برودری دوزی! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

برودری دوزی!

 

سایت مهرداد فلاح - دور می شوی قدم به قدم !

خواندیدنی ها در اثر

خواندیدنی ها در سایت لیلا صادقی

حرف مازیار عارفانی در باره ی وبلاگ نویسی ادبی 

سودا

هی تو! در چهار راه صدا مجهول مانده !
با چشم هایی خمار و غمگین، ناراحت و فرو افتاده
با لب هایی آویزان ِ گفتن
هی تو ! سایه ی نگاهت روی کاغذم افتاده
مثل سایه که می افتد بر آب و می لرزد با ترنم باد
مرکز کاغذ را که نگاه می کنم ،همیشه به تو می رسم.مرکز نقطه است. نقطه تعریف منطقی ندارد.تو چیزی منطقی نیستی. سایه ی روشنی هستی از من که دنبال هسته ی وجودی خودش می گردد...

سایه

در جواب  به آقای حسنی، نکته ای به ذهنم می رسد:به نظر من سایه بر زمینه افکنده شده است،نه این که زمینه سایه و سیاه باشد؛مخصوصن که متحرک است و نشان از سلطه عارضی بیشتری دارد.درست است که دو چشم و لب را می توان متعلق به آن دانست.گویا مهم ترین علایم موجودیت یک موجود زنده ( ابزار ارتباطی بینایی و کلامی)، موثرترین واسطه هایند برای ابراز وجود و اظهار تمایل به ایجاد ارتباط.گویا با شاعر چنان انس پیدا کرده که سلطه ی خود را به فراموشی سپرده و التماس کنان، درجست و جوی پاسخی ملایم و متواضعانه برای شاعری ست که با او شفاف و جسور، هرچند ترسیده صحبت می کند. چشمان سایه را ببینید ! ملتمس و نرم و رامند؛ گویی مغلوب خطاب های پرترس و مصرانه شاعرند و مثل خود سایه، موجودیت شان از چیز دیگری ناشی شده: چای یا قهوه یا آب یا جوهر یا هرچیز لکه ساز دیگر. مجهولی که هم مرکزیت دارد و هم ابزار ارتباطی سایه را تحت الشعاع قرار داده ،باواژه های پرسشی تناسب دارد.

آیا شاعر چیزی را می بیند که سایه اش بر او افتاده یا فقط سایه را می بیند؟ اگر چیزی مجسم را می بیند، در حق خوانندگان شعرش کم انصافی روا داشته؛ چون با سایه ی آن چیز فریب شان داده و اگر سایه می بیند، خوانندگان و خودش را سرکار گذاشته؛ چون هنوز حقیقت شیء را نشناخته، کارهایی به آن نسبت می دهد و خود را مغلوب آن ها می داند . گفتم که به بن بست برمی خورم هرچه که می خواهم بگویم . هیچ کدام از جمله ها آن چیزی را که می خواستم بگویم، نگفتند و نرساندند . جمله ها خائنند یا بیان من ناقص یا هردو؟ هردو، هی تو ، هر دو!

ثابتی

پس تو دیده ایش؟ این " تو" را دیدی و در تله ی تنگ یک چهار گوش ،میان چهار علامت تعجب گیرش انداختی. تو این بار شهودی شعر نگفتی؛ صورت تمام رخ شهود را شعر کرده ای.آن که همیشه در سایه نشسته . تمرکز که می کنی و روی کاغذ خم که می شوی، فقط اوست که کلمه توی دهانت می گذارد.  این که آب حیات تو را می خورد و سر تو را یکی یکی از جوانی و سیاهی و تارهای زیبا خالی می کند.
روی این صفحه لیوانی چای بوده که زردابه ی باقی مانده از آن، شکل لحظه ی تلخ الهام تو شده.  این روح ، این تو ، شعرت را پس زده. دیگر فقط خودش دیده می شود.یادم می آید اول شاعر را به علاوه ی  نقاش کردی و دوم شعر را به علاوه  و منهای کلمه و سوم مخاطب را به علاوه ی شعور و چهارم  ...حالا اصل کاری پیدایش شده. او که دو چشم و یک لب روح دارد؛ زمان صفر آفرینش.

حضرت الف

وقتی امر به رفتن می شود، تازه شهد و شیرینی ماندن به دل می نشیند ! داشتم به این نگاره ی فکر می کردم که آیا یک پازل ادبی ست و یا این که نقشینه ای ست مفهومی که قرار است معنای خود را از زمان حاصل کند؟درست در میانه های همین تفکر بود که دیدم چهار راهی می بینم ! این چهار راه آمیزه ای ست از شعر و شعور ،از مستی و جنون ، از سپیدی و سیاهی ، از راه و بی راه و هزاران از این دست .یاد آن دور دورها افتادم که در هندسه ی تحلیلی، با گچ رنگین قسمت هایی را هاشور می زدیم ؛ نه برای بیست که برای خاکی که با مشقت و سختی بلعیده بودیم . گاهی عنوان به نوشتار معنایی تساعدی می بخشد و گاه به سان روزنه ای که در زیر یک وان حمام تعبیه می شود، می تواند سطور را از بار معنایی تهی سازد .

مینو نصرت

این شعر، سایه ی شیرین صورتی ست که اگر خوب به حافظه ام بر گردم ، یادم می افتد که روزی  از روز ها هفت قدم با او راه رفته و دویده ایم  پا به پای رودخانه  ها ، در حاشیه ی ردیف سپیدار هایی که رو به آسمان می رفتند . خوب خوب که نگاهش کنی، رد اولین رنگین کمان بعد از رگبار  تند ساعت چهار بعد از ظهری را که دل به غروب نمی داد،در انحنای بادامی چشمانش می بینی!لبانش انگار که تازه از استحمام بوسه بازگشته اند و آرامش چشمانش ،حادثه ای ست که هرگز دو بار اتفاق نمی افتد . دقیق دقیق دقیق که نگاهش می کنم، دلم می گیرد از قد کشیدنش  . به آسمان که نرفت هیچ ،چسبید به کف قیرگون خیابان ها و شد  مکعب سرگردانی به قول شاملو نازنین "وسط چهار راه هر ور باد ." باد به هر سو که بوزد ، موهایش کشیده می شود و هر کجا که آوار شود ، کشته ی اول و آخرش سایه ای ست که تو کشیده ای مهرداد فلاح!

سینا بهمنش

من این جا آلیسم در سرزمین عجایب ...! هیچ نگو ...! بیدارم نکن! این کار را با من ...نکن !

رامین۱۶۴۸

در خصوص شکل ذهنی  این شعر ، باید نوشت که با یک تصویر اصلی و چندین تصویر فرعی در پیرامونش ، به نوعی شکل  ذهنی دایره ای یا مربعی  شعر تشکیل می  شود. انگار شاعر در وسط دایره یا مربع  شعر ایستاده یا مانده و به اطراف می نگرد که تصاویر فرعی به نوعی احاطه اش کرده اند . نوعی منظومه ی شعری هم می شود گفت که   تصویر اصلی در میان است و تصاویر فرعی در کنار و در واقع به گرد تصویر اصلی . تصاویر فرعی را واژه ها پر کرده اند . شاید بتوان گفت نوعی سریدن به زمان و مکان دانته ای ست یا به سبک و سیاق منوچهری دامغانی ، غلطیدن به سوی جاودانگی...

ابوالفضل حسنی

اگر این "سیاه " را از پشت این متن بکشیم بیرون ، این متن چه جوابی به ما می دهد ؟ من حس می کنم تمام  جان هنری که در کلیت این متن دارد می تپد ، در گرو حضور همین سیاه است که گزاره ها یک سازمان هندسه ای بر سطح آن فراهم آورده اند . البته سازمان هندسی گزاره ها در این حال که با شرایط زبانی سطرها هماهنگ است ، با رنگ و نقش در این کار نیز همخوانی صد در صد دارد (شکی نیست) ، اما حرف من چیز دیگری ست : از آن جا که  شعر هنری ست زبانی ، لذا معتقدم هر گونه خلاقیتی که قرار است اتفاق بیفتد ، ناخواسته باید از دامنه ی زبان افشا شود ؛ به همان صورت که خود مهرداد فلاح در اغلب کارهای این دوره اش نشان داده است . همان زمانی که دست به افشان سازی و اکتشاف قابلیت گرافیکی سطر و زبان می یازد که نا گفته پیداست . او با تو در تو نویسی سطر ها ، پلکانی نویسی سطور در شعر سپید فارسی را پشت سر می گذارد و پیشنهاد جدیدی ارایه می دهد که در ضمن ، موجودیت و موجبیت متنی نیزدارد ؛ یعنی نوع  پراکندگی یا تو در تو شدگی سطور در سطح متن و کلیت کار ، از احضار مکاشفه ای آن فرمان می گیرد . پس نتیجه می گیریم که هر متن این دستی فلاح،  نوعی از نوشتن را که در تقابل با نوشتارهای پلکانی معمول است ، پیشنهاد داده و در اصل،دنبال عرضه ی معنایی ست که از حیطه ی خلاقه و زیبایی شناسیک آن به چنگ آورده ، اما آن جا که پای رنگ و نقش به میان می آید ، من احساس می کنم که زبان تعهد حاشیه ای به خود گرفته و نقش اصلی را رنگ و نقش بازی می کند ؛ مثل همین کار ! در این جا آن چه حاوی مرکزیت معنا زایی متن است ، بی گمان حضور بی بدیل نقش در زمینه است . من این را نمی توانم بپذیرم ؛ مگر این که معتقد باشیم زبان فقط به مفهوم خاص در این گونه اعمال نمی شود ، بل اهداف عامی را دنبال می کند ( یعنی رنگ و نقش و هر چیز دیگر نیز زبان است ) . اما من می گویم که در شرایط حرفه ای شاعری ، آن چه شعر را تعریف و تحلیل می کند ، همان است که از دستگاه گویشی و زبانی بیرون می زند و هر اتفاقی هم که قرار است بیفتد ، باید در دامنه ی همین بی دامنه باشد . مگر نه این که خود فلاح نیز اثبات کرده که در اندرونی  این بی نهایت اندرونی ، قابلیتی نهفته است که می شود افشای گرافیکی از آن داشت ؟ حال وقتی پای بساط و ثبات دیگری به میان می آید و زبان صرفن نقش همراهی را به عهده می گیرد ، من در شعریت آن متن نه تنها شک ، بلکه آن را به عنوان شعر نمی توانم بپذیرم ؛ هر چه قدر هم اعمال و احضار عاطفی و حسی و هنری آن کار بالا باشد ، مثل همین کار .

  این هم شعری از رضا خاتمی( wc ) در وصف من که چون حاوی نقدی ضمنی ست این جا می گذارمش :

مهر

مرد شعر تو

می ماند پشت به دوربین تا همیشه

ـ خودخواه ـ

و مسافران اتوبوس های واحد      قطارهای شهری

نخواهند دانست  مرد شعر تو زیباترین بود این دور و برها

حق داشتند

ـ از پشت سر فرقی نیست که   ـ

تو را به یاد خواهیم سپرد

شاعری که هیچ گاه نخواست مرد شعرش را از روبه رو نشان دهد

دوربینش را به دوش گرفت

ـ  با آن اندام نحیف  ـ

و جای دوربین را عوض کرد

میثم مصباح

 شاعری مثل نادر پور تمام تلاشش این است که در شعر تصویر بسازد ؛ آسمان و زمین را به هم می دوزد تا در میان اجسام ، رابطه ای کشف کند که به عقل جن نمی رسد .
شاعری مثل مهرداد فلاح حالا تلاش می کند که از شعر تصویر بسازد . این کار شبیه فرش بافتن است . شاعر تار های صوتی اش را بر می دارد بر پود صفحه می گذارد تا شعری تخت به وجود آورد . چرا که نه ؟ ما که خوش مان می آید.

ژاله سیفی

در نگاه ساده تر ، این کار بیشتر برای من تداعی کننده ی موزاییک فرش پیاده رو ست : من ، تو ، او... همه و همه با سایه ای از کلمات ، لکه ای روی این موزاییک به جا می گذاریم . پس این موزاییک می تواند در نقش "یک متن تک اجرایی" باشد که کلمات در شیارهای آن در جریان هستند و با سایه های خودشان ایجاد نقش می کنند . اما آقای فلاح ، گویی پشت کلمات را برای مخاطب آشکار نمی کند . موسیقی این موزاییک ذهنی ، رقص کلمات است و مجوز ورود و نگاه کردن به آن زدن نقاب . هر کس از پشت نقاب خودش نگاه می کند و به نقطه ای می رسد که می پرسد کیست ؟ پس مانند عالم مثل ، در این جا هم با واقعیتی رو به رو نیستیم ؛ فقط سایه ای از کلمات را می بینیم . در نتیجه ، بن بستی فرا واقعی در این کار وجود ندارد . پس مخاطب گرامی ! هیچ محدودیتی برای لگد کردن این موزاییک وجود ندارد . از هر طرف که می خواهید ، وارد شوید .

اصلن هیچ کس

به نظر می آید داری برمی گردی به حجم . زبانت هم در حال بازگشت است . از خیابان که خوب بگذری ، وقتی قدم می زنی در تعطیل ، یک عکس بزرگ می بینی با شمشادهای اطراف خیابان ، با چراغ های روشن تیر های برق در بالا ، با چراغ های کشیده در سرعت عبور ماشین ها . اما پیاده رو تنها جدول های سبز بطالت دارد و ... شاعر مردم را گم کرده یا شاید در انزوای شاعرانه ی او کسی نیست ؛ تنها قدم می زند و به خانه برمی گردد ؛ به پناهگاهی که از خود می پرسد : این کیست ؟ سایه ام ...؟ آیا باید کسی را در تکاپویی برای یافتن کسی متصور باشیم با چهره ای در خود ؛ مچاله  در انبوهی از پرسش ها . شاید که تنها باید به عشق های عتیقه پناه برد و دل خوش کرد به آن روز های خوب ؛ آن روزهای معاشقه در غارغار کلاغ ها .

محمد صادق صالحی

من نوعی در فرایند شکل گیری ی دهه ی هفتاد هیچ نقشی نداشتم ، ولی به عنوان کسی که دارد از دستاوردهای آن استفاده می کند، نمی تواند در برابر اتفاقات آن بی تفاوت باشد. باید بگویم شاید کار های اخیر مهرداد فلاح به مذاقم خوش نیاید و دلیلش را هم قبلن گفته ام ( و این کاملن شخصی ست) ، ولی به عنوان کسی که دارد در این دریا برعکس شنا و متفاوت کار می کند ، برایم مهم است . فکر هم نمی کنم دهه ی  هفتاد آرزویی جز این داشته باشد  که افراد با خطر مواجه بشوند و خلاقیت به خرج بدهند . مگر فلاح اکنون جز این کار می کند ؟ پس دیگر چه کوتاه آمدنی ؟

علی حسن زاده

می اندیشم اندیشه ی سالمی داشته ای که در تجربه های شعری ات در دهه ی هفتاد ، جا نمانده و یا به تعبیر دیگر خودت را تکرار نکرده ای و درست نوشته ای که : خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند ؛ زیرا هر چند زبان خواندیدنی هایت با زبان شعرهایت ، به لحاظ ژانری فرق می کند ، مضامین جهان شمولی که در آن شعرهایت وجود دارد ، در خواندیدنی هایت هم موجود است . البته نمی خواهم تو را شاعری مضمون گرا بنامم ، اما معانی ای که از آثار ادبی و هنری تو استنباط می شود ، خبر از پیوستگی می دهد در ذهن تو نسبت به زبان که این بار با خواندیدنی ، شکل دیگری برای ارائه شان برگزیده ای ...

از مهر به پاشا

که گفته من از ۷۰ کوتاه آمده ام !

کوتاه کسانی آمده اند که افتاده اند توی بازی نان و یادشان رفته انگار که این بازی برنده ندارد ... 70 را ما با شعر و زندگی مان ساخته ایم ، اما قرار نیست و نبوده تا همیشه توی آن "ساکن" باشیم ! آن وقت ها توانستیم قیافه ی شعر را عوض کنیم و حالا هم اگر شاعر باشیم ، چاره ای جز این نداریم ... خواندیدنی های من ( شاید شعر 70 را آشکارا به خاطر نیاورند ) از دل همان تجربه ها بالیده اند و  مهرداد فلاح ِ امروز ، اگر چهره نو کرده ، معنایش شاید این باشد که دنبال نشستن بر کرسی استادی نبوده است هرگز !

باران سپید

گاهی فکر می کنیم دهه هفتادی بودن ، یعنی در 70 و المان های آن ماندن و در جا زدن و بعضی ها فکر می کنند تعریف و تمجید و دست زدن و هورا کشیدن برای شاعران دهه 70 ، یعنی شعر آن دهه را فهمیدن یا شاید هم برخی فکر می کنند باید حتمن مثل شاعران آن دهه نوشت تا هفتادی بود یا قدر دان هفتادی ها بود  و حتی بعضن دیدیم که منتقدین امروز دهه هفتاد را عده ای می خواهند در مقابل چهره های شاخص آن دهه قلمداد کنند که این کار اگر منفعت طلبانه و از روی عمد و غرض نباشد، احتمالن  از روی دوستی خاله خرسه ای  است؛ چرا که اگر دهه هفتاد حالا نقد و بررسی نشود، پس زمان آن چه وقتی است ؟

از نظر من اگر نتوانیم در شعر 70 حل شویم و از لای المان های آن به ظرفیتی جدید برسیم، هرگز نمی توانیم بگوییم شعر دهه 70 را شناخته ایم . دهه 70 زمانی می تواند ادعایی داشته باشد و به موفقیت خود ببالد که سکویی برای جهش های بلندتر و زمینه و بستری برای پیشنهادات بعدی باشد ؛چنان که این دهه از دل  دهه های گذشته به عنوان نقطه عطف بریدن از ایستایی و حرکت به سمت پویایی بیرون آمد و اگر لازم باشد،می توانید همین طور بروید به عقب تا هم چنان ضرورت تغییر و افزودن بر ظرفیت ها را بیش از پیش حس کنیم .  پس شعر 80 نمی تواند ادعای استقلال و مجرد بودن داشته باشد که حتمن مرهون اتفاقاتی ست که در 70 رخ داده که به واقع قابل ارزش است . اما نباید نادیده بگیریم که در جا ماندن، یعنی راکد شدن و این برای شعر فاجعه است . اگر مهرداد فلاح از دهه 70 به خواندیدنی ها رسید، حتمن نظر به تغییر و تحول و جلو رفتن داشت. توجه به پیشنهادات تازه الزامن پذیرش و قبول  آن نمی تواند باشد، اما ضرورت تحلیل  گذشته و ارایه ی پیشنهادات تازه را کتمان نمی کنم .من اصلن نمی خواهم از موفقیت یا عدم موفقیت پیشنهادات 80 حرف بزنم، اما نمی توانم تعصبات از این دست را بپذیرم و هی سنگ یک دهه را به سینه بزنم که...من هم در دهه 70 شعر کار کرده ام و از  خوانندگان  مهرداد فلاح، عبدالرضایی، بهزاد خواجات و ابوالفضل پاشا و آفاق شوهانی و خیلی های دیگربوده ام، اما این دلیل نمی شود که در همان جا بمانم و دیگر به تجربه جدیدی فکر نکنم . بدیهی است در آینده هم ادعای دست نیافتنی بودن مسیر های تازه را  ساده لوحانه می شمارم . اگر در شعر امروز نخواهیم به ظرفیت های تازه توجه داشته باشیم، حتمن اشکال از جای دیگری ست . تجربه کردن تازه ها احتیاج به جسارت دارد و ... به قول فلاح : دست توی تاریکی بردن دل می خواهد ...

یکدیگری

در مجموع به چالش کشیدن هر موضوعی، بالاخص آن هایی که پیش فرض هم دارند (تعاریف، کلیت ها، نگاه ها، دیدگاه ها و حتی جزیت ها ، رفتارها ، برخوردها و ...) شاخصه ی برخورد انسان امروز است؛ چرا که وجود روح اعتراض در او خصیصه ای بالقوه بوده و کنش های زندگی با نوع امروزی اش آن را تحریک به واکنش کرده است.  یقینن این واکنش ها خود نوعی کنش برای پیرامون شان به خصوص در حیطه ی نگاه های خاص خواهد بود. پس باید به گونه ای باشند که قدرت دفاع از خود را در ذات شان داشته باشند .
ببخشید که مجبور می شوم در کامنت بعدی ادامه بدهم.
در مورد ارایه ی آثاری از این دست توسط شما، با نظر به تجربه ی جناب عالی، می توان پنداشت که فرضیه ی بالا نزدیک به یقین است،اما چیزی که همیشه فکر من را به خود مشغول کرده، سایه انداختن برخی حواشی یا داده های بیرونی و یا حتی درونی و پیشنهادی است که عارض بر ماهیتند و کم کم جای نفس کشیدن شاخصه های دیگر را تنگ و به آرامی آن ها را حذف می کنند . این مورد در بسیاری از آثاری که امروز در تلاش بروزند، اتفاق افتاده است. البته باید به حق اشاره کرد که پیشنهادها و کنش هایی هم در ادبیات معاصر انجام شده که بسیار قابل تامل و توجه قرار گرفته یا لااقل خواهند گرفت و آن ها همان آثاری هستند که با در نظر نگرفتن مانیفست های صاحبان شان، در خود پتانسیل ایجاد فضای متفاوت و متمایز را داشته اند.
در مورد این اثر شما، با توجه به کلی نگری بالا، نمود یک رویکرد متفاوت به چشم می خورد، اما شاید فقط در لذت دیداری؛ چرا که اگر بنده نابینا و علاقه مند به شعر بودم، باید اثر را از زبان شما یا هر کس دیگری می شنیدم. منظور از این اشاره، در نظر نگرفتن توانمندی های دیگری است که می تواند در اثری با ساخت متفاوت، جاری و عجین باشد که بدون شک در حیطه ی اختیار و تجربه ی شما قرار دارد.

مینا توکلی

کدام مان نقش شده ایم بردیوار غار تنهایی هایت ماهی سیاه کوچولو ؟ من خواننده یا توی کاشف؟
...
در تاریکی تو را یافتم
...
خدا را شکر که باز برگشت این آمیختگی رنگ و فرم و کلمات .دل تنگ این زبان شده بودم !
آن چشم هایی که به من زل زده اند، از پس تاریکی و خطابم می کنند هی تو !‌ کدام راه این شعر را زندگی می کنی ؟ کدام راه این نقش را پذیرفته ای ؟
چشم های خداست که تو این بار زبانش شده ای ؟
دوستش دارم زیاد !‌

رضا آشفته

...با توجه بر آن که در زمانه ی ما هنرها در هم ترکیب شده اند و دیگر آن مرزبندی ها اغلب رعایت نمی شود ، به راحتی می توان در راندمان القای تصاویر، از امکانات بیشتری استفاده کرد؛ چنان چه شاعری مثل مهرداد فلاح از نقاشی و رنگ و خط، در تصویری شدن محض اشعارش استفاده ی بهینه می برد . شاید حرکت او  ابتدا خریداران کم تر و منتقدان بیشتری داشته باشد، اما اگر هدف را درست یافته باشد، نتایج شیرینی برای او قابل پیش بینی است ...

امیر خالقی

در مرکز تاریکی ام نشسته ای
هی تو !
تو که  برداشته ای نامم را و می روی تا ضلع یک X شوی
مجهلویت بزرگ این ماجرا، فردا که به قتلم بغلطی روی این که کشیده خودش را تا مرکز این X
مست می شوم فلاح ...
از مرکزیت تاریکی تا سیاه چاله های هاوکینگی

wc

این یک جنگ است؛جنگی بین من خواننده-بیننده با توی نویسنده-نقاش.من سایه ام را انداخته ام روی این تابلو و آن را جوری که دوست دارم، معنی می کنم؛ شاید نه آن جور که تو می خواهی و تو هم در تلافی، هی می پیچانی کلمات  را تا  مرا اذیت کنی!
یک جور سادیسم تو این کار هست.لذت آزار مخاطب در تو هست؛ مخاطبی که شاید نداند تو برای خلق این خواندیدنی زجر کشیده ای.پس تو هم در تلافی، من خواننده- بیننده را زجر می دهی.
عادلانه ست شاعر- نقاش!

مینا صدیقی

این "کیست"هایی که به "هی تو" ختم می شوند و می دوند توی شعر ،مثل من که دویدم پا برهنه/ کج و معوج/چرخیدم سر اولین پیچ: این که آب مرا می خورد می چرد روی مرا کیست؟
پیچش دوم را از این جا پیچیدم توی شعر:این که کشیده خودش را روی تنم پوز می خندد روی لبم کیست (این جای شعر جالب به نظر رسید. داشت می خندید؛ نه به شکل پوز خندی که عنوان شد .قهقهه می کشید از زیبایی)؟
می پیچم پایین:این که می کند دانه دانه...
دیدن رنگ ها،ترسیم نقش ها،نشستن سایه ای آرام روی متن و یا پاشیدن لکه هایی که مطمئن نیستم(و مطمئن نبودی شاید) به شعر می رسد یا نه،می رسد به من.
شعر زیبایی خواندم/دیدم/لمسیدم/خواندیدم و...
من این جا دارم به شعر می رسم یا به واژه های سایه خورده که می پاشی روی دستم؟ها؟(نمی گویم هی تو)
و دوباره باید رفت تا دوباره باید خواند...
و دوباره می روم تا دوباره بخوانم.باید...باید...

رضا جمالی حاجیانی

این شعر مرا به یاد آن آزمون روان شناختی انداخت . نامش چه بود ؟من یکی ،در پس زمینه ،تصریر دختری را دیدم! تعبیرش چه می شود ؟نمی دانم . در این شعرها کلمه و تصویر با هم اند که معنا و تاویل را می سازند . چند وقت دیگر شاید به صورت یک فیلم کوتاه یا فایلی صوتی و ... شعرهایش را بخوانیم . باید به انتظار بمانیم .
به قول لوهان : ما طفلکی های اهل چاپ / دیگر از سکه افتاده ایم .
نظرها را که مرور می کردم، اغلب انگار تابلویی نقاشی را نقد کرده بودند . کلمات انگار آن جا برای خالی نبودن عریضه  می چرخیده اند .  برای این نکته چه می کنید آقای فلاح ؟
خواننده جذب سطرها نمی شود؛ جذب کلیت کار می شود که بیشترش مدیون تصویر است و دینش را هم به تصویر می پردازد وخواننده را بیشتر به دیدن دعوت می کند تا خواندن.
این گونه سرودن آیا آینده ای خواهد داشت ؟ به قول سعدی : رونده رفت ندانم رسید یا نرسید / از این قرار که آینده دیر می آید .

سمانه میر

عجب پیچش ترسناکی!راستش دلم رنگ و حرف می خواست، گرفته بود عین "آن ناشناس در آینه ی رو به روی شما" که حال تان را می گیرد. پس به رنگاژه ی تازه ی هواخوری رو آوردم و دیدم ...دیدم ...ای روزگار! این جا هم کسی حالش گرفته شده و دور خودش تابیده...تنیده...خوب، کجاست آقای فلاح؟ در کدام پیچش این رنگاژه ی سایه دار؟
"هی تو! ت ت تو!
که هی پس و پیش می شوی
دلِ مرا ریش ...ریش می شوی...
من ملحدم ....ملحد در پی ت تو!
زِکی!
تو؟!ت ت تو مرا کیش می شوی؟!"
زیبا بود ... سردرگم ترم کرد...

نسترن مکارمی

این سایه ی خودت است (ناقلا !) افتاده  روی متن، با دو تا دست که سری را گرفته اند دو دستی ...داشتی خودت را تماشا می کردی یا مرا ...؟از خودت می پرسیدی از خودم را ... و پوز خندیدی هر پاسخی را که گرفتی یا نه ...انگار متن و مولف یکی شده اند روی میز و یک مهرداد دیگر از بالا دولا شده به تماشا و هی سوال پیچ که هی تو ...هی تو ...هی تو... !

اوهام

در این طرح-شعر، ما شاهد جدایی مهرداد فلاح از مهرداد فلاح هستیم. مهرداد فلاح شاعر بلند می شود و روی مهرداد فلاح معمولی خود خط می کشد. او را به چالش می کشد. بودنِ او را در دنیایی که گاه همه چیز آن در چالش است . او قبلن در هچل افتادن را تجربه کرده بوده است. این مهرداد فلاح متنی است که حالا بر مهرداد فلاح قبلی چیره می شود . در جدایی آدم ها متن شکل می گیرد، اما این آدم ربطی به آن آدم ندارد. هر کس در خود چندین نفر دارد. متن هم چندین نفره است اما این چندین نفر، بی گوشت و استخوان در متن راه می روند. گاهی هم می افتند... ما کجاییم؟ ما در چه مختصاتی شعر می خوانیم؟ این من خارج از متن، حالا که دست به آن مهرداد فلاح می دهد، گویی از دست می رود. دست تکان می دهد... در رفتن از برودری، نه رفتن است .درود مهرداد فلاح! بدرود!

ساناز

این نازی ها  "هی تو  " را اسیر کرده اند .  
چرا فانوس دریایی ات مکث کرده آن سوی کاغذ هایی که  نم پس نمی دهند؟انگار نه انگار ...
طعم خیابان جمعه ات را می دهد ‌که به بن بست ها می گوید هیس !
حالا به هر طرف که رو می کنم،هی تو!
هی تو !
هی تو !
هی تو !

دفعه ی بعد که آمدم ، فانوس دریایی را بگو که  نقشه را روی آب بریزد .
این سبک  جدید است که چشم ها را بیازاری؟
امان از دست تو ...!
هی تو !
هی تو !
هی تو
!

هوشنگ ملکی

بهرام گور خطاب به سپاهیانش:
هر کس رَوَذ ، چرذاُ و خُسوذ ؛ خُوویند...
« همه بروند ، بچرند ( چریدن برای انسان هم به کار می رفت) و بخوابند. امیدوارم خواب های خوب ببینند.»
این شاید خواب نه چندان خوش یکی از سرباز هایش باشد. شاید...
لحن شعر ،نوعی سرکشی قلندرانه همراه خودش دارد (هی تو)  و یک نوع بیان جسورانه  خطاب به آن هایی که هنوز با قال فلاح مشکل دارند (مثل من که هنوز دارم دنبال روزنه های ورود به لایه های زیرین این زبان-تصویر می گردم) و هر از گاهی، حال تو را نه که حال خودشان (خودمان) را می گیرند.
کنه بر دیروزم شده ای ،چسبیده سمج روی آینه ام!
تو درون را بنگری و حال را/ ما برون را بنگریم و قال را - که حتمن تحریف مرا می بخشد مولا -و غالب بودن حضور سایه که نماد ناخودآگاهی است بر قسمت روشن (نیمه روشن).
من این متن را وصیت نامه ی یک شهید شعر می بینم؛ شهیدی که نمی خواهد بمیرد، می خواهد ادامه دهد.
فردا که بیفتم از دستت روی کدام پا بلند می شوی ها؟
و سه لکه ی جوهر به جای سه لکه ی خون شهید و چهره ای انسانی (شهیدی )را که لکه ها ساخته اند؛ یک چهره ی بعد از چرا.

علی عبدالهی

همه ی خواندیدنی ها را خواندم. عرصه ی جالبی است که داری می روی و من هم چنان رد کارهای قبلی ات را در این ها هم می بینم . نمی دانم در سویه های دیگر هم کار می کنی یا نه؟ این تجربه ها البته در زبان فارسی خیلی جای کار دارد و در زبان های اروپایی با توجه به  امکانات خاص آن زبان ها در دهه ی سی و حتی قبل تر بوده و الان فروکش کرده است . آرزوی هر شاعری مرئی کردن اندیشه ها و تجسم بخشیدن به آن است، اما این عرصه هم در کنار گشودگی خاصش و بی کرانگی اش، باز هم نوعی محدودیت و تنگنای خودش را هم دارد و گاهی در همان تجربیتش فروبسته می شود و واسطه ای دیگر از گونه ای دیگر میان بیننده و امردیده شده به وجود می آورد . گاه اشکال و انحناها بر کلمات می چربند و گاه فقط کلمات اند که صرفن به بندبازی درآمده اند، ولی هسته ی آن هم چنان همان مفهوم آشنای به دید نیامده است و فقط در پوسته می ماند. شاید منظورم را نتوانم در این پیغام به درستی بازگویم . به هر حال، از این که هستی و چشم های دیگری می طلبی و خواندنی دیگر، سرمست می شوم و شادان.

شبنم شیروانی

این خواندیدنی مرا یادِ:
برداشت اول :
پرچم نازی ها انداخت و  صلیب شکسته . پس کشمکشی در میان است.
-بچه ای بادبادکش را هوا کرده (شکلکش). چه قدر چشم سرخ است .هر چه خطابش می کنی، چشم سرخی می کند و دهان کجی تو را در تعجب سوال برانگیز رها می کند. دلهره داری. ای آینه نیفتی از دست بازیگوشش بشکنی ! چه خیال کرده ای تو ! شکسته ای زین پیش. دست و پای شکسته ات را نمی بینی مگر هشت پا؟
- یاد ِ بچگی به خیر : چشم چشم دو ابرو، دهان دماغ ِ چارگوش. پوز هم می خندد بی تربیت!
- غیر از چشم و دهان ِ سایه ات که اسپرم های هراسان و نگرانند که دیر نرسند ، تقارن در کار تو داد می زند. باز هم عکسیم که برعکسیم خودنمایی می کند در این کارت هم . اما یک چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی هم اضافه شده. چه چیزی نقش کنه را ایفا می کند؟ این ضربدر شکسته که من هشت پامی بینم که چمبره زده برتمام سطح آینه ات ؟

برداشت دوم :
این متن تمامن سطح آینه ات را می دود و می چرخد . تو می چرخی پیدایش نمی کنی. نگرانی. چشم هایت سرخ شده است از بس زوم کرده ای او را نگاه می کنی . من یک چهار راه می بینم و چراغ های قرمز چشمک زن سوال و تعجب که  سوسو می زنند.سر هر راه چهار راهی .
یک مرکزیت چهار گوش میدان شده. چرا گرد نیست؟
هی های رقصنده مثل هو های دراویش می چرخند. رقص سماع می بینم به سمع تعجب. چرا فقط یک سوال به مرکز دماغت چسبیده ( دلم می خواهد این چهار گوش را فشار بدهم گرد بشود؛ شاید مثل دماغ ِ گرد و قرمز یک دلقک بوق بزند برایم. بعد من هم بدوم سوارِ چرخ و فلکش بشوم هی بچرخم هی بچرخم تا چشمانم سرخ شود و دهنم پوز بخندد. آینه ات از دستم بیفتد، بشکند پایت دستت . آب رویت بریزد. بچزد دلت .ول شود حالت. قیل شود قالت .حالا من کنه شده ام انگار چسبیده ام به آینه ی متنت. ول نمی کنم مقالت .

مصطفا فخرایی

اگرچه این نوع شعر تعریف های پیشین شعر را نقض می کند و در صدد است که تعریف تازه و متفاوتی از شعر ارائه دهد ، نمی دانم چرا هنوز من لذت شعرهای گذشته ی فلاح  را بیشتر زیر زبان دارم تا این خواندیدنی ها که گاه زیبا می نمایند.
برداشت ها و خوانش های متعددی از این شعر می توان داشت. از لحاظ وجه بصری کار زیبایی است، اما از نظر زبانی کار برجسته ای نیست و گویا مهرداد عزیز گاه آن قدر شیفته ی جاذبه های تصویری شعر می شود که توجه کم تری به کارکرد زبان نشان می دهد و ...

سجاد گودرزی

درست شده بودم مثل خروسی که نانش ته چاه افتاده است! کامپیوتر را که نمی شود چرخاند که از تنگدستی از مدل های عتیق است. پولش باشد، زورش نیست با درد گردن مزمنم سر می چرخاندم در شعرت بالای میز کامپیوتر که زنِ نداشته ام صدا زد هی تو؟

سامان سپنتا

صد و هشتاد و نه سانتی متر قد را دوازده بار چرخاندم تا ببینم که چه نوشته ای !
خستگی امانم را برید.
نفس تازه کردن را درنگی کردم و خیره شدم در سیاهه ی سایه ای که با دو چشم  ِ دو لک خون و پوزخندی نیم جویده مرا می پایید :
هی تو!
بله قربان!
خواندی؟
نه!
دیدی؟
نه!
خواندیدی؟
نه!
خندیدی؟
نه!
پس چه غلطی کردی؟مردک!
ما غلط می کنیم که غلط بکنیم قربان!
ما (هیچ غلطی نمی توان)یم بکنیم.
خوب است؛ خوش مان آمد.
حال ، برو به لانه ات بتمرگ!

+ mehrdad fallah ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٠

Powered by   :   Mehrdad Arefani