قدم زدن در تعطیل! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

قدم زدن در تعطیل!

سایت مهرداد فلاح - دست بده دوباره بچرخیم !  

  کی می تونه یه گلیم  ِ این جوری برام ببافه ... ها؟

کیوان اصلاح پذیر

مهرداد هفتاد را دیدید ، حالا مهرداد هشتاد را ببینید . دیدنی تر شده است نه ؟ آیا خواندنی تر هم شده است ؟ گپ من با مهرداد ، در کافه ی اینترنتی بی قهوه و سیگار، همین است . چه زیباست اختلاف و تفاوت در زبان و صنایع ادبی و روش های بیانی و نگاه ها . اما نمی توانم در وبلاگ تو آزاد بنویسم . از بس شلوغ است . کاری کرده ای کارستان . هرچه شلوغ تر شود ، سنگ ها به هم بیشتر می ماسند و از آن طرف دشت ، قلوه های ساب خورده ی ادبیاتی ها بیشتر  در دل خواهند نشست . اما قبول کن جو وبلاگت خیلی سنگین است . آدم خودش را لای این همه تعریف و تمجید می بازد . گفتم بیایم در این محیط خلوت خودم ، شاید بی غرض تر تو را نقد کنم . از آن جا که یک "خواندیدنی" را به عنوان یک اثر شعری مطلق نمی پذیرم ، در این نقد به جای پرداختن به " دیدنی "،  به " خواندنی " های فلاح می پردازم .

اما حالا که گفتم ، بگذار بگویم اگر این خواندیدنی را به دو بخش دیدنی و خواندنی تجزیه کنیم ، هرکدام را می توانم به عنوان یک اثر هنری بپذیرم ؛ به شرط آن که خواندنی را منبع الهام خواندیدنی بدانیم ، نه این که از ترکیب این دو بتوانیم یک تحلیل هنری واحد ارائه کنیم :

1- تابلوی نقاشی

خط چین های دو طرف خیابان و باد های میانی خیابان ، از نظر بصری و نمادی فوق العاده اند . خط چین در طول خیابان واقع شده است ، نه عرض آن و بادها دیده می شوند ؛ نه با ذرات خاک یا کاه ، بلکه با کلمات . این جا یک ارتباطی بین کلمات ( نه معنی آن ) و نقاشی دیده می شود ؛ یعنی اگر کلمات هم بی معنا باشند ، می توانیم نقاشی را تفسیر کنیم . بنابراین تا این جا معنای کلمات ، مدخلیتی ( عجب عبارت نا به هنجاری ! ) در نقاشی ندارند .

تابلوی نقاشی چه معنایی دارد . باد های کلمات ، جای ماشین های تند رو را در خیابانی گرفته اند که در آن مجالی برای عبور خوانندگان از میان کلمات نیست . خواننده باید در دو سوی خیابان ، روی خطوط منقطع بایستد و برای عبور بادهای کلمات دست بزند و اگر دقت کنید ، بادها ی کلمات به حریم پاره خط ها تجاوز نکرده اند . این چیست ؟ جدایی مخاطب از گفتار ؟ یا ستایش گفتار ؟

تبصره ) هرچه هست ، حرف من این است : گرافیک های تو جدا از کلماتت قابل تفسیرند و هرچه اصرار داشته باشی که این دو با هم یک کل واحد می سازند ، باورم نمی شود . مگر این که روی بادهای کلمات چیزی نوشته باشی و روی خطوط پیاده رو چیزی که هرکدام بتوانند تفسیری از موقعیت گرافیکی خود باشند یا برعکس . اگر توانسته باشی طوری بنویسی و بکشی که هیچ کدام بدون دیگری کامل نباشد یا به عبارت دیگر ، مفاهیم نقاشی و کلمات در هم نهاده شده باشند ، آن وقت باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل خواندیدنی . عجالتن برویم سراغ معنی :

2- نقد شعر : پیشنهاد شما چیست ؟ از بالا بخوانیم یا پایین ؟ از بادها شروع کنیم یا خط پاره ها ؟  ( این هم از آن پرسش هاست . وقتی خواننده آن لاین نیست ، این پرسش یک نوع تظاهر به دموکراسی بیشتر نیست ) . به نظرم با توجه به فرم نوشتار ، باید خط چین ها را جدا و بادها را جدا بخوانیم ؛ از بالا به پایین و از راست به چپ . این می تواند منطقی باشد ( این جا نقد من یک لنگ  کوتاه می زند ؛ زیرا دارم از شکل گرافیکی برای خواندن کمک می گیرم ، اما هنوز معانی کلمات مستقل از شکل هستند ) :

تازگی دلشوره وار خیابان خالی از شلوغ در بامداد تعطیل

آن بالا لامپی یکهو روشن

زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه

لرزانک برگچه های آویخته بر باد

ده تایی انگشت های در هم پیچ

عمارتی که روی چوب بست بلند می شود

در تند سرازیری دهانی باز

چه قدر سایه ؟ کنده از کجا شدند این همه

درخت شهری دارایی اش را یکجا به چشمی می بخشد که خواب

 صبح روز تعطیلی ست . از لامپ روشن شده ، درمی یابیم که هنوز گرگ و میش است . اشیای خیابان آسوده از شلوغی آدم ها و ماشین ها  خود را در چشم ها  می آرایند . خیابان از بی مصرفی خود دلشوره گرفته است . شهر نیمه خواب است . انگشت ها خمیازه را به پایان می برند . گرچه چشم ها نیمه خوابند ، درخت در روز تعطیل زیبایی ها ی خود را  به چشم می بخشد ؛ مثل زباله که نگاه را به خود گیر می دهد . حتی لرزش برگ نیز در باد پیداست .

کنده شدن سایه ها بسیار تر و تازه است . سایه ها بخشی از وجود و درعین حال عدم اند ، اما به هرحال دیده می شوند . عدم یا وجود سایه ها همواره ذهن فلسفی انسان را قلقلک داده است . عدمی ست که دیده می شود و وجودی ست که در حواس پنجگانه نمی گنجد ( نگویید سایه را می بینیم ؛ نه ، ما تاریکی را می بینیم و تاریکی خود عدم است ، عدم نور ) .  پس چیزی از وجود کنده شده است که در عین حال چیزی نیست . "عمارتی که روی چوب بست بلند می شود" بدون قرینه است یا ناقد از دریافت قرینه محروم است . البته این بیت به تنهایی کامل است : کارگری که صبح روز تعطیل هم کار می کند ، روی داربست آجر می چیند یا رنگ می زند یا ...  بنابراین و با این تفسیر ، این هم بخشی از توصیف خیابان خلوت روز تعطیل است که برای همه تعطیل نیست .

خب ، می بینید که بدون کمک گرافیکی ، شعر بسیار زیبا و مصوری ست . اگر این شعر بدون دیدنی ها هم بود ، باز همین دریافت ها از آن حاصل می شد . اینک بیشتر به نظریه ی خودم اعتقاد پیدا می کنم . مهرداد فلاح شاعری هم چنان نو پرداز است که در گرافیک هم به اندازه ی کلمات تبحر دارد . ما در شعر – گرافیک او هم خواندنی داریم هم دیدنی ، اما خواندیدنی نداریم .

حسن سهولی

واژه درتاریخ خود ، جایگاه متفاوتی می گیرد و این یعنی ظرفیت زبان . به عبارت بهتر ، واژه معنایی می سازد که بتواند بر تنش بنشیند . این همان دگرگونه شعر یا متنی دگرگونه است که در عصر بعد از مدرن بیشترجلب توجه می کند ؛ حال گذر یا ناگذر یا دو وجهی بودنش باید بماند . پس این حقوق همه ی متن نویسانی ست که خودِ زبان ، واضع آن است و حکم نیز در دستِ خود اوست . واژه دراین شعر فلاح ، فراخی خاص خود را پدید آورده است . واژه ها به گونه ای هستند - هرچند معدود به نظر می رسند - که انگاری عمری طولانی دارند و تازه به نظر نمی رسند ، اما فضای پدیده آمده در اثر همنشینی شان ، فضایی بسیار گسترده و ناتمام است . متن ها تصاعدی ریاضی وارند که شاعر خلاق باید آن را پدید آورد . البته زبان مردم ، زبانی که معیار - گفتاری ست هم ظرفیت بالایی دارد . نوع نشستن واژه ها در بعضی از گزاره ها آن قدر قوی ست که اگر آن ها را روان کنیم ، ناچار به حذف بعضی از آن ها هستیم و اگر به همین زبان شاعر برگردانیم ، حذف واژه به آن صدمه می زند . مثل این گزاره : "چه قدر سایه ! کنده از کجا شدند این همه ؟" پس ، پسِ پشت این متن ، زنجیر محکم زبان نهفته است و فکر می کنم راز شعر هم به همین است . حتی آسیب های زبانی موجود را هم نمی توان حذف کرد : "در تندِ سرازیری دهانی باز" ! حذف ها آن قدر در راز زبان پیچیده شده اند ، حتی قرینه شان که حس حذف را به تاخیر بیندازند !
"درختِ شهری دارایی اش را یک جا به چشمی می بخشد که خواب" . البته می شود این حذف - ضمن این که بسیار معمولی ست - معمولی هم نباشد ؛ زیرا معنایی در پی آن است که فقط می توان با این تخیل آن را هضم کرد : هم صنعت ناخواسته و هم معنی بدون رخنه ای درپی دارد . تصویرها هم به فراوانی معنا و هم به وسعت زبان ، فراوانند :
"ده تایی انگشت های درهم پیچ / عمارتی که روی چوب بست بلند می شود" / "زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه / لرزانکِ برگچه های آویخته برباد" . این تصویرها از دخالت ِ محوری و عامدانه در ذات زبان پدید آمده اند . همین دخالت محوری و عامدانه ، تصویر ناگسست را رقم می زند ؛ انگار تصاویر با مفاهیم حول وحدت محوری زبان ، به چرخه ی حیات کلام چنگ انداخته اند . گاهی تصویرها به گونه ای هستند که احساس می کنی می توانند مانند یک تابلو الکترونیک عوض شوند . می پنداری محور وحدت در این احساس باز می شود و همه ی واژه ها دوباره پراکنده می شوند و باز در محوری جدید و تصویری جدیدتر ، برمدار وحدتی دیگر ، ثانیه ها ، لحظه ها و تصویرهای دیگری می سازند ؛ به شکلی که تصویر بر زبان غالب می شود و در این پیروزی تصویر بر زبان ، نقش زبان کم می گردد . درحالی که همه ی این ها پدید آمده ی زبان هستند و این یعنی خلاقیت ، یعنی دگرگونی و دگراندیشی در متن .

عارف رمضانی

"آن بالا لامپی یکهو روشن/ زباله بازی گوشه ای که گیر می دهد به نگاه/ لرزانکِ برگچه های آویخته بر باد/ ده تایی ِ  انگشت های در هم پیچ/ عبارتی ( عمارتی ؟) که روی چوب بست بلند می شود/ در تندِ سرازیری دهانی باز/ چه قدر سایه ! کنده از کجا شدند این همه؟"
این ها را فقط شاعری که دارد کلاغ می شود ، می بیند و شاید نشسته است بالای آن درختی که دارایی اش را یکجا به چشم هایی می بخشد که خوابند . کلاغ های روی درخت ها را بیشتر بشنویم . شنیدن روزنامه ای ست که اجازه نمی خواهد ؛ خاصه روزهای تعطیل که روزنامه های کاغذی هم تعطیلند .

این هم یک شعر که سید رضا خاتمی، در وبلاگش wc گفته با نام "هواخوری" در وصف خواندیدنی :

 مرا به خاطر بسپارید
۳ در ۴
کمی بزرگ تر
ـ  خشمگین  ـ
با انگشست شستی که گرفته امش رو به روی شما
و این شعر را هم

که ترجمه ای ست وفادار
به فارسی
از عکس سربازی در جبهه ی متفقین
ـ سیاه سفید        حتی اگر با خودکار سبز نویسمش ـ
خشمگین
انگشست شستش را گرفته رو به روی دوربین
به فارسی که ترجمه اش کنم

نمی شود دیگر معنایش
پیروزی از آن ماست برادر

مهر

اسماعیل مهرانفر در وبلاگی با عنوان کفاشی نقدی نوشته بر خواندیدنی که شما می توانید روی همین کلمه ی کفاشی کلیک کنید و بروید آن جا و بخوانید دیدگاهش را، اما من آن نوشته را به روال جاری ، تمامن در این جا هم می گذارم. نمی خواهم خودم را درگیر پاسخ دادن کنم . پیش تر این کار را کرده ام به گمانم ( در اشاره هایی که داشتم به چه گونگی شکل گیری این نوع شعر ). فقط این را بگویم که مهرانفر به شکل عجیب و مصرانه ای می خواهد این طور وانمود کند که انگاری خواندیدنی از هر نوع کارکرد کلامی مبراست و تنها در وجه دیداری و بصری ست که می تواند هستی یابد ! 

اسماعیل مهرانفر

از خودت ...

نقدی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح                   

 این نقش برجسته نیست ، نقشه ای است برجسته که دارد به دروازه های ادبیات مشت می کوبد .شعر به این واسطه که هنری است زبانی، به عواملی بستگی پیدا می کند که پیوند های ارگانیک جانشینی و هم نشینی را نیز در خود حل می کند ؛ هر چند ساختارگرایان ، خود راغب به تحلیل آن نبوده اند . به اعتقاد یاکوبسن ، جوهر شعر نوعی فراافکندن و تصویر کردن (projection) زبانی است که به واسطه ی آن ، شعر محور استعاری یا پارادیگماتیک کلام را بر محور مجاز مرسل یا سینتگماتیک آن تصویر می کند که بدین ترتیب شعر ، ویژگی های همنشینی زبان را در برابر خصایص خطی و مستقیم آن قرار می دهد . نگاه ما به جوهره ها ، نگاهی مستقیم و سرراست است که می تواند در ذائقه ها نقشی جانشین بر عهده گیرد و در کلیت ، عبور از استعاره ها را برای هر ذهنی هنجارمند کند .برخورداری از محوریت زایایی است که می توان زبان را در تقابل با دیگر المان ها به کوششی فرافکن تبدیل و تصویر سازی را تقویت کرد . پیش از این در آرای سوسور نیز مطرح بوده که زبان علی رغم آن که متشکل از روابط دال و مدلولی است ، لیکن می تواند به تنهایی و در ساحتی چند بعدی نیز خودنمایی و باز تولید پذیری را تعریف کند . شعور و درک مستقیمی که از متن برداشت می شود، در فرامتن به عمومیت پذیری دامن می زند ؛ زیرا معنا در عبور از این تسلسل ها با بسیاری از سویه های ذهنی مخاطب در ارتباط است و می تواند نقشی مکمل در برداشت و در انگشت نگاری از اثر ایفا کند .نمونه های شکل گرفته در شعر معاصر ، بنابر آرایی که تا کنون ارائه و بیشتر در دهه ی قبل مطرح شده، فارغ از این مباحث تئوریک نیست . به نوعی ورود ترجمه ها و مباحث روز زبان از اروپا بود که به این جنجال ها در حیطه ی ادبیات مان رونق خاصی بخشید . وقتی به شعر زبان بر می خوریم ، پیش فرض هایی حاکی از رخدادهای درون نگر و برون نگر در متن هست که خوانش این آثار را ممکن و محتمل می کند . ایجاز و استعاره هم که از ارکان جداناپذیر شعرند، در تلاشند که این مقبولیت عام را متکثر و دارای چندگانگی کنند و دائما دارند خطی از بطلان بر تابوهای موجود می کشند .زبان در این معمایی که اذهان بسیاری را به خود معطوف کرده ، همواره و بلا استثنا در جوهره اش ، گوهر تحقیق و تفحص را دارد . سیری در کهن نوشته ها و ادبیات عهد قدیم ثابت خواهد کرد که کلمه در ذات و جوهره ی خود، دارای باری روایی و فرهنگی ست .  کلمه که دارای توان های بالقوه و بالفعل فرهنگی و روایی ست، در ذهن مخاطب و معیار ، با گستره ای که حوزه ی فرهنگ و غنا به وجود آورده ، دارای قدرتی ست که به زایایی تصویر مشهور است . به کلمه ای چون "کلاغ" توجه کنید ! کلاغ در ذهنیت ایرانی و قدری وسیع تر جهانی، تداعی کننده ی سیاهی و هم چنین بد خبری است؛ کما این که در بسیاری از متون قدمایی نیز به همین صورت به کار گرفته شده . این کلمه دربرگیرنده ی معانی دیگری نیز هست که در این نوشتار از  آن پرهیز می کنم . این قضیه تنها در بافت و بستر منطق روایی و فرهنگی کلمه نهفته است که دارد جولان می دهد و هیچ گونه رابطه ی دال و مدلولی را هم نمی طلبد . اگر از  ادبیات قدمایی هم بخواهیم نمونه ای بیاوریم، می شود به کلمه ی "می" اشاره کنیم که تداعی کننده ی سرمستی و نا به سامانی ست و هم چنین خود بیگانگی در برابر ذات الهی .در بسیاری از این متون، به زایایی کلمه در حوزه ی تصویر و معنا پی خواهیم برد . تصویر به گونه هایی متفاوت در ادبیات و اصولن هنر به خودنمایی و رونمایی روی آورده . گونه ای از تصویر را در زایایی کلمه و در روان فرهنگی آن باید جست و گونه ی دیگر آن را در به ترسیم در آوردن خطوطی می توانیم بجوییم که شامل حال نقاشی و گرافیک و دیگر آثار از این دست می شود. اما چه می شود که تصویر در کلام، به تصویری تبدیل می شود که وضعیت پردازی  و خلق خلقیات می کند و ما را به زوایای تاریک تاویل راهبر می شود ؟ تصویر به تنهایی این قدرت را ندارد که به خلق حالتی بینجامد . بنابر این تصویر وضعیت انگاری می کند و کلام حالت انگاری . یعنی با دریافت یک فرآیند روایی، می شود دست به دریافت معنایی زد که هم تصویر و هم معنا را در خود جا داده و دارد به زایایی مضاعف می اندیشد. سوسور می گوید : اگر زبان مثل ورقه ای کاغذ باشد ، یک روی آن دال است که همان فرم و صورت کلمه است و روی دیگر آن مفهوم و مدلول . اگر این کاغذ بریده شود ، یعنی این که دال و مدلول جدایی ناپذیر نیستند و به یکدیگر وابسته اند . ما این دال و مدلول را تنها در جایی به کار نمی بریم که فاقد ظرفیت های لازم برای به ثمر رساندن سلوک معنایی و تصویری متن باشیم :

روشن است که روی افق

خط نمی توان کشید

ما در صورتی به وضعیت کلمه ی  "روشن" بر می خوریم که در توانمندی های بالقوه ی این کلمه، هم می شود به جست و جوی صفت بپردازیم و هم قید . طبق توضیحاتی که داده شد، می توانیم معانی و کنش های دیگری نیز با توجه به زایایی این کلمه بیابیم . گفتیم که این کلمه هم می تواند صفت باشد و هم قید  و اکنون در بافتی قرار گرفته که قیمومیت خود را در ذهن معیار علنی و دائمی می کند . فلاح در کتاب های"از خودم" و "دارم دوباره کلاغ می شوم"، روی این امر بسیار سنجیده و توانمند عمل کرده است که نمونه ای شگرف از آن را برای تان بازگو کردم .

از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ

پیچد دور سرش

اندیشه ای که فلاح در دو دفتر ذکر شده مد نظر داشته، اندیشه ای زبان محور و یا اندیشه محور نیست ؛ اندیشه ای ست که وی را از ساحتی به ساحت دیگر و از نقابی به نقابی دیگر می کشاند و در این میانه، برخی آشنایی زدایی ها و بر هم ریختن اوضاع به سامان است که دارد به دامنه ی تاویل در شعر می افزاید . بیشترین سعی شاعر این بوده که ایجاد برخوردی ارگانیک و وحدتی همگرا کند که واگرایی را تا حدی کاهش داده و رو به تکثر بیاورد که البته نقش تعلیق هم در این میان اندک نیست . چند روز پیش مقاله ای از محمد آزرم، در مجله ی سینما و ادبیات، می خواندم که عنوانش "قدم زدن با پل والری"  بود . در این مقاله، خاطره ای از مالارمه و دگا ( نقاش مشهور و هم دوره ی وی ) ذکر شده که بدین شرح است : دگا به صورت اتفاقی شعر می نوشت و از آن جا که با مشکلی مواجه شد، همه را دور ریخت و به مالارمه گفت :"هنر تو ، حرفه ای جهنمی است ! من ذهنم پر از اندیشه است، ولی نمی توانم به آن چه می خواهم، شکل دهم" و پاسخ مالارمه این چنین بود :" دگای عزیز ! شعر را با اندیشه نمی نویسند ، با کلمات می نویسند ! " کلمه به زعم این که کلمه است در هر قیاسی ، چه استدلالی و چه استقرایی، کلمه است و دارد خود را توضیح می دهد و این کلمه چیزی نیست جز اجزای تشکیل دهنده ی زبان که بحث اصلی این نوشتار است . زبان را به چند قسم می توان تقسیم کرد ؟ بله، جناب فلاح، زبان تصویری هم وجود دارد و یا به قول شما زبان دیداری را هم می توان به انواع زبان اضافه کرد . در هنر نقاشی وقتی به زایایی تصویر بر می خوریم، طبق گفته ای قدیمی، می گوییم تصویر دارد با زبان خودش حرف می زند . آیا نمی گوییم که در هر یک از هنرهای موجود زبانی مختص همان هنر وجود دارد که مختص آن هنر است؟ ما وقتی به هنر کلامی بر می خوریم، این حس برتری نسبت به دیگر هنرها را حس کرده یا به چشم خود شاهد آنیم که چه گونه این زبان کلامی و نوشتاری و خواندنی دارد خلق حالت می کند . شما وقتی به تابلوهای رستم و اسفندیار نگاه می کنید، چه اسفندیار و چه سهراب را در یک وضعیت یکسان مشاهده می کنید که یکی روی اسب و خیلی مقتدر نشسته و یکی با خاک یکسان شده ، اما هیچ کدام نمی توانند وضعیت خود را توصیف کنند. پس تنها شاهد وضعیتیم. در حالی که وقتی تورقی در شاهنامه داشته باشیم، خواهیم دید که فردوسی چه گونه توسط همین زبان الفبایی فارسی، توانسته است حالت انگاری  و زوایای مختلف شخصیتی و میمیک چهره ی آنان را تصویر کند و چه تصویری هم می کند !

به گواه بسیاری از منتقدین ، زبان تنها و به صورت یکه می تواند به خلق و ایجاد حالتی بینجامد؛ در صورتی که کلام را با کلام بسنجیم و میزان این موازنه را با سنجه های کلام و زبان بیازماییم . شما وقتی کلمه ای  می نویسید و رنگی روی آن می پاشید، امکان هر گونه تکانش دیگری را از کلمه گرفته اید و این دیگر رنگ است که دارد به دامنه ی تاویل کلمه می افزاید . رنگ هایی که در روان شناسی رنگ ها جایی برای خود دست و پا کرده اند. حکایت "تو را به خدا مرا هم بپذیرید" است که آمده اند و در زبان دارند جا خوش می کنند و هر روزه هم به دامنه ی کاربردی شان افزوده می شود؛ به طوری که این رنگ نیست که دارد به قدرت زبان افزوده می کند، بلکه برعکس زبان است که رنگ را از آن حالت تک بعدی و تک ساحتی خارج می کند و زوایای گمنامش را به چشم ذهن معیار می آورد .

ما هر چه قدر بخواهیم به فرم خدمت کنیم، نمی شود . این فرم چرا این طوری ست ؟ چرا در شعر خودش  را قالب می کند ؟ چرا فرم به لحاظ استدلالی هیچ گونه صورتی را پذیرا نیست و چرا صوری ست ؟ فرم را ابتدا تعیین می کنند و یا ابتدا چیستی شعر تعیین کننده است ؟ شعر به شیوه ای در می رسد که گمانه ها را در هر موردی که بخواهیم، نمی شود مستدل کرد و باید اصول به کارگیری کلمه و نقش راهبردی ساختار را جویا شویم . ساختار است که تعیین کننده ی میزان اثر پذیری شعر از اطراف را به حداقل می رساند و کمک می کند که شعر را در فضایی جست و جو کنیم که پذیرنده در حال مکاشفه است و دارد از معنا و زبان به نوعی عبور می کند . این عبور را نمی شود کنایه از سرسری گذشتن دانست که تعریف مان از عبور به صورت ناخودآگاهش است که اتفاق می افتد و افت و خیز ها را دو چندان می کند . شما وقتی به ساختاری بر می خورید که وجه غالبش هم نشینی و جانشینی است ، چه گونه بدون اطلاع قبلی از این تئوری کشف ماهیت می کنید ؟ همین جاست که فرم دخیل می شود و ساختار را به شکلی سیستماتیک می کند که معنا را چه در فرامتن و چه در درون ذاتی شده می بینیم و برداشت های مان از متن به تعلیق خواهد نشست . ما وقتی این فرم را به تصویر می کشیم، دیگر چه چیزی را به این ذهن مخاطب و معیار واگذار کرده ایم ؟ وقتی که رنگ صادره از کلمه را به صورت علنی می بینیم، دیگر چه گونه می توانیم در ذهن خود به روان شناسی رنگ ها مراجعه کنیم ؟ من بر خلاف خیلی ها که برای خواندیدنی ها می نویسند و تنها هم برای فرم و رنگ و زمینه و تاویل پذیری آن می نویسند، نظری متفاوت دارم و می گویم که چرا این دوستان عزیز من نقش کلیدی زبان در شعر را در خواندیدنی ها مغروق نمی بینند و دائما دارند دوری به تکرار و دوری مضاعف را به گرد خواندیدنی ها می زنند و هی نه به واسطه ی زبان که به واسطه ی تصویر، به جنبه های برداشتی خود اضافه می کنند ؟ من هر چه جست و جو می کنم، نمی توانم حتی به حرف خود شاعر که ذیل نقد یکی از دوستان در جوابش نوشته بود، برسم . ایشان می گویند که چرا به این همه نقد و نظری که پای خواندیدنی هاست، توجهی نمی کنید ؟ آیا این حرف در دنیای ادبیات هیچ وجهه ای از منظر مخاطب پذیری و توجه به اوضاع مخاطب خواهد داشت ؟ ما به عینه شاهدیم که کل این نقد و نظرها در حوزه ی زبان نبوده و دائما دارند به گوشه ها و زوایای تصویری عیان خواندیدنی می پردازند که هر کاری هم می کند، از قدرت زبان کاسته و وجهه ی تصویر را التزام می بخشد . تنها می توانم با این جمله تمام کنم که این تجربه ها در حوزه ی شعر فارسی نه تنها انجام نپذیرفته ، بلکه پذیرفته و به بن بست هم رسیده و تنها در حد یک تجربه باقی مانده است . در ادبیات دیگر ملل هم می شود به آثار گئوم آپولینر اشاره کرد که با همان شعر باران معروفش، تنها نگاه تنی چند را به خود معطوف کرد و هیچ گاه نتوانست نحله ای بیافریند که ماندگاری اش را تثبیت کند . من که هر وقت خواندیدنی می خوانم ،ببخشید نمی خوانم .

 فواد گودرزی

من از کار قبلی بیشتر لذت بردم . این کار بیشتر شبیه نوعی دکوراسیون تاتر و سینماست. گزاره ها ها را که جدا از تصویر نگاه کنیم، اتفاق خاصی در آن ها نمی افتد. البته می دانم که شما اصلن نمی خواهید گزاره های تان خارج از تصویر دیده شود، اما به نظر من این یک جدال نا برابر است؛ باید به زبان هم امکاناتی برای عرضه کردن خودش بدهیم؛ وگرنه شعر بودن کار شما فراموش می شود.

   مهر

در نام گذاری این خواندیدنی هم اشتباهی از من در جایگاه یک مولف سر زده که حالا می خواهم درستش کنم. من واژه ی خیابان را از این نام کنار می زنم و می بینم که نام اثر، گشادگی کم نظیری گرفته. در نام گذاری نخست ، من انگاری در جایگاه خواننده  ( یک خواننده ) ، به جای مولف نشسته و برداشت دیداری خودم از این خواندیدنی را در آن گنجانده بودم . در حالی که نام اثر ( اگر اصراری به نام گذاری باشد ) از جمله اختیارات مولف است . پس نام این کار از این قرار است :قدم زدن در تعطیل ! 

ارشیا

1.در خیابان شلوغ ما با بمباران تصاویر غیر اصیل رو به رو هستیم؛ با سرعت و حرکت. در واقع در خیابان شلوغ ما با تنها چیزی که مواجه نمی شویم، خیابان است. شلوغی هم چون سایه ای بر تمام خیابان و تن و مردم سایه می افکند و ابژه نگاه را از ما می دزدد.
به قول مهرداد فلاح، برای مواجهه ی اصیل با خیابان، باید "خالی از شلوغ" و "بامداد تعطیل" باشد. خالی از شلوغ که با توجه به نوشته ی بالا واضح است. اما چرا بامداد روز تعطیل؟ مگر برای ما خالی از شلوغ بودن کافی نیست ؟ پس چرا باید به تعطیلی روز ِ نگاهیدن نیز توجه شود؟ در واقع "روز تعطیل" نه تنتها نشان از خلوتی خیابان دارد، بلکه فراتر از آن نوعی خارج ایستادن از هژمونی غالب نگاه به خیابان است. بامداد روز تعطیل که همه ی حمالان ِ کل هفته در خوابند، شاید این فقط شاعر باشد که از خانه برون می زند و به خیابان می نگرد. روز تعطیل، روز خارج از سیستم است و در این میان، شاعر است که می تواند به ورای این سیستم غالب و رایج نگاه برود و نگاه مختص به خود را داشته باشد.به زبان هایدگری، دازاین با زدودن کلیه ی خصائص نا اصیل هستی، با خود هستی ناب رو به رو می شود.

2. حواله دادن کلیه ی کنش ها از سوژه به ابژه هم شاهدی بر همین مدعاست.به بیان دیگر، وقتی می گوییم "... گیر می دهد به نگاه" یا "... روی فلان جا بلند می شود"  یعنی این ما نیستیم که به منزله ی سوژه شناسا، به سراغ کشف جهان می رویم، بلکه ما صرفن با خارج شدن از نگاه غالب و فرا رفتن از هنجارها (بامداد روز تعطیل) ، شرایطی مهیا می کنیم که خود هستی، خود را به ما بنمایاند.
اما انتقاد بر همین کامنت؟
مگر اصلن هستی نابی هم وجود دارد؟
مگر می توان کنش شناخت را از سوژه حذف کرد؟
آیا این خیابان خلوت نیست که غیر اصیل است؟ خیابانی با توهم نوستالژیک سکوت و باد ؟ این آن رستاخیز چشم ها در خیابان های شلوغ نیست که برسازنده ی ذاتی خیابان است؟ و آیا ما از همین رستاخیز چشم ها نیست که مثل سگ می ترسیم و سعی می کنیم فقط صبح های تعطیل به خیابان بزنیم تا مبادا یکی از این نگاه های درنده، فانتزی ما را به هم بزند؟
به نظر من در این کار مهرداد فلاح، باید با رویکرد دیالکتیکی به هر دو سوی دعوا نظری انداخت...

رضا جمالی حاجیانی

من از قدیم ِ شعرهای فلاح، سطرهایی درخشان در حافظه دارم و از این روزهای شعرهایش، تصویرهایی از کلمات رقصان یا ریزان یا درهم پیچ و... که دست در دست کلام، منشوری از تاویل  را تحویل مخاطب می دهد .گاهی اما ،تصویرهای شعری ،در تصویر- شعرهای فلاح، به بکری خود ایده نیست . نیز بارها ،  بستر سازی تصویری شعر ،اندیشیده تر به نظر می آید تا رودی از کلمات که در این بستر بکرجاری می شود . حتا تک و توک ایده ها ی تصویری ، به جای بستربودن، سدی ست که کلمات مواج فلاح را درگیر خود می کند و...
از زاویه ای دیگر ،این طی طریق یک تنه ی فلاح به کعبه است یا به ترکستان؟ چه فرق می کند ؟ راهی یافته که از جمع طواف کنندگان جدا شده است و از هم صدایی آن ها .
ویک سوال که خوره می شود : 
آیا این بستر تصویری  به دست و پاگیری وزن وقافیه ای نیست که دورش ریختیم ؟

 مهر به جمالی

برای من عجیب جلوه می کند این پرسش . می گویم برای نمونه، همین خواندیدنی را اگر از فرمش رها کنیم ، به چه می رسیم ؟ به بی فرمی ! و دیگر این که مگر این فرم ها که در خواندیدنی ها خلق می شود ، پیش بینی پذیر است که مقایسه با قافیه می شود ؟ به گمانم اشتباه تو این است که وجه فرمال خواندیدنی را فرو کاسته ای به بستر بصری.

شبلی

تصویر پردازی ها ساده و زیباست و تعبیرهای متفاوت و غیر مرسومی که به کار رفته ،مثل "خیابان خالی از شلوغ "به خوبی در شعر جا افتاده و زبانی منحصر به فرد ایجاد کرده.همین طور اضافه هایی مثل"ده تایی انگشت"یا"لرزانک برگچه ها"...

زاویه

خواندم و از این همه دارم  توی همین خیابانی که شلوغ است، راه می روم؛تنها ، تنهای تنها .حتی بدون دوست دخترم یا همسرم . اما این اسپرم ها به قول شاعر ( آقای فلاح )  کجا می روند ...؟  بگذریم. اما مهرداد ( یا به قول معروف رفیق )  این برای من تداعی یک پرچم است . هر چه نگاه می کنم، بیشتر از این که خیابان باشد، یک پرچم است و شاعر از به تصویر کشیدن این پرچم که بیانگر نوعی عزاداری است، دارد چیزی را به من مخاطب اعلام می کند و شاید هم اعلام و تمام شده است و این پرچم را ما باید بر سر در ِ تمام خانه ها و خیابان های شهرمان بزنیم . باز شاعر از حاشیه ای سیاه حرف می زند و انگار بر این نکته اصرار دارد که حاشیه ها همیشه سیاه هستند و درون متن است که ارام و روان حرکت می کند ...
اما از این همه، تنها چیزی که مرا به نوشتن ترغیب کرد، باز بودن این خواندیدنی است؛ یعنی من مخاطب می توانم برای پایان بندی آن خودم انتخاب کنم که آن را پرچم بنامم( با وجود این که شاعر نوشته خیابان)  یا خیابان  بناممش یا نه، متنی  یا روزنامه ای یا خبری  به تصویر کشیدن حاشیه ها و خود متن و ... این ها ست که زیبایی کار چندان کرده .

زن کاغذی

بامداد تعطیل برای هرکس می تواند دلشوره ای خاص داشته باشد...
بیشتر در این تصویر،  حرکت ماهی هایی را در یک جوی بسیار قدیمی می بینم.حالا که تصویر در این شعر کارکرد ویژه ای دارد، دلم می خواهد بگویم که فونت نوشتار نگاهم را پس می زند.شاید هم شاعر خواسته باشد اندوهش را به این شیوه منتقل کند؟
ده تایی انگشت هایی در هم پیچ،بطالت و رخوت و اندوه انسانی که پویایی اش را فریادی فرو خورده می کند، درشعر موج می زند و خوش به حال درخت که هرجا باشد، آخرش چیزی دارد که ببخشد!

عزت بهمنی

گاهی بهتر است هیچ نگفت.باید نگاه کرد و لذت برد.باید چشم ها را از حدقه درآورد و با گوش ها دید و با زبان فکر نکرد.شاخک های های من آرام ندارد. بعد از خواندن حداقل 50بار و هزار بار با خود به رختخواب بردن و سر میز غذا برایش تدارک دیدن...این شعر فاجعه است. ذهن نا آشنا دچار خوردن سم می شود.

آریانا آریارمن

تارنمای تان بسیار زیباست و سرود ه هاو نوشتار ارزشمندی دارید.
در توانم آن قدر نیست که بخواهم سروده ی شما را  تحلیل کنم،
ولی این را می توانم بگویم که دغدغه های تان و پریشانی سگال دردمندانه تان در جهان امروز، حاصل پیچیدگی انسان است.
همواره انسان پدیده ای ناشناخته بوده و این ناشناختگی از غفلت ها و ساده گذر کردن ما از حقایق روزگار بوده است.به راستی که باید این پیچیدگی را از بین برد و در سادگی پروردگار غرق شد.
پریشانی های تان را می ستایم؛ زیرا که تبلور پیدایش یک شورش است با ناسازواری این جهان.کسی که با ناسازواری این جهان سازگار نگردد،پیروز است.
چنین باید بود:ماندن،جنگیدن،جاودانه شدن.به هر روی سروده های تان هم چون هارمونی شگفت انگیز، اندیشه ی آدمی را به چالش می کشند و سعی در بهتر اندیشیدن و نیک پنداشتن دارند.ژرف نگاری شما ستودنی است.

عبدالحسین فخرایی

کار، کار ِ زیبا و عمیق با جانمایه هایی در خور تحسینی ست. حرکت مبارک و دائم حرف در فضایی که می بایست آرامش القا  کند، آن گونه عمل می کند که سزاوارست. تلفیق  واژه و رنگ بسیار به جا و هماهنگ شده؛ چنان که هر کدام آن دیگری را کامل می کند.

مریم آزاد

تازگی دلشوره وار...گیر دادن به نگاه،آویختن بر باد،پیچش انگشت ها،بخشش به چشم ها....فیگورها یت هم چون نشانه ها ی ترسیم شده، هم چون تصاویر یا حکایات به یاد ماندنی قابل تاملند .به قول "بارت"، فیگور وقتی شکل می گیرد که دست کم کسی بتواند بگوید:"درست است!من این صحنه را به رسمیت می شناسم".برای شکل دادن به فیگورها ،تنها باید شاعر بود.همیشه توی نوشته ها و توی شعر هایت سطور نانوشته ای داری که باید درک شوند؛ فیگورهایی که از آن ها یاد نمی کنی، اما فریادشان می زنی با سکوت با حرف اضافه هایی که از آن ها به صورت شعورمند استفاده می کنی.ویژگی هر مطلبت این است که نوعی جای خالی توش هست؛ با اضافه شدن به...یا کسر شدن از...یا رسیدن به...

می دانی، فیگور هایت از جنس اپراست؛نوعی آزادی در آن پرواز می کند...در پس هر فیگورت یک چمدان واژه و جمله و حتی کتاب پنهان است از جنس ناخودآگاه...

ابوالفضل حسنی

این متن یک خیابان تعطیل است که راوی دارد از وسط آن می گذرد؛ دقیقن از وسط آن...دو سمت این خیابان با حمل دو گزاره و توامان رنگ سبز بسته شده است تا خشکی فضای شهری را تداعی کند، اما اتفاق اساسی در وسط خیابان، یعنی درست در وسط خیابان صورت گرفته؛ به شکلی که  دید و تعریف راوی از پیرامون، به شکل گزاره ها یی توامان با رنگ و طرح هی دارد بیرون می ریزد. جالب است! به نظر هر چند این متن از بالا و پایین محصور است و خیلی زمخت و خشک می نماید، اما از طرفین آن قدر آزاد است که بتوا ن به جای راوی نشست و طول این خیابان را پیمود و گزاره های غایب در این متن را سپید خوانی کرد ...
نکته ی جالب دیگر این که کشیدگی رنگ قرمز روی گزاره های راوی، علاوه بر تداعی حس دلتنگی (نه البته از نوع رمانتیکش، بلکه از نوع همین خیابانی اش)،اشاره ای به حضور حرکت و ادامه یافتگی و زایش پی در پی سطرها و گزاره ها در طول این خیابان را دارد.
ناگفته نگذارم که دو سطر حاشیه ای این متن که در واقع حاشیه ی این خیابان را شکل داده است، صدای مولف را دارد به نظرم.همین است شاید!

حسین مکی زاده

خوابم (درخت شهری ات دارایی اش را به چشمم بخشیده) و خواب می بینم در کفنی به رنگ پرچم کشورم پیچیده اندم و هراسان از این که باز روزمره گی های ایرانی ام را در مرگ تکرار کنم، از خواب می پرم.  
پیش از همه چیز و بیش از هر چیز، طعنه و طنزی (تلخ؟سیاه؟ موذیگرانه!) که با سه رنگت ساخته ای، به چشم می آید و خستگی و ملال یا تازه گی دلشوره وار خیابان... 
این خلوت و آرامش گزاره هایت در گرافیک ساده ای که ساخته ای و نشانده ای، نوعی حس امیدواریِ اضطراب آور را القا می کند. من هنوز هیچ سایه ای نمی بینم و تو می پرسی از کجا کنده شده اند؟ من آرامشی می بینم که هنوز در رد سریع سرخ های کوچکت در خیابان جاری است. تضادی عجیب بین دو حاشیه ی سبزرنگ و زمینه ی سپید و سرخ های کوچک! آن طرف، تازه گی دلشوره وار در روزی تعطیل (تعطیل = صفحه ی سرخ تقویم). این طرف، درختی دارایی به چشم خواب بخشیده. هر چه هست، آن وسط است. به قول سلین، اگر در گوشه ای بمانی، می گندی و می میری. در خانه بمانی، آن قدر می پوسی تا مرگ. اما کافی است به خیابان بیایی. خب ، آمدم و هنوز خاطره " آهای! خون را به سنگفرش ببینید"ِ شاملویی شسته نشده که می بینم دارم خلاف می کنم!
حسی که می دهد، شبیه حسی است که عبدالرضایی گفته: " من شاعرِ سال های پس از بیمارم/ در اطرافِ عابرم خیابانِ تازه ای خالی ست که جای کسی جز خالی نیست/ خیالی نیست/ خلاف کنید!"
و تو داری خلاف می کنی شاعر پس از بیمار! در خیابان خالی اسپرم های سرخت را چاپلین وار به راه انداختی که چی؟
  

هوشنگ ملکی

اثر رو به رو برای من یک اثر هنری است ؛ تحرک بالایی هم دارد، اما وسیع کردن دایره ی شعر، به حدی که خطی را که سپر ماشین شاعر در پارکینگ  روی در جلوی ماشین همسایه انداخته باشد هم شامل شود ، حداقل برای من یک نفر پذیرفتنی نیست.

آرش نصرت الهی

روند معنایی این خواندیدنی در من :
بامداد و آغاز روز با روشنایی خورشید !  رفتگران در زباله بازی ، فضا سازی با انگشت و لرزانک در باد که می رسد به یک سرازیری تند . این جاست که سایه به عنوان نمودار توهم و . . . پیدا می شود و قهرمان داستان می کوبد به درخت شهری !
اما نکاتی هست ؛ از جمله :
1- ایجاد شکل یک خیابان به شدت درخت و دار با دو ردیف تکه های سبز ، خوب است. ترکیب رنگ زمینه ی بی تفاوت و سرعت درآمده از رنگ قرمز نیز !
2- با توجه به این که حرکت به سمت چپ تصویر است ، ترتیب سطرها از چپ به راست ، مناسب به نظر می رسد . بنابراین، جانمایی بعضی از سطرها می توانست بهتر باشد . نمونه ی آن سطر : « در تند سرازیری دهانی باز » که بهتر بود در سمت چپ تصویر، به جای سطر « چه قدر سایه . . . » می نشست .
3- شکست های ایجاد شده در ساختار زبان، هم به حالت توهم گونه ی شخصیت آن می خورد هم به سرعت آن .


ساناز

به راه رفتن بی حوصله ی یک قلم مو روی بوم می ماند.
مثل راه رفتن بی هوای من در مختصات  خیابانی که نه نامش را می دانم ، نه آخرش را ...
لامپ می خواهد یکهو روشن شود یا خاموش ...حالا دیگر جدول خاموشی دستم است (بدبختی های منظم را خوب یاد گرفته ام ).
بوی زباله بگیرم یا نگیرم ،چه فرقی می کند . من که از اول بوی مردار می دادم ...
چه از چپ به راست بروم ،چه از راست به چپ ،دوباره به همان جای اول می رسم ؛جایی بین بی تفاوتی و گیجی ...
دست هایم را روی این بوم می گذارم که نامش خیابان تعطیل توست
و به رقص بی حوصله ی قلم مو و پاهای بی هدفم ، دوباره نگاه می کنم:
تعطیل!
تعطیل!
تعطیل!

نسترن مکارمی

عجیب است! با این که اسم این اثر قدم زدن در پی دارد، ولی حرکت قرمزها در امتداد مسیر، سرعت را به یاد آدم می آورد؛ انگار سرت را از شیشه ی اتوموبیل آورده ای بیرون و چراغ های شهر را تماشا می کنی که تند تند از رو به رویت می گذرند و یادت می افتد که پشت هر کدام شان یک زندگی دارد زندگی می کند. یاد یک فیلم می افتم ... اسمش ؟ آها ! زندگی بدون توازن ...با آن حرکت تند چراغ ها در شب، حرکت آدم ها در روز...

مینا صدیقی

چه قدر این کار عجیب به نظرم رسید شاعر!
همین لامپی که روشن می شود آن بالا یکهو/چرا یکهو؟
درخت..باد..سرازیری..
انگشت های در هم پیچ قرمز خط خطی
شعر خط خطی شاید/ خیابان نه شلوغ.شاید هم شلوغ.
آمده..نیامده/ خواب کنار تازگی دلشوره ای تجسم می
شود
گوشه و کنار خیابان تعطیلت.نه!بامداد تعطیلت.
شاید هم درخت ها و واژه ها و تمام چیزهایی که می بینم و دیدی، تعطیل است که تا می آیی دور بزنی، هی به خواب می رسی و دوباره که بیدار می شوی تا بخوانی، در همین سرازیری دهان باز می خوابی!
این رنگارنگ خط خطی قرمز و سبز و سفید را باید دوباره خواند.
دوباره می روم سراغ خیابان،گشت زدن و دیدن لحظه لحظه های خیابانت.
عجیب به نظر می رسد زیاد و زیبا حتمن.

تینا پیر سرایی

درخت ،لامپ،درخت /درخت ،خون،درخت/
درخت، رود،ماهی قرمز،درخت/
درخت،یادگاری،درخت/
درخت،آجر،خون،رود/
درخت،نرده،حصارسبز،دیوارسبز،آجرهای سبز،(برای سبز بودن جوابی نبود .گشتم.!؟)جدول،جدول،ماشین هایی که می روند برای تصادف،جدول/
سایه هایی که می رونددرخت شوند/
نطفه هایی که می روند شلوغ شوند/
حالا 180درجه بچرخید.بر آسفالت/رود بخوابید.انگشت های درهم پیچ زیر سر؛سری که روی چوب بست بلند می شود.حالا گزاره های روی ماشین ها/ماهی ها/خون ها/رودها/یادگاری ها/سایه ها/اسپرم هاو ... را می خوانیم.
عجب! فقط یک خط ضخیم و شلخته ی قرمز و این همه تاویل!؟
لامپی که دردهان روشن می شود.مسیری تازه برای افتادن برگ ترسیده ای از درخت.زباله ی آینده.درتند سرازیری دهانی باز.شهر،خود را با تمام دارایی ها و برگ هایش می تکاند و چشم ها را می پوشاند.(شعر جنبه های فراوانی نیز در حیطه اروتیک می تواند داشته باشد).
زبان اگر تک رنگ نبود که این همه تاویل را با مداد رنگی نمی کشیدیم.می کشیدیم؟ چه خوب که جعبه مداد رنگی را به موقع یافتیم.
به سوال می رسم .چه قدر جواب.سر خط.

 شبنم شیروانی

ترسیم  کلمات به شکل خطوط موازی، طرح قدم زدن را تجسم می بخشد، اما به نظر نمی آید این خیابان که این همه اتقاق در آن جاری ست و روان، تعطیل باشد . لامپ روشن ، زباله بازی گوشه ای که به نگاه قدم زن گیر می دهد، برگچه های لرزان آویخته بر باد، در تندِ سرازیری دهانی باز ، سایه هایی که کنده شدند از کجا ؟ یا منظور سایه هایی که کنده( کاف به ضم) شدند از کجا ؟ نوعی ایهام من می بینم. حتی دارایی بخشنده و روان درخت شهری هم از  تعطیل نبودن این خیابان خبر می دهد .شاید چون وسیله ی موتوری در حرکت نیست، خیابان تعطیل انگاشته می شود وگرنه حیات که جاری ست در این کوچه عریض با این همه خطوط موازی رونده و هماهنگ با قدم های قدم زننده  . کافی بود یک شیون و سوت یا وزوز موتور لکنته ای شنیده می شد. پس خیابان شما تعطیل است. حاشیه ی سبز و جریانات تپنده ی قرمز نمی دانم جریانش چیست؟
من در خیابان شما چندین بار قدم زدم، اما حس و حال خوشی نصیبم نشد. هر چه بیشتر و پیشتر می گذرم، دلتنگ تر می شوم. شاید طرح موازی بودن اتفاقات است که خواب را  تداعی می کند. اگر کوچک ترین شکستگی در این خطوط موازی رخ می داد، خواب از چشم می ربود .حتی با وجود درختانی که خواب را به چشم می بخشند، در حین قدم زدن در خیابان تعطیل شما، من کسل می شوم .شاید تاثیر کلمه ی خواب در انتها باشد یا توازی که نقطه ثقل این نوشتار می نماید . قرمزی لکه وار متن خیابان هم کمی اذیتم می کند. شمای آن عین فرم های خواب دیدگی داخل فیلم هاست . مکان بیش از زمان در متن شما خودش را جلوه می دهد. متن تان مرا هیپنوتیزم کرد.

مهر به شبنم

شاید منظور از تعطیل بودن خیابان ، اشاره ای طنز آمیز به این نکته باشد که فقط وقتی روزمرگی از جریان باز می ایستد ، شعر به حرکت در می آید. قرمزی ها مرا به حرکت اسپرم ها می رسانند انگار و آن حالت ناخودآگاهی مستتر در گزاره های میانه ی این خواندیدنی...

اما آن گزاره ای که گویا در خواندنش دشواری داشته ای ،از این قرار است : چه قدر سایه! کنده از کجا شدند این همه ؟

شبنم شیروانی

 با این قول شما( شعر هنگامی آغاز می شود که روزمرگی از جریان می ایستد ) موافق نیستم . آغاز هر شعری بسته به سراینده ی آن دارد. گاه شعری در روزمرگی هم سرایش می شود مثل اشعار من که برای کم تر کسی جاذبه دارد و خوانندگانی که می آیند و می روند و می گویند این که چیزی نیست ادبیات روزمرگی ست که ما در برآوردن حاجات روزانه مان به کار می گیریم، اما گاه شعر حاصل ارتعاش روح است که از  روزمرگی به تنگ آمده است و روزمرگی را از نگاه نافذش حذف می کند و یا شاید هم کم رنگ می کند. آن وقت چیزی می گوید که افاضه ی کلام است و اوج حس که هر چه بر خوانندگان بیشتری اثر کند، جاودانه تر می نماید. من معتقدم شاعر شعر را برای خوشآمد مخاطب نمی سازد؛ برای دل خویش می گوید و بیش از هر کسی خود حظ می کند از این سرایش. دوست دارم بدانم چه قدر از وصف این خیابان تعطیل حظ می کردید و به وجد می آمدید؛ خیابانی که مرا به چند قدم راه رفتن در خواب میهمان کرد؟

مهر به شبنم

بله ، بهانه و انگیزه ی سرودن می تواند گوناگون باشد ، ولی همین که به قلمرو شعر پا می گذاریم ، ناگزیر از منطق روزمره رها می شویم . پس هدف این نیست که شعر از زندگی ملموس و از تاریخ دل بکند . نه ، شعر هر چه بیشتر از زندگی بردارد ، به نظرم غنی تر می شود.
اما من از شعری که فرایند آفرینشش مثل سفری ناگهانی و بی نقشه باشد ، بیشتر لذت می برم و می گذارم زبان دستم را بگیرد و ببرد جایی که پیش تر ندیده باشمش!

 

+ mehrdad fallah ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani