چتر بگیرم ( خاربافترس ) ؟ - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

چتر بگیرم ( خاربافترس ) ؟

سایت مهرداد فلاح - حالا اگر عروس عروسک بشود زنده ! 

سانسور؛ شعری از علی عبدالرضایی

چه طور در باره ی چیزی که نمی توان دید حرف می زنید آقای پاشا؟

مهر به مدعی

برخی گمان می برند اگر شاعری مثل من یا هر کس دیگری که شعرش دست کم در دوره ای جریان ساز و موثر بوده ،از میدان به در برود ، جای بیشتری برای ایشان و شعرشان باز خواهد شد. در قلمرو هنر این گمان جایی ندارد و عکس آن کارساز تر بوده هماره. هرچه شعر خوب و شاعر خلاق بیشتر باشد ، به نظر می رسد که به کمک شاعر خلاق کناری می آید. کمبود خلاقیت را نمی شود با هیچ چیز دیگر جبران کرد.

وقتی تو (یا هر کس دیگری) به شعر و تجربه شاعران خلاق در دهه ی ۷۰ حمله می کنی ، در حالی که شعرت هنوز دارد از روی شعر همان ها بر می دارد ،من به راستین بودن سخنانت شک می کنم. در عرصه ی هنر نمی شود ریا ورزید و به نوایی رسید.

مینو نصرت

آسمان  است و بدن برهنه ی شب که داغ ستاره ها خورده و صورت فلکی مهرداد که با سرانگشتان رویا کلمه می پاشد و قلم مو می غلتاند و ناز این کشت و کار بومی، به قد و قواره ی انسان است و بامی از این سر دنیا تا آن سر ناپیدایش .سه گانه ی " دانته " و خطوط خیال مهرداد از سبز تا همین نیلی رو به سورمه ای پیراهن همیشه ی دخترانه  تا نیمکت های دراز چوبی  که دراز ترمان می کنند . کوتاه تر از هر راهی ... از این چشم بیرون بیایی ، می افتی در آن یکی و تمام می شود آسمانی که شمردن ستارگانش  مجرم بالفطره می خواهد و خواب خوش بغلی رنگ...

 مهرداد از کوچه های خاکی رنگ کلمه بر نمی دارد. خانه ی ما ته یکی از همین جمله های طویل خداوند است که به لعنتی نمی ارزد...سلام!چشمانم خط و نقطه بین شده اند از فرط خواندیدنی های تو.

مهر به خاتمی

خب ، چیزی از حقیقت در برداشت تو هست، ولی آن کارها و آن اوجی که تو برشمردی، در دوره ی پیشینم انجام گرفته و طبعن لطفی ندارد که شبیه آن شعر ها را بنویسم ( بتوانم یا نتوانمش بماند ). 

و بعد ، انگشت گذاشتن روی جزئی از یک متن و یک شگرد و دیگر مولفه ها را نادیده گرفتن ، خیلی زیرکانه نیست رفیق! بله ، با تو همرای ام که این جا خیلی خلاق نبوده ام ، ولی آیا همه ی این خواندیدنی چنین آسان لو می رود ؟  و شاید این کار از زمره ی بهترین های خواندیدنی ها نباشد . بنابراین، نمی شود بر پایه ی این اثر در باره ی کل این کار ها داوری واقع بینانه ای کرد. به علاوه، هنرمند که تصمیم نمی گیرد این جور یا آن جور بنویسد . گفته ام  که این کار ها به تدریج و از دل برخی شعر های کتاب "بریم هواخوری" سر برآوردند و ناگهان سرانگشتانم را یکسر به یغما بردند.

رضا خاتمی (wc)

من فقط روی یک جای این خواندیدنی مانور می دهم؛آن جا که شاعر نوشته" در خودش پیچ می خورد".خب، به ذهن هر آدمی می رسد که نویسنده "پیچ می خورد" را به شکل  دایره عرضه کند که یعنی پیچ پیچ است دیگر.خب، این یک جورایی تو ذوق من می خورد که شما  ساده ترین چیزی را که به ذهنت می رسد، برای شکل کارت تو این قسمت در نظر می گیری.پس فرق تو با من چیست؟

همیشه با خودم می گویم که هنرمند باید آدم زرنگی باشد.همیشه جوری رفتار کند که ضعف هاش هم یه جورایی به نقطه قوت تبدیل شود.
پیش خودم می گویم که فلاح اگر می توانست اوجی را که در شعر" از در ِ دیگر "  یا شعر "کلاغ" یا "برداشتن کلاه"  دوباره تکرار کند، مطمئنن باز هم آن طوری می نوشت .

 خب، فلاح آدم زرنگی ست.می آید دو دو تا چهار تا می کند و با خودش می گوید : حالا که دیگرآن اوج را نمی شود تکرار کرد، کلن بیایم یک جور دیگر بنویسم؛ جوری که حتی اگر ضعیف هم باشد ، ولی می شود پشت نو بودنش سنگر گرفت و گفت که تازه اول راه هست و از این حرف ها...ببینید، من نمی گویم که این کار ارزشی ندارد،ولی من این نو آوری را می گذارم به حساب تیز هوشی فلاح!

مهدی چرچی

اول فاتحه ای به روح پدر و مادر کسی که بانی اینترنت بوده، می فرستم! سال ها پیش که آثار بزرگانی چون شما را می خواندم، هیچ گاه نمی توانستم متصور شوم که شما شعر طفل نی سواری چون مرا بخوانید.

من کاری با مباحث شما و جناب پاشا ندارم[ و هنوز در حدی نیستم که داشته باشم]، اما چیزی که هست و مشهود، این که روش جدید شما جای خود را به خصوص در بین جوانان پیدا کرده است.اصلن ایده های جدید باید بیایند و خودشان را عرضه کنند،اگر مقبول خرد جمعی افتاد که می ماند،اگر هم نیفتاد که...مگر نه این است که همین مکتب دادائیسم بود که با آمد و شد کوتاه خود، راهگشای مکتب انسانی و نیرومندی چون سوررئالیسم شد!

مهر

می بینید دوستان!
وقتی نظر فرید قدمی( و نیز رضا خاتمی ) را خواندم ( رک ، تیز و هوشمندانه )، به خود لرزیدم . این بچه ها اهل تعارف نیستند. پرند و لبریز از حرف . می شناسند و بیشتر از ما می خوانند ( می خواهند ) انگار . پس چه جای فخر فروشی ؟
مخاطب من نظیر همین فرید قدمی ست . می دانم که گاهی در کارم از اینان عقب می مانم/ آن وقت باید بدوم  / بدوم تا به این دست ها برسم ...
شرمنده ی ایشانم که نو تر از این ندارم که تقدیم شان کنم...
..
..
..
دست هایی که مرا بر می دارد / به دست تو می رساند!

فرید قدمی

خواجگان مثل همیشه دراز تر کرده اند پاشان را!
آن که داعیه دار دانشی فراگیر است (خواجات) جز ... نادان چه می تواند باشد؟  شعر  یکسره در حال ایجاد شکاف در هر عرصه ی مدعی بر فراگیری است! تنها آن که دست در کار نابودی اندیشه و شعر دارد، می تواند این چنین از دانشی فراگیر حرف بزند! ۲- آن که(پاشا) از دوستی و صلح و آرامش در این جهان کافر کیش حرف می زند، بهتر است بی خیال شعر شود. شعر یکسره کنش است، یکسره مبارزه است. منفعل بودن چیزی جز موافقت با وضع کنونی(شعر،سیاست،جامعه و...) نیست؛ اگرچه من گمان می کنم که صلح این دوستان، یعنی ذخیره ی سلاح تا جنگ بعدی! کسی که  این چنین مبتذل از دوستی حرف می زند، یعنی از نقد و نفی خودش می ترسد. اگر در پی این آرامش خائنانه ات هستی دوست من، بهتر است بروی پی بیمه ی عمر! ۳- عجب است که کسی که هنوز فرق سوژه و ابژه را نمی داند، مدعی دانشی  فراگیر است. ۴- گفتار ارباب زده ی خواجات و پاشا، تنها از ایشان دلقکی می سازد که ادای شاه را در می آورد. دیگر همه می دانند که شاه مرده است .

۵- نقد اگرچه همواره از دل تا یید می تراود، همیشه نفی را در دلش دارد. نقد نوشته های کسانی هم چون پاشا و خواجات و ... به منزله ی تایید آن ها در مراحل پیش از این است و نفی شان در مراحل بعدی. ۶- نقد همواره باید ابژه ی خودش (حجم کنترل) را بشناسد و آن را کلیتی همگن بداند. اما آیا عناوین گول زننده ای هم چون شعر دهه ی ۷۰یا۸۰یا... دارای کلیتی همگن اند یا فرم و معنایی ایزو تروپ را پیش می کشند؟ مسلم است که نه! از نگاه من، این عناوین کودکانه ی زاده ی ژورنالیسم و... تنها موضعی پوشالی در برابر هر نوع نقد سلبی رادیکال است. این عناوین بیش از حد محافظه کارانه است و در پی ایجاد محفظه ای کاذب است. حجم کنترل را باید هرچه کوچک تر در نظر گرفت و سپس با روشی انضمامی پیش رفت و به نفی خود ، دیگری و هر کلیت ارگانیک دیگر رسید.

 ۷- فلاح را  ستایش می کنم؛ چرا که در هر دوره از آثارش، نه تنها به نفی فرم های پیش از خود که به نفی فرم و محتوای آثار قبلی خودش می رسد . او حتی خودش را نفی می کند و در این نفی است که هنرش را باز تولید می کند. قدرت شیطانی فلاح در همین  نفی رادیکال است و این خدایان  نیز از همین می ترسند. خدا مرده است. شاه مرده است. دیگریِ بزرگ مرده است. پدر مرده است. ارباب مرده است و این شاعر است که سوگوار  نیست و هم چنان در شکاف خودش پیش می رود.  

سید رضا خاتمی(wc)

خیلی خوب است.این جور بی پرده حرف زدن، خیلی خوب است.یک جوریی ملاحظات شرقی، ما همه ما را عقده ای کرده در بیان احساس مان نسبت به هم.من واقعن خوشحالم که  پاشا بی پرده حرف دلش را زده و  فلاح هم علی رغم مقاومت اولیه اش، در مقام جواب بی پرده بر آمده.
بی خیال دوستان.این تظاهر مسخره ای را که تا حالا داشتید ،بریزید دور و همیشه این جوری باشید!در موسیقی رپ اصطلاحی وجود دارد به نام  دیس؛یعنی یک رپر تو یک آهنگ هر جور احساسی را که به رپر دیگر دارد، بدون پرده و رک می گوید.طرف را به لجن می کشد.طرف مقابل هم ناراحت نمی شود.کار خودش را می کند و اگر حسش بود، یک دیس در جواب او  می دهد.

پاشا، فلاح و هر کس دیگر اگر واقعن این کاره هستید و نویسنده که کارهاتان ماندگار می شود و مخاطب باهاش حال می کند. اگر هم نیستید که فراموش می شوید و والسلام.

علیرضا عاشوری رودپشتی

دنیای کوچکی شده. آدم ها حتا اگر دوست، گاهی بر له تواند و گاه بر علیه تو.دهه ی 70 دهه ی پرشوری بود و امروز مرده ریگ آن روزهای پرشور را داریم نظاره می کنیم.
مهرداد تو خودت می دانی که روی تو و شعرت تعصب دارم و پاشا را هم به دلیل این که روزهایی را با هم داشته ایم و از او پیاله ای برداشته ام، آبرویی درکنارش دارم.اما این که بخواهم بر تاویلی ،تاویلی بنویسم، کار را قدری عبث می بینم.بارها گفته ام و باز هم می گویم: شاعر وقتی چیزی آفرید، خالق اثرش و عملکردش است و برای خودش هواخواهانی دارد که با هزاران تاویل شخصی، با شعر مواجه می شوند.
ابن را برای جانب داری از تو نمی گویم.زبانی که در خواندیدنی های فلاح وجود دارد، زبان "دارم دوباره کلاغ می شوم "است .این یعنی فلاح به ساختن زبانی تازه کمر نبسته که به پرداخت شکلی تازه از شعر دست زده  و این چیز نو برای خودش تعریف ندارد و اتفاقن همین بی تعریفی ست که او را دارای تعریف تازه ای می کند .من مطمئن هستم که حتا از خواندیدنی های فلاح، از همین روزها به بعد مقلدانی هم دست و پا می شوند که حرکت او را ادامه دهند و این رسالت سخت گیرانه ی ست. فلاح شاید 2سالی می شود که دارد از این دست کارها می زاید و این زایش را نوعی شروع تازه برای تحولی تازه می بینم.درشعر دهه ی 80 حرکت منسجمی نمی بینم که داعیه ی نوگرایی داشته باشد؛.جز در ساحت غزل که خودم را از پدیدآورندگان نوع ادامه یافته ی دهه ی 70 می دانم.البته با من در قطاری که سوارم ، هستند که همراهی ام می کنند.بگذریم .

 در این دهه، آقای پاشا! چه شاعری می شناسید که به صورت حرفه ای در حد فلاح جسارت به خرج داده باشد؟ می شناسید؟ فلاح در ادامه ی 70 فهمید که چیزی باید به این کاراکتر نو اضافه کرد.در 70 شاملو ی بزرگ هم حضور داشت، اما آیا شاملو  به اندازه ی شاعران بعد از خودش که در دهه ی70حرکت تازه ای به شعر ایران  دادند ، توانست کاری کند؟به نظر من نه.او ادامه ی آن چه بود را نوشت و دیگر به خودش فقط اضافه کرد.نه این که با شعر های تا پایان عمرش جریانی را سامان دهد. اکنون هم وضع همین است.فلاح در سفید نو دارد چیزی از اشکالاتش کم می کند.این خب خیلی خوب است او هوشمندانه دارد این کار را می کند.اما تو پاشای عزیز! خودت چه کردی؟ از تو من انتظار حضور پررنگ تر ازداعیه ات را داشتم.اگر چه تو را با "کوکب خانم" تمام شده می د انم و این برای تو بسیار ضعف محسوب می شود. پاشایی که من می شناختم، شاعر تر از این بود .همین الان هم فلاح متعالیانی پیدا کرده که باید دید به کجا کشیده می شود.نقاشی را که تابلویی می آفریند، در ابتدای کار با تاویل مواجه نمی کنند .فلاح در این زمینه دارد تجربه های جدیدی می کند و باید منتظر ماند تا دید کجا پرچمش را بالا می آورد.

 به هرحال، از این که رویدادی در شعر نو رخ داده، جای خوشحالی ست. دهه ی 80 که نیمیش به هرز رفته و نیمیش هم حاصل تجربه نشینی شماست.اگرچه درحوزه ی غزل این گونه نبوده .خودم را مثال نمی زنم، اما در دهه ی 70 چند نفر غزل پیشروی امروز را نسخه ای برای نمایش به بار آوردند.من به جز خودم میرزایی را فقط سراغ دارم  و در این دهه ، غزل کار خودش را حتا از دهه ی گذشته هم قوی تر دنبال کرده و این همان راهی ست که باید شعر در پیش بگیرد.این که فلاح در تکاپوی ساختار شکنی ست، اظهرمن الشمس است. اما این که این ساختاریزگی ریشه در چه دارد، چیز خیلی تازه ای نیست و پیش از این هم بوده،  اما در شعر فارسی با رویکرد رایانه ای توسط فلاح ظهور یافته.حضور رنگ-ریشه ی زبانی-تصویر و ایماژهای غیر تکراری-یا به تعبیری شعر سه بعدی یا 4بعدی نگری-ای و در نهایت خود خود شعر است که حضور دارد و این حضور، دلیلی بر وجود آن چند ویژگی پیشین است.فلاح را به سبب جسارتی که دارد، شاعر آوانگاردی می دانم و گاه آنارشیست که به واقع به بته ی شعر دهه ی هفتادی اش کبریت کشیده و جسورانه در کنار شعله دارد کار دیگری می کند.  هم طراز او چه شاعری هست که خودسوزی خود را به تماشا نشسته باشد؟ یاد ابراهیم (ع)افتادم. می دانم که از این آزمون،سر بلند بیرون خواهد آمد.این همان آزمونی ست که همه ی شاعران مدعی باید به انجامش برسانند.

رویا ابراهیمی

آقای پاشا سال 76 استاد بنده بودند و به گردن بنده حق استادی دارند. با وجود این ، من امروز کامنت شما را در صفحه ی اصلی نمایش دادم تا خوانندگان خودشان قضاوت کنند .  شما و پاشا و بقیه ی بزرگان چرا به همین سادگی درگیر جنگ روانی می شوید؟ جنگی که جز تخریب کل ادبیات ، چیزی برای طرفین ندارد. در وبلاگ مازیار عارفانی گفتم چرا سکوت نمی کنید تا زمان داور بین شما باشد ؟ من خواندیدنی ها ی شما را دوست دارم و دلم نمی خواهد با کشیده شدن به حاشیه، لطمه ای به شما بخورد .

فواد گودرزی

فکر کردم شاید این کسی ست که روی رخت خوابی دراز کشیده است، اما این همه آبی کمی گیجم می کند و سبز را پیدا نمی کنم . نمی دانم، شاید همین دلیلی باشد برای این که هم چنان شعرهای شما را دوست تر داشته باشم . آدم برای کشف ارتباطات خواندیدنی، باید از آن فاصله بگیرد و این در واقع نوعی تحقیق است . بعید می دانم بخواهید مخاطب تان در باره ی آثارتان تحقیق کند . فکر می کنم ارتباط مخاطب و شعر، یک ارتباط بی واسطه است . اما در خواندیدنی ...؟
برتری شعر به هر متن دیگری در این است که مخاطب در باره ی شعر فکر نمی کند، تحقیق هم نمی کند ؛ در آن غرق می شود .

خیرالله فرخی

من به پاشای عزیز عرض می کنم: وقتی شما در برابر ادبیات پیشرو، چنین گاردی گرفته ای، دیگر از تازه به دوران رسیده ها چه توقعی باید داشت ! شما به هر دلیلی در جا زده اید و یکی دو نفر هنوز با انرژی دارند پیش می روند. آیا باید جلوی پای شان مین کاشت یا تشویق شان کرد و چه خوب است که این تشویق از جانب هم سنگر قدیم باشد تا طرفداران شما هم از استادشان یاد بگیرند که به جای خرده گیری های بی مورد، به تحول در شعر امروز ، از جانب هر کسی صورت پذیرد، احترام بگذارند...

خواندیدنی ها بازی نیست. مهرداد فلاح به مخاطبین شعر می گوید که نه من، بلکه شعر امروز هنوز دارد نفس می کشد و فرقی هم نمی کند که نام چه کسی بالای شعر نوشته شده باشد و من می دانم که او آن قدر بزرگوار است که تمام زندگی اش را وقف شعر کند بی هیچ چشم داشتی ... 

حسین علیزاده

من اصولن با هر آن چه در جهت نو گرایی و رسیدن به قالب و محتوای جدید در عرصه ی هنر صورت می گیرد،کاملن موافقم و فکر می کنم افرادی که به دنبال چنین هدفی در هنر امروز می گردند،سزاوار تشویق و تعریفند.
البته این کار از دست کسی که  با تئوری و ساختار ،قالب و محتوا آشنایی دقیق نداشته باشد، ساخته نیست و این امر هم کامن طبیعی است. همیشه در سر راه افرادی که قدم در چنین راهی گذاشته اند،منتقدان و افرادی ظاهر می شوند که با حرف های شان می خواهند جلوی این سیل خروشان و این رود پر انرژی را بگیرند و یک جور باعث تحلیل این انرژی شوند.

خواندیدنی های شما، من را یاد طرح های موریس اشر می اندازد . یک جور دید سوبژکتیو از درون کلمات و سطر ها بلند می شود و با یک جور ابژکتیویته که از قرار گرفتن این سطر ها کنار هم به وجود می آید، ترکیب می شود و این برای من بسیار جالب است...
این سبک در کار شما اگر به پختگی بیشتری در طی زمان برسد، می تواند راه جدید و سرمشقی(شاید) برای دیگران شود(امیدوارم این اتفاق بیفتد).

زهره

از وقتی که وبلاگ شما را دیدم و خواندیدنی های شما را خواندیدم، همیشه به این وبلاگ سر می زنم و اگر کار جدید باشد، از خواندن و دیدنش لذت می برم .
بحث و جدل های شما را با آقای پاشا و یادداشت ایشان در اعتماد و  همین طور نظر دیگران را خواندم.  چیزی که برای من خیلی عجیب و غیر قابل درک است ،این که من به عنوان یک مخاطب نه چندان خاص، کاملن متوجه این قضیه هستم که خواندیدنی های شما را با مولفه های شعر یا گرافیک نباید نقد کرد.  چه طور کسانی که ادعایی هم دارند و خودشان را صاحب نظر می دانند تو این زمینه ها مرتکب چنین  خطایی می شوند؟ اگر قرار بود که اثر هنری شما شعر باشد، چرا باید نام خواندیدنی به خودش می گرفت؟!
 این برخورد خیلی ساده انگارانه و سطحی است به نظر من.قدر مسلم نقد همیشه به خالق یک اثر کمک می کند، اما آیا یادداشت هایی در زمره ی یادداشت آقای پاشا نقد محسوب می شوند؟

ایشان نقد را با بیان یک عقیده کاملن شخصی اشتباه گرفته اند.مثل این می ماند که من بگویم چرا آقای فلاح می نویسد؟ من از شعرهای فلاح خوشم نمی آید، پس نباید بنویسد!! خب، من اگر از شعر های فلاح خوشم نمی آید، بهتر است  نخوانم ... اما اگر قرار باشد کسی کارهای یک هنرمند را نقد کند، بهتر است در همان سبک هنری کار را پرداخت کند و فکر می کنم آن جور نظر دادن و اظهار عقیده، ضعف ناقد را می رساند، نه ضعف در اثر هنری. کما این که می دانیم مطلقی وجود ندارد ...
همیشه از این که با هنر مثل سیاست و تجارت برخورد شود، وحشت داشتم ...

ابوالفضل حسنی

دقیقن واقیعت همین جاست که پاشا حواسش به این ور قضیه نیست که این ها را دارد کسی می نویسد که که نه به شکل پراتیک حرفه ای اش می توان شک کرد و نه بالانس تئوریک او را نادیده می توان  گرفت. به گونه ای که اگر نشریات حرفه ای دهه ی هفتادی شعر را ورق بزنیم، فکر نکنم کسی به اندازه ی مهرداد حرف زده باشد. حالا که این آدم می آید و سطر نویسی پلکانی را دگرگون می کند و دست به توامان خواندن و دیدن می یازد (خواندیدنی)، چه گونه می توان با او این گونه برخورد کرد؟! بی شک و بی گمان "خواندیدنی " های مهرداد فلاح، یکی از چند جریان شعر معاصر فارسی است که در این دهه دارد اتفاق می افتد. ببینید، حضور مهرداد فلاح  در عرصه ی شعرحرفه ای ایران،  برای بر و بچه های این دهه در یک آن تداعی گر دو لایه است؛ یکی این که : مهرداد فلاح دهه ی هفتاد پای تخته سیاه ایستاده است و ایجاد دلگرمی می کند و دیگر این که همین آدم با بر و بچه های جدید روی یک نیمکت نشسته و دارد از شعر درس می گیرد. من خودم بعد از سال ها که خواستم مهرداد را ببینم (1385 تابستان) ، پیش خودم گفتم الان می خواهد استاد بازی در بیاورد، اما بعد از دیدن کار هاش و هیجان شاعرانه اش، دریافتم که دم این قصه خیلی دراز است و این را بی تعارف می گویم که امروزه روز، دیدن مازیار عارفانی با دیدن مهرداد فلاح از نظر حس و هیجانی که در من ایجاد می کند، هیج فرقی نمی کند. اصلن معتقدم که تیز هوشی حرفه ای فلاح در این بوده است که بیست سال سن تقویمی خودش را پایین آورد و با پرهیز از استاد- شاگرد بازی قاطی بر و بچه های این نسل شد.  من  می پرسم: ما ایرانی جماعت چرا همیشه از نو آوری می ترسیم ؟ تو هم سعی کن مشق و املایت را روز به روز خوش خط تر بنویسی. این که دیگر در جان و نهاد هنرمند است.

مهر به شمعدانی

 جایگاه نیما ویژه ی اوست و مهرداد فلاح نمی خواهد کار خودش را همسنگ کار او جلوه دهد. با این همه ، نمی توانم با تو در این که من در این شعر ها عاطفه( به ویژه عاطفه صرفه جو ) را قربانی فرم کرده ام ، موافق باشم. آن موقع که نیما نمونه هایی از کارش ارایه داد ، چون تازه بود و زیبایی شناسی اس هنوز خودمانی نشده بود ،تنها چیزی که خواننده ی معتاد به شعر کلاسیک در آن نمی یافت، عاطفه بود! حالا حکایت ماست!

شمعدانی(عاطفه صرفه جو)

اگر در دوره ی نیما، یکی در آمد که " نیما با شعر شوخی می کند و ..." این دلیل بر آن نیست که مهرداد فلاح، نیمایی دیگر است در دوران بعد ! و یا این که فلاح کار نیمایی می کند.

شعر نیما از خصایص بارزش، فرمانروایی عاطفه بود بر دیگر عناصر اشعارش. حتی با تمام عناصر قوی که داشت، هیچ گاه عاطفه و احساس را در شعر قربانی نکرد و این است که هنوز می گوییم نیما...نیما ...!
اما فلاح همه چیز را و همه چیز را قربانی فرم یا شکل یا هر چیز که خود بنامد ، کرده ! این یعنی "صاحب سبک " به دنبال ماندگاری خود است و نام خود !!! نه شعر و جاری شدن شعر . " صاحب سبک " این جا می نشیند و می اندیشد و می سازد؛ نه این که شعر بیاید سراغش و درد زایمانش بگیرد !

به قول نسترن مکارمی، این بچه باید بزرگ شود و آن وقت بگوییم خلف است یا نا خلف ! فعلن بزرگش کن ای " صاحب سبک" !

کوروش همه خانی

پرده برداشتن از راز درون، جسارت کوتاه آدمی ست که به حقیقتی رسیده و نمی تواند انکار کند زیبایی هنری را که در ادبیات مدرن ایران امروز شکوفا شده و تاثیر آن ،حاصل زخم و حیرانی های عاشقانی مثل خودت و چند انگشت شمار است و این چیزی نیست که در کتمان و پوشیده بماند. حرف ها و زیبایی ها و جسارت های بسیاری در کارهایت دیده و می بینم . می گویند پیکاسو برای یک سخنرانی عازم شهری  بوده و در قطار از مناظر اطراف، خطوطی روی کاغذ می کشیده . بغل دستی می گوید: آقا، شما سرگرم کشیدن خطوطی هستی که من مفهومی در آن نمی بینم. لااقل مرا بکش ! بعد دو دقیقه کاریکاتور بغلی را می کشد و مرد تعجب کرده، می گوید: چه قدر باید پرداخت کنم ؟پیکاسو می گوید: 5 دلار. مرد ( به قول ما کرمانشاهی ها) می گوید: پدر بیامرز، دو دقیقه  وقت گذاشتی 5 دلار ! پیکاسو در جواب  می گوید: دو دقیقه، اما پنجاه سال تجربه.حال حکایت این است که شاید تو باید تجربه هایت را به کاغذ بدهی. چه بسا پیکاسویی در شعر امروز به دنیا آمده باشد.

رامین چمن

منتقدی از پیکاسو سوال کرد: این نمایشگاهی که تو بر پا نمودی و مشتی خط و خطوط به دنبال هم ریسه کردی و من که هیچ، دیگران هم چیزی از این همه مبهم گیرشان نمی آید ،چیست ؟  پیکاسو با کمال خونسردی پاسخ داد :تو منتقدی یا مفتش ؟!
اوایل کار که وب سایت زدم و با بعضی از همین سرخوشان  آشنا شدم ، دیری نپایید که از این آشنایی سر خوردم و به دنبال کسانی رفتم که الف را از ب به درستی و شفافی تشخیص می دادند. اگر چه اندکند، باز همین اندکان را عشقاست.به گوش و هوش و حواس شعرت بگو که بدهکار این بهلولان و ملا نصیرالدین ها که نیست و نباید که باشد ،راهش را نه کج که در راستای مستقیم ادامه بدهد تا از انواع و احشام آن گونه منتقدان پیکاسویی را کم تر و مختصر تر ببیند .روزگار را چه دیدی ؟مگر دکتر مهدی حمیدی ها و دار و دسته اش توانستند مانع کار نیما ها و امثالهم شوند؟دلواپس تعدادی سرخوش ، از هر نوعش نباش . اصلن چه کار به کار این قافله داری ؟مگر رزق و روزی شعرت را این متورم شده ها می پردازند؟نمی خواهم بگویم بی خیال باش ،اما از اطراف خیالت این ها را دور کن!

حسین مکی زاده

هنرمندان بزرگی که در زمینه ی شعر کانکریت/تصویری/شاعران ل ن گو ی ج L=A=N=G=U=A=G=E (مثل چارلز برنشتین)، شاعر گرافیک کار، شعرتوگراف، شعر دیجیتال و شعر تحت وب (شعری که مخاطب ندارد، کاربر دارد) و کار کردند و می کنند ، ادعایی در زمینه ی کار گرافیکی(همپایه ی گزاره های شعری قوی یا چیزی که نوعن شعریت یا زبانیت یا به گونه ای مدخلیتِ واژه ها - آواهایی که شعریت را به رخ بکشند، داشته باشد) نداشتند و انتظاری هم نمی شود داشت. وقتی فلاح صادقانه می گوید به کلاس ِ نرفته و استاد ِ نداشته جواب پس نمی دهد، حقیقت بسیار مهمی را بیان می کند که یکی از برآیندهای آن "تجربی بودن" کار هنری است. اتفاقن یکی از زیبایی های فراموش نشدنی خواندیدنی های مهرداد فلاح، همین ابتدایی بودن است. یادم است در ابتدای کارهایش که به جای فتو شاپ از نرم افزار ساده ی "Paint ویندوز استفاده می کرد، در یکی دو اثر چنان زیبا کار کرده بود و نقدهای خوبی هم داشت. این که نوع وسایل مورد استفاده اش، او را رسانده بود به نوعی خواندیدنی ِ Primitivist و .... خب، به مرور این ها عوض شد تا به بهترین نمونه اش، یعنی "خیابان خیس" (که من هنوز آن را بهترین خواندینی اش می دانم) رسید( همان که خودش اسمش را گذاشته :شکل ِ تازه ی کلاغ!).

مهر به نسترن

یکی در آمده که "خواندیدنی یک شوخی است"!
بله ، شوخی شوخی همه چیز عوض می شود:از جمله شعر. پاشا خوب می داند که در دهه ی 70 هم که ما داشتیم قیافه ی شعر مان را عوض می کردیم ، همین تهمت ها را می شنیدیم در باره ی کار مان.نیما را متهم می کردند که دارد با شعر فارسی شوخی می کند امثال حمیدی ها و حتا کسانی نظیر ملک الشعرای بهار!
البته هر کس با چشم خودش می بیند و حق با کسی ست که نیست!
اما در مورد تو :
در عجبم که سلیقه و حرف آن هایی را که از خواندیدنی خوش شان آمده ( هم در وجه بصری و هم متنی ) دروغ می انگاری و به سلیقه ی خودت ذره ای هم شک نمی کنی! می گویی این تعریف و تمجید ها را ناشنیده بگیرم. تو گویی من بچه ای هستم که دارند سرم را شیره می مالند و خودم خبر ندارم!
به نظرت می رسد که در من هیچ ذوقی از نقاشی و گرافیک نیست؛ چون شاعرم؟!
این که ادعایی ندارم ، معنایش آن نیست که مزخرف می سازم و تحویل جماعت می دهم.
همیشه آنانی که جسورانه مرز ها را می شکنند ، در معرض دشنامند. رنجش دوستانی نظیر پاشا از مهرداد فلاح ، به سبب این نیست که من دارم با خواندیدنی هایم آبروی شعر را می برم. خواندیدنی ها عقب افتادگی شعر ایشان را فاش می کند و فریادشان به این دلیل است که بلند شده... از راه های در راه به این سو ، پاشا چه شعری توانسته بگوید که نظر گیر باشد ها ؟
..
..
..
د یالله!

نسترن مکارمی

من کی حکم صادر کردم ...گفتم که این سلیقه ی من است ...با شعر سطری احساس راحتی و قرابت بیشتری می کنم...با خواندیدنی هم پدر کشتکی ندارم..این را باید از نوشته هایم فهمیده باشی. اگر هم چیزی گفتم و نوشتم برای بهتر شدنش بود نه بر خوردن به حضرت اجل...من مثل پاشا حکم قتل صاد نکردم برایش...فقط گفتم به مراقبت و خوراک و پوشاک بهتری نیاز دارد ..نمی خواهی؟ولش کن برود توی کوچه خاک بازی کند...مریض که شد، خودت باید جورش را بکشی.

ابوالفضل حسنی

در این کار همه چیز از سبز دارد می آید و در طول خیابانی دراز تر از ایستادن، به ایستادن های دراز دیگری مبدل می شود که ادامه می گیرد روی زمینه ای که سبزِ غیظ کرده است ! و تنها جایی در خودش پیچ می خورد که انگار میدانچه ای ست که همه ی خودها را درخود پیچ خورنده معرفی می کند .
بی گمان فرو رفتگی های جای جای متن، "کمی ترس" را چندین چندان کرده و عمق و بعد کار را نمایان ساخته است یا به عبارت دیگر، با غیاب این فرورفتگی ها، حس ترس از این سبز غیض کرده می رود و گرمای سطرها معتدل می شود.

علی حسن زاده

چیزی که می خواهم در مورد این خواندیدنی بنویسم، کاملن حسی است، نه علمی.رنگ این خواندیدنی، رنگ رویاهای من است؛ رنگی که در دوران کودکی ام با آن مست می شدم،رنگی است که به ذهن من نظم می داد.سپاس گزارم از تو به سبب گزینش این رنگ...

روژان(معصومه مظفری)

رسم شده که هر کسی قلم بردارد و بنویسد در مورد شعر دهه ی هفتاد.کسی نیست بگوید اگر حرفی دارید، الان وقت نشان دادن است. با خراب کردن مجسمه ی ابوالهول، تنها ظاهر را از بین برده ایم، ولی در این که ساخته شده و دستانی هنرمند در کار بوده، شکی نیست.در جریان ساز بودن شعر این دهه شکی نیست و حالا هی های و هو کنیم که چه  شود؟اگر هنرمندی به قول سعدی هنری تازه بیار...!
و نمی دانم چرا بعضی ها در برابر هر چیزجدید می ایستند؟این ذهن های ساخته شده ما را شاید توفانی باید از نوع کاترینا...
و حالا در مورد این شعر آخر: شاعری چون فلاح چتر نمی گیرد؛ آن هم در خیابانی که توی شلوغ بند نمی آید و خیلی قشنگ پیچ می خورد در خودش...این بارانی که می بارد و همه چیز را در هم می پیچد...مرا لای تنم...لای تنش...لای تنت...
و چه خیابان خوبی است خیابانی که در ذهن می سازی که ترافیک نمی شود و بند نمی آید و می شود تویش یک دل سیر قدم زد...

مهر به پاشا

پشت در مانده ها جیغ می کشند!

قاعده بر این است که وقتی با مخاطب عام سخن می گوییم از شعر ( آن هم شعری هم چون خواندیدنی) ، نخست مولفه ها و ویژگی هایی چند از آن به مخاطب نشان دهیم تا بداند که سخن ما از چیست. دوست من ، گمان می کنم خودت را به آن راه زده ای . خواننده ی روزنامه چه گونه می تواند مهرداد فلاح و تجربه های تازه اش را بشناسد وقتی در هیچ رسانه ی رسمی و کاغذی چیزی از این کارها ندیده است ؟! اگر تو نام مرا در نوشته ات ذکر نکرده ای به این بهانه ها ، بدان که بر خطا رفته ای و احتمالن موانع دیگری در کار بوده که خود بهتر می دانی!هنرمند البته به این ها نیازی ندارد و به گفته ی نیمای بزرگ ،آن که تیمار مرا می دارد کار من است ... 

سارا محدث

در این طریق، حتی رسیدن به ترس هم ناممکن می نماید... میان اغتشاش این تیغ ها/ انشعاب ها...خطی راست/یا  فرمان سر راست این دَو ِش ِاز ابتدای سبزی تا انتهای آن خیابان بلند...جوانه می زند و فر می خورد، به نیمه ها و تمام ها/ به ترس عزیزی که آرام در یک رختخواب چنبر می زند / به دویدنی که از مسافتِ تیر، تا معلوم نیست به کجا هم فراتر رفته...

مهر به نسترن

 اگر من بیایم بگویم خیلی به سلیقه ی گرافیکی ات تکیه نکن ، می گویی این مهرداد دارد از خودش دفاع می کند...
در سویه ی گرافیکی خواندیدنی ،من نمی خواهم به استادِ نداشته ام در کلاس ِ
 نرفته ام حساب پس بدهم . این جا هم رها و بازیگوشانه پیش می روم . من نمی خواهم مابه ازای بصری کلمات را نقاشی کنم (چه کار عبثی!) و دیگر این که چه حکم خنده داری ست وقتی می گویی : شعر باید همان شعر باقی بماند؛ نوشته شود بر سطر و خوانده شود ...
..
..
..
امان از این دانای کل یا گل!

نسترن مکارمی

 وقتی آدم پا از گلیم خودش فراتر می نهد

از وقتی به صرافت کشف فرم در ادبیات افتاده ام، همه چیز به نظرم قید و بندی بر دست و پای کلمه است؛ طنابی بر گردن شعر و اسلحه ای بر شقیقه ی شاعر ...از همین وزن و قافیه رحمه الله علیهما گرفته که هنوز، من ِمتفنن دوست می دارم شان و بی آنان ( ریتم و ضرباهنگ) شعرم را خالی از موسیقی و رقص می بینم، تا تقلاهای شاعرانه ی همین دهه هفتادی ها ... (منظورم عبدالرضایی دامه برکاته در شینما و مهرداد فلاح در هواخوری  و البته چند تایی دیگر که با تکرار یکسری کمپوزسیون از علامت و اشکال ساده و تلفیق شان با شعر، سعی داشتند شعر را از قید سطر و  ستون رهایی ببخشند )که البته این همه ی آن چیزی نیست که شاعر و حتی خواننده یا به قول نئو مخاطبین ِبه هواخوری رفته، خوانبیننده را ارضا کند که آهان...! این است آن سوار و منجی موعود که می رسد تا برهاندمان از بند و با نوازش بصری، یادمان بباورد که شعر هنوز گرفتار سطر است و اسیر زمینه ی دوبعدی و بسنده کنیم به همین ترکیب های گرافیکی فتو شاپی کلمات که گاه حتی در حد قابل قبولی قوی هم نیست و برای کسی که اندکی با کار گرافیک دمخور باشد، بیشتر به اتودی ساده از چیدمان کلمه در بستر تصویر و رنگ شبیه است . مشق نقاشی یک شاعر که نمره اش بیست نمی شود .

در واقع مهرداد فلاح هر چه هم که معتقد باشد به این که استفاده از رنگاژه، تنها راهی برای خلق ادبیاتی از نوع دیگر است، باز هم نمی توان تاثیر مستقیم رنگ و کمپوزیسیون و تبدیل اثر به یک کار گرافیکی را نادیده گرفت .این جاست که استفاده ی نامناسب شاعر از فتوشاپ به عنوان ابزار کار، درحالی که می خواهد دریافتی بزرگ را به نمایش بگذارد، توی ذوق می زند .استفاده از سایه پردازی در کلمات به عنوان عنصر بعد دهنده کار را گاهی تا حد کارت پستال های( لب دریا نشستم....) تنزل می دهد و مهم تر از همه این که با تار کردن چشم و بدون در نظر گرفتن کلمات و عبارات، تصویر به جا مانده ازهیچ ارزش بصری  برخوردار نیست و کاملن آمفوتر و بی حس جلوه می کند .البته نمی توان انکار کرد که ایده ی اولیه ی این نوع شعر- نقاشی (البته تنها در مقام یک ایده و نه در اجرا )می تواند  زمینه ی مناسبی برای خلق آثار جدید و ارایه ی مفاهیم نو باشد .به شرط آن که شاعر ما، بعد دوم کار را دست کم نگیرد و از کنار آن سرسری عبور نکند . فضاسازی، تنها یک سرگرمی برای تفریح با عبارات نیست، بلکه قسمتی از شخصیت اثر ارایه شده در قالب خواندیدنی ست و درست به اندازه ی لباسی که به تن می کنیم، ارزش وسواس و صرف وقت و سلیقه را دارد .از به کار بردن فونت هایی که به اندازه ی ابنای بشر تنوع دارد تا درگیر کردن فرم و رنگ بامتن در قالب اجزایی جدایی ناپذیر . حتی  استفاده از امکاناتی ورای کلمه و رنگ و سطح...کلمه ای که فلاح در خواندیدنی به دنبالش می گردد، شاید که از صفحه ی مونیتور بیرون زده باشد . شاید رفته یک گوشه سیگاری بکشد و نفسی تازه کند . شاید خودش را پشت این و آن پنهان کرده و کافی ست سرک بکشی .کلمه شاید که از هر چیز به ما نزدیک تر باشد؛ آن قدر که هر لحظه لمسش می کنیم . این ها همه را چه طور می شود نشان داد؟ چه طور می شود خواند؟ کلمه گاهی بودار می شود، گاهی تکان می خورد ،گاهی اصلن سایه ای از چیز دیگری ست کلمه...

 رضا جمالی حاجیانی 

شعر زیبای تان را خواندیدم؛ بحث های پیرامونی را هم . برایم جالب است . می دانم که کعبه شلوغ شده است و باید به راه دیگری فکرکرد . همسانی و همگردی شعر امروز ( حتا از نوع پست مدرنش )ملال آور شده است . اما آیا این شعرها ،همان مقصد موعود است یا تجربه پیمایی برای رسیدن به واحه ای ؟ و اگر تجربه است، شما که چشم تیز تری دارید و دل دلیرتری ، لابد چشم انداز چشمه ای دیده اید .حالا دیگرانش سراب می بینند، باکی نیست. یک مشت شعر گوارا بیاورید . گمانم از شاعر دارم دوباره کلاغ می شوم، انتظار زیادی نیست . هست ؟

ابوالفضل پاشا

1.وقتى موضوعى تا این حد اظهر من الشمس است، دیگر چه نیازى به ذکر نام؟ مگر خود تو یا سایر مخاطبان با خواندن این یادداشت متوجه نشدند که موضوع در باره‌ى فلاح است؟پس چرا مى‌خواهى ایراد بنى اسراییلى بگیرى؟مگر اتفاق خاصى افتاده است؟

2.من کدام حکم را صادر کرده‌ام؟مگر خود تو یا هر کس دیگر وقتى شعرى یا کتابى را نقد مى‌کند،حکم صادر مى‌کند؟چرا مى‌خواهیم واژه‌ها را تاب دهیم و معانى دیگرى از آن‌ها دربیاوریم؟نقد کردن با حکم کردن فرق دارد و تو این‌ها را بهتر از من مى‌داتى!

3.کدام علامه‌ى همه چیزدان؟مگر من راجع به همه چیز حرف زده‌ام؟نه! من فقط راجع به شعر حرف زده‌ام و فکر مى‌کنم بعد از این همه سال، من و تو بتوانیم در خصوص شعر نظر بدهیم، ولو آن‌که در خصوص خیلى چیزهاى دیگر اطلاعى نداشته باشیم یا آن‌که صاحب‌نظر نباشیم.حتا مى‌توانم سؤال کنم: اگر من و تو نمى‌توانیم در خصوص شعر نظر بدهیم، پس آن گفتگوى طولانى‌ات در مجله‌ى هنرمند در باره‌ى شعر معاصر چیست؟یا آن همه نوشته‌ها و گفته‌هاى گوناگون‌ات راجع به شعر چیست؟خب همه‌ى‌ آن‌ها را در باره‌ى شعر گفته‌اى! غیر از این است؟
4.نه من مى‌توانم مانع کار تو باشم نه تو مى‌توانى ‌مانع کار دیگران باشى.هنر وسیع‌تر از این حرف‌هاست.حرف‌هاى من همان‌طور که گفتم، فقط هشدار و دعوت بوده و بس! و حتا اگر مهرداد نوعى از این موضوع آزرده شده باشد،من دست از کار خود نمى‌کشم و باز هم از این هشدارها و یا از این دعوت‌ها خطاب به شعر معاصر مطرح خواهم کرد.

5.لحن و زبان من در همه‌ى نوشته‌هایم همیشه جدى بوده است، اما در این‌جا (در روزنامه) که با خوانندگان عام‌ترى مى‌خواستم صحبت کنم، لحن و به ویژه عنوان یادداشت را غریبه ‌گردانى کردم. و این نکته چیزى از جدى بودن متن کم نمى‌کند.

6.از همه‌ى این‌ها که بگذریم من خواندیدنى‌ها را شعر نمى‌دانم،حتا اگر دوستى چون فلاح آن‌ها را خلق کرده باشد،اما او را یکى از دوستان خوب و قدیم خود مى‌دانم.

مهر به پاشا

حرف من این است که در بحث ادبی بین من و تو یا هر کی ،بهتر است که لحن و زبان و شیوه ی سخن گفتن ما خلاق و ادبی باشد . از انتقاد واهمه ای ندارم ، ولی از بر چسب زدن های ژورنالیستی بیزارم .تو رفیق قدیمی حتا نام مرا در نوشته ات نیاوردی و شروع کردی به حکم دادن . مگر من و تو علامه ی همه چیز دانیم که برای هم دیگر حکم صادر کنیم و فتوا بدهیم ؟ من در باره ی کار خودم حرف می زنم و آیا هیچ وقت به تو یا هرکی گفته ام که بیا این جور بنویس ؟ مگر خواندیدنی نوشتن من معنایش این است که هر کس هر جور دلش می خواهد ننویسد ؟
من می گویم اگر حرفی داری ، فنی و مستدل بزن ، نه این که مثلن بگویی "کارخانه فتوشاپ" و از این قبیل که در شان من یا  پاشا و هر کی که کار خلاق می کند ، نیست.دیگر این که همراهان تا همیشه ممکن است همراه نباشند و این بدیهی ست ، ولی می توانند هماره دوست بمانند...
..
..
..
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش!

ابوالفضل پاشا

اشتباهت همین‌جاست مهرداد!
من دشمن تو نیستم که بخواهم تو را بکوبم تا بخواهم پتک سبک‌ترى بردارم یا پتک سنگین‌ترى! من فقط هشدار داده‌ام، هشدار به این‌که: ترسم نرسى به کعبه، اى اعرابى! / کاین ره که تو مى‌روى به ترکستان است!
و نیز دعوت کرده‌ام، دعوت به این‌که: مى‌توانى به تجربه‌هاى خوب پیشینت برگردى و فریب چهار تا تعریف و تمجید را نخورى.به هر حال من آن‌چه شرط بلاغ است با تو مى‌گویم / تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.

در ضمن، خوب هم نیست آدم دنیا را این ‌قدر سیاه و سفید ببیند و بگوید: هر که از من نیست بر من است.پس اگر کسى از تو انتقاد کرد، باید بپذیرى؛ ولو این‌که نخواهى به کار ببندى.

 مستان

و اما این تیر بی تاب که از چله ی کمان گذر کرده و بی محابا می رود، تماشایی است ،خیال انگیز است ،بی سبب نیست که خواب از چشمان شاعر ربوده.
چتر چرا؟ پرهیر تا کی؟بگذار خیساخیس این باران، به شلوغی های خیابان سرک بکشیم. بگذار این سیل خواب از چشمان همه برباید. بیا به آتشش بسوزیم. از چتر نگو شاعر نگو...!

سجاد گودرزی

بی چتر که نمی شود شاعر!
باران سوزن است. این دود را ببین که پیچ خورده در قشنگی اش خال می کوبد بی انتها بر تن تو که نقش یک درخت را برایت نوشته اند. چتر نگرفتی، مثل بند بازها از لای باران رد شو. بپا تنه اش نگیرد به پوست لطیفت !

سامان سپنتا

هاااااااای خوانبینندگان هشدار!
من یقین دارم که این ماتحت ِ تنها تیر آرش ،آن یل افسانه های ماست / خیس و خاک آلوده از راه درازی آمده :از سبز یا از زرد ؟  فرقش چیست؟
هرچه باشد، گوییا خوابش  نمی آید/ یک پَرَش پیچیده در خود سردش است انگار، اما هم چنان خیلی (تماشایی)ست/ در خیابانی که ناگه نیمه شب ها راه خود را می کند کج ، می خزد در رختخواب ما/ می رود تا مرزها را بشکند. سوراخ ها را درنوردد . وا کند هر قفل و هر زنجیر سختی را که می بیند /چاله باران های ملعون را بروبد از مسیر ِ هرچه دارد از شلوغی بند می آید/ و یا آن سان که شاعر ادعا کرده  : (نمی آید).

هاااااااااااای!
چتر خود را وا مکن شاعر!
شاعر ِ نقاش!
تیر آرش باکش از باران و بوران نیست
کار ِ خود را باش!

سایه 

فعلن نظری کلی می نویسم و درمورد این نوشته ی دوباره- خیابانی شما هم بعد .اصل مشکل من با کلمه ی «خواندیدنی» است. فکر نکنم کسی باشد که بادیدن آن ها اول توجهش به شعر و مفهومآن جلب شود، بلکه قبل از آن، حداقل تصویری کلی از شکل ظاهری و زمینه ای از استنباط های خود از تصویر در ذهنش شکل می گیرد که روی برداشتش از شعر تاثیر زیادی دارد . واضح است که منظورم از شکل ظاهری، فرم نیست ؛ چرا که هر شعری مثل هر اثر هنری دیگر، آن را دارد . فکر کنم می شود کلمه را سر و ته نوشت یا سر و ته خواند . دقیقن همان طور که سر و ته به آن عمل می شود . تغییری که در نقاشی- خط جریان دارد، می تواند حتی به استحاله ی کامل فرم شعر بینجامد ؛ مخصوصن شعر نو . از مطلوب یا نامطلوب بودن این تغییر سخن گفتن کاری عبث است؛ چون سلیقه را نمی توان محدود کرد . دوره ی آن گذشته ... خودم را نگهداشته ام تا بحث صبغه ی فلسفی نگیرد ! پس مجبورم دست بکشم و ادامه ندهم .

 

+ mehrdad fallah ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٢٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani