مر (مار ) دم ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

مر (مار ) دم !

 

 

سایت مهرداد فلاح - افسانه ای که حاصل جمع است !

گپ و گفت با مهرداد فلاح در روزنامه اعتماد

نشریه ادبی هیجار

اردشیر محصص مرد!

برای من اردشیر محصص در قد و قواره ی هنرمندی مثل صادق هدایت است. سال ها پیش که مجموعه ی آثار چاپ شده اش را توسط دوست نازنینم هادی زائری مقدم به دست آوردم مدت مدیدی رزق شب و روزم شد. کارهای اردشیر محصص مرا تکان داد به معنای واقعی کلمه. نوجویی و جسارت و خلاقیت رشک برانگیزش را پاس می دارم.

 باران سپید

حیران مردانگی های پشت پنجره ام!
حیران مردم خیابانم که پا به هر کجا می گذارم دم شان!
حیران مردم سیاه گریه پسندم
حیران مردم سیاه گریه های های!
حیران مردم سیاه گریه پسندم که دیوار می شوند جلوی خودشان و من که سنگ!
حیران مردم سیاه گریه پسندم که پلک از این خواب دراز نمی کنند یکی یکی

به نظر می رسد که هدف، ساخت پیکانی ست که می خواهد حیرانی را به چله بنشاند، اما واقعیت این است که طرح بالا، اجاره نمی دهد هر سه انشعاب در یک طرف سطر افقی قرار بگیرند و در نتیجه، خود اثر ساختار خودش را تعیین کرده تا به این فرمت برسد.
 آن چه در این خواندیدنی، بیش از هر چیز دیگر برایم جالب توجه است، تبدیل کلمات آن به متن است.من در پست های قبل تر، زیاد این کار را انجام دادم و هربار دیدم در کلمه قوت بیشتری است؛ حتی بدون رنگ و شکل،اما این بار همین برخورد نشانم داد که تکرار بعضی از کلمات، مثل " حیران مردم..." در هر سطر، نه تنها فرم را مخدوش می کند، بلکه  زبان را دچار آسیب کرده، به لودگی می کشاند . به همین دلیل،  فکر می کنم فلاح در تلاش های اخیر، توانسته به ویژگی گرافیکی اثر، البته نه به معنای هنری آن، بلکه به معنای ریاضی اش برسد و این برای من جالب و خواندیدنی ست.

  فخرالدین سعیدی

 من شما را دعوت می کنم به یک غریب کشی!

"و البته نیکو و پسندیده نیست این که جماعتی از شعرا کرده اند  و می کنند:چیزی را تشبیه کردن به چیزی که در خیال و وهم موجود باشد و نه در اعیان،چنان که انگشت افروخته را به دریای مشکین که موج او زرین باشد تشبیه کنند و هرگز در اعیان،نه دریای مشکین موجود است و نه موج زرین و اهل روزگار از غلت معرفت ایشان به تشبیهات ازرقی مفتون  و معجب شدند و در شعر او همه ی تشبیهات از این جنس اند وبه کار نیاید."

این ها حرف هایی است که رشید وطواط، تئوریسین و مدافع که بهتر است بنویسم وکیل مدافع شعر و سبک خراسانی در باب ازرقی ، بزرگ مردی که در تغییر سبک خراسانی به عراقی سهمی وافر داشته و بنای کاری عظیم را نهاده است، گفته و دیدید چه گونه مورد هجمه واقع و به مسلخ گاه بردنش انگار ضرورت دار می نمایاند که قضاوتش با شماست. اما این ها نه در حمایت و تایید فلاح و شعر اوست که در من چیزی که نمی شناسمش، دست به کار شد و سمت و سو داد به این قلم، قلمی که مقصد همیشگی اش نا کجاآباد است و بگویم که از دوست داران شعر فلاح بوده و نیستم، اما جسارت او  و بر خلافآب شنا کردنش را سر تعظیم فرو می آورم که کار بزرگ را مردان بزرگ باید...

عرض کرده بودم که از دوست داران شعر فلاح بوده و نیستم . حال چرا بوده و چرا نیستم: فلاح وجود داشت اگر چه غایت نبود و در شعرش ظرفیت های تازه ای به شعر امروز پیشنهاد شد و المان های شعری او از نوع و جنس المان های حرکتی و نه ایستایی بود و در فرایند شکل گیری شعر امروز نقشی بزرگ ایفا کرد و برای تعویض لباس  و ریخت و قیافه ی شعر امروز، زندگی اش را نهاد و همه ی این ها باعث و بانی سلطه ای عظیم را در ذهن من نهاد به نام سلطه ی دوست داشتن شعر فلاح که چند صباحی بر ذهن من سلطنت کرد؛ اگر چه هرگز مثل او نه نگریستم  ونه سرودم تا این که شبی  چه طور،چرا و چه گونه،تفکراتی در من بر علیه این حس ،شورش وکودتا کرده و دلیلش زیاده طلبی ،جسارت بیش از حد و یا نامش را بدمستی  شاعر(فلاح) بگذاریم بهتر است و این چنین شد که کلمه ی دیگر نیستم، موجودیت یافت  و پایش را پیش کشید و بنایش را نهاد بر پایه ی سوالاتی چند که:

۱:مگر نه این که اثرهنری زمانی هستی دارد که بتواند ارتباط محسوس با متون دیگر و اپیستمه های اجتماعی و فرهنگی زمان خود داشته باشد؟

۲:با توجه به عدم عقلانیت درمتن ایرانی و فرهنگ ماقبل مدرنیته کشور ما که به وضوح قبیله گری وشیخ نشینی در آن مشهود است، با کدامین متن نظام یافته باید جنگید؟

۳.آیا واژگان تجربه نشده درفهم اجتماعی و نوع نویسش نامتعارف با زبان در کلیت ادبیات ایجاد حاشیه های سرطانی نمی کند؟

۴:آیا با پرتاب کردن خویش به آینده به نوعی ظریف ارتباط حیاتی خودمان را با جامعه قطع نکرده ایم و نگسسته ایم از آن چه که به بهترین وجهش می توانستیم باشیم؟

۵:در موضع و مکان گریزاز متعارف ها،آیا شعر وحس شعری جا نمانده است؟

۶:آیا رهیدن از وزن و قافیه و افتادن به دام رنگ و طرح، از چاله به چاه افتادن نیست؟

 مهر به سعیدی

 فخرالدین سعیدی در باره ی خواندیدنی، چند پرسش پیش کشیده که هر چند بسیار کلی ست ، می کوشم پاسخی بدهم که شاید کمکی کند به او و دیگر دوستانی که در برخورد با این نوع شعر،دچار تردید و سردرگمی نظری اند .

می پرسد: ۱:مگر نه این که اثر هنری زمانی هستی دارد که بتواند ارتباط محسوس با متون دیگر و اپیستمه های اجتماعی وفرهنگی زمان خود داشته باشد؟

این دیگر بدیهی ست و اصلن از شعار های نسل ما یکی همین بود که شعر پیشرو فارسی در بهترین نمونه هایش ، بیشترین پیوند را با تجربه ی انسان این روزگار دارد.امروز هم که پس از آن همه جدال و ماجرا ،دیگر مولفه هایی مثل چند صدایی،چند شکلی ، چند مرکزی ، چند روایتی و ...در شعر جا افتاده ( و یادمان نرود که ده سال پیش این مولفه ها را حاصل تئوری زدگی می دانستند  و حواس شان نبود که این ها همه ابتدا در خود زندگی ظهور کرده و سپس جایی در نظریه های ادبی یافته بودند) ،اگر من مدعی ام که چند رسانه ای (و چند زبانی) بودن خواندیدنی در زندگی امروز ما ریشه دارد، بعید نیست باز عده ای متهمم کنند به تئوری زدگی!

می پرسد:۲:با توجه به عدم عقلانیت در متن ایرانی و فرهنگ ماقبل مدرنیته کشور ما که به وضوح قبیله گری و شیخ نشینی درآن مشهود است، با کدامین متن نظام یافته باید جنگید؟

این پرسش از آن یکی هم کلی تر است و وزن برخی پیش فرض های رایج بر دوشش سنگینی می کند . به نظر من خیلی خنده دار است که جامعه ی امروز و انسان ایرانی این روزگار را که دچار بدترین نوع مادی گرایی و معیشت خواهی ست ، به عقل گریزی متصف کنیم! عقل گرایی حساب گرانه ای که من در دور و بری هایم می بینم ،نه گمانم در هیچ کجای دنیا تالی داشته باشد. به علاوه ، گیرم که چنین باشد . این آیا می تواند بهانه ای باشد برای هنرمند که از تعرض به مرز های سنگ شده اجتناب کند؟ و بعد ، مگر من ایرانی نیستم ؟! آیا ایرانی فقط همانی ست که صدا و سیمای ما در فیلم ها و سریال ها و دیگر برنامه هایش دارد می سازد ؟!

می پرسد:3:آیا واژگان تجربه نشده در فهم اجتماعی و نوع نویسش نا متعارف با زبان، در کلیت ادبیات ایجاد حاشیه های سرطانی نمی کند

"حاشیه های سرطانی" یعنی چه ؟!آیا نامتعارف نویسی زبانی و فرمیک در خواندیدنی ، به واقع نوعی رویکرد برساخته و ذهنی ست که هیچ ربطی به فهم متعارف اجتماعی ندارد ؟ گمان می کنم بی پایگی این پرسش، در پاسخ به پرسش های پیشین روشن شده باشد.اگر نگرانی رفیقم از این باشد که خواندیدنی، خواب خوش شعر ایستا و بی تحرک رایج در فضای رسمی ما را بر آشفته،مایه ی مباهاتم خواهد بود!

می پرسد:۴:ایا با پرتاب کردن خویش به آینده ،به نوعی ظریف ارتباط حیاتی خودمان را با جامعه قطع نکرده ایم و نگسسته ایم از ان چه به بهترین وجهش می توانستیم باشیم؟

این آینده ای که رفیقم می گوید ، خیلی هم دور نیست؛ یکی دو قدم که از عادت های ذهنی و دلبستگی های نگرشی مان دور شویم ، در  آغوش همان آینده ای خواهیم بود که یک پایش در امروز است . گفته ام که در خواندیدنی نبض زندگی امروز می زند و این ادعای گزافی نیست و اصلن مگر می شود هنر آفرید و چیزی از نیامده و نادیده در آن نباشد ؟!این سنگ شدگی ست که ارتباط شعر و شاعر را با جامعه می گسلد ، نه مرز شکنی و سیلان داشتن...

می پرسد:۵:در موضع و مکان گریزاز متعارف ها،آیا شعر و حس شعری جا نمانده است؟

داوری در این مورد را بهتر است دیگران انجام دهند ( یکی همین رفیقم!)، نه من. من فقط می توانم تذکر دهم که خواندیدنی ، هستی خود را نه با کنار زدن آن چه در شعر متعارف بوده ، بلکه با افزودن امکانات خلاقه ی دیگر به آن به دست آورده . پس اگر مهرداد فلاح پیش از خواندیدنی شاعر بوده ، حالا هم هست و اگر نبوده که حالا هم نیست! دیگر این که حس شعری هم مثل دیگر مولفه های دخیل در شعر ، به مرور زمان دچار تغییر و دگرگونگی می شود . این پرسش بسیار شبیه حرفی بود که زمانی ، وقتی شعر چهار دهان و یک نگاه را در محفلی شعری خواندم، یکی از اعاظم نسل سوم زد که بله ، این شعر چند صدایی و نمی دانم چه و چه هاست ، ولی شعریتش کو ؟! احتمالن منظور آن بزرگوار این بوده که چرا شعر تو شبیه شعر من نیست... و حالا حکایت ماست (یادش به خیر عمران صلاحی)!

می پرسد:۶:آیا رهیدن از وزن و قافیه و افتادن به دام رنگ و طرح، از چاله به چاه افتادن نیست؟

بله ، اگر رنگ و طرح را "دام" ببینم ، شاید این طور باشد که رفیقم می گوید ، ولی گمان نمی کنم خیلی ها از جمله من ، رنگ و طرح را دام بدانند ! این جا حوزه ی "دیگر زبان" است برای شاعر ؛ همان گونه که زبان شعر برای یک نقاش . حالا اگر شاعری مثل من بیاید و شعرش را با این زبان دیگر پیوند دهد  و از این پیوند ،به شعری گویاتر و خوش قیافه تر برسد ، این کجایش اسارت است و در دام افتادن ؟

  ابراهیم کمکی

 خواندیدنی استفاده ی حداکثری از ظرفیت های متن در حوزه های مختلف آن (از جمله رنگ، بافت، ترکیب بندی، خط و...) را پیشنهاد می کند.خواندیدنی یک اثر هنری چند رسانه ای (مالتی مدیا) برای انسان چند رسانه ای امروزی است. خواندیدنی یک اثر هنری دموکرات است. به من مخاطب اجازه می دهد که حوزه ای از آن را بخوابینم و اگر ارضایم نکرد، بروم سراغ حوزه ای دیگر. خواندیدنی بر حاکمیت زمان، هنگام خوابینش اثر، غلبه می کند و آن را از بین می برد. مخاطب می تواند و این اختیار را دارد که بارها و بارها خوابینش اثر را از ابتدا شروع کند و دریافت جدیدی از زاویه ای جدید به دست بیاورد. خواندیدنی یک چشم انداز جدید است و به نظر می رسد بیشه های بسیاری برای کاویدن داشته باشد؛ اگر به بی راهه ی افراطی گری در نو نویسی نرود و راه تعادل پیش گیرد. این ها ویژگی هایی است که من برای این اتفاق بصری در حوزه ی ادبیات قائل هستم؛ بی آن که علاقه ای به کار در این حیطه داشته باشم.

  مهر

 ابراهیم کمکی ، در نوشته ی جامع و مانعش در باره ی خواندیدنی، تصرف ریزی در دو ترکیب « خوانبینشگری» و «خوانبینش» کرده است که وقتی دقیق شدم در آن ، به نظرم موجه آمد و بنابراین ، از این پس به همین صورت تغییر یافته اش ، یعنی « خوابینشگری» و « خوابینش» در خواهند آمد. صورت پیشنهادی « کمکی» دو حسن دارد؛ نخست موجز تر و خوشاهنگ تر است و دیگر آن که پهلوی معنایی اش هم چاق تر. با کنار گذاشتن حرف «ن» ، در این ترکیب ها به گونه ای ضمنی با واژه ی «خواب» هم همسایه ایم که به گمانم وقتی پای خوانش شعر به میان کشیده می شود ، حضورش موجبیت برجسته ای دارد .«خوابینش» هم به خواندن ، هم به دیدن و هم به خواب دیدن اشاره می کند .

 علی حسن زاده

 تعداد، ساز و کار و مختصات انواع ادبی  مثل شعر، داستان کوتاه ،رمان... و مکتب های ادبی ـ کلاسیسیم، رئالیسم... ـ مشص است، اما ژانرهای هریک از این انواع ادبی نامحدودند.برای مثال، دقت کنید به این طبقه بندی از داستان کوتاه: نوع) داستان کوتاه،مکتب) واقع گرایی، ژانر: واقع گرای مدرن. اگر بخواهیم رو به روی گزینه ی مکتب ، غیر از گزینه ی واقع گرایی از گزینه ها و یا به عبارت دیگر از مکاتب ادبی دیگر استفاده کنیم، بی شک از تعداد محدودی از مکاتب ادبی می توانیم بهره ببریم. اگر باور نمی کنید، به اثر دو جلدی مکتب های ادبی، ترجمه و تالیف رضا سید حسینی مراجعه کنید. اما اگر بخواهیم رو به روی گزینه ی ژانر،  غیر از واقع گرایی مدرن از ژانر دیگری استفاده کنیم، بی شک از ژانرهای زیادی می توانیم بهره ببریم؛ مثل شگفت...

جاناتان کالر معتقد است که «هر ژانر یکی از کارکردهای قراردادی زبان است؛ رابطه ای خاص با جهان  که چونان هنجار یا انتظاری عمل می کند که خواننده را در رویارویی با متن راهنمایی می کند.» به نظر ساختارگرایان، ژانرها نظام هایی برای طبقه بندی نیستنند، بلکه رمزگان هایی برای ارتباطند... با توجه به این نظریه و تعمیم آن به خواندیدنی، می شود با خواندیدنی به مثابه ژانر برخورد کرد؛ زیرا خواندیدنی ژانری است که از ترکیب ادبیات (نوع ادبی: شعر نو ، مکبت: مکاتب مختلف، ژانر: خواندیدنی) و هنرهای تجسمی (نوع: طراحی و نقاشی، مکتب: مختلف،ژانر: خواندیدنی) شکل گرفته و کارکردهای قراردادی زبانش، رابطه ای خاص با جهان است که چونان هنجار یا انتظاری عمل و خواننده را در رویارویی با اثر راهنمایی می کند. من رو به روی گزینه ی ژانر، برای قسمت ادبیات و هنرهای تجسمی، واژه ی «خواندیدنی» را به کار بردم تا با  «خواندیدنی» به مثابه شعر صرف و همین طور به مثابه نقاشی صرف به مکالمه نپردازم؛ زیرا خواندیدنی ترکیبی از این دو ست. ما این را نباید با هنر کلاژ اشتباه بگیریم؛ چون در هنر کلاژ مخاطب با نا به سامانی های ساختاری سرو کار دارد، اما در خواندیدنی ها با نظم سرو کار دارد؛زیرا عناصر آن با هم هماهنگی دارند.  بنابر این، اگر مخاطب احتمالی با «خواندیدنی» به مثابه شعر صرف برخورد کند، دچار توقعات بی جایی از آن خواهد شد و اگر با آن به مثابه اثر تجسمی صرف برخورد کند،باز هم دچار توقعات بی جایی خواهد شد؛ زیرا زبان آن را درک نخواهد کرد تا با آن به مکالمه ای منطقی بپردازد. با خواندیدنی باید به مثابه خواندیدنی برخورد کرد تا به خوانش درست از آن نائل شد. باید با پیش فرض سراغ آن نرفت؛ به قول زنده یاد سهراب سپهری: چشم ها را باید شست/جور دیگر باید دید. وقتی به سراغ خواندیدنی می رویم، باید چشم های مان را بشوییم، قواعد ان را بشناسیم، زبانش را درک کنیم، برویم هنرهای تجسمی مطالعه کنیم، رنگ را بشناسیم، خط را و... نقص ادراک مان را برطرف کنیم. راستی، چرا نشود رنگ وارد متن بشود؟ مگر رنگ در انحصار کسی است؟ مگر خلاقیت محدوده دارد؟ برخوردهای سلیقه ای مان را کنار بگذاریم و برویم نظریه ی ادبی بخوانیم و تکنیک را دریابیم... اصلن اسم خواندیدنی رویش است:  خواندیدنی.چرا به این دقت نمی کنیم؟!

  حسن سهولی

 رابطه ی جانشینی عناصر زبانی، اعم از عناصر حاضر و یا عناصر غایب، محدودیت یک بعدی و امکانات حاکم برآن، یعنی همان «جریان برخط» را از بین برده است .این نوآوری که نمی توان از آن گذشت و نمی توان آن را ساده تلقی کرد، نتیجه ی تلاش و عرق ریزی روح برای اکتشاف همین عناصر زبانی است و نه اختراع آن؛ زیرا زبان شناسان معتقدند ذات زبان این ظرفیت عظیم را داردکه فلاح ِ نوعی آن را کشف کرده است: همین حاضر و غایبی که درشاخه های شعر یا چندشعریش می توان دید.
انقباضی که در عنصرهای حاضر درگزاره ها، درطول و عرض زبان پدید می آید(دیدنی) و انبساطی که درعنصرهای غایب درگزاره ها درحجم زبان پدیدمی آید(خواندنی) هستند.در این کنش زبانی- کش آمدن (طرح خوانشی) و برگشتن(طرح بینایی)- نوعی عدم تعامل زبانی نیز صورت می گیردکه حاصلش معنازدایی و یا دیردریافتی است که به دلیل عدم کشف رابطه ی ظریف درطول و عرض (دیدنی) گزاره ها پدید می آید و سپس به رابطه ی ظریف تری درحجم زبان (خوانشی)دامن می زند.
این سنگ نوشته های امروزی، بایدخوب «امروزشناسی» شوند تا بتوان از این سنگ نوشته ها به حکومت دیرینه، بی دریغ و بی چون و چرای زبان پی برد و با پرورش قوه ی خلاقیت و انجام تمرین های کافی، به تحقق عملی اش رسید.
فلاح از چند عنصر محدود زبان (دیدنی)، عنصرهای نامحدود(خوانشی) درموقعیت های مختلف پدید می آورد. البته این مجموعه های پراکنده (دیدنی)، نه تنها مجموعه ای از آواها و واژه ها و جمله ها ، بلکه شبکه ای(روی هم رفته) نظام مندند که حاصلش، «چند شعری_ واحد»است.

 سپیدار

حیران ِ مردم ِ خیابانم که پا به هر کجا می گذارم دم شان!
حیران ِ مردانگی های پشت پنجره ام !
حیران ِ مردم ِ سیاهٍِ گریه های های !
حیران ِ مردم ِ سیاه ِ گریه پسندم که دیوار می شوند جلوی خودشان و من که سنگ!
حیران ِ مردم ِ سیاه ِ گریه پسندم که پلک از این خواب ِ دراز نمی کنند یکی یکی...

این ها جمله هایی است که من توانستم از این شعر شما بسازم. نمی دانم آیا شما هم این شعر را همین جور می خوانید یا نه ؟

 مهر به سپیدار

 گزاره ها همین هاست که تو در واکاوی این خواندیدنی ، رسیده ای به آن ها و دم شان را کشیده ای،ولی تمام نکته در این است که در خواندیدنی ، این ها همه یک جا و هم زمان و بدون تقدم و تاخر حضور دارند. شعر سطری با لحاظ کردن این تقدم و تاخر ، ناخواسته دست به ارزش گذاری می زند و نقش خواننده ی شعر را محدود می کند. در حالی که خواندیدنی ، چنینن محدودیتی را بر نمی تابد و با باز گذاشتن شعر ، روایت شعری را "چندگانه" و مخاطب محور می سازد...

 مینا صدیقی

 این بار هم مثل دفعات قبل، بی تعارف کیف کردم و وقتی دوباره نگاه می کنم تا واژه ها را کنار هم ردیف کنم و بخوانم شان، می بینم که من واقعن خواندیدنی ها را دوست دارم. حس خوبی به مخاطب(من) می دهد؛ حس نو بودن ،بکر و مختص فقط و فقط و فقط مهرداد فلاح بودن و این خیلی خوب است که بعد از خواندن شعرهای خسته کننده ی شاعرهایی مثل من ، می توانیم این جا به زبان خوب برسیم و نو بودن را همراه با رنگ ها و خط ها و زاویه ها و سیاه و سفیدها و واژه های شاعرانه ی شما احساس کنیم و نفس راحت بکشیم از این که مرد بزرگی مثل مهرداد فلاح در عرصه ی شعر امروز هست و هست و همیشه هست.

  ساناز

 این طرح حیرانی، شبیه پرواز های مصنوعیِ ساخت دستِ زمان بچگی هایم شده که از کاغذ های باطله می ساختم شان.درست نوک پیکان،‌حیرانی ِ تندی را می کوبد به چشم هایم ...انگار این حرف "ح " ساخته شده برای نوک پیکان و سرعت این حرف ها را چند برابر می کند .هر چه قدر هم که شاخه شاخه از آستین این حرف بیرون بزند ،‌ از تیزی و سرعت این حیرانی چیزی کم نمی شود .

 قهوه گردی

 عالی بود مرد. این شد شعر! تو این جا به شعر بعد داده ای؛به متن که به سبب زمان مند بودن خطی ست ، اجازه ی برگشت داده ای . این کارت ای ول دارد.  دنبال وقت می گردم تا متن مبسوطی بنویسم در مورد خواندیدنی هایت...

 مجید براری

 برای من هنوز درک این گونه نوشتار مبهم است؛ البته کار شما ایرادی ندارد. از آن جهت که هر جریان جدید در حوزه ی شعر، نیازمند نقد و بررسی و مجاهدت های بسیاری است و مطمئن باشید این کشش مخاطب و نظر اوست که موجب پایداری و بزرگ شدن این جریان یا فراموشی آن می گردد.

 مهرداد سنجابی

 کار تازه ای ست و هر تازه ای که هنرمندانه باشد، خواندنش لذت بخش است و دلهره آور .مانند کشف سرزمینی ناشناخته که بی هیچ پیش زمینه ای درونش پا می گذاری و نمی دانی امن است یا ناامن . به هر حال، نظر دادن کمی زوداست، اما در همین حد شناخت اولیه، دوست داشتنی است و قابل تعمق . این چند وجهی بودم را می پسندم .

 مینو نصرت

 خب، نوزاد متولده ی این پست، چه بخواهم و چه نه ،از همان صلواتی های نر است که بقای نام نام آور اجدادی می توان قلمدادش کرد . موجودی از پیش تعیین شده؛ کلمه به کلمه اش همان است که باید . حدقه های مملو ازحیرت  و گردن مردانه / مردانگی هایش همیشه مثل بشقاب های گل سرخ مان برای مهمان  است و برون مرزی / دمش بلند تر از دستانش کشیده می شود تا بهانه ای برای نسق کشی داشته باشد و البته گریه پسند است  و نوحه و عزاداری ها را ارج می نهد . چرا؟ چون در این جور گرد همایی هاست که می تواند بدل به  قهرمان گردد و شانه ای برای سری گریان تعارف کند  و باز البته که پلک هایش را از خوابی که برایش دیده اند، دراز تر نمی کند ؛ چون همه چیز در این مملکت قانون دارد  و هیچ کس حتی مردان مستثنا نیستند . مگر زیر میزی و پشت دیواری و وقت کش و واکش های مصلحتی ...در این که  باید دیوار بشوند  هم من شکی ندارم ؛چون این دیوار برای خودشان دیو نمی شود .خلوتی دیگر است و هیچ سنگی مقابل شان نمی افتد؛  چون  سنگ ها به دلیل ظهور همین موجود، چند منظوره  شده اند  . من این حیرت را جدی نمی گیرم، ولی بازی اش را چرا . این مرد حیرت انگیز بازی می کند و اصلن خود را لو نمی دهد.پس بهتر است خوابش را بر هم نزنم و آهسته، مثل همیشه  دمم را بردارم و بگریزم .
اما یک جورایی خودم را در حیرت چشمان مولف شریک می دانم و از حیرت خودم متعجب می شوم که بعد از این همه قرن زیستن  و دیدن و چشیدن و مردن  و مردن و مردن ...چرا حیرت ؟!

 خدایگان

 در این که حرکت شما در شعر امروز، به سمت بیگانه گردانی جریان ادبی و شکل دادن جریانی نو و متفاوت، حرکتی است قابل تامل و تحسین شکی نیست، اما مسئله ی اصلی من در مورد خواندیدنی ها، ضعف ها و نواقص این حرکت است ومهم تر از این ها هیاهویی که برای خواندیدنی ها از سوی شما و دوستان تان به راه افتاده است. این که شما به همین راحتی و جسارت می گویید خواندیدنی ، شعر سطری را به گوشه ای از تاریخ تبعید کرده است ، پذیرفتنی نیست. این شکل معرفی خواندیدنی ها در خور شما نیست.اولن شما نباید خود را در جایگاه کسی قرار دهید که خواندیدنی ها را این اندازه بزرگ می کند. شما فقط می توانیدخواندیدنی ها را ارائه دهید. دومن خواندیدنی ها یک جریان نوپاست و نیاز به زمان دارد که اولن بماند یا نماند؟ و ثانین شعر سطری را کنار بزند!! چنین بینشی در مورد خواندیدنی ها، آن هم از سوی شما، به نظر من بینشی متعصبانه و حق به جانب است که صمیمانه بگویم چهره ی شما را در ادبیات بیشتر مخدوش می کند تا محبوب!

این را هم اضافه کنم که من خودم از مخاطبان خاص خواندیدنی ها هستم، اما در مواردی با شما اختلاف نظر دارم. بنابراین، امیدوارم بتوانم در موقعیت مناسب، شما را ملاقات  و نظریاتم را در گفت و گویی دوستانه با شما مطرح کنم . جریان خواندیدنی ها جریانی جاندار است و باید بیشتر از این در بوته ی نقد قرار بگیرد و از میزان تعاریف و تاویل های مولف پسند کاسته شود تا به تکامل برسد.
یقین داشته باشید که این جریان اگر مورد نقدهای شدید (اما منطقی) قرار نگیرد و اگر شما در مقابل منتقدان تان انعطاف نشان ندهید، کارتان به سختی برمی خورد.

 مهر به خدایگان

 می گویند حرف حساب جواب ندارد!پس جز این که بگویم با تو همرای ام، چه می توانم گفت ؟ اما علاوه کنم که منظور من از کنار زدن شعر سطری توسط خواندیدنی ، نه بی اعتباری این نوع شعر است و نه آن که خواسته باشم بگویم پس از خواندیدنی، دیگر نباید و یا نمی شود شعر سطری ارزشمند گفت. هدفم این است که نشان دهم وقتی قلمرو تازه ای در شعر کشف می شود ،صورت های پیشینی شعر، ناگزیر چیزی از این قلمرو را به خود جذب می کنند و لاجرم تغییر قیافه و گاه تغییر ماهیت می دهند. ناگفته نگذارم که این فقط خواندیدنی نیست که به ما از دگرگونی شعر سطری می گوید. به نظرم تجربه و زیست این روزهای آدمی و مالتی مدیا شدن نگاه ما ، شاهد مهم تری در این فراخوان باشد.

گاهی دفاع من از خواندیدنی،نشانه ی ذوق زدگی و هیجان مولفی ست که دارد به کارش دل می دهد و قلوه می گیرد!

 مسعود عطائی

 به نظر من خواندیدنی ، کشف لایه های درونی شعر و حتی خلق مفهوم و مسیری جدید از شعر و ذهن شاعر را به مخاطب القا و تحمیل می کند و این جا وظیفه ی اصلی مخاطب، چینش واژه ها و جمله هاست با توجه به فضا و بک گراند گرافیکی که شاعر ایجاد کرده و این فضا آن قدر باید گیرا و موثر باشد که مخاطب با اولین نگاه، عنوان و یا کلیت شعر را از تصویر بخواند، نه این که ببیند... مهر تا حدی این مهم را رعایت کرده و اصلن این همان نکته ی برجسته ی کار اوست.

 پاشا زانوسی

 به گمانم این گونه محصولی که در زمین شعر کشت می کنی، ریشه هایش در سرزمین هرز  خوابیده است . بعید می دانم ندانی یا گمان کنی که ندانند این دست تجربه ها پیشتر طرح شده و اکنون در حوزه ی تاریخ ادبیات تنها به عنوان ذخایر ادبی قابل ارجاع است - کانکریت و فتوگراف و ... -هر نوع شیوه و طرزی که در شعر بر جسته شود، همان خواهد شد که وزن و ردیف و قافیه هست.
لحن ، نگاه، زبان و برجستگی های آن درشعر های اخیرت، همانی ست که در مجموعه های پیشینت بود. تغییر در شکل نوشتار، مخاطب را از آن دعوت پنهان به قرائت ها و کشف سویه ها و صداهای مستتر، به در گیر شدن با رویه و رویه می کشاند.

 مهر به زانوسی

 تمام نکته در این است که خواندیدنی، از آن چه زمانی به شکلی تفننی و حاشیه ای در کار برخی شاعران دیده می شد و با نام کانکریت،کالیگرام و غیره رایج بود، چند گام آن سو تر رفته و کارکرد ها و توانایی های فیزیک و فضای نوشتار را آشکار کرده است. خواندیدنی شعر سطری را به جایی در تاریخ ادبیات تبعید کرده است.

نگرانی ات در باره ی برجستگی گرافیک کلمه و زبان شاید چندان بی راه نباشد ،ولی همیشه وقتی شعر چهره عوض می کند (عوضی می شود ) ، چنین واکنشی برانگیخته می شود . هنرمند که نمی تواند به این بهانه ها از آفرینشگری تن زند . می تواند ؟

 آرش نصرت الهی

 یک نوع حجم دهی به کلمه است. تولید معنای منشوری و نزدیک شدن در وضعیت هرمنوتیکی متن را می ماند. مردمی که در ابتدای کار آمده و شاخه های معنایی اش را بر ادامه ی متن گسترانده است، زمانی که به محل معنایی " پلک از این خواب دراز نمی کنند یکی یکی" می رسد، دارای چهار مسیر معنایی طی شده است که البته هر کدام از مسیرها هم در جای خود می تواند معنای متفاوتی داشته باشد. این است که می گویم حجم دهی به معناست. پسندیدم این کار را. به لحاظ بصری کمی  روشن تر باشی بهتر است به نظر من!

 ابوالفضل حسنی

 این "خواندیدنی" بستر خالداری(سیاه)را می نماید که یک خالدار سیاه دراز به دراز در وسط آن افتاده (خوابیده است). کل زمینه با بستر ویژه اش در این درازا(گزاره ها) ویژه تر می نماید و القای این را دارد که در جای جای این بستر، هر یک از این گزاره ها می تواند انشعاب دیگری داشته باشد پنهان...

 بهاری

 این نوع برخورد با واژگان، مسلمن تجربه بسیاری را پشت سر خود دارد؛ تجربه ای که به شاعر اجازه مانور می دهد تا از واژه و از ظرفیت واژه بیشتر و بیشتر استفاده ببرد. این کار بدون شک شعر است؛ شعری که اگر با سطور زیر هم نوشته می شد، شاید طبیعی تر و معمولی تر می نمود، اما اتفاقی که این جا افتاده است، نمی افتاد و آن مواجه شدن مخاطب با یک ذهن خلاق، فعال و تواناست که علاوه بر ایجاد حس و حیرت در مخاطب، او را وادار به حرکت نیز می کند.

 مریم فیروزی

بله، حیرانم . عجیب ... آن قدر که سر هر زاویه، چهل و پنج درجه می چرخم تا قامت راست کنم و نترسم از این همه تزلزل!تا اریب شوم روی پاهایم که به سختی بند می شود روی خودش ... بله، حیران مردانگی های پشت پنجره ام که همیشه تنها پشت پنجره است و هیچ وقت داخل نمی آید؛هیچ وقت هیچ...

 سجاد گودرزی

 پیکانی که نوکش حیرانی ست؟
پولاد حیرانی بر نوک پیکانی؟
انسانی با سری از حیرانی که منشعب می شود به راه های از پا و دست.حیرانی مرد در انتهای راه های متعدد...
چه قدر تفسیر دارد این خواندیدنی!

  علی حسن زاده

 اگر با کلمات این خواندیدنی، به مثابه نقطه در هنرهای تجسمی برخورد کنم، می توانم بگویم که این کلمات (نقطه ها) که در کنار هم قرار گرفته اند، تشکیل یک خط  داده اند: یک خط افقی به مثابه روایت اصلی خواندیدنی و چهار خط مورب، به مثابه روایات فرعی خواندیدنی. ساختگرایان معتقدند که هرجزء یا پدیده در ارتباط با یک کل بررسی می شود؛یعنی هر پدیده، جزیی از یک ساختار کلی است. با توجه به این نظریه، می توان گفت: خط های مورب (جزء) به لحاظ مضمونی با خط افقی (کل) هماهنگی دارد و این هماهنگی به سبب وجود کلمه های  مردم، گریه و که است که موجب اتصال روایات فرعی به روایت اصلی خواندیدنی شده و به سبب این انسجام مضمونی، شکل این خواندیدنی ساخت مند است و این هارمونی میان مضمون و شکل، سبب انسجامِ فرم و عیان شدن موضوع این خواندیدنی شده است.

 مینا درعلی

 نمی دانم چرا یاد مار ماهی ای افتادم که در میان مردمی عجیب زندگی می کرد؛ مردمی که گوشت تنش  را خوردند ،اما تیغ  او رهای یک تاریکی متفاوت شده !
تیغ، حیران رنج هایی که دیده،آن ها را ترسیم می کند؛ شاید که تصویری از این رنج ها بر چشم  خواب رفتگان  هم کمی بپرد و بپراند پلک های بر هم افتاده را!
راستی این تیغ به گلوی کسی اگر بنشیند، چه خواهد کرد؟!
آن وقت رنج نامه ی شعری خواهد شد از  اسفندیار شاعری  که در گریز از  مردم، خود را قورت داده است !

حسن سهولی

 آزمایش های بینایی؛ پر از فضا،تصویر و طنز. شاعر می خواهد آفرینش کند؛فیزیکی واحد که جداست.او می خواهد این واحد جدا را واحد کند و گاهی هم واحد را واحد جدا.چه قدر با این واج های (خدا خیر دهد شان!) می شود مر (مار) دم آفرید.پیچیدگی،گستردگی،حیات،روانی،قرارداد و یا هستی واحد در گرو همین طبیعت واژه هاست. حیرانی اول سطر و یا که نه آخرسطر و یا میان سطر، در مستقیم و در انشعاب هویداست.
آیا این کار، نوعی باستان شناسی_سنگ نوشته هایی نیست که سفیدند؟ مگر این نو نوشته هایی که می شد روی آن ها نوشت!؟

 پژمان رفیعی

 کارتان مثل همیشه کارستان کرده !فقط کم تر مرا نیازمند تعمق کرد؛ یعنی که حرف تان را صریح تر از همیشه زده اید و این از شاعرانگی شعرتان کاسته . عادت مان داده اید که روزی ده بار در خواندیدنی تان غرق کنیم خود را تا چیزی دستگیرمان شود. این هم زیباست، اما با کمی شیرجه از لذت شنا اشباع می شویم(بگذارید هر چه می خواهند بگویند؛ از کار شما هیچ کم نمی شود).

  سمانه میر

 باز هم زیبا و پر از چیزهای خواندنی و تغییر دادنی و پیچ در پیچی که گاهی به نظر می آیدموفق شده ایم بازش کنیم، اما شاعر آن پشت نشسته و به خوش خیالی ما لبخند می زند. این خودش نوع تراژیکی از خوانش توسط مخاطب است؛ یعنی کم تر و کم تر دریافتن مفهوم از واژه های کاملن علنی.

 فواد گودرزی

 دارم تقاص سیاهم را پس می دهم!

فکر کنم پشه های کور هوای تنفس مان را آلوده اند . شبی که مهتاب ندارد، لایق ستاره نیست . خواب های دراز . دم های دراز . دست های از پا درازتر . برای کسی که دیوار می شود، سنگ نشانه ی ریختن است  و برای کسی که مردانگی اش از خواب هایش دراز می شود ، خیابان ، کابوس بیداری . حرف های خاتمی تا حدی به نظرم درست آمد . با وجود این، از کلیت کار لذت بردم .

 مصطفا فخرایی

 ساقه ای انگار از هر طرف که شاعر خواسته، شاخه زده است و این امکان را نیز به مخاطب می دهد که از هر طرف که خواست، شاخه بزند و شعر را ادامه دهد . بازی با ابعاد واژه و کاربرد های ایهام گونه و طنزی ظریف، این خواندیدنی را خواندیدنی کرده است.

 خیرالله فرخی

 حیران خانمی های پشت پنجره بارها بوده ای و از مردانگی های اش دم می زنی( البته مایل بودن این سطر، چنین تعبیری در ذهنم کشید ) و مردم خیابان که اگر پا روی دم شان هم بگذاری، باز گرم می شوند! تمثیل حاکم و مردم پاپتی که از طولانی بودن صف به تنگ آمده بودند و گفتند : فدایت شوم ، تعداد سربازان را زیاد کنید تا...
و طنزهایی که با کمی دقت می شود از لا به لای این خواندیدنی بیرون کشید...امااین روشنفکر بزرگوار می خواهد چیزی به ما بگوید؛ به جامعه ای که خلاف جوامع پیشرفته، نخبه کشی را رهایی از اسارت قلمداد می کند و این که در چه زمان و مکانی قرار گرفته ایم و از بد حادثه، مجبور به ایجاد صداهایی ست که از لا به لای فرم ها و شکل های انتزاعی، چشم و گوش ما را حساس کند ... شاعر سعی در انتقال تجربه هایش به من مخاطب دارد و با این که خیلی تنهاست، می خواهد چراغ تنهایی ما باشد.
این هنجارشکنی های زبانی و شکلی در کارهای فلاح، چیز تازه ای نیست و بارها شاهد آن بوده ایم. او نمی خواهد به ما شعر بیاموزد.  می خواهد دست ما را بگیرد و با خود به دنیاهای جذاب و نا مکشوف ببرد و در این راه، نمی خواهد تنها باشد ...و چه جهان های زیبایی دارد این فلاح که هر گوشه اش ما را می برد!

 شبنم شیروانی

 ... و چه تعاملی می بینم من در این جا !
تو حیران ِ مردمک سیاه گریه پسندی که پلک نمی کند باز از این خواب ِ دراز و حیران ِ مردم مارصفتی که پا بر دم شان گذاشته ای (بابا لنگ دراز!) و این هر دو، حیران خیرگی ِ تو که قلم از دست نمی اندازی و هم چنان رقم می زنی حیرانی خویش را حیران.حال، مرا بگو :تو حیران تری یا ما جماعت خوانندگان اثار ِ حیرانی شما ؟

  کیمیا تاج نیا

 باور کن اگر این " خواندیدنی "، تنها یک " خواندنی " هم می بود، همین اندازه منسجم و موثر بود که هست.ارتباط با وجه بصری کار برایم سخت است.توی این ظلماتی که آفریده ای،فکر می کنم همه ی ما به قدر کافی گزیده دلیم...اعتراف تلخی کرده ای! تلخ اعتراف کرده ای!

 رامین چمن

در خیابان
تیغ ها عربده بر داشته اند
پاسبان ها
همه در سایه ی سوت
عابران
حیرانند...
حیران مردم خیابانم که پا به هر کجا می گذارم دم شان ...
حیران مردانگی های پشت پنجره ام...
و حیران تر که دیوار می شوند جلوی خودشان و من که سنگ که مات که مبهوت که متحیر از این مر ( مار ) دم...!
باز یاد( آن )مار کش و ( این )مار نویس افتادم...
راستی، با این مر ( مار ) دم ،باز هم باید که ناگزیر کنار آمد؟!

 مردی با چشمان گرگ

 راه هایی که شاخه شاخه شاخه می شوند؛ راه هایی که می خورند به راه هایی که می خورند به راه هایی که می خورند به راه هایی که می خورند به راه هایی که می خورند...!

 رضا خاتمی

 این بار می خواهم راجع به نگاه شاعر حرف بزنم.
حیرانی ات را چنان لخت گفته ای که از نگاه کردنش زیاد نمی شود حال کرد؛مثل نگاه کردن به زنی کاملن عریان که برای من به اندازه ی تماشای زنی که دست کم تکه پارچه ای پاش باشد، لذت بخش نیست.در مصاحبه ای از شما خواندم که  امروزه دیگر زمان آن نیست که شاعر بگوید من عاشقم. اگر بخواهد شعری احساسی و عاطفی بنویسد، باید از تجربه اش در باره ی  آن حس بنویسد تا بیان آن.
البته  از شکل کار  خوشم آمد؛شبیه خودش بود.

  مهر به خاتمی

 نظرت کم و بیش مقرون به حقیقت است ،ولی در سطر "حیران ِ مردم ِ سیاه ِ گریه پسندم ..." ،واژه ی "مردم " در اصل ،همان "مردمک" چشم است که هم گزاره را عینی می کند هم از آن صراحت آزارنده ( که گفتی ) می کاهد.

 سامان سپنتا

 حیران این مَردَم که دارد می سپارد راه/ بر پهنه ی دیوار تاریک و غبارآلود این خواندیدنی - ای وای!-:/قلبش سیاه افتاده بیرون از دَر ِ سینه/ هی می تپد: هاهای! هاها های!
توی سرش (حیران) و روی گردنش (مَردُم)/ افتاده کج ، عکسش به روی مردمک هایم/ چون خوشه ی گندم
پا می گذارد هر کجا ، دیوار می گردد به رویش سنگ...
از فرق سر تا نوک پایش می تراود دَرد
آیا به آخر می رسد این مَرد؟

 

+ mehrdad fallah ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/۱۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani