سد باز می کنیم! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

سد باز می کنیم!

 سایت مهرداد فلاح - شهری که نیست می شود !

 خواندیدنی ها در گوگل ویدیو

 ابوالفضل حسنی

از جمله کار های خواندیدنی که بتوان به عنوان یک کار سهل و سخت نام برد، یکی همین کار است. زبان راحت و شفاف است و رنگ با زبان کار هماهنگ و محیط کلی کار که خیابانی است، با هر دوی این ها جفت و جور شده ، اما این شاعر شعله ور که زده است از این کادر بیرون، حرف ها برای تاویل زیاد دارد؛ آتشی که کل فضا را دودآلود کرده است. در ضمن، گزاره ی"دودش به چشم شهر می رود" نیز طنز ویژه ای را برای این دودناکی حمل می کند. در کل و خلاصه ی کلام، معتقدم که این کار به گونه ای به مخاطب می قبولاند که می شود بین رنگ و سطر ،نوعی سنخیت طبیعی کشف و اجرا کرد و این سخت است؛ هر چند آسان می نمایاند.

زاویه

 تصویر و شعر را درنقطه متمرکز کرده ای و حاشیه ها را خالی و این یعنی توجه به حاشیه ؛ هرچند در نگاه اول مخاطب را گول می زند که نقطه ی مرکز مهم است .با کمی دقت می توان فهمید که حاشیه برای شاعر خیلی مهم و محترم بوده که این قدر پاک نگه شان داشته و این خیلی زیباست؛ اگر چه دوستان از جزئیات سخن راندند و ... اما برای هوا خوری که شاعر مد نظرش بود، به نظر زاویه همان حاشیه های این شعر است که از تمرکز بر نقطه پدید آمده و داخل خود نقطه ( منظور نقاط متمرکز این کار است ) پر است از حرف های شاعر .

هوشنگ ملکی

دیدگاه مطرح شده پیرامون به خوانش در نیامدن شعر-نقاشی های شما(خواندیدنی مورد نظر خودتان)،تکیه بر این باور دارد که  هنوز ابزاری برای خوانش دال های دیداری در دست ما نیست  و صحبت از به خوانش درنیامدن این بخش از اثر است، نه کدهای نوشتاری حاضر در متن و نیز صحبت از خوابیننده نیست و صحبت از "نخوانشنوده" است . مهرداد فلاح در گفت و گو با رادیو(مثلن) می خواند: "این که جا نمی شود توی خیابان..." آن چه بر کاغذ می ماسد و به شنوده نمی رسد، همان دال های به خوانش در نیامده ی منظور نظر من است.

حسین تیموری

 این که نوشته می شود، نوشته می شویم و این که کشیده می شود، کشیده شده ایم و هنوز در تفکر ساختن دیگر که ما هم ساخته می شویم و هم چنان می رویم؛ مثل رفته ها که رفته اند و هم چنان می روند .بروند.برویم.
در شعر- تصویر، خوانش ها را همراه تکرارها و در زوایا و خط های متفاوت می خوانیم.آن جا که کور می شود،کور می شویم؛ چون باید لمس ها را لمس کنیم و کم سو شویم و بعد کور و بعد تر کسی باشد دست مان را بگیرد یا نه که مهم باشد یا نباشد و دودها هم چنان شهر را گرفته و به چشم شهر هم می رود؛ چون رفته و احاطه کرده شهر را و کلمات را هم چنان که شاعر می زند بیرون. به کجا؟ خدا داند.
رنگ ها من را در مه می برند؛ چون در کور سوی صبح، جای قدم زدن در مه است و کمی با شعر تفکر ِ بلند داشتن ؛بلند مثل سوت ها که کشیده می شود و خوانده می شود.در هر چه تفکر بودن، هستی است ؛ هسته ای است که در زمینه ی کار و رنگِ شاعر و به کجا ، خود را نشان می دهد و ما را در کجا نگه می دارد که برویم و در کجای دیگر سراغ شاعر ...

هوشنگ ملکی

بالا بردن کارکرد بصری متن هم می تواند یک امکان باشد، اما غالب شدن امکانات نقاشی، به دال های نوشتاری امکان حضور نمی دهند . متنی که به خوانش در نمی آید ، جزء ضایعات است و قابل ارایه به مصرف کننده نیست.امید من همه این است که در این نبرد بین ژانری سر بلند بیرون بیایی و امکانی به امکانات شعر اضافه کنی. آثارت را نمی دانم بخوانم یا نگاه کنم؟

مهر به ملکی

شعری که نتواند پایایی اش را بر لبه ی پرتگاه نگاه دارد، همان بهتر که خوراک مغاک شود و این که می گویی جلوه ی دیداری شعر بر حضور نوشتاری اش چیرگی یافته و امکان خوانش را کنار زده، به گمانم چندان موجه نباشد. همین بس که نیم نگاهی بیفکنیم بر خوانش این همه خوابیننده که پای خواندیدنی ها آمده . خواندیدنی به خوابینشگری نیاز دارد و نمی شود با همان چشمی که شعر سطری را می خواند ، این کار ها را خواندید!

مستان

این باز از آن دست کارستان های هواخوری است که آدم را به وجد می آورد ، حرف دارد، فریاد می زند از  فرط سکوت و این شاعر ِ قبا قرمز،  چه ها که نمی کند در این روایت ناب .حرفی که از لب پنجره می زند بیرون و دودش به چشم شهر می رود و پاسبان چه ناتوان است در پی این غزال گریز پا...

اندیشه

"حرفی است که از لب پنجره در می رود
پاسبان در پی اش می دود
سوت می کشد...می کشد..."


حرف عصاره ی اندیشه است که بر زبان می آید. پاسبان به دنبال اندیشه ها می دود. می خواهد اندیشه ها را به بند بکشد. پاسبان، دلم برایت می سوزد. دلم برای همه ی آدم هایی که کورکورانه سوت می کشند، به بند می کشند، اندیشه ها را می کشند، می سوزد . پاسبان، دلم برایت می سوزد. آلت دست کدام قدرت فرومایه ای که به دنبال کلامی می دوی و سوت می کشی...؟

مینو نصرت

گاهی خودم را مرور می کنم ، تو را می خوانم ، دیگری را به خاطر می سپارم و چند کلمه هم به دستان دل می دهم تا سرگرم شود . هر ازگاهی ، فقط هر ازگاهی سرم را ازپنجره بیرون می کنم و یک نگاه از شمال به جنوب و از غرب به شرق  جهان کفایت می کند تا برگردم  با تصویر کرور ها پیاله ی سفالی خالی ، چسبیده به ته چشمانم و یک نقطه ی سوزان  که همگان آن را نقطه ی کور می نامند . راستی مهرداد، تو نمی دانی دلیل این همه پیاله ی خالی را ؟ من هم با پیاله ام آمده ام  که توی این شعر جا نمی شوم که توی این خیابان جا نمی شوم . برای پیاله های خالی پاسبان ها دلم بیشتر می سوزد . مقابل این تابلو، کسی فرمان ایست می دهد ، نمی ترسم ، خودی ست.  می خوانم ، تماشا می کنم ، ولی روی پیشانی  این در هم مثل تمام در های جهان، یک جمله بیشتر نوشته نیست :" ورود ممنوع ."

حسین مکی زاده

"سد باز می کنیم!" و این دیگر نمونه ی کلاسیک کارهای توست با همه ی مختصاتی که خواندیدنی هایت تاکنون داشته اند و اتفاقن نمونه خوبی ست. بیرون زدنِ شاعر است دیگر؛ به کجایش مهم نیست. هر چند کجایی اش سرخ است و پرسش ناک (در انتهای کتاب "بریم هواخوری"، گفتی "این جاده به جایی نمی رسد"... و آن جا هم سرخ بودی)!حالا همه ی شاعرانی که پاسبان بودند و بالعکس، سوت زنان ردت را گرفته اند تا بیش از این دود به چشم ها نرود!

عزت بهمنی

این جای پاهای کیست که از فردا می آید؟ و من را باخودش به فردا؟دیروز؟...می برد.لعنت به فلاح، با گاری غراضه اش و ماشین دودی اش!

زهره

"این که جا نمی شود توی خیابان/و می زند بیرون/حرفی ست که از لب پنجره در می رود/دودش به چشم شهر می رود /کور می شود...!"
دودِ حرفی که از لب پنجره پریده، اما سوت خورده؟ و سرخ کرده "شاعر" را در "کجا"؟پاسبان در پی اش می دود . در پی کدام؟ حرف/شاعر؟ که جا نمی شوند نه توی خیابان و نه شاید هیچ کجا !
سوت می کشد و می کُشد. این رنگ تند پخش می شود...خون/حرف/شاعر؟!و این سایه ها که کور شده اند در زمینه ی محو ؛ در زیر بار شوم جسدهاشان!
بزرگ ترین حسن این کار ها این است که محدوده ای ندارند. کسی نمی تواند به شما بگوید: نقطه ... سر خط!

حمید رضا حسینی

حقیقت آن که چیزی از نقش و طرح نمی‌دانم به قدر کفایت برای ابراز نظر .پس، از طرفه‌های رنگ‌ها و طراحی‌تان می گذرم ناگزیر!  اما آن‌چه وسوسه شد برای جسارت نوشتن ، آن است شاید که در این اثر ، رنگ‌ها و واژه‌ها هر کدام در قلمرو خودشان قابل تأمل‌اند و اگر یکی مثل این بنده از هرکدام طرفی نبندد، از آن دیگری لذت خواهد برد .

 در خواندن متن ،‌ از نوع خواندن من و با تأویلی باز هم از نوع تأویل من ، فارغ از آن چه قید و بند نقد تئوریک است، با شعری جان‌دار رو به روییم؛شعری که خود شاعر می شود و شاعری که ممنوعه می شود. فکر می‌کنم اشاره به دیگر عناصری که توی این شعر خیلی خوب سازمان دهی شده‌اند ( خیابان ، لب ، پنجره ، شهر و ... ) چسباندن نظر شخصی باشد به کار و یک جور محدود کردن اثر و الا همه از آن "می کشد"های مکرر می‌توانند هم خواندنی به کسر داشته باشند هم به ضم . جانمایه در شعر و شاعری است به ظن من که چشم و چراغ هر جایی است!

باز باران 

چه قدر خوشم می آید از این معلق بودن در فضای شعر های شما.از این که مجبور نیستم از حتمن راست به چپ بروم تا بفهمم چه می گویی. از این که چند جور یک شعر را می خوانم و مطمئن نیستم کدامش منظور شما بوده است .از این بی قیدی. از این رهایی.

دونده تا بی نهایت

عناصری مثل خیابان - شاعر -پنجره - پاسبان - سوت - می کشد و می کشد، عناصری هستند که در هر کجای یک جمله که بیایند، آدم را با خود می برند و شاید یکی از دلایلی که این نوشته با این فرم خاص (من به شدت به فرم اعتقاد دارم) باعث شده که خواننده بند نگیرد این جا ،همین باشد.
حالا ببین :پنجره - شاعر - خیابان - پاسبان - سوت - می کشد  -می کشد...برای من این کاراکتر شاعر تو در خیابان، به دست سوت پاسبان (که اول کشیده می شود)،کشته می شود.شاعر وقتی شاعر است که در خلوت باشد و ذهنش سیال. پس وقتی عنصری مثل پاسبان وارد حوزه ی شاعر می شود، یعنی باید منتظر مرگ شاعر باشیم.اصلن شاعر به خاطر احساسش است که شاعر است و پاسبان و سوت احساس را غریبه اند. این دو کاراکتر وقتی کنار هم می آیند، یکی باید بماند؛یا شاعر پاسبان را با احساس شاعرانه اش می کشد و یا پاسبان با سوت و کلاه و اسلحه اش شاعر را.

علی رضا فرزانه

خیابان همان دنیای ذهنی شاعر است  و لب پنجره، زبان شاعر و این رفت و بازگشت، همان اتفاق های درون و پیرامون شاعر است؛ همان گفت و گو هایی که مدام رخ می نماید و گاه با محدودیت و تابلو ممنوع های بیرون (ّپاسبان) رو به رو می شویم ازنوع کشیدن وکشتن و...اما شعر به فضای بیشتری برای نمایش این رخدادها نیاز دارد...

ژاله سیفی

چه می بینیم؟ دیدن ، مفاهیمی مانند مشاهده کردن- تصویر کردن- تماشا کردن- تشخیص دادن- کشف نمودن- آزمودن- خواندن- نگاه کردن و غیره را داراست.به نظر من برای لمس بهتر این کار :
1- تجربه ی سواد بصری حائز اهمیت است2- به  علائم و زبان به منظور مفهوم آفرینی توجه شود3- توجه به رنگمایه ( تضاد رنگ خالص ).
حالا وارد کومپوزیسیون یا ترکیب بندی کار می شویم.در نگاه کلی می بینم قسمتی از کار بیشتر جلب توجه می کند؛یعنی طراز نیست و فشار روی قسمتی بسیار زیاد است و این سبب برجسته شدن کلمه ی "شاعر" و در امتداد آن عبارت " به کجا ؟"  شده است. از نظر رنگمایه و شدت تاریکی و روشنایی نور، تضاد رنگ خالص قرمز با رنگ های سیاه وسفید به کار رفته، جلوه ی بصری آن را دو چندان کرده است.
شاعر می زند بیرون به کجا ؟پس با برجستگی های به وجود آمده، سرگردانی و به هم ریختگی در اثر  غالب شده است و از طرفی سطرها در عرض هم ، خیابان هایی تشکیل داده اند با سایه روشن هایی شبیه حصار؛چیزی شبیه بازی قایم باشک و جا خوردن.

پروانه دلاور

شاعرمی زند بیرون به کجا؟
این کار خیلی به مذاقم خوش نشسته است؛ به خاطر پرواز نامحدود خیال، زبان درخشان و پیراسته ، تصویر کامل اتفاقی که در ذهن می افتد و "دشت باز" واژه هایی که از هرسو می توان واردش شد، به هرسمت چرخید و از بی سوترین واج ها بیرون پرید؛ بی که به هیچ ذوزنقه ای بربخورد.
 این که مهردادفلاح، جادوگری می شود که در بساط شعبده اش شیره ی "می کشد" را می کشد و استعمارگری که خون شاعر را به پاش می ریزد...من اگر بودم "به کجا" را از متن به "کجا"می کشیدم! پاسبان! آیا همه ی ما نمی خواهیم از لب پنجره در برویم؟

مسعود عطایی 

چه قدر عمیق و قابل تامل:

"شاعر می زند بیرون به کجا؟

این که جا نمی شود توی خیابان

حرفی ست که از لب پنجره در می رود

پاسبان در پی اش می دود

سوت می کـِشد! می کـِشد! می کـُشد!

 دودش به چشم شهر می رود

 کور می شود!"

سمیه حسینی زاده ( شباهنگ )

چه صداقت غمگینی توی شعر بود. راست گفته اید. حرف و صدا بیرون می رود و پاسبان آن قدر سوت می کشد تا حرف و گفت و کلام در صدای صوتش رنگ ببازد. هنوز حس می کنم تیزی سوت پاسبان در گوشم جیغ می کشد. راستی! این جا چه قدر پاسبان دارد.

مهرداد سنجابی

چه قدر زیبابود این کار؛ البته خود شعر . با فرم نگارشی آن نتوانستم ارتباط برقرار کنم .هیچ وقت نتوانسته ام به مدل جدیدی از شعر فکرکنم؛ نه دیجیتالی نه فرمیک، نه ...ولی شعرت را که روی کاغذ نوشتم و خواندم، میخکوب شدم . چه قدر لذت بردم از : "دودش به چشم شهر می رود/ کور می شود." بسیار بسیار عمیق بود و واقع گرایانه . دلم برای شهر می سوزد؛ شهری بی گناه که شاعران عاشقش نمی توانند برای جوانان عزیز گمراهش کاری کنند و این جوانان که چشم شهرند، دارند کور می شوند. دارند دود می شوند. دارند نابود می شوند. دارند مفقود می شوند. دارند... کاش نه پاسبانی بود و نه سوتی .

مهدی موسوی میر کلایی

خیلی ساده انگارانه است اگر بپنداریم زبان یک فرایند تک بعدی ست . زبان یک پدیده است که استعداد انعطاف دارد . هنر شاعر و نویسنده، این است که ابتدا زبان و ظرفیت هایش را بشناسد و سپس به زبانی که خواهان ساختمندی ست، شکل دهد . در این جا ما با یک بستر شکل داده شده از زبان مواجهیم . شاعری از خانه بیرون می زند و بعد به دلایلی، پاسبان در پی اوست و او فرار می کند .
این که بگوییم می کشد ( از مشتقات کشتن ) یا بگوییم می کشد (به معنای استعمال چیزی) و اگر بگوییم می کشد ( به معنای بر زمین کشیدن) یا هر کشف دیگری ، بیشتر ما را به ادعای ابتدایی نزدیک می کند . بستر برای هر اتفاقی هموار است . حتی کلمه هم می گریزد و پاسبان به دنبالش. شکل قرار گرفتن کلمات هم که قفسی را ترسیم می کند و اجرای کوری در پس زمینه که محصول دودی ست که به چشم شهر رفته است ،همه و همه اثر را از  شکل تک بعدی خارج و وارد حیطه ی زبان می کند .گرچه این طور می نماید که اثر در جهان ترجمه نقصانی داشته باشد و یا فرایند زیبایی شناسی را در حوزه ی مفهوم دچار چالش کند ، همین قدر مطمئنیم که زبان منعطف را وادار به شکل گیری کرده است .

+ mehrdad fallah ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani