ختم قدم در افق ِ حادثه - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

ختم قدم در افق ِ حادثه

سایت مهرداد فلاح - در اول ِ هر چیز ترانه ای خفته است!

نوآوری و "نام گذاری" - مهرداد فلاح در گفت و گو با "ایسنا" 

محمد امین رجبیان

خواندیدنی های مهرداد فلاح ، شامل دو عنصر تداعی هرمنوتیکی و بازی زبانی ست. تعریف و شاکله بندی او از خواندیدنی در سطوح معرفتش، مثل این می ماند که ما یک بنی بشری یا اصلن موجود زنده ای را بخواهیم از همه ی غرایزش سلب و آن را ملزم به ارتقای یک غریزه کنیم. این مثال در مورد شعر و زبان، باز می گردد به الزامی که  فلاح به تعریفی که از شعر ارایه داده ، منتسب کرده است یا به قول خودش، همان "زبان زاد" بودن همه چیز در شعر.

دانستن این مساله ، برای هر شاعری یک امر بدیهی است که شعر شکلی ارتقا یافته- اگر نگوییم برتر- از زبان است. حالا این که بیاییم شعر را به زبان لخت و پوست کنده در شکل ابتدایی اش تقلیل دهیم که در آن از آرایه ها ، اتفاقات دراماتیک و حجم اثری نباشد ، کاری جز مثله کردن شعر نکرده ایم.

نکته ی مهم این است که خواندیدنی های فلاح ، بهره ی چندانی از اتفاق و حجم نبرده اند. این دو عنصر در متن و سوار بر متن زبانی ، به عنوان ابعاد زیبایی شناختی فرا آوری شده در دوران مدرن و پس از آن قابل شناسایی هستند . دیدگاه تصویری -دراماتیک دوران جدید که در هنر هفتم به تمامی متبلور می شود، به گونه ای مهر خود را بر همه ی انواع هنری از جمله شعر ثبت کرده است. به عبارتی در این دوران ، به توشه ی زبان که پر از تشبیه و استعاره و بازی های زبانی-هرمنوتیکی ست ( که البته در شعر فلاح فراوان یافت می شود ) ، این دو عنصر هم اضافه شده .

قابل توجه که این گونه بازی های زبانی ، قبلن هم در نرم زبان وجود داشته اند ؛ به شعر های حافظ و مولانا و صائب که نگاه کنیم ، این همه رندی و شوخی و بازی که در زبان موج می زند ، در دوران ما وجود ندارد. یکی از دلایلی که شاملو به سمت زبان قدمایی حرکت کرد، همین بهره بری از این گونه ظرفیت های آن زبان بود. به عبارتی، هرمنوتیک در مقام آفرینش هنری و ادبی چیز چندان  جدیدی نیست، بلکه در سطح معرفت شناسی ست که به مثابه یک مدل جدید از شناخت مطرح می شود . وگرنه سررشته ی کارهای هرمنوتیکی را باید در بازخوانی آثار ادبی و دینی کلاسیک جست و جو کرد . مولانا هم در بازخوانی متن قرآن است که مثنوی را می آفریند و این را سروش چه خوب نشان می دهد . کار شاملو و اخوان هم به نوعی باز خوانی متن است؛  شاملو در تاریخ بیهقی و اخوان در شاهنامه ی فردوسی .

کاری هم که فلاح در همین قیاس کرده ، در واقع باز خوانی کلمات دم دست زندگی و اطرافش است و کار دیگرش این بوده که دو عنصر بسیار ارزشمند دوران مدرن به بعد را از شعرش آزادانه برداشته . حال ثواب و خطایش بماند.

مهر به رجبیان

این "اتفاق" و "حجم" که تو می گویی ، ناروشن و "کدر" است در بحث از شعر . به عبارتی ، روشن نیست این "فقدان" که از دید تو در خواندیدنی به چشم می خورد ، چیست به واقع! اما دیدگاه " تصویری - دراماتیک" را می پذیرم و گمان دارم نقش و کارکردش در خواندیدنی "اظهر من الشمس" باشد . مهم این است که بتوانیم شعر را از نو  و در "زمین نقاشی" بازیابیم ( کاری که خواندیدنی مدعی آن است ) .

 علی حسن زاده

چرا "مهرداد فلاح" دیگر شاعرِ پیشاخواندیدنی نیست؟

اشاره: نگارنده در گفتار حاضر، کوشیده است در 5 قطعه به مرور و معرفی برخی از ویژگی های "خواندیدنی" بپردازد.

1. تقابل روایت های کلان با روایت های خرد

جهان از آغاز دهه ی 1970 میلادی، وارد وضعیت جدیدی شده است؛ وضعیتی که مغایر با وضعیت دوران مدرن و دوران ماقبل مدرن و کلاسیک و سنتی است. این وضعیت جدید، پست مدرن نام دارد. وضعیت پست مدرن، وضعیت تشکیک و تردید و وضعیت بی ایمانی و بی اعتمادی و وضعیت عدم اطمینان و ناباوری ست نسبت به هر آن چه در وضعیت های پیشین (اعم از وضعیت مدرن، وضعیت ماقبل مدرن،  کلاسیک و وضعیت سنتی) وجود داشت و یا به تعبیر ژان - فرانسوا لیوتار (فیلسوف پست مدرن فرانسوی 1998-1924)، وضعیت ناباوری و بی اعتمادی نسبت به هرگونه روایت، فراروایت و روایت کلان و بالاخره نفی و طرد آن ها. "خواندیدنی" محصول وضعیت پست مدرن است؛ زیرا نسبت به هر آن چه در وضعیت های پیشاخواندیدنی (نگارنده با وضعیت های پیشاخواندیدنی به مثابه روایت هایی کلان برخورد می کند ) وجود داشت، بی اعتماد و بی ایمان و ناباور است و آن ها را نفی و طرد می کند و دغدغه اش از تقابل خود ، به مثابه روایتی خرد، با وضعیت های پیشاخواندیدنی، به مثابه روایتی کلان، شکل می گیرد. این دغدغه، همان دغدغه ی پست مدرن است که لیوتار در توصیف ویژگی بارز پست مدرن، از آن حرف می زند و نگارنده نیز در توصیف ویژگی بارز خواندیدنی از آن حرف می زند. نگارنده با وضعیت های پیشاخواندیدنی، به مثابه روایت هایی کلان برخورد می کند؛ زیرا علی رغم تفاوت های وضعیتیِ وضعیت های پیشاخواندیدنی نسبت به همدیگر، ما با عناوین کلانی چون شعر کلاسیک ( که وضعیت های پیشاخواندیدنی شان با عناوین کلانی چون غزل، قصیده، رباعی، مثنوی، دو بیتی، قطعه، مفرد، مسمط، تضمین، ترجیع بند، ترکیب بند، مستزاد، چهار پاره و... نام گذاری شده اند ) و شعر نو ( که وضعیت های پیشاخواندیدنی شان با عناوین کلانی چون شعر نیمایی، شعر شاملویی، موج نو، شعر حجم، شعر گفتار، شعر حرکت، شعر پسانیمایی، ، موج ناب، شعر دهه ی هفتاد و... نام گذاری شده اند ) مواجه هستیم که متاسفانه در حوزه ی نظریه ی ادبی ، در نظریه ی "انواع ادبی" ( که عنوان این نظریه نیز عنوانی کلان است) ، از آن ها تحت عنوان کلانی چون «قوالب شعری» یاد می کنند. در میان وضعیت های پیشاخواندیدنی که تحت عناوین کلان نام گذاری شده اند، می توان اشاره کرد به وضعیت های پیشاخواندیدنی ای که در دهه ی هفتاد ، با عنوان کلانی چون "شعر دهه ی هفتاد" نام گذاری شده است. عنوان کلان "شعر دهه ی هفتاد"، وضعیت های پیشاخواندیدنی شاعرانی چون علی عبدالرضایی، رضا براهنی، علی باباچاهی، ابوالفضل پاشا، بهزاد زرین پور، رضا چایچی و ... را در بر می گیرد ، امّا نکته ی جالب توجه این است که وقتی ما به قرائت آثار این شاعران می پردازیم ، متوجه می شویم که وضعیت های پیشاخواندیدنی این شاعران و شاعران دیگری که برخی از آثار خود را در این دهه عرضه کرده اند ، با یکدیگر  متفاوت است. بنابراین ، ما به صرف یک دیدگاه تاریخ گرایانه (تاریخ نیز در نزد پسامدرنیست ها روایتی کلان محسوب می شود) ، نمی توانیم وضعیت های پیشاخواندیدنی این شاعران را تحت عنوان کلانی چون «شعر دهه ی هفتاد» جمع بندی و روایت کلانی چون "شعر دهه ی هفتاد" را تولید کنیم. متاسفانه در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد ، اجماع وضعیت های پیشاخواندیدنی ، در یک وضعیت به غلط نام گذاری شده و کلان، موجب شد که در آن "وضعیت های خرد" نادیده گرفته شوند و مورد معرفی و مرور، تحلیل و نقد قرار نگیرند و به غلط خود آن وضعیت کلان مورد معرفی و مرور، تحلیل و نقد قرار گیرد. نگارنده پیشنهاد می کند به جای استعمال عنوان کلانی چون شعر دهه ی هفتاد، از عنوان خردی چون "وضعیت ِ پیشاخواندیدنی فلان شاعر در دهه ی هفتاد"، استفاده کنیم و روایات کلانی چون شعر دهه ی هفتاد و حتا شعر در دهه ی هفتاد را تولید نکنیم؛ زیرا به نظر لیوتار روایت کلان ، شبیه داستانی ست که ادعا دارد می تواند معنی تمام داستان ها را کشف و آشکار سازد (خواه مربوط به عقب ماندگی و ضعف بشر باشند یا مربوط به پیشرفت وی). متاسفانه وضیعت های  پیشاخواندیدنی نیز به سبب الصاق عناوین کلان از سوی شاعران، منتقدان، نظریه پردازان و مورخان به آن ها، چنین ادعایی دارند و مدعی شان و جایگاه فراروایی عام و جهانی و یا همه شمول اند و مدعی کلیت بخشیدن به وضعیت های پیشاخواندیدنی تا از طریق این عناوین کلان ، توالی ذاتی لحظات تاریخی را بر حسب الهام فرافکنی شده ی یک "معنی"، سازمان دهی کنند. از این رو، بر آنند تمام تمایزات، افتراق ها، تفاوت ها و اختلاف ها را فرو نشانند و تمام روایت ها را بی کم و کاست ، به خودشان برگردانند (ترجمه) و بین عناصر موازی هم پیوند برقرار می سازند؛ خواه در ارجاع به یک هدف یا موضوع (کلاسی سیم) خواه ورای آن ها (مدرنیسم) تا از این طریق، وقایع و حوادث را در قالب تاریخ کلی فلان یا بهمان موضوع (برای مثال، طبیعت یا روح انسان) متحد کنند و فراروایت بودن آن ها نیز ناشی از این واقعیت است که درباره ی بسیاری از روایت های مربوط به فرهنگ سخن می گویند و بر آنند از این طریق، حقیقت یگانه ی ذاتی آن را کشف و آشکار سازند ( که برای نمونه، می شود یاد کرد از شعر "پسانیمایی" و مقولات جعلی دیگری که از سوی علی باباچاهی مطرح شده ). به لحاظ معرفت شناختی نیز وضعیت های پیشاخواندیدنی، به سبب این که با عناوین کلان نام گذاری شده اند، مدعی پایان دادن به روایتگری، از طریق آشکار ساختن معنای روایت هایند. فرضی که ادعای مذکور بر آن بنا شده ، این است که نیروی روایت های وضعیت های پیشاخواندیدنی، مترادف با عناوین کلانی است که می توان در آن ها پیدا کرد و این که روایت را کلن باید برحسب تولید و انتقال معانی عناوین کلان درک کرد ؛ در حالی که خواندیدنی به انتقاد از روایت ها، فراروایت ها،جهان بینی های کلی و جامع و قالب ها یا پیام های کلانِ وضعیت های پیشاخواندیدنی می پردازد و خوابینشگر را وارد وضعیت جدید پساخواندیدنی می کند. وضعیت های پیشاخواندیدنی  اعتبار و صدق ِ ادعاهای خود را مسلم و حتمی فرض می کنند؛ در حالی که ضد روایت های وضعیت پساخواندیدنی ، هیچ گونه ادعای فراروایت بودن ندارند. خواندیدنی با دورشدن از روایت های کلان، وارد روایت های خرد شده و بدین سبب است که خود را با هیچ جریانی جمع نمی بندد ( ناگفته نماند خواندیدنی ، ژانری منحصر به فرد است که حتا زیر ژانر ژانرهای شعری شعرهای سطری مهرداد فلاح هم محسوب نمی شود. خواندیدنی مدیومی جدید است که حاصل خلاقیت ناب و عرق ریزان جان مهراد فلاح است. به گفته ی کوئنتین تارانتینو: "بعضی افراد به دلیل نوع کارشان و جهان و آثار و سبک شان به ژانر بدل می شوند". نگارنده نیز می اندیشد مهرداد فلاح، به دلیل نوع کارش و جهان و آثار و سبکش به ژانر بدل شده است.جالب است که عنوان خواندیدنی برگرفته از خودش است ، نه هیچ چیز دیگر ) و بدین سان، از ادغام شدن در تاریخ های کلیت بخش بازنمایی فرهنگی یا پروژه های فرهنگی ( برای نمونه ، می شود یاد کرد از عناوین کلانی چون شعر دهه ی هفتاد و یا شعر دهه ی هشتاد و...) خودداری می ورزد. دلیل این امر، مربوط به روشی است که طی آن ، واقعه و ماجرا ( نه به صرف گفتن ، بلکه کاربرد زبانی ِ انتقال روایت ) در خواندیدنی، همانند یک تصویر عمل می کند تا از این طریق، بتواند جایگزین ادعاهای عملی نظریه روایی شود. خواندیدنی حامل مفاهیم کلیشه ای نیست که به خوابینشگر، امکان بازکردن و آشکار ساختن معانی فرهنگی کلیشه ای  را بدهد، بلکه تصویری بلاغی (ریطوریقایی) ارایه می دهد که فرهنگ را به مثابه ی عرصه تحول و تبدیل و مناقشه، به روی خوابینشگر می گشاید.

2. زبان

الف) زبان ساده و راسته که پیام های آن به راحتی قابل دریافت و مطالب و موضوعات آن کاملن قابل عرضه و قابل بیان باشد، مد نظر خواندیدنی نیست. این نوع زبان در خواندیدنی جایی ندارد؛ زیرا بیش از حد واقع گرا، واضح و گویاست. زبان خواندیدنی، غیر صریح، پیچ در پیچ و تخیلی است؛ زیرا مهرداد فلاح در مقامِ مولفِ خواندیدنی، در تولید زبان آن از ابهام، استعاره، طنز، کنایه، هجو، ایجاز، تمسخر، تردید، عدم قطعیت و ایهام و خلاصه تمامی صنایع و بدایع ادبی، اعم از نوشتاری و گفتاری استفاده کرده و بدین سبب است که پیام های آن به راحتی قابل کشف نیست و مستلزم ساختار شکنی و رمز گشایی {decoding} است. زبانی که خوابینشگر به راحتی قادر به درک و دریافت محتوا و مضامین آن نیست؛ زیرا نمی تواند با کمی تامل پی به معنای ظاهری و باطنی و معانی نهفته در لایه های مختلف آن ببرد و بنابراین، با هر بار خوابینشگری توسط خوابیننده بازنویسی می گردد و بدین سبب است که از هرگونه تفسیر و باز تفسیر استقبال می کند. نقش خوابیننده در این بازنویسی و نگارش مجدد، نقشی تولیدی، آفرینشی، خلاق و ایجادی است.

ب) خواندیدنی بر منحصر به فرد بودنِ کاربردی موارد استفاده ی زبان تاکید دارد. هر کنش یا عمل زبانی، در خواندیدنی یک سری موارد و نمونه های پراگماتیکی، به علاوه ی مجموعه ای از قواعد ضمنی با خود همراه دارد و بدین سبب است که خواندیدنی، وضعیت های پیشاخواندیدنی را دستخوش یک چرخش زبانی کرده است و بر بازی های زبانی، کنش های کلامی، تفسیرهای هرمنوتیکی، تحلیل متنی و زبان شناختی تاکید دارد. خواندیدنی بر بازی های زبانی نامتجانس و ناهمگن، امور نامتوافق، بی ثباتی ها و ناپایداری ها، گسست ها و تضادها تاکید دارد. تفکر خواندیدنی هر گفت و گو را به جای آن که مکالمه یا دیالوگی بین دو شریک بداند، نوعی بازی و رویارویی بین دو رقیب می داند. در این تفکر، تلاش مداوم برای جست و جوی معنی، هرگز کار بزرگی به حساب نمی آید.

پ) زبان خواندیدنی از واقعیت کپی برداری نمی کند، بلکه واقعیت را می سازد. تاکید خواندیدنی بر زبان ، سبب مرکزیت زدایی از سوژه شده است. خواندیدنی از زبان برای بیان خویش استفاده نمی کند، بلکه این زبان است که از طریق او صحبت می کند. او به صورت واسطه ای برای فرهنگ و زبان در می آید.

3. مخالفت با شالوده گرایی

خواندیدنی مخالف شالوده گرایی یا ماهیت گرایی است؛ زیرا شالوده گرایی یا ماهیت گرایی،  تلاشی ست برای زمینه سازی و پی ریزی  تحقیق یا تفکر بر مبنای استدلال ها، مبانی و اصولِ از قبل مسلم و مفروضی که "فراتر" از اعتقادات صرف یا "کاربست های آزمون نشده "محسوب گشته، حقیقی و صادق به شمار می روند، اما در خواندیدنی "مسایل" یا سوالات مربوط به واقعیت، حقیقت، صحت، درستی، اعتبار و وضوح را نه می توان تعطیل کرد و نادیده گرفت و یا راه حلی برای آن ها یافت و بدین سان است که خواندیدنی ، تحلیل ضد یادمانی اش را بنیاد می نهد که منکر واقعیت مصداقی یا مدلولی {referent reality} است؛ خواندیدنی هر گونه مبانی،  اصول بنیادین و خاستگاهای اصیل را نادیده می گیرد.

4. مرکز زدایی

خواندیدنی با متمرکز ساختن یا معطوف نمودن توجه خوابینشگر ، به حواشی و نقاط پیرامونی، سبب عدم حضور هر چیز در مرکز (مرکز زدایی) یا هرگونه حقیقتِ قراگیر و پوشاننده شده است. خواندیدنی مخالف در نظر گرفتن امتیاز و اولویت و تقدم بخشیدن برای هرگونه رخداد خاص است و بدین سبب است که در فضای خواندیدنی ، رخدادهای منفردِ امور، در واقع نوعی واحد ارزشی یا هنجاری تلقی می شوند که باید آن ها را شناسایی و تصدیق و بر حسب معنی شان در یک سیستم، آن ها را رمز زدایی کرد.

5 . چرا "مهرداد فلاح" دیگر شاعرِ پیشاخواندیدنی نیست؟

علت این که من چنین عنوانی را برگزیدم برای این قطعه و این نوشتار، این است که در گفت و گویی که با مهراد فلاح ، در مجله ی "ارمغان فرهنگی" (شماره های4 و 5 بهمن و اسفند 87 و 7 و 8 تیر و مرداد 88 ) داشتم، او گفت: "پیش تر گفتم که با ظهور "خواندیدنی"، شعر سطری به جایی در تاریخ شعر تبعید شده است و این معنایش آن است که دیگر جایی در "امروز" و "فردا"ی شعر حرفه ای ندارد. نه این که از این پس شعر سطری نوشته نشود، ولی همان گونه که پس از ظهور نیما و شعر نیمایی، شعر کلاسیک به تاریخ سپرده شد و با ظهور شعر سپید، شعر نیمایی از متن به حاشیه رفت، امروز هم با شکل گیری خواندیدنی، شعر سطری جایگاهی در قلمرو شعر پیشرو نمی تواند داشته باشد."

علی حسن زاده

به:مهر

هی می خواهم به ادامه ی این مبحث دامن نزنم ، اما می بینم...من نمی دانم تو چرا فعالیت کردن در یک فضای آغشته به ریا و حسد و... را برای هنرمند سم نمی دانی! اما انزوا را برای هنرمند سم می دانی؟! عجیب تر این است که تو می پنداری تن ندادن به فعالیت در  این فضای آغشته به ریا و حدسد و کینه ، قهر کردن است! من قهر نکرده ام، بلکه با سکوتم اعتراض کرده ام. تو خود بهتر از همه می دانی ، سینه پردردی دارم. بی منت می گویم به خاطر همین خواندیدنی چه تهمت ها که نشنیده ام! کدام یک را بگویم که البته لازم نیست بگویم ؛ زیرا تو خود بهتر از همه همه چیز را می دانی. برای نمونه، بد نیست یاد کنم از جلسه ای که در فرهنگسرای کودک برای "خواندیدنی" برگزار شد. مثلن خیر سرم رفته بودم مقاله ای نوشته بودم تا آن را در آن جلسه قرائت کنم، اما تو خود دیدی که مسئول جلسه، آقای "ابوالفضل پاشا" چه معامله ای با من و مقاله ی من کرد ! تو خود دیدی که آن ها چگونه قصد داشتند مقاله ی من را در آن جلسه سانسور کنند. تو خود دیدی که آن ها چگونه به من توهین کردند. تو خود بهتر از همه می دانی که چگونه دیگران مستقیم و غیر مستقیم می گویند: علی حسن زاده نوچه ی مهرداد فلاح است! خب ، من باید با این جماعت مغز خر خورده چه کنم؟ تا خبر انتشار گفت و گوی من و تو به گوش این جماعت حاسد می رسد ، چپ و راست زنگ می زنند که بیا با ما هم مصاحبه کن. می آیند می گویند اگر با ما مصاحبه نکنی‌، به ما خیانت می کنی! من نمی خواهم دهان باز کنم و پته ی این جماعت را بریزم روی آب. نمی خواهم با افشاگری هایم سکه ی یک پول شان کنم و آبروی شان را ببرم. به خاطر خدا سکوت کرده ام. حالا با این اوصاف ، چرا انزوا را برای هنرمند سم می دانی؟ حداقل در انزوای علی حسن زاده، اشخاص دروغ گو جایی ندارند. علی حسن زاده در تمام طول زندگی اش حاسد نبوده است و حتا اگر موفقیت کسی خوشحال نشده باشم ، ناراحت نیز نشده ام. در انزوای من افراد حاسد جایی ندارند ؛ افرادی که به خاطر موفقیت های تو و "خواندیدنی" هزار و  یک جور تمهت به من زده اند. نمی خواهم نمونه بیاورم؛ زیرا نمی خواهم آبروی کسی را ببرم. در انزوای فقط و فقط عشق وجود دارد. یک بار هم برایت نوشته بودم: درست که دیگر در فضای ادبی و هنری موجود در جامعه مان فعالیت نمی کنم، اما آثار تو را دوست دارم... و پای حرفم ایستادم و زدم تو دهن هر کس و ناکس... اما دیگر خسته ام... خسته ام از فحش خوردن ! هنوز که هنوز است ، وقتی یاد آن سخن ابوالفضل پاشا می افتم که وقتی به او گفتم: «من متن سخرانی ام را برای جلسه ی فردا به صورت کتبی نوشته ام» و او گفت : "نه، منتقدانی که در جلسه های ما شرکت می کنند ، باید به صورت شفاهی سخنرانی کنند و نباید به صورت کتبی سخنرانی کنند، شما هم بیا به صورت شفاهی حرف بزن، مگر مقاله ات را خودت ننوشته ای؟ مگر تراوشات ذهن خودت نیست که می خواهی از روی کاغذ بخوانی شان؟! " (  توهین از این بالاتر... تو که خودت بهتر از همه می دانی منظور پاشا از این سخنانش چه بود... ) تمام وجودم آتش می گیرد... خسته ام مهرداد! بسیار خسته ام! من حاضرم سم انزوای خودم را بنوشم ، اما سم موجود در این فضای کثیف را ننوشم...

مهر به حسن زاده

تف بر جامعه ی ادبی ما که این چنین زهر می ریزد به کام جوانان مشتاق و خلاق عرصه ی شعر ! من درکت می کنم رفیق . من هم بارها این زهر را در اعماق وجودم چشیده ام ، ولی نگذاشته ام مرا به انزوا برانند و نیز هرگز از حق خودم که همان نوشتن و سخن گفتن آزادانه از شعر بوده ، دست نشسته ام . می دانم که اهل دروغ و ریا نیستی ، ولی نگذار با این حرف های صد من یک غاز اعصابت را به هم بریزند . دریده و جسور باش و پوستت را کلفت تر کن! وگرنه تو را به خاموشی تبعید خواهند کرد . "بخند به ریش هر که ... می دانی / حق با کسی ست که نیست"! همین حالا پی علاقه ات را بگیر و بنویس تا کور شوند حاسدان و تهی دستان ِ عرصه ی آفریننگی!

عه تا

در پاسخ به آقای رضا خاتمی ، آن جا که 4 قرائت سطری از خوانش اثر اخیر را به عنوان شاهد مطلب آورده ، نکاتی جای گفتن دارد:
1- هر چهار خوانش که با اختلافات اندکی از هم متمایزند ، بدون لحاظ کردن اثر گرافیکی که در اثر اصیل داخلند ، آورده شده اند و حالا که آن ها را لخت می بینم ، آن تبادر معنا یا (اقلن) خیالی را که در من مخاطب لازم است ، بر نمی انگیزند و فکر می کنم اگر شاعر می خواست بدون تاثیر شکل و رنگ کلی (فرمال) چهار شعر یا حتا یک شعر چهار لایه بسراید ( که بتوان از چهار دهلیز متفاوت به تعبیرشان نشست) ، قطعن شعر زیباتر و گیرا تری می نوشت . این یعنی این که شاعر در استفاده از گرافیک ، به همان اندازه که راحت تر مفاهیمش را به مخاطب منتقل می کند ، به همان اندازه هم در ترکیب گرافیک و سطر دچار محدودیت بیشتری ( نسبت به سرایش سطری تنها ) می شود و آوردن گرافیک ملازم کلمه ، سرودن را دارای معیار و محک هایی می کند که از هر کسی ساخته نیست ؛ کما این که با گذشت این مدت چشمگیر از عمر خواندیدنی ، نوسرایان راحت طلب را جرات ذوق آزمایی با آن نبوده و به نظر من این خوب است . خلاصه تر این که هنری در حال زایش است که همزمان با تولد ، متر و میزان ِ قیاس و سنجش خود را نیز مهیا می کند . 

مهر به علی حسن زاده

بله ، هیچ چیز بهتر از این نیست که هر کس خودش باشد در هنر ، اما "آداب گفت و گو" هم خودش برای خودش هویت و تشخصی دارد که این و آنش نیافریده اند که فقط حاصل حیات ادبی یک ملت است . بله ، می توانیم مراعاتش نکنیم و به انزوا برویم .من این انزوا را برای هنرمند "سم" می دانم . رعایت این آداب ، معنایش ریا ورزیدن ، دور زدن و یا وانهادن خود نیست؛ کوششی ست توان فرسا برای ایجاد و تداوم بخشیدن به "فرهنگ نقد" که این همه از فقدانش به درستی می نالیم . "قهر کردن" آسان ترین واکنش ماست به بیرون از خودمان ... بعد این که هی این واژه ی "همیشه" را به کار نبر رفیق! مثل روز بر من روشن است که "علی حسن زاده" ، باز خواهد نوشت و خواهد گفت ( حتا در این فضا ) ! هر یک از ما حرفش را به "سایه" اش می زند و مساله این نیست که "دیگری" گوش بدهد یا ندهد ؛ نفس این سخن گویی ست که ارزش دارد به گمانم...

علی حسن زاده

به: مهر

اگر برای کیوان اصلاح پذیر نوشتم که : "اما برای این که به شما و دیگرانی که مرا متهم به "تعصب" می کنید، ثابت کنم که من نسبت به "خواندیدنی" هیچ گونه تعصبی ندارم (یعنی ذهنم نسبت به "خواندیدنی" شرطی نشده است) ، از این پس در باب "خواندیدنی" هیچ سخنی بر زبان نخواهم راند"، بدین سبب بود که به او و دیگران
ثابت کنم خواندیدنی بدون من و امثال من نیز به راه خویش ادامه می دهد و لذا نیازی به هیچ کس ندارد... و سخن آخر این که رفیق ، من هرگز آدم مودب و شسته رفته و اتو کشیده ای نبوده ام؛ لذا در قید و بند هیچ گونه آدابی نیستم (خاصه آداب گفت و گو) و بدین سان است که دیگران ممکن است فکر کنند سخنم آلوده به اغراض شخصی ست... اما خیالی نیست؛ بگذار این گونه فکر کنند... برای من فقط خودم  و نظر خودم مهم است و نه هیچ کس دیگر؛ لذا به سخن هیچ کس گوش نمی سپارم... اما اگر من برای همیشه با این  فضا خداحافظی کردم ، بدین سبب بود که با خود اندیشیدم وقتی کسی سخن مرا نمی فهمد ، مگر مغز خر خورده ام که هی سخنم را تکرار کنم! وقتی سخنی را یک بار بر کسی می گویی و او نمی فهمد، لزومی دارد که باری دیگر سخنت را تکرار کنی... رفیق ، تو خودت می دانی که من در همان زمان فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه ی اعتماد ، پوزه ی خیلی از این آقایان به اصطلاح گردن کلفت در وادی ادبیات را به خاک مالیدم ( از جمله علی باباچاهی و ... ) بنابراین ، این خرده پاها و به اصطلاح ما بچه های جنوب شهر ، این "جوجه ها" که جای خود دارند. بنابراین ، شک نکن  که من به خواست هیچ کس رویکردهای ادبی ام را سامان نمی دهم. فقط خودم را عشق است...! 

و بدین سان است که  هرگز به سخنان قهوه گردی و کیوان صلاح پذیر و ... گوش نمی دهم. راه من از راه آن ها و امثال شان جداست. چه خیالی ست؟ بگذار آن ها به راه خود بروند و من هم به راه خود می روم. من به خودم ایمان دارم و بدین سان است که نوشتم من رویکردهای ادبی ام را بر اساس خواست هیچ کسی سامان نمی دهم. منتها وقتی من متعلق به این فضای آغشته به ریا نیستم، نمی توانم در آن فعالیت کنم.

مهر

زیر پوستم کسی / و زیر پوستم کسی ست / شاخ می شود توی چشم من کسی به زیر پوستم / دشمن است یا که دوستم چه فرق می کند ؟ / زیر پوستی ست این که می زند / توی گوش من مدام / قاه قاه ِ زیر پوست می زند به ریش من / ( ریشی که هرچه می تراشم / باز هم بلند ! ) / آدم ؟ / صدا نزنی مرا / نیستم !         

                   مهر به پیمان داعی شالکوهی ( قهوه گردی )                    

بله ، حق با توست و من کم دقتی کردم .در این جا آن بخش از نظرت را می گذارم :"راستش من نه از مینیمالیزم حرفی زدم و نه از انسجام ساختاری. هر کی هم شک دارد ، یک بار دیگر کامنت من را بخواند؛ اگرچه مینیمالیزم را چه توی verbal art و چه توی visual art تحسین می کنم. آقایون فضلا بهتر است از ظن خودشان یار من نشوند." اما به نظرم این بخش از حرفت را در جاهای دیگری از نوشته ات هم زده ای. دیگر آن که گفته ای:"راستی ، درباره ی جوابت به خاتمی اصلن موافق نیستم. اگر این جور که تو شروع به parsing ( کرده ای ) ادامه بدهیم، می توانیم هر کلمه ی جداگانه را هم یک امکان در نظر بگیریم. یعنی خود "آبی" یا "صفر" جداگانه یک شعر سطری بشوند. وانگهی خودت می گویی شعر سطری؛ یعنی با وجود این تکه تکه کردن ها باز هم با شعر سطری طرف هستیم. هرچند  من معتقدم خیلی از این سطرهایی که تو گفته ای ، امکان ندارد. شاید تو این را تو ذهنت داشتی ، اما تو اجرا نتوانستی در بیاوری. اساسن اگر متنی هست، معنایی هم هست. مخاطب این کار جز سه تا مسیر ساده ی مشخص ندارد. باز هم می گویم این کار ، کار خوبی ست و لزومی ندارد ادعاهایی که پذیرفتنی نیستند، درباره شان مطرح شود. به گمان من فقط سه خوانش شماره ی 3 ممکن هستند و اما گرافیک؛ این همان گرافیکی ست که من گفتم مینی مال. یعنی foundation feature ها را دارد فقط ."
خب ، من در جواب خاتمی که می گفت فقط یک جور می توان گزاره های متنی این کار را خواند ( نه دیگر ، من وقتی آزادم توی خواندن که از هر جا که دلم خواست ، شروع کنم .بعد یک مجموعه ای گیرم می آید که می شود روی ارتباطات معنایی یا تضادهاشان بحث کرد و به نتایج جالبی رسید. هم از یک طرف داری به من مخاطب می گویی آزادم و از یک طرف دیگر می گویی از این جا یا آن جا باید شروع شود. این طوری که نمی شود !) ، در جایگاه یک خوابیننده و نه مولف، آمدم و برخی از راه های رسیدن به شعر معمول را در این کار نشان دادم . لزومی ندارد که دیگری هم از همین راه ها برود ، ولی منطقن می شود از این راه ها هم رفت و به شعر سطری رسید . من اصراری بر تحمیل نوع روش دیدن خودم به شما ندارم و نمی گویم که این جور دیدن از دیدن دیگران بهتر است . دیگر این که خواندیدنی به خواست من یا شما خلق نشده ؛ این خواست زندگی ست که شعر فارسی را از مرزهای ژانری عبور داده و به خواندیدنی رسانده است . پس نمی توان خواندیدنی را "از میدان به در کرد"! دوستان شاعر من هم اگر می خواهند از این پس شعر مدعی و پیشرو بنویسند ، چاره ای ندارند جز این که به حیطه ی "شعر درآمیخته" گام بگذارند و نترسند .
 

مهر به رضا خاتمی

از این خواندیدنی هم می شود چند شعر سطری برداشت :
1- اول و دوم و ... آخری که ... سیاه !
آبی و قرمز و ... آخری که ... خراب !
لانه و خانه و ... آخری که ... صفر !

2- صفر!
سیاه !
خراب !
اول و دوم و ... آخری که ...
لانه و خانه و ... آخری که ...
آبی و قرمز و ... آخری که ...

3- اول و دو م و ... آخری که ...صفر!
لانه و خانه و ... آخری که ... خراب!
آبی و قرمز و ... آخری که ... سیاه!

4- اول و دوم و ...
لانه و خانه و ...
آبی و قرمز و ...
آخری که ...
صفر !
سیاه !
خراب !

...

مهر به حسن زاده

این چه واکنشی ست که تو نشان می دهی !؟ یعنی چه که "از این پس در باره ی خواندیدنی هیچ حرفی نمی زنم تا نشان دهم که ذهنم به آن شرطی نشده است"!؟ چرا از حق خودت می گذری؟ مگر دوستانی که نقدت کرده اند ، چنین چیزی از تو خواسته اند ؟ گیرم که خواسته باشند ، مگر تو رویکرد های ادبی ات را بر اساس خواست این و آن سامان می دهی؟ می دانم که چنین نیست و تو فقط رنجیده ای ، ولی یادت باشد که بخشی از این رنجش ، حاصل برخورد تندت با ناقدان خواندیدنی ست. همیشه گفته ام که می شود سخت ترین نقد ها و انکار ها را با زبانی گفت که در آن آداب گفت و گو رعایت شده باشد . این گونه ، دیگر بحث با اغراض شخصی در نخواهد آمیخت .

مهر به قهوه گردی

نمی دانم دقت کرده ای یا نه که من فقط آن بخش هایی از نظر و حرفت را که یا حاوی واژه هایی رکیک و ناسزاهایی آشکار بود و یا حاوی اطلاعاتی کاملن شخصی ، حذف کردم و پای کار نگذاشتم . در واقع هیچ حذفی در کار نیست ؛ چون کل کامنت هایت در کامنت دانی هست . این رویه ی شخصی من است که از بحث توام با فحش و ناسزا بپرهیزم . می دانم که حسن زاده هم برخی اصول بحث ادبی را رعایت نکرده و این مایه ی تاسف است . با وجود این ، در نوشته اش از واژه های رکیک استفاده نکرده ... اما تردیدی نیست که در بحث از خواندیدنی ، هیچ رغبتی ندارم که شما دوستان عزیزم را که هر کدام تان در جای خود ، از هوش و دانش و خلاقیتی تحسین برانگیز برخوردارید، در کسوت پهلوانانی شمشیر به دست ببینم ! نظر هرکدام تان حتمن استدلالی پشت خودش دارد و من مایلم این استدلال آشکار شود در بحث . من شک ندارم که حسن زاده نگاه نافذی دارد به خواندیدنی و به من نزدیک تر است در زمینه ی بنیان های زیبایی شناختی این نوع شعر که هم چنان بر این باورم که "تالی" ندارد در هیچ کجا ، ولی ریشه در خیلی چیز ها دارد در همه جا ! از تو نیز می خواهم چند نمونه از کارهایی را گفته ای از همین کارکردهای خواندیدنی برخوردارند ، برایم ایمیل کنی تا بگذارم شان در کنار کار خودم و با هم بررسی شان کنیم  و ببینیم چه قدر مشابهت و چه اندازه اختلاف دارند ...

اما از دوستانی که نظر می گذارند و کار را بررسی می کنند ، تقاضا دارم متن شان را به صورت شکسته ننویسند ! چون زحمت مرا زیاد می کنند و مجبور می شوم در ویرایش متن شان وقت بسیاری صرف کنم !

رضا خاتمی

 به نظرم علی رغم چیزی که شما در خواندیدنی ها بهش اعتقاد دارید ، این کارها دارای نقطه شروع معینی هستد یا بهتر بگویم دارای نقاط شروع معینی هستند. مثلن من نمی توانم از "آخری که..." یا "صفر" یا ... شروع به خواندن کنم. اگر واقعن این ادعا هست که دست مخاطب باز است ، به نظرم موجه نمی آید . در مورد این کار هم به طور خاص ، به نظرم سادگی به شکل زیادی در معنا وجود دارد . اشتباه برداشت نشود . من خودم دوستدار سادگی هستم ، ولی وقتی با مولفی به نام فلاح سر و کار دارم و محصولات فرهنگی ای که در هر قالبی تولید می کند ، توقعم این است که با محصولی مواجه شوم که نزدیک باشد به نگاه خالقش . این یاس و سیاهی که توی این کار هست ، هیچ نکته ی رندانه و ظریفی ندارد برام. مثلن خیلی ور رفتم با خودم تا بتوانم یک حرکت از پایین به بالا پیدا کنم برای خوابیدن این کار، ولی نشد که نشد!

در مورد جواب تان به قهوه گردی ، راجع به آن بخش نظرش که از وجود چنین تجربه هایی گفته بود و شما انکارش کردید هم یک نکته به نظرم رسید. فرض کنیم یک کارگردان یک فیلم بسازد که تمام تصاویر معکوس باشد توش و این به عنوان یک تجربه توی کارنامه اش باشد. حالا یکی دیگر بیاد 50 تا فیلم این طوری بسازد . به قول معروف دغدغه اش ساختن فیلم به این صورت باشد. به نظرم این کار نه ارزشی برای نفر دوم محسوب می شود و نه یک نقص. باید دید چه می شود یا به طور کلی تر باید دید موجی ایجاد می کند یا نه ؟

علی حسن زاده

به : کیوان اصلاح پذیر

آقای اصلاح پذیر نوشته بودید : «آقای علی حسن زاده بهتر بود به نکته اساسی کامنت من که همانا " تعصب " است می پرداخت...» استنباط من از واژه "تعصب" شرطی شدن ذهن انسان است نسبت به مساله ای... باری ، من نوشته بودم ذهنم نسبت به حوزه ی" زبان" شرطی نشده است . لذا نسبت به مسایلی که در حوزه ی"زبان" رخ داده است و می دهد و خواهد داد ، تعصب ندارم... "خواندیدنی" هم از اتفاقاتی محسوب می شود که در حوزه ی "زبان" رخ داده است ( و به همین سبب است که مهرداد فلاح در گفت و گویی با من  که در دو شماره از ماهنامه ی ارمغان فرهنگی و سایت ادبی اثر منتشر شد، عنوان کرد: "خواندیدنی زبان زاد است" ). بنابراین ، نسبت به آن هم تعصب ندارم؛ یعنی ذهن من نسبت به "خواندیدنی" شرطی نشده است... اما برای این که به شما و دیگرانی که مرا متهم به "تعصب" می کنید، ثابت کنم که من نسبت به "خواندیدنی" هیچ گونه تعصبی ندارم (یعنی ذهنم نسبت به "خواندیدنی" شرطی نشده است) از این پس در باب "خواندیدنی" هیچ سخنی بر زبان نخواهم راند.

سمانه میر

من همیشه اولین برداشتم از هر اثر هنری ، آن چیزی ست که می بینم و در مورد آثار شما وقتی در جایگاه"خوابیننده"قرار می گیرم، این ویژگی خیلی پررنگ تر می شود. این اثر به گمان من از بهترین کارهای شماست.
برداشت اول: آن چه در نگاه اول به چشم می آید"همه چیز" است و من مرگ را تمام و کمال در آن دیدم. اول ، شکلی سایه مانند و خاکستری که مثل پس زمینه برای واژه ها به کار رفته و حس غم و مرگ را القا می کند. دوم ، شکل پیکان های مقابل هم که هر لحظه امکان برخورد و انهدام شان می رود . نکته ی قابل توجه دیگر که به عقیده ی من بر این "نیستی خواستگی"دامن می زند، کشاندن سبز و آبی و قرمز ( که نمادهایی روشن و ملموس از زندگی روزمره هستند ) به سیاهی و نابودی ای ست که در کل خواندیدنی وجود دارد. این ها همه در نگاه اول بود که به شکل اثر مربوط می شد،اما در نگاه بعدی ، وقتی به معنی واژگانی کلمات و ترکیب شان می رسیم ، بازهم این تمایل به "نیستی"وجود دارد. لانه و خانه ( آبادی و زندگی و...) و... آخری که...خراب، سیاه، صفر. در این موج رنگ و واژه ، آیا می شود جز به پایانی تلخ ( اگر مرگ تلخ فرض شود )اندیشید؟! این امر در مورد "اول و دوم" و آبی و قرمز هم صدق می کند . 

کیوان اصلاح پذیر

آقای علی حسن زاده بهتر بود به نکته اساسی کامنت من که همانا " تعصب " است می پرداخت و مرا مجبور نمی کرد تا مساله را از نو بشکافم . ایراد من به شما سه  جنبه دارد:
1- نوع لحن و به اصطلاح امروزی ها ادبیات علی حسن زاده  
2- نوع دفاع علی حسن زاده از مهرداد فلاح
3- نوع دفاع  علی حسن زاده از خواندیدنی
البته ادامه ی این بحث یک دلیل اجتماعی دارد و آن این است که وبلاگ مهرداد فلاح وبلاگی پرخواننده است و تلاش من پیش از آن که معطوف به شخص حسن زاده باشد، در جهت ترویج نقد ادبی شسته رفته و بدون حواشی است . می دانیم که حاشیه سازی آفت همه نهاد های اجتماعی ما ، از سیاست و فوتبال گرفته تا ادبیات است . امیدوارم  این نوشتار بتواند قدمی در راه حذف حاشیه سازی در نقد ادبی باشد .
اکنون به سرفصل ها بپردازیم.
1- لحن
به چند فراز ( فرود ؟) از کامنت علی حسن زاده ( فارغ از محتوای ادبی ) توجه کنید :
"یا فکر می کنید که با دوست دختر و یا دوست پسرتان در پارک رازی نشسته اید و در مورد آخرین آثارتان که برای هم نوشته اید ، حرف می زنید؟
شما چه طور به خودتان اجازه می دهید عرق ریزان جان هنرمندی چون مهرداد فلاح را با گزاره هایی که از فرط کلی گویی حال آدم را به هم می زند، زیر سوال ببرید ؟" "باید بگویم خود همان کامنت شما سرشار از اطناب است و می بایست یک ویراستاری اساسی شود . بنابراین ، به جای سنگ انداختن های حاسدانه (که نشات گرفته از کوته بینی ست)، بکوشید کمی سواد کسب کنید . مطالعه کردن را فراموش نکنید ؛ زیرا مهرداد فلاح نمی تواند تاوان بی سوادی شما و امثال شما را بپردازد."
توهین اول – نظر قهوه گردی تا حد یک دیدگاه محفلی سخیف از نوع  گفت و گوهای عاشق – فریب ، پایین آورده شده است.
توهین دوم – قهوه گردی به خود اجازه داده است تا با نوشتن نظرش حال آدم را به هم بزند . 
توهین سوم – قهوه گردی اصولن بلد نیست فارسی بنویسد و نیاز به ویراستار دارد.
توهین چهارم – قهوه گردی بی سواد است و با کنایه او را به مطالعه دعوت می کند.
توهین پنجم – قهوه گردی اصولن به دلیل حسادت، اقدام به سنگ اندازی کرده است.
توهین ششم – قهوه گردی کوته بین است.

اکنون برگردید و نظر قهوه گردی را بخوانید . خواهید دید که کوچک ترین نشانه ای از این توهین ها را در آن نخواهید یافت .
2- دفاع از مهرداد فلاح
دفاع اول – زیر سوال بردن عرقریزان مهرداد فلاح با کلی گویی؛ انگار عرقریزی معیار مقبولیت و مشروعیت است و انگار کلی گویی جرمی است نابخشودنی . هردوی این گزاره ها غلط است و نیازی به توضیح اضافی نیست .
دفاع دوم – ناتوانی مهرداد فلاح از پرداخت تاوان بی سوادی امثال قهوه گردی. هرچه تلاش کنید نمی توانید رابطه ی پرداخت تاوان از جانب مهرداد فلاح را نسبت به بی سوادی ادعا شده پیدا کنید . به فرض که قهوه گردی بی سواد باشد . این چه ارتباطی به پرداخت تاوان از جانب مهرداد فلاح دارد . مگر قرار است ایشان در کلاس درس فلاح حاضر شوند و وقت او را بگیرند ؟
 

- دفاع از خواندیدنی
"من فکر می کنم شما به ذات خواندیدنی پی نبرده اید که چونین می اندیشید.به نظر من شما هنوز وارد مرحله "خوابینشگری" نشده اید."
 فرض می کنیم هردو نظر علی حسن زاده صحیح است . آیا این جرم است که کسی به ذات خواندیدنی پی نبرده باشد و وارد مرحله ی خوابینشگری نشده باشد ؟ آیا چنین کسانی حق اظهار نظر ندارند ؟ آیا باید بر سردر این نظرگاه نوشت : ورود پی نبردگان به ذات خواندیدنی ممنوع ! ورود ناخوابینشگران ممنوع!
دوست عزیز ( علی حسن زاده ) که تلاش تو و سواد تو بر دوستداران و نادوستدارانت واضح و مبرهن است ، ای کاش با لحن زیباتری می نوشتی تا افردای که نقد می شوند، به اصل مطلب برسند و احیانن بپذیرند که در غوغای حاشیه ها، آن چه قربانی می شود، حقیقت است . 

پیمان داعی شالکوهی ( قهوه گردی )

یک بار نظرهای این آقای همه چیز دان ( علی حسن زاده ) را بخوانید. ببینید چه قدر راحت وظیفه ی خودش را تخریب دیگران می داند : "من به عنوان یکی از طرفداران پر و پا قرص خواندیدنی ، وظیفه ی خود می دانم که به دیدگاه های آبکی و غیرخلاق قهوه گردی و امثالش حمله و تخریب شان کنم" ...  خنده دارد مگر نه؟ حتا تخریب چی های قهار هم این کار کثیف را که اساسن منطقی توش نیست و فقط کینه توش هست ، بهش اعتراف نمی کنند... جدن آیا می شود با همچین کسی از مینی مالیزم و تفاوتش با Minimalist Program چامسکی و فرقش با کلمه ی ساده ی مینیمال حرف زد؟

خطاب به من می گوید : "به نظر من شما به هیچ یک از حرف هایی که می زنید ، فکر نمی کنید. من از حرف های شما چنین استنباط کرده ام که یک چیزهایی در مورد "مینی مالیسم" شنیده و آن را به صورتی عوامانه ...مطرح کرده اید".
خب ، آقای همه چیز دان! اگر استنباط جناب عالی اشتباه باشد که از قرار معلوم با نشاندن مینی مالیزم به جای کلمه ی مینی مالی که من استفاده کرده ام ، اشتباه هم هست ، آن وقت من عوامانه حرف می زنم یا تو عوام فریبی می کنی؟ آقای با سواد گفته : "به جای سنگ انداختن های حاسدانه که نشات گرفته از کوته بینی است، بکوشید کمی سواد کسب کنید".  به چشم ! همین الآن دارم می روم کمی سواد کسب کنم... ولی راستش را بگو ، منظورت از سواد همان ( آگاهی ) نبوده؟ ببینم ، نکند تو هم مثل مادر برگ من ، سواد را هم معنای دانش و آگاهی به کار می بری؟

جناب محترم شان ، ما ها را متهم به رفتار از روی حسادت می کنند. اما سوال من از خود فلاح این است که مرد خوب ، نظر خود تو چیست؟ آیا تا حالا از من مخالفتی با این visual poem ها دیده ای؟ آیا جز این بوده که تو را به ادامه ی راه ترغیب کرده ام و گفته ام منتظرم کارهای بهتری ازت ببینم؟ اختلاف من و مهرداد فقط توی نظریه هایی ست که پشت این کارهای هنری مطرح می کند. من می گویم کارهای فلاح اساسن سطری هستند و بازهم می گویم که زبان به صورت بنیادی و ذاتی، روی خط زمان حرکت می کند؛ یعنی روی دوتا محور syntagmatic و paradigmatic و قول هم داده ام یک وقتی یک مقاله ی درست و کامل درباره اش بنویسم.

می گوید: "هیچ دقت کرده اید که نام خواندیدنی برگرفته از خودش است؟" بعله، دقت کرده ایم. اما جناب عالی اصلن نام visual poetry  را شنیده ای؟ کتاب The Aesthetics of Visual Poetry را دیده ای؟  visual هم همان بخش  "دیدنی" و poetry  همان بخش "خواندنی"  ست. کار فلاح روی سنت عظیمی قرار گرفته که خودش پیشتر ها به آن معترف بوده ، اما نمی دانم چرا الآن دارد انکارش می کند. دوست داری نمونه کاری از این ویژوال ها نشانت بدهم  که حیران هوشمندی آفریننده اش بمانی؟ مساله ی من این است که بعضی ها فکر می کنند اگر گفته شود فلاح ایده ی این کار را از کسای دیگر گرفته ، کار بی ارزش می شود. نه جوان باسواد! هیچ کار هنری نیست که پایه هاش را روی سنت عظیم موجود نساخته باشد. آره ، شعر دارد آرام آرام کنار می رود ، اما نه به خاطر فلاح ، بلکه به خاطر genre dominancy .

اساسن هر دوره ای یک ژانر dominant (غالب ) دارد .  عصر ما عصر هنر دیداری ست. مخاطب امروز امکاناتی را تجربه کرده که مخاطب دیروز تصورش را هم نمی کرده. تصاویر متحرک دست verbal art را گرفته اند و پیچانده اند. شعر ( به صورت خاص) و هنر کلامی ( به صورت عام ) دیگر دوره شان تمام شده. 
  می گوید : "اگر منظور شما از مینی مالیسم ، ایجاز در سخن است ، باید بگویم خود همان کامنت شما سرشار از اطناب است و می بایست یک ویراستاری اساسی شود" یا  "یکی از ویژگی های خواندیدنی ، این است که خوابینشگر می تواند از هر گزاره ی شعری چندین گزاره ی شعری استخراج کند. به نظر من شما هنوز وارد مرحله "خوابینشگری" نشده اید"، اما قضاوت در مورد کامنت قبلی من و تازه این که اصلن گزاره ای به صورت گزاره ی شعری ، چه در منطق و چه در semantics وجود دارد را می گذارم  به عهده ی خودتان و ...

علی حسن زاده

به:کیوان اصلاح پذیر

باور کنید که من آقا یا خانم قهوه گردی را نمی شناسم ؛ لذا با او خصومت شخصی ندارم. من با ادبیات ریاکارانه ی او خصومت دارم؛ ادبیاتی که اسیر کلی گویی و فضل فروشی های پوچ و دروغین است، ادبیاتی که بویی از "نظریه ی ادبی" نبرده است و سعی می کند با اشاره به چند اصطلاح ،مکتب و سبک ادبی و هنری ـ از جمله "مینی مالیسم" ـ  خود را اصیل و قرص و محکم جلوه بدهد ،ۀ امّا همیشه دست چنین ادبیات ریاکارانه ای بر مخاطب تیز بین و  خلاق رو می شود؛ همان طور که برای من رو شده است. من از کلی گویی متنفرم و خود شما نیز (کیوان اصلاح پذیر) اسیر کلی گویی هستید. شما مرا نمی شناسید و من را متهم می کنید به این که از خلقیات شرقی (بخش تاریخی آن) که مهم ترین بخش آن "تعصب" است ، رنج می برم! من حتا اگر فکر کنم شما با کامنت من به مثابه ی متنی ادبی برخورد  و از شیوه ی  نقد روان کاونه برای نقد آن استفاده کرده اید و به این نتیجه رسیده اید که من از بیماری روانی به نام "خلقیات شرقی"! (تعصب) رنج می برم ، من باز هم به شما می گویم که امروزه در حوزه ی نظریه ی ادبی، نظریه ی نقد روان کاوانه منسوخ شده است... آیا می توان دفاع از حقیقت را تعصب نامید !؟

من نمی دانم چرا شما اصرارِ به "نام گذاری" دارید و برای هر چیزی "نامی" بر می گزینید و این چونین است که من را متهم می کنید که بیماری روانی هستم و برای بیماری من از عنوان "خلقیات شرقی" استفاده می کنید و این در صورتی است که شما هیچ شناختی از من ندارید و کوشش می کنید من را با واژه ها (عناوین) ی خودتان روایت کنید... اما اگر شما دست از واژه های تان بردارید و با آن چیزی که هست ، همان طور که هست ، برخورد کنید ، آن وقت حقیقت را تمام و کمال مشاهده خواهید کرد...

من اگر از "خواندیدنی" و مهرداد فلاح دفاع می کنم ، بدین سبب است که حقیقت خواندیدنی و مهرداد فلاح را مشاهده کرده ام و در مواجهه و مشاهده ام با خواندیدنی، کوشش کرده ام واژه هایم را کنار بگذارم تا خواندیدنی را همان طور که هست ، درک کنم . سعی نکرده ام مانند قهوه گردی ، با زدن برچسب هایی نظیر "مینی مالیسم"، خواندیدنی را برای خودم و دیگران روایت کنم. ذهن من نسبت به پدیده ای به نام "زبان" شرطی نشده است . بنابراین ، در پی نام گذاری و برچسب زدن نیستم . اگر بخواهم در حوزه ی نظریه پردازی خواندیدنی سخن بگویم ، می  گویم (بارها گفته ام): که خواندیدنی، خودش خودش را نظریه پردازی می کند. بنابراین ، نیاز به من ندارد که بخواهم نسبت به آن تعصب داشته باشم. تولید اصطلاحاتی چون خوابینشگر و ... گواهی بر صحت این مدعاست و فراموش نکنیم مهرداد فلاح بارها عنوان کرده  خواندیدنی زبان زاد است؛ زبانی که مختص به خودش است. بنابراین ، حوزه ی نظریه پردازی اش هم مختص به خودش است، اما ادبیاتِ قهوه گردی، کوشش می کند تا چیزی بی ربط و خارج از حوزه ی نظریه پردازی خواندیدنی را وارد حوزه ی نظریه پردازی خواندیدنی کند و به بدین سبب است که من با آن ، به مثابه ی ادبیاتی ریاکارانه و فضل فروشانه برخورد می کنم (حمله می کنم). من می اندیشم ادبیات قهوه گردی نسبت به ادبیاتی که به خواندیدنی مربوط نیست، شرطی شده است (مثل ادبیات شاعر و منتقد معاصر"ابوالفضل پاشا" که طی کامنت هایی در همین بلاگ ، کوشش می کرد مهرداد فلاح را از تولید خواندیدنی باز دارد). راستی ، قهوه گردی چرا اصرار دارد دستاورد عظیم ادبی و هنری (خواندیدنی) هنرمندی چون مهرداد فلاح را در عبارت "مینی مالیسم" خلاصه کند؟ و سخن آخر این که خواندیدنی برای همه (همین واژه همه که شما در سطر آخر کامنت تان آن را به کار بسته اید، دلالت می کند به "کل"! همین است که نوشتم خود شما هم اسیر کلی گویی هستید. آقای اصلاح پذیر ، به راستی این همه، چه کسانی هستنند که شما نماینده ی آن  ها هستید و چنین سنگ شان را به سینه می زنید) نیست. خواندیدنی فقط از آن خوابینشگران خلاق و تیز هوش است که خود شما نیز کوشیده اید در میان سهمی خلاق داشته باشید. چه ایرادی دارد قهوه گردی هم کوشش کند خوابینشگری خلاق باشد و از درون خواندیدنی به برون خواندیدنی نفوذ کند و بدین سان وارد ساحت نظریه پردازی خواندیدنی شود؟ چه ایرادی دارد که ادبیات قهوه گردی ادبیاتی خلاق باشد و اصطلاحاتی جدید را از درون خواندیدنی کشف و به خوابینشگران معرفی کند تا خوابینشگران هم سهمی در این مکاشفه داشته باشند؟ چه ایرادی دارد قهوه گردی ذهن خود را نسبت به ادبیات پیش از خواندیدنی آزاد کند و با خواندیدنی ، همان گونه که هست ، برخورد کند؟ این همان موضوعی ست که "فرید قدمی" (البته با دیدگاهی فلسفی و نه روان شناختی) ، در جلسه ای که برای خواندیدنی (که در فرهنگسرای کودک و به کوشش ابوالفضل پاشا برگزار شد ) ، برای مخاطبان تشریح کرد. قدمی کوشش کرد به آن مخاطبان تنبل تفهیم کند که اذهان شان نبست به شعر سطری شرطی شده است و بدین سبب است که نمی توانند هستی و چیستی خواندیدنی را ادراک کنند... من به عنوان یکی از طرفداران پر و پا قرص خواندیدنی ، وظیفه ی خود می دانم که به دیدگاه های آبکی و غیرخلاق قهوه گردی و امثالش حمله و تخریب شان کنم تا بدین طریق ، آن ها وادار بشوند خلاقانه تر و تیزبینانه تر و صادقانه تر با مساله برخورد کنند (به شرفم سوگند، من دلم می سوزد برای قهوه گردی و امثالش که این چنین بهشان حمله می کنم. من اگر آدم کثیفی بودم، با خود می گفتم ول شان کن علی، بگذار در جهل شان بمانند! ). من خود را در برابر خواندیدنی مسئول می دانم و حمله و تخریب من نشات گرفته از احساس مسئولیت من است، نه تعصب (آن از هم از نوع شرقی اش!). امروز خواندیدنی مسیر شعر را دگرگون کرده است. پس من چرا دگرگون نشوم؟ امروز مهرداد فلاح یک تنه در برابر تاریخ شعر ایستاده و بدین سبب است که خواندیدنی دوران ساز شده . شما مگر متوجه این همه حرف و حدیثی که در باب خواندیدنی شده است، نیستید؟ کار به جایی کشیده است که حتا مخالفان خواندیدنی هم برای مهرداد فلاح و خواندیدنی هایش اجلاس برگزار می کنند... این ها نشان دهنده ی چیست ؟ پس آقای اصلاح پذیر ، اگر من و شما  خود را خوابیشنگری خلاق می دانیم ، چرا باید سکوت کنیم؟ اگر مهرداد فلاح برای همه است و شما نیز خود را جزو این همه می دانید، چرا سکوت می کنید؟ من از شما توقع دارم خلاقانه تر برخورد کنید و خود را به دست خواندیدنی بسپارید تا "هنر را کنار بزند که هنر را نشان تان بدهد! تا "زبان را کنار بزند که زبان را نشان تان بدهد" (شما چه قدر به حوزه های زمان و زبان در خواندیدنی اندیشیده اید؟ چرا به دگرگونی هایی که خواندیدنی در حوزه های زمان و مکان تولید کرده است، توجه نمی کنید؟ چرا فقط به گزاره های شعری گیر داده اید؟ دقت کنید خواندیدنی چه بلایی بر سر زمان آورده است (زمان روانی و تقویمی) و یا حوزه ی زبان . هیچ دقت کرده اید که نام خواندیدنی برگرفته از خودش است؟ هیچ دقت کرده اید خواندیدنی مبدل به زیر ژانر نشده است؟ هیچ دقت کرده اید خواندیدنی خودش خودش را نظریه پردازی و نقد می کند و هیچ دقت کرده اید عنصر رنگ در خواندیدنی از بار روانی معنای گزاره ها آشنایی زدایی کرده است؟ و...) تا "زمان را کنار بزند که زمان را نشان تان بدهد و... من شهامت و شجاعت مهرداد فلاح را ستایش و حق خود می دانم از او و آثارش دفاع کنم و به مخالفان ریاکارش حمله برم.

حمله می کنم و تخریب می کنم تا خوابینشگران خلاقانه تر عمل کنند؛ خلاقیتی که مستلزم وجود کشف و شهود است. شک نکنید خواندیدنی ، زاده ی خلاقتی اصیل و ناب است و بدین سان است که بارها عنوان کرده ام خلاقیت مهرداد فلاح ، اصیل و ناب است و برچسب زدن های فضل فروشانه را بر نمی تابد... من شخصن وقتی با پدیده ی خواندیدنی مواجه می شوم ، به پدیده ای به نام زبان شک می کنم و همین است که به نام گذاری مشکوکم و بدین سان است که به مینی مالیسم و هر نوع برچسب دیگر مشکوکم. خواندیدنی سبب شده است من به هر نوع نام گذاری و تعریف شک کنم. شک نکنید من به شعر سطری مشکوکم. خواندیدنی خوابینشگران را از خواب غلفت شعر سطری برخیزانده است... من از خواب غفلت بیدار شده ام و حال می دانم که خواندیدنی می تواند زمان را نابود کند؛ می تواند جهات نگاه را نابود  کند و خود بشود نقطه ی نگاه که شده است.

و سخن آخر این که باز هم تکرار می کنم  من با "قهوه گردی" و "شما" خصومت ندارم. من با کم سوادی و فضل فروشی و برچسب زدن و  هنر و ادبیات غیر خلاق خصومت دارم و برای "قهوه گردی" آرزوی خلاقیت می کنم و نیز از شما آقای اصلاح پذیر ، توقع دارم مسئولانه تر و خلاقانه تر و متعهدانه تر به خوابینش خواندیدنی و نقد و تحلیل و نظر خوابینشگران بپردازید. رک و راست بگویم: می اندیشم که شما هنرمند خلاقی هستید و توانایی این را دارید که مو را از ماست بیرون بکشید. بنابراین ، معطل نکنید و بکشید!

کیوان اصلاح پذیر

آقا یا خانم قهوه گردی را نمی شناسم ، اما علی حسن زاده را می شناسم ؛ جوان فعال و باسوادی است که علاقه زیادی به خواندیدنی دارد و در هر فرصتی سعی در بسط نظریه خواندیدنی می کند و تلاش او برای نظریه پردازی در باره ی این فرم نوشتاری - گرافیکی ( یا برعکس ) ، نقش مهمی در شناساندن آن داشته است . اما فکر می کنم و قبلن هم گفته ام علی حسن زاده هنوز از خلقیات شرقی ( بخش تاریخی آن را می گویم ) رنج می برد که مهم ترین بخش آن تعصب است . به طور مثال، من چند بار کامنت قهوه گردی را خواندم و تنها چیزی که در آن ندیدم ، حسادت بود . حالا گیرم اشتباه کرده است و مینی مالیسم را بد فهمیده باشد . این که گناه نیست . می رود به آدرسی که ذکر شده بود ؛ می خواند و می فهمد . باقی نظریاتش نیز بسیار معمولی بود و ساده . به نظر می رسد این یک گردگیری قدیمی باشد بین علی حسن زاده و قهوه گردی که من نمی دانم . می دانم که یک بار دیگر آماج علی حسن زاده قرار می گیرم ، اما از قصد می نویسم تا بگویم فلاح از آن ُِ همه ی ماست ( از آن ِ منتقدان و طرفداران ).

خود نویس

به یاد چنگک شیطان افتادم . این یکی دو سویه هم هست . کی شیطان تر از خود شیطان ، دارد عاقبت همه ی رنگ ها ، خانه ها ، آدم ها را به صفر و خرابی و سیاهی می کشاند ؟ ظاهرن انتخابی در کار است ، ولی انگار نتیجه ی این انتخاب به هر سمتی متمایل باشد ، فرقی نمی کند (حال و هوای همین روزهای مان را به خاطرم آورده ). عاقبتی سیاه فرارویم گذاشته این خواندیدنی !

علی حسن زاده

به: قهوه گردی

به نظر من شما به هیچ یک از حرف هایی که می زنید ، فکر نمی کنید. من از حرف های شما چنین استنباط کرده ام که یک چیزهایی در مورد "مینی مالیسم" شنیده و آن را به صورتی عوامانه و تحت گزاره هایی این چنینی: "کارهات دارند شکل منسجم تری پیدا می کنند و این را از روی مینیمال شدن شان می گویم" ، مطرح کرده اید !  انسجام ساختاری چه ارتباطی دارد به "مینی مالیسم" ؟! و نکته ی جالب توجه این است که شما این نظر عوامانه ی خود را تحت گزاره هایی این چنینی بسط داده اید: "قبل تر ها بی خود شلوغ می کردی . در حالی که نمونه های غیر فارسی این کارها را اگر دیده باشی ، ویژگی مشترک اغلب شان کوتاهی شان است..." منظور شما از عبارت "شلوغ می کردی" چیست؟ منظور شما از نمونه های "غیر فارسی" این کارها، کدام کارهاست؟ منظور شما از عبارت "هنوز هم جنبه ی بصری کارت (گرافیک) جدی نیست و چشم آزار است" ، چیست؟ منظور شما از عبارت " من هنوز هم بیشتر از کارهای خودت ، روی نقد منتقدهات که توی صفحه ی اول می گذاری ، حرف دارم . به گمانم زیادی شلوغش می کنند" ، چیست؟ آیا شما با کلی گویی هایی این چنینی قصد دارید وارد یک بحث ادبی جدی بشوید ؟ و یا فکر می کنید که با دوست دختر و یا دوست پسرتان در پارک رازی نشسته اید و در مورد آخرین آثارتان که برای هم نوشته اید ، حرف می زنید؟ شما چه طور به خودتان اجازه می دهید عرق ریزان جان هنرمندی چون مهرداد فلاح را با گزاره هایی که از فرط کلی گویی حال آدم را به هم می زند، زیر سوال ببرید ؟ شما بروید مقاله ی "حرف هایی درباره مینی مالیسم"، نوشته ی جان بارت، ترجمه ی "محمد رضا پور جعفری" (منتشر شده در فصلنامه ی "سینما و ادبیات" ، تابستان 1388، شماره ی بیست و یکم، سال ششم) را مطالعه کنید تا آگاه شوید که "مینی مالیسم" چیست و هی آن را بی خودی به کار نبرید . اگر منظور شما از مینی مالیسم ، ایجاز در سخن است ، باید بگویم خود همان کامنت شما سرشار از اطناب است و می بایست یک ویراستاری اساسی شود . من فکر می کنم شما به ذات خواندیدنی پی نبرده اید که چونین می اندیشید . مهرداد فلاح بارها عنوان کرده است یکی از ویژگی های خواندیدنی ، این است که خوابینشگر می تواند از هر گزاره ی شعری چندین گزاره ی شعری استخراج کند. به نظر من شما هنوز وارد مرحله "خوابینشگری" نشده اید . بنابراین ، به جای سنگ انداختن های حاسدانه (که نشات گرفته از کوته بینی است)، بکوشید کمی سواد کسب کنید . مطالعه کردن را فراموش نکنید ؛ زیرا مهرداد فلاح نمی تواند تاوان بی سوادی شما و امثال شما را بپردازد.

قهوه گردی

کارهات دارند شکل منسجم تری پیدا می کنند و این را از روی مینیمال شدن شان می گویم. قبل تر ها بی خود شلوغ می کردی . در حالی که نمونه های غیر فارسی این کارها را اگر دیده باشی ، ویژگی مشترک اغلب شان کوتاهی شان است و خب این کوتاهی و مینیمالیت( عجب مصدری ساختم) به خاطر اشاره است ؛ یعنی اجزا قرار است یک شکل منسجم و اشاره گر بیرونی داشته باشند و تو توی این دو تای آخر بهتر بوده ای(البته این نظر من است) . هر چند هنوز هم جنبه ی بصری (گرافیک) کارت جدن ضعیف و چشم آزار است. جنبه ی گرافیک قوی را توی کار های رنه مگریت حتمن دیده ای. این یک پیپ نیست ، معروف ترین شان است. راستی ، من هنوز هم بیشتر از کارهای خودت ، روی نقد منتقدهات که توی صفحه ی اول می گذاری ، حرف دارم. به گمانم زیادی شلوغش می کنند. این کار ها ساده و سر راستند ؛ مثل تیغی که از وسط گردن رد شده باشد یا یک مسیر با آغاز های متفاوت و پایان هاش هم. اگر چه من آن علامت های تعجب آخر سطر ها را نمی پسندم و این احتمالن به اختلاف نظرمان درباره ی آخر راه بر می گردد.

مهر به قهوه گردی

خواندیدنی آفریده شده که خوابیننده را به آفرینش برانگیزد . اگر پیش از این ، شعر را فقط شاعر می سرود و خواننده می خواندش و لذت می برد ، حالا شاعر این امکان را به مخاطب می دهد که اگر دلش خواست هم چنان شعر سطری بخواند ، زحمت ساختنش را خودش بر عهده بگیرد . در خواندیدنی چنین امکانی هست و شاید به همین دلیل باشد که دوستان به زعم تو "زیادی شلوغش می کنند ". من البته خوشم می آید از این شلوغی و برعکس ، از سکوتی که دور و بر اثر هنری شکل می گیرد ، بیزارم . اما از نمونه های خارجی این نوع کار گفتی . کو ؟ کجاست؟ نقاشی های مگریت البته که فوق العاده ست و من هم دیده و حالش را برده ام ، ولی آن ها که خواندیدنی نیستند . هستند ؟ 

عه تا

ختم قدم در افق ِ حادثه !
در نگاهی به یکی از خواندیدنی های مهر (غزلخوانی ابوالهول) ، گفته بودم تیتر (نام) آثار ، به مثابه کلید ورود به ساحت اثر ، کارکرد چشمگیری دارد. به زعم من ، عنوان این اثر با وضوح بیشتری این ادعا را تایید می کند. اگر در عالم تفسیر به رای ، نام شعر را این گونه تعبیر کنم : ختم قدم در افق حادثه = انتهای مسیر اتفاق یا سرنوشت رویدادها ، آن گاه بار فلسفی اثر را در تقابل دو جریان  خیر و شر یا مثبت و منفی یا زشت و زیبا که بر بال دو پیکان متضاد الجهت همدیگر را نشانه گرفته اند ، می توان تشخیص داد . یک سو  متشکل از سه نماد همسو به نیابت از قطب مثبت هستی ، شامل:
الف: رنگ گرم قرمز ، به نماد "هیجان و شور و تحرک" + رنگ سرد آبی ، به نشان "آرامش و وسعت و حتا الوهیت"
ب: "لانه و خانه" ، سمبل امکان و نعمت و رفاه مادی جاندارانِ هستنده بر کره ی خاکی و عالم امکان
ج: "اول و دوم" ، حاکی از تلاش و تحرک و رقابت و تفاوت و تنوع است و بیانگر انگیزه ی هستن و زیستن
و اما جبهه ی مقابل ، مجموعه ی قرینه ای از نمادهای نفی و  زشتی که نظیر به نظیر ، متضاد عناصر مثبت فوقند ؛ به شرح:
الف : سیاه ، رنگ شوم و عزا و مرگ و نیستی و اندوه و تنگنا و تجلی  قوای شیطانی

ب : خراب ، نماینده ی ضدیت تام با آبادی و رفاه و حاکی از انتهای سیه روزی و بدبختی و...
جٌ : صفر ، حاکی از سکون و بی تفاوتی و نبود تنوع و پوچی و عدم امکان رقابت و شمارش و...
دو جبهه ی متضاد و متقابل ازلی زیستن که هرکدام در امتداد مسیر خود  و علیه دیگری به جانب کمال  می روند ، اما این خواندیدنی تا همین جاست و مهر هم مثل همه ی فلاسفه ، قادر نیست چونی نهایت مسیر را پیش بینی کند که البته توقعی هم نیست ؛ چرا که نه ادعای پیشگویی دارد و نه چنین نقشی برای هنر قابل تصور است.
شاید "ختم قدم در افق ِ حادثه" ، یک سوال است یا شاید به قول دوستی ، شعر فلاح فقط به هستندگی (بدون دخالت در هر کوششی برای تغییر در هستی) اشاره می کند و وظیفه ی شعر را تا همین جا می داند .
به نظرم در این اثر ، طوری که عیان است ، فرمال گرافیکی کار به خوبی با مفهوم سطور همگن و هم وزن شده و مضاف بر آن که رل انتقال بخشی از استنباط مضمون از جانب مخاطب را به عهده گرفته ، تا حد شایانی به ایجاز شعر نیز کمک کرده است ؛ چرا که اگر کلمات را به صورت سنتی سطری و فارغ از تاثیر گرافیک تجسم کنیم ، قادر به درک  وسعت مفهوم  نخواهیم بود و علاوه بر این ها ، انصافن بخش اعظم  گیرش فضای شاعرانه ی شعر ، به سبب فرم کلی کار است .
 اما سوالی که نه اکنون که مدت هاست با من است (اگر قادر به طرح صحیحش باشم) ، این که : چرا فضای خواندیدنی ها اغلب آکنده از نوعی سرگشتگی روانی و به هم ریختگی و یاس فلسفی ست؟ به عبارت دیگر ، آیا جو حاکم بر خواندیدنی ها یک جو التقاطی از تفکر خیامی و نوعی اندیشه ی نیهیلیستی یا پوچ گرایی نیست؟ برای اثبات حسی که از خوانش خواندیدنی به من مخاطب القا می شود ، شاید قادر به ارائه ی فاکت روشن نباشم ، اما آن را احساس می کنم و توضیح محسوس ، از مشکل ترین کارهاست .

مهر به عه تا

خوابینش هوشمندانه و خلاقت را از این خواندیدنی بسیار پسندیدم و می خواهم برداشت تو را که گفته ای اغلب خواندیدنی ها بیانگر نوعی یاس فلسفی ست ، تایید و بی که دلیلی اقامه کنم ، قاه قاه بلندی سر دهم و به ریش خودم ، خودم ، خودم بخندم !

حبیب محمد زاده

آبی و قرمز  می شود سبز . پس لانه و خانه سبز است ، اما آبی قرمز است و اول و دوم آبی است . آخری شاید سیاه باشد . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . صفر است . خراب است . بین دو تا فلش یک مسیر مشخص شده است که شامل "آخری" است . پس لاجرم به هم می رسند . خطا نمی روند . آبی و قرمز سیاه می شوند . اول و دوم خراب می شوند . نه ، فلش ها که به هم بخورند ، می شکنند ؛ به هم می ریزند . پس اول و دوم صفر می شوند . لانه و خانه خراب می شوند . همه چیز به آغاز خود باز می گردد . البته نه این که آغاز سر جای خودش منتظر همه چیز مانده باشد . نه ، آغاز هم به سمت همه چیز می آید ؛ برخورد پارادوکسیکال . کدام یک زودتر شروع به آمدن کرده است ؟

کیوان اصلاح پذیر

نه نباید اشتباه کنم ؛ این دشنه نیست . فلاح زرنگ تر از این حرف هاست . "آبی و قرمز"  هم بی خودی سرخ  است . "اول و دوم" و "لانه و خانه"  هم الکی سبز است . حتی این رنگ خاکستری هم غروب نیست ( گرچه این روزها با خواندن کلماتش-  در پس زمینه ی رمه های گرگ و میش - شما میش قرمز می شوید یا گرگ آبی ) ! " سیاه و صفر و خراب"  هم آخر کار نیامده اند . آخر، خواندیدنی اول و آخر ندارد ؛ همیشه در میانه ی راه ایستاده است و تابلوی نشانی نمایش ، بادهای نیامده را می چرخاند و پیش از آن که باران بیاید ، زنگ می­ زند.

اگر عینک بزنید یا نزدیک تر بیایید ، باز هم فرقی نمی کند ؛ کلمات زیر آوار خاکستر شفاف نمی شوند . از کجا می دانید ؟ شاید این خراب ، آباد است و آن قرمز، آب و خانه ، لانه ی امن پرندگان نیست . حالا که راه افتاده اید ، پشت سر ریگ های کفشش را تعقیب کنید . حتمن به خانه ی شیرین  جادوگری می رسید که هانسل و گرتل را خورده است . هوس برگشتن به خانه هم نکنید ؛ لب حوض یخزده ، ناپدری با ترکه ی  سرخ انار انتظار می کشد .

نه بخوانید ، نه ببینید ؛ بو بکشید !

شب بو در غروب ، بوی زخم  بلوغ می دهد

به شرطی که زخم را با ضمه بخوانید ! 

 ن .باقری

حس می کنم این خواندیدنی دو پیشنهاد دارد:
یکی امکانِ مواجهه با افق ذهنیِ دیگریِ بر آمده از متن و دیگری امکان برخورد با زوایای تاریک ذهن خود .در این شعر با امکان دوم بیشتر سر و کار پیدا می کنیم . شکلی از آزمون رورشاخ بر متن حکومت می کند؛ شکلی از عبارت :  "راحت باش - خودتی و خودت"!

آنا شکرالهی

من هنوز هم به خواندیدنی فکر می کنم  که چرا دوستش ندارم . با خودم می گویم این نوع که در عمل به عینیت بیشتری نزدیک شده است و نیات تاویل پذیر بیشتری را انعکاس می دهد تا فقط کلمات که هر چه هم پیشرو باشند ، تنها مفاهیمی ذهنی اند ، پس چرا؟
شاید این که شکستن ساحت شعر ، با هر ابزاری به غیر از کلمه ، ورود به ساحتی دیگر است . کلمات بار هیجانی خودشان را با  پیچ و تاب خوردن نشان بدهند که چه؟ خب ، حتی اگر بتوانیم برای این حرکات ساختار های روانی پیچیده هم قائل بشویم ، فکر نمی کنید که انیمیشن های صامت پیشرو ترند ؟ شما انگار عینیت و ذهنیت را به هم ترجیح نمی دهید . استفاده از تصاویر حروف به جای تصاویر واقعی ، کاملن هوشمندانه و هنرمندانه است ، اما حرکت را از این تصاویر دریغ نکنید . منظورم حرکات واقعی کلمه هاست بر صفحه .

مهر به شکرالهی

خواندیدنی که حاصل آمیزش دست کم دو ژانر شعر و گرافیک است ، خودش می تواند ژانر جدیدی به حساب بیاید و به همین علت ، همان گونه که تو اشاره کرده ای ، عینیت بیشتری دارد و به خوابینشگر اجازه می دهد خلاقیتش را در دو ساحت متفاوت ، یک جا به کار بیندازد . به علاوه ، مواجهه با خواندیدنی شبیه مواجهه با یک تابلو نقاشی ست و به همین دلیل ، خوابینشگر حق انتخاب و گزینش بیشتری دارد و می تواند به قول دوستم فرید قدمی ، به شیوه ی گشتالتی عمل کند و از این تصویر یک جا ، چیزی را در مرکز نگاهش نگاه دارد و سپس در بازبینی آن ، این چیز را با چیزی دیگر جایگزین سازد و از دام تاریخی شعر سطری ( که حرکت خواننده را پیشاپیش در تعداد سطر های شعر و ساختار پلکانی آن محدود می کند ) بگریزد . اصولن روایت در خواندیدنی ، حضوری دیگر سان و بحث پذیر دارد و سازمان زیبایی شناختی این نوع آن قدر نو و ناشناخته است که نمی شود دُم این بحث را با ذکر مثال های دم دستی قیچی کرد .

احمد موسوی

می توان گفت شاید چیزی ارزشمند باشد که میلی را ارضا کند ؛ بدون آن که مستلزم عقیم سازی میلی مشابه یا مهم تر باشد. تقدم و تاخر های مشخص و آشکاری در میان این انگیزه ها وجود دارد که برخی از آن ها را می توان به عنوان خواست های اولیه و خواست های ثانویه مورد بررسی قرار داد ؛ انگیزه هایی که اعمال آن ها شاید فقط به عنوان وسیله اهمیت داشته و احتمالن زمانی جای خود را به دسته ی کاملن متفاوتی از انگیزه ها داده باشند . "آبی" و "قرمز"ی که به "سیاه" و "خراب" می رسد. این جا حتا نمی توان یک دقیقه هم بدون هم نواختی بسیار پیچیده و این انگیزه ها زندگی کرد ؛ پیچیدگی هایی که ممکن است کسی در نظام یابی انگیزه ها ، به گونه ای نامحدود و با ذکر مثال تشریح شان کند. در یک قطب اشخاص خوشبختی هستند که به زندگی منظمی نایل آمده اند و فعالیت آزادانه برای شان بالاترین حد از ارضاعات را حاصل کرده است ؛ "لانه" و "خانه" و در قطب دیگر، خودمحوری و خودخواهی همراه با اخلاق طبیعت گرایانه و نفع طلبانه که با نادیده گرفتن ارضاعات قطب اول ، سعی در پدید آوردن زندگی متعادلی دارد. رفتار پرخاش جویانه و حتا اشتغال به خاطر منافع خود محور ، تا سرحد کنار گذاشتن حساسیت های لازم اول و دوم که منجر به شکلی شده که فردی را این گونه کرده.

سپیدار

این شبیه یک ترانه ی بچگانه است که بدترین و تلخ ترین اندیشه های فلسفی را بازتاب می هد . شکل بصری اش هم مثل بیشتر خواندیدنی هایی که من دیده ام ، انتزاعی ست و اگرچه به تیر و پیکانی که در خلایی سفید رها شده ، بی شباهت نیست ، به یک موشک کاغذی در حال سقوط می ماند . آخ که گزاره های این کار چه قدر بامزه ست :
اول و دوم و ... آخری که ... صفر !
آبی و قرمز و ... آخری که ... سیاه !
لانه و خانه و ... آخری که ... خراب !

شبنم شیروانی

 در شروع و آغاز این خواندیدنی ، رنگ ها ی قرمز و آبی ، از حیات نشان دارند و رنگ سبز ، امنیت را به ذهن می آورد ، اما دنباله اش به سیاهی  ختم می شود . این که شاعر افق ِ حادثه را "سیاه" و "خراب" و "صفر" می داند ، از گزاره ها محرز است . شاید تعابیر دیگری هم داشته باشد  که خود شاعر بدان واقف تر است ، اما من این خواندیدنی را گنگ یافتم و به مذاق پرتوقعم خوش نیامد . 

سارا محدث

شاید رد پای پرنده ای مجهول باشد... من اما نمی دانم آیا بعد دیگری در ترکیب این رنگ ها حاصل گشته است یا خیر ؟ من اما می دانم این لانه همان خانه است شاید و آبی همان قرمز و دردناک تر از همه شاید این که اول ، همان دوم ... اول این آخر هم صفر/ سیاه / خراب ...

حسن سهولی

این شکل ژنتیکی شیطنت می کند که از عمق بیایی به سطح و برگردی به جهان بیرونی شعر سرک بکشی دوباره و چند باره بروی به فضای "صفر" ، "سیاه" و "خراب" برگردی به "آبی" و "قرمز" و... رو به روی هم می بینی شان با هم جمع نمی شوند . رنگ ها رو به روی هم اند . رنگ ها بعضی فقط رنگند ؛ می خواهند بشوند و بعضی تنها رنگ نیستند ؛ اسمند ، شده اند . همه درحرکتند . برخی طبیعی اند و باورکردنی و برخی باورکردنی نیستند ؛ مایه ی شگفتی اند و اگر شکل بگیرند‌ ، پاک نمی شوند . 

مینا درعلی

این خواندیدنی بسیار نمادین است ؛ از آغاز تا پایان ، از ختم قدم تا افق حادثه ! از شلیک یک حرکت به یک فضای سیاه تا راه بردن به افق حادثه . سیاه چاله های ذهن من یک موشک می بیند که فضا را می شکافد تا زمان را به چنگ بگیرد و کشدار کند تا ...نوک پیکان پرنده یا موشک به فضا پریده ، از نمادی شروع شده که جنگ بین آن ها از نبردی می گوید که خطی مرزی بین شان رسم کرده (قرمز و آبی های دویده در زمینی صاف ) ! و این لانه و خانه  و ...خیلی باید خلاق بود تا نسبت بین این واژ ه های تک افتاده را به نسبیتی تبدیل کرد.

+ mehrdad fallah ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸

Powered by   :   Mehrdad Arefani