مانیفست ِ اسب ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

مانیفست ِ اسب !

  

 سایت مهرداد فلاح - این چه زنجیر است !؟

خوابینش ِ مهرداد فلاح ِ خوابیننده

 

من این شعر را بیانیه و مانفیست مهرداد فلاح شاعر ، بر این گروه از کار هایش تلقی می کنم .گزاره ی "این اسب رمیده است" ، آشکارا خواننده را به سمت این برداشت می کشاند. "رمیدن اسب" می تواند علاوه بر رهایی از قید زین و افسار و یراق ، گویای رهایی شاعر از قید فرم های اشباع شده و جایگاه ارباب ـ رعیتی سطر ها باشد.از سویی،وقتی اسبی می رمد، این رمش ، او را به بدویت خود و " اسبیت" اسب می رساند.
دنباله ی گزاره ی "بسا سبب که می شود دمش را گرفت" ، ما را به سابقه ی این رمیدن پرتاب می کند و از خواننده می خواهد در پی علل و چرایی آن برآید. این جاست که تاویل ، دامنه ای دنباله دار یا دم دار می گیرد. این دم و دنباله را بدیهی است که می باید در شعر های پیشین شاعر یافت . آیا در کارنامه ی شعری مهرداد فلاح ، او را شاعری می یابیم که خواسته باشد از روی دست دیگران بنویسد و یا حتی از روی دست خودش ؟ آیا او را شاعری راضی به یافته هایش دیده ایم ؟

پاسخ به این پرسش هاست که می تواند به ما از راهی که پای شاعر را برای خودش برداشته ، آدرس بدهد. به نظر می رسد که او هم چون کودکی بازی گوش و سر به هوا ، فقط از سرک کشیدن به افق های تاکنون ناپدید و نادیده ، به هیجان می آید و لذت می برد. بله ، این اسب رمیده است !
اما سویه ی بصری شعر هم برای خودش داستانی دارد .
من به شخصه ( هم چون خواننده ای دیگر ، ابوالفضل حسنی ) اولین تصویری که از این شعر بر می دارم ، تصویر عینکی دفرمه و له شده است. عینک ؟ بله ، عینک می تواند بیان گر نظرگاه و دیدگاه بیننده باشد. عینک را می شود نماد روشنفکری گرفت. حالا چرا دفرمه شده ؟ همین به ما یادآور می شود که این شعر را مثل بیانیه ای خلاق برای این دست شعر فلاح قرائت کنیم.

دیگر تصویری که بر می دارد چشم من از این کار، تصویر سر اسب است در مرکز شعر با چشم درشت سیاهش. این تصویر حیوانی که نوعی حیرت هم در نگاهش خوانده می شود ، گوشه ی چپ شعر ،در فعل "گرفت" گرفتار می شود و به پیچ و تاب در می آید که هم گرفتن دم را " نگارینه " می کند هم بازی گوشی را .
خواننده ای دیگر به جای سر اسب ، سر یا کلاه یک مکزیکی را دیده که این هم برداشت جالبی است و ما را به مقوله ی "غرابت" می رساند که در این جا می شود از غرابت ، تازگی را مراد کرد. شما چه می بینید ؟

اما یک خواننده ی زیرک ، این شعر ها را شبیه  "گوشی تلفن"  فیلم "ماتریکس" یافته است . نوعی "این همانی" هوشمندانه که به شکلی درخشان ، کار کرد غریبه گردان این شعر ها را فاش می سازد. خواننده ای دیگر ، با تاکید بر این که "این شعر ها آرامشم را بر می آشوبند" و ادامه ای چنین : "این تنها وقتی است که دلم نمی خواهد آرامش داشته باشم" ، به ویژگی بارز هنر پیشرو اشاره کرده است . شما چه می گویید ؟

 

سارا

 

خیلی کیف کردم وقتی که خوانش تان را خواندم ، ولی من فرم شعر شما را جور دیگری دیده بودم : آفرینش آدم .  از بهشت رانده شد ( شیب رو به پایین  اول ) ، وارد دنیا و از دیدنش حیرت زده شد ( همان چیزی که شما می گویید صورت اسب ، من می گویم چهره ی شوکه شده ی آدم )  . در توهم بخشش و بازگشت به بهشت ، می کوشد بالا برود ( سر بالایی دوم ) ،  ولی هنوز گرفتار این سربالایی ها و سر پایینی هاست.

  

مهدی کمالی

  

فکر نمی کنید  این نوع طرز نگارش و استفاده از رنگ و دیگر عناصر خارجی در شعر ، به قوت شنیداری کار کمک نمی کند ؟ فرض کنید شما این شعر را برای کسی ، بدون این که به آن نگاه کند ، بخوانید . آیا برداشت او مانند برداشت کسی ست که به نوشته نگاه می کند ؟ اگر این گونه کارها شعری باشد که ما تعریف خودمان  از آن داریم ، پس بسیاری کارهای سینمایی و حتی نقاشی ها و اصلن حرکات و اداها شعر هستند . 

 

مهر : به کمالی

  

شنیدن و دیدن و خواندن می توانند جدا باشند ( که بوده اند دراز زمانی چنین ) و می توانند طعم باهمی ( دمکراسی ) را بچشند . دنیایی که من در آن می زییم ، دنیای در هم شکستن مرز هاست ( هزار بار بیشتر از شیپور شنیده ام )‌‌‌‌ . این جا همه چیز با همه چیز ترکیب می شود و می آمیزد . شعر ناب ( !!!) افسانه ای متعلق به جهان رفتگان است .

  

آرش قربانی

 

در این که ژانری تازه است ، شکی نیست ؛ به ویژه که این یکی می تواند به عنوان یک نقاشی هم خوانده شود . اما شاید مهم ترین مطلب این باشد که در این متن - تصویر ، مخاطب نمی داند چه گونه بخواند . نمی داند کدام گزاره آغاز و کدام پایان یا کدام فرض و کدام نتیجه است . این مسئله ، خوانش متن را دچار معناهایی وسیع تر و نگاه خوانش گر در متن های گذشته را که متوجه دقیقن یک سوراخ / زهدان در متن ، به عنوان مکان نمای معناست ، دچار چالش و هرزگی می کند .

 

ثابتی

 

گذشت آن موقع که نویسنده مار می کشید ،خواننده مار می فهمید . گذشت آن موقع  که  نویسنده  "میم الف ر" می نوشت  ، خواننده مار می فهمد . می رسد آن زمان که تو نه مار می کشی و نه مار می نویسی ، اما خواننده مار می فهمد . کلمه را وا نمی داری که همان بگوید که شکل نشان می دهد . کاری می کنی که از سخن به تنهایی و از نقاشی نیز به تنهایی ساخته نیست . در هماغوشی هر دو ، نوزاد لذت به دنیا می آید . واژه ها ی شعر را در فضا چنان بازیگوش  پخش می کنی که  بی رنگی را از سفیدی لخت کاغذ می گیری و بی تفاوتی را ذهن سست خواننده.

واژه نگاشته های تو ، امکان بیان شدن چند چیز گوناگون را با واژه های یگانه فراهم می کند . یکی، برجسته ترین و در عین حال گم نام ترین  مصداق معنایی که از دیر باز به آن ها تحمیل شده و نیز همزمان چندین معنی زیرکانه از طریق شکل مرئی  صف آرایی شان و پدیدار شدن حجم شان بر فضای خالی صفحه . این طور سر چشمه ی دلالت های گوناگون معنا و حس و زیبایی در ذهن خواننده چاه باز می کند .

به صفحه پیش رویم ؛ به کار تو زل می زنم . فلاح چه می خواهد بگوید ؟  شکلش مثل فنجانی شده در دست تشنه ای که دارد گوشه ی قهوه خانه  چای می خورد . خستگی از تن می تکاند . من آن مرد را نمی بینم ، اما انگشت و دهانش دو طرف صفحه حاضر است . گذشت آن زمان که تو نه بکشی و نه بنویسی  و ما بفهمیم . انگشت لای دسته فنجان گره کرده . از یک طرف  محتوای فنجان ، چایی (  شعر ) را با  لذت هر چه تمام دارد سرریز ( می رمد ) جانش می کند و از یک طرف دسته ( دم) فنجان  ( فرم – ظرف- ساختار ) را چسبیده که بدون این کالبد ، چایی  ( یا معنی – محتوا) جایی برای زندگی ندارد.

برزو علی پور

 

خیلی جالب و استثنایی ست که انسان بتواند ذهنیت یک مولف را از خودش دور کند و هیچ پیش آگاهی که ناشی از اظهار عقیده مولف باشد ، در ذهن باقی نماند . آن وقت به عنوان یک خواننده ، کامنت طولانی  بگذارد و نظریاتش را در خصوص خوانش شعر و کامنت های دیگران و مولف اثر بگوید . بعد هم مهرداد فلاح مولف ، خوانش این مهرداد فلاح خواننده را به عنوان خوانش برگزیده ی خوانندگان زیر اثرش بگذارد و سوآلی که مخم را قلقلک بدهد ، ایجاد شود که آیا همه ی این کارها باعث محدود شدن تاویل خوانندگان دیگر که مثل مهرداد فلاح خواننده حرفه ای نیستند ، نمی شود ؟ آیا این بازگشتی به دوران استبداد  متن و مولف نیست ؟ ما که نمی خواهیم دوباره به دوره ی روایت واحد ، آن هم از بالا عقب گرد کنیم ؛ دوره ی مولفی که خود تئوری بدهد و خود شرح بر آثار ناشی از این تئوری بنگارد ، به نظر بنده گذشته است ( البته ما در شعر اوایل سده ی حاضر چنین اتفاقی را در شعرمان داشتیم که تئوری پرداز خود شارح بود ) .  پرسش اصلی بنده این است : به نظر دوستانی که خوانش مهرداد فلاح عزیز خواننده را می خوانند ،  آیا می توانند خود را  در تاویل و خوانش شان آزاد ببینند و تحت تاثیر خوانش ارائه شده و ایضن تائید شده قرار نگیرند ؟ آیا این خط دادن در خوانش و تاویل ، محدود به خوانندگان و توضیح اثر برای آن ها نیست ؟ آیا شاعر ما می خواهد قید و بند بر تاویل خواننده بگذارد یا قصد رهایی ذهن خواننده در هنگام خوانش را دارد ؟

مهر : به علی پور

نگرانی های تو را دوست عزیز به جا می دانم ! چه کنم که دوستان بسیاری عکس نظر تو را به من نشان دادند و از راه به درم بردند ! اما چون فلاح این شعر را این جوری دیده ، دلیل نمی شود که دیگران هم همین جور ببینند . چه طور می شود کسی را مجبور کرد ؟ واکنش خودت یک نمونه ی جالب است . نیست ؟ من در همان پا نوشت ، روی دو پرسش از دوستان خواننده ی احتمالی این شعر ( ها ) پا فشرده ام : شما چه می بینید ؟ شما چه می گویید ؟ دعوت به دیدن و گفتن کرده ام . نکرده ام؟

بعد و این بعد خیلی مهم است به گمانم : برزو جان! چرا ناخواسته داری به دوستان خلاق  وهوشمندی  که این جا می آیند و نظر های گاه تکان دهنده ای می دهند ، تهمت می زنی ؟ چه عیبی دارد اگر کمی هم به به و چه چه به قول تو، چاشنی حرف هاشان کنند ؟ می خواهی این را هم از شاعر دریغ کنی در این مملکت گل و بلبل ؟!

رضا حیرانی

مهرداد فلاح در هر شکلی ، مهرداد فلاح است ؛ حتی با زمینه ی سرخ و مهرداد فلاح را نمی‌توان شاعر ندانست . پس در هر شکلی شاعر است . هرچند اعتراف می کنم این بار "سیبی که کنار زده می شود ، سیب را نشان نمی‌دهد" شاعر و البته نباید فراموش کرد فلاح توان کتاب سازی از روی کتاب های گذشته اش را دارد و مثل بسیاری دیگر می تواند هر سال کتابی به شکل کتاب های دیگرش منتشر کند ، اما به واقع حتی اگر این تصاویر را شعر ندانیم ، بی انصافی ست که جسارت فلاح را در شکستن طیف مخاطبین گذشته اش نادیده بگیریم . این جسارت حتی اگر به موفقیت ختم نشود ، قابل احترام است و به اعتقاد من ، تجربه ای ست که شاعری در قواره ی مهرداد فلاح حق دارد انجام دهد ؛ آن هم در وبلاگ شخصی اش . راستی ، یادمان باشد بسیاری از دوستان شاعر وقتی کتاب های فلاح در می‌آمد ، همین اعتراض ها را در مورد شعر نبودنش می‌کردند و بعد با گذشت چند ماه ، خودشان از روی کتاب های فلاح رج می زدند ! شاعرانی مثل فلاح برای ادبیات معاصر ساده به دست نیامده اند که ساده از دست شان بدهیم . پس من به شخصه منتظر حاصل این تجربیات می نشینم .

 

نگار

من راستش از این جنگولک بازی ها خوشم می آید و آرامشم هم به هم نمی خورد ! مخلص هر چه اسب رمیده هم هستم . اصلن اسب نرمیده به چه درد می خورد !؟

ابوالفضل حسنی

من در این کار ، با فرمی پست مدرن رو به رو هستم . زبان نیمه آرکاییک این کار که خواسته ناخواسته ، برخاسته از سوژه ای تحت عنوان "اسب" است که  اطمینان دارم در هم آمیختگی این دو ناخوداگاه بوده . در مجموع وارد حیطه ای از خوانش شده و تا جایی پیش می رود که می توان از کلیت این کار "عینک" را هم به عرصه ی تداعی کشاند .  دقیقن این جاست که تاملات موجود در کار ، دریچه ی معنا ها را گشوده و کار را از چنبره ی تک معنایی نجات می دهد و متن درگیر به رخ کشیدن چالش های موجود اجتماعی شده که به خصوص جامعه ی روشنفکری با آن درگیر است .

اسماعیل مهران فر

فکر نمی کنید کارتان ادامه ی مثبتی در روند شعر توگراف نیست ؟ من این را  خلاف ذات شعر که همیشه در سطح از نظرگاه نوشتار اتفاق افتاده ، می دانم و اگر نظر به ساختار شکنی دارید ، شاید ذهن من مخاطب را به سمت دیگری سوق داده ، به بیراهه ببرد . البته منکر تاثیر گذاری این نوع نیستم ، ولی باید دید و منتظر ماند تا ببینیم گذر زمان از آن ها چه در خواهد آورد .

مهر

برخی از دوستان مهربان می خواهند این شعر ها حتمن در چارچوب یک نام و عنوان قرار بگیرد . در حالی که به نظرم این ها برای گریز از هرچه نام بود که پدید آمدند . بله ، این شعر ها در دامنه ی آشنای شعر نمی زیند . این دامنه را آن قدر کشیده اند که رفته توی حواشی ! حالا این حاشیه دارد می شود دامنه ی شعر . آیا همین کافی نیست ؟ بعد این ها اصلن با چیزی به نام "شعرتوگراف"  نسبتی ندارند . در آن جا یادم می آید که جای بعضی کلمات شکل آن ها را می گذاشتند ! این رویه ها تزیین گری ست و می دانید که مهرداد فلاح از هر چه تزیین بیزار است.

+ mehrdad fallah ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٥

Powered by   :   Mehrdad Arefani