عیدانه دارم ندادنی! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

عیدانه دارم ندادنی!

 سایت مهرداد فلاح - تنها در سر سال است که ماهی قرمز را در تنگ بلورش می بینیم!

فرشته فرشاد

پیچیده ، اما رها . فرٌار ، اما یک ثباتی هست که درونش نقش بسته . بوی گول خوردگی و خیانت می دهد ؛ آن هم بعد از این همه هم پوشانی . یا نه ، همراهی ... یا یک همچین چیزی . می توانست صعود را انتخاب کند ، اما سقوط می کند . به نظر می آید این سقوط همراه با یک جور افتخار یا خودنمایی ، استمداد و رنج توام با رقص باشد ...

حسین خلیلی

در سر گیجه ی بین ضمیر ها ، من "میم" اولم و تو "الف" مایی . اوی غایب ، تنها "واو" رابطه در بند دوم انگشت اشاره است .  همیشه آن که عزیز تر است ، سر گیجه ای بیشتر برایت دارد . من "تو" را کانون همه ی این گیج ها می دانم . این "تو" ست که گاهی "من" را دور می زند ، "من" را "او" می کند و گاهی "ما" در این گیر و دار، انتزاعی تر از همه است ؛ چون هیچ وقت راضی نمی شویم بشویم . حتا اگر سازی موافق بزنند ، "من" همیشه دوست دارد "تو" را داشته باشد و در این بین ، دیگری همیشه "او" ست . حتی اگر دستش با جماعتی باشد که صدای زیادی نداشته باشی . 
دارم فکر می کنم من این "تو" را می شناسم ؛ تویی که دوستش داشتم . این جاهاست که در گیرم می کنی فلاح ! فکر می کنی حالا که من ِ تو ، با توی من است ، من او می شوم ؟ دیگر تویی در کار نیست . من گیجم ، اما دلم هنوز درد می کند گریه بریزم او با دیگری ست ؟ این دیگری ، تویی ست که جای من ، اویی که توی من بوده را "او" کرده برای من . این جاست که ما در سر گیجه ی ضمیر هاییم و همسرم او نیست . تویی که عاشقانه هایم سرود هم . ما شکست خواهیم خورد . هیچ وقت ما نمی شویم .

وقتی این قدر ساده می نویسی ، فقط این پیچ هایی که می دهی به زبان ، اجازه می دهد که شعرم بشود سرگیجه ای که فقط دعا نویس ها می فهمند و البته شعری که خواندیدنی باشد !

حامد

از اشکال های عمده ات این بود که فرم کارهات ، در قالب و چارچوب تصویری ات چفت نبود ؛ یعنی بیرون از کار می زد . به عبارتی ، نوع انحنا و فریم نوشته هات که یک شمای کلی به من می داد ، غالبن با محتوای درونی که می شد از کلمات برداشت ، چفت نبود . اساسن پیوستگی بین رسم الخط و نوع خطوط و کلمات حاصل نمی شد یا دچار پریشانی بود که البته این بیماری متن نبود ؛ یعنی یک متن بیمار زیبا یا هنری نبود ، بلکه ذهنیت نامنسجم نویسنده در هنگام نوشتن را برایم تداعی می کرد . می بایست این چفت شدگی حاصل می آمد . مثلن "نگشتن" در این متن ، با نگشتن خطی رابطه ای مستقیم دارد ؛ مثل خط زدن براهنی در آن شعر بلند که اسم هر که را خط می زد ، در نوشته هم خط می زد .
اما این کار ، این چفت شدگی را دارد ؛ هرچند یک مورد سهل انگاری بزرگ در آن وجود دارد که اصلن قابل بخشش نیست . وقتی این نوع نوشتن احساس می شود ، باید فقط این نوع نوشتن حاصل آید . دوست دیگری ، همان طور که خودم ، به طور مشترک به این نتیجه رسیدیم که "من / تو / ما / و همان دیگری / گرد هم آمدیم / و نگشته ایم هنوز و ..."

مهر به حامد

حرکت نوشتاری این خواندیدنی ، شبیه پیچشی حلزونی ست که  از مرکز "من" آغاز می شود و تاب و پیچش واژه ها به گونه ای ست که اغلب دوستان توانسته اند به راحتی متن آن را بخوانند . با وجود این ، دست کاری ِ کوچولویی کرده ام و گمانم حالا دیگر "مو لای درزش نرود"!

قهوه گردی

 من از بعضی کارهایی که توی این برگ ها گذاشته ای ، لذت هنری برده ام و بعضی دیگر هم به نظرم  بیخود بوده . بحث هایی هم که  این جا می شود ، جز یک چندتاییش  اغلب پرت اند و قلمبه سلمبه حرف زدن .  تو حق داری کاری که دوست داری را بکنی ومرحبا هم می فرستم به همتت . می دانی  یک مقدار زیادی از این پسندها و ناپسندها برمی گردد به سلیقه ، اما در مورد آن چه در قالب تیوری ، این جا و آن جا گفته ای ،  آب من و تو توی یک جو نمی رود ؛ به خصوص وقتی خواندیدنی را شعر غیرسطری نامیده ای و از همه مهم تر آینده ی شعر را هم همین غیرسطری بودن دانسته ای . یک جورهایی شبیه آن ادعای پرت براهنی ست که در "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" مطرح کرد . نه من و نه هیچ کس دیگری حق نداریم تو را از کار هنری بیناژانری ات منع کنیم ( مثل کیوان اصلاح پذیر که پاش را کرده توی یک کفش تا ژانر کار تو را عوض کند) ، اما حق بحث تیوریک برای ما محفوظ است . این طور نیست ؟

مهر به قهوه گردی

اصلن خواندیدنی جوری ست که آدم ها را بر می انگیزد حرف بزنند . مگر نه این که تاکنون دست کم در حد یک کتاب چند صد صفحه ای ، پای همین کار ها حرف زده شده از چند و چون خواندیدنی ؟ بنابر این ، من نه تنها تو را از ابراز نظر منع نمی کنم که به عکس ، مشتاقم ببینم منظر و منظورت چیست در این باب . از این که برخی کارها را پسندیده ای ، خوشحالم . 

حسن سهولی

تکنیک و مضمون، در یک همزیستی تنشی، الگوهای دیرینه ی تعامل میان تکنیک و مضمون را به امری مناقشه پذیر بدل می کند. همه ی این ها حاصل تمهیدات زبانی، با نهایت دقت و ظرافت است.این تکنیک ها و بازی های زبانی، با ایجاد نظمی معنایی و نمادین ، پر از طنزی ست که هرسال، مانند فیزیک شعر، تکرارش می کنیم! فرم دستوری کلام در این فیزیک، حولِ "من"، "تو"، "او" و"ما" - به جای همه - و ضمیر مبهم، با همنشینی صفت، گرد هم آمده اند تا معنایی دیگر رقم بزنند - یعنی شکل دیداری نشسته در فیزیک - و حتا نوتر ظاهر شوند و در طنزی کم نظیر، با استفاده از معنایی نامکشوف، حیات بشر را در نشستنی حلقه وار و گذرا توجیه کنند که مفهوم آن، مفهوم متناقض ِ"هست و نیست" است:
"من" و "تو" و "او" - همان دیگری-
گرد هم آمده ایم سال ها و
ما نگشته ایم"
شور زندگی هم از یک طرف، در یک موسیقی هیجانی، با سمفونی واژه ها ،زیادیِ نظم و آهنگِ زندگی را برملا می کند.به این واژه ها که درگردابی- هر لحظه دایره وار- بالا و پایین می روند، نگاه کنیم. واج ها در نزدیکی شان به هم، در کش آمدن شان، دایره وار برای همنشینی آهنگ ایجاد می کنند، کش می آیند و شدت آهنگ را چند برابر می کنند. واژه هایی مانند:
"ما" ،"اما" ،"را"، "ها" و"خدا"-"همان"، "هم" ،"ها"-"آمده ایم" ،"نگشته ایم" ،"گرفته ایم" و واج های"و"-حرف های ربط و عطف- همه دست به دست هم داده اند تا معنای متناقض "هست" و با به هم خوردن شان "نیست" را القا کنند .چه نظم و چه بی نظمی غریبی! درحیات! در زبان ! چه اتفاق و حادثه ی عجیبی در بشر و زبان او...
این آهنگ و نشستن هم در فیزیک شعر فلاح، خود نوعی متناقض نماست؛ زیرا هم واج آرایی گذشتگان را تداعی می کند و هم می گریزد از این که بگوید این آهنگ، حاصل همین همنشینی واج هاست.
چرا واج آرایی را تداعی می کند؟ زیرا ظاهر کلام این را می گوید و آهنگ برخاسته، این لذت را فراهم می کند. اما چرا می گریزد؟ زیرا فیزیک شعر در باطن خود، این تکنیک را پس می زند! دایره هایی که در اثر افتادن سنگ در آب، یکی پس از دیگری ظاهر می شود و تکرار می گردد! آیا شعر در کلیت خود، کلمه ای را تداعی نمی کند!؟ آیا با توجه به ضمایر شخصی و مفهوم القا شده ، شعر فلاح، شعر شاعر متقدم  دیگری  را به خاطر نمی آورد!؟

کیوان اصلاح پذیر

نقد فرم:

تنالیته ی رنگ "من" و "تو" و "ما " در یک مایه است و "او"  کاملن فرق می کند ."من" در مرکز است،"او" در ابتدا و" تو" و "ما" در کناره ای که دایره را آغاز می کند .با "نگشته ایم" از دایره خارج می شویم و عبارت " دم هم را ول نمی کنیم"،در دم فرم واقع شده است . مرکز بودن "من" نوعی خود شیفتگی را به نمایش می گذارد ." تو" اندکی در مزکزیت شریک است، اما "او" و "ما" کاملن از مرکز جدا و در پیرامون قرار گرفته اند . "ما" به شکلی گسسته آمده است  و" او" معکوس "من" و "تو" و "ما"." گرد هم آمده ایم سال ها" کاملن دایره ای قرار گرفته  . چرخش"  دم"تا کلمه ی " به خدا"، در جهت دایره است و از این جا معکوس می شود ." خدا" در موقعیتی جدا و مشخص قرار دارد .

  این شکل  یک نوع تقارن یک به یک و متناظر با شعر  است . جایگاه کلمات و مفاهیم با شکل ها همخوانی مطلقی دارد . خواندیدنی ساده تر شده است و این به بهای ازدست رفتن پیچیدگی های مستتر در خواندیدنی های پیشین تمام شده . انگار مهرداد به بهای از خود کاستن، به جذب مخاطب روی آورده .کاری کرده که خواننده یا بیننده با یک نگاه اجمالی، کار دستش بیاید . این سادگی در تقابل رنگ ها و نقطه ی پیچ خوردگی و شکل پیچ ها  به خوبی هویداست . 

  نقد متن :

من و تو و او

(همان دیگری)

گرد هم آمده ایم سال ها و

ما نگشته ایم هنوز و

اما

دم هم را گرفته ایم و

ول هم نمی کنیم به خدا !

"ما" به محوریت "من" گرد هم آمده ایم . این خود محوری من، از ویژگی های این جمع است . تو ضمیر شخصی است که در محضر من حاضر است و به اعتبار من، مفتخر به حضور در بخشی از موجودیت ماست و او که از دسترس من خارج مانده، به صورت زائده و طفیلی ، جزئی از ماست . پس به تعداد من ها ما دایره و محفل و گروه داریم .سال هاست این دنباله ی باطل را دور خود می چرخانیم؛ چرخشی که دم به دم است .اعضای این ما با هم نیستند و از هم تاثیر نمی گیرند . به صورت یک خط می چرخند .کلمه ی "دم" به حیوانیت نیز ایهام دارد . شعر با من آغاز می شود و با خدا پایان می گیرد ؛ کنایه ای از خدا پنداری من . شعر آفت نمای اجتماع امروز ماست . هرکس خود را موسس حلقه ای می داند و دیگران را به دنباله روی خویش فرامی خواند . از یکدیگر فرمانبرداری و اطاعت مطلق می طلبیم  و به همین دلیل می چرخیم، اما نمی گردیم و دیگرگون نمی شویم .

پانوشت :

من از مخالفین سرسخت خواندیدنی بودم و هنوز هم هستم . کلام قادر است به اعتبار کلام حکم کند و نقاشی به اعتبار خط و رنگ .این دو یک تن واحد نیستند؛ زیرا خاستگاه های متفاوتی دارند . اما نمی توانم خلاقیت فلاح را دراین خواندیدنی تحسین نکنم . گرافیک به عنوان نیروی کمکی – و نه جزئی از شعر – اثر بصری نیرومندی هم جهت با  شعر باقی می گذارد، اما هنوز این کلمات اند که تعیین کننده ی موقعیت گرافیک اند . هنوز هم می توان کلمات را از گرافیک جدا کرد . این بدان معناست که با یک خواندنی و یک دیدنی رو به رو هستیم ( البته با نگرشی مجدد، ناچارم اعتراف کنم اگر شکل گرافیکی نبود،ما متوجه مرکزیت" من" و رابطه ی آن با" تو" و "او" و "ما" و هم چنین موقعیت جدا تافته ی " خدا"  نمی شدیم . در این یک مورد مولف موفق عملکرده  است ).

مهر به اصلاح پذیر

بارها گفته ام که ویژگی های گرافیکی خواندیدنی"زبانزاد" است. در بسیاری از خواندیدنی های "ساده "تر ( نظیر همین کار)، این نکته آشکار تر است . بارها تاکید کرده ام که مخاطب خواندیدنی ناچار است برگردد و خواندیدنی های پیشین را بازنگری کند تا این پیوند زبانی را بهتر دریابد. بارها گفته ام که مولفه های بصری در خواندیدنی ، برای بزک کردن نوشته به کار گرفته نشده ،بلکه جزء تفکیک ناشدنی حرکت معنایی گزاره هاست . بنابر این ، کیوان عزیز را به دوباره نگری فرامی خوانم و این که در آرشیو هواخوری یک بار دیگر به هواخوری برود و از این سیر و سیاحت ، دستی پر برای من و ما بیاورد!

علی فتحی مقدم

آن چه  بیش از هر چیز ِ این "عیدانه"، توجه مرا به خود جلب کرده ،خانه تکانی ذهن شاعر از کارکرد های کلیشه شده ای ست که بعضن به عنوان کوبیسم ادبی یا شعر- تصویر های لو رفته ای رواج دارد که بعضی ها هنوز تکرارش می کنند.در حالی که تصویری که فلاح به واسطه ی کلمات ارائه می دهد، تصویری کاملن زبانمند است. چالشی که به واسطه ی شکل ظاهری و باطنی کلمات رخ می دهد و مخاطب را در نگاه اول مجذوب  می کند، خود پایه گذار این جاذبه است، اما وقتی نقطه ی شروع کلمات را  در تصویر نگاه می کنی تا علامت تعجبی که هم می تواند این نقطه یا نقطه ی انتها یا...باشد،می بینی که تصویر با تو حرف می زند و این یعنی زبانمند بودن تصویر .
من شکل ظاهری این متن را این گونه استنباط می کنم که می تواند برداشت ذهنی زبان باشد از برخوردی که با کلمات در شعر به وجود می آید که اگر این گونه باشد، خوشا به حال مخاطب این شعر که هم گزاره های شعر با او سخن می گوید هم تصویرش ...

افسانه شفیعی

من و تو و او و ما سال هاست که سر در هم فرو برده ایم و به هم مشغولیم، اما خدا این وسط، ساز دیگری می نوازد انگار. می برد خط را پایین و پرت می شود از ماجرا و یک علامت سوال باقی می گذارد رو به روی خودش برای خودش . انگار دور زمان را که می آید و نو می شود با ما و دوباره پیر می شود در ما و باز نو می شود اما می کشاند به خط و دور را به هم می زند .خطی که می خواهد جایی به پایان مان برساند انگار . یک جور زمان خطی شاید که پایانش نه نو شدن دوباره است که نقطه ی پایان می گذارد بعد از من و تو و ما و او. اما کج شده و سقوط کرده انگار و در حیرانی خود مانده با یک علامت سوال بزرگ که هیچ از آن در نمی یابد خودش هم .فقط دور ما را به هم ریخته شاید .من و تو  ما و او را به هم ریخته شاید.نه به هم نریخته ما هنوز دور خود را می زنیم و زمان با ما می چرخد و نو می شویم هر بار. با هم نو می شویم و در هم تازه می شویم و رنگ می گیریم در این سیاهی ها.رنگ می گیریم . شکوفه می زنیم .بهار می شویم .می پیچیم گرد هم.سال ها و ...دوباره ...

احسان مهدیان

کلاف سر در گمی است این کار .چیزی که باعث سرگیجه شود، بیشتر به دوگانگی و چندگانگی و یا بهتر بگویم نوعی سایه پنداری می رساند مخاطب را .سایه ها معمولن قائم به خود نیستند یا لااقل تعریف رایج همین است .اما در این جا نشانه ها بین آن چه ما در تکانه های سرگیجگی به آن دچاریم و بخش شفاف که ادامه ی کار شاید باشد، پل می زند:گردهم می آییم/دم هم را ول نمی کنیم به خدا!در بخش اول، دوران و سایه گونگی و ... در بخش دوم، انتظار و شاید انگاره ای برای رسیدن و دستیابی به آن چه ممکن است حقیقت بدانیم. این کار از جهات مختلف برایم جالب است و آن چه مرا به این کار بست و نبست، زبان بود .


م
ستان

 گرافیک این کار را خیال انگیز و فرمیک می بینم؛ گونه ای علامت سوال که ناخودآگاه آدم را به فکر فرو می برد.دوست ندارم  این نقاشی را بخوانم. تماشایش را ترجیح می دهم؛ یک نقاشی فرا مدرن با متریالی از واژه ها. این کار شاعرانه و هنرمندانه می تواند به خواندیدنی ها جانی تازه ببخشد.

عه تا 

 بگذار آن چه خواندنی است، بخوانم نخست تا به نظاره ی دیدنی بنشینم آن گاه:
من و تو و او (
همان دیگری)
گرد هم آمده ایم سال ها و
ما نگشته ایم هنوز و
اما
گرفته ایم دم هم را و
ول هم نمی کنیم به خدا!
ج
ز به شرم و حسرت و افسوس، چه گونه باید پاسخ داد به سوالی که راست است؟طنز و کنایه و هشدار و خواهش، درون مایه ی این متن است که دعوتی نانوشته در پس آن موج می زند؛ دعوتی به ستردن آن چه چون ریم و چرک، طی سال ها از بغض و نفرت از هم، دور خود پیله وار تنیده ایم ... دعوتی که هر سال، اندکی پیش از پهنای هفت سین، از هم می کنیم که بیا غبار کدورت از دل بزداییم و صد دریغ با برچیدن سفره، بساط آن نیز برچیده می شود تا سال دیگر!

آن چه از تاثیر فرمال کار بر مضمون و مفهوم شعر می بینم، تاکید محکمی است که شکل کلی، با تشکیل علامت سوال ایجاد کرده است . شاید برای تفسیر رنگ ها و تفاوت فونت ها و دیگر داده های فرم کلی، به وقت و کنکاش بیشتری نیاز باشد، اما همین علامت سوال و کاندیشن موکدی که به وجود آورده ، نسبت به شکل نوشتاری معمول آن قابل تامل است .
"همان دیگری" علاوه بر اشاره به سوم شخص مشترک در مجموعه ی" ما"، به نحو ظریفی به دگر اندیشی و حتا دگر باشی  دلالت دارد که گرچه  مدت هاست به صورت ضمنی و تلویحی به رسمیت شناخته شده و وجودش در جمع ما انکار نمی شود ، عملن به حساب نمی آید. شاید نوشتن "هم آن دیگری" مطمع متعارف نظر شاعر بوده، اما نوشتار آن به این شکل متصل، هردو ایماژ را مقدور می کند.
آوردن "به خدا" در پایان شعر، نه برای استعانت از  خدا در حصول نتیجه ی مورد نظر و نه برای اعطای جنبه تقدس به بخش اخلاقی پیام شعر، بلکه به عنوان ضرب مهر موکدی دیگر، برای جلب توجه جدی به مفهوم دعوت مستتر در شعر، شبیه تکیه کلامی که به طور عام مصطلح است .

+ mehrdad fallah ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

Powered by   :   Mehrdad Arefani