را اتفاق فوق العاده ای در رمان نویسی ایرانی دانست . جالب است که دیشب فیلم "در باره ی الی" اصغر فرهادی را دیدم و به نظرم رسید بین این دو ، بدون هیچ شباهت آشکار ، نوعی همخونی هنری به چشم می خورد . پس می شود هنوز در این مملکت گل و بلبل ، رمان نوشت و فیلم ساخت و شعر گفت ! 

سوسک و پیامبر و شعر ... هوشنگ ملکی

بهانه می تواند نامش سرطان باشد !

می گویند شهرام شیدایی مرده . عجبا ! 

یعنی دیگر نمی شود ناگهان توی خیابان کریم خان زند بهش برخورد و دستی داد و چند قدمی از شعر حرف زد ...؟ شاید حالا یک جایی همین گوشه کنار قایم شده است و دارد به ریش من و تو می خندد .

کوچه ی بیست و یکم ابوالفضل حسنی 

رحمانی ( شاهد )

تغییر در ذائقه و عادت زدایی را به هنر تعبیر می کنند و هنرمند کسی ست که قابلیت ایجاد این تغییر را داشته باشد . اگر ایجاز را بیان مطالب بسیار به وسیله ی واژه های کم بدانیم ، متوجه خواهیم شد که هارمونی میان سطور ، رنگ ها و طرح ها در خواندیدنی ‌، در کم ترین فضا و با کم ترین واژه ها ، علاوه بر این که بیشترین بیان را در خود دارد ، بیشترین تصویر بیرونی را نیز به مخاطب ارایه می دهد و این ویژگی ممتاز دیگر خواندیدنی ست و ایجاد این همه تغییر در شکل و فرم ، خود دلیل هنرمندی فلاح :
از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام/ و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم / تا شده ام !" این "واو"های خواندیدنی هم از جنس همان "واو"هایی ست که حافظ به کار می برده ... 

امین رحمی زاد

ریل - قطار - کم کم کم  -  دررررررررراز ... ساختار کار بسیار جا افتاده است. من  - شما - دررررررراز ... به خاطر رنگ و شکل نوشتار مشابه هم و متفاوت با بقیه اثر ، کار کرد ساختاری و مضمونی خود را دارد و من آن را به عنوان پوسته ی اثر فرض می کنم . خط های سیاه درشت که گوشت ی شعر و بخش اصلی شعر است . شعر دارای فرمی شکیل و عالی ست .
چرای مرا به عزا بدل کرده اید و
پاره های تنم را به غذا
می دوم بی سر   به کجا !؟
این سه سطر به عنوان پشت پرده ی شعر ، توضیحاتی به مخاطب می دهد که گر چه خارج از ساختار نیست ، به لحاظ مضمون ، من آن را اضافه دیدم .

لادن جمالی

 

این خواندیدنی یه کم تخس تر از قبلی هاست ، نه ؟ نمی دانم چرا خواندیدنی هر بار به شکل یک شخصیت روی ذهن من می خوابد . این بار یک پسرک شانزده هفده ساله است ؛ از آن ها که روی دیوار یواشکی دل می کشند ، با دوستان شان می روند سفر ، اما ته دل شان جور جسوری عاشقند . کمی هم عصبانی ، شاید پرخاشگرند الکی ! اصلن زیبایی خواندیدنی به همین است ، نه ؟ این که ذهن را از شعر می کشد به تصویر نه یک تصویر ثابت ؛ تصویری که با متن شعر می رقصد . این شعر بدجوری شخصیت دارد : می دوم بی سر به کجا --------------- تا شما شده ام !

 

حمید تقی آبادی

 

به یکی از دوستان نوشتم : خواندیدنی‌های مهرداد فلاح که در تلاش برای تعریف کردن حوزه ی تازه ای از شعر در ابعادی از کلمه و رنگ و گرافیک به وجود آمده ، بیانگر روشنی از بحران در اولویت‌های ادبی است . این که استفاده از روایت تا به این حد در شعر ما زیاد شده ، این که شعر - داستان‌های ما به عنوان فرمی تازه خود را به ما معرفی می‌کنند ، این که غزل ِ فرم و روایی در غزل پست‌مدرن قد می‌کشند ، همه و همه موید وجود بحران در حوزه ی ادبیات ماست . شعر به روایت توجه زیادی کرده ، می‌خواهد دوباره جایگاه خود را به دست آورد . از آن طرف با رواج و فراگیری اینترنت و استفاده شاعران از فضای مولتی مدیایی ، ما حالا با بحرانی جدی تر رو به رو هستیم . رنگ ،گرافیک و تصویر در کنار سایر عناصر شعر و داستان ، وارد حوزه ی ادبی ما شده اند . باید فکری به حال این مهمان‌های جدید بکنیم .
دارم به یک حوزه ی جدید فکر می کنم ؛ حوزه ای که موید نوعی جابه جایی در اولویت‌های ادبی ست و نیاز به یک بازخوانی مجدد دارد . نقش خواندیدنی ها در این افق جدید مهم است ( چنان که قبلن هم نوشته بودم ) ؛ به دلیل امکانی که برای مخاطب فراهم می شود . در خواندیدنی ها ما با یک چرخش معنادار در تعریف مولف و مخاطب مواجه هستیم . تئوری قدیمی ظهور مخاطب - مولف ، به گمان من اگر در دوره ی خود خیلی نمود روشنی در آثار ادبی نداشت ، اکنون در خوانش خواندیدنی ها به منصه ظهور رسیده . من خواندنی ام را می بینم ؛ چون دیدنی ام را خوانده‌ام ! 

احمد رضا قایخلو

 

تکرار "ر" در "دراز" چشمگیر است و در سطح کار ، تبدیل به ریل شده . دراز با آن دراز شده ، دراز به دراز افتاده ، اما چیز دیگری هم هست ؛ هم دیگری ست هم من؛ تکه پاره از "من" و "شما" که قد می کشند و اندازه ی یکدیگر می شوند؛ موازی ! ما به هم نمی رسیم ! "جعفری" در معنی کلمه ی اهورا ، "ر" را به معنی آن چه تکرار می شود ، می گیرد . به گمان او ، معنی اهورا می شود آن چه در همه جا تکرار می شود . ما به هم نمی رسیم و این می شود حرفی که باید روی آن سر خورد و رفت تا ته این نکبتی که وسط ترس نشسته و به آن می گویند زندگی . این ریل روی آدم راه نمی رود ؛ سر می خورد ، با هر قدم آهنینش . بار امانت را زمین بگذارم ؟ کارم را با "شما" تمام کنم ؟

ریز ها را با هم می خوانیم و بزرگ تر ها را با هم و آن دو گت و گنده ، "من" و"شما" را جدا . بعد همه را با هم می خوانیم . تصویر فقط آن چیزی نیست که بصری ست ؛ هجوم آن چیزی ست که در پهلوی نادیده ی ما هم هست . اگر شعر باز سازی می شود در ذهن خواننده با تکه پاره شدن های مساوی روزهاست و مرده خواری در عزا . تکه پاره هایی که در سرزمینم هیچ به درد نخوردند جز این که ببرندم ته این نکبتی . اما شادکامی و زیبایی و سرخوشی دوست داشتنی هم هست  که چشم در سبز شدنش بی قراری می کند . جایی که "خنده به خنده" می بینی ، تمسخر نیست ؛ پرسشی خندان است .

فتح الله زنگویی

نوع چینش کلمات و سایه روشن ها ، در واقع کلید این نوشته است ؛ کلیدی که هیچ دری را باز نمی کند . "من" ی که  علی رغم حجمش ، هم چنان در پس زمینه ی واقعیت مات و گریزان مانده است ، در ابتدای تصویر می نشیند و سایه اش هم چنان بر وجود شاعر سنگینی می کند . دراز که "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" تصویر شده ، دردی ست کشنده و فشاری ممتد و ریل گونه بر وجود شاعر که به جای رفتن ، احساس می کند دارد کش می آید زیر فشار این ریل و وجودش از هم می گسلد ‌؛ انگار این تن است که دارد کار پا را می کند برای رسیدن به "شما" که باز هم علی رغم حجم انبوهش ، محو مانده گوشه ی تصویر و هیچ نیست که چه بشود ؟ که "به خنده نگویید هی چه دونده ی بی پایی ست / راننده ی درجایی ست!" شعر دوم نیز دارای همان مضمون است با بیانی عامیانه تر ؛ تصاویری که هر کدام پیش زمینه و پس زمینه ی دیگری ست . حالا می شود سه کلمه ی "من" و "دراز" و "شما" را برداشت و شعر را این گونه خواند :

 "از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام
و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم
تا شده ام!"

 ریلی که در واقع چیزی به جز زمان نیست و سرعتش هم سرعت برق نیست ، بلکه آهسته آهسته و کشنده است . درست شده بودم عین یک نقطه ی ممتد و طولانی که هی برجسته تر می شد و کشیده می شد روی خودش... ! 

امیر نعمتی

 شعر به جای مطول گویی ، به "درررررررررررررررررررررررررررررررررراز" افتاده تا ترسیمی دقیق و ملس از مضمون ارایه دهد ؛ ملس به لحاظ پارادوکسی تعلیق گونه که در طول و عرض شعر خودنمایی و به مدرن شدن شعر کمک می کند در پیوندهای سایه گونه اش ... این خواندیدنی لذت چند بار خواندن و دیدن داشت که وظیفه ی دیدن مسلمن سنگین تر می نمود ...

سپهر

ریلی که روی آدم راه می رود مدام ( دم و باز دمی ست این زنگ و درنگ در متافیزیک ذهن پیکاسوی شعر و ناخودآگاه بیدار مخاطب ) ، قرن ها راه را به سرعت نور می تواند پیموده باشد ... عناصر اربعه را سطرها به بازی گرفته اند . انگار که نه ، قطعن ریل ، هوای منتشر ناپیداست در پیرامون فلاح یا هر آدمی و مدام روی آدم ، توی آدم راه می رود ؛ از حوا تا هوا تا امروز و الان و اگر ریل بایستد ، ریل دیگری به راه می افتد . ریل ِ خاک آدمی مدام در سطرها زنگ می زند . تناسخی ست ذهن سپهر را با این سطرها و پیوند و گسستی دیگرش . جنون راوی به پیش می راند خنده ای از بهت و درماندگی راه را و قطار هنوز در ذهنم سوت می کشد زیبای شعر !

مینو نصرت

من از این شعر ( یا هرچه  دوست دارید خطابش کنید )  لذت بی حدی می برم و میان ریل هایش گیر می کنم و میل بستن صفحه ام نیست ؛ مگر خودم را بیرون بیاورم از لای خطوط همواره موازی اش . از این دو قطار  ، دو ریل ، دو چراگاه ، دو واحد انسان ، دو هستی و هزاران دو تای دیگر ، مثل عدد ماهیان ماه من  که عکس هم کورس گذاشته اند و هر از گاهی ،  تنها هر از گاهی ، چنان موازی هم می مانند و زل می زنند در چشمان تیله ای هم که جهان شکاف بر می دارد و هستی و نیستی یک پیکر می شوند و آن پیکر ، مرا در خود می بلعد و من و هستی و نیستی ، هر سه یگانه می شویم . از این دو خط  که یکی  کودکی دوساله است و آن دیگری پیری کهنسال و هر کدام جمله ای واحد را به دو زبان در گوش جان مان نجوا می کنند ، لذت می برم ؛ لذتی گزنده و درد آلود که با دو پیاله ی لبالب ، یکی شور و دیگری شیرین ، زندگی تعارف می کند و عشق تعارف می کند و دوستی تعارف می کند و صلح تعارف می کند . چراگاهی سرریز از زندگی ؛ بدون هیچ پرسش و پاسخی .

مهر : به چوپان

من نمی دانم چرا غیر از تو ، تا حالا کم تر کسی به این متن های مخفی ( همان "تیزر" از نگاه من ) در خواندیدنی اشاره کرده ؟ همان گونه که گفتی ، این متن ها به نوعی به اصل خواندیدنی مرتبطند و در خوابینش کار سودمند می توانند باشند .

چوپان

خوانش های متفاوتی روی این کار صورت گرفته . یکی از مزایای خواندیدنی ، فراهم کردن بستری ست برای بحث . در واقع ، همین که توانایی این را دارد که از رهگذر ترکیب متن و تصویر ، جوی تاویل پذیر خلق کند ، نشان دهنده ی پتانسیل مستتر در کار است . علاوه بر موارد مورد بحث که به شکل عمده به کارکرد گرافیک و نوع چینش دو شعر در هم می پردازد ، دو موضوع جالب دیگر هم به چشم من آمد .

 اولی، با حرکت موشواره (موس!) روی شعر ، شعر دیگری هم روی صحفه نقش می بندد : "این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند !" خوانش این شعر ، در فهم و تفسیر کار می تواند کمک کند . در واقع ، به نظر من این شعر مخفی شده در حرکت موس ، یک شکل dynamic دارد که به نوعی مقدمه ای بر آن دو شعر static قلمداد می شود .
مورد دوم ، برداشت موسیقایی از "کم کم کم" است . من خلاف بعضی از دوستان ، این بخش از متن را به صدای قطار- این جا راوی یا همان "من" بزرگ شده در نقش قطار- تشبیه می کنم . اگر این واژه را تکرار کنیم ، صدای قطار از سقف دهان به گوش می رسد .
در مجموع ، متن در این کار اولویت دارد و گرافیک به عنوان محملی برای شعر عمل کرده که البته در مقام یک نقش تکمیلی ، توانسته جنبه هایی تازه به شعر اضافه کند که بدون آن ممکن نبود .

حسن سهولی

انگار روی شیشه نوشته شده - این خود حدیثی دارد تا از ابتدا انتها را بگوید - و از پشت آن مسایل زیادی می توان دید و به گونه ای با ابعادی خاص ، چند بعدی و سایه دار ، بر جایگاه چند گونه ی واحد نشسته است . دو واژه ی "من" و "شما" در رنگ ِ کم رنگی که به خود گرفته اند ، با دیگر واژه ها متفاوتند و در تعیین نوع متن و موضوع آن نیز نسبت به سایر واژه ها تفاوت ایجاد کرده اند . مرجع این دو واژه در همنشینی با متن غایب اند و همین دو واژه محور اصلی متن هستند و پرسش ها و پرش های  عجیب متن را رقم می زنند و حتا راوی های دگرگونه ی این متن – هرچند به ظاهر کوتاه - نیز در پس و پشت همه ی تفاوت هایی که در متن ایجاد می کنند ، بر همین محور"من" و "شما" استوارند . دو گزاره ی پایانی متن ، با توجه به این که هرکدام به یکی ازدو واژه  ی محوری متن "من" و "شما" بر می گردند و هر کدام در متن ، نماینده ی دو ایده ی درحال ستیزند ، ولی با هم یگانه ی بیگانه شده اند و هر دو در موضع خود پاردوکس یگانه ای ایجاد کرده اند . با کمی تامل دوباره برگزاره ها ، این مفهوم ِ به زور و به دور را از نزدیک درک می کنیم :
"چه دونده ی بی پایی ست!
راننده ی درجایی ست!"

شبنم شیروانی


"من " و "شما" علی رغم کم رنگ جلوه دادنش در این خواندیدنی  ، خیلی هم برچسته می نماید . به نظرم یک جور عرض اندام و رجزخوانی در میدان رزم است . کشدار شدن "دررررررراز" چندان تازه نیست ، اما تکرار "ر" تداعی کنند ه ی  واگن های قطار یا خطوط ریل است . اولتیماتوم های خشم آگین هم تکلیف شان مشخص است ؛ ملبس به رنگ قرمز . دو سطر اول چنان دلچسب بود که مرا سر ذوق آورد که زبان درازی کنم بر این خواندیدنی ات . از خنده منع کردی ام ؛ حریص گشته ، به خنده خواندیدم ! همراهی "عزا " با " عذا " مرده خوری را به یادم آورد . شاعر که شدی ، باید بمیری تا زنده یاد شوی ؛ وگرنه ریل های زیادی ست که از روی صاحبان تفکر نو پرداز مدام رد می شود . این فریــــــــــــــاد کشـــــــــــداررررررررررر تو هم از این دست اتفاق هاست!

کیوان اصلاح پذیر

هوای تازه : 
مهرداد پنجره را باز کرده و شهر را روی  "بوم - کاغذ ِ گرافیک – شعر - خانه" اش پاشیده است . این خواندیدنی از نظر ساختار ، ادامه ی کار قبلی ست . همان طور که در خواندیدنی قبلی شاهد بودیم ، رابطه ی دیوار و متن یک رابطه ی در هم تنیده بود و همان گونه که دیوار متن را پر و بال می داد ، متن هم دیوار را معنا می کرد . در این جا نیز با یک گرافیک به ظاهر نحیف و مقادیر زیادی متن رو به رو هستیم . اما همین گرافیک نحیف ، ساختاری می سازد که از نظر شکل ( ریل ) با ساختار قدرت هم ترازی و سپس آن را نفی می کند ؛ غلبه ی نرم افزاری گوشت بر سخت افزاری آهن ! همان طور که "عه تا" گفته است " دراز" به تراورس های قطار تغییر شکل می دهد و بر عکس . اما کلید اصلی این خواندیدنی ، گرافیک " دراز " نیست . کلید این رند بازار ، در خوانش دو شکل از شعر است که هر کدام برای دیگری ، کار گرافیک را انجام می دهند و در عین  حال معنای خود را دارند . این پیشرفتی تکان دهنده در تکامل خواندیدنی ست .

کارکرد گرافیکی کلام :
تاکنون با ترکیب گرافیک – کلام رو به رو بودیم که هر یک با ویژگی ژنتیک خود ( گرافیک = دیدنی ) و ( شعر = خواندیدنی ) تابلو را می ساختند ، اما اینک با دو شعر رو به رو هستیم که هریک به نوبت ، نقش گرافیک را برای دیگری بازی می کنند . این ابتکار از طریق ایجاد زمینه و پس زمینه یا لایه بندی شعر ها رخ داده است ؛ یکی در سطح و رندانه ، دیگری در عمق و فاش . در این خواندیدنی ، با دو شعر رو به رو هستیم که یکی زمینه و دیگری پس زمینه است . تفاوت های این دو شعر تامل برانگیز است : 
  - سبک شعر زمینه ، با شعر پس زمینه از نظر قافیه و آهنگ ، متفاوت است .

-  شعر پس زمینه ، بسیار رئال و معمولی و به زبان محاوره نزدیک تر است.
- شعر زمینه برای خوانده شدن ، نیاز به خواننده ی آشنا به زبان شعرهای مدرن و پست مدرن دارد .
- شعر پس زمینه ،  خلاف ظاهر خفی اش ، بسیار روشن و بی ابهام است .
- شعر زمینه ، قابل تاویل و دارای ابهام شعری است .

- شعر پس زمینه ، با رنگ قرمز خود ، مقدمه ای ست تا  شعر زمینه ، سیاه و عزادار شود . 

کلام  رندانه بر زبان  و زبان حقیقت در سر :
گرافیک خالص در این خواندیدنی اما بسیار تقلیل یافته است تا  تمرکزی باشد روی "دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" که هم کار ریل را می کند و هم آن "من" شعر پس زمینه است که دراز به دراز افتاده در عزا و خط اتصالی بین من و شما شده است . اما این ریلی که روی من و شما راه می رود ، آن "دراز به دراز افتاده ای" نیست که من را تا شما کش داده و به هم متصل کرده است . این یک ریل روی ریل است . ریل اول ، قدرت است که استحکامش را از دوش های رج به رج آدمیان می گیرد و ریل دوم ، از اندام همان دراز به دراز ِ گرافیک شده ،  برآمده است . ریل دوم ، روی ریل اول ساخته شده و در حقیقت آن را از کار انداخته است . ریل دوم ، انسانی و عامل اتصال آدمیان از طریقی انسانی ست و ریل اول ، سخت افزاری آهنین که قدرتش بر دوش نحیف آدمیان استوار است . در این جا نقش ریلی- انسانی گرافیک و واژه ی "دراز" به خوبی و زیبایی و قدرت به نمایش در می آید . 
 

مهر : به دشتی زاده

رسم این بوده که پای هر خواندیدنی ، نظر هایی از دوستان را بگذارم که بیشتر با کار عجین بوده باشد و حاوی خوابینشی دقیق تر و فنی تر و خلاق تر . به این روال تاکنون پای بند بوده ام ؛ مگر در مواردی اندک و خاص که ضرورتی این تغییر روال را تایید می کرده . این نوشته ی تو نیز به گمانم از جمله ی این موارد اندک و خاص باشد . این که با دیدن خواندیدنی ، این گونه بر انگیخته شدی و راه به تجربه هایی بردی که زمانی درگیرش بودی ، خود گویای تاثیر مثبتی ست که در تو گذاشته . من هماره تاکید کرده ام که خواندیدنی مخاطبش را خلاق تر می کند . ربط این نوع کار به هنر تلفیقی و بدویت نهفته در آن که آن را به کارهای انسان غار نشین شبیه می نماید ، نکته ی بس مهمی از ماهیت خواندیدنی را آشکار می کند که من همیشه بر آن تاکید داشته ام . به این معنا که این جا به علت به کار گیری چشم و گوش و زبان به صورت هم زمان ، عنصر "بی واسطگی" بیشتر در شعر کار می کند و این چیزی ست که ما در دهه ی ٧٠ هم روی آن تاکید کرده ایم . 

جهانگیر دشتی زاده

من گرچه شما را تا اندازه ای از طریق دیگر دوستان ( از جمله آقای ملکی ) شناخته بودم ، باز هم خوشحالم که شرایطی هموار شد تا بی واسطه این دوستی ادامه پیدا کند . در باره ی آن چه معیار اندیشه ی شما در زمینه ی شعر شده ، شاید هنوز نتوانم قضاوت محکمی بکنم ، اما در هنر مدرن امروز آن چه انجام می پذیرد ، شاید تلفیقی از گذشته ها باشد . یادم می آید همیشه به سبب این که احساسم را جدی تر و قوی تر بر تارک اندیشه بنشانم و به نوعی تیغم را دو چندان آبدیده کنم ، شعر و دلنوشته و هر چه را به خط معمول قبلن نگاشته بودم ، در هم می آمخیتم تا معجونی پیچیده تر سازم و به همین منظور ، گاهی شعر را به خط نسخ و نستعلیق و گاهی شکسته در شکل ها و رنگ های متفاوت می آمیختم و شکل و تصویر و شمایلی که گاهی خوانده نمی شد ، نقاشی می کردم . به قول شمس "آن خطاط  سه خط نبشتی"  ... "یک خط که نه خود نه دیگری بخواندی" ! بله ، بیشتر خط سوم شمس در کارهای من نبشته می شد ؟! و چون ایامی بر آن می گذشت ، خود نیز در می ماندم که چه نوشته ام و آیا من نوشته ام و از خواندنش بسیار می شد که در می ماندم ... ولی آن چه مهم است ، احساس و تفکرات متفاوتی بود که در من ایجاد می شد و مرا همین لذت بسنده می کرد . گاهی هم دوستان مرا به باد شماتت می گرفتند که (جهان ) این دیگر چه صیغه ای ست !؟ یا نقاشی بکش یا ینویس ! این چه شتر مرغی ست که نه بار می برد و نه تخم می نهد ؟! و مرا هیچ حیلتی نبود که آنان را متقاعد کنم . شور و شعف کار مرا کفایت می کرد که سکوت پیشه کنم ( که آن چه من در خشت خام بینم ، دوستان در آینه نبینند ؟! ) چون آن ها نمی توانستند احساس درون مرا دریابند . باری ، این سیر دانش هنر ، بر هیچ اندیشه ای پوشیده نیست که اجداد غار نشین ما نیز به همین گونه آغازگران این هنر مدرن بودند که آثار به جا مانده شان بر دیواره ی غار ها بی شباهت به این حدیث نیست . گاهی خطوط آمیخته به اشکال و به رنگ های متفاوتی بوده و بسیار دیده شده که هر نوشته ای رنگ و طعم و احساس دگرگونه داشته و بعضی از کلمات به نوعی وحشت و هراس و برخی اندیشه سحر و جادو و گه گاه رنگ مرگ یا زندگی به خود گرفته اند تا جایی که این نبشته ی مرموز که از جهت های مختلفی نگاشته و یا در هم آمیخته می شد ، سکوت غریبی بود که گوش هر انسانی به دیدن آن ها کر می شد و چشم هر مخاطبی به بهت و هراس می نشست و جالب این که اندازه ( به قول امروزی ها فونت ) نوشته و خطوط یا اشکال ، هر یک رسالتی را در خود متراکم کرده بود . بسا جایی که نبشته های بزرگ از اهمیت صد چندان برخوردار بودند و در سرزمینی دیگر بلعکس و باز در بلاد و دیار دیگر خطوط درهم گره خورده ، این رسالت را به انجام می رساندند . این تنوع و نوع آوری هیچ محدودیتی نداشت و زیباتر این که هر بیننده ی غار نشینی ، به وسعت دید و احساس خود ، برداشت متفاوتی از آن داشت و بسیار بوده کتیبه هایی که مورد تقدس و احترام آدمیان بوده و چون خدای خود پنداشته اند و جایی نشان مهر و عشق و دوستی و گه نشان عناد و جنگ و دشمنی ، گاه نشان دعا و شفای بیمار و گاه نشان برجستگی ایل و تباری و هزاران تفکر و تامل و احساس دیگری ... تردیدی نیست که این هنرمندان بدوی ، برای بیان عشق و شعر و سرور و سرود و ترانه ، همه ی آمال و آرزو های خود را به شیوهای گوناگون به تصویر می نگاشتند ( گفتم می نگاشتند . به عمد گفتم که گفته باشم شعر شان را نقاشی می کردند و یا نقاشی شان را می سرودند ) . این هنر در گذر زمان شکل عوض می کرد و در هر فرهنگی رنگ تازه ای به خود می گرفت ... خود بهتر می دانی که این رشته سر دراز دارد !

تراما

جنس کارهای تان متفاوت تر از متفاوت است . ایجاز به کار رفته و جمع کردن گستره ی مفهومی ، در این چند خط ، کار را فوق العاده کرده است و دید این شعر هم که طبیعت بیجان را به درون آدم می کشد .

عه تا

تبریک بابت تولد یک خواندیدنی پویا و رشید ؛ به منوال فلسفه ای که موجد پیدایی آن شد . گرافیک و کلمه ، محلول در هم ، اثری با بار بیشینه ی اجتماعی تولید کرده اند که اگر چه برتری و غلبه ی سهم کلام در تبیین مفهوم آشکار تر است ، به عنوان اثری غیر قابل تجزیه ، محبوب مخاطب هنر بالنده و خلاق است . شاید این تاکید مولف بر غنای وجه کلامی شعر ، پاسخی به نق نق های بهانه گیرانی باشد که حال و روز این اواخر مهر را از لحاظ تولید شعر ، عقیم و کم کار می نمایانند .
ایستگاه : زنگ و درنگ !
دو گونه ی اصلی از درد دل و خود کاوی ، در این اثر موجود است که امتداد و راستای هم جهت ، اما تن و فرکانس متفاوت دارند . با این که منبع و منشا هر دو صدا واحد است ، با این که در یک سوی معلوم امتداد دارند و با این که کنش بالفعل وارده بر هر دو یکی ست ، اما یکی با موج کوتاه و طنین بلند ، واگویه ی واکنش و تمی از اعتراض دارد که جسورانه با قصد ارسال به هر مخاطب دوست و دشمن ، از مزیت هنری گرافیک برای حصول بیشینه ی تاثیرگذاری استفاده کرده است
و یکی با نجوایی آرام ، برون ریز ِ درد خود را در گوش خود عقده گشایی و زمزمه می کند .  در این میان ، امکان قرائت های متکثر فرعی دیگری نیز دیده می شود که همه در همین جهت و هر کدام موید دیگری ست . در واقع به مصداق "درد" را از هر طرف بخوانی ، درد است ، همه ی صداهای این اثر پلی فونیک ، فقط در تن و موزیک متفاوتند ؛ وگرنه همه به یک تصویر صدا می دهند . صدای بلند یا قرائت اصلی که می توان کلان روایتش نامید ، با "من" آغاز می شود ؛ منی که می تواند هر کدام از ما باشد . منی که مرکز بحران و محور روایت دادخواهی و عصیان است . منی که در مقابل "شما" علم شده است ؛ همان شمایی که جبهه ی دشمن متخاصم ِ ضد اجتماعی ِ حاکم است . این من در شرح مظالم و بیدادی که بر او می رود ، از گرافیک چونان محرکی کمک گرفته تا عمق ماوقع و موضع سرسخت و ایستاده ی خود را بنمایاند . وقتی "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" را چنان می کشد تا به "شما" برسد ، "تراورس" های ریل قطار را به رئال ترین شکل ممکن نمایش می دهد ؛ چنان که گرافیک خاکستری روشن ، شامل "من ، ریل ، دراز ، شما" به تنهایی یک شعر بی زبان می شود . چرا که به جای فرم نوشتاری "دراز" ، می توان شکل ترسیمی "ریل" را دید یا به عبارت دیگر ، می توان دراز را خواند و ریل را دید . اکنون "من" ی که تعریف شد ، در سطر اول خواندیدنی "آدم" می شود تکثیر شده و به جای چارتراش ها یا تراورس ها ، در باند ریل دراز شده است .  دیگر" من" ها  "آدم" هایی هستند که شما ریل شان کرده اید !
"سرعتش هم بیشتر از کم کم کم" . این سرعت مربوط به قطار نیست . به شمای خنده زن و ریشخندچی ( شما به عنوان طرف خطاب درونی اثر یا همان جبهه ی متخاصم حاکم ضد اجتماعی ) هم  ربط ندارد . این سرعت مربوط به روند رشد کمی و کیفی "من" هایی ست که ریل قطار می شوند ؛ همان عده ای که خلاف پیش بینی نه فقط کم نشدند ، بلکه کم کم به جمعیت شان افزوده شد و می شود ( امکان خوابینش متنوع و متعدد در جاهایی از خواندیدنی که ظاهری مبهم دارند ، بیشتر است ؛ مثلن همین جا که "کم" سه بار تکرار شده است ، می تواند منشا تخیل و تاویل بیشتری باشد) "که خنده به خنده نگویید هی..." این سطر حاوی صفتی ست که لحن "شما" را در حین طعنه و تسخر تعریف می کند ؛ همان "تکه پاره" های تحقیر آمیز که هر از گاه از دهان "شمای کذایی" در رسانه ی ملی (!!) نثارمان می شود و با مقصود موذیانه ی معلوم ، تحریک به واکنش می کند.
مضمون سطور با رنگ قرمز پریده ، صدای ثانوی و نجوای درگوشی ست که در راستای مفهوم اصلی ، اما با حوزه ی اثر محدود ، در گفت و گو با خویش و محارم نزدیک به زبان می آید. در محتوای این تکه از خواندیدنی ، غیر از هنرنمایی مولف  در کلیت اثر و تلفیق هوشمندانه ی دو صدا ، دو نکته ی ظریف پرداخته شده که شایان واکاوی است : 1- طرف صحبت این بخش قرمز ( علی رغم این که به آهستگی زمزمه و درد دل گونه نجوا می شود ) فقط "شما" نیست ، بلکه سطر آخر متوجه ی خود ( متکلم ) و همرازان و محارم است و در عین نوعی استیصال و عجز ، از خود می پرسد بی رهبر کارم به کجا می کشد ؟
2- "چرا" در ابتدای صدای قرمز ، با جناسی شاعرانه ، به دو گونه ی مختلف نوشتاری ( فقط از نظر اعراب گذاری ) و معنوی دلالت دارد ؛ یکی به چرا (با کسر اول) به عنوان ادات استفهام و به معنی شروع به پرسش به منظور یافتن پاسخ فعل و دومی به چرا ( با فتح اول) ، به عنوان چریدن و خوردن که تشبیهی ذلت بار بین زندگی خود و حیوانات بی شعور چرنده ی تحت بیداد همان "شمای" حاکم است . در خوابینش اول ، چرا ( به عنوان وجه استفهام ) ، با کشتار و مرگ جواب می گیرد و در خوابینش دوم ، چرا چون خوراکی که به خون جگر آغشته وعزا دارانه میل شود . "پاره های تنم را به غذا..." این غذا خوراک تبلیغاتی "شما"ست که از عزیزان من فراهم کرده اند و لابد مخاطب می داند کی و کجا ! و  سطر آخر : "می دوم بی سر به کجا!؟" همان جایی ست که طرف خطاب "من" ، از "شما" به "من" بر می گردد و صدای مذکور این بار از خود می پرسد .

حبیب شوکتی نیا

با این شعر شما و بحث های مربوط به آن ، یاد نظر برخی عروضیان قدیم می افتم که از حس دیداری مدد می گرفتند تا اصول قافیه را گوشزد کنند و اعتقادی به قوافی ی شنیداری نداشتند ؛ یعنی "راضی" را با "بازی" مثلن هم قافیه نمی دانستند . حالا مهرداد فلاح را داریم با نظریات همیشه جوانش که دست کرده تو یخه ی ادامه دهندگان همان نظریه پردازان که شکل مدرن به خود شان می گیرند ، اما ذهن شان تو حال و هوای شمس قیس رازی نفس می کشد !
شعر "ایستگاه ؛ زنگ و درنگ" یک تابلو - شعر است ؛ یعنی با دیدنش می توان به عمقش پی برد . نمی شود فقط شنیدش . حس دیداری و شنیداری به یک اندازه توش جریان دارد . اما تکلیف خواننده ای که چشم سر ندارد و دیده ی عافیت بینش قوی ست ، با این شعر چیست ؟ بماند که در سال های قبل هم کسانی مثل تندرکیا دست به این خلاقیت ها زدند . من به شخصه اما با این بدعت ها مشکلی ندارم و اغلب هم می پسندم شان ، ولی هنوز تو جواب آن پرسش هاج و واجم .

سعید نصار یوسفی (ترتیزک )

همیشه به گونه های تازه اندیشیده ام و به تواتر از آن در برساختن سروده ها مدد جسته ام و هم از آن رو به خلاقیت ها عنایت ویژه ای  داشته و دارم ؛ چنان که همین گونه ی پیش رو را که در واقع وامدار هیچ نحله ای نیست و از سایر گونه های شعری نیز آشنایی زدایی می کند ، پسندیده ام . چرا که در وانفسای همانند نویسی ، کلاف کانکریت و توگراف را پیچانده است و در استراتژی خود ویژه اش ، با تلفیق گزاره ها و عناصر موجود در حرکتی هدفمند ، در توازی تصاویر و اشکال و ایماژهای تازه و نیز از طریق دیداری ساختن شعر ، به حجم بخشی و افزودن بار و بسامد سروده ها نیز اهتمام  ورزیده که به باور این قلم ، بسیار موفق بوده است ...

آیدین ضیایی

این فرآورده ای تکنیکی ست از باز تولیدی هنری یا بهتر بود این طور می گفتم که  بدیهی ترین صورت تلفیق و ترکیب هنری را در این سری آثار می توان باز جست . همان طرح و مکتوبی که در معیت هم و در هیات انتقال مفهوم ، نوعی هاله ی متعلق به تعلیق را متصور می شوند ؛ ابژه ای که با چشم غیر مسلح به سوژه در نخستین نگاه ، نمودار تکوین نخستین ادراک می شود و در تداوم آن ، عرصه ی شهود و نظر و در هم تنیدگی و ادغام معانی شعری را دریافت پذیر و پیمودنی می سازد.

مصطفا فخرایی

بهره گرفتن از عناصر دیگر هنرها به نفع شعر ، قطعن به رنگین تر شدن فضای شعری و تازگی و طراوت شعر کمک می کند . در واقع ، گویی همه ی هنرها ی کلامی و تصویری و ... در پیوندی خجسته گرد هم آمده اند تا شعری دیگرگونه بیافرینند .

مهر : به دشتی زاده

من خیلی خوشحالم که دوست نقاشی چون تو ، به خوابینشگری روی آورده است و امیدوارم باز هم از نظر و دیدگاهت ، من و دیگر دوستان اهل "هواخوری" را بی نصیب نگذاری . جالب است که از چشم آزموده ی یک نقاش ، توصیف قشنگی از یکی از کارکردهای خواندیدنی ارایه دادی . این که رنگ و اندازه ی فونت و دیگر امکانات گرافیکال می تواند واژه ها را برکشد و در چشم خوابیننده بنشاند ( و به تعبیر زیبای تو "انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم" ) ، آشکار می کند که تاکید در این نوع شعر ، جایگاه متنوعی پیدا کرده ... اما در باره ی پرسش های تو باید بگویم که وجه شفاهی و شنیداری خواندیدنی لطمه ای نمی بیند . اگر که خوابیننده مصر باشد خواندیدنی را برای خودش یا دیگری در خلوت و یا در جمع بخواند ، می تواند متن کلامی اش را هر جور که خودش تنظیم می کند ، بازخوانی کند . به عبارتی ، شعر سطری هم چنان در درون خواندیدنی حیات دارد  ، ولی این خوابیننده است که آن را می نویسد ، نه شاعر !

جهانگیر دشتی زاده

من اولین بار است که به این "متفاوت" شما سر می زنم . طبیعی ست بنا به تغییرات فصلی در هر جامعه ای ، به موازات افت و خیزهایش ، ادبیات و هنر بی بهره نمی ماند ... در این جا من با دو نوع ساختار به موازات هم برخورد کرده ام  . یکی اتفاق زبانی که نوشته را شعر می کند و نقطه ی برجسته ی آن در سطر دوم بیشتر دیده می شود و دیگری شکل و رنگ و اندازه و نوع نوشتار . اما نوع نوشتار شعر بحث دیگری ست ! سایه ها و یا فرو رفتگی و نمادین شدن بعضی واژها ، نوعی احساس گنگ در آدمی ایجاد می کند . تفاوت فونت و رنگ ... من چون یک نقاشم این کار ها را در نقاشی هایم انجام می دادم  ، راستش  این جا به مساله ی تازه ای برخورد کردم ؛ انگار شعر را با دو صدای متفاوت می شنوم . انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم ؛ شاید به دلیل مکث و تمرکز بر واژه ها ! در فونت های درشت ، صدای شعر تند و رساست و در فونت کوچک و کم رنگ ، صدا با زمزمه ی خاموش و کشدار شنیده می شود ... اما نکته ای که محدودیت در این گونه شعر می تواند ایجاد کند ، آن است که آیا ما در همه حال و در تمام شرایط می توانیم همین گونه شعر را در اختیار مخاطب قرار دهیم ؟ و یا اگر بخواهیم این شعر را در جمعی بخوانیم ، دچار چه مشکلات و محدودیت هایی می شویم ؟

ابوالفضل حسنی

مدام داری رنگ عوض می کنی مهرداد ! منتظر این لحظه بودم که چند صدایی را با خواندیدنی بیامیزی که آمیختی ... این قطار تو کاملن یک قطار شهری بومی ست ؛ مال خودمان است، مال همین روزها، همین امروز ها و من در آن رنگ و دودی و دودکشی چیزی اصلن نمی بینم ، بلکه در زیر ریل های آن خبر هایی ست ؛ مطالبات به حق جامعه ی شهری که می رفت به جشن مبدل شود ، اما تکه تکه شد و به عزا رسید ...
اما متن در ادامه ، کنش فلسفی کار را به دوش می کشد و می کشد خود را به جایی که علاوه بر بار اجتماعی و سیاسی ، لایه های انسانی و خرد ورزانه اش  را اعتلا می بخشد و به این بی سر دونده معنایی تازه می دهد . 

ابوذر کردی

شعر های شما ، مخصوصن در این یکی دو سه شعر اخیر ، بیشتر به سمت یک پارادایم تصویری - دیداری سوق پیداکرده است ؛ یعنی درست مخاطب جایی می نشیند که بخواهد از مدار چشم با شعر ارتباط برقرار کند و گوش را معلق گذاشته که کم تر در این فعل و انفعال کاری از دستش ساخته است ... شما تمام ساختار و زیر ساختارهای شعر تان را منوط به چشم زایی کرده اید ؛ چنان که در این شعر ، دو نوع دیالوگ برقرار شده که ما فقط می بینیم به نحوی پانتومیمیک ، کلمات در کنار هم قرار می گیرند و آثار خود را به سطور جلویی خود تعارف می کنند .

مینا درعلی

در ایستگاه مهرداد ایستاده ام و صداهای زنگ دار را می شنوم . بی درنگ یاد پلی فونی می افتم که این در هم تنیدگی حرف ها را به تفکیک و کلمه به کلمه بر چشم هایم بار می زنند . حالا چشم هایم حامل شکل های رنگارنگ و ماهیت دو جنسی شعر شده است ! جنسی از اعتراض - سکوت ، راست - خمیده ، پرسش  - پاسخ ، زندگی - مرگ ، رفتن - ایستادن  و ... در این شعر اتفاق های قابل تاملی افتاده است ؛ ریل روی آدم می رود و نه آدم روی ریل و سرعتی که بیشتر از کم / کم / کم  می شود . انگار دارد این سرعت می ایستد ! مانعی دارد می ایستاندش (چرای مرا به عزا بدل کرده اید) . روح معترض کشته شده ! و حرکت ایستاده و راوی  "درررررراز" شده  ! اکثر سطرها معنایی دو گانه دارند (نگاه شود به سطر "سرعتش هم بیشتر از  کم کم کم" ) . معمولن سرعت در مقابل با یک حد معمول حرکت شکل می گیرد ، اما این فضای پارادی تنیده در سطر ، آن قدر زیبا پرداخت شده که انگار ترمز این سرعت را کشیده و این به معنی خلق یک ناخلق است ! آنتروپی موجود در متن  ، میزان بی نظمی را آن چنان رقم می زند که بی معنایی  موثری در متن شکل می گیرد و بر درک ما موثر می افتد!! عوامل خارج از متن (  "من" و" شما ) " با سرعت تر از عوامل داخلی (دونده و راننده ) در حال پیشروی و فاصله گیری از مرکزیت شعر ( ایستگاه یا مقصد ) است که این هم عاملی دیگر در افزایش آنتروپی ست  و ایجاد فضای بی معنایی ! شعر تنیده در واژه و قابل تاویلی است که می توان از زوایای مختلف آن را بررسی کرد .

سامان سپنتا

در این کار ، چیزهایی که به چشم من می آیند ، این هایند:
1- پس زمینه ی تمام سفید اثر (در قیاس با کارهای دیگر )
2- سایه ای از فونت کلمات که افتاده روی زمینه ( شاید برای نشان دادن ریلی که روی آدم راه می رود )
3 - پارادوکس درخشان سطر دوم
4 - نشان دادن توالی کاهش سرعت با تکرار واژه ی "کم"
5- و آن سطرهای لاغر خجالتی که لباس سرخ به تن کرده اند و عجیب مرا به یاد این بیت خاقانی می اندازند : به بزغاله گفتا که بگریز گفت : / کجا می گریزم که قصاب از پی ؟! (البته از حافظه نقل کردم امید که درست نوشته باشم . )  
6 - ها ! آن سطرهای سیاه کلفت ، همان ریل هایند لابد که روی آدم ( سطرهای لاغر قرمز ) راه می روند و پاک زخم و زیلی شان کرده اند . 
7 - درازی سطر چهارم هم شاید ناشی از گذر مکرر ریل روی آن و درازی خود ریل هم باشد ( که لابد هست ) .

محمد علی حسنلو

چه خبر است این جا !؟ همه ی شعرها را خواندم و همین طور بعضی نظرها را و نقد ها و بحث های اتفاق افتاده  . برای این که بتوانم بیشتر در مورد شعرهای تان حرف بزنم ، باید اطلاعات بیشتری داشته باشم . عجالتن خوشحالم که در فضای اینترنت ، شعرهایی با نوع و شکل های گوناگون و متنوع می خوانم . این شعر کاملن تصویری ست برایم ؛ تصویری از آن جهت که شاعر دارد چند هنر را با هم می آمیزد و توانایی هایش را نشان می دهد . کما این که پیش از این هم توانایی های او در کتاب ها و آثار قبلی اش برای من همیشه مشهود بوده . احساس می کنم از این به بعد بیشتر باید به این جا بیایم و بیشتر بخوانم و یاد بگیرم .

نسترن مکارمی ( خود نویس )

این متن را سه راوی دست به دست می کنند . یکی منم که همان مولفم . یکی شما که با من مولف اندر می شوید تا به ضمیر تازه ای برسیم ؛ ضمیری که سوم شخص از پشت شیشه ی مونیتور نگاهش می کند و گاه با من و گاه با شما همذات می شود . این خواندیدنی حرف های عصبی ام را در "سمباده شویی" پس می گیرد . چند صدایی در این خواندیدنی ، جز با ارایه ی تفاوت تصویری سطرها قابل درک نیست و این همان درهم تنیدگی شعر و تصویر است که من از خواندیدنی انتظار می دارم . 
"می دوم بی سر به کجا ؟ / که خنده به خنده نگویید : / چه دونده ی بی پایی ست ! / راننده ی در جایی ست !"  "تا شما شده ام / چرای مرا به عزا بدل کرده اید / پاره های تنم را به غذا" "این جا از ریل و پل خبری نیست ..." این آخری را هم اگر راوی دیگری بگیریم ، حساب راوی ها به چهار می زند . این کار پر انرژی برای خوراک چند روز آدم کافی ست .

بامداد امید

ظاهرن بحثی کشدار است در این جا و من هم انگار به این رودخانه کشیده شده ام ؛ به دست کامنتی که نمی دانم غریق است یا شناگری ماهر و به دنبال "تا "می گردد . اجازه بدهید فعلن همین را بگویم در مورد کار و تلاشی جدید در عرصه ی هنر و آن "خواندیدنی" ست که تا مدت ها فکر می کردم این یک اشتباه تایپی است !

 اما سوال و درخواستم : اگر من بخواهم برای دوستی اثر زیبا و به یاد ماندنی و ...
"راه ه ه ه ه ا ا ا گر بی بی بیفتد ..." را معرفی و یا بازگو کنم ، تکلیفم چیست ؟ آیا باید یک تصویر از آن در جیبم داشته باشم و یا با زبانی هم چون الکن ها بخوانم "راه ه ه ه ا ا ا..."؟ البته این را می گویم اگر بخواهیم شعر را عامل اصلی این اثر و شیوه بدانیم ؛ وگرنه اگر بحث خط و نقاشی و ... باشد ، حرف و خواسته ی من کاملن می تواند اشتباه باشد . چارچوب ، چه قفس باشد و چه تکه ای چوب فرو رفته در زمین ، پرنده را از پرواز باز می دارد و فکر می کنم این گونه کار هم مانند وزن و قافیه و ردیف می تواند چارچوبی بشود برای حبس اندیشه و فوران کلام . در مورد شعر ، معتقدم بهترین و ماندگارترین شعرها شعری است که  شعار شود بر زبان .

ظاهرن این رودخانه کم دلفریب هم نیست و نمی گذارد به سادگی به ساحل بازگشت.
در مورد شکل کار ، سوال ها ی دیگری هم برایم مطرح می شود (به علت ناواردی در شنا و دانش کم در هنر ) . معمولن هر چیز نو و جدیدی که بخواهد خودی نشان بدهد و ماندگار شود ، شاید مجبور باشد از گذشته وام بگیرد و کم کم خودش را از آن جدا کند . شاید هم این شیوه کار ، روزی به شکلی مستقل گوشه ای از هنر این سرزمین شود ، ولی در حال حاضر من سوالم این است : اگر من بخواهم خواندیدنی کار کنم ، چه لزومی دارد شعر ( یا کلام آن ) از خودم باشد و مهم تر این که وقتی من می خواهم بگویم "دیشب خواب دیدم
خدا را
خوابیده بود
"آرام"
گهواره را تکان می داد
شیطان
و یا
بهشت لرزید
(هم چون دل من)
می رفت به سمت پای مادر
با شتاب
باطوم "
چه گونه می توانم آن را در یک خواندیدنی بیاورم ( شما می توانید ) ؟ بنابراین ، از این جاست که می گویم به دست و پای اندیشه و کلام غل و زنجیر می زنیم ؛ هم چون قافیه و ردیف و ...
هر چند ناگفته نماند من هم دوست دارم و می خواهم
"خواب بودن را " در مطلب اول و لرزش و شتاب باطوم را در مطلب دوم به بهترین وجهی نشان بدهم ، اما فکر می کنم این وظیفه ی خود کلام است نه ضرب و زور تن صدا و طرز بیان من .  در هر حال ، امیدوارم جدال نو و کهنه و درد زایمان و تولید و پا گرفتن و ماندگار شدن نو در دل کهنه ، روزی "خواندیدنی "قسمتی از هنر این مرزو بوم شود . من به دنبال کلامی هستم که خود یک  شعر باشد ؛ شاید سلام ، شاید عشق ، شاید هم مرگ باشد . بنایراین ، من همیشه معترض کهنه و حامی نو هستم و معتقدم هر نویی در آغاز باید با مخالفت های زیادی درگیر باشد ؛ وگرنه ارزش ماندن نخواهد داشت . شاید مخالفتم اکنون و با شکل کنونی آن ، به سبب وابستگی کلام به تصویر و بلعکس  باشد که امیدوارم در آینده استقلالی به وجود بیاید که متاسفانه باز هم می بینم یا شعر می ماند و یا در حد بالای آن خط - نقاشی . آها ! یک چیز دیگر : اگر هنر و اثر هنری می خواهد ماندگار و تاثیر گذار باشد ( که غیر از این هیچ نخواهد بود ) ، در دورانی که انسان با شتاب و تلاش بسیار سعی می کند سحر را به شب بچسباند ، باید هر چه ساده تر و فشرده تر شود وگرنه ...

 اما سوالی دارم در مورد کار"دندانه کاری بر برانکارد" و "راه اگر بیفتدحرف / شاید که قدم رنجه کند سیل!"  
1- چرا در "دن دن دن دانه...کلمه ی "دندانه" به طور کامل نیامده ، اما در "بی بی بی بیفتد" کلمه ی "بیفتد" کامل آمده است ؟ "دن " در دندانه سه بار آمده و جدا ، اما در بیفتد "بی" چهار بار آمده است ؛ سه بار جدا و یک بار متصل ؟
2- شکل و تصویر "راه ه ه ه..."بیشتر به آبشار نزدیک است ( فرود از بالا به پایین ) تا به سیل ؛ مخصوصن این که اگر سیل را می خواست تداعی کند ، باید هم چون سیل در هم و بر هم می بود کلمات ، نه هم چون آبشار تقریبن منظم ؟

مهر : به بامداد

در پرسش تو نکته ای ست که نگرانم می کند . این گونه که تو می گویی ، خود زبان و کلام هم نقش همان قفس را دارد و بنابراین حس و عاطفه را اگر همان جور دست نخورده بگذاریم ، بهتر است ! من کاری به این ندارم که آیا حتمن بهترین شعر ها همانا شعارند و لاغیر ، بحث این است که آدمی را انگاری از آفریدن گریز و گزیری نیست و هر آفریده ای شبیه "چیز" ی ست که فرم دارد و می توان بهش نزدیک شد و"لمس"ش کرد و این جوری هاست که مخاطب هنر ، می تواند خلاقیت نهفته در جانش را بروز دهد و به "عین" در آورد . اما حرفت در باره ی "شعر" درست است ، ولی تا وقتی خودمان را در چارچوب تعریف رایج از شعر محدود کنیم . تو خود بهتر می دانی که اگر بخواهیم خلاق باشیم ، ناچار به نو آوری هستیم و نو آوری همیشه در "بوده" ها و "داشته" ها دست می برد .

اما خواندیدنی این طوری تولید نمی شود که مثلن ابتدا شعر معمول و سطری بگوییم و بعد برایش شکل بکشیم ! همان گونه که پیش تر هم توضیح داده ام ، در خواندیدنی فرم دیداری و گرافیکی از دل حرکت کلامی تولید می شود و همان رابطه ای بین این دو هست که فی المثل در دوتایی ِ شکل و محتوا . تمام زیبایی و هیجان خواندیدنی در همین است : با کلام شروع می کنی و به تصویر می رسی و دوباره بر می گردی به کلام و یا بر عکس . برای همین است که تاکید می کنم هماره که گرافیک در این نوع کار زبان بازی می کند و زبان تن به بازی های دیداری می دهد .

در باره ی پرسش دیگرت ( آن چه به شعر "دن دن دن ..." مربوط می شود ) باید بگویم که اگر شاعر از کار خودش به واقع سر در می آورد که دیگر شاعر نبود ! نه ؟ اما آن چه من برداشت می کنم ، دیگر به مولفی که کار را آفریده مربوط نیست ، بل که از آن خوابیننده ای هم چون خود توست که این جا نامش با نام مولف یکی شده متاسفانه ! به گمانم جواب پرسش های تو روشن باشد . این بی نظمی در ارایه ی لکنتی که انگاری به وردی و دعایی از سر استیصال می ماند ، خود گواه روشنی بر ماهیت سیل آسای این متن است . درست گفته ای که سیل در خود آشفتگی دارد و مولف ، این آشفتگی را به گونه ای ضمنی در حرکت کلامی و بصری این خواندیدنی به اجرا گذاشته است . با این حال ، اگر که می شد گره از کار فرو بسته ی شاعر بگشاییم ، آب رودخانه ها از این پس سر بالا می رقصیدند و قورباغه ها ابوعطا می خواندند !

 

+ mehrdad fallah ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٢٦

سمباده شویی ( جر دادن کاغذین جامه در پیشخوان عدل ) !

سایت مهرداد فلاح - آن که فریاد کرده   دهانی خونین از دیوار   به یادگار برداشته !

خوابینشگر طناز : میرزا جلیل ثانی !

پدید آورندگان حقیقی شعر دهه ٧٠  

مهر

سرانجام این که کمابیش با سخن عه تا هم رای شدم و اینک ، ورژن فرجامین این کار را می توانید بخوابینید !

مهر : به عه تا

شعر همیشه وام دار مخاطبانی چون توست و از این رو ، بی گمان در آفرینش آن نیز سهمی در کنار مولف داری رفیق ! من از گفت و گو با چون تویی کیف می کنم و شک نکن که کم ترین رنجشی از تو به دل ندارم و اصلن مولفی چون من حق ندارد که برنجد از ابراز نظر و حتا راه جویی های یکی چون تو . فقط ترس برم می دارد که چه گونه با کار بعدی ام بتوانم تیزبینی تو را پاسخی در خور دهم ! گفتم که اصل برای من در آفرینش شعر ، هیجان و بازی گوشی و ناشناختگی ست . دلم می خواهد دست و دلم آزاد از هر قیدی باشد . گاه حتا می زنم زیر پیش - نقشه هایی که در سر دارم و قلمم را می سپارم به زبان و ناخودآگاهی ام و ... هر چه باداباد !

عه تا

بله ، انگار بیرون زدگی ناموزون پای من از گلیم ، چنان پیداست که توی ذوق می زند ؛ حتا ذوق خودم ! بابت تحمل زیبا و تواضع هنرمندانه ات ، پوزش و سپاسم را توام بپذیر، اما بر نیتی تاکید می کنم که تحمل درشتی ها را بر روان حساس هنری ات کمی آسان می کند . مهر می داند که این التهاب و هیجان ، تحت تاثیر هنر فوق ِ فعال خواندیدنی ، روان مخاطب ِ حیرانی چون عه تا را از حال عادی خارج کرده و به ناپایداری جنونی سپرده است که خود را مجاز و محق به اظهار نظر های گاهن فرا اختیار می داند . همین که اعتماد به صدق نیتم ، تو را در تحمل برخی گزاف گویی های دخالت مابانه مجاب کرده است ، جای سپاس و ستایش دارد . اگر اظهار نظرهای گاهن تندروانه ی من ، گاهی به عصیان و نوعی تعیین تکلیف برای خالق خواندیدنی شباهت می یابد ، رسمن عذر خواهی می کنم . به عنوان معماری که بیشتر از حرفه ام وابسته به ادبیات و عاشق شعرم ، فارغ از هر مصلحت و انگی ، خواندیدنی را گل سر سبد آلترناتیوهای آینده ی شعر فارسی می دانم و با بیم و امید ، هر رخداد پیرامون آن را زیر نظر دارم . چنین حساسیتی ، گاهی حیطه ی اختیار را در نقد و نظر بر این ژانر مستقل هنری برایم مخدوش می کند و در حالت ناخودآگاه ، طی لحظاتی فراموش می کنم با هنرمند خالق این آثار دیالوگ دارم . شاید بیشتر از تعاریف و تاییدهایی که از مخاطب عمدتن خاص خواندیدنی می خوانم ، بر نقدهای صاحب نظران متمرکز می شوم . با این حال ، تا کنون نقد و ایرادی که تهدیدی برای حیات آن باشد یا حتا لزوم تغییراتی در آن را اثبات کند ، نیافته ام . با کمک آرشیوی که از نظریات فرهیختگان حول و حوش خواندیدنی در هواخوری یا خارج از این جا ساخته و می سازم ، روزی دست به یک تحلیل فراگیر و معنادار می زنم که از کمک متخصصان امر هم در افزایش  غنا و جامعیت آن استفاده شده باشد .

مهر : به کیوان

گمان نمی کنم که من و حتا عه تا تو یا دوست دیگری را منع کرده باشیم از ادامه ی بحث مورد نظر . بحث ذات واحد از دید عه تا ( با توجه به تذکار دیدگاه مک لوهان ) کافی می نماید و از دید من هم که در اصل کن لم یکن بوده  ، ولی تو می توانی و ضرورت دارد نظرت را پی بگیری ( به ویژه حالا ! ) . من گفتم که در بهترین خواندیدنی ها ، موتیف های کلامی کارکردهای دیداری یافته اند و موتیف های گرافیکی کارکرد های کلامی . این یعنی که در خواندیدنی  ( به عنوان متن ) ، نوعی دگردیسی خلاق روی داده که مسبوق به سابقه نبوده تاکنون . نمونه های موجود گواه این ادعاست و من در جایگاه مولف خواندیدنی ، روی این جور همامیزی تاکید می کنم و بر این باورم که شعر پیشرو و رادیکال ، از این پس چاره ای جز این که به همامیزی تن دهد ، ندارد . 

کیوان اصلاح پذیر

با توجه به هشدار مولف ، مبنی بر انکار  جدایی شعر و گرافیک در خواندیدنی و اصرار وی به ادامه ندادن بحث از این زاویه ، همان گونه که عه تا نیز ( البته از موضع مثبت ) دریافته است ، ادامه ی بحث در این مورد تا موافقت  دوباره ی مولف بسته می ماند . نظر شخصی من این است که این بحث ، کلیدی ترین بخش این تئوری ست و باید در هر خواندیدنی جدید ،  مجددن مورد بحث قرار گیرد . به هرحال ، اگر دوستان تمایلی به ادامه ی بحث " ذات واحد " و یا " ذات دوگانه " دارند ، می توانند در وبلاگ من یا خودشان آن را ادامه دهند .
اما عه تای عزیز ، اتفاقن با تعاریف بیان شده ی مولف ، این خواندیدنی نزدیک ترین حالت به خواندیدنی آرمانی را دارد ؛ یعنی این که متن بدون گرافیک قابل دریافت نیست ( کامل نبودن خود نوعی دریافت نکردن است ) و بخشی از متن ، در کل گرافیک چنان پخش و پلا شده است که نمی توان آن را جمع کرد و در متن جای داد . توجه کنید  که همین عدم استقلال گرافیک و شعر در این اثر ، نشانه ی در هم تنیدگی و یکپارچگی متن و گرافیک است . بیا و شعر را بدون دیوار بخوان ، ببینیم چه از دست می رود :
1- " اگر " هایی که دیوار را به ترک خوردن تهدید می کنند .
2- کادر متن با کارکرد دوگانه ی " پنجره و قفل " که باز و بسته بودن را یکجا نشان می دهند .
3- دیدن متن روی دیوار بعدی که نشانه ای از جان سختی دیوارها و رد خوش باوری ست .
4-  شباهت جنسیت نوشتار با درز آجرها که دیدگاه ٣ را بارزتر می کند .
۵- این اعلامیه ای نیست که چسبانده شده باشد و تمام ؛ انگار خود دیوار در حال تبدیل شدن به حرف است . این را از آن جا می گویم که حروف شباهت عجیبی به آجرها دارند و انگار دگردیسی رخ داده است .
بنابراین ، من خلاف نظر تو معتقدم که خواندیدنی در این اثر بالغ شده است  و مولف را تشویق می کنم تا ادامه دهد ؛ گرچه هیچ مولف خلاقی نیاز به تشویق یا تمجید ندارد و کار خودش را می کند .

مهر : به عه تا

من بیشتر نگران آنم که آزادی عمل مولف محدود شود . با این حال ، نگرانی رفیق خواندیدنی ( عه تای عزیز ) را هم درک می کنم ، اما نمی توانم این را بپذیرم که در خواندیدنی "سمباده شویی ... " ، بین موتیف های کلامی و دیداری جدایی قاطعی هست .  همان گونه که خودت تیز بینانه تشخیص داده ای ، پیوند این دو در این کار ، بیشتر پیوندی فیزیکی ست تا شیمیایی و خب ، خواست درونی این متن چنین بوده انگار . خواندیدنی در اصل می کوشد در عین حال که نشانه های کلامی اش نقش آشنا و زبانی" شان را ایفا می کنند ، کاری بصری و دیداری هم ازشان بکشد و بر عکس ، از نشانه های دیداری و گرافیکی ، کارکردی زبانی بکشد . این آشتی بین "شعر" و "گرافیک" چیزی ست که به نظرم خواندیدنی را هستی داده ( حال می خواهیم آن را ژانر تازه ای بدانیم یا ندانیم ) . دیگر این که با یک نمونه ی نسبتن متفاوت ، نمی توان جریان و روال خواندیدنی را به پرسش کشید .  در ضمن ، اگر کسی نخواهد به توانایی های خواندیدنی اذعان کند ، با هیچ ترفندی نمی شود او را یار کرد ! 

عه تا

با توضیحات اخیر دوستان ( آقایان اصلاح پذیر و فلاح ) در خصوص ترکیب کذایی "ذات واحد" ، تصور می کنم ضرورت چندانی برای پیگیری این زاویه از نگاه به خواندیدنی باقی  نماند و با یک توضیح مختصر از آن می گذرم . اگر در آینده باز هم ذات واحد یا اصطلاح مشابه دیگری برای تعریف شخصیت عناصر متشکله ی خواندیدنی ( گرافیک و کلمه ) به میان آمد ، اعتنا به تلقی مک لوهان از رسانه و پیام ، با مبنای تئوریک علمی ( رد نشده! ) ، می تواند تا حدی راهگشا باشد . چنان که می دانید ، مک لوهان ( مبتکر تئوری دهکده ی جهانی ) ، ضمن دسته بندی و تعریف "رسانه و پیام" و طرح جمله ی غافلگیر کننده و توفانی "رسانه پیام است" ، پیام را با عنایت به توجهی که به هرکدام از حواس ( عمدتن دو حس دیداری - شنیداری ) دارد ، دسته بندی می کند . به زعم این تلقی ، چون کل فرمال خواندیدنی ( گرافیک و الفبا ) ، متوجه حس دیداری ست ، می توان ذات را هم ارز دسته فرض کرد .
اما به نظرم مساله ی اساسی تری در حال شکل گیری ست که به عنوان مخاطب علاقه مند به روند رشد و سرنوشت خواندیدنی ، مایلم نظر هنرمند مبتکرش ( آقای فلاح ) را بدانم . چنان که قبلن هم عرض شد ، خواندیدنی را در این مرحله از حیات ، ژانر مستقلی از هنر که ظرفیت بالقوه ای برای قبول نقش بارزترین نمود شعر در آینده دارد ، مرکب از آمیزش ( غیر قابل تفکیک ) گرافیک و کلمه می دانم . این تاکید روی خاصیت تفکیک ناپذیر عناصر متشکله ، معطوف به دلایلی ست که خواندیدنی را مهم کرده است . در غیر این صورت ، افت هنری در تولید این ژانر + انشعاب زودرس میان طیف مخاطبین + قابلیت تقلید گسترده با حداقل بار هنری + ... از همین حالا قابل پیش بینی ست . نمونه ی زنده ، همین اثر اخیر و توجه به اظهار نظر مخاطبین خواندیدنی .
 دلایل اهمیت خواندیدنی:
1- در خواندیدنی های قبلی ، گرافیک محصول تخیل و منطق ذهن هنرمند بود و برای تولید گرافیک اثر ، سهم جداگانه ای از انرژی هنری خالق صرف شده بود . در این اثر چنین نیست .
2- در خواندیدنی های قبلی ، گرافیک بخشی از مفهوم را حمل می کرد . در این اثر بدون دخالت آن ، مفهوم شعر کامل است .
٣- گرافیک و کلمه در آثار قبل قابل تفکیک نبودند ، بلکه پیکری واحد و در هم تنیده یا حتا حل شده بودند  . این جا به سهولت قابل تفکیکند .
4- خواندیدنی های قبلی ، کاملن بکر و حاصل ابتکار فلاح بودند ، اما نمونه ی تقریبن مشابه این کار اخیر ، قبل از خواندیدنی و همین حالا در بعضی وبلاگ ها وجود دارد ؛ یعنی همه ی کسانی که در کنار سروده ، عکس یا نقاشی مرتبط با موضوع سروده درج کرده اند . فقط این تفاوت را دارد که آن ها در کنار سروده و این جا زمینه ی سروده گرافیک کار شده است ( خود آقای اصلاح پذیر چند نمونه (شاید تفننی ؟ ) در وبلاگش درج کرده است) .
5- در آثار قبلی ، به فرض تفکیک عناصر از هم ، گرافیک هیچ معنایی نداشت و شعر بخشی از معنایش (اگر چه اندک ) را از دست می داد و دورنمای اوج تکامل خواندیدنی (برای من) جایی بود که بر فرض تفکیک عناصر ، حتا سروده هم از معنا بیفتد و به دو عنصر پوچ تبدیل شوند ، اما این جا تفکیک امکان پذیر است و پس از آن هیچ افتی در مضمون عناصر منفک ایجاد نمی شود .
۶- یکی از شعب مسیر آینده ی آثار قبلی ، بهره گیری از توان حداکثری دیجیتال و تنگ تر شدن رابطه ی گرافیک مبتنی بر منطق ریاضی کامپیوتر  و به عبارت دیگر ، نوعی آشتی و تلفیق ارگانیک "سختی ریاضی" با "نرمی شعر" بود ، اما دورنمای تداوم این اثر ، رفتن شعر به سوی عکاسی ست . 
7- چنان که در خوابینش برخی از مخاطبین ، من جمله خانم شکرالهی ، به درستی آمده است : "این بار عناصر تصویری و مفهومی اصرار ندارند به زور  باهم آشتی کنند..." و با احترام به عقیده ی آنای عزیز ، این همان نقطه ای ست که به گمان من خروج خواندیدنی از مسیر هنری از آن اغاز می شود .

آنا شکرالهی

مجموع این دیوار و آن اعلامیه ، استعاره ی بکری از آب درآمده ؛ یک تشبیه حسی به حسی که البته برای رسیدن از این حس به آن حس باید از راه باریکی ( عقلی ) رفت .  بدیهی ست که بعضی استعاره ها صورت بیرونی و  خارجی دارند و قرار نیست شعر فقط  تخیل و رمانتیک باشد بدون ارجاع بیرونی . اتفاقی هم که این جا افتاده ، فقط صورت خارجی اش همان دیوار و اعلامیه ی معروف و مرسوم است . چرا یک مخاطب حرفه ای شعر باید این دیوار را همان دیوار همیشگی ببیند ؟ آیا این همه پیشینه ی جدی از نشانه ها در فرهنگ تاویل شعر ما هنوز نتوانسته مخاطب را یک خوانشگر بی واسطه تربیت کند ؟ آیا  بهتر نیست مخاطب چند قدم جلوتر بیاید تا بتواند همان طور که شاعر با اشیا و اتفاقات پیرامون ارتباط مستقیم دارد ، با مفاهیم و تصاویر ارایه شده در این متن ارتباطی بی واسطه داشته باشد ؟
گاهی وقت ها هست که نمی شود از صفر شروع کرد برای خواندن ، بلکه باید از پله ی استعاره ها و مجازهای دورنی شده ی یک متن آغاز کرد . من خوشحالم که فلاح توانسته خودش را و متنش را از تله ی خودش نجات بدهد . این بار عناصر تصویری و مفهومی اصرار ندارند به زور با هم آشتی کنند . این اعلامیه و آن دیوار پشتی کارکردهای مستقلی دارند و شاید به همین علت است که تونسته اند در پیوند باشند بدون این که هر دو دلالت های یکسانی داشته باشند ؛ چیزی که کارهای قبلی فلاح از فقدانش رنج می برد . همراه شدن و هم جهت بودن عناصر تک به تک کارهای قبلی ، نهایت لذتی که فراهم می کرد ، شمردن نقاط مشترک این  عناصر یک به یک و جدا بود که به نظرم نوعی دست کم گرفتن مخاطب محسوب می شد ؛ انگار که به یک بار گفتن اکتفا نکنیم و بخواهیم هر چیزی را به دو روش توضیح بدهیم . در این کار ، ضعف قبلی زدوده شده . فقط کاش این اگر ها و آن رد پای آجرها که باقی مانده ی تلاش سابق مولف است برای ساختن قرینه ها  و  تعبیه ی علائم راهنما ، از متن بیرون می شد
تا به استعاره ی  ژرف تری می  رسید .

مهر : به اصلاح پذیر

من "ذات واحد" را درک نمی کنم و گمان ندارم جایی از "ذات واحد خواندیدنی" سخن گفته باشم ! اصلن هم درک نمی کنم این چه گونه چیزی ست . من خواندیدنی را با تمام عناصر کلامی و دیداری اش ، به صورت "متن" می بینم و برداشت من از متن ، چیزی درهم بافته و فرم دار است که اگر عناصر شکل دهنده اش را از آن "بیرون بکشیم" ، از هم می پاشد و متنیتش را وا می نهد . بنابر این ، اصرار دارم که در خوابینش خواندیدنی چنین رویه ی "تشریح" گونه ای حتی المقدور به کار نرود و متن را یک پارچه بخوابینیم !

کیوان اصلاح پذیر : به عه تا

این من نبودم که ذات واحد خواندیدنی را نخستین بار زیر سوال بردم . این مهرداد بود که مدعی شد خواندیدنی ذات واحدی دارد . بنابراین ، بهتر است ابتدا تعریف ذات واحد خواندیدنی را از مهرداد بخواهیم . فکر می کنم جواب آماده ای در یکی از مصاحبه ها وجود داشته باشد . از مهر می خواهم آن پاسخ را پای دیوار بگذارد تا مبنایی برای بحث باشد .

عه تا

لطف فضای هواخوری به این است که هر مخاطبی (حتا آن که رهگذر است) احساس خودی بودن و بالاتر از ان صاحبخانه بودن می کند ؛ کیوان اصلاح پذیر که پیر این خرابات است ، جای خود دارد . من به نوبه خود برای نوشیدن می دانایی از دست پیران صاحب سخنی چون مهر و کیوان در این هنرکده لنگر اطراق افکنده ام . گرنه خود دانم جولان در عرصه ی سیمرغ نتوانم . کیوان عزیز اظهار نظر در باره ی سوالات "هیمه نامه" ، بی تعریف مورد وثاقی از "ذات واحد" ، ره به روشنای اتفاق یا اقناع نخواهد برد . در انتظار شرحی از شما بر ترکیب تار "ذات واحد" هستم که نخست تلقی شما و من از این تعریف واحد شود و بعد که ایا اصولن  هر ژانر هنری و از جمله خواندیدنی ، نیازمند داشتن "ذات واحد " است یا به صورت باتارد و هیبرید هم می تواند باشد و هنر باشد ؟
اما در مورد ( سمباده شویی) : اعتراف می کنم که آمیزه ی "نگاه و تاویل" جناب ابوالفضل حسنی کمکم کرد درک آشتی طلبانه ی دیگری از آن بیابم و اختلاط کم ربط گرافیک و شعر این اثر را در ذهنم تا حدی اصلاح کنم . با رمز گشایی نسبی و اشاره ای که حسنی به نقش پرسنده ی دیوار و رل پاسخگویانه ی راوی - شاعر داشت ، حالا درک مناسب تری از مضمون اثر دارم که  برای تعقیب ادامه ی نگاه توانا ترم می کند . می روم تا در جزییات این گفت و گو ریزتر شوم و به اکتشافات نامنظم ذهنم سر و سامانی بدهم . اگر به دریافت کلانی از منظور تابلو رسیدم ، یافته را به اشتراک خواهم  گذاشت . اما در مورد تغییرات عمده ی تکنیک اعمال شده در این خواندیدنی ، هنوز روی موافق ندارم .

زنی که بلند ...

اگر این کادر را پنجره ببینم ، روزنی می شود برای عبور از دیوار و اگر اعلامیه چسبیده بر دیوار بخوانمش ، چنان فیکس شده و انطباق یافته به دیوار که اگر از بک گراند جدا و کنده  شود ، بخشی از مضمونش را که نقش زده ، وا می نهد و جا می گذارد آن جا . چه اصراری دارید اسکناسی را که مهرداد این گونه چاپ زده ، گوشه بپرانید و از اعتبار ساقظش کنید دوستان ! و اما مهرداد ! تزت بد جوری آنتی تز در شکم دارد . خودش فی نفسه خودش را نقض می کند ؛ گرچه خلاقیت صاحب اثر را نفی که نه ، اثبات هم می کند . 

ابوالفضل حسنی

گاهی حضور یک عنصر یا یک کلمه یا یک جا به جایی کوچک در شعر ، کاری می کند کارستان . این را  همه می دانیم  و ادبیات فارسی به ما آموخته که شعر هنر ی ظریف است و کار ظرافت هاست...
به پا خواست ِ "اگر"های روی دیوار ، در این کار مهرداد فلاح ، شعر را به عقیده ی من از این رو به آن رو کرده است . در این کار یک  پرسش و جود دارد و یک پاسخ . پرسش از طرف دیوار است با زمینه ی سیاه و "اگر"های سیاه روی دیوار که هر کدام راه به جایی و تاویلی و برداشتی دارند و اما پاسخ  از طرف راوی - شاعر است . متن میانه ی کار ، بی شک پاسخی ست که راوی - شاعر دارد به دیوار می دهد . کلیت این خواندیدنی در جنب و جوش این پرسش و پاسخ است که کنشمند شده و هویت هنری پذیرفته است .

عه تا : به اصلاح پذیر

مباحثی که اخیرن در خصوص خواندیدنی ( اعم از شش سوال هیمه نامه و سوالات اخیر در مورد دو دیواری بودن یا بک گراند اثر ) طرح کردید ، همه قابل تاملند . من به عنوان یکی از مخاطبین عام خواندیدنی ، فارغ از حواشی محتمل ، مایلم نظرم را به قصد آموزش ناشی از تضارب رای عرض کنم . در خصوص "هیمه نامه"  که چندی قبل با مرکزیت  "ذات واحد" و استفهام در باره ی این ذات طرح کردی ، عرض می کنم که : به گمانم اصولن خواندیدنی ، با این که از دو عنصر گرافیک و متن تشکیل می شود ، اما محصول جدید ، خود یک ماده ی جدید است که قابل تفکیک و تجزیه به مواد اولیه ی متشکله نیست ( همان بحث ترکیب شیمیایی که در کامنت قبلی عرض شد ) .
این محصول جدید از ترکیب عناصر اولیه ، چنان هموژن و یکدست شده که فارغ از خواص عناصر متشکله ، به خصوصیات جدید و مختصی دست یافته است . اگر منظور از ذات واحد ( که لازم است حتمن تعریف شود) اصالت آن است که آشکارا می توان آن را نفی کرد ؛ مثل هنر سینما که به هیچ وجه اصیل نیست ( از صدا + تصویر متحرک + موسیقی متن تشکیل شده است) ، اما تصدیق می کنید که سینما به خودی خود و بدون نیاز به ذات واحد ( به مثابه عنصر اصیل ) یک هنر است و اگر منظور از ذات واحد ، کسب یک شخصیت مستقل هنری ست ، بله ، خواندیدنی یک شخصیت مستقل هنری و دارای بیان + فرم + تازگی + توسعه پذیری و ... مختص به خود است که در ژانر دیگری از هنر نمی توان آ
ن را یافت . اما در مورد تردید یا بهتر بگویم ایراد شما نسبت به توانایی خواندیدنی برای جانشینی شعر سطری :
می دانی و می دانم و می داند که هیچ پدیده ای به طور قطع از بین نخواهد رفت . هیچ کشف شده ای به طور مطلق فراموش نخواهد شد و دوباره در پرده ی جهل قرار نخواهد گرفت ؛ مثل هزاران مثالی که می توان برشمرد از جمله : هنوز در گوشه ای از این کره ی خاکی ، به سبک انسان های نخستین با سلاح ابتدایی سنگ و نیزه شکار می شود . با وجود این که در گوشه ای دیگر ، پروژه های جنگ دیجیتال آزمایش و تایید شده است . اینترنت جای تلویزیون را نگرفت و تلویزیون ، رادیو را محو نکرد ؛ همان طور که رادیو ، چاپ را به ظلمت فراموشی نسپرد .

هنوز هم کسانی شعر ضربی با وزن یک صد و بیست و پنج می سرایند ، در حالی که عده ای در حال تفکر به عبور از خواندیدنی  هستند . خواندیدنی در اعلاترین حالت توفیق ، فقط یک ژانر هنری ست که ممکن است همان اثری بر شعر بگذارد که نیما بر کلاسیک گذاشت . اگر نیما توانست نو را جانشین کلاسیک کند ، فلاح هم ممکن است بتواند . گمان نمی کنم فلاح فراتر از این ادعا کرده باشد . اگر ادعای او در همین حد و بدین مفهوم باشد ، چه چیزی باعث شده شما نتوانید آن را باور کنید ؟ و اگر ادعای فلاح در حد محو و حذف بقیه ی نحله های شعر و وجود منحصر خواندیدنی باشد ( که بسیار عجیب و نامحتمل است) که نه فقط شما که هیچ کس دیگری هم این ادعا را بر نخواهد تافت. چون صحبت در اطراف چنین ادعایی چندان عقلایی نیست ، به همان  حالت اول بپردازیم که ادعای گزافی به نظر نمی رسد . خواندیدنی ظرفیت و استعدادهایی دارد که بر شعر سطری می چربند . اغلب خصوصیات و ویژگی ها و توقعاتی که از شعر سطری می رود ، در خواندیدنی به شکل بهتر ، ملموس تر و شاعرانه تری وجود دارند . در مقام قیاس خواندیدنی با شعر سطری ، دست هنرمند برای ارائه ی برتری هایی ، من جمله موارد زیر ، بازتر است :

تصویر سازی و کولاژ - امکان بروز احساس و عواطف با اشکال و طرح های گرافیکی -  کمک به اظهار اندیشه ی قابل ادراک - اختلاط و افزایش آهنگ و موسیقای دیداری با طنین کلمات متن - توسعه ی فرصت تخیل هم برای شاعر هم مخاطب – افزایش سهم مشارکت مخاطب در بازتولید مفاهیم و تاویل شعر - تکثیر کمی آثار در بطن اثر واحد - ...
اگر قرار باشد ( که هست ) شعر سطری از لحاظ فرم و قالب و محتوا و زبان و ... لاینقطع در تغییر و تحرک به جلو باشد ، در این برهه کدام نحله ی شعری به اندازه ی خواندیدنی حاوی شرایط  رشد یافته  و سزاوار دریافت تایید مخاطب و مقتضیات زمان است ؟
خواندیدنی فقط متولد شده است . هنوز بستگان دور و نزدیک از این تولد ، چنان که باید بی خبرند و هنوز مراحل رشد را از چهار دست و پا راه رفتن ، سرپا ایستادن ، راه رفتن ، حرف زدن و ... نگذرانده است . هنوز استعدادهای بالقوه خود را نمایش نداده و هنوز با مخاطب ( به خصوص عام) آشنا نشده است . قضاوت در این مرحله از موجودیت ، برای پیش بینی جایگاه آتی آن خیلی خیلی زود است .
با همه ی این ها ، به نظر من  کم و کسری هایی فعلی خواندیدنی مربوط به میزان کوششی ست که هنرمند برای معرفی و شناسایی آن به مخاطب جامعه ی واقعی + تیراژ نشر آن + کمیت آثار تولیدی + مشارکت منتقدان محافظه کار ما در طرح و نقد و معرفی آن به جامعه ی مجازی و واقعی + چراغ سبز و حتا دعوت از علاقه مندان کنجکاو به ذوق آزمایی و شرکت در تولید ظرفیت بی انتهای آن است .
اما در خصوص آخرین خواندیدنی ، با پوزش از شاعر ، نه فقط آن را دوست ندارم ، بلکه گمان می کنم این تغییر تکنیک در این مرحله از عمر خواندیدنی ، منجر به خلط مبحث و طرح دعاوی غیر قابل دفاع از جانب مخاطب خاصی می شود که به تحریک نگاه آنکادر شده ، هنوز دنبال خرده گیری و اشکال تراشی از آن است و خطر گمراهی برای هنرمند را نیز به دنبال دارد . به نظرم با عنایت به دیدگاه تنوع طلب و پر تکاپوی هنرمند به مرحله ای رسیده است که به همین زودی تکنیکش را ( البته در بستر همان استراتژی ) عوض کند ، اما نباید این حقیقت بزرگ را فراموش کند که کشش ذهن مخاطب برای همپا شدن با او برابر نیست و ممکن است آن قدر از او عقب بماند که نتواند برای تعقیب کردن تشخیصش دهد .

حبیب محمد زاده

1- واقعن اگر قفلی بر در باشد !
2- حرفی که از دیوار پریده / الف : آن طرف / ب : پرواز کرده
3- دیوار بلند : قصیده ای دشخوار
4- تا این جا شعر به جای سایر امور بود ( جانشینی شعر و غیر شعر ) .
5- از این جا به بعد شاعر هم به جای غیر شاعر به مجلس می رود ( البته به تعداد و نه به قلیل مثل فاطمه راکعی و الخ ) .
6- مجلس صحنه ی بازی است / با ورود شاعر بازی جدی تر می شود .
7- کشور الان شعری کهنه است / شاعر که برود مجلس / کشور شعری نو می شود . 
8- حالا اگر قفلی هم باشد به در / به دست  این شعر نو باز می شود .
9- بازتر از قبل
10- خیلی آرمان گرایانه و یکطرفه به نظر می آید . 
11- دیوارش بود / درش نبود / درش اعلامیه روی دیوار است شاید !

سپهر

 این خواندیدنی ، تکرار یک دیوار مداوم در هزاران مدلول است که ذهن را به پیش می برد . نه ، قطعن تنها حرف و کلمه نیست در ساختار شعر و زبان و ... جهان خواندیدنی های تان فراتر می رود . معماری و ریاضی محض ذهن شاعر نیز با هستی واژه ها و ذهنیت شاعرانه در دیوار ، هوشیارانه پیوند می خورد . مثلن این جا اگر که "اگر" شرط لازم و کافی برای حیات این دیوار و در ادامه اش دیوار های دیگر است، قطعن حرف ها چون جهان اطراف شاعر و زیست آدمیان در حال تجزیه اند ! دیگر حرفی یا آدمی خاکستری نیست یا سیاه یا سپید ! همه در آتشی می سوزند که خودشان افروخته اند و دودشان نیز به  چشم خودشان می رود ؛ حرف ها ، واژه ها ، تصاویر ، آجرهای این دیوار و در . نگاهی می طلبد این (...) گستره ی شاعر و هستی . حتی خاکستر هم سیاه و سفید است و "اگر" بر پاشنه ی یک در می چرخد هنوز ، قطعن از پستوی این دیوارها دری به وسعت نگاه شاعر و ذهن پویایش بر دیوار نقاشی می شود ! این هاست که ذهنم را به سوی دو مدلول می کشید و می کشاند : پیکاسو - شعر !

علی فتحی مقدم

دری که در این دیوار ، خشت خشت کلمات و راه ورود به دنیای عینی را با تربیت کامل ذهنی برای مخاطب باز کرده ، آن هم با رنگ سیاه ، به نظر می رسد علاوه بر نشان دادن رفتارهای دگم  سیاسی - اجتماعی ، نوعی یاس عمومی را نیز از خود به نمایش گذاشته است . فلاح می کوشد در این شعر ، شدت فاجعه را به پشتوانه ی حالات روحی ِ برآمده از نوعی هنجار گریزی کلان ، چنان با گرافیک برآمده از "آن" ِ شاعرانه ی خویش پیوند زند که مخاطب احساس  کند در صحن علنی گزاره ها ، کلماتی از جنس تعهد و عواطف عمیق قرار است به پشتوانه ی طنزی بکر ، حقوق از دست رفته ای را زنده کند . اما باید دید که واقعن گرافیک با "آن"ِ  شاعرانه ی شاعر پیوند خورده است یا نه ؟ فکر می کنم در این تابلو ، شاعر به خوبی نتوانسته از عهده ی کار برآید و ای کاش با پشتوانه ی هنری که از شاعر در سال های نه چندان دور در برخورد هوشمندانه با تولید فضا سراغ دارم ، کمی به این قضیه جدی تر نگاه می کرد .  وقتی به خود تصویر به عنوان یک اتفاق مجرد و بدون در نظر گرفتن شعر نگاه می کنم ، بهره کشی چندانی به لحاظ هنری از لایه های ذهنی عینی دیوار نمی بینم و به نظر می رسد شعر به اجبار ، مصرف کننده ی یک تصویر قراردادی و از پیش تعیین شده می شود و هرچه هست ، همین دیوار روزمره است که گاهی پوستری بر آن می چسبانیم و گاهی آگهی ترحیم و گاهی هم آگهی های تبلیغاتی و گاهی هم تکه ای مثل همین شعر ؟

 اما آن چه در این کار ، می توان به عنوان خلاقیت فردی از آن یاد کرد ، تولید نوعی فضا در بستر زبانی ست که در واقع به واسطه ی رفتار تجربی شاعر  در این یکی دو دهه ی اخیر با کلمه از او دیده ایم ؛ یعنی همان فاکتورهای شخصی که شاعر را  تولید کننده نشان می دهد تا مصرف کننده ی زبانی و همین جاست که شعر را فربه تر از تصویر گرافیکی اش می بینم . نهایتن این که هارمونی ذهنی لازم بین تصویر و شعر کم رنگ شده یا حداقل من این گونه استنباط می کنم که طراوت ذهنی -عینی  گزاره های کلامی ، چند گامی از تصویر جلوتر به چشم می آید و فلاح باید فکری به حال این قضیه بکند .

کیوان اصلاح پذیر

در باب دل ربودن خواندیدنی از من ، باید بگویم من از همان ابتدا که وارد دنیای مجازی شدم ، فریفته ی این نگار پر آب و رنگ شدم ! اگر جز ین بود که یک پای ثابت این تماشاکده نمی شدم . این کار اخیر بلوغی است در راهی که خواندیدنی باید برود : تاثیر گرافیک بر کلام یا به عبارت دیگر یک اثر ناب  هنری با محوریت کلام با نفوذ گرافیک در دریافت از آن . در کارهای قبلی گرافیک زیر سلطه کلام بود و این جا گرافیک همپای کلام خود را عرضه می کند ؛ به صورتی که بدون آن شعر ناتمام است . تنها ایراد من به خواندیدنی ادعای او مبنی بر جانشینی شعر سطری ست .

مینو نصرت

دیوار ها همیشه مانع اند و سدی برابر چشمان . آجر به آجر از خام تا پخته اش چیده می شود تا حصاری گردد مقابل نامحرمان و بیگانه ها . جهان وقتی درک خود شیفته ای از دیوار داشته باشد ، بعضن با فرو ریختن دیوار ها ، آن مانع و سد را می شکند و آن را به نام آزادی  لقمه می کند برای مردم . اما اگر هنوز در اندرونی ها و بیرونی ها سیر کند ، می شود دیوار تقدسی میان دیو و فرشته و فرو ریختنش گناه کبیره . به نظر من ، شاعران آجر به آجر دیوار ها شان را فرو می ریزند و با کلمه آن را بنا می سازند ؛ با کلمه هایی که از ظلمات جان شان بر می دارند ، کلماتی که  بوی عتیق دارد و اسطوره . شاعر میان آگاه و ناخود آگاه و مهم تر از آن ناخود آگاه جمعی اش در رفت و آمد است و هر با ر با هراسی ژرف و امیدی شیرین ، از درزها وارد تاریکی  می شود و نور کوچکی بر می دارد و با آن خود را و جهان را روشن می سازد . دیوار شاعران سیاه و سفید است ؛ یا همه ی جهان را تاریک می بینند یا روشن روشن . یک روشن خاموش است که مدام تکرار می شود و هر بار می توان در روشنایی اش ، نامکشوف هایی دید و در تاریکی هایش اهریمن ها را . دیوژن را گفتند: دنیا کی خوش می‌شود ؟ گفت : آن گاه که پادشاهانش فلسفه بخوانند و یا فیلسوفانش پادشاه شوند .
به گمان من این پست مهرداد ، حکایت همین محال است . عدالت کی برقرار می شود ؟ آن گاه که پادشاهان شعر بخوانند و یا شاعران پادشاه شوند . تکه ای از دیوار سیاه و سفید مهرداد فلاح است که با سمباده ساییده شده و دیوار کاغذی اش کنار رفته است و  کلمات نبشته شده بر آن  رویت شده اند . حالا با فرض این ها می توان حدس زد  ، اگر تمام  کاغذ دیوار پاره شود ، چه حکایتی بر ملا خواهد شد . آن چه دیگران می بینند ، همان نیست که وجود دارد و آن چه حضور دارد ، آنی نیست که به چشم می آید .
طبعن می رسیم به یک " اگر" بزرگ و غیر قابل حل که با هیچ مشکل گشایی لب به حرف باز نمی کند الا روزی که جنس تمام آجر ها  کلمه شود و چشم تمام آدم ها یک لایه زیر تر از آجر را ببیند .

 حالا می رسیم به مبحث داغ این خانه و تاکید بر آن که آیا این ها شعر هستند یا چیز دیگر ... به گمان من ، نوعی بیراهه رفتن است و طعم شیرین لحظه ای مکث را از دست دادن . هر چه هست ، وقتی تو را به خود می خواند یا خود را به تو تحمیل می کند ، لاجرم ارزش توقف و مکث  دارد . ما همیشه در جدال و بحث هاست که گم می شویم و گم می کنیم دستاورد های مان را . من با چشمان خودم مهرداد فلاح را آن جور که دوست دارم ، می نگرم . او هیچ کدام از این ها نیست ؛ نه خواندیدنی ، نه خوابینشگر  و نه چیز دیگر . او مهرداد فلاح است  .

مهر : به اصلاح پذیر

نکته بینی تو در باره ی وجه دیداری این شعر شایسته ی آفرین است . این نشان می دهد که به واقع دل به خواندیدنی داده ای و یا درست تر آن که خواندیدنی دل از تو ربوده است ! شاید من دوستان را بد عادت کرده ام و چه بسا در مورد این کار ، حق با "عه تا"ی عزیز باشد که از "ترکیب فیزیکی" سخن گفته است ... با این حال ، همین مقدار هم که در وجه دیداری کار هست ، اغلب به دید نیامده انگار و این آدم را نگران می کند . من هم بر این باورم که گرافیک در این خواندیدنی ، فقط در نقش پس زمینه عمل نمی کند و به نظرم این حالت "دیوار در دیوار"ی که تو بهش اشاره کرده ای ، کلیدی ترین نکته در خوابینش این کار باشد . 

کیوان اصلاح پذیر

راستی دوستان ، توجه کرده اید یا نه ؟ اعلامیه روی کاغذ نیست ؛ اعلامیه روی دیوار دیگری نوشته شده است . با این حساب ، ما پنجره ای روی دیوار اول داریم و از آن جا به دیوار دوم نگاه می کنیم که رویش این اعلامیه را نوشته اند . اگر این طور باشد ، فلاح بازی در بازی کرده است . اگر گفتید چرا ؟ این شگرد می تواند موضوع جالبی برای بحث باشد .
1- آیا اعلامیه روی دیوار نوشته شده است ؟ 
2- آیا آن دیوار پشت این دیوار قرار گرفته است ؟ 
3- اگر این طور است ، تاثیر آن بر خوانش شعر و پیام آن چیست ؟

مینا درعلی

جالب است  که هنوز هم اصرار بسیاری از دوستان برای آوردن دلیلی ست از جانب فلاح تا گرایشش به این نوع کار موجه جلوه کند . چندی پیش در جلسه ای ، یکی از منتقدان  می گفت که فقط دو سه نفری انگشت شمار توانسته اند موفق از دنیای شعر بیرون بیایند ؛ کسانی چون نیما و شاملو  و دلیلش این بود که جریان سازی کرده اند و بقیه آمده اند و رفته اند و فقط کار خودشان را کرده اند و شعر گفته اند و شاعر زندگی کرده اند و شاعر مرده اند و ... من با جریان سازی های ادبی و هنری مخالف نیستم و قدر و منزلت همه ی این قدم های استوار و توفانی را هم می دانم ، اما این را هم می دانم که شاعر خوب ، چه جریان ساز باشد چه نباشد ، جادوی کلامش می تواند جریان هایی در دل و دین و آیین مردم به پا کند که شاید فارغ از هر نوع جریان سازی های فرم و شکل و شیوه و سبک و سیاق باشد ! به هر حال ، باید بگویم که هر چیز را باید سر جای خود بررسی کرد و سنجید . فلاح این شیوه ی ارائه را برگزیده . خب ، باید نشست و دید که این راه شاهراه می شود و یا به بن بست می رسد و شکلی مانده در تاریخ شعر و ادبیات ! البته که باید در جریان های هنری تنوع و نو آوری باشد و راه و بی راه و چه خوب که این اتفاق از جانب شاعران برجسته ای اتفاق بیفتد که چالش های اصولی و این چنینی هم به بار نشیند ...
 اما با دیدن این کار ، اول از هر چیز آجرها چشمم را مسدود کردند و کشاندند به سفیدی سیاه شده ! که چه نوشته روی این دیوار ؟ آیا کس دیگری مرگش را اعلام کرده یا اعامیه ای از جنس انقلاب هاست و یا منشورهای  ... ؟ راستی ، اگر این "اگر" بشود یک بازی ، زبان ما چه گونه باید تفسیرش کند باز این بازی را ؟ جدی جدی اگر این شاعرانگی در عمق همه رسوب کند ، آیا نگاه مردم جدی تر خواهد شد به شاعرانه زیستن !؟ 
 

عه تا

بیشتر وقت اندکم در مسیر کوچ پای این دیوار گذشت ؛ بی که چون پیش ترها با این اثر اخت شده باشم . ترکیب عناصر مادی از نظر قوانین ابتدایی فیزیک و شیمی یادت می آید ؟ همان که می گفت : ترکیب فیزیکی عبارت از اختلاط دو ماده است ؛ به طوری که ماده ی جدید تشکیل شده ، برخی یا تمام خصوصیات هر دو ماده را داراست و در صورت تفکیک مواد از هم ، هرکدام به همان عناصر اولیه تبدیل می شوند .در حالی که ترکیب شیمیایی دو یا چند ماده ، عبارت از تشکیل یک ماده ی جدید بدون دارا بودن خواص و ویژگی های مواد قبلی ست و ماده ی جدید فابل تفکیک به صور اولیه عناصر متشکله نیست . این ها را گفتم تا بگویم خواندیدنی های پیشین ، همه از نظر من دارای ترکیب شیمیایی بودند ، اما این یکی را فقط یک ترکیب فیزیکی می توان فلمداد کرد ؛ چرا که :
اولن به نظر می رسد بک گراند کار ( علی رغم نوعی همخوانی با متن) ، حاصل آفرینش ذهن مولف نیست ، بلکه یک گزینه ی انتخاب شده از میان تعدادی تصویر موجود مثلن در آرشیو یک نرم افزار گرافیکی باشد . با این وصف ، چون محصول کشف و شهود لحظه ی آفرینش خواندیدنی توسط هنرمند نیست ، از نظر وزن و ارج هنری با شعر سطری بطن آن همتایی ندارد . خلق کلیت این اثر ، به نوعی شبیه آثار فتو هایکو ست . در فتو هایکو یک عکس یا تصویر به عنوان منبع الهام ، سوژه ی سرایش را برای شاعر فراهم می آورد و اثر هنری عطف به رفرنس موجود ذهن هنرمند را محدود و کانالیزه می کند . این اثر هم می تواند سرایشی بر مبنای یک طرح از پیش آماده و ثبت شده بر پهنه ی همان  نقش باشد یا لااقل چنین برداشتی را در ذهن مخاطب به وجود آورد .
دومن در خواندیدنی های سابق ، امکان جدا کردن متن و گرافیک بدون صدمه به کلیت اثر موجود نبود . به عبارتی دیگر ، گرافیک و متن هرکدام بخشی از مضمون مستتر در هر خوانش مخاطب را با خود داشتند و به فرض تسویه ، به تمام صور قابل خوانش خواندیدنی صدمه اساسی وارد می شد ، اما در این اثر ... ؟
البته من با دوستانی که به صرف ضعف یک اثر ، کلیت ژانر خواندیدنی را نفی می کنند ، به هیچ وجه موافق نیستم و توصیه می کنم اگر این اثر را ضعیف می دانند (مثل خود من) ، آن را فرصتی برای انکار تمامیت خواندیدنی نسازند که منصفانه نیست . هر هنرمندی مثل شعرای بزرگ بین المللی یا وطنی دیگر ، می تواند و باید تعدادی اثر ضعیف تر داشته باشد تا امکان قیاس و درک آثار برترش به وجود اید . این اثر  تا آن جا که به هماهنگی و همتایی متن و گرافیک مربوط است ، به قوت سایر آثار او نیست. درک این استنباط با یک قیاس نسبی بین نمونه های قبلی ، هم چنین با واکنش اغلب مخاطبین با صلاحیت خواندیدنی ، قابل دریافت است. اما می توان با دیدگاهی  تخصصی تر ، مثل نگاه آقای حسن سهولی یا آقای اصلاح پذیر یا ویژگی های مخیل ناگفته ی دیگر آن ، به رموز و معانی کثیری پی برد . کافی ست از دریچه ی چشم یک معمار ، به سرشاری ِ مقاهیم مملوی آن نگریسته  و روابط شعر منجمد ( شعر منجمد = تعریف معماری از نگاه زیبا شناختی کیوان اصلاح پذیر ) و شعر سیال فلاح در آن کشف شود .

حسن سهولی

خطی که بر دیوار نقش بسته ، خط نسخ از نوع آجر است ! خطی که گوشه و زاویه های آن مثل آجر مخصوص ساختن دیوار است .  این نوشته ی آجری روی تکه هایی از آجر ، گویا با ذره بین درشت شده است .  به نظر من ، وجه گرافیکی کار و متن کلامی تنیدگی عجیبی دارد یا نمی دانیم شرطی شده ام . هر وقت سراغ این کار ِ فعلن منحصر به فرد می آیم ، "آن چه نادیدنی است"، "آن" بینم !
شبیه اعلامیه ای ست که تعمدن جای نصب و خطش این گونه مناسب است تا جلب توجه کند . راستی راستی اگر همین شعر روی یک دیوار آجری با همین زمینه ی ناتراشیده خوابیده بود و مردم از کنار آن عبور می کردند ، به راحتی از کنارش می گذشتند یا متن طنازی های خودش را داشت ؟ زمینه ی متن به نوعی با متن غریبی نمی کند؛ نه در شکل و نه در مفهوم ؛ مفهوم طنز گونه ای که بر شکل ِ طنزگونه ی خود نشسته است . واژه های نشسته در متن ، مثل قفل ، در، باز، مجلس ، وکیل ، کشور و... واژه هایی هستند که کاربرد سیاسی و امروزین دارند . اخوان می گوید : "شاعر بر قدرت است ، نه با قدرت" . فلاح این را با زبانی دیگر می گوید . وقتی او واژه ی "کلید"را به "اگر" تشبیه می کند ، همه ی درها را می بندد و از نوعی دیگر"هیهات" می گوید ؛ یعنی همان حرف اخوان را می زند، اما دوست دارد جامعه ی آرمانی را این گونه تصویرکند . البته آدرسی می دهد که سعدی در بوستان ، از آنِ کسی می دهد که شیطان را در خواب دید :
"ندانم کجا خوانده ام درکتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب ..."
سعدی نمی داند در کجا و در چه کتابی خوانده است که شخصی شیطان را به خواب دیده . آن وقت با خیال آسوده ، تصویر زیبایی از ابلیس  می دهد ! شعر فلاح برای تحقق مفهومش ، مانند آدرسی ست که سعدی از شخصی می دهد که شیطان را در خواب دیده ! شعر فلاح با این دینامیزم ، می تواند دنیای شعر را با نوعی دیگر ازتفاوت ها رو به رو سازد.

مهسا زهیری


به نظرم گرافیک این شعر ، به رساندن معنا خیلی کمک کرده است  و همین طور تکرار چند واژه در سطر های ابتدایی . با توجه به این که در کار های قبلی رنگ هم دخالت داشته ، این سیاه و سفید بودن هم بسیار موثر است . با نگاه اول ، ناخودآگاه حس کردم با اعلامیه مواجه ام .

کیوان اصلاح پذیر : به نسترن ( خود نویس )

اتفاقن تحلیل من هم همین است ؛ خواندیدنی قائم به ذات نیست ، اما این دلیل نمی شود آن را یک بازی " سرگرم کننده " بین گرافیک و نوشتار ببینم . آیا اگر قائم به ذات بود ، " سرگرم کننده " نمی شد و جدی بود ؟ این دوتا به هم ربطی ندارند . اگر خودنویس دوباره نظر مرا بخواند ، خواهد دید که من سعی کرده ام رابطه ی بین این دو عنصر قائم به ذات جداگانه را ببینم و تحلیل کنم  و اتفاقن زیبایی کار در همین تاثیر این دو بر یکدیگر است .

و دیگر این که قائم به ذات نبودن خواندیدنی ، دلیل بر تقلید دیگران نمی شود . همه می توانند شعری را با گرافیکی ترکیب و چه بسا بهتر از مهرداد کار کنند ، اما این ربطی به قائم به ذات بودن یا نبودن خواندیدنی ندارد . من در تحلیل خود کوشیده ام به جای انتقاد از جایگاه خواندیدنی در ذهن مهرداد و هواداران خواندیدنی ، به خود خواندیدنی به عنوان یک پدیده ی فعلن موجود نگاه کنم و تا می توانم عناصر زیباشناسی آن را بیرون کشم . نوعی نقد که از برخورد شعر و گرافیک برمی خیزد ؛ بدون پرداختن به مبانی اختلاف بر سر جایگاه خواندیدنی . 

اسماعیل مهران فر

این کارت به نظر با قبلی ها فرق می کند . فکر می کنم پس زمینه ای که برای این متن برگزیده ای ، تنها و تنها پس زمینه است و نمی توان تصوری برای آن قائل شد . من همیشه فکر می کنم پرداخت های گرافیکی ات ، توامان حضور کاراکترها و عناصر شکل دهنده ی شعری ات را توجیه می کنند ، اما در این شعر می بینیم که معنا در اولویت قرار دهد و پس از آن مخاطب را به سمت  ... پیش می رانی .

مهر

این هم نوعی تلفیق و ترکیب است ؛ مشروط به این که خلاقانه و "متن محور" باشد . نسترن راست می گوید که این جا با آن در هم تنیدگی ریزبافت رو به رو نیستیم . من این کار را نوعی گره خوردگی درشت نمای کلام و نگار می دانم و با کیوان هم رای ام که کنار زدن بخش دیداری کار ، کار را ازنفس می اندازد . درست که متن کلامی را اگر مستقل ببینیم ، چه بسا کامل باشد ، ولی دیگر اینی که هست نخواهد بود و همین "این" است که من هم چنان آن را "خواندیدنی" می نامم . اگر قرار باشد خواندیدنی فقط در آن چه تاکنون به بار آورده ، مقید بماند که دیگر هیجانی در کار نخواهد بود ! ها ؟

نسترن مکارمی ( خود نویس )

از کیوان اصلاح پذیر می پرسم این که "شعر و گرافیک در این کار به هم معنا می دهد" و این که "خواندیدنی  ترکیب هماهنگ و یکپارچه ی شعر و گرافیک است با حفظ استقلال هر یک" ، خود به این معنا نیست که خواندیدنی اثری تلفیقی ست ، نه اثری قایم به ذات با شخصیت مستقل که اگر چنین باشد ، پس خواندیدنی دیگر از منحصر به فرد بودن خارج و به بازی سرگرم کننده ای بین شعر و گرافیک تبدیل می شود ؛ بازی ای که هر کس دیگری هم می تواند انجام بدهد . می شود به راحتی هر متنی را با گرافیک یا تصویری هماهنگ کرد و اسم خواندیدنی بر آن نهاد . چه بسا حتی به آثاری برسیم که علاوه بر بار معنایی شعر ، از گرافیک قوی تر و درخشان تری برخوردار باشند ؛ چنان که ساعت ها بیننده را با رنگ و فرم و فضاسازی بازی دهد . من در پست قبل ، در دفاع از خواندیدنی نوشته بودم : "در چنین آثاری هیچ کس به خودش اجازه نمی دهد از کار دیگری تقلید کند ؛ چون هرکس بخواهد قدمی برای شعر بردارد ( که این کار قدمی برداشتن برای شعر است ، نه قدم گذاشتن در راه شاعر ) ، باید که طرحی نو دراندازد . چنان که کسی جرات مقایسه ی آن با اثر دیگران ، چه شینمای علی عبدارضایی و چه خواندیدنی مهرداد فلاح را نداشته باشد". 

 در آن زمان من خواندیدنی را اثری مستقل می دانستم ؛ اثری که نمی شد آن را به طور کامل به هیچ یک ، نه شعر و نه گرافیک ، نسبت داد . اختراع ثبت شده ای به نام مهرداد فلاح ... ولی در این اثر ، مهرداد به جای خواندیدنی شعری نوشته که شعر گیرایی هم هست و روی تصویری گرافیکی چسبانده . برای روشن تر شدن منظورم ، مثالی از همین پست قبل می زنم : "راه ه ه ه ا ا ا ا گر بی بی بی بیفتد حرف..." این کلمات را می شود چنین هم خواند: "راه اگر بیفتد حرف..." ، ولی حقیقت این است که حروف دیگری هم در کارند که نمی شود ندیدشان ؛ چون بار تصویری می آفرینند و تاثیر کلامی اگر نداشته باشند و در خوانش به کار نیایند ، در تصویر به کار آمده اند . نمونه ی دیگر ، شعر درهم پیچیده ی شبکه ای دیگری بود ( دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری...) که کلمات را مانند لابیرنتی در هم می تنید و از حرفی به حرف دیگر و از جمله ای به جمله ی دیگر و از مفهومی به مفهوم دیگر سرایت می کرد ؛ کاری که هزاران جمله و هزاران شعر از دل آن برمی آمد . در حالی که این اثر ، تنها شعری ست که با تصویری ترکیب شده و مهرداد می گوید که همین طور متولد شده و حرفی نیست ، ولی اسمش دیگر خواندیدنی نیست.

کیوان اصلاح پذیر

نیازی به تاکید نیست که من منتقد خواندیدنی ، به عنوان جانشین شعر سطری هستم و در عین حال ستایشگر آن ، به عنوان یک کار خلاق و تفکر برانگیز . دست برقضا ، این کار تمام ویژگی های خواندیدنی را با خود دارد ؛ یعنی این شعر و گرافیکش به هم معنا می دهند . این بار گرافیک است که دست بالا رادارد . می گویید نه ؟ شعر در باب قفل و کلید است . اول ، این که نحوه ی نگارش حرف ها با شکل آجرها همخوانی دارد ؛ یعنی خط منحنی نیست ، بلکه آجری ست . دوم ، شکل این اعلامیه  مربع مستطیل است؛ یعنی همان آجر . سوم ، رنگ اعلامیه سفید و سیاه است . سفیدی آن به درز بین آجرها برمی گردد و سیاهی حروف به خود آجر . رنگ اعلامیه ، بدون نوشتار ، از امکان بازشدن دیوار خبر می دهد ، اما رنگ نوشتار متاسفانه از جنس آجر است ( اصل دیوار ).  این تا این جا .

حالا به قفل و کلید بپردازیم . در این شکل گرافیکی ، ما با یک دیوار و یک پنجره رو به رو هستیم . پنجره ای که به ظاهر باز است ، اما نوشته می گوید این یک قفل است . این جاست که با خواندیدنی رو به رو می شویم . بدون این گرافیک ، من نمی توانستم به این دریافت برسم . از تقابل دیدار و نوشتار ، همان " اگر" که شک است ، زاده می شود . "اگر" کلید این قفل ِ به ظاهر باز است ؛ شک . شعر و گرافیک ، ما را به این نکته می رسانند که اشکال از یقین است و چه قدر جالب است اگر بدانیم همه ی اعلامیه ها از جنس یقین هستند . در این جا با نفی در نفی رو به رو می شویم . چه گونگی روند برخورد دو تضاد و زاده شدن سنتز را به عینه می بینیم . اعلامیه پر از شک است  و این خلاف مانیفست اعلامیه هاست که برای پروراندن یقین ساخته شده اند .

پس این قفل را باید با کنار گذاشتن کلمات آجرگون باز کرد . خلاف آن چه در اعلامیه نوشته شده ، این کلمات شاعر نیستند که می توانند کلید این پنجره باشند . برعکس، کلام همان قفل است . باید اذعان کنم که این بالغ ترین خواندیدنی بود که تا به حال دیده ام . گرچه اعتقاد دارم نظریه ی فلاح ، مبنی بر جانشینی درست نیست ، به خواندیدنی به عنوان ترکیب هماهنگ و یکپارچه ی گرافیک و نوشتار ( با حفظ استقلال هر یک ) در این خواندیدنی احترام می گذارم .

وحید ضیایی

من خواندیدنی را به سابقه ی شعر "انگاشتی" یا photografic poem  فرنگی ها بی ربط نمی دانم ؛ هر چند مدرنیزه شده که فلاح است دیگر ! مهم استفاده از المان های کولاژگر برای هر چه درگیر تر کردن من مخاطب است و در نهایت لذتی که می برم و کنفی ای که حاصلم است از که یعنی همین ؟ به هر حال ، فلاح خوب می داند زبان امروز آیینه ی تذهیب کاری شکسته ای ست که من مخاطب در آن خود را می جویم ؛ من مخاطب نه چندان متعادل که جای دیدن در آب ، به جست و جوی جهان خود در انکسارم .

مهر : به حسنی

فقط به این علت که متن در قاب دیگری این جا بروز کرده ، "در حق شعر ظلم" شده ! تردیدی نیست که این خواندیدنی از نوعی دیگر است و درآمیختگی گرافیک و کلام در این متن را نمی شود با ارجاع به کارهای پیشین توضیح داد . من لج نکرده ام رفیق و خیلی روشن است که می شود متن کلامی این کار را به راحتی به صورت یک شعر سطری بازیابی کرد ( اصلن من خودم با جاگذاری این بخش در کادر سفید ، روی این نکته تاکید کرده ام ) ، ولی اگر بگویم این کار ، با همین قیافه خلق شده ، چه می گویی ؟ شاید ناخواسته می خواستم بگویم که من یکی دیگر نمی توانم روال عادی ارایه ی شعر را برتابم  و از جنبه ای دیگر ، شعر امروز و آن هم در فضای نت ، خنده دار است که هم چنان "کاغذ رقصی" کند در چشم خوابینشگر ! 

ابوالفضل حسنی

حق با نسترن است مهرداد . چرا داری لج می کنی؟! هیچ ارتباط خلاقانه ای  بین متن درون نهاده ی دیوار با خود دیوار وجود ندارد . به راحتی می توان متن را از تن دیوار کند و به عنوان متنی سالم و سر پا که به نظر من از زبانی ویژه و غافلگیر کننده تر برخوردار است ، خواند (تو می دانی که من الان درگیر پروژه ی هفتاد خوانی هستم دقیقن و شدیدن) . پس وقتی می گویم زبان کار ویژه است ، ترش گپ نمی زنم . چه لزومی دارد تو بیایی کار به این شکیلی را ( امروز با خودم می گفتم اگر مهرداد ده تا این جور متن تولید کند ، به او پیشنهاد پروژه ای را خواهم داد ) بر داری لای یک نقاشی آماتور مخفی کنی . حیف شعر نیست ؟ بله ، باز هم همان حرف تکراری را می گویم : تو توی این  بخش کار های قشنگی داشتی . تلفیقات و ترکیبات زیبایی به ما نشان دادی ، اما این جا من احساس می کنم در حق شعر خیلی ظلم شده است . 

مهر : به نسترن

آن اوایل که داشتم برخی ویژگی های خواندیدنی را از دل کار های تولید شده بیرون می کشیدم برای دوستانی که خواهان "روشنگری" مولف بودند ، گفته می شد که شعر را خراب نکن ! بگذار شعر را با همان قیافه ای که همیشه دیده و بهش انس یافته ایم ، باز یابیم و ... از من که می پرسیدند این ها را چه گونه و در چه حال و احوالی می سازی ، همیشه تاکید می کردم که من در آفرینش شعر ، مبنا را می گذارم بر ناشناختگی ، هیجان انگیزی و بازیگوشی . حالا هم همان را می گویم و به این ترتیب ، نمی دانم در کار بعدی با چه رو به رو خواهم بود و چه گونه می رسم به شعر و لذت . دلم نمی خواهد خودم و شعرم را در تعریف ها و چارچوب ها قاب کنم . تئوری و نظریه را ما از دل کارهای آفریده شده بیرون می کشیم و نه بر عکس . اگر این کارم با ویژگی های قبلی نمی خواند ، چه بهتر! اما نسترن هم چنان دارد همان حرف روزهای اولش را می زند و مدام می گوید : آقا جان ! شعرت را روی سطر ها پیاده کن !

نسترن مکارمی ( خود نویس )

اعلامیه ای بر دیوار...این اعلامیه را بدون دیوار هم می شود خواند . می شود آن را در دست گرفت و برد سر فرصت نشست پشت میز ناهار خوری یا در رختخواب و خوب نگاهش کرد به راحتی از دیوار پشت سرش جدا می شود . این با تمام تعریف اورژینال خودت از خواندیدنی منافات دارد .خواندیدنی یک ترکیب لاینفک است . متن و تصویر در آن دست در گردن هم ندارند که بخواهند دست بردارند . دو همزاد در اثری یکپارچه اند. حالا اگر دیوار از متن تو حذف بشود چی ؟ آیا تو آن قدر مخاطبت را دست کم گرفته ای که گمان می بری حتمن باید تصویر دیواری فرا رو باشد تا مخاطب دریابد که آها... پس منظور مهرداد این است : بن بست ، زندان ، محدودیت...نه برادر...نه شاعر ، متن تو آن قدر خوانا و گویا هست که نیازی به تاکید تصویر نداشته باشد . در خواندیدنی حرف از خوانش های متعدد و برحسب مذاق و دید بیننده بود .  این جا متنی واحد داریم با حرفی واحد ؛ تنها نکته اش ادغام جملات با پیوستگی کلمات است و لاغیر.

اولین روزهایی که با خواندیدنی های مهرداد رو به رو شدم ، به بی اعتباری مفاهیم صحیح و ناصحیح خوب یا بد زشت یا زیبا پیرامون آثار هنری و ادبی ایمان آوردم . هنر بدین گونه اساس خود را می گذارد بر سنت زدایی ، قایم به ذات بودن و بی نیازی از هرگونه ابزار سنجش و استوار بر نوآوری ، اما با دیدن این اثر که به گمان من تمام پایه های خواندیدنی را به دست خود شاعر لغزنده کرده ، جای تامل است اگر بیندیشیم که این دست فعالیت ها کم کم دارد عرصه ای برای تجلی آثار تصنعی لحظه ای و حرکتی شبه خلاقانه است...
می رسم به این نطریه ی نیچه که می گوید حقیقتی وجود ندارد و هرچه هست ، فقط تفسیر است . درست است که فلاح در آثارش مذاق مخاطب را به سمت لذت بردن از جسارت قالب شکنی و نفی سنت ها تغییر  می دهد ، ولی آیا این ما را بر آن می دارد که بپذیریم هر اثری که هنر نامیده شود ، پس هنر است ؟ هر چه مهرداد به نام خواندیدنی به ما نشان می دهد ، پس خواندیدنی ست؟ و هنرمند به هیچ کس پاسخگو نیست ؟ سوزان سانتاگ می نویسد هیچ یک از ما هرگز نمی تواند به دوران پاکدامنی پیش از تمام نظریه ها باز گردد ؛ زمانی که هنر هیچ ضرورتی نمی دید خود را توجیه کند و کسی نمی پرسید هر اثر هنری چه می گوید . چون همه می دانستند یا می پنداشتند که می دانند هر اثر هنری چه می گوید . واقعن چه نیازی به این تفسیرها ؟بیا و این شعر را به صورت سطری بر کاغدی بنویس و بخوان . بیشتر لذتش را نمی بری ؟
حرف من این است: تویی که داری چشم ها را به خواندیدن می بری ، حق نداری هر چیزی را به نام خواندیدنی به مخاطب بخورانی.

صحبت

شعرت الصاق اعلامیه  های دوران مشروطیت را بر دیواره های عمارت های شهر تداعی می کند ؛ با جهشی به درازی گام تاریخ تا پگاهان امروز برای بشارت فردا . متفاوت و بی رقیب نوشتنت یعنی نوید ایسم دیگری در ادبیات...

فریده برازجانی

چرا واقعیت تلخ شاعران را این طور بی رحمانه به تماشا گذاشته ای !؟ بگذار لااقل در شعر هامان همه ی ناممکن ها  را تجربه کنیم . بگذار همیشه دلم خوش باشد که قلمم چون شمشیر است و خودم با همین تن ظریف و شکننده ، می توانم کوه را از جای برکنم . خدای من ، چه بی رحمانه این " اگر " را سر راه مان گذاشته ای ! به اندازه ی کافی بر روز تلخ خویش  حسرت داریم ، دیگر نیازی نبود که این طور  به وسیله ی رویاهامان هم به سخره گرفته شویم . بگذار در رویاهایم وکیل شوم و با تمام احساسم و تمام مهرم ، مهربانی و گذشت را به دل ها هدیه بدهم ؛ به کتاب فروشی ها، به مادر ها ، به بچه ها، به دانشگاهی ها ، به ...

 عاطفه صرفه جو

انگار فلاح نرم شده با مخاطبانش و با مهر رفتار می کند حالا . این کار بیشتر حرف می زند تا نقاشی یا بیشتر حرف می زند شعر یا این طور بگویم بیشتر گوش و دهان است این شعر  تا چشم و نگاه ! از شعر اعلامیه می سازی بر دیوار ، رفیق ؟ نمی دانم ، با سطر چهارم شعرت رفتم تا دوران مشروطه ! گر چه باز احتمال می دهم این "اگر " در شعر هم دارد همین کار را می کند که من بیشتر به آن روز ها برگردم و یاد گرفتم که "اگر" را کلمه ی شرطی بدانم و مشروطه هم که اگر های بسیار در خودش دارد و باز هم این دیوار و چسباندن شعر به دیوار و رنگ سیاه و سفید این طرح یا اثر ، مرا می برد به همان دوران ؛ خصوصن فیلم هزار دستان حاتمی کیا . شاعر که وکیل بشود ، لاجرم قوانینش به شکل شعر بر دیوار اعلامیه می شود . حالا این مشروطه که از آن مشروطه ها نیست ! این مشروطه از نوع روشنفکرانه ست که از مجلس و دولت و مردمش همه و همه روشن فکر هستند لاجرم . وقتی ملتی روشنفکر باشند ، نمایندگانش از جنس خودشان خواهند بود . همیشه این گونه بوده که مجلس دولت ها ، نشانگر مردم آن دولت است . انتخاب و ضرباهنگ شعر هم از همان نوع است ؛ یعنی رنگ و طرح و کلام و موسیقی و معنا و مضمون و مفهوم در یک راستاست و چیزی از آن بیرون نزده. حالا با این همه هارمونی من چه کار کنم؟ چه بگویم که گزاف نگفته باشم ؟! حالا اگر که حکومت شعر حاکم شود و یا به تعبیری دیگر شعر بر جامعه حاکم شود ، بازی جوری دیگر خواهد بود و این جدی جدی دیگر شوخی نخواهد شد. راستی ، دارم در ذهنم تصور می کنم جامعه ای را که همه ی مردمش شاعرند ؛ از بقال و چقال و دربان و سپور و دکتر و استاد و راننده و دولت و سیاستمدار و فقیر و زن و مرد و کودک و ... چه شود ! آن وقت گدا با زبان شعر از ما پول طلب می کند ! دکتر با زبان شعر برای ما نسخه می پیچد. راننده ی تاکسی با شعر از ما کرایه می خواهد و ما باید مسیر را به شعر به او بگوییم. چه جامعه ای ایده آلی می شود این جامعه. همه روشنفکر . همه زبان هم را می فهمند . کمی سور رئال نیست این تفکر ؟
یادم رفت در مورد اولین کلمه ی این پست بگویم: " سمباده شویی " ! به یاد "هر چه بگندد نمکش می زنند ...وای به روزی که بگندد نمک  ! افتادم . چرا که هر لکه و یا برجستگی و یا زائده را بر دیوار سمباده می کشند و تا بستری صاف برای رنگ و روغن بر دیوار آماده کنند که سطح یک دست شود . حالا این سمباده را با چه بشوییم ؟ یا از منظری دیگر ، قرار است سمباده ای که تمام نا راستی ها و کجی ها ی یک دیوار را صاف کرده ، حالا  خودش از تمام موانع زدوده شود و اما شاید به "سمباده شویی " جوری دیگر نگاه کنیم . آیا همان پر زور بودن سمباده نیست ؟ عدالتخواهی که قانونش را خودش جر بدهد ؟ می دانی چیست رفیق ، از هر منظر که وارد شوم ، می بینم این کارت مانند آن معادله ای ست که از هر راهی بروی برای حل کردنش ، به یک جواب می رسیم . اما این را بگویم که هنوز دعوای اصلی من بر قوت خودش باقی ست ، بر سر این نوع کار هایت . این که می آیم و می خوانم و حرف می زنم برای این نوع کار و شما نام "خوابینشگر " بر من می گذاری ، دلیل بر موافق بودنم نیست . این که مرا به حرف می کشد این گونه کار هایت ، دلیل بر رضایت من نیست ( در دلت بگو : نا راضی هستی این همه می گویی ! اگر راضی بودی چه کار می کردی ؟! ) هنوز می گویم نتیجه ی این کار ، سال های بعد پاسخ می دهد و در حال حاضر این قبیل کار که نه می توان به آن شعر گفت نه نقاشی ، نیاز هنر دوست امروز را مرتفع نمی سازد . مثلن فکرش را بکن من کار قبلی ات را "(روی این یکی خیلی منظور ندارم ؛ چون در کامنت اولم گفتم لا اقل جایی برای گوش و دهان گذاشته ای ) اگر بخواهم تلفنی برای کسی بخوانم ، باید چه کار کنم ؟ حواله اش بدهم به فاکس و اینترنت و ایمیل و وبلاگ ؟ و حال اگر آن شخص به این امکانات دسترسی نداشت ، چه ؟ در صورتی که یک شعر را می توان به راحتی از توی گوشی برای کسی خواند . حتی یک نابینا هم می تواند از شعر لذت ببرد . گیرم بلایی نازل شد و مردمان کور شدند ، آن وقت تکلیف این کار چیست ؟! همین است که می گویم جا افتادن این سبک از کار ها مستلزم مرور زمان است . باید گذار کنیم تا ببینیم چه می شود . شما را نمی گویم . خودم را می گویم .

 

+ mehrdad fallah ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani