هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

من و تو و دزد و تمام این خیابانی که نامش هرچه !

سایت مهرداد فلاح - بیابان را سراسر مه گرفته است !

***************************** 

 شعری از "رهام رها"

چه تازه می خوانَد این خروس !

ای امان از زوووووووووووووووووووووووووووزه !

 ٧ دفتر ( دانلود مجموعه آثار مهرداد فلاح ) 

حسین خلیلی

اما با یک ظرفیتی هم در درون کار مواجه ایم . منظورم ظرفیت در روش است . من کلن با سابقه مشکل دارم ؛ با تاریخ ادبیات هم مشکل دارم . این که مرکزیت نقد را تاریخ و پنداشت ها هدایت کنند ؛ آن هم آن کارهای به واقع مضمونی مشجر ... کارهای آپولینر را می توان به سختی جایگزین این نوع مثال ها کرد ، اما معتقدم کار فلاح آن نوع تزیین کاری نیست و اساسن از نظر جهانبینی متفاوت است . وقتی فلاح آن موقعیت را توسط در هم رفتگی و ارتباط نحوی هم ارز با اتفاقات موازی و شکل بازنمای موقعیت راوی ، برای مخاطب رو می کند که بله ، این ها المان هایی اند که تو را به خوانش می برند ، هم نقد بالا را می توان لحاظ کرد و هم این که بگوییم اصلن خودش دارد این چیزی که خواندیدنی ست را کنار می زند تا به لایه های دیگر متن توجه کنیم ؛ به اتفاقی که در درونی ترین لایه های شاعری می افتد که اینک حضورش برای مان ملموس است . یعنی وقتی از کثرت خسته می شویم ، محور خود راوی ست که کمک مان می کند تا تکثیر شویم و هم چنان مشارکت کنیم ؛ حتی در نوشتن خواندیدنی هنگام خوانش آن . در این جا تا بیایی بجنبی ، جنونی را حس کرده ای که نه خواندنی ست نه دیدنی و به همین علت ریشه های خودش را در توجیه فرم استوار می سازد . 

پرستو فریدونی

این بار با خواندن سطری شعر که رو به رو شدم ، باز برایم بیشتر مشخص شد که این تکنیک ، این جا چه کاربردی دارد . حتی اگر افراط هم به چشم بیاید ، می شود گفت افراط در هنر ، پنجره ای در پنجره هاست و این کار ، به نوعی پنجره های خودش را با خودش ترجمه می کند و این خیلی مهم و جالب است ؛ بیرون را در خود فرو می کشد و خودش را به بیرون ها پرتاب می کند .

مهر

فقط برای بررسی این نکته که اگر موتیف های گرافیکی این خواندیدنی را از آن سلب کنیم و متن ( گزاره های ) کلامی آن را چونان شعری سطری باز بنویسیم ، چه چیز های مهمی از دست خواهد رفت ( احیانن ) ، من این گزاره ها را در این جا زیر هم ردیف می کنم و دوستان بد نیست این خواندیدنی و این شعر سطری را با هم مقایسه کنند و ببینند وضع  از چه قرار است :

درازتر از اتوبوس های مرده رسان می گریخت و / من

نگران اوی بالاخانه نشینم بودم

بودم که نمی توانستم سفر به شما کنم

یا بروم به اقصای دست های کسی که در جیب های تو می زیست

همان که تا کنار ِ پیاده شدن تکیه به تیر داده بود و / بر لبش

پوزخندِ شکفته ای

ناگهان چاکِ عمیقی خوردم

ایستاده رو به روی دکه ی شیران

فریادی شدم بلند

دزدِ درازهای زنده گریزان بود و / اتوبوس

در چشم های شما سر می رفت

اوی بالاخانه نشینم مرده ی نگرانش را سمت یکی که در نگاهِ من می دوید گرفت و / تو

تازه تر از ترانه ای نشنیده

سبز شدی یکهو

ریختی روی سرم

شرشر ِ خنده

مرده تر از زنده های چسبیده بر لختِ اتوبوس های گریزان می جهید و / شما

بالاخانه ی نگران من بودید

بودید که سفر نمی توانستید شد و / رفتن

به ناکجای همانی که رقص در قلمرو ویران می کند بی تن

همان که با نگاهِ لو رفته ای از تهِ زخم

زل به سیاهِ سطل ِ زباله ای زده بر لبِ جوی

ریسه می رود کشیده و

می گسلد / بند به بند

اتوبوسی تر از دراز ِ زنده کشانم و / او

آویزان از بالاخانه ی نگرانم

هست که نمی تواند خنده بپاشد آبشار

بر سر و روی همانی که نامش من / تو / او ؟

یکی که دست توی جیب کسی کرده بود و

هر دو زنده / مرده

چه فرق می کند ... ها ؟

علیرضا شکرریز

دستِ خودم نیست که شعر را بیشتر از شاعر دوست دارم و دست خودم نیست که تئوری شعر را کم تر ... چرا که شما دوست عزیز بهتر می دانید این شعر است که تئوری می آفریند ، نه تئوری شعر . تکنیک هایی که از دهه ی هفتاد وارد کار شد تا به امروز کش و قوس های زیادی داشته که شما به شکلی زیبا در کار ارائه داده اید . پس فقط به دلیل زیبایی شناسی کار از آن می گذرم ، اما انتظار نداشته باشید که با رنگ کردن کلمات یا بندها معنی واژه ها یا بندها عوض شوند یا ... اگر فقط منظور ایجاد رنگ به طور ناخودآگاه باشد ، آن رابطه ی شخصی شاعر با رنگ است . دیگر این که امیدوارم انتظار نداشته باشید با مخلوط کردن بندهای شعر دچار لذت ادبی شوم یا ... ولی با استفاده از نظریات و رویکردهای روان شناسی ، می توان با مخلوط کردن شعر درمانی و رنگ درمانی ، زمینه ی ایجاد تحقیق در این زمینه را به وجود آورد که وارد مقوله های دیگر می شویم .

تلخوون

اول : این که نام خوندیدنی ات زیباست .
دویم : اثرت چهار راهی را می ماند که هر راهی فریبندگی خاص خود را دارد . خواننده درنگ می کند ، می بیند و در سرگیجه ی انتخاب کدام سو ... اما هر چهار راه به دایره ای می رسد که واقعیت و عصاره ی زندگی ست ، ملغمه ای از فریاد و خنده و گسیختگی و گریه و سرنوشتی محتوم ... و خواننده غافل گیر می شود . 
سیم : دیدن خوان - دیدنی چه قدر سخت ست ! به خصوص برای دیدگانی که از استیگماتیسم رنج می برند ( مثل بنده ) ! باید اعتراف کنم که تقلب کردم و از نبشته ی استاد عه تای عزیزم بهره ی فراوان بردم ( راضی باشند ) !
چهارم : باز هم تلاش می کنم که با خواندیدنی دوست تر باشم .

مصطفا فخرایی

حالا به گمانم خواندیدنی ها راه خود را یافته اند و می شود پس از تجربه های موفقی که این نوع شعر پشت سر نهاده ، مولفه هایی برای آن برشمرد که در نوع خود بی نظیر است . از جمله مولفه هایی که بارز و آشکار است و به شدت خود را به رخ می کشاند ، وجه بصری کار است که دیگر مولفه ها را در سایه ی سنگین خود قرار می دهد . نادیده انگاشتن دیگر وجوه - هر چند که ممکن است در خوانش های چندباره به دید بیایند - آیا تا حدودی شعر را تک ساحتی نمی کند ؟ به گمانم شعر شروع و پایان مشخصی ندارد ، سطرها از حد و مرز خود می گذرند و به گونه ای شناور در کنار یکدیگر قرار می گیرند . زبان شعر ، زبانی پالوده و صیقلی یافته است . نحوه ی چینش سطرها ، تنوع رنگ ها ،  وجه گرافیکی کار و ... سرانجام فرم شعر را می سازند .

غزل برهانی

حرکت در شعر بسیار هویداست ؛ هم در سبک و سیاق و هم در طرح آبشار مانند این خواندیدنی . اتوبوس مرده رسان و بالاخانه پله پله نزدیک می شوند به مرکز شعر و اتوبوس ، مرده ، گریختن ، دزدی ، جیب ، سفر ، قلمرو ویران ، بسیار نمادین و رمز گونه اند . طوری که به چند بار خوانش نیاز دارد و من خسته تر شدم از این خواندیدنی تا قدم زدن در "ولیعصر استریت" که بازی زبانی و ساختاری کم تری داشت ؛ اگرچه طویل بود . طرح رنگی این آبشار ، بندهای تفکیک شده شعرند . برایم مفاهیم گم شده اند لای رنگ ها و سطرها فقط بسیار از تقطیع خوبی برخوردارند و لذت می برم وقتی می خوانم:
• اتوبوسی تر از دراز زنده کشانم و او
آویزان از بالاخانه نگرانم
هست که نمی تواند خنده بپاشد آبشار
بر سر و روی همانی که نامش من/ تو/ او ؟
یکی که دست توی جیب کسی کرده بود و
هر دو مرده / زنده
چه فرقی می کند ... ها ؟

علی جهانگیری

اگر می خواستم از بید مجنون بگویم یا در بید مجنون بگویم و تا بید مجنون بگویم ، مثل آبشار می ریختم . ریختار بیرونی اثر می تواند مثل یک بینا متن عمل کند ؛ وقتی درگیر می شود با موضوعیت متن . ریختار بیرونی اثر می تواند هم چون بخشی قوی از یک ساخت عمل کند ؛ وقتی گره می خورد با ارجاعات بیرون متنی ( اجتماع و چند صدایی و و و ... ) ریختار بیرونی اثر می تواند هم چون متنی یگانه عمل کند ؛ وقتی مصداق هایش را در  خود بجوید و و و . . . هم چون این متن .

شهرام بیانی ( ئاکو )

خیابان : صفحه ای و مشتی کلمه را بر پوست سفیدش کوبیده اند ؛ گویی من مخاطب در اولین نگاه ، محو لاش و آش شده های ریخته ام که هر کدام ناله ای را فریاد می کشند . زخم و جراحت رنگ به رنگ سبز و قرمز و قهوه ای ... که از صورت و دست و لب و پا و کمر و دل و زبان و صدا و صداهای های های های هر فریاد و ... هنگامی که به تحقق بیشتر برداشت خود از این همه فریاد می رسی ، تازه در اول خیابانی و گم و منگ در پی پیدایی راهی برای تکلیف ...
راستی ، تکلیف و وظیفه و رسالت کلمه و سر آخر شاعر چیست ؟
از بعد فرمیک و فیزیکال نوشتاری و شکلی گرافیکی مرسوم ذهن فلاح شاعر ، به یک سازمان اجتماعی مادی معنوی می رسیم که در هر چارسوقش ، کنشگرایی ذهنی مشهود است و واگویی مضمونی ست مکاشفه ای که با رسوم و شمایل روحی روانی وی عجین و سخن از توان ساختاری شعور وی دارد و هماره چالش برانگیزی زبانی و نوگویی های بدیع ساختاری اش را طلایه ی ذهن بیدارش می دانم و مکاشفه های محیطی نگاه وی ، جدا از عواطف متحرکی که به شکلی از ذهن او رسش می یابد و ادامه ی پیدایی های شاعرانه اوست که به بازخوردی مشهود از برداشت محتوایی می رسد که برای درکش به چینش و فراگیری نوعی محتوایی نیازمندیم ، منش سطور کاربردی او شخصیتی ست و تمام اندیشه و برداشت را در اختیار دستان خلاق مفهومی می نهد که شاعر نام آشنا هماره به جسم و روح شعر به یک اندازه بها می دهد .

عاطفه صرفه جو

سرخ سرخ ، سبز یشمی ، نیلی ، سیاه ! سایه هایی که در سیاه دیگر فید می شوند . تودرتویی رنگ ها و سایه ها ! باید بنشینم و فکر کنم و ببینم چرا ؟ اما حیف از این شعر که تفکرم را به سمت این طرح ها و رنگ ها می کشاند که در انتها هم مقبولم نمی افتد ؛ چرا که حرفی بیشتر از خود شعر ندارند . هر کلمه در این شعر فلاح ، هزاران راز بیشتیر از این طرح و رنگ ها در خود دارد . حیف شاعر ... حیف ! افسوس می خورم برای واژه های پر رمز و راز تو که این گونه اسیر طرح و رنگ می شوند . مگر سطر ها چه گناهی کرده اند که این طور بلا سرشان می آوری !  ها ؟

سیاوش جلیلیان

در این کارها آن چه در بیرون متن اتفاق می افتد ، دیگر مجالی برای دیده شدن درون متن باقی نمی گذارد . باید بگویم حتی در محتوا نیز من نمی توانم تصویر روشنی از فلاح "چهار دهان و یک نگاه" و "دارم دوباره کلاغ می شوم" را ببینم . شاید شاعر بایست با سرعت کم تری به سمت این ژانر خود ساخته می رفت تا بتواند هماهنگی بهتری بین محتوا و ساختار بیرونی شعر ایجاد کند ؛ زیرا که این کار نیازمند تامل بیشتری ست .

سارا بهرام زاده

چند بار خواندمش رنگ به رنگ ؛ رنگ های درهم و نهایتن هم رنگی که در بعد تصاویر و معنایی و مدلول های این اثر در ذهن ایجاد می شود . آن پیوستگی - گسستگی ها را در بعد های مختلف خواندیدنی ها که ذهن و حس اثر و مخاطب را در تعلیق می نشاند ، در این اثر بیشتر یافتم . البته من با واژه ی خواندیدنی چندان نزدیکی ندارم. این ها را از جنس همان شعر می دانم . چیزی که برای من مهم است ، این که این اثر می تواند لذت هنری و زیبایی که پس آن اندیشه است ، در ذهن من مخاطب بنشاند و تلنگرم بزند و هستی ایجاد کند .

اکبر ایل بیگی ( ملخ )

انگار از پنجره ی یک "بالایی" به پایین می نگرم ؛ به واژه  های درهم و بر هم، ویران مثل دل شاعر ! شاعری چهار دهانه ، چهار زبانه که  گویی زبانش را گم کرده است ... چه می نویسم ؟ نشسته ام با سری گرم و سر به سر می گردم به دنبال سرِ من و تو و دزد و تمامِ این خیابانی که نامش هرچه و اربابش هرکه ! دیگر حوصله ی نوشتن و شاید توان ندارم  و یا شبِ خوابِ من کجاست !؟

عه تا

بعد از بحث و گفت و گوهای بسیار مفصلی که در آخرین پست " بانکول " ، با شرکت اکثر چهره های برجسته ی شعر و نقد حوزه ی مجازی ایران ، در باره ی خواندیدنی شد ‌‌، گذشته از کج خلقی ، نق زنی  و برخی ایراد های مغرض کسانی که به دلایل غیر شعری متعرض روال خوب گفتمان شدند ، نقدهای سازنده ی خوبی عنوان شد که محور عمده ی اغلب آن ها ایراد به کیفیت گرافیکال خواندیدنی به عنوان بخش نوظهور عناصر متشکله ی این ژانر هنری بود . حجم سنگین رویکرد مخاطب به پرسمان و نقد معطوف به "گرافیک" ، این تصور را برایم ایجاد کرد که مهر در آثار آتی ، به صورتی عینی و عملی به نگاه های مرددِ نشانه رفته به نقوش ، پاسخ خواهد داد ، اما این اثر همسو با آن تصور نیست .
قبل از بازگفت انتقادی که به سهم گرافیکی این کار دارم ، باید بگویم :
حتا همین اثر که به زعم من سهم نازلی از نیمه ی نوظهور "گرافیک "( به عنوان همزاد و قلوی دیگر کلام در خواندیدنی ) دارد هم با بهترین سروده های سطری روز رقابت می کند و علاوه بر قوت بی نظیر گونه گویی دغدغه های اجتماعی شاعر ( که شاخص بارز سبک منحصر به فرد سرایش اوست ) ، از تفاوت رنگ در جهت تقویت تاثیر گزاره ها و بندها و تناسب رنگ و رای و نیز از حیث درهم پیچی و نزاع مغلوبه ی میانه ی میدان رنگ ها ( که هر کدام را معرف تشخص شخصیت فکری طرف های درگیر اجتماع می توان دانست ) بهره می برد . 
آیا وصف ختم شده به سوال سیاه "چه فرقی می کند ...ها ؟" ‌( عطف به رنگ های معنادار بندها ) را نمی توان قصه ی اصطکاک اندیشه در رویداد تاریخی ایران هشتاد و هشت تلقی کرد ؟ مهم تر از آن ، روند تند و تیز باز تولید وجهه ی قداست برای رنگ سبزی را که مایه و ریشه ی کافی در باور آیین زده ی مردم دارد ، نمی توان طی خوانش روایت استنباط کرد ؟ وضوح خوانش قرمز در اوایل ارتباط و اختلاط مبهم آن با سایر رنگ ها در میانه و به خصوص تولید زیر پوستی سبز خلق الساعه که مجال کافی برای بروز وضوح خود نمی یابد و هم چنان در هیاهو و اغتشاش دیگر رنگ ها گم و کم رنگ باقی مانده ، چنان که هرچه به انتهای آن ( برآیند و نتیجه ) نزدیک می شویم ، مبهم تر و محو تر است ، گویای واقعیت های بی سرانجام جاری نیست ؟
این خوانش روتین فقط مرور عادی سطور ،بدون هیچ تلاشی در بهره گیری از ظرفیت پلی فونیکال ( خوانش مختلط ) اثر است و در مجال کوتاه عمر چند روزه ی کار ، هنوز فرصت سرک به دیگر استعدادهای  موجود آن دست نداده است . با همه ی این ها ، گمان می برم از ظرفیت های بالقوه ی پردازش های خاص مولف ، چنان که قبلن به ثبوت رسیده ، نشان کافی ندارد .
چه گونه می توان شاهکار ماندگار "ولیعصر استریت" را با همه ی هارمونی در خلاقیت های هنری به کار رفته در فرم ، زبان ، رنگ ، فونت ، سایز ،خرده نقش ها ، پاره پیام ها ، کلان معنا و مهم تر از همه تناسب هموژن بین همه ی آن عناصر و نیز این کار (من و تو و دزد و تمام این خیابانی که نامش هر چه! ) را تحت یک تعریف و دارای بار هنری هم وزن کلاسه کرد ؟
اگر از قدرت اصلی و مطلق " کلام" در این کار موقتن بگذریم و سایر ویژگی های آن را با شاخصه های معرف خواندیدنی قیاس کنیم  ، غیر از رنگ چه عاملی سهم موثر گرافیک و فرمال را در کلیت اثر ایفا می کند ؟ به عبارت دقیق تر ، اگر از اختلاف پنج رنگ مصرف شده ی کار ( قرمز ، سبز ، بنفش ، قهوه ای ، مشکی ) بگذریم و بر اختلاط و التقاط رنگ ها در میانه ی کار ( که دو نقش متضاد مثبت و منفی در خوانش مخاطب بازی می کنند ) هم چشم بپوشیم  ، غیر از یک شعر سطری آزاد چه خواهیم داشت ؟
هنرمند و شاعر محبوب من ، فلاح بداند که من مخاطب می توانم تفاوت وزن آثار را درک کنم و انتظار ندارم هر اثر تولیدی شاهکاری چون ولیعصر باشد ، اما با توقعی که خود او در خلال خلق ۶٠ اثرش در من ایجاد کرده است ، نمی توانم دامنه ای چنین وسیع از افت وخیز آثار را تصور کنم ؛ به ویژه در این برهه که متعاقب یک تضارب رای سنگین تئوریک ، سوی جست و جوگر نگاه ها متوجه تولید آثار است .

( قرمز )
درازتر از اتوبوس های مرده رسان می گریخت و / من/ نگران اوی بالاخانه نشینم بودم/ بودم که نمی توانستم سفر به شما کنم/ یا بروم به اقصای دست های کسی که توی جیب های تو می زیست/ همان که تا کنار پیاده شدن تکیه به تیر داده بود و/ بر لبش/ پوزخند شکفته ای/ ناگهان چاک عمیقی خوردم/ ایستاده رو به روی دکه ی شیران/ فریادی شدم بلند
( سبز )
دزدِ درازهای زنده گربزان بود و / اتوبوس/ در چشم های شما سر می رفت / اوی بالاخانه نشینم / مرده ی نگرانش را سمت یکی که در نگاه من می دوید گرفت و / تو / تازه تر از ترانه ای نشنیده / سبز شدی یکهو/ ریختی روی سرم / شرشر خنده
( بنفش )
مرده تر از زنده های چسبیده بر لختِ اتوبوس های گریزان می جهید و /
و شما / بالاخانه ی نگران من بودید / بودید که سفر نمی توانستید شد و / رفتن/ به ناکجای همانی که رقص در قلمرو ویران می کند بی تن / همان که با نگاهِ لو رفته ای از ته زخم/ زل به سیاهِ سطل زباله ای زده بر لب جوی / ریسه می رود کشیده و / می گسلد بند به بند
( قهوه ای )
اتوبوسی تر از دراز ِ زنده کشانم و / او / آویزان از بالاخانه ی نگرانم / هست که نمی تواند خنده بپاشد آبشار / بر سر و روی همانی که نامش من/ تو / او ؟ / یکی که دست توی جیب کسی کرده بود و / هردو / مرده / زنده
(سیاه )
چه فرق می کند.... ها !؟

مهر به : عه تا

اما در مناسبات بین الکلمه ای و بین الگرافیکی ، نه گمانم عدل و قسطی در بین باشد ! یعنی که قرار نبود و نیست و نخواهد بود که پیشاپیش برای هر کدام سهم مساوی در نظر گرفته باشیم . مگر ترازو دست من است !؟ بگذریم از این نکته که در حالی که شعر اتفاق می افتد ، دیروز و فردایی به کار نیست . 

حسن سهولی

فرق این چینش - همین هیکل و هیبت - با تصویر و مجسمه ، در این است که تصویر در سطح قرار می گیرد و مجسمه در فضا ، اما نوشتار که حاصل زبان است ، بر خط جریان دارد و یک بعدی ست و این به این معنا نیست که این جریان محدود است ؛ برعکس همین بر خط بودن آن ، دینامیزم اصلی زبان برای تولید است و می شود با عنصر جانشینی و هم نشینی ذاتی قراردادها و نشانه های وضعی آن ها را در تولیدی دوباره انداخت . البته ، فلاح به این ذات طبیعی زبان بسنده نمی کند ، بلکه به کمک همین عنصر زبانی ، از دنده ی کمکی زبان هم استفاده می کند و به نوعی گویا از  عنصر یافته در ذات زبان ، نه تنها درعرض که طبیعی و معمول زبان برای جانشینی و هم نشینی در سطح آوایی ، صرفی و نحوی ست بهره می گیرد ، بلکه در طول کلام برای همین عنصر و بالاتر از آن عنصر معنایی و متنی گزاره های خود ، از محور همنشینی و جانشینی  استفاده می کند و از ذخیره های زبانی نارایج ، به نفع کلام در رفتارهای زبانی سود می برد .

داریوش احمدی

صرف نظر از اثبات یا انکار یک نوع جدید هنری ، باید اثر را دید (خواندید) که خود بهترین دلیل اثبات خود است . نمی دانم فرایند شکل گیری خواندیدنی در ذهن یک هنرمند چه گونه است ، اما در هر حال نمی توان منکر سهم ناخودآگاه در این کار  شد .
وارد شدن از خلا به اشباع / گذار از سکوت به همهمه
نقد گزاره های کلامی این اثر ، جدا از سبک نوشتاری و تایپوگرافیک آن ، اشتباه بزرگی ست . در همین محدوده ، می توان به خوبی دید که لولیدن کلمات در یکدیگر ، خود باعث پنهان شدن بعضی حروف توسط بعضی دیگر شده است ( پنهان شدنی که لازمه ی دزدی ست ) . اما اتوبوس : این اتوبوس با اتوبوس های دیگر فرق دارد ؛ چون آدم هایش شبیه همند یا شاید یک نفر خودش را شبیه دیگران می بیند . در این جا بیشتر حالت های مختلف وجود دارد تا آدم های مختلف . بنابراین ، یا باید اتوبوس تنها یک مسافر داشته باشد که به جای همه حرف می زند یا می بایست منکر اتوبوس شد .
چون لازمه ی یک چنین جایی ، شنیدن زبان های مختلف است ؛ وگرنه چه نیازی به اتوبوس ؟ درست مثل "ولیعصر استریت" که از هر لحاظ این نکته را رعایت کرده بود .
در حد بضاعت لذت بردم و فکر می کنم همین ساده ترین دلیل برای اثبات این کار باشد .

میترا سرانی اصل

مهرداد فلاح از شاعرانی ست که در شعرش استخوان ترکانده و سال هاست که اندیشیده های شعریش را در زبان و سبک و سیاق خودش پیاده کرده . اما این نوع شعر که خوانش آن را نوع نوشتارش تعیین می کند ، در ذهن آشفته ی مخاطب امروز نمی نشیند و تعلیق و سردرگم ماندن در خوانش ، به گریز از شعر دچار می گردد . نمی دانم فلاح قصد دارد با تمرین در فرم بیرونی کار ، به  چه چیزی برسد ؟ آیا می خواهد صاحب سبک شود ؟ به هر جهت ، تا عوامل درونی و بیرونی شعر در هم نیامیزند ، این حرکت یک طرفه در متن نمی تواند راهگشا باشد و شعر را به سمت و سویی قابل درک همراه سازد .

حبیب محمدزاده

بعد از حملات مکرر به معنا و فرم از سوی کارشناسان معنا و فرم ، این بار با حمله به شکل نوشتاری و ناخوانا کردن متن از سوی یکی دیگر از کارآمدان شعر ، به خاطر چنین می رسد که با حذف تمام متعلقات انسانی ، انسان دوباره زاییده می شود . شاید از جمله فرایندهای "خواندیدنی" را بتوان سال ها بعد این گونه خواند .

سعید نصار یوسفی

در هم ریختگی اجزا و گزاره ها در ساخت و ساحتی این چنین را چه می شود نام نهاد !؟ رنگ و به تصویر کشیدن خیالاتی که در شیطنت و شیخوخیتی عجیب سیلان یافته اند . ارجاعات درون و برون متنی ، ناگزیر می کند مخاطب را تا به بلبشوی یک ذهن هنجار گریز نزدیک شود که از نظم و نسق مالوف سرپیچی می کند و با التقاط آموزه ها و صناعات ادبی ، خیالاتش را رنگی دیگرگونه می زند و این بار در بافت و ساختی چنین ! اگرچه من نوعی و البته سایر مخاطبان ، پیگیر رویکرد مکرر شاعر به این گونه ی ادبی " خواندیدنی " بوده ایم و آن را درک و هضم کرده ایم ، چینش و وضعیت اتخاذ شده در این کار ، قدری با سایر خواندیدنی ها فرق دارد و در واقع ، بی که شاعر از امکانات شکلی و گرافیکی سود جوید ، کار را در سطرها و بندهایی چنین سامان داده که ضمن آشنایی زدایی از پیش فرض ها ، به ارتقا و اعتلای فکر و اندیشه ی خویش و در واقع ترک اعتیاد مخاطبان سنت زده ی معاصر نظر دارد ؛ صورتی مجزا و منفک از گونه های ادبی دیگر و این میمون و مبارک است ؛ بدعت گزاری هایی که از حواس چندگانه منشعب می شوند ...

فرهاد کریمی

این شعر که از ترکیب چهار شعر تشکیل شده ، می تواند یک اَبر شعر باشد . هر کدام از شعرها ، در عین این که باید برای پردازش و خوانش کنار دیگری باشد ، می توانند به عنوان یک شعر مستقل هم خوانده شوند . این کار جدید فلاح خواندنی است و البته شنیدنی و به نظر من دیدنی نیست ؛ چون از لحاظ فُرم ( فُرم خاصی که این روزها مَد نظر فلاح است ) روی آن کار نشده . فقط دامنه ی سطرها روی هم سایه انداخته اند که آن هم باعث ایجاد فُرم خاصی نشده . من این شعر جدید را خواندیدنی نمی دانم .
اما در بُعد زیبایی شناسی ، شعر سرشار از صداهای مختلف و تکنیکالیک است . سفر با اتوبوسی را در چهار حالت به تصویر می کشد و خواننده ، انگار کنار کلمه ها نشسته و سوار اتوبوس ، در حال مسافرت است .

شایان

من می خواهم از حسن ختام این شعر تمجید کنم که در هیات کلماتی ساده ، دردی عمیق را به تصویر می کشد ؛ مرده و زنده ی ما چه تفاوت دارد زمانی که به هم مشغولیم ؟ دست در جیب هم به جست و جوی چه بر می آییم و این همان فرصت طلایی دیگران نیست تا بر گرده ی جهالت بارمان تسمه ها را محکم تر کنند ؟ فرق بین من و تو نیست که بین ما و ایشان است . ما محکومیم ؛ محکومیتی که خود نوشته ایم . گواه آن دست های مان که در جیب همدیگر است و این حکم قاطعانه ای ست که مرده و زنده ی ما با هم هیچ فرقی ندارد ؛ ما مردگان متحرک !

مهدی موسوی میرکلایی

کلمات عجله داشتند ( بی دلیل ) و در پی این بودند که ازدحام را به اجرا برسانند . همدیگر را هول می دادند و صف را رعایت نمی کردند . نکته ی مثبت عموم کارهای فلاح ، ترسیم فضاست که کلمات را از معلق بودن نجات و سر و سامان می دهد . در این بستر است که می شود فی المثل کارکردی چندگانه از "پوزخند" گرفت . بی تفاوتی مسافر به اتفاق ناگوار یا لو رفتن فرد بزهکار ( که جنبه های اروتیک هم می تواند داشته باشد ) و در اندازه ای کلان تر پوزخندی ست از اشخاصی که از بالا دارند این بلاتکلیفی ها را می بینند ؛ این سردرگمی ها و عجله داشتن ها را ...

رجب بذر افشان

در این که شعرت یک متن ساخت شکنانه و چند صدایی و روایت گریز و... است ، تردید وجود ندارد ، ولی در نگاه نخست ، مخاطب جذب لذت بصری می شود ( که احتمالن یکی از دلایلش فیزیک و اندام ساخت اثر است ) . باید فکری به حال این وضعیت کرد تا سویه های مختلف در چشم انداز قرار بگیرد .

لیلا مهرپویا

احساس تکرار را دوست دارد ، اما عقل از آن بیزار است . این تکنیک نوشتن سطرهای شعر ( البته به غیر از نقشه ی خیابانش که این جا تکرار نشده ) ، در شعر "ولیعصر استریت" شما استفاده شده و چون برای بار اول از طرف شما بود ، مورد دقت و نگاه کاوش مخاطب قرار گرفت ، ولی چون تکنیک ، آن هم در نحوه ی سطر بندی شعرها یک عنصر عقلی ست و نه صرفن احساسی ، عقل آن را در تکرار پس می زند و همین کافی ست که شعر شما فدای این عقل گریزی شود .

مهر به : مهرپویا

این مولفه ای که تو با نام "تکرار" از آن سخن گفته ای ، به واقع تکرار نیست ، بلکه "ریتم" دوره ای از کارهای یک هنرمند است . به دیگر سخن ، این ریتم که هم در عناصر فرمیک و هم در عناصر محتوایی کار به چشم می خورد ، تقریبن محال است که در یک یا چند کار به کمال رسد . بنابراین ، در یک دوره ی معین و در گروهی کار به کار گرفته می شود تا علاوه بر ایجاد ممیزات سبکی برای هنرمند ، رویکرد و نوعی جمال شناسی خاص را به عرصه بکشاند . در صورتی که این ریتم را با تکرار اشتباه بگیریم ، تمام کارهای برای مثال موسوم به نقاشی کوبیسم را در آثار هنرمندانی چون پیکاسو و براک و ... می بایست "تکراری" بدانیم ! 

سیاوش سبزی

با این که می دانم مهرداد فلاح بیهوده دست به کاری نمی زند ، ولی باید بگویم
این شکل از نوشتن و فاصله گرفتن از خود و نادیده گرفتن مخاطب و سعی در نوآوری و تکرار آن نوآوری و اصرار بر امری که حالا فرضن نفر اولش باشی ، برای من یعنی دور شدن از آن شور و حالی که در "دارم دوباره کلاغ می شوم" خوانده ام و از آن لذت برده ام ؛
یعنی قرار دادن خودآگاه به جای ناخودآگاه ؛ یعنی آن لذت را دیگر از این شعرها نمی برم
و حتمن مهرداد فلاح برای این تکنیک ها توجیهات علمی دارد ، اما گاه ما بدون هیچ دلیلی شعری را کنار می زنیم و این کار دل است ، نه عقل و دانش و مطمئنم که کار دل ، بی عقلی نیست .

عالین نجاتی

البته که تلاش شما و پی گیری  نوعی پرونده و برنامه ی شعری همیشه برایم جذاب بوده و بخشی از تحسینی که نثار احمد رضا احمدی و یدالله رویایی می کنم ، بدین دلیل است . من حرکت و جریان شما را درک می کنم و آن را به تعبیری کوبیدن شاعر به دیواره های ساختاری زبان می بینم . اما زبانی که هم چنان پوسته ای سخت دارد و به نظر می رسد باری خود را پیش از این در زبان های دیگر چون روسی و اروپای شرقی در صحیفه ی آزمون گذاشته است . این نظر برای خالی نبودن عریضه تایپ نشده است ، اما حاصل خواندن دقیق من نیز نیست . نام شعر چون ریشه ی درخت پنهان است و این ، آن گونه که خود آگاهید ، نوعی مستوری ست که در تناقض با حرکت مدرن شماست . درباره ی استفاده از فونت و رنگ ، نیاز به پالایش کلمات دارم تا حق مطلب به قدر وسع ادا گردد .

کروب رضایی

البته صداهای جدید ، همیشه و در وهله ی اول ، کمی برای شنونده ی صدا ، اگر آزار دهنده نباشند ، گوش نواز هم نیستند ، ولی نوام چامسکی ، تئوری پیدایش زبان را از صداهایی نظیر " bang" boom" splash" و یا حتی افتادن اشیا بر زمین یا صدای شرشر آب رودخانه و صدای شلیک و از این قبیل چیزها نشات گرفته می داند . از این رو ، تا این صداها تبدیل به کلمه یا سطر و هم چنین شبه جمله یا جمله شوند ، ممکن است مدت زمانی طول بکشد . این زمان ممکن است بسته به قوم و قبیله و نژاد یا فرهنگ و قابلیت های ذهنی آن ها سرعت داشته باشد یا کند پیش رود ، ولی ناگزیر از تکامل است ... حالا مهرداد فلاح ، در این فرایند ، باید صبر کند تا صداهای جدیدی که از طرف او تولید می شود ، به ذائقه ی شنوایی و حس بینایی و سر آخر به حس زیبایی دوستی مخاطبان شعرش خوش بیاید . همیشه چیزهایی جدید ابتدا مد تلقی می شوند ، ولی بی آن که مصرف کنندگان بدانند ، همین متد جدید ، وارد زندگی روزمره ی آنان می شود .

تارا

 آن چه در نظر اول به چشم می خورد ، خلاقیت شماست در امر شعر . هنر ، به خصوص شعر ، در لایه های بالاتری از زندگی در حرکت است و همگان میل به رسیدن به آن لایه ی بالاتر را دارند و شما آن بالا غوطه می خورید . این تصویر خواندنی جانی دارد ملتهب و شعری دلربا . می توانم بگویم حظ کردم .

امیر علیمرادیان

دینامیک + استاتیک را در واژه های این اثر زیبا می توان دید .
حس تعلیق ، پولی فونیک بودن و نقاشی زیبای واژه ها در کارهای جدیدتون قابل تقدیر است . شروع و پایان را می شود به راحتی در سطر اول و آخر تشخیص داد ، اما به نظر من اگر چند شروع و پایان همزمان داشته باشد ( با تلفیق افقی سطرها ) کار زیباتری خواهد شد . البته باید به ماهیت شعر حرکت نیز اشاره کرد که چه در فرم و چه در محتوا به آن رسیده اید . بیرون آمدن از مولفه ی خطی و رسیدن به مولفه های غیرخطی ( با مرتبه ی بالا ) را بسیار در کارهاتان می پسندم .

 

+ mehrdad fallah ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani