شاعر ساخته صدا ندارد - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شاعر ساخته صدا ندارد

سایت مهرداد فلاح - بازی با پرسشی که مرا می پیچد هی ! 

مریم آزاد

می دانید، اشعار شما احساسات شور انگیز آدم را به رقص می آورد؛یعنی احساسات را به صورت یک رقص نشان می دهد. حتمن طراحیت هم تاثیر دارد روی این حسی که دارم.تو معجزه های طبیعت را به زیبایی نمایان می کنی و معجزه ها و شورهایی را که اصیل هستند در انسان ها ،آن قدر زیبا و کوتاه تصویر می کنی که آدم احساس می کند دارد نمایش می بیند  و کلمات تو روی سن دارند بازی می کنند.تصوبر سازی هات عالی ست استاد.این "حرف اضافه موقوف"پر از حرف ناگفته است؛مثل سکوت هایی که تو سمفونی های بتهوون وجود دارد،مثل سکوت هایی که در موسیقی هست.

مهر

برخی دوستان تیز بین گفته اند با نام این خواندیدنی و متصف کردنش به آبشار توسط مولف ، چندان هم رای نیستند و دلیل شان هم این است که شعر را به لحاظ بصری محصور می کند و امکان برداشت های دیگر را می کاهد. این نکته گیری از دید من هم درست است و بنابر این اصراری به نگهداشت آن ندارم . از این پس نام این خواندیدنی چنین است:

شاعر ساخته صدا ندارد!

زهره

از وقتی  خواندیدنی ها را خواندیدم، همیشه منتظر کارهای بدیع شما چه در فرم و چه در محتوا بوده ام.این کار از نظر محتوا بی نظیر است و به شکل خطی که نوشته می شود، آدم را مبهوت می کند، اما راستش به اندازه ی کارهای قبل، از نظر بصری آن جور که انتظار داشتم، چشم های من را خیره نکرد ... منی که هر بار وقتی یک خواندیدنی از مهرداد فلاح می خواندم، چشم هام دقیقه های طولانی دوخته می شد به صفحه ی مانیتور تا شاید بتونم تو کوچه پس کوچه های یک خواندیدنی، از راز پیچ و تابش سر در بیاورم!
یک بار دیگر خواندیدنی را می خوابینم!زیباست! همه چیز می ریزد : خیابان و آدم ها و زمان و مکان ... و تو وحشت زده می شوی و قتی می بینی : این جا کجاست...؟
آبشاری که تا ابد به ناکجا می ریزد...

شبنم شیروانی

اجازه می خواهم جرعه ای از این جام مهیا که کل هستی و کاینات در آن ریزش کرده ، بنوشم. سپس مست شوم و آبشار شما را وارونه ببینم، از مقصد به سرچشمه برسم؛ آبی شوم که سربالا می رود و غورباقه وار ابوعطا بخوانم بدین آهنگ:
هم چون آنالیز هر حرکت و نقد فیلم که ابتدا حرکت را کند می کنند و سپس از عقب به جلو فیلم را حرکت می دهند، انیمیشن آبشار شما را هم من از نقطه ی انتهایی این جا کجاست! ؟ شروع به بررسی می کنم جامی به رنگ سرد با ابعادی مختصر، اما با گنجایش بی نهایت .سپس بالاتر می آیم: "می ریزند همه"؛ این کلمات که در ریزش خود به سمت جام، انرژی خود را از دست می دهند و قرمز و مشعشع می شوند. بالاتر می آیم، به پهنای رود می رسم: کلمات سبزند و سرشار از حیات و بسیط ترمی شوند. رفته رفته دارم از جزء به کل، به سرچشمه می رسم:"درخت و دار / دره و دشت/ رویا و خواب "، شن و ریگ و ماهی و آب که تمام دارایی رودخانه اند. سده هایی که در دلش سال ها و ماه ها و روزها ست نهفته در زمان  تا این که می رسیم به  متعلقات خیابان یعنی پل، آدم،خانه،کوچه .ریزش پل ها ابهت این آبشار را نشان می دهد. این صحنه مرا یاد اذا زلزله زلزالها می اندازد؛ شکوهش هنگام ریزش .

حال یک بار به سرعت فیلم را رد می کنیم: هستی فرو می ریزد در جامی به گنجایش مکان و زمان. فیزیک و متافیزیک. این جا کجاست؟ سوال برانگیز و تفکر آمیز جلوه می کند. کاینات که از حیات سرشار است، می خواهد در حرکتی ریزنده فرو ریزد، انرژی ساطع کند  و در ظرفی ساکن، یکجا جا خوش کند و سرد  شود  . آن چه من رقم زده ام، شاید اصلن با اصل اثر شما نخواند، اما شما ساختار شکنی کرده اید. پس من ناقد نا اهل هم ساختارهای دیگری را می شکنم. حالا با هم برابر شده ایم. می بینید که مزدم را هم گرفته ام؛ جرعه ای از آبشار کلمات شما نوشیده ام . حال، من آن آبشاریم که صدا دارد.

زاویه

توضیح از مهر : من به روال خودم که نظر و حرف دوستان را به لحاظ رسم الخط و گاه نوع تالیف یکدست می کنم ، این بار هم نظر دوست تیز بینم زاویه را پیراستم که البته سبب شد دادش در آید! پس این متن را هم به صورت ویراسته و هم به شکل نخستش در این جا گذاشته ام ( قضاوت با شما):

۱- متن دست خورده :(این آبشار، نامی که تو به این شعر داده ای، مرا آن چنان مجاب به این نمی کند که آن را آبشار بنامم که هم چون صخره ای است سخت ، در دامنه ی کوهی در حال ریزش . انگار شاعر می خواهد به مغز مخاطب خود چیزی را که مخاطب  نمی تواند بفهمد ،فرو کند و بگوید این آبشار است و نه چیز دیگری ؛ هر چند که واقعیت چیز دیگری است .
مهرداد، این همان کاری ست که دولتمردان و مذهبیون و سیاسیون ما هی می خواهند چیزی عوضی را که می دانیم عوضی است، به زور در مغزمان فرو کنند. من از این خواندیدنی تو خوشم آمد . هر چند داری توی مخم فرو می کنی که این آبشار است، اما خودمانیم رفیق، این آبشار نیست !)

............................................................................................

۲- متن دست نخورده :این ابشار نامی که تو به این شعریتت دادی مرا آنچنان مجاب به این نمی کند که آن را ابشار بنام که همچون صخره ای است سخت که در دامنه ی کوهی در حال ریزش برروی سنگی است . انگار شاعر می خواهد به مغز مخاطب خود چیز روی که مخاطب درک یا نمی تواند بفهمد را فرو کند و بگوید این ابشار است !!! نه چیز دیگری و مخاطب هم باید قبول کند و گرنه هی بر مخش فرو میکند که این ابشار است . هر چند که واقعیت چیز دیگری است .
مهرداد این همان چیزی است که دولتمردان و مذهبیون و سیاسیون ما هی میخواهند چیزی عوضی را که می دانیم عوضی است به زور در مغزمان فرو کنند که این راه درست و لاغیر . من از این طرح ابشار تو خوشم آمد !!! هر چند داری توی مخم میکنی که این ابشار است اما خودمونیم مهراد باور کن این ابشار نیست !!!!!

ارشیا

1. این جا کجاست؟
این جا کجاست که همه ی این ها می ریزند آن جا ؟
در وهله ی نخست که حدودن  روشن است؛ همه ی این ها با ریختن شان به عدم خویش بدل می گردند. درختی که می ریزد، دیگر درخت نیست. آبی که می ریزد، دیگر آب نیست. اما کلید شعر در زمان است. زمان همیشه زمان است. زمان ذاتن ریختنی و گذشتنی است. همین امر به ما کمک می کند تا دریابیم کجاست آن جا که حتی زمان هم به عدمش تبدیل می شود.
جواب در زبان است. تنها جایی که خیابان و کوچه و آب و زمان به عدم شان بدل می گردند و در یک آمیزه ی بسیط غیرقابل تفکیک غرقه می شوند، کجاست؟ به بیان دیگر، عدم فلان چیز بهمان چیز است و عدم فمدان چیز بمدان چیز. اما عدم همه چیز چیست؟ وقتی از سور "همه" استفاده می کنیم ، باید در مقابل نیز همین سور را به کار برد؛ یعنی از عدم جزئی به کلیت عدم رسید. پس عدم  ِ همه چیز می شود همه چیز ِ عدم؛ یعنی همان عدم فی نفسه.
این جا شکل است که حرف می زند. همه چیز می ریزد و می ریزد، اما اگر قرار بود مانند آبشار نیاگارا باشد، پس از فروریزش، همه چیز باید باز و بازتر می شد. اما این آبشار شاعر بدبخت است و همه چیز به جای واگرایی، همگرا می شود به سوی عدم.

2. پایین تصویر نوعی جاروبرقی ِ عدم است که هرچه را موجود است، می بلعد؛ دقیقن عین  سیاهچاله ها که خورشیدهای وجود بخش را می بلعند.
....
خب، تا این جا که واضح بود و چندان نیاز به وراجی نداشت. اما آن چه مهرداد فلاح می کند، در واقع نیاز به چرخشی مخالف خوان دارد.
واقعن بلعیدن چه صنمی دارد با ریختن؟ و از همه مهم تر با سکوت؟
پس دست به چرخشی از نوع هایدگر متاخر می زنیم و گور پدر هوسرل می شویم!

در واقع این عدم نیست که وجود را می بلعد؛ چرا که این وجود چیزی جز سلبیت نیست. به بیان دیگر، این عدم است که وجود را به طور منفی بالا می آورد و به همین دلیل هم هست که نه صدایی می ماند و نه زمانی. مانند همان سیاهچاله که بلعیدنش با اعمال انرژی عظیمی از جانب خود است که رخ می دهد.
خلاصه این که آبشار شاعر ساخته، چیزی جز استفراغ ادبی نیست و در این جاست که شاعر (و به طور کلی هنرمند در معنای رادیکالش) به ورای تمام مرزهای موجود می رود و تمام جهت ها را در هم می شکند و خلاف سایرین، وی تنها چیزی را بالا می آورد که منفی است و در واقع نیست.
3. البته آبشار شاعر صدا دارد، اما آبستن شدن شعر و زاییدن  آن، آن چنان بلند و گوشخراش است که کسی چیزی نمی شنود. مثل کسی که بعد از خواندن شعر حالش به هم می ریزد، ولی نمی داتند از کجا خورده است. صدای آبشار شاعر، صدای بزرگ ترین انفجار است و ترسناک ترین و بلندترین صداها، یعنی همان سکوت . به قول "آگامبن" کسی که چیزی نمی شنود، در واقع دارد سکوت را می شنود و کسی که چیزی را ادراک نمی کند، در واقع دارد امر سلبی را ادراک می کند.
پس این اثر مهرداد را از پایین به بالا می خوانیم. آن پایین شاعر است که امر منفی را بالا می آورد؛ گویی که عدم وجود را اعم از درختان و جاده ها و ... را بالا آورده باشد.
و در حقیقت، همین جاست که شاعر با ذات جهان یکی می شود و دست به پیدایش جهان می زند. شاید همان کاری که مدت ها پیش و حتی مدت ها پیش از زمان "عدم" به آن دست زد.
در یک کلام: فلاح اثری خلق نمی کند، بلکه  فاعل اثری است که هیچ جنبه ی ایجابی ندارد و گویی که مولف نمی کند، بلکه می دهد...

آرش نصرت الهی

علاوه بر این که شکل این شعر در حوزه ی کلاژ گونه ی خود ، تازه گی لازم را دارد ، نکته ای که در زیرساخت شکلی آن می بینم ، نقطه ی شروع شعر به عنوان نقطه ی شروع شکل است . من این نقطه ی شروع آبشار را که یواشکی وارد شکل آن می شوم ، بی ارتباط با بی صدایی اش نمی بینم.

 مخاطبی که به خودی خود با این خواندیدنی ، به صورت بالا مواجه می شود ، آبشار را از بالاترین تراز آن که فقط آب و هواست ، می بیند و به تدریج معنا ، زبان و شکل ، تکمیل می گردد . آن پایین هم با توجه به کلمه ی « کجاست » ، یک محل عبور سیال است، نه گلدان یا هر چیز محدودی ! فقط معنا در بیش تر قسمت های این کار با اتفاق همراه نیست .

رضا افشاری

نمی دانم چه ضرورتی دارد که " چه هست ها " و " چه نیست " های اثرت بخواهد در حوزه ی قیاس مفهوم بگیرد ؟ بر این باورم که اگر  مولفه هایی را که در ساخت شعر دخالت می دهیم، در نقد و نظر تعدیل کنیم، به تعامل کار بردی تری می رسیم. پس بیمی از این ندارم که مثالم را تا دم دست ترین حالت ممکن تنزل بدهم تا جان مطلبم ادا شود.
من برای یک ماشین به اندازه ی تمام اشیا تعریف دارم. به این شکل : ماشین هواپیما نیست. ماشین کشتی نیست. ماشین دوچرخه نیست و یا برعکس: ماشین تو هم چرخ دارد مثل هواپیما. ماشین تو هم فرمان دارد مثل دوچرخه . حس می کنم با این همه ترادف و تفارق، وضعیتی ایجاد می شود که یا فرصت تمیز دادن کار مهرداد فلاح نسبت به آثار دیگر  ایجاد می شود یا اثرت  در تباین با تجاربی از این دست قرار می گیرد . آیا فلسفه ی عرضه کردن این محصول فکری برای مهرداد فلاح این بوده ؟ قطع به یقین نه .حتی حس کردم که فراوری و به تبع آن فراروی از کلام تو، همیشه با ارجاع به پیش داشت های دیگر صورت می گیرد. حضور این همه پدر خوانده در  ادبیات را نمی فهمم و این که فقط چیزی نویافت تلقی می شود که شناسنامه و به عبارتی سرتی فی کیتش را متنی دیگر قبلن صادر کرده باشد!
این  خیلی طبیعی ست که واحد کی یو سی تی ام متنی، در دل خودش ایجاد شود . خلاء یک رنسانس رفتاری با یک اثر هنری،در بین ما به شدت حس می شود. مهم نیست اگر یک قرن  و خورده ای  بعد به انقلاب کبیر مخاطب برسیم؛ فقط برسیم .
از وقتی کلمه آمد، همراه با آن دلالت هم آمد. از وقتی تغییر دلالت ها آمد و کلمه ثابت ماند، تاویل ها ایجاد شد.  زمانی که کلمه تغییر کرد و دلالت ها ثابت ماندند، رفتار های زبانی ایجاد شدند. این تغییر و سکون باید مولود زمان خودش باشد. من دهه ی هشتاد  را اوج اینرسی مخاطب در پیش داشت هاش می بینم؛ برزخی بین لذت کندن و ماندن .
اراده ی انتخاب در این دهه،  ام پی تری شده و  فقط در مجهز بودن به اطلاعات روز شعری خلاصه نمی شود؛ جسارتی بی واسطه  هم می طلبد . لازم می دیدم در ادامه ی کامنت قبل که صرفا نگاه رضا افشاری به اثرت بود ( تاثیر تو بر مخاطب و بعد مخاطب بر تو ) ،کمی هم راجع به اثر پذیری اثرت نسبت به نگاه مخاطب حرف بزنم ( تاثیر مخاطب بر تو و سپس تو بر مخاطب ).
در مبحث قیاس فراموش کردم که بگویم در قیاس بین دو اثر هنری، یکی پیشرو و دیگری پیشینه دار ( البته هر دو اثر پیشینه دارند و فقط  به منظور تفکیک، به این شکل عنوان کردم )، همیشه وجوهی از اثر محک می خورد که مابه ازای آن را در اثرهای متعاقبش داریم . پس این روش , روش  مناسبی  برای پیدا کردن تمام پتانسیل های یک اثر نیست. معقول تر این است که این اتفاق ابتدا از  درون متن بیفتد  و بعد وضعیت قرار گیری آن نسبت به دیگر متون بررسی شود تا هر سه ضلع  تباین، تشابه و تفارق را برای تعریف یک اثر، با هم داشته باشیم و این  شروع ماجراست ؛ فقط عرصه ی داشته های یک اثر است، نه اثر گذاری .

حسین مکی زاده

اما در این دو  خواندیدنی اخیرت، از گرافیک خاص خودت در آثاری هم چون "خیابان خیس" فاصله گرفته ای. با این حال، این اثر را کاری نمی بینم که فرصت تاویل را از من گرفته باشد. به جرات می گویم کاری در حد کالیگرام های آپولینر است؛ منتها با گزاره های ویژه ی مهرداد فلاح. آپولینر اگر تصویری از بارش باران می سازد، گزاره اش "در باره ی" باران است. مهرداد فلاح اما در اثری که تداعی بارش باران می کند، از همان ابتدا دو چشم نگران/گریانِ "تا" را با تاکید ترسیم می کند تا نشان دهد که شاعر "چهار دهان و یک نگاه" نگرانی ها و دغدغه هایش از بازی های ساده ی کالیگرام نویسان جداست.
اندیشیدن به ژانر نیز ساده لوحانه است. اثری که آوانگارد است و به ویژه در دورانی که ویژه گی اش در هم آمیختگی است، از ژانر می گریزد و برچسب نمی پذیرد. ذهنیت عقل گرای مدرنیسم است که همه چیز را طبقه بندی می کند و برچسب می زند، اما اثری که داعیه اش فراروی است و گریز – ناباوری و به چالش کشیدن عقل ، چه گونه می تواند انگی بپذیرد با برچسب تحمل کند و طبقه بندی شود!؟

پروانه دلاور

ضمن عرض این نکته که می نویسم، پس هستم و هواخوری «مدام» است  و لذت می برم از خواندیدنی ها و برده ام از خواندنی ها و این که اغلب خواندینی ها ،به طور کامل خواندنی اند و شاعر دیگر چه می خواهد؟ اما گاه ... ! پس می پرسم تان:
بعضی ، واج و واژه وصوت و اسم صوت ها را کنار هم می نشانند و به نوایی هماهنگ می رسند تا حرفی یا حسی را ارئه دهند که گاه فقط در محدوده ی لذت شنیداری  از آن ها بهره می بریم و برخی، حروف و کلمات و جملات را در رنگین کمانی نقاشی می کنند که حرفی یا حسی را نشان دهند که گاه تنها در محدوده ی یک پوستر گرافیکی متوقف می شود.
می دانیم این گونه تلاش ها غیر از حضور همه جانبه و مسلط شعرند. مثلن در یک فیلم،تاتر،آلبوم موسیقی ، تابلوی سیاه مشق یا نقاشی و...این آثارتلفیقی در محدوده ی یک سلیقه ، استعدادهای چندگانه هنری متقاطع ، توانایی های فنی ،پرسه زدن در کوچه های هنر... و شاید میل ذاتی به متفاوت بودن و مورد توجه بودن باشد. به نظرم زبان عرصه ی اصلی شاعر است و خوشیِ شعر شدن واژه ها در کنار هم، مهم ترین است ، حال اگر گرد هم برقصند ( پای کوبند ، دست افشانند، کل بکشند و پراکنده شوند: به نقش و صوت نزدیک شوند ) باز کلمه اند.  گاهی حس می کنم کلمه ها را به بند می کشی!
آیا یک توصیه ی اجتماعی، وقتی به صورت یک پوستر ارائه می شود، شعراست(هرچه قدر هم خلاقانه وشاعرانه باشد) ؟ آیا یک کاریکاتور می تواند تا شعر بدود؟ آیا آن هایی که خط نقاشی کار می کنند(شعر یا جملات دیگران را در رسم الخط های گوناگون می نقشند!) استادان واقعی این فنند؟
در این لحظه معتقدم آن نت نانوشته ی هر شعر و آن تصویر نکشیده، در ذهن ما(هم شاعر و هم مخاطب ) آفریده می شود. پس آیا تلاش برای ارائه ی یک تصویر از هزاران تصویر ذهنی، نوعی دیکتاتوری در بیان نیست؟
و باز می گویم: من طاقت خواندن خیلی از شعرها را تا انتها ندارم. حوصله ام کودک بدقلقی است، اما دنیای شعرهات معدود فضایی است که آن قدر خون تازه در رگان لحظه می دواند که می دوم و می دوم و خوش!
منتظر پاسخ ، چشم می شوم...

مهر به پروانه دلاور

 نخست این که خواندیدنی اگر خوش بر و روست ، معنایش این نیست که این تازگی را از راه کاستن ِ مثلن شعریت کلامی ( باطن خود) به کف آورده باشد . فقط به این دلیل که مثلن در این خواندیدنی با چیزی به شکل یک آبشار کلامی رو به روییم ، بهانه ی این نمی شود که هستی شعر را به همین محصور کنیم. آیا چیزی در کار هست که ما را به این ناچاری دچار سازد ؟ نه گمانم. دیگر آن که خواندیدنی نیست که کلمه را به بند می کشد . خصلت نوشتار چنین است و تازه این همیشه هم بد نیست.

ابوالفضل حسنی

من این جا دارم یک هبوط می بینم، اما این بار فقط انسان را به زیر نمی کشد و این جا کجایی را در او شعله ور نمی کند، بلکه به کل هستی هی می زند که ای بریز پایین! می ریزد، اما این ریزش بر خواستنی دارد و اعتراضی که این جا کجاست؟ قطرات مشوشی که به پیرامون پراکنده می شود و حروف کلمات "این جا کجایی"را بلورین می کند.من فکر می کنم فلاح الان این جایی که ایستاده، جایی سفت تر و قرص تر از جایی است که با دخل و دخالت دادن رنگ ها ایستاده بود. این دو کار آخر به نظر دیگر گونه تر می نماید زیاد ، اما من یک پیشنهاد اساسی دارم و ان این که این دست از کار ها ، علاو بر این که در حد واسط خواندن و دیدن به شهود می رسند و کشف تازگی می کنند، سطور به تنهایی هم اگر بتوانند یک کلیت متنی مستقل را به رخ بکشند، به نحوی که بخش"دیدنی"کل شعر با همین مقدار از"خواندنی" آن رفیق شدنی باشد، ما با کاری خارق العاده طرف خواهیم بود. مثلن در همین کار، آیا نمی شود سطور افقی را پله به پله ادامه داد یا به عبارتی دیگر به تعداد سطرها افزود و به همان نسبت حجم ریزش عمودی را زیاد کرد و به همان نسبت محل فرود این می ریزندها را حجیم تر دید.به گمانم می شود.

حوا

انگار منم.نشسته ام روی صندلی.پاهایم را آویزان کرده ام... و هستی ام را زمان از من می ریزد به دره های تهی که زیر پایه های صندلی،دهان شان باز ِ بازِ باز است...

علی حاجیان زاده

آیا همیشه خواندیدنی ها از ظرفیت های هندسی کلمات استفاده می کنند ؟همیشه وقتی کلمه ی آبشار را می بینیم، حالت هندسی آبشار "باید" تداعی شود ؟ آیا ترکیبات تصاویر، تمامی ذهنیت یک ترکیب را هم چون ترکیب های کلمات  ارائه می دهند ؟آیا  پیرامتن ها ذهنیت اصلی شاعر را در خواندیدنی ها القا نمی کنند ؟و آیا فلاح به حد لازم ( لازم ِ خواندیدنی ) از شعر ِ به نوع مرسوم فاصله گرفته یا نه ؟اگر هنجاری شکسته شود، نباید در تمامی اثر نمود پیدا کند ؟آیا خواندیدنی ها تنها بخشی از هنجارهای شعر را نشکسته اند ؟ گریز از قواعدی که بر نوشتار زبان حاکم اند ؟ ( قاعده کلی نوشتاری)آیا خواندیدنی ها عموم مردم را از شعر به معنای عام دور نمی کند ؟آیا می شود یک خواندیدنی را برای یک غیر شاعر تعریف کرد ؟آیا نباید فضا سازی شود ،‌فرهنگ سازی شود و بعد شیوه ای ارائه شود ؟
دل من می گوید کاری که از دل بر آید و برایش زحمتی کشیده شود، هیچ گاه فراموش نمی شود. دل فلاح چه می گوید ؟
فلاح رنگ ها را خوب می شناسد ؛قرمز بودن کار برای تحرکش ، برای خشونتش ، سبز بودن بخشی برای دار و درختش ، برای خواب های سبز رود ، برای رویای سبز رودخانه. فلاح ذهن تاویل پذیری دارد و این توانایی را دارد که آن را به مخاطب القا کند . فلاح در این کار نشان می دهد که شاعر اجتماع است؛ خلاف کارهای قبل که فقط از اجتماع حرف می زند و اما خواندیدنی :

"خیابان با کوچه ها خانه ها  آدم ها و پل هایش "
مسیر رود از کل به تقسیمات جزء می رود: خیابان ، کوچه ، خانه ، آدم ها ، اما دلیل آوردن پل را نمی فهمم  و این که خود فلاح هم از عمد آن را آخر گذاشته که تنها آهنگ کار حفظ شود . البته ایرادی ندارد؛
در دل خیابان درخت هم هست ، مغازه هم هست که ربطی به این تقسیمات و ساختارش ندارد.
اما فلاح از خیابان که شروع کرده، کار را دسته بندی کرده ، آدم ها در دل خانه ها ، خانه ها در دل کوچه ها ، کوچه ها در دل خیابان ها  و وقتی کار نظم پیدا می کند، پل با تمام زیبایی اش در این جا این نظم را می شکند .

"زمان با روزها ماه ها سال ها و سده هایش "
در این جا مسیر رود،بر عکس می شود و از جزء به کل می رود ( البته اگر زمان را در مفهومی جزیی در نظر بگیریم ).
از سطر سوم خواندیدنی استارت زده می شود و رود به بستر زیبایی از رودخانه هدایت می شود:
" رودخانه با تمام دارایی اش آب ماهی ریگ و شن "
و سطر چهارم به کل کار شعریت می بخشد :
" خواب و رویا،  دشت و دره ، دار و درخت "
رودخانه ای که خواب و رویا دارد ، خواب می بیند ، دشت و دره دارد ، دار و درخت می بیند .سطر چهارم زیباترین سطر این خواندیدنی ست؛ حتی به نظرم خود فلاح آن را بسیار دوست دارد و  آن را در سطری گذاشته که خصوصیت برجسته شدن ، " دیدن " را دارد .
 در ادامه، تمام این ها می ریزد ، زمان سقوط می کند ، مکان ها متلاشی می شود ، انگار قیامتی برپا شده . رودخانه می ریزد و دلیل قرمز بودن این سطر هم همین است ؛چون خواب رودخانه ،‌ " رویای سبزش " ، تمام دارایی اش می ریزد و نمایشی واقعن دراماتیک
را شاهد هستیم .

این که رویای سبز رودخانه می ریزد، قرمز است ،‌این که تمام دارایی اش می ریزد، قرمز است،این که می ریزد، قرمز است و ما به این می رسیم که فلاح واقعن ریزبین است و بی دلیل قرمز را انتخاب نکرده است .

------------------------------------------
به نظر من انتخاب عنوان، لااقل برای این خواندیدنی، کار اشتباهی بود .
وقتی فلاح می گوید آبشار، یعنی آبشار و دیگر هیچ ،اما من دوست دارم بخشی از این خوادیدنی را "آتشفشان" بخوانم؛فوران های قرمزی که از دل زمین می آید .دوست دارم این کار را چشمه بخوانم . فلش باشد، اما آبشار نه ! دوست دارم هر چیزی باشد، جز آبشاری که تمام دارایی رودخانه را از آن می گیرد ، جز آبشاری که رویای سبز رود را از آن می گیرد .
مهرداد فلاح واقعن شاعر است . او بی نهایت مرا به رود نزدیک کرد .حالا رود بخشی از من شده که دلم نمی خواهد تمام دارایی اش را از آن بگیرند و آن را مرداب کنند ، بی تحرک کنند . می خواهم رود زنده بماند،خواب ببیند، خواب های سبز ، بچرخد در دشت و دره اش ، بازی کند ، زندگی کند با دار و درختش. آبشار بی رحم تر از قرمز است؛سقوط قرمزتر ، فلاح آبشار تر .

مهر به حاجیان زاده

در باره ی نام این خواندیدنی با تو همرای ام. با وجود این ، انتخاب یک عنوان برای یک خواندیدنی از سوی مولف ، مانع این نمی شود که تو  و دیگر خوابینندگان ، جور دیگری ببینید و بخوانید .  آن پرسش ها را که در باره ی خواندیدنی ها پرسیدی ، به گمانم تو خود بهتر می توانی با باز بینی آن چه من از این گونه شعر تاکنون ارایه داده ام ،پاسخ دهی و من از تو که ذهن خلاق و نگاه تیزی داری ، می خواهم ( مصرانه ) که چنین کنی.

پویا عزیزی

هستی شناسی این که آن جا کجاست، شاعر را بر آن می دارد تا هر چه هست را در جایی که نیست یا معلوم نیست چیست، بریزد . اما این فقط یک بازی است ؛ فقط یک بازی . همان خواندیدنی ست و این دفعه دیگر به جرات ژانرش را از شعر جدا می کنم؛ چون تعریف مستقل خودش را دارد و دارد می رود که برای خودش زانری باشد . پس باشد و ما هم گاهی بخواندیدیدنانیم.

رضا افشاری 

این متن فرصت تاویل را از من گرفته؛ یک دیکتاتور تمام عیار است. نه فرصت گزارش به من می دهد و نه فرصت تفسیر( البته در حوزه ی واژگانی اثر، نه چیدمانی ).خلاف کارهای قبل که در مواجهه با آن ها فرصت کشف و شهود از دو منظر خواندن و دیدن ایجاد می شد،این بار با یک متن دیداری رو به رو هستیم و این کار را برای ذهن مسموع محوری مثل من کمی سخت می کند ( خب ، رضا گوشاتو بگیر! این بار نه برای نشنیدن،  بلکه برای بهتر دیدن ).
در مواجهه با یک چنین متنی، هر نوع خیالبافی ، فقط با ارجاع به متن  شان حضور دارد . خب، مهرداد فلاح ،تو سازه ی کلامت را به زعم خودت آبشاری متصور شدی و این اسم را  پیشنهاد دادی . تو این پیشنهاد را دادی در اوج ارادت و با عرض شرمندگی ،  من این تحفه ی مولف (نام اثر) را  نمی پذیرم ؛
چون از این جا به بعد، جولانگاه من مخاطب است . من هدیه ای را از دست مولف می گیرم که خودش هم نسبت به آن در مقام حدس و گمان است. این معجزه کلام است که تو چیزی را که دوست داری، می دهی و من چیزی را که دوست تر دارم، می گیرم. دلم می خواهد آبشار تو را قلمی در نظر بگیرم  که از وسط، کمر تا کرده، نقطه ی اتصالش با عبارت هایی پر از قطعیت از بین رفته. پس دور از ذهن نیست نوک این قلم ، فرصت ارتزاق از این همه قطعیت  را پیدا نکند و در یک وضعیت  ابهام آمیز، سوال " این جا کجاست ؟ " را طرح کند .
از وجهی دیگر، می شود یک شان ژورنالیستی بهش داد و متن را کاملن از فضایی غریب انگارانه، وارد بستری اعتراض آمیز کرد ؛ کاریکاتوری از  دموکراسی قلم  در تصویری  تعریض آمیز .

حتی فیزیک این تصویر به واسطه ی داشتن زوایای تیز و اشکال هندسی گوشه دار و نه منحنی، مثل ذوزنقه و مثلث ناخودآگاه ذر ذهن وضعیت اعتراضی را متبادر می کند . گوش هام را که سفت تر می گیرم، حوزه دیدم  وسیع تر می شود. مایلم در اوج خیالی بافته شده به متن در یک تصویر فانتزی، چیزی را که نوک تراشیده ی قلم نام بردم ، یک جاروی دستی متصور شوم ( چه تصویری! ) جاروی دستی دارد مثل یک جارو برقی عمل می کند (یک پارادوکس)؛ به جای این که واژه ها توسط جارو جمع شوند، این جاروی دستی ست که دارد آن ها را می بلعد .
چه قدر این تصویر مصداق وضع حاکم بر مطبوعات و مکتوبات ماست . من خودکشی وازه را می بینم؛ محکوم و محتوم به خود سانسور شدن . ریزش انتحاری واژه ها به جایی بی تعریف که معلوم نیست کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ...

 مینو نصرت

از قلمبه گویی بیزارم .از این تخته سنگ هایی که خزر را دیوار کشیده اند .از چارقدی که بر پیشانی اش بسته اند و گره اش کور تر از ظلمات است .بی هیچ اشاره ای، ولی پروانه می شوم به بوی زلالی که مثل آینه مقابل صورت آسمان خود را می کشد و مرا دکلمه می کند  و تو را انشا... وسوسه ی سقوط از ارتفاع شانه هایم ، شانه هایت و فرو شدن در قعر گودالی پر شده از کلمه ی ماهیانی که  کرور ها سال است که یادشان رفته روزی چه قدر نهنگ می شدند؛ روزی که این همه یونس ساحل نشین شور این دریای بی سرگذشت نبود. نیت می کنم و وارونه غرق می کنم تصویر کور آینه را در سیلاب چشمان آسمان...شعری شبیه شیهه ی نجیب اسبی سرکش ،افتاده در قفس طوطیان شیرین سخن و ... راستی، از پرگویی هم بیزارم، ولی این آبشار را که نمی دانم  جذب کدام برهوت تشنه می شود ،دوست دارم.

پروانه دلاور

1- خواندیدنی ها هرچه خواندنی تر باشند، برای منِ الان، شعرترست تا فردا چه بگویم ! یعنی نباید وجه بصری غالب شود و اثر تک بعدی گردد، اما این شعر را حتی اگر فقط بشنویم:
« خیابان با کوچه ها خانه ها آدم ها و پل هایش
زمان با روزها ماه ها سال ها و سده هایش
رودخانه با تمام دارایی اش آب ماهی ریگ و شن
خواب و رویا  دشت و دره  دار و درخت
همه می ریزند این جا
این جا کجاست !؟  »
باز در  ذهن ما چیزی شبیه آن چه به صورت یک اثرخط و نقشِ گرافیکی در بالا ارائه شده، نقش می بندد .پس این کار از جمله نوشته هایی است که  وجه دیدنی و خواندنی اش بسیارنزدیکند؛ البته شاید این شعر در ذهن برخی آبشارترهم باشد.
2- همه ی ما می نویسیم که استرس ناشی از زیستن دراین شکل فروریزنده و بلعنده(علامت سوال) را در خود بکاهیم.

3- بی هیچ توضیحی در مورد ایجاز، حرکت کلی یا جزئی و... که تکراری ست ، من  این طوری می نویسم:
« خیابان با پل ها و آدم ها کوچه ها و خنده ها
زمان با روزها ماه ها سال ها و سده ها
رودخانه باتمام دارایی اش آب ماهی ریگ
خواب و رویا و دار و دشت
همه می ریزند
این جا کجاست ! ؟ »
4- نکته ای را که در  این دوباره نویسی آموختم ،  لو می دهم؛ در خط آخر، زبان مألوف  ذهن من می خواست بگوید : «کجا؟» و جمله ی «این جا کجاست!؟» شگفت زده ام کرد؛ زیرا این جمله و این ساختار زبانی تنها در صورتی متولد می شود که ذهن از آنِ مهردادفلاحی باشد که این همه همه ی وجوه دیدنی و ندیدنی واژه را می بیند. یعنی آبشار ذهن او « این جا » را می بیند؟

معصومه مظفری

حالا کلمات هم مثل آونگ نوسان می کنند...مثل آونگ نفس هایت شنیدنی است...حالا کلمات هم می ریزند در سراشیبی که همه می ریزند...حالا همه به یک جا می روند...این جا کجاست؟ این محتوم همیشگی...این که مرا به این وا می دارد که خدایی بسازم و جهانی دیگر که مرا از این نیستی نجات دهد...نجات دهندگانی که در گور خفته اند و روزی می آیند که دیگر به آمدنشان نیازی نیست...این خیابان ها ، کوچه ها ، خانه ها ، آدم ها و پل هایش که همه نشانی از زمان مندی و مکان مندی همه چیز است...این که ما در خیابان عاشق می شویم..در کوچه ها بازی می کنیم و برای هم از روزهای کودکی سخن می گوییم...این که هنوز معلقیم بین هوا و زمین...بین زمین و آسمان...این که هنوز یاد نگرفته ایم که پل ها برای آدم ها یعنی چه؟ این که می توانیم گاهی که از زندگی خسته می شویم، از این پل ها خودمان را پایین بیندازیم...برویم جایی که زمان و مکان ندارد...شاعر که زمان و مکان نمی شناسد..شاعر که به زمان و مکان فکر نمی کند...همه چیز در ذهنش ساخته می شود؛ به خصوص اگر مهرداد فلاح باشد که گاهی پرواز می کند و گاهی قدم می زند و برایش مهم نیست از خیابان های شهرش چند ماشین هر روز می گذرد...این که شاعر می داند هر چه باشی و هر که باشی، در نهایت به جایی می ریزی که جایی نیست و به قول خودش :" دستی از تاریکی می آید می برد به جایی که جایی نیست " و این که " نمی توانی نادیده بگیریش "...این که در رودخانه باشی و به آبشار برسی ،هر چه تلاش کنی، عاقبت به ته آبشار سقوط می کنی و آن چه مهم است، نه زمان است و نه مکان،بل تنها امر مهم این است که وقتی به ته ِ آبشار می رسی، چه می شود؟ آیا زنده ای؟ چه جایی است؟ و هزار پرسشی که پاسخ ندارد...این همه ترس و نادانی که هیاهو ندارد مسلمن...انسان ناگزیر و انسان تسلیم چه می تواند بکند...که اگر رودخانه هم باشی، نهایت همین است...و چه درد آور است این که شاعر باشی و این ها را ببینی و بدانی و ناگزیر باشی...

زن کاغذی

در جست و جوی ناکجاآبادی که آبشار کلامت می ریخت، چند روزی بر من گذشت...در حالی که ریزش تمام شهرِ، گذشته از تمام ثانیه ها،
چیزی از خواب و رؤیایم باقی نگذاشته بود.

با این شعر راحت تر بودم؛ هرچند که بی رودربایستی بگویم، مجبور شدم نظر دیگران را بخوانم تا بفهمم واژه های نقطه ی ریزش چه هستند(این جا کجاست؟را می گویم).
تمام چهار خط افقیِ شعرِ وابسته به شکل هم برایم شاعرانگی داشت و بیشتر به این فکر می کنم که اگر  چنین فرمی به کار نرفته بود، می شد چنین مفهومی را رساند؟شاید الان که اثر به این شکل به دنیا آمده است، به راحتی نتوان گفت که اگر شکل دیگری بود، چه می شد؟
با این سر و شکل به دنیا آمده است و تولدش را تبریک می گویم .


 جلیل قیصری

 زمان و مکان و انسان و آرزوهایش از سراشیبی فرو می ریزد ...در تقاطع ریزش اما به خونابه ای مبدل می شود؛ چون رنگ حروف دیگرگون می شود. حروف و کلمات هم چون کارهای دیگر شاعر، گاه شکل تصویری و اساطیری به خود می گیرند و ظرفی که آبشار در آن می ریزد، در یک نگاه بستری تعبیه شده است برای تجمع این خونابه که حباب هایی هم از خود به بالا می پراکند و در نگاه دیگر، تصاویر انسانی در دو بخش ظرف به دید می آید که با علامت سوال و تعجب، زمینه شده اند برای *کجاست؟!*

در این دو دسته تصویر اما انسان هایی با چهره های متفاوت دیده می شوند؛ چرا که آدم های بخش پایینی، شکل مومیایی به نظر می آیند و آدم های بخش بالاتر زنده تر ...اما این بیهودگی در یک نگاه، بیهودگی زمانی و مکانی و -گفت بی صدا- یک سفارش اجتماعی است و از زاویه ای دیگر، نگاهی هستی شناسانه به کل زندگی .

علی حسن زاده

با توجه به المان های بصری موجود در این خواندیدنی، تصویری از یک آبشار در ذهن مخاطب شکل می گیرد، اما اتفاق اصلی در محتوای این آبشار (خواندیدنی) شکل گرفته و آن این است که: به جای آب، کلمه است که می ریزد پایین! و همین کلمه است که از ذهن مخاطب آشنایی زدایی می کند از شکل کلیشه ای یک آبشار که به حتم در آثار هنری متفاوت و به حتم در واقعیت با آن رو به رو شده است.  تولد این آبشار سوررآلیستی را به مولف این خواندیدنی تبریک می گویم.

مصطفا فخرایی

شیوه ی نوشتاری و وجه بصری شعر، تصویر آبشاری را نشان می دهد که به گفته ی شاعر صدایی ندارد، اما صدای آن را آشکارا می بینیم. این آبشار از جایی سرچشمه گرفته  -در هر سطر عنصری با اجزایش (خیابا با کوچه ها، خانه ها و ...) (زمان با روزها ، ماه ها و ...)راه می افتند و در نهایت به جایی فرو می ریزند؛ جایی که برای خود شاعر هم سوال است و به روشنی مشخص نیست .

شاعر به سان نقاشی ماهر، واژه ها را به گونه ای ماهرانه در کنار هم قرار داده و شعر زیبایی را نقاشی کرده است .او تصویر فرو ریختن آب را از بالا به پایین، به زیبایی با شکل نوشتاری (همه می ریزند)نشان داده و در شکل تصویری (این جا کجاست) پخش و پلا شدن قطرات آب را ماهرانه به تصویر کشیده است.آب هایی که به جایی می ریزند. راستی این جا کجاست!؟

مهدی موسوی میرکلایی

این یک فلش به سمت پایین است  یا آبشاری که در لیوان می ریزد ؟
اگر از منظر شکلی به سراغ این سازه برویم، تعدادی کلمه می بینیم که همه و همه با ازدحام در یک منبع می ریزد . آن منبع شاعر است ؟ آن لیوان شعر است ؟ آن خیل عظیم زبان است ؟ یا برعکس؟
خیلی مهم است که بدانیم آن ظرف کجای هستی قرار دارد؛ ظرفی که زبان را اعم از (شهر ها و کشورها ، دریاها و رودها ، زمان و حتی پدیده های غیر مادی ) را در خودش می ریزد .
به هر تقدیر، این از ظرفیت های زبان است  که گه گاه به دور از مفهوم و بسامد های آن چنانی، فی نفسه جذاب است و کنکاش پذیر .

+ mehrdad fallah ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٠

Powered by   :   Mehrdad Arefani