هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

عادل ؟ البته که شاعر است !

  

سایت مهرداد فلاح - هر دو روی تو !

---------------------------------------------------------------------------------------

خواندیدنی : واقعیت یا توهم

مهرداد فلاح در "دانلودینا"

٧ دفتر ( دانلود مجموعه آثار مهرداد فلاح )

آخرین حرف ها در باره ی خواندیدنی در "هفته به هفته"

معجزه در کلام !

ضد جایزه - حسین ایمانیان

چه تازه می خوانَد این خروس ! 

...........................................................................................................

در مرگ "بیژن"  گرم ناله ام  "الهی" !

.....................................................................................

در بابِ "چرا رسیدن" ام به "خواندیدنی"ها

 

مهرداد فلاح

 

1

"شعر پیشرو " ، "شعر رادیکال" ، "شعر متفاوت " ، "شعر دیگر" و ... این نام ها که بارها در نوشته های از شعر  و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟

 

آیا این میل به نام گذاری ، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که شعر فارسی در یکی - دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه . دم و دنباله ی درازتری هم دارد این بازی .

 

مگر نه این که بیش از هزار سال پیش ، فرخی سیستانی چنین گفته  : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ، نیما یوشیج است .

 

من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی "گسسته - پیوسته" است . گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر ؛ چراکه ظاهر و باطنش نو شده . پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده . می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که همانا شعر مرسوم و به روال می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین "این" و "آن" است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .

 

کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب ، کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ، ولی نمی میرد . در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره و سیاقَ ِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی ست . عجیب وقتی ست که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در برخورد های اول ، به تردید می افتیم در شعر نامیدنش . این جاست که غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته ، از این غوغاها کم نداشته ...

 

نونویسی به گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و کبوتری از آستینِ شعبده پر داد . هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و او گاهی که شاعر می شود ، تن هاست نه یک تن .

 

پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ، توفانی به خود نگرفته . چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ، نازا و سترون بوده ؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد ؟ من می گویم چرا  ، ولی همان "هزار دست" این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش نیامده در شعر .

  

می لرزند برخی همیشه

برخی همیشه شلوغند

همیشه برخی بر می گردند

 

شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده اند ... !

 

منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر . خطرگران خطه ی شعر ، هماره گرم شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی ... خوب که نیست . شعری که توی قاب برود ، درآوردنش از قاب ( نام ) مصیبت است . شاعر خلاق و خطر پذیر ، از قاب می گریزد .

 

عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی چهل ، این بود که شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر . شاعر صاحب سبک ، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری ، دهان است و شاعر از دهان ِ زبان است که فواره می زند . شکی نیست ! ولی چه سود که شاعران بزرگ پشت سر ، همه در دام خودشان افتادند . بیشر می گویم .

 

شاعر مگر آدم نیست  ؟

آدم مگر همیشه یک جور است ؟

من بیست ساله با من چهل ساله فرقی نمی کند ؟

 

باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش ، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسو ست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره !

 

طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن ) ، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر ، از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را "پیشرو" یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم . کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند ؟! شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش "رونویسی" می کند ، انصاف است که پرچمدار بخوانیم ؟! بگذریم از آن کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ...  شاخ دارم به هوا !

 

و نکته ای دیگر : شدنی ست آیا نو شود چیزی ، قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟

 

نام تازه اگر خواهی ، جان و جمال تازه بیاور شاعر !

 

 

  

2

"کلاغ" که قارقارش را پَر از دهان من داد ، پَر به جایی کشیدم که "جا"یی نبود : به مغاکی که خودم !

بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ، آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد . من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد ! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش . همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد . غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند !

قند خواهی ِ من تمامی ندارد انگار !

برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی ؟ نمی دانم  .

در کلاغ ... شاید بیرونی تر و طنازتر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم . این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ، جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم . تو چی ؟

سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور ، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار . چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !

در از خودم بود که معجزه ی برِش خور بودن زبان فارسی را دریافتم . برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند ، هستند . دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد . ناگهانی ِ حضور کمانه ( پرانتز ) ها در نقش هایی نامعمول ، گزاره ها را چاق و چله تر می کرد و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست ...

باری !

دوست من در چه کاری ؟

شکاری ؟

من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است . این شیطانک زبانی ، در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلای زبانی هم نامید . حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند . این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی مَنوَی ! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد !

خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد . نوش جانش ! قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !

اما آن چه حالا در این کارها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی هشتاد ) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف . این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ( ارگ م(جنو)ن ) در کار معنازایی اند . فلش ها گاه دم  و دنباله ی کمانه هاست و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده  می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ، می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس !

خلاصه ، این طورها بود که دیدم ( و چه دیدنی ! ) می شود یک شعر نوشت و چند و چندین شعر برداشت ! نه مگر هر گزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست ؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم ؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به "چند" ، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست .

و اسبی که چارپاست ، دیدم که دارد هزارپا می شود انگار . و ترس برم داشت . ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام !

و "این رمیده" بَرم داشت یکسره . دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن .

هیجان آمد / هر چه کودکانه را برداشت / ریخت از سرسره ها پایین ! دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه ! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم را مگر از زبان بپرسید .

بپرسید !

ببینید !

بگویید !

بشنوید !

بخوانید !

خواندیدنی ام من !

 

 

3

نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن ! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم . می نویسم ( نمی نویسم ) !

این کیست که می نویسد ؟ من ! من چیست  ها ؟

دروغ نیست اگر بگویم شعر نویسی ، "من" نویسی ست : منی که نام نیست ( جن یا هر چه ) . مهرداد فلاح دارد از چرایی و چه گونگی خواندیدنی هایش می نویسد ؟ نه گمانم . خواندیدنی هایی که چند تایی ش را این جا می بینید ... نه ، می خوانید ... نه ، می خوابینید ... نه ، می بیخوانید ( می بینید ! محال است از شعر گفتن ) ، اول کاری که کرده ، نوشتن و ساختن یک مولف "دیگر" است که آن مولف دیگر ( مهرداد فلاح ) را به همان زادگاهش در دارم دوباره کلاغ می شوم دیپورت کرده انگار و یا به از خودم ؛ همان گونه که شعرهای کلاغ  ، آن یکی مهرداد را به چهار دهان و یک نگاه . مولف دیگری هم هست که در بریم هواخوری  ساخته شده و  همخونی بیشتری با این آخری دارد شاید . من این طور گمان می کنم . من کیست ها؟

و خنده دار این که همه ی این ها یک نام دارند : مهرداد فلاح !

این دیگر چه جور اداره ی ثبت احوالی ست ؟

ثبت احوال که هیچ ، اداره ی ثبت نام هم نیست . چیست پس ؟

چه می دانم ؟!

حرف همین است لابد : چه می دانم ؟! ولی با " چه می دانم " و " نمی دانم " که کار پیش نمی رود . کدام کار ؟

دوم کاری که کرده این شعر ها " پلکان شکنی " ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و ... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخوانَدشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد "خواندیدنی" . دارد ؟

سه دیگر آن که صورت روایی در این شعرها طور عجیبی عوض شده انگار . انگاری در ژن این ها دست برده اند . سازمان ژنتیکی دیگری دارند . وقتی اول و آخری در بین نباشد ، روایت با کدام پا راه می رود ؟ نمی دانم ! یکی سر از دهان من ( من ؟ ) در می آورد همین حالا و می گوید : خوابیننده می تواند ( اگر که دلش خواست ) پلکانش را بیاورد این جا و به کارش بگیرد . جلوش در می آیم که : این جوری ولی سخت می شود کارش . چند پلکان نیاز دارد و با یک دست مگر چند پلکان می شود برداشت ها ؟ خلاصه این که این جا مختاریم ( مجبوریم ؟ ) همزمان به چند "زمان و "مکان" روایی گام بگذاریم . بگذاریم ؟ یکی در می آید از توی من می گوید : کوبیسم در شعر که شاخ و دم ندارد ! می گویم : کوبیسم که مال عهد بوق است رفیق !

چهارم این که گفته بودم و بودند انگار : یک شعر می نویسم و چند بر می دارم . چند می نویسد و یک بر می دارد . یک چند می نویسم و چندین یک بر می دارم . چندین و چند این جا ، جایی ، جای ها می سازند ...

پنج این که "شما" در این شعر ها مولف است / اید .

شش ...

هفت ...

هشت ...

نه ... ده ... قصه ی "ما " به سر رسید / کلاغه به خونه ش نرسید !

 

.................................................................................... 

 

 فرهاد کریمی

این کار جدید مهرداد فلاح ، ادامه ی روند منطقی خواندیدنی هاست. تفاوت این خواندیدنی با بقیه ، دخالت دادن خوابیننده در شعر است .
باز ِ باز ِ باز
بسته ی بسته ی بسته
سفیدِ سفیدِ سفید
سیاهِ سیاهِ سیاه
خوابیننده می تواند تصمیم بگیرد با بعد منفی مفاهیم برخورد کند یا مثبت . از طرفی دیگر ، تکثر روایی موجود در متن ها از نوع خودش جالب است . فلاح دارد خوب پیش می رود .

م . آرمان

این شعر در لحظه ی درد ، تیغه های انتقاد آمیز و عریانش را در برابر کج فهمی های سهل  انگاری شده ، با خشم نشان می دهد . گویا که حقی را شخص بی انصافی خورده  و سکوتی انزجار آمیز ، چشم ها را از حدقه بیرون آورده است . برای تماشای بی انصافی بزرگی که شاعر در شعاع آن قرار دارد ، چشمانش را نمی بندد و پرسشگر سمجی در او فرمان کنجکاوی می دهد که در مقابل بی دقتی در جواب ها ، هوشیاری را با وسواس بیامیزد . "شعر سیاه" به مخاطب خود می گوید نترسید که چه گونه حقیقت را در دهشتناک ترین وصف ، رو می کنم ؛ حقیقتی که مربوط به شاعر یا خود شما می شود .
 فکر کنید چه گونه هستی حقیقی و نابی در حال رشد و شتاب و ذکاوت و پیشرفت  است که متولد می شود ! و خرده می گیرد که چرا معشوقه ای وفادار و همدمی درستکار در زمین وجود ندارد که بتواند بدون دغدغه ی معاش ، سر بر بالینش بگذارد و با او درباره ی خودش و دردها و لذت هایش حرف بزند ؟

حسن سهولی

زمینه ، سایه ای روشن روی پس زمینه انداخته که برای یافتنش ، به سرگردانی ویژه ای نیاز است . قدرت واژه ها در انداختن مخاطب در کلاف سر نایافت ، حیرت انگیز است . گاهی کلمات کارهایی می کنند که در عالم طبیعی یا ممکن نیست و یا برای فراهم آوردنش نیرو ، زمان و مکان مناسب و پردامنه ای می خواهد . کارکرد این واژه ها هرکدام خود در پدید آوردن زنجیر قهرمانی که یک پهلوان نتواند آن را پاره کند ، هیجان انگیز است . درعین حال ، خوابینشگر برای پاره کردن زنجیر هرکدام ، در حدس ، پهلوانی می شود تا راه های گریز را انتخاب کند . هر چند هر چهار سو بسته است ، این راه از درون متن به بیرون راه می یابد ؛ یعنی دری مخفی و درونی دارد باز باز باز و در عین حال بسته ی بسته ی بسته . دچار جنون شدن عجب جلایی دارد - البته در این متن - کسی که توی کلام دویده ، فلاح ( مولف ) دونده نیست. واژه ها شاید . به همین دلیل ، کلمات "وول" می خورند و خوابینشگر را با خود "وول" می دهند !

داریوش احمدی

به نظر می رسد در این کار ، تصمیم بر مرکزیت زدایی از شعر وجود دارد . کلید در همان سطرهایی ست که کارشان حاشیه سازی ست ... شعری که خود به مرکز رجعت دارد ،   انکار ِ تمرکز است و متن ، به بدست خود ، به حاشیه رانده می شود ! تا منظور نظر از این خواندیدنی پارادوکسیکال چه باشد ، کشف را تامل می کنم که این خود لذتی ست .

آذر سرافراز

هر چه متن را می چرخانم و سرگیجه های مست را دچار می شوم ، بازهم کم است . بازهم مفهوم نهفته دارد . کلمات در این جا جاندارتر از زنان حرمسرای ناصرالدین شاهی ، گیس هم را می کشند و جیییییییییییییییییییغ عجب جلایی دارد ! سیاه نامه ی دست های دستبند خورده و حرف هایی فقط حرف و برابری فقط در کلام آمده است و کتابی که راحت روی نیزه رفت ، پس حالا زیر دست و پای کودکی ما قدم می خورد .
ایده بازاری که در هیچ بازار سفیدی مفتش طلا را رو سیاه نمی کند . هر دفعه چند روزی با حرف ها و دردها و شعرهایت نفس می کشم و باز چشم به راه ولیعصری طویل تر از قبل در نوشته هایت و دیری نمی گذرد که با جنونی دیگر ، منجی رکود لحظه هایم می شوی .

سمانه میر

در خواندیدنی های مهرداد فلاح همیشه حرفی برای "دقیق شدن" و "پیدا کردن" وجود دارد و البته گاهی بیش از چند حرف پنهان در تصاویر کلام دارش دیده می شود . اگر این حرف ها تصویر نمی شد ، چه تغییری می کرد ؟ اگر فقط نوشته می شد به صورت سطری ، حالا کمی بالا یا پایین ؟ مطمئنن مفهوم تغییر می کرد و این حالت "چند تصویری" که "چند مفهومی"را هم باعث شده ، وجود نمی داشت . هرچند در این کار اخیر ، انگار دیگر مفهوم مهم نیست و بیشتر به تصویرسازی پرداخته شده . شاید مقصود شاعر ، تولید همین "بی مفهومی" در "مفهوم" بوده است .

رهام رها

 چند بار دیگر خواندم و دیدم ( خوابیدم ! ) تا چیز های بیشتری کشف کنم . این خواندیدنی ها شبیه جزیره های ناشناخته اند و چیز های زیادی برای کشف دارند . با توجه به نقد جناب اصلاح پذیر که بنده هم موافقش هستم ، به پس زمینه برویم ؛ این که از قبل همه چیز این خواندیدنی در قالب و چارچوب مشخصی تدارک دیده شده و ... مثل همین سیکل و حلقه ای ست که با کلمات پس زمینه آمده : باز و بسته - سفید و سیاه . به عبارتی ، صفحه ای سفید باز می شود ، سیاه و سپس بسته می شود و آن وقت صفحه ی سفید دیگری باز می شود ... همان کار یا بهتر بگوییم بلایی که رسانه بر سر ما می آورد : "واقعیت نمایی" که به قول شما واقعی نیست .
به متن رو بیاوریم ؛ بله و شاعر "این ها" را در حاشیه طعنه می زند و وول می دهد کلامش را روی سراسر "این ها" و البته عادل است و "عجب جلایی دارد جیغ" ! ضمنن ، در کار های شما هندسه ی فضایی پیچیده ای می بینم و این لذت کشف را دو چندان می کند ؛ چیزی که خودم به دنبالش هستم . این هندسه ی فضایی از دید شعر مرسوم ، همان ارتباط عمودی کلمات و ... تا زیر ساخت های منسجم و فرم و ... است . اما چرا تعبیر به هندسه ی فضایی کردم ؟ خواندیدنی درست است که روی کاغذ ( یا صفحه ی تخت مونیتور ) شکل می گیرد و دو بعد دارد ،  اما با تصادم عبارات در تقاطع ها ، بعد فیزیکی تداعی می شود و ما با یک فرم دیداری چند وجهی رو به رو هستیم که انسجام شعر و ارتباط قوی معنایی و کلامی و نیز پاره خط های قطری ، بر همین وجوه و یال ها متکی ست . مثلن : متن قرمز یک وجه و پس زمینه وجه مقابلش و ستون ها وجوه جانبی به شمار می روند .
حال : یالِ ارتباط ظاهری کلمات که البته در نظر من ، موثر در فرم هم هست ؛ مثل ارتباط بین کلاغ و سیاه ( جالب است که این یالِ معنایی ، با رنگ  "بسته" هم که سیاه است ، پیوند دارد  . مفاهیم منفی ؟ ) یا برف و سفید ( این یالِ معنایی ، با کلمه ی هم وجه خود ، یعنی "باز" پیوند دارد که از همرنگی بین شان پدید می آید . مفاهیم مثبت ؟ ) و ... البته من فقط دو موردی را آوردم که کسی به آن ها اشاره نکرده و کشف نشده مانده بود ( جزیره که گفتم یعنی همین ) . این پاره خط ها که بین وجوه کار پدید آمده اند ، شبکه و بافتی معنایی برای این خواندیدنی می سازند .

محمد رمضانی

رویکرد بیرونی اثر ، دو مرحله دارد ؛ تقارن در فرم بیرونی ، مرحله ی اولی ست که چشم را درگیر می کند ، اما پی رنگ شعر در حقیقت در بخش دوم فرمیک اثر نوشته شده و ساده نیز نوشته شده است ! این بخش ، بکراند ( پس زمینه ی کار ) را در بر می گیرد و شاید کنشی ست از سوی مولف به آن چه از سوی برخی تکرار می شود . یادمان باشد که مولف خواندیدنی ، هم چنان همان شاعر "دارم دوباره کلاغ می شوم" و ... است با اندکی بازی گوشی با کلماتی که تکلیف شان را هیچ شاعری مشخص نکرده . جدا از نظریات شخصی برخی و خودم در حیطه ی فرم یا هر پدیده ی نوظهوری که در رده ی تجارب است ، فراموش شدنی نیست که چه بر سر دهه ی هفتاد آوردند ...

اما طبقه بندی ام در مورد فرم یک و دو که در همکاری با اجزای ارگانیک هم قرار دارند ( "سیاهِ سیاهِ سیاه - سفیدِ سفیدِ سفید ..." ، با تقارن شکلی و تناقض مضمونی اش در مرحله ی اول فرم "و کلاغ ها روی این برف ..." در مرحله ی دوم ) ، بر این اساس است که بیش از چند بار اتفاق افتاده ، پس اتفاقی نیست که اتفاقی افتاده باشد . در برخورد اول با فرم ، می بینیم که شعر چهار جهتی ست و هم چون کاغذی که دست کودکی داده باشند ، از چهار جهت می توان به متن نگاه کرد و این البته هماهنگ با برخورد دوم با فرم است که این گونه شروع می شود : "این جاها ولی کلماتی وول می خورند ، لای دست و پای بچه ها ..." که محتوای رویکرد درونی اثر در آن جریان دارد و با هم ساختار را می سازند ؛ ساختمانی که آرام آرام از وابستگی به معنا خودش را آزاد می سازد . پس این نظر که اگر نگارنده سطرها را ساده و زیر هم به شیوه ی رایج بنویسد ، اثر لطمه ای نخواهد دید ، منتفی ست ؛ زیرا همان طور که می بینیم ، ویژگی های گرافیکی شعر ، در هماهنگی و همکاری با اجزای درونی و بیرونی آن است و این فرم متحرکِ نگارش است که ضرورت محتوایی و مضمونی شعر را ایجاد می کند و الحق که تفاوتش با "اسپاسمانتالیسم" رویایی و دیگران ، این است که در ادامه ی جریان دهه ی هفتاد ، با فراوانی و تعدد سوژه ها مواجه ایم ( و این از روی دست و دل بازی نیست . مشخصه ی این شعر است ) ؛ مخالفِ تک گویی شعر حجم که غالبن معمایی را مطرح می کند تا به دنبال کشف آن باشیم یا آوا بازی هایی که سرنوشتی ابژکتیو برای کار رقم می زنند . در اجتماعی چند صدایی که هنوز گاهی تک صدایی می خواهد حکومت کند ( بسته ی بسته ی بسته ) ، شاعر با طرد کلان روایت ها ، بیشتر از توافق آرا ، بر اختلاف نظر تاکید می کند ! شاعر تنها کسی ست که به دنبال هیچ چیز ( منفعتی ) نیست .

کیوان اصلاح پذیر

این جاها ولی کلماتی وول می خورند
لای دست و پای بچه ها
که تکلیف شان را هیچ معلم و آقایی روشن نکرده هنوز
و کلاغ ها روی این برف
شعر ( سطر ) های بلندی می نویسند که کارشان حاشیه سازی است
جوری که بنفش های جرقه زن به زیر پلک ها جشن می گیرند
مسری نمی شود بشود هم روان شناس عزیزم دچار جنون
عجب جلایی دارد جیغ !
سراسری ِ کشیده روی تمام
برابری ِ دویده توی کلام
باز ِ باز ِ باز / سفیدِ سفیدِ سفید
بسته ی بسته ی بسته / سیاهِ سیاهِ سیاه
--------------
باز و بسته ، سیاه و سفید  متن ِ غیر منعطفِ روزگار مایند . قرار است گفته ها و نوشته ها یا سیاه باشند یا سفید ، یا خالی باشند یا پر ، یا باز باشند یا بسته . این قانون ، در پس زمینه ی این شعر حک شده است ؛ هم جزئی از متن است هم قانون نوشتن است روی این کاغذ . مثل سربرگ های شرکت ها که نام و عنوان و موضوع شرکت به شکل پس زمینه روی آن درج شده  است تا مهر تایید شرکت باشد بر مطالب نوشته شده روی این پس زمینه . این پس زمینه ها  ، مطالب نوشته شده روی خود را  مدیریت می کنند و چندین کارکرد دارند :
1- حضور مولف به صورت علنی و غیرقابل نادیده گرفتن  
2- حضور هدف و محدوده

٣- جهت دادن به خواننده در سمت و سوی منطق مندرج در پس زمینه
به همین دلیل است که شعر این طور شروع می شود : این جاها ولی ... "این جاها" به همین صفحه ی پس زمینه دار اشاره دارد و "ولی"  نشانه ی نوشته شدن مطلبی خلاف منطق پس زمینه ، روی این صفحه  است . در ادامه به " حاشیه نویسی " می رسیم که نشانه ی مخالفت نوشته های رویی با " متن" زیرین یا همان " متن"  پس زمینه ی کم رنگ است . بنفش هم که دیگر تکلیفش معلوم است ؛ جیغی که سنت گرایان شعر و شاعری را چنان از جا پراند که هنوز هم بر جای خود ننشسته اند . رابطه ی "جیغ بنفش" با سنت های جاافتاده ی شعری ، همان رابطه ی شعر رویی با منطق زیرین این صفحه است  و پایان کار ، "سرایت" این مخالف خوانی به همه ی صفحه است . روان شناس به عنوان نماد همسازی روان ها با روان مقبول و معمولی جامعه ، مورد حمله و سرایت این ناهمگونی متن و حاشیه قرار می گیرد و جیغ بنفش ، مثل سوت یک کارخانه یا کشتی ، چرت همه را می پراند .

و اما دو ستون طرفین این صفحه که مانند دو پایه برای منطق پس زمینه عمل می کنند ، از سراسری بودن ، تمام بودن و برابر بودن کلام خبر می دهند . ستون ها از قطعیت پس زمینه خبر می دهند : برابری ، سراسری ، تمام ، سفید ، سیاه ، باز و بسته همگی از نظر منطق در یک رده قرار می گیرند . بدون نوشته های رویی ،ما با یک مانیفست قطعی سیاه و سفید و دو ستون نگهدارنده ی تمام و کمال رو به رو هستیم . با گزاره های رویی ، ما با نویسنده ای رو به رو هستیم که خلاف منطق نوشته شده ی سربرگ اقدام کرده است . دو متن بر علیه هم در یک صفحه . شورش کلمات بر محکوکات .

+ mehrdad fallah ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٠

Powered by   :   Mehrdad Arefani