این آدم ها - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این آدم ها

بی پرده بگویم ، جز شاعر چه کسی می تواند این مردم را نجات دهد ؟ مضحک به نظر می رسد این حرف ، ولی افسوس که حقیت دارد . اما بدی قضیه این است که شاعران جز در قلمرو خویش قدرتی ندارند . همین است اگر می بینید که زبان را نیز از اینان دزدیده اند و آن را به چه کس داده اند ؟ به اهل روز و روزنامه ! چنان غرق نانند این مردم که دیگر خشم یا حیرت و یا ... چاره نمی کند . این جا فقط می توانی به حال آنان گریه کنی و با خود بگویی : آیا همین است زندگی !؟ من البته امیدم به نسلی ست که هم اکنون رو به بالیدن دارد . همین جوانی ها که گاه می توان دید و حظ کرد . خنده ای بلند که ناگهان خیابان را به آتش می کشد . بوسه ای که دو لب را بی خیال گزمه ، گرم می کند . پول پدرها که پسرها دود می کنند ... دود !


نترس !
این پسر این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد
زخم کهنه اش را بر می دارد
توی کوچه ها و خیابان ها راه می افتد جار می کشد

این طور هاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کند
دور بر می دارد ... آهای !
مراقب این بچه ها باش !

پشت این میدان
مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند درش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه   به هر کس که دشنه را دقیق تر
بیست می دهند

غصه نخور !
این پرده ای که من می بینم
تمامی ندارد

بروم شاهنامه را دوباره بنویسم !

+ mehrdad fallah ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۱/۱٢/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani