بشنو و بهانه مگیر ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

بشنو و بهانه مگیر !

سایت مهرداد فلاح - بیا بریم از این ولایت من و تو ! 

  علی مسعودی نیا

خودکُشی یا خود کِشی

درباره ی شعرهای اخیر مهرداد فلاح

 

1

چند وقتِ پیش که داشتم مروری می کردم پنبه زنی های مکتوبِ سابقم را ، متوجه نکته ی جالبی شدم.در اکثر مواردی که غلظت بی موردِ فرم را در کار شاعری مورد نکوهش قرار داده بودم، به نوعی ربطش داده بودم به مهرداد فلاح و نحوه ی مواجهه ی او با مقوله ی شعر و حتی جایی از کارهای فلاح، با عنوان "ادا و اصول" یاد کرده بودم.همین طوری که می خواندم و رد می شدم، یکهو به این فکر افتادم که چرا مصداقِ آسیب های فرمالیستی در ذهنِ من ، همواره "فلاح" و کارهای او باید باشد؟! سوالی بود برای خودش.آن وقت قدری به شک افتادم که حتمن یک خاصیتی بوده در کارِ او که علی ایاالحال بر ذهنیت من تاثیرِ خودش را –خواه مثبت ، خواه منفی- گذاشته و به راه خودش رفته.بعد آمدم نشستم کنجی و به اتفاق خودم و احتمالن خدای خودم ، مروری کردم بر دانسته هایم از او.فلاح ، شاعرِ کم سواد و بی استعدادی نیست.نقد های شگفت انگیزش را در مورد شعر دهه هفتاد نمی توان از خاطر برد، حتی کتاب اولش و گفت و گوی بسیار هوشمندانه اش با روان شید؛ در آن کتابِ پنبه زنیِ شاعرانِ امروز .حالا می خواهم اعتراف کنم که راستش قدری عقایدم تلطیف شده.نه این که بخواهم گربه برقصانم برایش – که اصلن چه احتیاجی دارم من یا او چه احتیاجی دارد به این کار؟- اما احتمالِ این که تا به حال بخشِ دگماتیکِ مغز من در باره ی او داوری می کرده ، اصلن کم نیست و اصلن چه باک!...می گویم...شاید من نفهمیده ام کار او را.این هم احتمالی ست...حالا می خواهم این چیزهایی را که فهمیده ام ، با شما هم در میان بگذارم.

2

اگردر شعر قایل به دو نوع تصویر درونی و بیرونی باشیم  و طبق تعریفی قراردادی ، تصاویر بیرونی را تصاویر قابل عینی شدن و دارای ما به ازای بیرونی و حقیقی بدانیم و تصاویر درونی را تصاویر مجازی و بدون مصداق و ما به ازا در حقیقت بینگاریم ، شعر فلاح جایی قرار گرفته که به طور مطلق نمی توان آن را در یکی از این دو دسته طبقه بندی کرد.ضمن آن که نباید فراموش کنیم که او تصویر سازی نوشتار یا همان فیزیک متن را دچار چالشی نوین کرده و رفتار او با تقطیع –اعم از نوع مدرن یا کلاسیکش- رفتاری ست به دور از هنجارهای پذیرفته شده.

در واقع فلاح می کوشد تا به مختصات تصویر، بُعد سومی نیز بیفزاید و بر مبنای این بعد سوم ، برای مفاهیم مورد نظرش ، مکانِ هندسی عینی و ویژه ای در رسم الخط نوشتاری بیابد.اما این کار به هیچ وجه کار ساده ای نیست.برای نایل شدن به چنین مقصودی باید مرزهای بسیاری را شکست و خطوط قرمزِ فراوانی را پشت سر گذاشت.البته قرمزی این خطوط ، بستگی فراوان دارد به تلقی هر کس از شعریت یک شعر.اما من این جا یک رفتار کلی را رفتار معیار می گیرم و آن وقت مصایب فلاحِ شاعر را در عبور از این حیطه ، به نسبت همان رفتار کلی می سنجم.

ماجرای تقطیع پلکانی ، شاید امروزه دیگر ماجرایی نخ نما و کسل کننده باشد.اما همین ماجرای کسل کننده در دلِ خود ویروس های مهیب و کشنده ای نهان کرده که هرگز از بین نرفته اند ، بلکه چون برای ما عادی شده اند ، دیگر وقعی نمی نهیم بر آن ها.تقطیع پلکانی ، باعث شد که شکل نویسش ، در ارتقای متن ، نقشی کاذب ایفا کند و هر متن مهملی را در خوانش نخست ، شعر جلوه دهد.این ماجرا تا همین حالا هم کش آمده و از آن جا که سواد شاعران نسل نو ، نسبت به گذشته به مقداری قابل توجه نم کشیده و طبله کرده است ، کم تر دیده ام کسی را که برود و ته و توی ماجرای تقطیع را در بیاورد.این که اصلن مگر چه قدر باید مهم باشد گونه ی پلکان کردن سطرها.در هر صورت فلاح دارد با این دمِ شیر بازی می کند.آن را به هم می ریزد و مثل خمیر های بازی کودکان ، به هر سمتی که دلش می خواهد ، پیچ و تابش می دهد.این بازی ، اولن که مهارت و جسارت زیادی می خواهد و ثانین ، باید با قدری ولنگاری توامان شود تا بتواند از دگماتیسمِ فیزیکِ نوشتار گذر بگذرد و قابل قبول شود.بنابراین، فلاح در این وادی راه دشواری در پیش رو دارد.

3

نکته ی دیگر این که برای خوانش و پذیرش چنین شعری باید شعر را صرفن یک کیفیت نوشتاری تلقی کرد.حضرتی را در جلسه ای به خاطر می آورم که کاری کرده بود در مایه های کارهای فلاح –البته در سطحی بسیار نازل تر- و بعد از خواندن شعرش ، مجبور شد حدود نیم ساعت در باره ی نحوه ی نویسش و چینش کلمات صغری و کبری بچیند و موجبات مسرت خاطر و غش غش خنده ی حضار را فراهم آورد.این قضیه لااقل باید برای خود شاعر مشخص شود.این که شعرش از حالت مالتی مدیا ، به یک رسانه ی عینی- بصری- تصویری بدل می شود و از طریق ادراکاتی هم محور و موازی ، می کوشد تا نقبی بزند به اندیشه ی خواننده-بیننده اش.در واقع این قسمت ماجرا به نوعی شکستنِ شاخ غول است و غولش هم بسیار غول بد قلقی ست.حضراتی بودند که خودشان را پشت دیوار "البته این ها که شعر مطلق نیستند" پنهان و تفِ سر بالا را نوش جان کردند متاسفانه.

4

"فلاح" علی رغم پتانسیل و نبوغِ ذاتی اش ،گاهی وقت خودش را بی خودی تلف می کند.او هیچ وقت نمی کوشد یکی از تپه ها را فتح کند و پرچم بزند.به سمت قله ی اصلی هم نمی رود.همین طوری انگار تفننی می رود تا پای تله کابین و بر می گردد .این است که اصلن تا به امروز نرسیده به آن جاهایی که باید می رسیده.کارهای "فلاح"ظرفیت های جالبی دارند که او برای سر و سامان دادن به مانیفستِ ناگفته اش ، از آن ظرفیت ها یا استفاده نمی کند و یا در مصرف شان دچار افراط می شود.

نخستین خصیصه، جذابیت شعر در نگاه اول است.شما چه اهل شعر باشید ، چه نباشید، چه این طور نویسش را قبول داشته باشید یا نداشته باشید ، به هر روی ، با این طرز نوشتار ، کنجکاو می شوید و کار را می خوانید.در واقع فرمت نوشتاری کارها شما را شگفت زده و پرسا می کند و نمی توانید از کار به راحتی شعرهایی که روتین نوشته می شوند و تقطیع کلاسیک دارند ، بگذرید.فلاح اما هنوز برادری را ثابت نکرده ، دعوای ارث و میراث را پیش می کشد و آن قدر به فیزیک نوشتارش پیچ و تاب و چم و خم می دهد و آن قدر شکل های عجیب و غریب کوژ و کاو می سازد که مخاطب دلزده و سرد می شود.در حالی که اگر قدری فرمت های تصویری اش را آهسته و پیوسته تر ارایه دهد و فرصتی بدهد برای درک ماهوی آن ها ، یقینن جذابیتِ خوانش متنش بدل خواهد شد به میلِ رمز گشایی و کاوش در لایه های درونی تر شعر.

مشکل دیگر فلاح این است که علی رغم صمیمیتی که می کوشد در زبانش وجود داشته باشد و علی رغم فیگور خاکی و لا ابالی اش ، مخاطب را ریز می بیند و بسا که اصلن آدم حسابش نکند.او گاهی آن قدر افاضاتِ فلسفی و مفهومی توی شعرش می چپاند و آن قدر گنده گویی می کند که آدم ترجیح می دهد عطایش را به لقایش ببخشد و بی خیال پیگیری کارش شود.به عقیده ی من ، فلاح هنوز ذوق و نکته سنجی گزینش مضمونی را که در کتاب "دارم دوباره کلاغ می شوم" بروز داده بود ، در کارهای اخیرش به کار نگرفته و به همین دلیل، شعرش از نظر مضمونی گاهی به شدت دافعه ایجاد می کند و پس می زند خواننده اش را.

5

معمول ترین شگردی که فلاح در نوشتن کارهایش مورد استفاده قرار می دهد ، ایجاد یک تک واژه ی محوری –مرکزی است که عمدتن بار مفهومی تاویل پذیر و کلانی دارد؛مثل واژه ی "من" در کار "منم منم بز بزها"! .با انتخابِ این هسته ی مرکزی ، فلاح ساختمان کارش را پی ریزی می کند و بعد در اطراف این خورشید واره ، مداراتی می چیند و سیاراتِ تابعه اش را در خطوط مدار قرار می دهد و شکلِ مورد نظرش را می سازد.در واقع اگر ابتدا کیفیت تصویری مد نظر او خورشید باشد، واژه ی کلانش را در نقطه ی همرسی شعاع های خورشید قرار می دهد و جمله هایش را به تبعِ آن هسته، در جهات مختلف ساطع می کند.در این بین باز هم میان غلظت ترسیمی و مفهومی این اشعه ها تفاوت قایل می شود و کلان گزاره ها را با کیفیتی چشمگیر تر ترسیم می کند.در حالی که خرده گزاره های پیرو – که شباهتی عجیب به شعرهای روتینِ فلاح دارند- همانند شعب فرعی ، لابه لای شعبات اصلی گنجانده می شوند.به این ترتیب، او به فیزیک نوشتارش نوعی کاراکتر می بخشد.مرکزیت مفهومی را در نگارش نیز پیاده می کند و از جهات اصلی و فرعی نهایت استفاده ی ممکن را می برد و فرصت تاویل تصویری را برای مخاطب فراهم می آورد.یعنی گذشته از هرمنوتیک متن ، هرمنوتیک تصویر نیز به تداعی ذهنی خواننده افزوده می شود و بدین ترتیب، خوانش بعدی تازه می یابد؛ بعدی که از درون مایه ی متن مستقل، اما به ترسیم ظاهری آن وابسته است.

مثلن"من" در کارِ مذکور، ممکن است همان مرکز ، هسته، حتی نقطه ای اصلی برای تعیین جهت،قبله نما  یا تصاویر بسیار دیگری تلقی شود.این تلقی تصویری ، خوانش مفهومی متن را نیز دستخوش تغییر می کند.اگر تداعی شما ازتصویر، فرضن همان خورشید باشد ، مثلن تمرکز بر منیتِ انسان  ، گزاره ی صوفیانه ی "من نه منم" شما را به درون مایه ای فلسفی ارجاع می دهد.خصوصن سطر به شدت خودنمایانه و ضعیف "مساله دارد" هم به نوعی چالش فلسفی می رسد در باب مرکزیتِ من بودن و چیستی بودن به طور کل.

6

به این ترتیب، فلاح خودش را درگیر بازی بسیار دشوار و خطرناکی کرده و اصلن نفسِ بازی بودن کارِ او باعث می شود که خودش هم با خودش شوخی کند و گاهی آن قدر از بازی لذت ببرد و کیف کند که دیگر ازپسِ خودش برنیاید و تا شعر می چرخد، او هم بچرخد و لوث کند اصلن آن چه که در ابتدا قرار بوده باشد را.من به شدت معتقدم که فلاح فعلن باید تاکتیکش را قوی کند و به ثبات برساند  و بعد فکر اجراهای تکنیکال و تردستی های مکش مرگِ ما باشد.

کاری که فلاح در پیش گرفته ، نوعی خودکُشی ست.هنوز نمی توان در باره ی موفقیت یا عدم موفقیت او چندان اظهار نظر کرد؛ چون حتی شاید خودش هم آن طور که باید و شاید، کاری را که می خواهد به انجام برساند، درک نکرده.اما بی شک اگر به خلق تصاویری برسد که تاویل های متنش را گسترش داده و شعب مختلفی به آن بیفزاید ، من به شخصه اعتراف خواهم کرد که داوری های گذشته ام در باره ی او از بیخ و بن غلط بوده و او نقطه ی عطف ادبیات جهان است.به شرطِ این که از خودکُشی کردن دست بر دارد و خود کِشی هم اگر می کند ، طوری باشد که هی خودش را به رخ نکشد .فلاح مغزِ غریبی دارد!

 مهر به مسعودی نیا

نوشته ی هوشمندانه ،ولی "شتابزده" ات را با علاقه  خواندم و اگر نگویم لذت بردم ،دروغ گفته ام. نکته این است که این کارها از دوسال پیش و از دل برخی شعر های بلند کتاب "بریم هواخوری" زاده شده اند. بنابراین ، خیلی هم "نوزاده" نیستند که به شتاب در ارایه شان متهم شوم . بعد این که آیا هنرمند می تواند آفریدن اثرش را موکول به نظر سنجی از خواننده های احتمالی اش کند!؟ 

سارا

سه جا برای زندگی داریم : این ور ( از راه کج باید زندگی را بگذرانی ) . اون ور ( همانی که خیلی ها با راستی اش حال می کنند . غافل از این که ... ) و آخری هم کشور ( اکثریت آدم ها این جا زندگی می کنند که هم شلوغ و هم  استوار تر از سه راه دیگر است و اگر این خط های رو به پایین را ادامه دهند، بهش می رسند : قبرستان ( یاد شعر زمین هرز  الیوت افتادم ) ؛ فقط شلوغ از آدم ، ولی خاموش از صدا . جالب است که سه راه هم دارند به یک قعری می رسند که ...

سمیرا کریمی

 ما را از اندیشیدن بدون چار چوب ذهنی ترسانده اند . زبان مهم ترین عنصر شعر است و ما می پنداریم که زبان در شعر ، موسیقی و ... باید بر پایه های نمادین شده ی زبانی ما استوار گردد . ما انسان ها در درجه ی اول با تصویر روی یکدیگر تاثیر می گذاریم ، نه کلام . زبان تصویر همیشه کارش را به بهترین شکل انجام می دهد . فلاح هم چنان که در شعر پیش می رود ، معیارهای آن را دگرگون می کند که از این دست اگر در تاریخ نداشتیم ، مکاتب هنری گوناگون به وجود نمی آمد . این ساختار شکنی ، خواننده ی منفعل را به فکر وا می دارد و شعر را از متنی اقتدارگرا ، به جریانی غیر قابل پیش بینی تبدیل می کند .

آرش قربانی

من که نمی فهمم ، می فهمم ! اما شیطان توی جلدت رفته مهرداد . داری باز انگشت می کنی توی چشمم که همه را یکسره بخوانم .  من نظریه ی این نوع شعر را بیش از همه در کار خودت می بینم . اما خطری که هست ، این است که چنین شعری ما را بدون حافظه می کند . آیا این را توده ها که علاقه مند به حافظه ی تقلید و رونوشت برداری هستند ، آزرده نمی کند . البته چه اهمیتی دارد . به قول خودت : آیینه ای که شما را مرتب می کند من نیستم / اشتباه نگیرید !

علیرضا عاشوری رودپشتی

تنها مشکلی که من در برخورد با این گونه آثار مهرداد فلاح احساس می کنم ، درصد غلظت شعری در این گونه فرم است . در واقع ، بیشتر به فرم پرداخته شده تا مضمون و این که آن چه را از آن به ترجمه پذیری یاد می شود ، از دست می دهد انگار . از بابت ورود فرم و کم تر پرداختن به مضمون و این که اصرار به درگیر کردن بیش از حد مخاطب با شعر که از آن به نوعی تابلو ی نقاشی خط با یک پردازش خطی در فرمی تازه یاد می کنم ، بیشتر شعر را به سمت ملی گرایی و وطنی کردن می کشاند . این شاید کار را سخت کرده باشد و با این که کار بسیار تصویری ست ، برخورد و ساخت مفهوم از کار را مشکل ساخته . فرار های خطی در یک خط از شعر ، برای مواجهه ی غیر خطی ، قدری نظم ادراکی مخاطب را برهم زده . فلاح با این گونه کارها ، به واقع رفرمی در شعر امروز ایران ایجاد کرده که با تاریخچه ی عظیم شعر نوی ایران و برخوردهای بی خردانه ی بسیاری از نا شاعران با این مساله دردآور می نماید که در صورت آگاهی ندادن یا شاید مانیفست دهی که لازم نمی بینم ، به دلیل هجوم های بعدی که در پشت دارد ، قدری خود مصاحبگی یا مصاحبه که بنده حاضرم این کار را به عهده بگیرم ، در جهت آگاهی رساندن به مخاطب ضروری ست تا این گونه اشعار فلاح ، حتا در حوزه ی عوام نیز راه یابد . من فکر زمانی را می کنم که این شعرها به صورت تابلوهای شعری بر سر دیوار اتاق خانه ها قرار گیرد تا بدین وسیله ، حرمت از دست رفته ی شعر و شاعران برگردد .

+ mehrdad fallah ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani