غزل خوانی ِ ابوالهول! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

غزل خوانی ِ ابوالهول!

 

 سایت مهرداد فلاح - آن روی سگش را نشان چه کسی می دهد سیب ؟

به سوی موسیقی پروگرسیو : نقدی بر آلبوم راک "این برف" گروه حک

افسانه ی "ساده نویسی" ؛ مهرداد فلاح در گفت و گو با "ایسنا"

صحبت

کار گرافیکی توامان با شعر ، اثری ست بدیع  و متفاوت که ذهنیتی خلاق و هنرمندانه می طلبد . دیدم و خواندم شعرت را مسحور معانی ، مفاهیم و محتوای پر از اندیشه اش شدم . نقد آقایان عه تا ، افشاری ، سهولی و خانم ارسطو را پسندیدم.

ستار سلطانیان

چرا با این گونه نوشتن های فانتزی، خواننده ی سروده را آ زار می دهی !؟ اگر این هم گونه ای هنر است ، جایش این جا نیست. آیا می خواهی با این لعاب ، کاستی احتمالی سروده را بزدایی و رد آن کاستی را گم و گور کنی در پیچ ها پیچ  قالب ها ؟ بد نیست برای رعایت حال دوستداران ناب شعر و سروده ، متن آن را به صورت ساده نیز بیاوری.

مهر به سلطانیان

شایسته است مهمان های تازه وارد به هواخوری ، کمی وقت و انرژی بگذارند و با رجوع به آرشیو خواندیدنی ( از تاریخ 25 آذر 85 تا امروز ) ، در جریان بحث ها و ماجراهایی که در حاشیه ی "خواندیدنی" در این بلاگ در گرفته ، قرار بگیرند و سپس اگر نکته ای به ذهن شان رسید ، دریغ نورزند !

احسان مهدیان

یادمان نرود که روی دیگری هم دارد - مهر

من با این کار دویدن را دوست دارم و اساسن برای اثبات، چیزی هم نمی گویم ؛حالا چند ورق فلسفه از جایی بردارم و بگذارم تنگ حرفم نه ! من فقط دویدن با این کار را دوست دارم. از این پیچ و تاب ها، از این کلماتی که سر راهم سبز می شوند، از این که یادم می آید مار چه قدر ترسناک است واااااای ...!از این که تاریکی و هراس و هیجان و ترس زیبایی هایی دارند که نگو ...

نسترن

چه قدر قشنگ شده اند این آخرین خواندیدنی ها ! دیگر به عنوان اثری شناخته شده ، اول خودش را و بعد مخاطبش را خوب شناخته است و می داند در دیوانه بازی با کلمات ، می خواهد چه کار کند . دیگر اثری از گرافیک دست و پا شکسته نیست . خود خودش است ؛ شخصیتی مستقل از هر چیز . حالا  می خواهد نامش شعر باشد یا رنگ یا گرافیک...

ابراهیم شاکری

ترجیح می دهم کم کم و به آرامی، به خواندنی ها وارد شوم تا این که مثل بعضی ها، بی آن که بدانم، تنها "به به" ای کنم و پسش هیچ نباشد یا مثل بعضی های دیگر، با چماق و تبر بهش حمله ور شوم. تنها می توانم بگویم که گرافیک انتخاب شده در این خواندیدنی، به محتوا یاری رسانده است .

عارف رمضانی

ابوالهول ، استعاره ای از شاعر و هنرمند مدرن است که کارش به وحشت انداختن است. ابوالهول غزل نمی سراید ؛ ناغزل می گوید . طناز است ؛ نه بدین معنی که غزل را به سخره می گیرد ، بلکه با آشکار ساختن دورویی آن ، یقین و آرامش دروغین مخاطب را بر هم می زند . هنر نا آشنا ، برای ذهنی که به قاعده های تعریف و تثبیت شده ی زیبایی خو گرفته باشد، هراسناک است . تماشاگر فیلم های با ساختار کلاسیک ، از دیدن فیلم های نامتعارف "دیوید لینچ" به هراس می افتد ؛ نه فقط از محتوایش که بیشتر از فرم و ساختارش می ترسد و آن چه برایش تحمل ناکردنی است ، شکل و ساختار نامتعارف است . این کار هم با چیدمان نامتعارف مصرع ها و بیت ها ، نه به صورت موازی که به صورت زیگزاگ ، به مبارزه با بنیان های معنایی نهفته در شعر و تفکر کلاسیک رفته است که راه ِپیمودن ِ حقیقت هستی و هستی حقیقت ، زیگزاک است نه مستقیم ؛ چرا که حقیقت و هستی انسان ، زیگزاگ است ! شاعر مدرن از آن چه بنیان شعر کلاسیک بود ، یعی تغزل و شور و یقین دور می شود و این سان ، آرامش مخاطب را به چالش می کشد ؛ مخاطبی که به آینه های دروغین زیباکننده (هم چون سریال جومونگ ، فال حافظ ، عرفان سانتی مانتال ، رقابت های انتخابات ریاست جمهوری ، ترانه های داریوش اقبالی و...) نیاز دارد تا در آن به  خودی آسان یاب و راضی کننده دست یابد . ابوالهول این آینه ها را می شکند و خواب مخاطب را برآشفته می کند . طنز فرمیک ابوالهول ، ابتدا مخاطب را می خنداند و بعد می ترساند و عاقبت همراه خود می گریاند!

پایدار باشی ابوالهول ! 

گویه

تنوع نگرش دوستان، با رجوع به نظرهاشان، مرا به وجد آورد؛ این که روش ها نیز چه میزان تاویلی در خود می سازند. شعر چه بستر تعریف ناپذیری ست و مستدل ترین برهان، ایجاد همین وضعیتی ست که شعر در آن وضعیت شکل می گیرد و چنین وضعیت هایی که این گونه امکان تاویل و یا توهم تاویل را افزایش می دهند ، غنیمتی به شمار می روند. مگر انتظار بیشتری هم می توان داشت؟ اگر کسی بیاید و بگوید این دست آثار (رفتارها) شعر نیست ، کسی از همین حوالی خواهد گفت: لطف کنید یک شعر بگویید!

رویا براهیمی

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ" ... من نقاد نیستم . سخنور هم نیستم . ادبیات هم نخوانده ام ، بلکه روان شناسی خوانده ام . شعر شما را دوست دارم ؛ به همان سادگی که یک بچه دفتر مدرسه اش را دوست دارد . مامانش را دوست دارد و لباس نویی را که خریده ، دوست دارد . بدون هیچ دلیل منطقی و فلسفی !

کیوان اصلاح پذیر

برای تفسیر این شعر، باید بومرنگ را بشناسید ؛ سلاح بومیان استرالیا . پس اسم شعر می شود : بومرنگ یا همان تف سربالا !بومرنگ ابزار شکار است . اگر به هدف بخورد، شام مهمان مهرداد و اگر نخورد، به سوی تو برمی گردد . اگر ناشی باشی ، باید سرت را بدزدی و اگر حرفه ای باشی، دوباره در چنگت می نشیند .

اما مهرداد سرش را بالا کرده و رو به ماه، تف گنده ای انداخته است . شعر به ما نمی گوید آیا مهرداد زمان برگشت تف را حساب کرده یا نه ؟ اما بومرنگ ِ مهرداد جادویی تر از این حرف هاست . بومرنگ دو رویه است ؛ با یک رو می رود و با رخی دیگر برمی گردد . با امید می رود و ناامید بر می گردد . پس شکاری در کار نیست . یادمان باشد که اگر شکار نکنیم ، شکار می شویم . بومرنگ می رود تا شکار کند . بر می گردد تا شکار کند . به دست سازنده و صاحب و مالک احترام نمی گذارد . فقط باید شکار کند . حتی اگر صاحب و مالک خودش باشد و تا این وظیفه را انجام ندهد ، در پروازی ابدی می رود و می آید .
ولی همه ی ما، بومرنگ اندازان ناشی هستیم . آخرالامر گل کوزه گرانیم؛ گرچه کوزه ساز باشیم . بومرنگ جدی است و نمی شود با ماست مالی کردن، قضیه را فیصله داد . هرچه به ماه نزدیک تر می شویم، تعداد چاله چوله ها بیشتر می شود . این الهه ی سرد و نقره ای قابل همخوابگی نیست . ماست گران تر از این حرف هاست که بشود همه ی صورت این دور- زیبا را ماستمالیزه کرد. زندگی یک ماست مالی بزرگ است . آخر کار چندان تحلیل می روی و سوراخ سوراخ می شوی که  تمام ِ ماست های گله های کوچنده نیز از پس سرپا نگهداشتن صورتت بر نمی آیند . کارکرد آینه در این شعر، خیلی جالب است . آینه همیشه راست می گوید . پس این که مهرداد گفته است :
"آینه ای که همیشه دروغ... حالا راست"، یعنی چه ؟ آینه مثل تف سربالا و بومرنگ پرتاب شده است ؛ کاری به صاحبش ندارد . تابع جاذبه ی زمین و قوانین بازتاب است. بنابراین باید می نوشت :"آینه ای که همیشه راست... حالا هم راست". اما نکته همین جاست . ما آینه را سرپا کرده ایم تا به خودمان دروغ بگوییم . هر روز ماست مالی شده، در برابرش می ایستیم و از دیدن خودمان کیف می کنیم . تا آن روز که ماست ها دیگر کفاف ندهند . آن روز آینه راستگو می شود .

من این شعر را نهیلیستی ارزیابی می کنم . حقیقت مرگ است و یا مرگ حقیقت است . درهم شکستن و پیر شدن حقیقت است و آن چه ما جوانی و زیبایی می نامیم، به اعتبار مرگ محتوم ، دروغی بیش نیست . هرچه بیشتر بکوشیم،  ضربه ی بزرگ تری نوش جان خواهیم کرد ! "این جهان کوه است و فعل ما ندا" ؛ با خوانشی نهیلیسیتی و ضد جاودانگی .

خب، حالا گزک دست من داده ای مهرداد تا بگویم تو از گرافیک، به عنوان اسم شعر استفاده کرده ای . در این جا با دوگانگی کارکرد رو به رو هستیم . دیگر نمی توانی به  هم تابی این دو عنصر – کلام و تصویر -  در یک  عنصر یکتا سخن بگویی . در این جا گرافیک کارکردی کلامی دارد و کلام هم کارکردی کلامی . اگر پیچیدگی هم باشد، مربوط است به شکل بومرنگ که ناشی از کارکرد آن است . مهرداد جان، می دانی که من دست بردار نیستم  و تا تو را به فضای مالوف و نوستالژیک شعر سطری برنگردانم ، خواندیدنی را رها نمی کنم . چه قدر شعر تو را دوست دارم . "چه قدر دور میدان محمدیه چرخیدن را دوست دارم" . چه قدر سینمای فردین  را"...!

سمانه میر

١) حالت زیگزاگ تصویر-شعر، با پیوستگی های کلمات خوب جور شده.
2)اعتراض در کل نوشته دیده می شود و این با حالت شکسته ی ایجاد شده، هماهنگ است.
3)بی شروع و بی انتها بودن نوشته و تصویر ، شاید اگر با واژه هایی همراه می شد که ابتدا و انتهای کار را به هم پیوند می داد، زیباتر بود.

محسن تاجیک

مدت هاست شما را با آثارتان می شناسم.کارهای تان همیشه مرا افسون می کند و من هنوز نتوانسته ام دلیل این امر را پیدا کنم! حتا اگر اسم این کار "غزلخوانی ابوالهول" نبود، باز هم می توانستم رگه های غزل و اندیشه ی تغزلی -چه در فرم زبان و چه در اندیشه ی شما- را ببینم؛ البته تغزل نه به معنای عاشقانه اش! شما به خوبی با فرم -مثل واژه- در راستای شعر حرکت می کنید و این برای من ارزشمند است؛ هرچند زیاده روی هم کنید!

شبنم شیروانی

این روزها حال و هوای تو با من برابر است؛ با من که تنها نه، با همه ی من ها برابر است! زیکزاک که می رویم، رد گم می کنیم. شاید هم از شوق آزمایش و خطا نشان دارد. گویا صلاح را دیگر در صراط مستقیمی نمی بینیم. این رفتن و برگشتن و نرسیدن به آرزو، این تجربه ی عبور از گره ها و عقده های کور، این غده های سرطانی مسیر، به ذائقه ی ماجراجوی مان خوش آمده است. انگار در این نوسان فنر گونه مان، طعم تجربه ای جهنده و بازپس رونده موج می زند. دیوارها برای همه مان موانع سختی اند که مواج می کند ذهن خلاق ِ جهنده  را. خمیر وجودمان را هم  به گمانم ورز می دهد، اما هر بار قامتی، چون خطوط شکسته ات می شکند. ترک می خورد استواری اراده ای. آینه دروغ نمی گوید! من خویش را در آینه ی چشمان شعر تو گم شده دیدم:
زیگزاک وار
پیدا شده
            گم شده
پیدا شده
             گم شده

مصطفا خدایگان

خواندیدنی زیبایی ست، اما چیزی که مرا می آزارد، زبان یک دست شعر (نه به لحاظ نحوی، بلکه از جنبه ی مفهومی و روایی) و زبان یک دست گرافیک در این کار است. در واقع شکل شعری و شکل گرافیکی این متن، یکنواخت اجرا شده است. به نظرم این برمی گردد به روایت کار. روایت در هر دو بعد این اثر، به صورتی خطی بیان شده است و سیلانیت و وجود ابعاد متفاوت در جریان روایت اثر نادیده گرفته شده. گرچه اثر این ظرفیت را ایجاد کرده که از هر دو سمت (بالا و پایین) روایت شود، در همین ساختار محدود -هم- می شد دست به کارهای اعجاب انگیزتری زد و خوانش(قرائت و تأویل) را به ابعاد گسترده تری بسط داد.یک مسئله ی دیگر این است که در این متن، شعر بر گرافیک می چرید؛یعنی اگر بخواهیم کمی در مقام مقایسه (که برای خواندیدنی لازم است)، ارتباط شعر و گرافیک را بررسی کنیم، می بینیم شعر در این اثر، نقش بیشتری به لحاظ مفهومی و بصری، در کل ساختار دارد.
مسئله ی بعدی نقاط قوت اثر است.کاری که مهرداد فلاح به دنبال تعالی بخشیدن به آن است، در این اثر، مرحله ای دیگر را پیموده است. تفاهم رنگ ها در کنار یکدیگر که البته در آثار قبلی هم روی این جنبه کار شده است، اما در این اثر رنگ ها مثل میخ و دیوار در هم فرو رفته اند و به هیچ وجه نمی توان رنگ مناسب تری برای این کار متصور شد! ایجاد فضاها و ظرفیت های پلی فونیکال در این آثار را هم نباید نادیده گرفت که به نوعی می شود گفت یکی از نقاط عطف خواندیدنی هاست. روی اثر بعدی (اگر عمری بماند!) به تفصیل در این باره بحث خواهم کرد.

نادر نظامی

گویا این فنر ِ لغات، رفت و برگشت دارد . هم از بالا می شود خواندش و هم از پایین ! این فرمت را دوست دارم، ولی شعر در این رفت و برگشت ، دامنه ی لغاتش اسیر شکل هندسی آن می شود. مثل این می ماند بتهون مجبور باشد در دستگاه همایون آهنگش را بگذارد. لذا کلمات شعر - نه معنای آن -  به نظر من قالب خیلی خوبی  ندارد . البته به هرحال تجربه ی یکتایی است . به نظر من اگر شما در کنار فرمت هندسی و معنایی، به هیجان بخشی خود لغات بطور مستقل اهمیت بیشتر دهید، کار خیلی خوبی در می آید .

توضیح: ما در شعر عروضی، کلمات را اسیر قالب عروضی می کنیم و این محدودیت به وجود می آورد . در شکل هندسی مثلن همین شعر شما، برای آن که دامنه ی جملات را درون زیگزاگ ها قرار دهید ، آن ها را مطابق شکل ساخته اید؛ مثل ترانه ای که اول آهنگش ساخته می شود و بعدن شعرش ! - شاید اشتباه می کنم – به خاطر همین در حین این که صنعت و بدعت در نظم و توالی جملات است، ولی خود اشعار اگر به طور مستقل ،بدون فرمت هندسی آن مورد سنجش قرار گیرد، شعرهای خیلی خوبی نیستند . شما در ارتقای این سبک خود، اگر به خود شعر به عنوان موجود مستقل در کنار فرمت هندسی آن، توان و انرژی بیشتری ببخشید، در این سبک شق القمر کرده اید. البته گفتنش ساده است .

مهر به نادر نظامی

متاسفم که نتوانستم منظورت را دریابم. گفته ای "دامنه ی لغات اسیر شکل هندسی آن می شود " که روشن نیست. گفته ای "اگر...به هیجان بخشی خود لغات به طور مستقل اهمیت بیشتر دهید ..." که باز مشخص نیست!

توضیح: واقعیت این است که من نه در این کار ، بلکه در تمام خواندیدنی ها هماره گزاره ها (متن کلامی) و گرافیک (متن دیداری) را توام و همزمان با هم پیش می برم .پیش نیامده تا حالا که من شکلی ساخته و بعد کلمات را در آن جا داده باشم( نعوذ بالله)!

نیایش

چه قدر حرف نگفته در این خطوط موازی و مورب هست ! هر کدام را از هر طرف  که کنار هم بگذاری، به نگفته ی تازه ای می رسی:
"و آینه ای که همیشه دروغ / یکهو بدل به غده ای سرطانی "یا "آینه ای که همیشه دروغ / روی این همه چاله چوله ای که بر رخ ماه" !

حسن سهولی

این شکل نیمه باز ، از بالا جمع نمی شود ،جدا نمی شود از پایین جمع نمی شود . درون متن تنش و تباین است:"آیینه ای که همیشه دروغ  ...حالا راست"! درون متن، یک طرف راه است و یک طرف بن بست - "ام" و "دبلیو"- توپولوژی شعر باید گره ای داشته باشد که باز شود که ساده هم نیست ! این شعر بیشتر آدم را می برد و کم تر می آورد . این فنر جمع  نمی شود ،بشود می پرد . زیرا ناگزیر از این فرمال است تا بشود همین که هست ؛ فلاح خودش را کنار بگذارد از لحظه ی زایش ،حالا بیاید شعر را برای تولد دوباره دایگی کند.این لحظه های ناب کم تر شاعر را شکار می کند یا برعکس ، شکار شاعر می شود . قدر این لحظه ها خیلی گران است. این شعر هر گونه ی دیگری در هر مکانی بنشیند ، نمی تواند این گونه قیافه ی زیبایی داشته باشد (نمی دانم درنگاه اول این گونه شد)!
فنر را که بازکنی ، نمی توانی مثل اول جمعش کنی . تازه اگر جمع کردنش آسان باشد؛ این را شکل ظاهر شعرمی گوید.چشم انداز آن هم با موسیقی متن در دیواره ، تناسب عجیبی دارد ؛ از آغاز ملایم است و سپس هرچه به پایان نزدیک می شود، شدت می یابد و از طرفی ، قافیه هایی که هرچند زنگ مطلب اند (به قول نیما)، تناسبی با اسم بامسمای خود "غزل خوانی ابوالهول" دارند. موسیقی متن هم مثل فنر ، هرچه بیشتر جمع می شود ، نیرویش هم بیشتر می گردد. این تناسب درچشم و گوش مخاطب ، زیبایی هنری خلق می کند.
روان شناسان  می گویند: "ذهن بر ابعاد خاصی از هر صحنه ی دیداری تمرکز می کند"
(رک: مجله ی  بخارا،  ویژه ی  زبان شناسی،  شماره 63 سال 86 اصول و مفاهیم بنیادی زبان شناختی ، محمد راسخ مهند ، ص172) و در نگاه اول ، بخش برجسته (نشستنگاه) ی شعر، بر اساس دانش ما از جهان ، این لذت را به ما می دهد و بر مبنای همین "نما" به درون متن می کشاند که ما بقیه ی وجوه شعر را زمینه یا پایه ای بدانیم و از هر دو بخش  وجه دیداری (نما ) و زمینه ی درون متن ، متن را خوانش کنیم .

ابوالفضل حسنی

نه، نمی شود این کرد ! یعنی فرم دیدنی را از فرم خواندنی کار جدا کرد؛ مخصوصن در این کار که اصلن موقوف ! علاوه بر این ، رنگ نیز با مابقی سویه های متنی کار، خوب در آمیخته و خلاف خیلی از خواندیدنی های دیگر ، این جا رنگ همراه دیگر بازوهای کار ، کنش شعری درخشانی دارد. من کار را توماری دیدم که انگار از جایی رسیده باشد ؛ از زمانی که اکنون است ، به مدد گزاره هایی طنزیک و نو و خلاق و یا از زمانی به طول همیشه . علاوه بر برداشت های فرمیکی که دوستان ارایه دادند، متن کنش های عددی ذهن ما را نیز فعال می کند و هر عدد حامل گزاره هاییست(دو گزاره) که در مجموع می شود: زندگی ما = X !

مهر

حرفی که چشم می زند!

اگر که خواندیدنی فرم گرافیکال و دیداری دارد ، این هم از سوغاتی های زبان است به گمانم و نمی شود آن را بیگانه ای مهاجم در قلمرو شعر دانست.چنین فرمی در همین کار(غزل خوانی ابوالهول)،موجبیت متنی اش را از جریان جاری در گزاره هایی بر می گیرد که هم کلماتش و هم سازمان نحوی و هم حرکت معنایی اش دارند این فرم بصری را فریاد می زنند؛حالا من و تو می توانیم این را "فنر"، "مارخزش"،"زیکزاک"،"سنگ خند"،"زن کرشمه"،"رود پیچ" یا ...ببینیم! این همان "نکته" ی باریک تر از مویی ست که خواندیدنی های مهرداد فلاح می خواهد به چشم شما بکشاند.پس در خوابینش این نوع کار ، اگر بیاییم و به هر دلیلی، جسم و جان بصری اش را کنار بزنیم ، ناگزیر با موجودی "پوست کنده" مواجه خواهیم شد! 

حسین مکی زاده تفتی

بازی شگفتی است از پژواک ها و بازتاب ها و این اتفاق شگفت متن، در پیوند با درازای گرهی که باز می شود (یا به باز شدن تمایل دارد)، رخ می دهد (گفتم گرهی که باز می شود؟ اودیپ و  معمای ابوالهول! – آدمی! ). آدمی اسیر کنش هاست؛تقابل های دوگانه ای که تشت رسوایی شان از زرتشت تا نیچه تا دریدا، از بام افتاده است. "آینه ای که همیشه دروغ... حالا راست" و آدمی وامانده در نقاب هایی که حالا برای همه آشکار شده است، جز خود او ! روی دیگر آدمی، در کنشی آینه وار(از کشف من نفسانی کودکِ لکان! تا انطباق هویت با پدر-اودیپ ِ فروید!). باری این معمای حل شده ی ابوالهول، اکنون به شوخی و شنگی (سبکباری و شادی نیست انگارانه اش)، بدل به غزلخوانی ابوالهول می شود.
 بدون شک مهرداد فلاح، استاد مسلم توپولوژی (مکان شناسی) گزاره های شاعرانه در جغرافیای صفحه ی وب است. او به درستی می داند واژه ها و گزاره ها را با چه هندسه،معماری،گرافیک خاصی و در چه جایی از صفحه بنشاند.

سامان سپنتا

عزیزی می گفت: مگر یک شعبده باز چند بار می تواند از داخل یک کلاه ، خرگوش بیرون بیاورد ؟ آخر دستش رو می شود . من از رو شدن دست تو می ترسم مهر! خوب می دانم که در سر هر پیچ و گردنه ، عنصری کار گذاشته ای که کارش به هم پیوستن مفصل هاست اما این که هر بار با همان شیوه ی آشنا دست به مفصل بندی بزنی، قدری مسامحه نیست؟ و آیا این امر ، به شائبه ی فقر تکنیک در حق شما دامن نخواهد زد ؟ این که سر هر مفصل و پیچ ، گزاره ای آورده شود و بلافاصله تالی نزدیک و آشنای همان گزاره برای چفت و بست کردن مفصل ، وارد صحنه شود ؛مسامحه نیست ؟ مثلن من با دیدن فعل (می خورَد) در بزنگاه یک مفصل از خواندیدنی ، بلافاصله به فعل (بر می گردد) می اندیشم که پس از آن خواهد آمد فلاح نیز تا به حال کاری نکرده که این " پیش بینی " نادرست از آب دربیاید. کاری کرده؟

مهر به سپنتا

غمخوار یار همان بوتیمار است و بس ! در گفتم گفتای من و تو ، ترشرویی می بینم از جانب یار و این به مذاقم خوش نمی نشیند . تو گفتی و من شنیدم و من می گویم و تو هم بشنو ! داوری نکنیم اگر بهتر است به گمانم . چشم های دیگر خودشان می بینند ناز و کرشمه ی ما را رفیق !

سامان سپنتا

این خواندیدنی هرچند می کوشد لباس گرافیک به تن متن بکند و سیمای تازه ای به آن بدهد ، صورت گرافیکی اش ، مجال خوانش تازه ای به خوابیننده  نمی دهد. در قیاس با کارهای پیشین ، این یکی را می توان خلع لباس کرد و عریان به تماشای اندام هایش نشست . نوزاد خواندیدنی با لباسش متولد می شود (لفظ لباس در این جا مسامحه است.می خواهم با تمثیل ، مطلب را روشن کنم ). صورت گرافیکی خواندیدنی، پیکره ی مادی آن است؛ پوست است و عضله است و اسکلت . عروق و شریان ها و اعصاب است و بی این ها جان اثر، یعنی (متن) بی کالبد می ماند و به جلوه نمی رسد و وجود نمی یابد . من این خواندیدنی را می توانم خلع لباس کنم و بنشانمش به کنار و هم چون متنی مرسوم و آشنا (اما شعر) به تماشایش بنشینم. در حالی که در کارهای پیشین، چنین مجالی تا بدین پایه فراهم نمی شد. فلاح نباید خواندیدنی اش را جوری هستی بدهد که خوابیننده ای چون من بتواند خلع لباسش بکند .

مهر به سپنتا

شاید آن نوع درهم تنیدگی و آمیختگی که در برخی خواندیدنی های پیشین شاهدش بودیم ،در این کار به دیده نیاید، ولی اگر دقیق شوی ، می بینی کلمات پایانی گزاره ها کارکردی مفصل گونه دارند و دقیقن در جاهایی که فرم دچار شکستگی می شود ،این مفصل ها گزاره ها را به هم می پیوندند. به هر حال ، وجه فرمال و دیداری این خواندیدنی هم برای خودش ماجراها دارد . من با خوابینش دوستانی نظیر افشاری، عه تا ،ثابتی ،نصرت،مکی زاده و ...موافق ترم و به نظرم اگر جسم این خواندیدنی را از آن بگیریم،بخش عمده ای از "گویایی" اثر سلب می شود.

رحمانی (شاهد)

باید اقرار کنم که پیچیدگی شمایل این شعر کم تر است . پیش تر گفته بودم که فلاح نیاز به زمان دارد تا به تعادل در شعر و شکل برسد و حالا نیز چنین شده است . نه آن قدر در شعر پیچیده که شکل به چشم نیاید و نه آن قدر درگیر شکل شده که شعر از دهان بیفتد و این همان تعادل در خواندیدنی است . فکر می کنم نظر مخالفان هم تامین شده باشد.

توضیح: اشتباه نشود! این مختصر سادگی موجود در شکل، نسبت به اشعار قبلی که پیچیدگی بیشتری داشتند، به معنای عقب نشینی فلاح نیست، بلکه قرار گرفتن در مسیر تکاملی خواندیدنی است . چه اگر خوب دقت کنیم، هنوز هم یک تصویر چند بعدی می بینیم که البته متعادل تر شده است . در حالی که خوانش های متعدد و بدون تزاحم که خصیصه ی اصلی خواندیدنی ست، در سادگی شکل همین شعر، بسیار پیچیده است.

مصطفا فخرایی

انگار فلاح سخت شیفته  و دل بسته ی اشکال هندسی شده است.در هر خواندیدنی یک یا ترکیبی از چند شکل هندسی را دستمایه ی کار خود قرار می دهد و در کنشی شاعرانه، آن را به عنصری از عناصر شعر بدل می کند و البته در نگاه اول هم نسبت به دیگر عناصر شعری چشم نوازتر به نظر می آید.خطوطی که درست در جایی که می خواهند قطع شوند ، یک دیگر را به هم متصل می کنند . این نقطه ی اتصال در واقع ایستگاهی است که خواننده اندک لحظه ای در آن نفس بکشد و لحظه ای پشت سر خود و مناظر و افق های پیش رو را بنگرد و به راه خود ادامه دهد و یادش نرود که روی دیگری هم دارد هرچه ...شاید.

مهدی تقی نژاد

با شعری با درونمایه ی اجتماعی و آغشته به دغدغه های  شاعر رو به روییم که شکل بیرونی آن، مکمل و منطبق با درونمایه ی آن است. واژه ها ساده و بی تکلف اند تا کارکردگرایی شعر بچربد. لذت بردم.

افسانه شفیعی (اوشس)

انگار از این نوع شعر دیدنی بیشتر لذت می برم؛ این طور که خط خطی کرده ای و جمله ها را در خطوط شکسته، رهانیده ای به حال خود. خاصیت فنر دارد؛ انگار می خواهد باز شود نه بسته، انگار دستی انگشتش را روی لبه ی آن گذاشته و یک باره رها کرده.پایه اش اما ثابت است و استوار روی جایی.البته سطر ها پیوندی با هم ندارند و این همه توهم پیوند است میان خطوط شکسته که هیچ اتصالی در بین نیست.حتی سطر ها سرازیرند و از محیط رنگی خودشان هم عدول می کنند یا بهتر است بگویم کلمه ها که هیچ ربط منطقی با هم ندارند.اما لذت بخش است در زمینه ی سفید و فضایی معلق این شکستگی که نوعی سرکشی دارد و می خواهد ازخود بجهد.اسمش چیست ؟ غزل خوانی ابوالهول !

 امیر خالقی

با تشکر از آقای مقدم، می خواهم این کار را از جهتی دیگر بخوانم؛ جایی که زیک زاک ِ کلمه دارد صعود می کند از شیلنگ های سرمی که تصویر برایش آویخته تا بیشتر زنده بماند.این چاله چوله ها ماست مالی می شود و این است همان غده ی سرطانی !  اما تف سربالا ، خواب خوش ماست که پوسید. خالی که شاید تخم هندوانه بوده گوشه ی لب ...یادمان نرود... فلاح یکی ست!

ثابتی

شعرت را جوان کرده ای مهر؟ کجا آتش گرفته و یا این پایین به استقبال کدام قرار می رود که پایش را چابک کرده ای و فربگی شکمش را قشنگ عضلانی، تا بعد که به جای آسانسور ،از پله های اضطراری بفرستی اش این چنین تند و چابک تا دم درگاه خروج.من فکر می کنم به پای این شعرت، "آدیداس" خوش طرحی ست و صورتش دارد می خندد. این صدا که می آید، صدای سوت خوش آهنگش است.
 تو مدت هاست به تئوری کسانی که می گفتند شعر خوب به موسیقی نزدیک می شود ( البته با بضاعت کم تئوریک و گوش های سنگین من)، یک امکان دیگر هم اضافه کرده ای. شعر های تو را بی زحمت و منت ِ کلمه هم می شود با بازیگوشی ِ قلم گفت و با لذت ِ نگاه خواند. گاهی می شود طرح اندام زنی که حتی اگر لال باشد و یا بی معنی ،بی سوال و چند و چون، باز هم زیباست و سر را به حکم غریزه و بعد که آگاهی، به سمت خودش بر می گرداند.

عه تا

شعر فلاح را استثنایی میان تکرار مکرر شعر و ناشعر این دهه می بینم .فرصت مغتنم این "دیدار خوانی" یا به اصطلاح خود شاعر "خوابینش" را از دست نمی دهم که سخت نایاب است؛ حتا اگر هنوز آن ارتباطی را که با خواندیدنی های قبل تنیده بودم، با این اثر دایر نکرده باشم.
اکاردئون، فنر، حرکت سینوسی، در ِ اکاردئونی، مار، ترکیب دو "زیگما" یا دو حرف
M یاW
 ، پلان عضوهای خرپایی درون یک قاب باربر از سازه،سایت پلان یک جاده، نمایش ابتدایی حرکت رود و... گزینه های محتمل آلترناتیو، فرمال کلی شعرند، امافقط آن گزینه ای در تلقی مخاطب موجه است که حداکثر سازگاری با مضمون شعر را دارا باشد.بسته به نگاه مخاطب به مفهوم شعر و قوی ترین حس مترتب بر اولین دیدار،هرکدام از تصاویر فوق یا نقش های نانوشته ی دیگر، می تواند جایگزین تفسیر این ساختمان سخنگو باشد. گو این که چنین تحلیل و برداشتی، با دیگر برداشت ها و حتا نتیجه ای که برایند ِخود آگاه و ناخودآگاه شاعر در خلق اثر بوده است ، در تضاد باشد.

عنوان اثر ( غزلخوانی ابوالهول )، پیش از فرصت آنالیز صدا و سیمای  خواندیدنی، متبادر چه حس و مفهومی ست؟ نخست به معانی ای که پشت نماد مجسمه ی ابوالهول مستترند، بنگریم:کهنگی و دیرمانی و دوام (سنت)، ابهت و شکوه و جبروت (تقدس)، لجاجت و سرسختی و اصرار(تعصب)،شگفتی و اعجاب(سرسپردگی).با وضوح معانی ای که در قفای مجسمه ی ابوالهول، به عنوان یک نماد معنوی، مستترند و اگر بتوان به تیتر خواندیدنی ،هم چون کلید ورود به ساحت اثر نگریست، شاید درک مقصودی که اثر به دنبال بیان آن است، هم چنین انتخاب گزینه ای از ماده ی فیزیکی تصویر که بیشترین سازگاری را با مفهوم دارد، آسان تر شود.

علی فتحی مقدم

پیداست دغدغه های جدی در ورطه ی شعر ، شاعر را با خطراتی در رفتار با کلمات که قرار است به عنوان خشت های سازنده در معماری کل اثر ایفای نقش کنند، رو به رو کرده است ؛ خطراتی که می تواند پایه گذار آفرینشی هنری در دنیای متن یا دور شدن شاعر از رسالت شعری که جامعه یا عوامل دیگری بر دوشش گذاشته اند، باشد .
یادمان نرود که روی دیگری هم دارد هرچه
بگوییم می خورد بر به دری دیواری
برمی گردد طرف خود ما تف سر بالاست انگاری
باری ! خواب خوش مان خراب ِ خالی ناچیز
که می شود یکهو بدل به غده ای سرطانی
و آینه ای که همیشه دروغ... حالا راست!
ماست هم که گران است نمی شود مالید
روی این همه چاله چوله ای که بر رخ ماه!
اگر شعر را در شکل ظاهری اش دنبال کنیم ، برای چشم و فهم مخاطب حرفه ای، اگرچه لذت و درک تازه ای از هنر ایجاد می کند ، به نظر می رسد در این اثر، حرف آخر را کلام شاعر می زند، نه تصویر؛ آن هم تخیل قوی و کاملن مدرن شاعر؟، در تقابل با شکل سنگ شده و سنتی آن. مثلن دو گزاره ی آخر : ماست هم که گران است نمی شود مالید / روی این همه چاله چوله ای که بر رخ ماه! اعتراف می کنم درگیر شدن ذهن و چشمم در برابر متن و تصویر ، تنها یک چیز را برای فلاح به ارمغان دارد : شعر جدی منتقد می خواهد، نه مخاطب. همین ! 

مینو نصرت

خطوط زیگزاگ (خارج از حکاکی هایش)، مرا یاد نوار قلب می اندازد و نشانه ی حیات .کمی جلوتر بروم، می رسم به زندگی روزمره ی آدم ها  که بی شباهت به این خطوط نیست . تیز و برنده صعود می کنند و تیز و برنده سقوط  و این  تکرار گاهی ، هر ازگاهی بدل به خطوط موازی می شود . دایره های تو در تویی که  دل بیرون آمدن از هم را ندارند و  مدام در یک محدوده ی کوچک و تنگ و دل گیر ، گیر می اندازند آدمی را و نقطه  های صعودش، شادمانی های بیهوده و گذرا و نقاط سقوطش، بغض ها و گریه های پیاپی است و  هیچ چیزی بدل به چیز دیگری نمی شود و هر جزء در جای خود، همان جزء باقی می ماند و هیچ کلیتی  خوانده نمی شود مگر خطی که از پیش حک شده است . نه عبوری  است و نه عابری . همه چیز به همان مجسمه ی ابوالهول می ماند که  قرن هاست از جای خود تکان نخورده و می تواند ادعا کند غزلسرای بی نظیری ست . البته که هست! چون تنها یک مجسمه ی ابوالهول داریم و نه بیشتر ؛ خطوط  موازی که با یک خط شکسته شده است و فقط نم نم  می تواند کمی فاصله هایش را زیاد تر کند ، ولی محال است گرد شود و بار دیگر بدون هیچ واسطه ای موازی گردد.

نوشته های این خواندیدنی را که می خوانم،  باز همان حکایت است و همان زیگزاگ ها و نرسیدن ها و  رویای محالی هم چون نیروانا .آدمی در شیرین و تلخ زندگی اش، همان را درو می کند که روزی کاشته است . محال است  تفی را به آسمان  پرتاب کنی و برنگردد به صورت خودت . محال است خواب هایت، نه این که آشفته ، بلکه خراب و فاسد باشد و یقه ی خودت را نگیرد . محال است سیلی بزنی و دردش را روزی روی گونه ی چپ یا راست و یا هر دو احساس نکنی . این ها دروغ و راست ندارد . این مارپیچ تا بی نهایت ادامه دارد  و کش پیدا می کند، ولی کجا بدل به خطوط موازی می شود،  با من نیست . فکر می کنم ابوالهول را مهرداد بیهوده نیاورده است. ابوالهول شاهد خیلی از این مارپیچ ها  و تیزی ها بوده ، اما هنوز به صیقلی خودش مجسمه ای ندیده است ! چاله چوله های خیابان ها هم دقیقن بازتاب چاله چوله های ذهن ما هستند و بیهوده نیست که این ضرب المثل را ساخته اند: خلایق هرچه لایق...!

احمد موسوی

می گفت: خسته شدم از خوانش سنتی! از قیافه ی تو هم حالم به هم می خورد! شاید حال من اصلن خوب نیست! اما ابوالهول یا دکارت!؟ به عقل و دیده هم باید شک کرد (باید شک کرد!)؟ من نمی بینم، پس هستم! دوست دارم این گونه (از پایین به بالا) بخوانم:

روی این همه چاله چوله ای که بر رخ ماه

ماست هم که گران است نمی شود مالید

و آینه ای که همیشه دروغ ... حالا راست!

که می شود یکهو بدل به غده ای سرطانی

باری! خواب خوش مان خراب ِ خالی ناچیز

طرف خود ما تف سربالاست انگاری

بگوییم می خورد بر به دری دیواری

یادمان نرود که روی دیگری هم دارد هر چه!
بله، یادمان نرود!

مستان

ترجیح می دهم این کار را هندسی نقد کنم.در نگاه اول "سیگما"ست؛ دو تا سیگما که عمودی به هم وصل شده اند و یادآور جمع و جبر و کلی خاطرات اند... یا شاید دو " M "که دو نام می توانند باشند ،  نمی دانم!
اما از همه شاعرانه تر، این است که حس کنی شاعری بازیگوش، مثل یک بچه، جعبه ای مداد رنگی پیش رو دارد و با شیطنتی کودکانه، یکی را بر می دارد و با تمام انرژی بر صفحه خط می اندازد؛ آن قدر که صدای قیژ کاغذ را می شود شنید و حتی بی اختیار پشت دستت را نگاه می کنی تا مبادا سیاهی مداد بر دستت نقش انداخته باشد. بگذارید یک اعترافی کنم: آن قدر حس این مداد رنگی بازی برایم قوی است که اگر می توانستم ،همین الان طرحی تازه را به دست می گرفتم (تعبیر آکاردئون هم زیبا و بدیع بود).

ابوذر کردی

هندسی نوشتن و رویکردی نگاشتی به شعر، بخشی از خواستگاه و رویکرد عرفان ما نیز بوده است . در کتاب طواسین حلاج و یا تمهیدات  عین القضات همدانی و یا دست نوشته های بقلی شیرازی، به این سازواره برای ترسیم جوهره ی نثر یا معمای فلسفی، کم و بیش برخورد می کنیم .بعدها شاید حلاج بود که با این نوع معمانگاری هندسی، نوشتن را فعل حق می دانست و پروفسور لویی ماسینیون که شیفته و فریفته ی حلاج شد، برای دل تنهایی خود از وی می خواند :"و ادق من ذالک ذکر النقطه/ و الاصل ، لایزید و لا ینقص، و لا یبید".

می گویم : وقتش رسیده چند کلمه با هم حرف بزنیم؛ فقط چند کلمه برای حرف زدن، برای درد دل کردن، برای مضروب کردن مخاطب، برای پرت کردن او به آن طرف دایره ! در این فرمت، شاعر ابتدا متون گذشته را احضار می کند. در فرامتن او ‹‹ بافت موقعیت ››‌،  تابعی از زمان است که تاریخ و فرهنگش را حاضر می کند. متن های پیشین در زمینه (
context )ی جدید قرار می گیرند و تداعی های دال شناسی تازه ای را به رخ می کشند . این متن ها در محور طولی تاریخ  ، متفاوتند که در این متن به عرض و در همزمانی شان شاید به نوعی حجم می رسند .البته ترجیج می دهم که آن را به تبعیت از حلاج شطح بنامم؛ منتها نه شطحی که در زاویه ی اول دل را بفریبد، بلکه اسیر نوعی خودکامگی تصویری شده که با آستری کردن بوالهوسانه ی شعر، به قوام گرفتن نوعی شطح در زوایا و خفایای معاصر می انجامد .

رضا افشاری

ظاهرن باید با هر باز و بسته شدن این آکاردئون، یک صدا و به تبع آن یک قرائت از شعر برداشت کرد ،اما رابطه ی غزل با ابوالهول ؟! ابوالهول را نه در معنای خاص خودش که پدر ِ هول شدن معنا می کنم .انگار کسی موظف به نوشتن غزل بوده، ولی غزل را ساخته ! متن عمود نوشته را ( مانند طومار ) از چند ناحیه شکسته و چند بیت ساخته و پرداخته کرده؛ آن قدر عجولانه که قافیه ها تنها در دو مفصل "انگاری / باری" و  "راست  / ماست"، حسب اتفاق درست از آب در آمده اند یا شاید قضیه تراژیک تر از این هاست و زمینه ی سیاه، درزهایی گور مانند است که سطر ها را چون زنده به گوران، به رویت زندگان در آورده . نکند ابوالهول نگهبان این قبور، سر باز کرده است  !
از منظری دیگر، شبیه نوار قلبی ست که بسیار هم منظم  دارد می زند، ولی از درون بسیار آشفته است ( هر چه که هست، پر از  طنز دیداری ست ).شاید هم فنری ست که میل به بازگشت به صورت  اولیه خود  دارد؛ این هم ترفندی دیگر برای بر هم زدن روایات خطی شعر کلاسیک! خطوط  بی شمار کف دست این شعر، برای هر کف بینی، موجبات ارتزاقی دائم را فراهم می کند. 
رها از همه ی این خاویل ها ( جمع تاویل و خیال )، این شعر خنده دار نیست، خنده آور است ( به سبب ارجاعاتش خنده آور است، نه به خاطر  ذات خنده دارش ).البته می شد قصه را خیلی فلسفی تر هم در نظر گرفت و بازگشتی را که عنوان کردم، مصداقی از بازگشت این همان نیچوی تلقی کرد .

 

+ mehrdad fallah ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani