ایستگاه : زنگ و درنگ ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

ایستگاه : زنگ و درنگ !

 

 زوزه ، اثر سترگ شاعر آمریکایی آلن گینزبرگ، به ترجمه ی مهرداد فلاح و فرید قدمی ، سرانجام توسط نشر آفرینش منتشر شد و دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های انقلاب و کریم خان تهیه کنند !

 

سایت مهرداد فلاح - این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند!

فرید قدمی و "مایا"

در تاریخچه ی کوتاه داستان نویسی مدرن ایران ، ظهور بهرام صادقی و به ویژه داستان های کوتاهش در کتاب "سنگر و قمقمه های خالی" ، از دید من و بسیاری دیگر ، اتفاق فوق العاده ای به شمار می رود . رئالیسم خاص او و شهری نویسی اش و از این ها مهم تر طنز درخشانش ، خلاف جریان فراگیر در داستان نویسی ایران که مولفه های اصلی اش ذهن گرایی  و تمثلی نویسی ست ، چشم اندازی تازه و از دید من بس فراخ پیش روی داستان نویسان ایرانی گذاشت که نمی دانم به چه علت آن جور که باید و شاید پی گرفته نشد ...

اما دو سه روز پیش که فرید قدمی ، رمان تازه چاپ شده اش "مایا یا قصه ی آپارتمانی در کریم خان" را برایم آورد  و من خواندمش ، احساس کردم بهرام صادقی یک بار دیگر قلم به دست گرفته ؛ اما جوان تر و امروزی تر ! فرید قدمی با نوعی طنز سیاه و در عین حال شادی آور و بازی گونه ، توانسته در رمانی جمع و جور و بدون دراز نویسی های رایج ، چنان از ذهن و زندگی طبقه ی متوسط شهری ایران پرده برداری کند که آدم  حیران می ماند ... به نظرم باید این اثر را اتفاق فوق العاده ای در رمان نویسی ایرانی دانست . جالب است که دیشب فیلم "در باره ی الی" اصغر فرهادی را دیدم و به نظرم رسید بین این دو ، بدون هیچ شباهت آشکار ، نوعی همخونی هنری به چشم می خورد . پس می شود هنوز در این مملکت گل و بلبل ، رمان نوشت و فیلم ساخت و شعر گفت ! 

سوسک و پیامبر و شعر ... هوشنگ ملکی

بهانه می تواند نامش سرطان باشد !

می گویند شهرام شیدایی مرده . عجبا ! 

یعنی دیگر نمی شود ناگهان توی خیابان کریم خان زند بهش برخورد و دستی داد و چند قدمی از شعر حرف زد ...؟ شاید حالا یک جایی همین گوشه کنار قایم شده است و دارد به ریش من و تو می خندد .

کوچه ی بیست و یکم ابوالفضل حسنی 

رحمانی ( شاهد )

تغییر در ذائقه و عادت زدایی را به هنر تعبیر می کنند و هنرمند کسی ست که قابلیت ایجاد این تغییر را داشته باشد . اگر ایجاز را بیان مطالب بسیار به وسیله ی واژه های کم بدانیم ، متوجه خواهیم شد که هارمونی میان سطور ، رنگ ها و طرح ها در خواندیدنی ‌، در کم ترین فضا و با کم ترین واژه ها ، علاوه بر این که بیشترین بیان را در خود دارد ، بیشترین تصویر بیرونی را نیز به مخاطب ارایه می دهد و این ویژگی ممتاز دیگر خواندیدنی ست و ایجاد این همه تغییر در شکل و فرم ، خود دلیل هنرمندی فلاح :
از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام/ و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم / تا شده ام !" این "واو"های خواندیدنی هم از جنس همان "واو"هایی ست که حافظ به کار می برده ... 

امین رحمی زاد

ریل - قطار - کم کم کم  -  دررررررررراز ... ساختار کار بسیار جا افتاده است. من  - شما - دررررررراز ... به خاطر رنگ و شکل نوشتار مشابه هم و متفاوت با بقیه اثر ، کار کرد ساختاری و مضمونی خود را دارد و من آن را به عنوان پوسته ی اثر فرض می کنم . خط های سیاه درشت که گوشت ی شعر و بخش اصلی شعر است . شعر دارای فرمی شکیل و عالی ست .
چرای مرا به عزا بدل کرده اید و
پاره های تنم را به غذا
می دوم بی سر   به کجا !؟
این سه سطر به عنوان پشت پرده ی شعر ، توضیحاتی به مخاطب می دهد که گر چه خارج از ساختار نیست ، به لحاظ مضمون ، من آن را اضافه دیدم .

لادن جمالی

 

این خواندیدنی یه کم تخس تر از قبلی هاست ، نه ؟ نمی دانم چرا خواندیدنی هر بار به شکل یک شخصیت روی ذهن من می خوابد . این بار یک پسرک شانزده هفده ساله است ؛ از آن ها که روی دیوار یواشکی دل می کشند ، با دوستان شان می روند سفر ، اما ته دل شان جور جسوری عاشقند . کمی هم عصبانی ، شاید پرخاشگرند الکی ! اصلن زیبایی خواندیدنی به همین است ، نه ؟ این که ذهن را از شعر می کشد به تصویر نه یک تصویر ثابت ؛ تصویری که با متن شعر می رقصد . این شعر بدجوری شخصیت دارد : می دوم بی سر به کجا --------------- تا شما شده ام !

 

حمید تقی آبادی

 

به یکی از دوستان نوشتم : خواندیدنی‌های مهرداد فلاح که در تلاش برای تعریف کردن حوزه ی تازه ای از شعر در ابعادی از کلمه و رنگ و گرافیک به وجود آمده ، بیانگر روشنی از بحران در اولویت‌های ادبی است . این که استفاده از روایت تا به این حد در شعر ما زیاد شده ، این که شعر - داستان‌های ما به عنوان فرمی تازه خود را به ما معرفی می‌کنند ، این که غزل ِ فرم و روایی در غزل پست‌مدرن قد می‌کشند ، همه و همه موید وجود بحران در حوزه ی ادبیات ماست . شعر به روایت توجه زیادی کرده ، می‌خواهد دوباره جایگاه خود را به دست آورد . از آن طرف با رواج و فراگیری اینترنت و استفاده شاعران از فضای مولتی مدیایی ، ما حالا با بحرانی جدی تر رو به رو هستیم . رنگ ،گرافیک و تصویر در کنار سایر عناصر شعر و داستان ، وارد حوزه ی ادبی ما شده اند . باید فکری به حال این مهمان‌های جدید بکنیم .
دارم به یک حوزه ی جدید فکر می کنم ؛ حوزه ای که موید نوعی جابه جایی در اولویت‌های ادبی ست و نیاز به یک بازخوانی مجدد دارد . نقش خواندیدنی ها در این افق جدید مهم است ( چنان که قبلن هم نوشته بودم ) ؛ به دلیل امکانی که برای مخاطب فراهم می شود . در خواندیدنی ها ما با یک چرخش معنادار در تعریف مولف و مخاطب مواجه هستیم . تئوری قدیمی ظهور مخاطب - مولف ، به گمان من اگر در دوره ی خود خیلی نمود روشنی در آثار ادبی نداشت ، اکنون در خوانش خواندیدنی ها به منصه ظهور رسیده . من خواندنی ام را می بینم ؛ چون دیدنی ام را خوانده‌ام ! 

احمد رضا قایخلو

 

تکرار "ر" در "دراز" چشمگیر است و در سطح کار ، تبدیل به ریل شده . دراز با آن دراز شده ، دراز به دراز افتاده ، اما چیز دیگری هم هست ؛ هم دیگری ست هم من؛ تکه پاره از "من" و "شما" که قد می کشند و اندازه ی یکدیگر می شوند؛ موازی ! ما به هم نمی رسیم ! "جعفری" در معنی کلمه ی اهورا ، "ر" را به معنی آن چه تکرار می شود ، می گیرد . به گمان او ، معنی اهورا می شود آن چه در همه جا تکرار می شود . ما به هم نمی رسیم و این می شود حرفی که باید روی آن سر خورد و رفت تا ته این نکبتی که وسط ترس نشسته و به آن می گویند زندگی . این ریل روی آدم راه نمی رود ؛ سر می خورد ، با هر قدم آهنینش . بار امانت را زمین بگذارم ؟ کارم را با "شما" تمام کنم ؟

ریز ها را با هم می خوانیم و بزرگ تر ها را با هم و آن دو گت و گنده ، "من" و"شما" را جدا . بعد همه را با هم می خوانیم . تصویر فقط آن چیزی نیست که بصری ست ؛ هجوم آن چیزی ست که در پهلوی نادیده ی ما هم هست . اگر شعر باز سازی می شود در ذهن خواننده با تکه پاره شدن های مساوی روزهاست و مرده خواری در عزا . تکه پاره هایی که در سرزمینم هیچ به درد نخوردند جز این که ببرندم ته این نکبتی . اما شادکامی و زیبایی و سرخوشی دوست داشتنی هم هست  که چشم در سبز شدنش بی قراری می کند . جایی که "خنده به خنده" می بینی ، تمسخر نیست ؛ پرسشی خندان است .

فتح الله زنگویی

نوع چینش کلمات و سایه روشن ها ، در واقع کلید این نوشته است ؛ کلیدی که هیچ دری را باز نمی کند . "من" ی که  علی رغم حجمش ، هم چنان در پس زمینه ی واقعیت مات و گریزان مانده است ، در ابتدای تصویر می نشیند و سایه اش هم چنان بر وجود شاعر سنگینی می کند . دراز که "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" تصویر شده ، دردی ست کشنده و فشاری ممتد و ریل گونه بر وجود شاعر که به جای رفتن ، احساس می کند دارد کش می آید زیر فشار این ریل و وجودش از هم می گسلد ‌؛ انگار این تن است که دارد کار پا را می کند برای رسیدن به "شما" که باز هم علی رغم حجم انبوهش ، محو مانده گوشه ی تصویر و هیچ نیست که چه بشود ؟ که "به خنده نگویید هی چه دونده ی بی پایی ست / راننده ی درجایی ست!" شعر دوم نیز دارای همان مضمون است با بیانی عامیانه تر ؛ تصاویری که هر کدام پیش زمینه و پس زمینه ی دیگری ست . حالا می شود سه کلمه ی "من" و "دراز" و "شما" را برداشت و شعر را این گونه خواند :

 "از این ریلی که روی آدم راه می رود مدام
و سرعتش هم بیشتر از کم کم کم
تا شده ام!"

 ریلی که در واقع چیزی به جز زمان نیست و سرعتش هم سرعت برق نیست ، بلکه آهسته آهسته و کشنده است . درست شده بودم عین یک نقطه ی ممتد و طولانی که هی برجسته تر می شد و کشیده می شد روی خودش... ! 

امیر نعمتی

 شعر به جای مطول گویی ، به "درررررررررررررررررررررررررررررررررراز" افتاده تا ترسیمی دقیق و ملس از مضمون ارایه دهد ؛ ملس به لحاظ پارادوکسی تعلیق گونه که در طول و عرض شعر خودنمایی و به مدرن شدن شعر کمک می کند در پیوندهای سایه گونه اش ... این خواندیدنی لذت چند بار خواندن و دیدن داشت که وظیفه ی دیدن مسلمن سنگین تر می نمود ...

سپهر

ریلی که روی آدم راه می رود مدام ( دم و باز دمی ست این زنگ و درنگ در متافیزیک ذهن پیکاسوی شعر و ناخودآگاه بیدار مخاطب ) ، قرن ها راه را به سرعت نور می تواند پیموده باشد ... عناصر اربعه را سطرها به بازی گرفته اند . انگار که نه ، قطعن ریل ، هوای منتشر ناپیداست در پیرامون فلاح یا هر آدمی و مدام روی آدم ، توی آدم راه می رود ؛ از حوا تا هوا تا امروز و الان و اگر ریل بایستد ، ریل دیگری به راه می افتد . ریل ِ خاک آدمی مدام در سطرها زنگ می زند . تناسخی ست ذهن سپهر را با این سطرها و پیوند و گسستی دیگرش . جنون راوی به پیش می راند خنده ای از بهت و درماندگی راه را و قطار هنوز در ذهنم سوت می کشد زیبای شعر !

مینو نصرت

من از این شعر ( یا هرچه  دوست دارید خطابش کنید )  لذت بی حدی می برم و میان ریل هایش گیر می کنم و میل بستن صفحه ام نیست ؛ مگر خودم را بیرون بیاورم از لای خطوط همواره موازی اش . از این دو قطار  ، دو ریل ، دو چراگاه ، دو واحد انسان ، دو هستی و هزاران دو تای دیگر ، مثل عدد ماهیان ماه من  که عکس هم کورس گذاشته اند و هر از گاهی ،  تنها هر از گاهی ، چنان موازی هم می مانند و زل می زنند در چشمان تیله ای هم که جهان شکاف بر می دارد و هستی و نیستی یک پیکر می شوند و آن پیکر ، مرا در خود می بلعد و من و هستی و نیستی ، هر سه یگانه می شویم . از این دو خط  که یکی  کودکی دوساله است و آن دیگری پیری کهنسال و هر کدام جمله ای واحد را به دو زبان در گوش جان مان نجوا می کنند ، لذت می برم ؛ لذتی گزنده و درد آلود که با دو پیاله ی لبالب ، یکی شور و دیگری شیرین ، زندگی تعارف می کند و عشق تعارف می کند و دوستی تعارف می کند و صلح تعارف می کند . چراگاهی سرریز از زندگی ؛ بدون هیچ پرسش و پاسخی .

مهر : به چوپان

من نمی دانم چرا غیر از تو ، تا حالا کم تر کسی به این متن های مخفی ( همان "تیزر" از نگاه من ) در خواندیدنی اشاره کرده ؟ همان گونه که گفتی ، این متن ها به نوعی به اصل خواندیدنی مرتبطند و در خوابینش کار سودمند می توانند باشند .

چوپان

خوانش های متفاوتی روی این کار صورت گرفته . یکی از مزایای خواندیدنی ، فراهم کردن بستری ست برای بحث . در واقع ، همین که توانایی این را دارد که از رهگذر ترکیب متن و تصویر ، جوی تاویل پذیر خلق کند ، نشان دهنده ی پتانسیل مستتر در کار است . علاوه بر موارد مورد بحث که به شکل عمده به کارکرد گرافیک و نوع چینش دو شعر در هم می پردازد ، دو موضوع جالب دیگر هم به چشم من آمد .

 اولی، با حرکت موشواره (موس!) روی شعر ، شعر دیگری هم روی صحفه نقش می بندد : "این جا از راه و ریل و پل خبری نیست و من برای رفاقت با شما نیست که دارم خودم را جر می دهم و تکه تکه در هوا پخش می شوم به صورت کلماتی که شکل فحش و فریادند !" خوانش این شعر ، در فهم و تفسیر کار می تواند کمک کند . در واقع ، به نظر من این شعر مخفی شده در حرکت موس ، یک شکل dynamic دارد که به نوعی مقدمه ای بر آن دو شعر static قلمداد می شود .
مورد دوم ، برداشت موسیقایی از "کم کم کم" است . من خلاف بعضی از دوستان ، این بخش از متن را به صدای قطار- این جا راوی یا همان "من" بزرگ شده در نقش قطار- تشبیه می کنم . اگر این واژه را تکرار کنیم ، صدای قطار از سقف دهان به گوش می رسد .
در مجموع ، متن در این کار اولویت دارد و گرافیک به عنوان محملی برای شعر عمل کرده که البته در مقام یک نقش تکمیلی ، توانسته جنبه هایی تازه به شعر اضافه کند که بدون آن ممکن نبود .

حسن سهولی

انگار روی شیشه نوشته شده - این خود حدیثی دارد تا از ابتدا انتها را بگوید - و از پشت آن مسایل زیادی می توان دید و به گونه ای با ابعادی خاص ، چند بعدی و سایه دار ، بر جایگاه چند گونه ی واحد نشسته است . دو واژه ی "من" و "شما" در رنگ ِ کم رنگی که به خود گرفته اند ، با دیگر واژه ها متفاوتند و در تعیین نوع متن و موضوع آن نیز نسبت به سایر واژه ها تفاوت ایجاد کرده اند . مرجع این دو واژه در همنشینی با متن غایب اند و همین دو واژه محور اصلی متن هستند و پرسش ها و پرش های  عجیب متن را رقم می زنند و حتا راوی های دگرگونه ی این متن – هرچند به ظاهر کوتاه - نیز در پس و پشت همه ی تفاوت هایی که در متن ایجاد می کنند ، بر همین محور"من" و "شما" استوارند . دو گزاره ی پایانی متن ، با توجه به این که هرکدام به یکی ازدو واژه  ی محوری متن "من" و "شما" بر می گردند و هر کدام در متن ، نماینده ی دو ایده ی درحال ستیزند ، ولی با هم یگانه ی بیگانه شده اند و هر دو در موضع خود پاردوکس یگانه ای ایجاد کرده اند . با کمی تامل دوباره برگزاره ها ، این مفهوم ِ به زور و به دور را از نزدیک درک می کنیم :
"چه دونده ی بی پایی ست!
راننده ی درجایی ست!"

شبنم شیروانی


"من " و "شما" علی رغم کم رنگ جلوه دادنش در این خواندیدنی  ، خیلی هم برچسته می نماید . به نظرم یک جور عرض اندام و رجزخوانی در میدان رزم است . کشدار شدن "دررررررراز" چندان تازه نیست ، اما تکرار "ر" تداعی کنند ه ی  واگن های قطار یا خطوط ریل است . اولتیماتوم های خشم آگین هم تکلیف شان مشخص است ؛ ملبس به رنگ قرمز . دو سطر اول چنان دلچسب بود که مرا سر ذوق آورد که زبان درازی کنم بر این خواندیدنی ات . از خنده منع کردی ام ؛ حریص گشته ، به خنده خواندیدم ! همراهی "عزا " با " عذا " مرده خوری را به یادم آورد . شاعر که شدی ، باید بمیری تا زنده یاد شوی ؛ وگرنه ریل های زیادی ست که از روی صاحبان تفکر نو پرداز مدام رد می شود . این فریــــــــــــــاد کشـــــــــــداررررررررررر تو هم از این دست اتفاق هاست!

کیوان اصلاح پذیر

هوای تازه : 
مهرداد پنجره را باز کرده و شهر را روی  "بوم - کاغذ ِ گرافیک – شعر - خانه" اش پاشیده است . این خواندیدنی از نظر ساختار ، ادامه ی کار قبلی ست . همان طور که در خواندیدنی قبلی شاهد بودیم ، رابطه ی دیوار و متن یک رابطه ی در هم تنیده بود و همان گونه که دیوار متن را پر و بال می داد ، متن هم دیوار را معنا می کرد . در این جا نیز با یک گرافیک به ظاهر نحیف و مقادیر زیادی متن رو به رو هستیم . اما همین گرافیک نحیف ، ساختاری می سازد که از نظر شکل ( ریل ) با ساختار قدرت هم ترازی و سپس آن را نفی می کند ؛ غلبه ی نرم افزاری گوشت بر سخت افزاری آهن ! همان طور که "عه تا" گفته است " دراز" به تراورس های قطار تغییر شکل می دهد و بر عکس . اما کلید اصلی این خواندیدنی ، گرافیک " دراز " نیست . کلید این رند بازار ، در خوانش دو شکل از شعر است که هر کدام برای دیگری ، کار گرافیک را انجام می دهند و در عین  حال معنای خود را دارند . این پیشرفتی تکان دهنده در تکامل خواندیدنی ست .

کارکرد گرافیکی کلام :
تاکنون با ترکیب گرافیک – کلام رو به رو بودیم که هر یک با ویژگی ژنتیک خود ( گرافیک = دیدنی ) و ( شعر = خواندیدنی ) تابلو را می ساختند ، اما اینک با دو شعر رو به رو هستیم که هریک به نوبت ، نقش گرافیک را برای دیگری بازی می کنند . این ابتکار از طریق ایجاد زمینه و پس زمینه یا لایه بندی شعر ها رخ داده است ؛ یکی در سطح و رندانه ، دیگری در عمق و فاش . در این خواندیدنی ، با دو شعر رو به رو هستیم که یکی زمینه و دیگری پس زمینه است . تفاوت های این دو شعر تامل برانگیز است : 
  - سبک شعر زمینه ، با شعر پس زمینه از نظر قافیه و آهنگ ، متفاوت است .

-  شعر پس زمینه ، بسیار رئال و معمولی و به زبان محاوره نزدیک تر است.
- شعر زمینه برای خوانده شدن ، نیاز به خواننده ی آشنا به زبان شعرهای مدرن و پست مدرن دارد .
- شعر پس زمینه ،  خلاف ظاهر خفی اش ، بسیار روشن و بی ابهام است .
- شعر زمینه ، قابل تاویل و دارای ابهام شعری است .

- شعر پس زمینه ، با رنگ قرمز خود ، مقدمه ای ست تا  شعر زمینه ، سیاه و عزادار شود . 

کلام  رندانه بر زبان  و زبان حقیقت در سر :
گرافیک خالص در این خواندیدنی اما بسیار تقلیل یافته است تا  تمرکزی باشد روی "دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" که هم کار ریل را می کند و هم آن "من" شعر پس زمینه است که دراز به دراز افتاده در عزا و خط اتصالی بین من و شما شده است . اما این ریلی که روی من و شما راه می رود ، آن "دراز به دراز افتاده ای" نیست که من را تا شما کش داده و به هم متصل کرده است . این یک ریل روی ریل است . ریل اول ، قدرت است که استحکامش را از دوش های رج به رج آدمیان می گیرد و ریل دوم ، از اندام همان دراز به دراز ِ گرافیک شده ،  برآمده است . ریل دوم ، روی ریل اول ساخته شده و در حقیقت آن را از کار انداخته است . ریل دوم ، انسانی و عامل اتصال آدمیان از طریقی انسانی ست و ریل اول ، سخت افزاری آهنین که قدرتش بر دوش نحیف آدمیان استوار است . در این جا نقش ریلی- انسانی گرافیک و واژه ی "دراز" به خوبی و زیبایی و قدرت به نمایش در می آید . 
 

مهر : به دشتی زاده

رسم این بوده که پای هر خواندیدنی ، نظر هایی از دوستان را بگذارم که بیشتر با کار عجین بوده باشد و حاوی خوابینشی دقیق تر و فنی تر و خلاق تر . به این روال تاکنون پای بند بوده ام ؛ مگر در مواردی اندک و خاص که ضرورتی این تغییر روال را تایید می کرده . این نوشته ی تو نیز به گمانم از جمله ی این موارد اندک و خاص باشد . این که با دیدن خواندیدنی ، این گونه بر انگیخته شدی و راه به تجربه هایی بردی که زمانی درگیرش بودی ، خود گویای تاثیر مثبتی ست که در تو گذاشته . من هماره تاکید کرده ام که خواندیدنی مخاطبش را خلاق تر می کند . ربط این نوع کار به هنر تلفیقی و بدویت نهفته در آن که آن را به کارهای انسان غار نشین شبیه می نماید ، نکته ی بس مهمی از ماهیت خواندیدنی را آشکار می کند که من همیشه بر آن تاکید داشته ام . به این معنا که این جا به علت به کار گیری چشم و گوش و زبان به صورت هم زمان ، عنصر "بی واسطگی" بیشتر در شعر کار می کند و این چیزی ست که ما در دهه ی ٧٠ هم روی آن تاکید کرده ایم . 

جهانگیر دشتی زاده

من گرچه شما را تا اندازه ای از طریق دیگر دوستان ( از جمله آقای ملکی ) شناخته بودم ، باز هم خوشحالم که شرایطی هموار شد تا بی واسطه این دوستی ادامه پیدا کند . در باره ی آن چه معیار اندیشه ی شما در زمینه ی شعر شده ، شاید هنوز نتوانم قضاوت محکمی بکنم ، اما در هنر مدرن امروز آن چه انجام می پذیرد ، شاید تلفیقی از گذشته ها باشد . یادم می آید همیشه به سبب این که احساسم را جدی تر و قوی تر بر تارک اندیشه بنشانم و به نوعی تیغم را دو چندان آبدیده کنم ، شعر و دلنوشته و هر چه را به خط معمول قبلن نگاشته بودم ، در هم می آمخیتم تا معجونی پیچیده تر سازم و به همین منظور ، گاهی شعر را به خط نسخ و نستعلیق و گاهی شکسته در شکل ها و رنگ های متفاوت می آمیختم و شکل و تصویر و شمایلی که گاهی خوانده نمی شد ، نقاشی می کردم . به قول شمس "آن خطاط  سه خط نبشتی"  ... "یک خط که نه خود نه دیگری بخواندی" ! بله ، بیشتر خط سوم شمس در کارهای من نبشته می شد ؟! و چون ایامی بر آن می گذشت ، خود نیز در می ماندم که چه نوشته ام و آیا من نوشته ام و از خواندنش بسیار می شد که در می ماندم ... ولی آن چه مهم است ، احساس و تفکرات متفاوتی بود که در من ایجاد می شد و مرا همین لذت بسنده می کرد . گاهی هم دوستان مرا به باد شماتت می گرفتند که (جهان ) این دیگر چه صیغه ای ست !؟ یا نقاشی بکش یا ینویس ! این چه شتر مرغی ست که نه بار می برد و نه تخم می نهد ؟! و مرا هیچ حیلتی نبود که آنان را متقاعد کنم . شور و شعف کار مرا کفایت می کرد که سکوت پیشه کنم ( که آن چه من در خشت خام بینم ، دوستان در آینه نبینند ؟! ) چون آن ها نمی توانستند احساس درون مرا دریابند . باری ، این سیر دانش هنر ، بر هیچ اندیشه ای پوشیده نیست که اجداد غار نشین ما نیز به همین گونه آغازگران این هنر مدرن بودند که آثار به جا مانده شان بر دیواره ی غار ها بی شباهت به این حدیث نیست . گاهی خطوط آمیخته به اشکال و به رنگ های متفاوتی بوده و بسیار دیده شده که هر نوشته ای رنگ و طعم و احساس دگرگونه داشته و بعضی از کلمات به نوعی وحشت و هراس و برخی اندیشه سحر و جادو و گه گاه رنگ مرگ یا زندگی به خود گرفته اند تا جایی که این نبشته ی مرموز که از جهت های مختلفی نگاشته و یا در هم آمیخته می شد ، سکوت غریبی بود که گوش هر انسانی به دیدن آن ها کر می شد و چشم هر مخاطبی به بهت و هراس می نشست و جالب این که اندازه ( به قول امروزی ها فونت ) نوشته و خطوط یا اشکال ، هر یک رسالتی را در خود متراکم کرده بود . بسا جایی که نبشته های بزرگ از اهمیت صد چندان برخوردار بودند و در سرزمینی دیگر بلعکس و باز در بلاد و دیار دیگر خطوط درهم گره خورده ، این رسالت را به انجام می رساندند . این تنوع و نوع آوری هیچ محدودیتی نداشت و زیباتر این که هر بیننده ی غار نشینی ، به وسعت دید و احساس خود ، برداشت متفاوتی از آن داشت و بسیار بوده کتیبه هایی که مورد تقدس و احترام آدمیان بوده و چون خدای خود پنداشته اند و جایی نشان مهر و عشق و دوستی و گه نشان عناد و جنگ و دشمنی ، گاه نشان دعا و شفای بیمار و گاه نشان برجستگی ایل و تباری و هزاران تفکر و تامل و احساس دیگری ... تردیدی نیست که این هنرمندان بدوی ، برای بیان عشق و شعر و سرور و سرود و ترانه ، همه ی آمال و آرزو های خود را به شیوهای گوناگون به تصویر می نگاشتند ( گفتم می نگاشتند . به عمد گفتم که گفته باشم شعر شان را نقاشی می کردند و یا نقاشی شان را می سرودند ) . این هنر در گذر زمان شکل عوض می کرد و در هر فرهنگی رنگ تازه ای به خود می گرفت ... خود بهتر می دانی که این رشته سر دراز دارد !

تراما

جنس کارهای تان متفاوت تر از متفاوت است . ایجاز به کار رفته و جمع کردن گستره ی مفهومی ، در این چند خط ، کار را فوق العاده کرده است و دید این شعر هم که طبیعت بیجان را به درون آدم می کشد .

عه تا

تبریک بابت تولد یک خواندیدنی پویا و رشید ؛ به منوال فلسفه ای که موجد پیدایی آن شد . گرافیک و کلمه ، محلول در هم ، اثری با بار بیشینه ی اجتماعی تولید کرده اند که اگر چه برتری و غلبه ی سهم کلام در تبیین مفهوم آشکار تر است ، به عنوان اثری غیر قابل تجزیه ، محبوب مخاطب هنر بالنده و خلاق است . شاید این تاکید مولف بر غنای وجه کلامی شعر ، پاسخی به نق نق های بهانه گیرانی باشد که حال و روز این اواخر مهر را از لحاظ تولید شعر ، عقیم و کم کار می نمایانند .
ایستگاه : زنگ و درنگ !
دو گونه ی اصلی از درد دل و خود کاوی ، در این اثر موجود است که امتداد و راستای هم جهت ، اما تن و فرکانس متفاوت دارند . با این که منبع و منشا هر دو صدا واحد است ، با این که در یک سوی معلوم امتداد دارند و با این که کنش بالفعل وارده بر هر دو یکی ست ، اما یکی با موج کوتاه و طنین بلند ، واگویه ی واکنش و تمی از اعتراض دارد که جسورانه با قصد ارسال به هر مخاطب دوست و دشمن ، از مزیت هنری گرافیک برای حصول بیشینه ی تاثیرگذاری استفاده کرده است
و یکی با نجوایی آرام ، برون ریز ِ درد خود را در گوش خود عقده گشایی و زمزمه می کند .  در این میان ، امکان قرائت های متکثر فرعی دیگری نیز دیده می شود که همه در همین جهت و هر کدام موید دیگری ست . در واقع به مصداق "درد" را از هر طرف بخوانی ، درد است ، همه ی صداهای این اثر پلی فونیک ، فقط در تن و موزیک متفاوتند ؛ وگرنه همه به یک تصویر صدا می دهند . صدای بلند یا قرائت اصلی که می توان کلان روایتش نامید ، با "من" آغاز می شود ؛ منی که می تواند هر کدام از ما باشد . منی که مرکز بحران و محور روایت دادخواهی و عصیان است . منی که در مقابل "شما" علم شده است ؛ همان شمایی که جبهه ی دشمن متخاصم ِ ضد اجتماعی ِ حاکم است . این من در شرح مظالم و بیدادی که بر او می رود ، از گرافیک چونان محرکی کمک گرفته تا عمق ماوقع و موضع سرسخت و ایستاده ی خود را بنمایاند . وقتی "درررررررررررررررررررررررررررررررررررراز" را چنان می کشد تا به "شما" برسد ، "تراورس" های ریل قطار را به رئال ترین شکل ممکن نمایش می دهد ؛ چنان که گرافیک خاکستری روشن ، شامل "من ، ریل ، دراز ، شما" به تنهایی یک شعر بی زبان می شود . چرا که به جای فرم نوشتاری "دراز" ، می توان شکل ترسیمی "ریل" را دید یا به عبارت دیگر ، می توان دراز را خواند و ریل را دید . اکنون "من" ی که تعریف شد ، در سطر اول خواندیدنی "آدم" می شود تکثیر شده و به جای چارتراش ها یا تراورس ها ، در باند ریل دراز شده است .  دیگر" من" ها  "آدم" هایی هستند که شما ریل شان کرده اید !
"سرعتش هم بیشتر از کم کم کم" . این سرعت مربوط به قطار نیست . به شمای خنده زن و ریشخندچی ( شما به عنوان طرف خطاب درونی اثر یا همان جبهه ی متخاصم حاکم ضد اجتماعی ) هم  ربط ندارد . این سرعت مربوط به روند رشد کمی و کیفی "من" هایی ست که ریل قطار می شوند ؛ همان عده ای که خلاف پیش بینی نه فقط کم نشدند ، بلکه کم کم به جمعیت شان افزوده شد و می شود ( امکان خوابینش متنوع و متعدد در جاهایی از خواندیدنی که ظاهری مبهم دارند ، بیشتر است ؛ مثلن همین جا که "کم" سه بار تکرار شده است ، می تواند منشا تخیل و تاویل بیشتری باشد) "که خنده به خنده نگویید هی..." این سطر حاوی صفتی ست که لحن "شما" را در حین طعنه و تسخر تعریف می کند ؛ همان "تکه پاره" های تحقیر آمیز که هر از گاه از دهان "شمای کذایی" در رسانه ی ملی (!!) نثارمان می شود و با مقصود موذیانه ی معلوم ، تحریک به واکنش می کند.
مضمون سطور با رنگ قرمز پریده ، صدای ثانوی و نجوای درگوشی ست که در راستای مفهوم اصلی ، اما با حوزه ی اثر محدود ، در گفت و گو با خویش و محارم نزدیک به زبان می آید. در محتوای این تکه از خواندیدنی ، غیر از هنرنمایی مولف  در کلیت اثر و تلفیق هوشمندانه ی دو صدا ، دو نکته ی ظریف پرداخته شده که شایان واکاوی است : 1- طرف صحبت این بخش قرمز ( علی رغم این که به آهستگی زمزمه و درد دل گونه نجوا می شود ) فقط "شما" نیست ، بلکه سطر آخر متوجه ی خود ( متکلم ) و همرازان و محارم است و در عین نوعی استیصال و عجز ، از خود می پرسد بی رهبر کارم به کجا می کشد ؟
2- "چرا" در ابتدای صدای قرمز ، با جناسی شاعرانه ، به دو گونه ی مختلف نوشتاری ( فقط از نظر اعراب گذاری ) و معنوی دلالت دارد ؛ یکی به چرا (با کسر اول) به عنوان ادات استفهام و به معنی شروع به پرسش به منظور یافتن پاسخ فعل و دومی به چرا ( با فتح اول) ، به عنوان چریدن و خوردن که تشبیهی ذلت بار بین زندگی خود و حیوانات بی شعور چرنده ی تحت بیداد همان "شمای" حاکم است . در خوابینش اول ، چرا ( به عنوان وجه استفهام ) ، با کشتار و مرگ جواب می گیرد و در خوابینش دوم ، چرا چون خوراکی که به خون جگر آغشته وعزا دارانه میل شود . "پاره های تنم را به غذا..." این غذا خوراک تبلیغاتی "شما"ست که از عزیزان من فراهم کرده اند و لابد مخاطب می داند کی و کجا ! و  سطر آخر : "می دوم بی سر به کجا!؟" همان جایی ست که طرف خطاب "من" ، از "شما" به "من" بر می گردد و صدای مذکور این بار از خود می پرسد .

حبیب شوکتی نیا

با این شعر شما و بحث های مربوط به آن ، یاد نظر برخی عروضیان قدیم می افتم که از حس دیداری مدد می گرفتند تا اصول قافیه را گوشزد کنند و اعتقادی به قوافی ی شنیداری نداشتند ؛ یعنی "راضی" را با "بازی" مثلن هم قافیه نمی دانستند . حالا مهرداد فلاح را داریم با نظریات همیشه جوانش که دست کرده تو یخه ی ادامه دهندگان همان نظریه پردازان که شکل مدرن به خود شان می گیرند ، اما ذهن شان تو حال و هوای شمس قیس رازی نفس می کشد !
شعر "ایستگاه ؛ زنگ و درنگ" یک تابلو - شعر است ؛ یعنی با دیدنش می توان به عمقش پی برد . نمی شود فقط شنیدش . حس دیداری و شنیداری به یک اندازه توش جریان دارد . اما تکلیف خواننده ای که چشم سر ندارد و دیده ی عافیت بینش قوی ست ، با این شعر چیست ؟ بماند که در سال های قبل هم کسانی مثل تندرکیا دست به این خلاقیت ها زدند . من به شخصه اما با این بدعت ها مشکلی ندارم و اغلب هم می پسندم شان ، ولی هنوز تو جواب آن پرسش هاج و واجم .

سعید نصار یوسفی (ترتیزک )

همیشه به گونه های تازه اندیشیده ام و به تواتر از آن در برساختن سروده ها مدد جسته ام و هم از آن رو به خلاقیت ها عنایت ویژه ای  داشته و دارم ؛ چنان که همین گونه ی پیش رو را که در واقع وامدار هیچ نحله ای نیست و از سایر گونه های شعری نیز آشنایی زدایی می کند ، پسندیده ام . چرا که در وانفسای همانند نویسی ، کلاف کانکریت و توگراف را پیچانده است و در استراتژی خود ویژه اش ، با تلفیق گزاره ها و عناصر موجود در حرکتی هدفمند ، در توازی تصاویر و اشکال و ایماژهای تازه و نیز از طریق دیداری ساختن شعر ، به حجم بخشی و افزودن بار و بسامد سروده ها نیز اهتمام  ورزیده که به باور این قلم ، بسیار موفق بوده است ...

آیدین ضیایی

این فرآورده ای تکنیکی ست از باز تولیدی هنری یا بهتر بود این طور می گفتم که  بدیهی ترین صورت تلفیق و ترکیب هنری را در این سری آثار می توان باز جست . همان طرح و مکتوبی که در معیت هم و در هیات انتقال مفهوم ، نوعی هاله ی متعلق به تعلیق را متصور می شوند ؛ ابژه ای که با چشم غیر مسلح به سوژه در نخستین نگاه ، نمودار تکوین نخستین ادراک می شود و در تداوم آن ، عرصه ی شهود و نظر و در هم تنیدگی و ادغام معانی شعری را دریافت پذیر و پیمودنی می سازد.

مصطفا فخرایی

بهره گرفتن از عناصر دیگر هنرها به نفع شعر ، قطعن به رنگین تر شدن فضای شعری و تازگی و طراوت شعر کمک می کند . در واقع ، گویی همه ی هنرها ی کلامی و تصویری و ... در پیوندی خجسته گرد هم آمده اند تا شعری دیگرگونه بیافرینند .

مهر : به دشتی زاده

من خیلی خوشحالم که دوست نقاشی چون تو ، به خوابینشگری روی آورده است و امیدوارم باز هم از نظر و دیدگاهت ، من و دیگر دوستان اهل "هواخوری" را بی نصیب نگذاری . جالب است که از چشم آزموده ی یک نقاش ، توصیف قشنگی از یکی از کارکردهای خواندیدنی ارایه دادی . این که رنگ و اندازه ی فونت و دیگر امکانات گرافیکال می تواند واژه ها را برکشد و در چشم خوابیننده بنشاند ( و به تعبیر زیبای تو "انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم" ) ، آشکار می کند که تاکید در این نوع شعر ، جایگاه متنوعی پیدا کرده ... اما در باره ی پرسش های تو باید بگویم که وجه شفاهی و شنیداری خواندیدنی لطمه ای نمی بیند . اگر که خوابیننده مصر باشد خواندیدنی را برای خودش یا دیگری در خلوت و یا در جمع بخواند ، می تواند متن کلامی اش را هر جور که خودش تنظیم می کند ، بازخوانی کند . به عبارتی ، شعر سطری هم چنان در درون خواندیدنی حیات دارد  ، ولی این خوابیننده است که آن را می نویسد ، نه شاعر !

جهانگیر دشتی زاده

من اولین بار است که به این "متفاوت" شما سر می زنم . طبیعی ست بنا به تغییرات فصلی در هر جامعه ای ، به موازات افت و خیزهایش ، ادبیات و هنر بی بهره نمی ماند ... در این جا من با دو نوع ساختار به موازات هم برخورد کرده ام  . یکی اتفاق زبانی که نوشته را شعر می کند و نقطه ی برجسته ی آن در سطر دوم بیشتر دیده می شود و دیگری شکل و رنگ و اندازه و نوع نوشتار . اما نوع نوشتار شعر بحث دیگری ست ! سایه ها و یا فرو رفتگی و نمادین شدن بعضی واژها ، نوعی احساس گنگ در آدمی ایجاد می کند . تفاوت فونت و رنگ ... من چون یک نقاشم این کار ها را در نقاشی هایم انجام می دادم  ، راستش  این جا به مساله ی تازه ای برخورد کردم ؛ انگار شعر را با دو صدای متفاوت می شنوم . انگار شعر را نمی خوانم . شعر را می شنوم ؛ شاید به دلیل مکث و تمرکز بر واژه ها ! در فونت های درشت ، صدای شعر تند و رساست و در فونت کوچک و کم رنگ ، صدا با زمزمه ی خاموش و کشدار شنیده می شود ... اما نکته ای که محدودیت در این گونه شعر می تواند ایجاد کند ، آن است که آیا ما در همه حال و در تمام شرایط می توانیم همین گونه شعر را در اختیار مخاطب قرار دهیم ؟ و یا اگر بخواهیم این شعر را در جمعی بخوانیم ، دچار چه مشکلات و محدودیت هایی می شویم ؟

ابوالفضل حسنی

مدام داری رنگ عوض می کنی مهرداد ! منتظر این لحظه بودم که چند صدایی را با خواندیدنی بیامیزی که آمیختی ... این قطار تو کاملن یک قطار شهری بومی ست ؛ مال خودمان است، مال همین روزها، همین امروز ها و من در آن رنگ و دودی و دودکشی چیزی اصلن نمی بینم ، بلکه در زیر ریل های آن خبر هایی ست ؛ مطالبات به حق جامعه ی شهری که می رفت به جشن مبدل شود ، اما تکه تکه شد و به عزا رسید ...
اما متن در ادامه ، کنش فلسفی کار را به دوش می کشد و می کشد خود را به جایی که علاوه بر بار اجتماعی و سیاسی ، لایه های انسانی و خرد ورزانه اش  را اعتلا می بخشد و به این بی سر دونده معنایی تازه می دهد . 

ابوذر کردی

شعر های شما ، مخصوصن در این یکی دو سه شعر اخیر ، بیشتر به سمت یک پارادایم تصویری - دیداری سوق پیداکرده است ؛ یعنی درست مخاطب جایی می نشیند که بخواهد از مدار چشم با شعر ارتباط برقرار کند و گوش را معلق گذاشته که کم تر در این فعل و انفعال کاری از دستش ساخته است ... شما تمام ساختار و زیر ساختارهای شعر تان را منوط به چشم زایی کرده اید ؛ چنان که در این شعر ، دو نوع دیالوگ برقرار شده که ما فقط می بینیم به نحوی پانتومیمیک ، کلمات در کنار هم قرار می گیرند و آثار خود را به سطور جلویی خود تعارف می کنند .

مینا درعلی

در ایستگاه مهرداد ایستاده ام و صداهای زنگ دار را می شنوم . بی درنگ یاد پلی فونی می افتم که این در هم تنیدگی حرف ها را به تفکیک و کلمه به کلمه بر چشم هایم بار می زنند . حالا چشم هایم حامل شکل های رنگارنگ و ماهیت دو جنسی شعر شده است ! جنسی از اعتراض - سکوت ، راست - خمیده ، پرسش  - پاسخ ، زندگی - مرگ ، رفتن - ایستادن  و ... در این شعر اتفاق های قابل تاملی افتاده است ؛ ریل روی آدم می رود و نه آدم روی ریل و سرعتی که بیشتر از کم / کم / کم  می شود . انگار دارد این سرعت می ایستد ! مانعی دارد می ایستاندش (چرای مرا به عزا بدل کرده اید) . روح معترض کشته شده ! و حرکت ایستاده و راوی  "درررررراز" شده  ! اکثر سطرها معنایی دو گانه دارند (نگاه شود به سطر "سرعتش هم بیشتر از  کم کم کم" ) . معمولن سرعت در مقابل با یک حد معمول حرکت شکل می گیرد ، اما این فضای پارادی تنیده در سطر ، آن قدر زیبا پرداخت شده که انگار ترمز این سرعت را کشیده و این به معنی خلق یک ناخلق است ! آنتروپی موجود در متن  ، میزان بی نظمی را آن چنان رقم می زند که بی معنایی  موثری در متن شکل می گیرد و بر درک ما موثر می افتد!! عوامل خارج از متن (  "من" و" شما ) " با سرعت تر از عوامل داخلی (دونده و راننده ) در حال پیشروی و فاصله گیری از مرکزیت شعر ( ایستگاه یا مقصد ) است که این هم عاملی دیگر در افزایش آنتروپی ست  و ایجاد فضای بی معنایی ! شعر تنیده در واژه و قابل تاویلی است که می توان از زوایای مختلف آن را بررسی کرد .

سامان سپنتا

در این کار ، چیزهایی که به چشم من می آیند ، این هایند:
1- پس زمینه ی تمام سفید اثر (در قیاس با کارهای دیگر )
2- سایه ای از فونت کلمات که افتاده روی زمینه ( شاید برای نشان دادن ریلی که روی آدم راه می رود )
3 - پارادوکس درخشان سطر دوم
4 - نشان دادن توالی کاهش سرعت با تکرار واژه ی "کم"
5- و آن سطرهای لاغر خجالتی که لباس سرخ به تن کرده اند و عجیب مرا به یاد این بیت خاقانی می اندازند : به بزغاله گفتا که بگریز گفت : / کجا می گریزم که قصاب از پی ؟! (البته از حافظه نقل کردم امید که درست نوشته باشم . )  
6 - ها ! آن سطرهای سیاه کلفت ، همان ریل هایند لابد که روی آدم ( سطرهای لاغر قرمز ) راه می روند و پاک زخم و زیلی شان کرده اند . 
7 - درازی سطر چهارم هم شاید ناشی از گذر مکرر ریل روی آن و درازی خود ریل هم باشد ( که لابد هست ) .

محمد علی حسنلو

چه خبر است این جا !؟ همه ی شعرها را خواندم و همین طور بعضی نظرها را و نقد ها و بحث های اتفاق افتاده  . برای این که بتوانم بیشتر در مورد شعرهای تان حرف بزنم ، باید اطلاعات بیشتری داشته باشم . عجالتن خوشحالم که در فضای اینترنت ، شعرهایی با نوع و شکل های گوناگون و متنوع می خوانم . این شعر کاملن تصویری ست برایم ؛ تصویری از آن جهت که شاعر دارد چند هنر را با هم می آمیزد و توانایی هایش را نشان می دهد . کما این که پیش از این هم توانایی های او در کتاب ها و آثار قبلی اش برای من همیشه مشهود بوده . احساس می کنم از این به بعد بیشتر باید به این جا بیایم و بیشتر بخوانم و یاد بگیرم .

نسترن مکارمی ( خود نویس )

این متن را سه راوی دست به دست می کنند . یکی منم که همان مولفم . یکی شما که با من مولف اندر می شوید تا به ضمیر تازه ای برسیم ؛ ضمیری که سوم شخص از پشت شیشه ی مونیتور نگاهش می کند و گاه با من و گاه با شما همذات می شود . این خواندیدنی حرف های عصبی ام را در "سمباده شویی" پس می گیرد . چند صدایی در این خواندیدنی ، جز با ارایه ی تفاوت تصویری سطرها قابل درک نیست و این همان درهم تنیدگی شعر و تصویر است که من از خواندیدنی انتظار می دارم . 
"می دوم بی سر به کجا ؟ / که خنده به خنده نگویید : / چه دونده ی بی پایی ست ! / راننده ی در جایی ست !"  "تا شما شده ام / چرای مرا به عزا بدل کرده اید / پاره های تنم را به غذا" "این جا از ریل و پل خبری نیست ..." این آخری را هم اگر راوی دیگری بگیریم ، حساب راوی ها به چهار می زند . این کار پر انرژی برای خوراک چند روز آدم کافی ست .

بامداد امید

ظاهرن بحثی کشدار است در این جا و من هم انگار به این رودخانه کشیده شده ام ؛ به دست کامنتی که نمی دانم غریق است یا شناگری ماهر و به دنبال "تا "می گردد . اجازه بدهید فعلن همین را بگویم در مورد کار و تلاشی جدید در عرصه ی هنر و آن "خواندیدنی" ست که تا مدت ها فکر می کردم این یک اشتباه تایپی است !

 اما سوال و درخواستم : اگر من بخواهم برای دوستی اثر زیبا و به یاد ماندنی و ...
"راه ه ه ه ه ا ا ا گر بی بی بیفتد ..." را معرفی و یا بازگو کنم ، تکلیفم چیست ؟ آیا باید یک تصویر از آن در جیبم داشته باشم و یا با زبانی هم چون الکن ها بخوانم "راه ه ه ه ا ا ا..."؟ البته این را می گویم اگر بخواهیم شعر را عامل اصلی این اثر و شیوه بدانیم ؛ وگرنه اگر بحث خط و نقاشی و ... باشد ، حرف و خواسته ی من کاملن می تواند اشتباه باشد . چارچوب ، چه قفس باشد و چه تکه ای چوب فرو رفته در زمین ، پرنده را از پرواز باز می دارد و فکر می کنم این گونه کار هم مانند وزن و قافیه و ردیف می تواند چارچوبی بشود برای حبس اندیشه و فوران کلام . در مورد شعر ، معتقدم بهترین و ماندگارترین شعرها شعری است که  شعار شود بر زبان .

ظاهرن این رودخانه کم دلفریب هم نیست و نمی گذارد به سادگی به ساحل بازگشت.
در مورد شکل کار ، سوال ها ی دیگری هم برایم مطرح می شود (به علت ناواردی در شنا و دانش کم در هنر ) . معمولن هر چیز نو و جدیدی که بخواهد خودی نشان بدهد و ماندگار شود ، شاید مجبور باشد از گذشته وام بگیرد و کم کم خودش را از آن جدا کند . شاید هم این شیوه کار ، روزی به شکلی مستقل گوشه ای از هنر این سرزمین شود ، ولی در حال حاضر من سوالم این است : اگر من بخواهم خواندیدنی کار کنم ، چه لزومی دارد شعر ( یا کلام آن ) از خودم باشد و مهم تر این که وقتی من می خواهم بگویم "دیشب خواب دیدم
خدا را
خوابیده بود
"آرام"
گهواره را تکان می داد
شیطان
و یا
بهشت لرزید
(هم چون دل من)
می رفت به سمت پای مادر
با شتاب
باطوم "
چه گونه می توانم آن را در یک خواندیدنی بیاورم ( شما می توانید ) ؟ بنابراین ، از این جاست که می گویم به دست و پای اندیشه و کلام غل و زنجیر می زنیم ؛ هم چون قافیه و ردیف و ...
هر چند ناگفته نماند من هم دوست دارم و می خواهم
"خواب بودن را " در مطلب اول و لرزش و شتاب باطوم را در مطلب دوم به بهترین وجهی نشان بدهم ، اما فکر می کنم این وظیفه ی خود کلام است نه ضرب و زور تن صدا و طرز بیان من .  در هر حال ، امیدوارم جدال نو و کهنه و درد زایمان و تولید و پا گرفتن و ماندگار شدن نو در دل کهنه ، روزی "خواندیدنی "قسمتی از هنر این مرزو بوم شود . من به دنبال کلامی هستم که خود یک  شعر باشد ؛ شاید سلام ، شاید عشق ، شاید هم مرگ باشد . بنایراین ، من همیشه معترض کهنه و حامی نو هستم و معتقدم هر نویی در آغاز باید با مخالفت های زیادی درگیر باشد ؛ وگرنه ارزش ماندن نخواهد داشت . شاید مخالفتم اکنون و با شکل کنونی آن ، به سبب وابستگی کلام به تصویر و بلعکس  باشد که امیدوارم در آینده استقلالی به وجود بیاید که متاسفانه باز هم می بینم یا شعر می ماند و یا در حد بالای آن خط - نقاشی . آها ! یک چیز دیگر : اگر هنر و اثر هنری می خواهد ماندگار و تاثیر گذار باشد ( که غیر از این هیچ نخواهد بود ) ، در دورانی که انسان با شتاب و تلاش بسیار سعی می کند سحر را به شب بچسباند ، باید هر چه ساده تر و فشرده تر شود وگرنه ...

 اما سوالی دارم در مورد کار"دندانه کاری بر برانکارد" و "راه اگر بیفتدحرف / شاید که قدم رنجه کند سیل!"  
1- چرا در "دن دن دن دانه...کلمه ی "دندانه" به طور کامل نیامده ، اما در "بی بی بی بیفتد" کلمه ی "بیفتد" کامل آمده است ؟ "دن " در دندانه سه بار آمده و جدا ، اما در بیفتد "بی" چهار بار آمده است ؛ سه بار جدا و یک بار متصل ؟
2- شکل و تصویر "راه ه ه ه..."بیشتر به آبشار نزدیک است ( فرود از بالا به پایین ) تا به سیل ؛ مخصوصن این که اگر سیل را می خواست تداعی کند ، باید هم چون سیل در هم و بر هم می بود کلمات ، نه هم چون آبشار تقریبن منظم ؟

مهر : به بامداد

در پرسش تو نکته ای ست که نگرانم می کند . این گونه که تو می گویی ، خود زبان و کلام هم نقش همان قفس را دارد و بنابراین حس و عاطفه را اگر همان جور دست نخورده بگذاریم ، بهتر است ! من کاری به این ندارم که آیا حتمن بهترین شعر ها همانا شعارند و لاغیر ، بحث این است که آدمی را انگاری از آفریدن گریز و گزیری نیست و هر آفریده ای شبیه "چیز" ی ست که فرم دارد و می توان بهش نزدیک شد و"لمس"ش کرد و این جوری هاست که مخاطب هنر ، می تواند خلاقیت نهفته در جانش را بروز دهد و به "عین" در آورد . اما حرفت در باره ی "شعر" درست است ، ولی تا وقتی خودمان را در چارچوب تعریف رایج از شعر محدود کنیم . تو خود بهتر می دانی که اگر بخواهیم خلاق باشیم ، ناچار به نو آوری هستیم و نو آوری همیشه در "بوده" ها و "داشته" ها دست می برد .

اما خواندیدنی این طوری تولید نمی شود که مثلن ابتدا شعر معمول و سطری بگوییم و بعد برایش شکل بکشیم ! همان گونه که پیش تر هم توضیح داده ام ، در خواندیدنی فرم دیداری و گرافیکی از دل حرکت کلامی تولید می شود و همان رابطه ای بین این دو هست که فی المثل در دوتایی ِ شکل و محتوا . تمام زیبایی و هیجان خواندیدنی در همین است : با کلام شروع می کنی و به تصویر می رسی و دوباره بر می گردی به کلام و یا بر عکس . برای همین است که تاکید می کنم هماره که گرافیک در این نوع کار زبان بازی می کند و زبان تن به بازی های دیداری می دهد .

در باره ی پرسش دیگرت ( آن چه به شعر "دن دن دن ..." مربوط می شود ) باید بگویم که اگر شاعر از کار خودش به واقع سر در می آورد که دیگر شاعر نبود ! نه ؟ اما آن چه من برداشت می کنم ، دیگر به مولفی که کار را آفریده مربوط نیست ، بل که از آن خوابیننده ای هم چون خود توست که این جا نامش با نام مولف یکی شده متاسفانه ! به گمانم جواب پرسش های تو روشن باشد . این بی نظمی در ارایه ی لکنتی که انگاری به وردی و دعایی از سر استیصال می ماند ، خود گواه روشنی بر ماهیت سیل آسای این متن است . درست گفته ای که سیل در خود آشفتگی دارد و مولف ، این آشفتگی را به گونه ای ضمنی در حرکت کلامی و بصری این خواندیدنی به اجرا گذاشته است . با این حال ، اگر که می شد گره از کار فرو بسته ی شاعر بگشاییم ، آب رودخانه ها از این پس سر بالا می رقصیدند و قورباغه ها ابوعطا می خواندند !

 

+ mehrdad fallah ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٢٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani