سال نامه ی درویش ( نکند در پیش ؟ ) ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

سال نامه ی درویش ( نکند در پیش ؟ ) !

 

سایت مهرداد فلاح -همیشه می شود برای دلی که نمی تپد سوخت!

گفتم گفتای من و فرید قدمی

حمید رضا تقی پور

اصولن هنر نو (و در این جا مقصود خواندیدنی ها) باید که باید سرشار از ایراد باشد! وقتی می گویم ایراد، این حق را برای هر دو دسته، مدرنیست ها و کلاسیک ها قایلم:
1. ایرادی که کلاسیک ها بر خواندیدنی وارد می دانند، در یک عبارت کوتاه، بدین معنی ست که: از این کار دست بردارید!
2. ایرادی که خواندیدنی به کلاسیک ها دارد، این است که ریش شما به اندازه ی کافی بلند و سفید شده است!
حالا مساله ی فونت، تمام گفته های من درباره ی خواندیدنی را شامل نمی شود، ولی چون سر صحبت دوباره ام از این موضوع شروع شده است، می خواهم بگویم که شما توضیح قانع کننده ای به آن سوال نداده اید.چرا؟ چرا باید خواندیدنی هایی که با پینت شروع شده اند، با فتوشاپ تکمیل شوند؟ آیا این بدین معناست که اگر با فری هند و کُرل و برنامه هایی از این دست آشنایی بیشتری داشته باشید، خواندیدنی های بهتری بیرون می آید؟ من فکر می کنم خواندیدنی های متفاوتی پدید می آید و نه پیشرو تر! پیشرو بودن شعر، به ابزارهایی از این دست وابستگی تام ندارد. فونت ها که گفتم، از همین تعبیر مصداق می یابند.
اگر بیاییم و بررسی کنیم چه چیز این اشعار باعث مقبولیت بیشتری در بین منتقدان سنتی اش شده، من هنوز می گویم آن به دلیل پس روی خواندیدنی ها و پیشروی منتقدان به سوی این ژانر هنری بوده است. پیشروی و پس روی هر دو بدین معنا که هر دو طرف از آن چه ابراز می داشتند و وا می نمودند، کوتاه آمده اند.
ببینید! نوشتار خواندیدنی ها در آن آغاز راه بسی پیشرو تر بوده. به این دلیل که زاویه ی فونت ها از 62 درجه، به 27 درجه و با 180 درجه یا 43 درجه محدود نبود.آن ها فرو رونده، چرخنده، خود خورنده و یا از خود بروز دهنده بوده اند . این خواندیدنی های اخیر، به دلیل فونت های اجباری و سنتی، همان کوتاه آمدن را معنا می کند و آن جا که شما می گویی: "یادم نمی آید در پی کشف فونت های جدید در خواندیدنی بوده باشم!" می شود گفت که مساله از این قرار است که آن ها بدون تصمیم گیری و به صورت غیر ارادی و همین طور از سر ناچاری پدیدار شده اند و ... یادشان به خیر! آن چه من از خواندیدنی ها می پسندیدم، یکی از مولفه هایش این مورد بوده است و شما از من می خواهید این موضوع را فراموش کنم!
داشتم از ایراد ها می گفتم:
چه چیزی بهتر از ایراد بر آثار نو! اصولن ایراد در این جا یعنی این که این مساله با سیستم زندگی قبلی جور در نمی آید. با شعر گذشته جور در نمی آید. با سطرها جور در نمی آید. با عادت خواندنِ ما جور در نمی آید ... منتقدین مدرنیزم (و نه فقط خواندیدنی ها در این منظور) به همین دلایل است که از جریان ها و زوایای هستی شناسانه ی هنر نو ایراد می گیرند و هنر نو، بی نیاز از تاریخ باید تولید شود. آن چه  نیازمندی اش را برای نو شدن از تاریخ می ستاند، پست مدرنیزم است. با این حساب، صورتِ شعر خواندیدنیِ حالا را باید یک هنر پست مدرن خواند (و تاکید می کنم که منظور من از این نوشتار، به مفهوم اشاره نمی کند). پس با این تعبیر، می فهمم که دو گونه خواندیدنی در صورت وجود داشته و دارد. داشته: مدرن های قدیمی. دارد: پست مدرن های حالا!
البته همان طور که گفتم، مساله تنها در فونت ها خلاصه نمی شود و برای همین،گمان کردم که بهتر باشد مساله ی فونت ها را دقیق تر بررسی کنیم.

مهر به تقی پور

با این توضیحات تازه، کم و بیش حدس می زنم که منظور تو از پیش کشیدن مساله ی فونت در خواندیدنی چیست. من هم موافقم که خواندیدنی هرچه به لحاظ قیافه ( که طبعن نوع فونت های نوشتاری گزاره ها را هم در بر می گیرد) غریب تر باشد ،به خودش بیشتر وفادار خواهد بود. از آن سو ، بحث کارافزار در اجرای دیداری خواندیدنی، هم مهم است و هم نیست. آن چه در اولویت قرار دارد برای من ، همان صورتی از کار است که روی کاغذ پدید می آید (منهای رنگ و گاه حجم). بنابر این، شاید در چند خواندیدنی اخیر ، آن قدر که درگیر ترکیب گزاره ها با هم بوده ام ، حواسم به کار روی فونت ها نبوده است. دیگر آن که در این خواندیدنی ها، ساحت تازه ای از "درآمیختگی" را آزموده ام و شاید همین سبب شده باشد که جلوه های دیداری کار، به سود آن ،کم رنگ تر از پیش شده باشد. من هیچ نگران این نیستم و می دانم که خواندیدنی ، ذاتن نمی تواند "سنتی" و "محافظه کار" باشد. از تو نیز در جایگاه یک خوابینشگر خلاق خواندیدنی ،انتظار دارم که مرا به رجعت به خواندیدنی های پیشین فرانخوانی!

امیر آزاده دل

جدا از این که من شیوه ی شما را می پسندم یا نه که مهم هم نیست، آن چه اهمیت دارد،کار خالقانه ی شماست که اگر هیچ باشد که حتمن نیست، نشانگر این است که شما خطر را پذیرفته اید؛ آن چه در ادبیات معمول ما فراموش شده است. امیدوارم با بررسی مخاطبان خود که هم چون قطب نما، راه را به ما نشان می دهند، راهت را سریع تر ، بهتر ، زیباتر پیدا کنی. منظورم این نیست که تو نمی دانی راهت چیست؛ بیشتر مفهوم این را دارند که هیچ گاه دانستگی پایان نمی پذیرد.

روژان مظفری

شاعر شاید همان "فرامن" وجودی باشد که بخشی از "خود" است. فروید وجود آدمی را به سه بخش تقسیم می کند:نهاد”id”،خود"ego"،فراخود"super ego".  فرامن در واقع برتر از سایر بخش هاست و تمامی جنبه های ناخودگاه و فعال و عصیانگر و شورشی خود را شامل می شود؛بخشی که می تواند در برابر تبلیغات دوام بیاورد، اسیر رنگ ها و ظواهر نمی شود و تحت تاثیر من اجتماعی نیست؛همان من مغلوبی که نگاهش به قضاوت های دیگران است...
در واقع شاعر آن بخشی از وجود خود را در معرض نمایش می گذارد که در پس این همه رنگ و تبلیغات و خوش آمدها به چیزهای دیگری فکر می کند.البته نمی شود بگوییم این ها دغدغه ی شاعر به عنوان انسان امروزی نیست؛ چرا که حضور این سطرها در این شعر، به این معنی است که در بخشی از ذهن شاعر، این مساله خودنمایی می کند، ولی برای مهرداد فلاح شاعر این دغدغه ها اساسی نیست. به قول مکتب فرانکفورتی ها او توانسته از بند تبلیغات وسیع سرمایه داری برای زندگی های یک شکل بگریزد؛ دغدغه هایی که خانه های مردم را یک شکل می کند و ...

همه ی ما تلوزیون رنگی پلاسما در خانه داریم و یخچال ساید بای ساید و انگار این ها جزء جدایی ناپذیر زندگی ماست. به راحتی تحت تاثیر تبلیغات ،فیلم های هالیوودی می بینیم و سینمای هالیوود را بهترین می دانیم.با تبلیغ هر روزه ی آنتالیا و دبی، به این جاها سفر می کنیم. نقاشی هایی را می بینیم که آخرین جوایز را کسب کرده باشند و در کل از هر چیزی که رنگ و بوی شخصی بدهد، دور شده ایم.در هنر و شعر نیز این سرمایه داری است که برای ما خوراک فرهنگی و هنری تهیه می کند.
حال در این شعر، مهرداد فلاح اشاره ای به این فرهنگ توده ای می کند که به کجا سفر کنیم؟در کجا خانه بخریم و چه معشوقه هایی داشته باشیم  و بعد با رندی هر چه تمام، با یک گزاره همه را به سخره می گیرد(از نظر من) و شاید به چالش می کشد ( از نظر شاعر):
"به چه چیزت می نازی رفیق؟" انسان به داشته ها ی خود می نازد.داشتن حساب بانکی پر و بنز و بی .ام .و و سفر به دبی و آنتالیا/خانه ی آن چنانی یا که ویلای در شمال و معشوقه های رنگارنگ.این ها داشته های یک انسان نیست، بلکه همان چیزی ست که برخی برای رسیدن به هدف های خود و تسلط بر زندگی ما ایجاد کرده اند.

آن چه ما را در چنبره ی قدرت سرمایه داری قرار می دهد، احساس نیاز مداوم و نرسیدن به آمال و آرزوهاست. وقتی حروفی را که با رنگ سبز در این سطرهای قرمزمشخص شده اند ،به هم می چسبانیم، به واژه ی "خودنمایی" می رسیم؛آن جا که شخصیت خلاصه می شود در گوشی موبایل یا مارک روی شلوار یا برند ماشین.بعد شاعر در گردشی 180 درجه ای، در سطرهایی که با رنگ سبز مشخص شده، انگار از بخش بیرونی وجود، به سمت درونی وجود می رود.شاید بهتر است بگوییم شروع می کند آب های سطح را کنار زدن و به عمق فرو رفتن؛آن جا که به راحتی بازی قدرت را مطرح می کند.این که همه چیز به راحتی عوض می شود.کسی که روی زین است، یعید نیست مجبور شود مدتی زین بر پشت بگذارد.چرا که بازی قدرت این گونه است. قدرت در یک کانون تا ابد متمرکز نخواهد شد.

فوکو در کتاب "قدرت و  دانش" می گوید:همیشه تمرکز قدرت در بخشی به ایجاد مقابله می انجامد.عده ای هستند که در صدد برهم زدن این معادله برمی آیند. شاید به همین دلیل است که اگر حروف قرمز این سطرهای سبز را کنار هم قرار دهیم، به واژه ی "قدرت" می رسیم.
در بخش پایانی، شاعر به خود می رسد؛همان خود نهایی و عصیانگر که اگر اراده کند هر کاری می تواند بکند."می تواند برود روی موجی که او را می برد تا تازه". یک تخیل محض که در هر جایی می تواند شکل بگیرد و لازم نیست برای این که به آن برسی، بروی دبی و کنار دریا لم بدهی یا سوار ماشین بنز شوی.می توانی کنج اتاقت، در حالی که به سیگار پک می زنی، برسی به این جا.البته آن قدر ها هم ساده نیست و این جا ذهن شاعر است که به راحتی می تواند مرزها را درنوردد و برای خود مرزی نبیند و مانعی و بگوید:" رسیده ام به هر کجا که بگویی/می آیم نروی  ها؟" رسیدن به تمامیت من ؛آن جایی که انسان از موجودی مصرف گرا  به موجودی سازنده و خالق تبدیل می شود.کسی که می تواند به هر جا برسد . وقتی حروف سیاه این سطرهای آبی را کنار هم قرار می دهیم، به واژه ی "ترک" می رسیم.حالا چرا رنگ سیاه؟خود جای بحث دارد...
و در آخر، آن سه گزاره ی عمودی:"هرچه دویدم امسال/نرسیدم/ فی المثل به انار" که با رنگ سیاه نوشته شده است که در نوع رنگ می تواند با "ترک" موازی باشد.سالی که ما را ترک می کند و شاید احساس نارضایتی است از سالی که گذشت.شاعر از خودش با این همه توانایی راضی نیست و این خصوصیت هنر و هنرمند است و چه گزاره ی شاعرانه ای:" نرسیدم/ فی المثل به انار" و هزار چیز دیگر از این دست...

حمید رضا تقی پور(ری ون جو)

در تمام آثار اخیر تو در ژانر خواندیدنی ها، آن ها که خود نمایی می کنند، دیگر فونت ها نیستند! یادم هست در گذشته، فونت ها را خواندیدنی می کردی و اکنون مدت هاست که از قابلیت های سنتی که برای شعرهای سطری به کار می رود و ابزارهای رایج و بدون چون و چرا (منظورم در بخش نقد خواندیدنی ها) استفاده می کنی. دلیلش هر چیزی می تواند باشد الا پیشروی!
من هرگز نمی گویم این کار صحیح یا غلط است، اما نزدیک شدن خواندیدنی ها به شعرهای سطری، باعث می شود دوباره فکر کنم که زمین گرد است! خواندیدنی آمده بود که بگوید زمین امروز مربعی یشمی، امروز ملونی مخروط، امروز هستی به شکل زیر سیگاری و یا متفاوت از نقش گلیمِ مادر بزرگ است!این نزدیکی تا بدان جا پیش رفته که قرابت و برادری ای با شعر های سطری را نوید داده است!
مساله ی خواندیدنی و فونت ویژه ی خواندیدنی را دست کم نگیرید لطفن مهرداد جان! به آن خواندیدنی ها با فونت های من در آوردی نگاه کن؛ مخالفت جدی تری و خصمانه تری با آن ها می یافتی (مرا شلاق بزنید). این نشان دهنده ی تمامن مدرن بودن آن بود ... و بنگر که اخیرن منتقدانِ سنتی، در مواجهه با خواندیدنی، چرا کم تر و یا با حیای بیشتری بهانه می گیرند.

مهر به تقی پور

یادم نمی آید در پی کشف فونت های جدید در خواندیدنی بوده باشم!آن اوایل، چون کارها را در برنامه ی "پینت" اجرا می کردم ،به ناچار و با زحمت بسیار گزاره ها را به صورت دستی و با رنگ پاش می نوشتم!به نظرم اگر با دقت بیشتری کارها را دنبال کنی ،پی خواهی برد که گرانیگاه خلاقیت در خواندیدنی ، کشف فرم های دیداری در حرکت زبانی ست. عناصر دیگر گرافیکی همه در خدمت برجستگی بیشتر همین مولفه اند . البته اکنون که از عمر خواندیدنی چیزی نزدیک به دو سال و نیم می گذرد ،از آن غافل گیری اولیه کمی کاسته شده است و بسیاری از دوستانی که پیش تر این رویکرد را نفی و انکار می کردند ، به سبب درک ساز و کار زیبایی شناختی خواندیدنی، با آن رفیق شده اند و این هیچ بد نیست از دید من.

ن.باقری فر

چالشی بر یک نگاه
یک نفر با ذهن آنکادر شده، در دریا شیرجه می رود. آن گاه به تقسیم جغرافیای آب ها و ابعاد هزارتوی شعر شاعر می پردازد.کیوان اصلاح پذیر که درود خدا بر او تابان باشد،قسمتی از این شراب گوارا را انتخاب و به سلامت نوش جان کرده است.
به راستی همه چیز ویراژ است. من تصور می کنم فلاح بر آن نبوده که به نمایشگاه نفس انسان سفر کند و تکه پاره های آرزو های مرده ی ما را بردارد و به هم بچسبانند و آن گاه در یک فضای مجازی، آن ها را بر ملا سازد. این سروده که اثری ژرف و ماندگار است،می تواند نگاهی عمیق تر از آرزوها و آمال ِ روح و شخصیت ما به همراه داشته باشد تا این که  خواسته های کوچک و ظاهر نمای ما را  در قالب خویش نشان دار کند. 
"باد لا به لای شاخه ها ویراژ می دهد" و "آدم ها توی خیال شان"...
من به عنوان یک انسان و یا یک مخاطب معقول که به دنبال وجه زیبا و متغیر و متفاوت زندگی هستم و دوست دارم نگاه نکته سنج و عارفانه ای مرا با این دنیا آشنا سازد، می توانم معانی متعدد و انسان شناسانه ای در این دو گزاره جست و جو کنم و تنها به ویراژ  باد در درون آدم ها فکر نکنم.می توانم به ویراژ باد در لا به لای درخت های یک جنگل خیالی و یا کشاکش دامنه ی یک کوه بیندیشم و احساس کنم و از شعر معنا و کیف معنوی بطلبم.
سبقت گرفتن از همه چیز و حتی از خود!دکتر شهید می گوید: "کجا ای رهنورد راه گم کرده؟ بیا برگرد، از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟"و این سرنوشت نوکیسگان و مقلدان امروز را به هواخوری   شاعر چه کار! و اگر هم چنین باشد و بر این باشد که از خویش هم پیش تر رویم و از دنیا عبور کنیم، باز به انتخاب ایشان نیست و ما فقط نگاه می کنیم که ستاره ای بیاید و یا خورشیدی غروب کند.اما به موج اندیشیدن و به آمدن، این تنها انتظاری است که ما می توانیم به آرزوهای نو اندیشان امروز داشته باشیم که آرمان یک انسان است و نه تنها یک ایرانی.
اما "به چه چیزت می نازی رفیق؟"/"می روم روی موجی که می رود تا به هرکجا؟و فلاح چنان بر امواج فکر خویش شناور شده که نمی داند باید به کجا برود. به هر کجا که می خواهد!

کیوان اصلاح پذیر

در پاسخ به اشاره ی باقری فر به خوابینش بنده ،باید بگویم شیوه ای که فلاح می نویسد - کاری به فرم خواندیدنی ندارم - نوشتن چند وجهی است . هنرش هم این است که نوک این وجوه، به اندازه ی سوراخ چند نوع مغز موجود در بازار است ! هر مغزی لایه ای از این شعر را برمی گزیند . به این می گویند : آتش به اختیار ! مهم این است که منطقی را در شعر بیابیم و دنبال کنیم . تقریبن یک نوع مشارکت در تولید است . مهرداد مصالحی در اختیار مغز ها می گذارد تا هرکس با توجه به سوراخ سنبه های مغزش، از آن ها برای ترمیم مخ بهره بگیرد . هنر مهرداد تهیه ی مصالح برای مخ های مختلف است . راستش، سوراخ سنبه های مغز من، اول می رود سراغ مصالح اجتماعی . این است که من این شعر را اجتماعی کرده ام، اما قبول دارم که چندین شعر دیگر نیز از این دریا قابل استخراج است .

سامان سپنتا

1 - نه حساب بانکی پر دارد شاعر، نه بنز و بی ام و  و نه می تواند و می خواهد به دبی یا که به آنتالیا سفر بکند.

2 - باد لا به لای شاخه ها ویراژ می دهد . کدام شاخه ها؟ خطوط شعر شاعر یا شاخ ها و شاخک ها و پایک های پنج پایک ها و اختاپوس ها؟  همان هایی که هر ساعت و ثانیه در همین حوالی ها می بینیم شان؟
و یا شاید هم اندام درهم ریز و دل آزار "ح ا ل ک ن" ، ها؟

3 - نه خانه ی آن چنانی یا که ویلای در شمال /حال توی کوچه ها و خیابان ها / (و) نه معشوقه های رنگارنگ.../آدم ها توی خیال شان/به چه چیزت می نازی رفیق؟! (شاعر اهل "خ و د ن م ا ی ی" نیست)!

4 - "ق د ر ت"  دارد شاعر؛ زیرا : قد علم می کند در قامتی اگر بکشد عشقش و مثل "ج ت"  می رو"د" روی موجی که "او" را می برد تا تازه و وقتش که شود، "می تواند" در عمق نگاهی مخفی "بشود".

5 - و "رک"  است و می گوید : رسیده ام به هر کجا که بگویی . سرو است و  سربلند و تهی دست ؛ هم از این روی است اگر که هشدار می دهد:  می آیم نروی ها! او ناجوانمردی تاریخ را خوب می شناسد و می داند که: همیشه یکی را پیش... شاید ترقه شاید هم تیر. (به هر روی) می زند پشت پا به دیگری چه ناغافل!

6 - همه ی این گزاره های "افقی" ات  یک طرف ، آن گزاره ی "عمودی"  هم یک طرف. جگرم را آتش زدی فلاح ، با گفتن : "هرچه دویدم امسال/نرسیدم/ فی المثل به انار"!

حسن سهولی

فیزیک شعر نسبت به خواندیدنی های دیگر، قدری متفاوت نیست؟و ما را به روایت نزدیک تر نمی کند!؟ هرچند روایت های منسجمی ارایه نکند؛ البته فلاح اشکالی نمی بیند اگر مخاطب دوست داشته باشد حالت روایی شعر را در ذهن خود بپروراند.هرچند رنگ ها با ذهن مخاطب بازی می کنند و فرم دیداری از حرکت گزاره ها شکل می گیرد، ولی موجبیت های فرمیک زودیافت نیستند!؟اول و آخر شعر در ابهامی تاریک فرو می رود، اما پهلوگاه شعر، سر این کلاف را نمی گشاید!؟ اگر چنین است، این خواندیدنی به شعر سطری نزدیک نشده است!؟می توان شعر سطری سرود و حالت روایی منسجم را کاملن از آن گرفت!؟
درخواندیدنی ها ساختار نامتعارف شعر از اولین دیدار فیزیکی توجه همه را به خودمعطوف می ساخت، اما در این شعر قدری از نامتعارف بودن فیزیک شعرکاسته نشده است!؟هر چند شعر نمی خواهد واقعیت های بیرونی حیات را بازنمایی کند، ولی مرز بین واقعیت و تخیل را برجسته می سازد و این شاید دیدگاه هستی شناسانه ی فلاح را طنزگونه برملا سازد. شاید فلاح قصد دارد بازیگوشی دیگری از دینامیزم خواندیدنی ها در شکل دیداری و نوشتاری زبان عرضه کند!؟

wc(رضا خاتمی)

 نمی دانم این کار را باید یک شروع تازه دید و حرکتی در جهت آسان تر کردن کار مخاطبان، برای دیدن یا خواندن خواندیدنی بدانم یا نه؟دوست دارم که این طوری باشد؛این که سنگر نگیرد یک هنرمند پشت پیچیدگی اثر هنری اش.

من خوشم می آید از این کار؛ چون احساس می کنم تو این کار، جسورتری از این لحاظ که نترسیدی که بگویند ساده است کار و از این حرف ها ... و این که به من مخاطب احترام گذاشته و درک کرده ای شرایطم را که من راحت تر بخوانم  و انرژی بیشتری صرف رسیدن به لایه های زیرین اثر بکنم.

ابوالفضل حسنی

وجه برجسته ی این کار، عینی بودن و زنده بودن آن است ! بار اول که چند گزاره از کل این متن را در صندوق نظرها  دیدم، حس تازگی و شعف عجیبی به من دست داد. با خودم گفتم خدا کند این گزاره ها در کلیت خواندیدنی خودشان، خوب چفت و بست شده باشند(خوب چفت و بست شده اند). جالب برای من این است که آن چه  این جا آمیخته است، همان جور که عارف رمضانی اشاره کرد، در خدمت سطر و کلمه قرار گرفته است. ببینید، نوع رنگی که با تن کلمه آمیخته و در پیچ و تاب سطر نشسته است، با سویه های معنایی و عاطفی کار عجین و هم نواست. من همیشه به مهرداد گوشزد می کردم که مواظب باش رنگ سویه ی کلامی کارهایت را دور نزند و تبدیل به وجه غالب نشود، اما در این جا رنگ و کل این متن مرا دور زد!

اگر بخواهم در دل متن پیچ بخورم، آن چه به چنگ می آورم، این است که: شاعرانگی این متن، در زیرکی نهفته در گزاره ی "هرچه دویدم امسال/ نرسیدم/ فی المثل به انار" است. بی گمان وقتی کلمه ی "دویدن" می آید و با پیچ و تاب سطر می آمیزد، تداعی جاده می کند؛ جاده ای که پیچ و خم زیاد دارد و در انتهایش انار است و در همین جا وجه اسطوری انار، با وجه روزمره ی آن (امسال دویدن) می آمیزد و طنزی رسا از آن می سازد و این گزاره می شود آغوشی که مابقی گزاره ها را در خود جا می دهد و گرم نگه می دارد و شبکه ی تداعی های ذهنی مخاطب را فعال می کند.
از راهی دیگر اگر بروم، این متن با کلیت طناز خودش که از به هم امیختگی بهینه ی رنگ و سطر و کلمه  به وجود آمده است، برای من تداعی یک صورت حساب سالانه را دارد که شاعر، آن را روی میز زندگی می گذارد یا از آن بر می دارد.

عارف رمضانی

من این رفتار " متین"  گرافیک را در مواجهه با شعر فلاح بیشتر خوش دارم.گویا گرافیک ِ مهرداد پی برده که به قدرقدرتی، زبان او نیست و فروتنی بیشتری پیشه کرده است.می خواهم واقع بینانه به مهرداد ِ خواندیدنی ها بپردازم ؛از یک سو  شاعری است "حرفه ای" با سه دهه سابقه ی شعری و با مجموعه های تاثیرگذاری چون "چهار دهان و یک نگاه"،" دارم  دوباره کلاغ می شوم"،"از خودم" و "بریم هواخوری" که هنوز ردپای پررنگ پیشنهادهای زبانی و فرمیک او را در شعر دهه ی هشتاد شاهدیم.از سوی دیگر، با نهایت ارفاق می شود گفت که او یک گزافیستِ "آماتور" است.من که سابقه ی حرفه ای از گرافیگ او در ذهن ندارم.اگر کسی دارد بگوید.
با این اوصاف ،استفاده از گرافیک را در خواندیدنی ها ،تنها در صورتی شایسته می دانم که صرفن در خدمت اهداف شعری باشد؛ تنها به عنوان ابزاری برای مقاصد زبانی نه این که سویه ای نقدپذیرِ مستقل از شعر بتواند به خود بگیرد.اگر بخواهد غیر این باشد، همان طور که پیشتر ها هم گفتم، به عرصه ی هنرهای تلفیقی وارد شده است و آن وقت باید کنار یک شاعر حرفه ای، یک گرافیست حرفه ای قرار گیرد؛ به همان گردن کلفتی شاعر.

در این کار،آیا گرافیک در خدمت اهداف شعری بوده است؟به زعم من بله بوده.به عنوان نمونه، رنگ سطرها سه راوی را از هم متمایز کرده است .این سه راوی می توانند سه شخص مستقل ،سه لایه از خواست های انسانی ،سه لایه روانی یک شخص و... باشد.در سطرهای با رنگ قرمز ،جروفی با رنگ سبز برجسته شده اند که در کنار هم گذاشتن شان کلمه ی "خودنمایی" را به دست می دهد و بالعکس در سطرهای به رنگ سبز، حروفی با رنگ قرمز نشانه گذاری شده اند که واژه ی "قدرت" را می سازد.با این تمهید،به نوعی همبستگی ثروت و اراده ی معطوف به قدرت نمایش داده می شود.این یعنی همان رفتار متین و بدون غلو گرافیکی که به چند صدایی و چند شعری شدن متن می انجامد و خوانشی غیر خطی و تو در تو و چندگونه را برای سطرها فراهم می کند.

درباره ی این کار، خیلی بیشتر می شود حرف زد.می دانم دوستان خوش ذوق بعدی نکته های  خواندیدنی تری از این کار بیرون می کشند.قصدم از قلمی کردن این چند سطر، این بود که به عنوان یک سلیقه ی مستقل،سیگنالی متفاوت به روند ِ به زعم من مثبت ِ یکی دو کار اخیر فلاح داده باشم.مهرداد را دوست دارم.شخصیت ِشعرش و  شعر ِ شخصیتش را دوست دارم و دوست دارم مهرداد خودش باشد.

 مهر

وجه گرافیکی و دیداری "خواندیدنی" ، اگر بخواهد هم چنان خلاق و نامنتظر باشد،طبعن نمی تواند بر برخی دستاورد های پیشین پای بفشرد و به دام تکرار بیفتد. در این خواندیدنی، به نظرم  توانایی های گرافیکی حضور دارد ، اما شکل این حضور "ساده" تر و "نهفته" تر است. هم رنگ و هم کارکرد فرم ساز نوشتار در این شعر عمل می کند و هم آن خصلت "چند شعری" که در همه ی خواندیدنی ها هست و از چینش ویژه ی گزاره ها به دست می آید. نکته ی مد نظر من این است که در آفرینش "خواندیدنی" ، حرف اول را "پیش بینی ناپذیری" می زند و من هیچ تعهدی،حتا به خواندیدنی قبلی ندارم. درست است که می کوشم توانایی های نظری و استتیک خواندیدنی را بر اساس آن چه تاکنون تولید شده ،تدوین کنم ،ولی این به معنای آن نیست که از این پس بر اساس این نقشه ی راهنما کار می کنم. شعر و آفرینشگری برای من با هیجان و ناشناختگی و غافل گیری آمیختگی دارد و من از این "بازی" ست که  هم چنان برانگیخته می مانم.

مصطفا فخرایی

به گمانم خواندیدنی های پیشین، خواندیدنی تر بودند .شاید نمی خواهی خود را تکرار کنی .در این خواندیدنی، بعد گرافیکی و وجه بصری شعر کم رنگ تر شده و شیطنت های تصویری سابق کم تر به دید می آید. شاید زیبایی شعرهای پیشین، توقع زیبایی شناسی ما را بیشتر کرده .شاید هم می خواهی وجوه دیگر شعر را احضار کنی .شاید...

جلیل قیصری

هنوز هم معتقدم که وجه تصویری  این کارها باید برجسته تر شود -هم در زمینه های تصویری و هم شکل تصویری حروف و کلمات -...چرا که سویه های کار را می گستراند و هم این که در این کار ها تدوین هندسی ، به طریقی است که کلمه ها و  به خصوص جملات بیشتر در عرض هم قرار می گیرند و همان طوری که از نام آن پیداست، تداعی های  نوشتار- بنا به هندسه ی کار - با دیدار حاصل می شود، نه با شنیدار. بنابراین، گمان می کنم شگرد های تصویری توأم با کلمات و جملات، تداعی های بیشتری به این آثار بدهد .  

کیوان اصلاح پذیر

دریای عجیبی است . آدم ها ، کلمه ها ، روزمرگی ها و اشیا در آن غوطه می خورند . باید با سر شیرجه بروم . هرچه باداباد ! اما مجبورم ذهنم را مرتب کنم؛آنکادر ! پس دریا را تقسیم می کنم :


باد
 لا به لای شاخه ها
               ویراژ می دهد
آدم ها
     توی خیال شان
حال
        توی کوچه ها و خیابان ها
قد علم می کند در قامتی
                - اگر بکشد عشقش -
وقتش که شود
              -  در عمق نگاهی مخفی -
همیشه یکی را پیش ...
                   شاید ترقه
                            شاید هم تیر
می زند پشت پا به دیگری
                             چه ناغافل!

نه حساب بانکی پر نه بنز و بی ام و نه سفر به دبی یا که آنتالیا
نه خانه ی آن چنانی یا که ویلای در شمال
نه معشوقه های رنگارنگ ...
هرچه دویدم امسال
نرسیدم
فی المثل به انار

- به چه چیزت می نازی رفیق ؟
- می روم روی موجی که مرا می برد تا تازه
                          رسیده ام به هرکجا که بگویی
                                              می آیم نروی ها ؟


چه وجدان نیرومندی ! چه کلمات موج انگیزی ! روان شناسی اجتماعی ! آسیب شناسی اجتماعی و شعر در یک سو، عیش در روزگار ما :آنتالیا برای کامجویی ، دبی برای مصرف گرایی ، بنز و بی ام و برای دختر بازی ، ویلای شمال برای تریاک کشی ، حساب بانکی پر برای همه چیز! در دیگر  سو عیش در روزگار ما : موجی به سوی تازه ها، رسیدن به هرکجا ، آمدن !چرا عیش نوع اول، دقیقن تعریف شده است، اما عیش نوع دوم هیچ مشخصه ای ندارد ؟ آیا شعر است ؟ موسیقی است ؟ کتاب است ؟ تفکر است ؟ سیاست است ؟ عرفان است ؟ هرچه هست، بی مشخصه است.
شگفتا !عیش تعریف شده و عیش تعریف نشده . بودن محض در برابر شدن محض . بودن واقعیت است و شدن حقیقت  و کی شده است که حقیقت و عیش والا رخت واقعیت بپوشد ، هان ؟"به چه چیزت می نازی  رفیق ؟ "همین سوال کوچک، زندگی امروز ما را رقم می زند . کجا در قاموس عیش نازل همان آنتالیا و دبی و بنز و حساب بانکی پر و ... است. اما جای دیگری هم هست . فی المثل یک دانه انار . نگاه کنید . زیبا نیست ؟
بر سرمان چه آمده است که حتی بادها هم از بنز ها ویراژ دادن را یاد گرفته اند و آدم ها توی ذهن شان و " حال " ( که معنای دیگر  آرامش است)  به ویراژ دادن افتاده است؟ و شاخه ها را دیگر نسیم ها و توفان ها تکان نمی دهند ؟ گذر یک بنز در دل درخت ویراژ می کارد !
ویراژ خصلت اصلی امروز ماست .
ویراژ می دهیم برای دختر بازی!
ویراژ می دهم برای پرکردن حساب بانکی!
ویراژ می دهیم برای دبی رفتن آنتالیا رفتن!
ویراژ می دهیم برای شمال رفتن!
همه چیز ویراژ است . ویراژ سرسام نیست ؛ تند رفتن نیست . ویراژ ویراژ است ؛ سبقت گرفتن از همه چیز حتی از خود .این سرنوشت نوکیسگان امروز و مقلدان تنک مایه است .
به موج بیندیشیم؛ به آمدن . به هر- کجا آبادی که در همین نزدیکی هاست؛ به عیش مدام  که انسانم آرزوست!

ضرباهنگ شعر بسیار ریتمیک است . شاید نشانه ای از خوشباشی های نوع اول باشد . کلمات در بخش عیش نوع اول بسیار عادی اند ،اما کلمات عیش نوع دوم فخیم و فلسفی . شعر گفتنی زیاد دارد . شعر امروز است این خواندیدنی . به خاطر این شعر، خواندیدنی که هیچ، نخواندیدنی ها را هم روی چشم مان می گذاریم
.


امیر خالقی

حساب بانکی و سفر دبی می وزد لا به لای ستون ها نامت N
فی المثل به اناری که هر چه دواند مرا نرسیده ام هنوز کال...
وقتش که شود مرا می برد تا بنازم در قامتت که قد می کشد ناغافل
پای این شعرها / چشم ها را باید شست !

لادن جمالی

چه قدر تغییر کرده خواندیدنی . به نظرم در بحران بلوغ است. ساختارش انگار عوض شده ؛ کمی درون گرا تر، جاهایی پر شیطنت ."می آیم نروی ها!" جاهایی هم شکوه . "آدم ها توی خیال شان."بعضی جاها چاشنی عقل روی احساس مطلق ؛" هرچه دویدم امسال/نرسیدم/ فی المثل به انار!"با کمی دندان قروچه...با این که این یک خط در میانی و این تداخل حس و معنی را دوست داشتم، ولی بگذارید در گوشی بگویم :خواندیدنی قبل بیشتر گره گره ام کرد.شاید تلفیق این ها با هم حسابی در شعرتان گمم کند.می دانید از اولین خواندیدنی که خوابیدمش، دوستش داشتم؟


شهرام بیانی

طرح رفتار فکری و حرکات عاطفی،در این گزاره های ناب موج می زند. در صورتی که شاعر به حال طبیعی (بی حب و بغض از سرنوشت) و بعد از جرقه های روحی، به اکتشاف و اشاره هاش رسیده باشد ، خیلی بکر و بی نظیر خواهد بود که مطمئنم چنین هم هست.سطر به سطر ،  باری از معنا و محتوا و نکته ای پر مغز دارد و ما با تامل در هر گزاره، با تکیه بر بلوغ فکری و استواری شاعر، به هدف و مقصود معنایی شعر می رسیم .

من پیش از این،آثار مهرداد فلاح شاعر را نخوانده بودم و این دومین کاری ست که از او می خوانم و معتقدم جدا از مجازها و تشبیه ها و سایر مهارت های شاعرانه در کلام شعر ، مهرداد فلاح یک کاشف بی نظیر و نمونه در معنای واقعی و حقیقی آن است و زبانش هم زبان خاص خود اوست .هیچ تظاهری برای زیبایی صوری در کار نمی بینم و مهم تر این که  با هیچ نوع "عرق ریزی اسکلتی"، برای حفظ شیوه و سنن خود و برای گفتن چیزی ورای از خود رو به رو نیستیم . سبک نوشته مختص و خط اصلی شاعر مشخص است و در این گونه سبک و سیاق، تا عواطف را نشناسی، نه شاعر را خواهی شناخت و نه شعرش را. 

فرید قدمی

خود نمایی قدرت.محشر است این کار! قدرت در واقع همان "باز تولید قدرت" به مثابه امر تام است. آن چه گزاره های  این شعر پیش می کشند، یکسره توصیفی از قدرت و کارگزاران آن است:
"قد علم می کند در قامتی اگر بکشد عشقش..."
اما فرم شعر(حضور نا به هنجار رنگ ها)، شکاف واقعی قدرت را در خودش نشان می دهد و تامیتش را به هیچ می گیرد. این یعنی ادبیات رادیکال. مگر نه آن که شاعر، نا به هنجارترین است؟

عه تا

 شش شعر را در یک متن، با ترکیبی غیر تصادفی و معانی نسبتن زیبا می بینم... زود است و در صلاحیتم نیست که راجع به کلیت کار اظهار نظر کنم ،اما فکر می کنم می توانم به راحتی بگویم فاکتورهای لازم را برای جذب دارد 1-مضمون (آن هم نه یکی شش تا) 2- لذت خوانش 3-موسیقی نسبی 4-عناصر خیال و اندیشه  ...

شبنم شیروانی

"باد لا به لای شاخه ها ویراژ می دهد"
"خود نما"
"به چه چیزت می نازی رفیق!؟"
"قد علم می کند در قامتی اگر بکشد عشقش"
"قدرت"
...
 به چه گزاره هایی  می توان دست نیافت در این رنگارنگ بی شمار که در شمار نگنجد بسیار
سرخ و سیاه و آبی
سبز و کمی عنابی
-
جیب های خالی
لاف های خیالی
وعده های امسالی
عشق های پوشالی

به گمانم رسیده ای به انار!
از این دانه های دل شعرت کمی بردار.قدرتی که در این طاووس می بینم ،با آن پاهای آمیخته به (یاس)ناامیدی زشت امسالش ،وصف ناشدنی ست.

+ mehrdad fallah ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani