یکی بیاید دست مرا بگیرد بگوید ادامه چه طور ؟ - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

یکی بیاید دست مرا بگیرد بگوید ادامه چه طور ؟



 سایت مهرداد فلاح - پشت گوشی هایی که نیست / باز می رسم به گوش خودم / به صدایی که نیست! 
عارف رمضانی
می دانیم که در یک جمله ی عادی، هر کلمه ای یک نقش مشخص به عهده دارد؛ نه کم تر و نه بیشتر: فعل،فاعل، مفعول، مسند و غیره.این شعر از روایت خطی طفره می رود و با استفاده از یک ساختار ماتریسی، به واژه ها همزمان رل های متفاوتی می دهد.مثلن "صدای سوت" می تواند برای "لب پاسبان" مفعول ، برای "گوش من" فاعل و برای "زیر چرخ" مسند باشد.در وافع واژه ها معلقند و از پذیرش دائمی یک نقش سر باز می زنند؛همانند ماهی لیزی که با شیطنتی شیرین، از دست مخاطب به جای دیگری از متن می گریزد و برای به چنگ آوردنش باید پاچه ها را بالا زد و طول و عرض حوض را دنبالش دوید.نمونه هایی از این تقابل های ماتریسی را می توان برای گروه کلمات:"روی/توی/زیر" و "پاسبان /من/ها" و "لب/گوش/چرخ" و "ترکیده/خلیده/گذاشته" و...اجرا کرد.بدین ترتیب، تقدم و تاخر وقوع اجزای روایت (یا روایت ها) از بین می رود و این همان نسبیت زمان و یکی از مولفه های آثار پست مدرن است.
اما در مورد محتوا باید بگویم که المان هایی در این شعر موجود است که متقاعدم می کند خوانشی عرفانی از آن داشته باشم .گزاره ی "گم شده ام؟"، درطرفین یک ماتریس یا رحم، به عنوان نماد دنیا و واژه های "روی/توی/زیر" سبب می شود از خودم بپرسم:" از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟" و از مولانا بپرسم با این صدای سوت روی لب پاسبان، گوشم صدای کدام نی را می تواند بشنود؟ و از حافظ بپرسم که در این جیغ آباد، باز هم می تواند بگوید :از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر /یادگاری که در این گنبد دوار (همان چرخ این شعر) بماند؟


آرش قربانی


 این کار، در حقیقت همان چیزی است که می خواستم؛ این که شعر بتواند سه بعدی شود . جالب است که این سه بعد روایی، در این شعر به حد تکامل رسیده اند . با عارف رمضانی هم موافقم . این شعر از یک ماتریس استفاده می کند . نحوه ی استفاده سه بعدی از شعر خطی یا دو بعدی، این جا واقعن آموزنده است . این کار شاید یکی از بهترین الگوهای شعری جدید تا به حال بوده است . فاصله گذاری در این شعر، به فجیع ترین شکلی خودش را نشان می دهد و معنا به تاخیر می افتد و شاید این جاست که من سه بعد زمانی را در یک زمان و چشم انداز سه راوی را در یک چشم انداز می بینم .
 

 افسانه شفیعی

وقتی اول بار با این تصویر- شعر یا شعر- تصویر روبه رو می شوم، اصلن تمایل ندارم بخوانمش . دارم با شکلش حال می کنم؛ رنگ ها و مخصوصن کلمات شورشی که در قالب و استیل تعریف شده شان نیستند.

بله، کلمه ها تعهد ندارند همیشه آن طور که معلوم نیست چه کسی تدوین کرده، ارائه شوند.این جا برای خودشان آزاد می گردند و می چرخند؛رنگ ها هم همین طور.مثلن اگر کلمه ی "سرخ" را با رنگ آبی بنویسیم و آبی را با سرخ ، جنگ جهانی دوم دوباره به پا می شود!شاید  برخی رنگ ها گرم باشند یا هی دور بروند و نزدیک بیایند،اما هیچ احساس و معنی خاصی ندارند. مثل "زرد" که بی خودی می گوییم رنگ نفرت است و بعد می بینم که ده دقیقه میخ این شعر بوده ام، بی که کلماتش را بخوانم .می خوانم. درگیر شعر شده ام عجیب.

ابوالفضل حسنی
 
تمام داد و قال من این است: من می گویم اگر ما بیاییم گزاره های این شعر را به تنهایی بر داریم و از دل این کار بکشیم بیرون و به تک تک آن ها نگاه کنیم، اولین چیزی که در روان مان باز می شود، حس و گرمایی ست که این گزاره ها توانسته اند تولید کنند. هم زبان و هم شیوه ی بیان فلاحی در آن ها ارتقا یافته تر از پیش، گزارش و هزینه شده است، اما حرف من چیز دیگری است. من می گویم که نوع اتمسفر پردازی با این گزاره ها در این جا جالب نبوده و عملن قد و قواره ی حیطه ی بصری و فرمی کار را از حیطه ی زبانی و بیانی کار، کوتاه تر و سبک تر کرده است .این است که به نظر می آید کار مکانیکی و بدون حس است. در این کارهای فلاح، آن جا که شهودناکی زبان، با خلاقیت گرافیکی اش توامان می شود، دست من ابوالفضل حسنی را از پشت بسته، من مجبورم کلمات را به مولوی گری وادارم و برقصانم.

مهر : به حسنی
من اصلن نمی فهمم که منظورت از "تکلیف حس چه می شود" چیست ؟ حس که در این کار فریاد می کشد . بعد ، کدام مکانیکی می تواند این قطعات زبانی را این جوری روی هم سوار کند ؟ کدام ذهن برنامه ریز و اهل حساب و کتابی می تواند چنین معجونی بپزد ؟ این جا همه چیز از ناخوداگاهی زبان زبانه می کشد . همین حالا اگر بخواهم یکی دیگر مثل این بسازم ، نخ نخ مو های روی سرم را هم که بکشم ، می دانم که دست خالی بر خواهم گشت . اصلن من نه ، خودت امتحان کن!

ن . باقری

1-میل باطنی یک واژه:من می خواهم سوای مرگ مولف زنده بمانم و به همسایه های بالا سری، یعنی کلمات و جمله ها بگویم روی ساختمان این شعر ماهواره گذاشته ام و جهان را دید می زنم که لباس خوابش را بالا آورده است.


خواست درونی تو از واژه:این که صدا و سیمای تو ۷کانال بیشتر ندارد .برای همین، لباس خوابت آخرین لباس چمدان است .واژه در خفا خفه می شود و این خفا، ساختار شعر توست که واژه را به بیهودگی می کشاند. واژه برای تو دیدنی ست، نه شنیدنی . غیاب واژه از شنیدن، ماجرای تلخی است . پای تمام شعرهایت بنویس جدی نگیرید.
2-بازخوانی خود شعر : پس از کلنجار بین نیروهایی که سلیقه ای زمانمند و تاریخی دارند، با نیروهایی که مثل برخورد ناگهان پرنده ای مرده از آسمان به صورت آدم غیر منتظره اند:
اولن چرا سه گانگی ؟ شاید من نفر چهارم یا پنجم شعر باشم که پشت رل نشسته است و زن ها را زیر می گیرد .اما اگر خواست شاعر است، بسیار خوب.به سه چیز فکر می کنم: سه راوی، سه اتفاق .حتی به شما هم که گم شده اید، فکر نمی کنم.
کمانه(پرانتز) ها جهان را بین دو چیز مختصر خلاصه می کنند و شاعر که گم شده ، پشت این جهان است یا بهتر بگویم خود را خارج از این جهان فرض کرده است.ما آدم ها به نوبه خود، خود را راوی آدم ها و چیزهای دیگر می بینیم؛ لذا تقابلی بزرگ بین هر فرد با جهان شکل می گیرد .شاعر این شعر  نیز به راه همین فرض معمول رفته است. شاید باید کمانه های بزرگ تری پشت"گم شده ام" می گذاشت تا فرض معمولش خلاق تر می نمود .گاهی فکر می کنم شاعر واژه را به تنهایی می کشاند؛ جایی که فشار واژه ها و جمله ها رویش سنگینی نمی کند (مثل تست روان شناسانه ی یونگ که شکلی از بالا آوردن واژه هاست بی هیچ اجباری به رابطه ی نظام مند بین آن ها).
در این تنهایی، واژه دچار تفکر خویش می شود و مخاطب به اندیشه هایی که در ذهن واژه می گذرد، راهی نمی یابد . واژه است که به مخاطبش - به شاعرش - زل زده است و او را برانداز می کند .چه می شود کرد؟ زمانه زمانه فرمان روایی واژه بر انسان است .دیگر واژه محصول تلاش انسانی نیست . انسان تنها وسیله ای ست که واژه از آن سوء استفاده می کند تا به دنیا بیاید؛ به دنیای تنهایی خود.
3-حساسیت سمعی یا همان شنیدن، رهاورد ترس بشر از ناامنی خویش بوده است ؛ آن گاه که پیرامونش را خطر صدای درنده ای روی گلویش حس می کرده است.این حساسیت سمعی، در طول تاریخ و در طول شکل گیری تمدن، در تمدن نفوذ کرده و آدمی را وادار به شنیدن کرد؛ به برخوردی شفاهی به این که جهان را شنیدنی ببیند .این برخورد شفاهی، کم کم ساختمان زیبایی شناسی خاصی را موجب شد.برای همین، شعر کلاسیک شعر شنیدن است، نه دیدن -دارم به فضای ژله مانند ذهنت فرو می روم- و آدم ها در اتمسفری از صداهای رنگارنگ، زندگی مورچه واری را تجربه می کردند .از صداهای رنگین و ماندگار این اتمسفر شعر شفاهی است که حتی فروغ را هم مفتون می ساخت تا بگوید: تنها صداست که می ماند.تصور این که صداها مثل موجودات مقدسی در این بی کران جهان رها شده اند و تا ابد به گوش انسان ها و موجوداتی در سیارات دیگر خواهند رسید، راز این زیبایی شناسی شفاهی است .اما دریغ که تنها صدا نیست که می ماند! اگر فرض کنیم که در این بی کران جهان، بخشی از طبیعت بزرگیم و به طرز دردناکی تا ابد ادامه خواهیم داشت،صدای ما، تصویر ما و جسم ما به طرز بی کرانی کش خواهد آمد .در چنین تصوری در شعر کلاسیک و مدرن، تنها صدای مان در بی کران شعر غوطه ور است و خلا تصویر و جسم ما در آن مشهود است . حالا نوبت آن هاست .
آقای حساسیت بصری!
آقای لامسه!
به بی کران شعر ما خوش آمدید!
شعر است و این همه جا
لطفن جای کسی را اشغال نکنید
ممنون. حالا بدوید تا ابد!
*تبصره: در ضمن به لامسه فکر می کنم .شاید روزی برسد که شعر را در حضور تماشاگران، مثل تاتری به اجرا در آورد و از تماشاگران خواسته شود تا برای درک شعر، آن را اجرا کنند و شعر را از تجربه ای ذهنی، به یک تجربه ی عینی بدل سازند.اما تا رسیدن به چنین شعری، تمدن ها می خواهد سوار بر هم و نه البته خراب در هم.


مهدی موسوی میر کلایی

مولف مقداری کلمه به ما می دهد؛ مقداری هم ساخت قبلی که البته تعمدن آن را ناقص گذاشته است تا مخاطب در گیر شود، اما ساخت اصلی و نهایی حتمن باید در ذهن مخاطب شکل گیرد . مولف کار آماده را داده، روش ساخت را تا حدی مشخص می کند و بعد می گوید: بیایید و بسازید!
مساله :
آیا ما با خطوطی مواجهیم که مولف به ناچار در قالب جمله هایی دارای فرم نوشته است ؟یا با مقداری کلمه که مولف آن ها را به ناچار در قالب جمله های دارای فرم نوشته است ؟
اگر فرض ابتدایی را انتخاب کنیم، باید وارد حیطه ی مفهومی شویم ؛چرا که اثر مفهوم مدار است، اما اگر دومی صادق باشد، اثر اصلن به مفهوم به معنای رایج آن اهمیتی نمی دهد؛ چرا که مقداری کلمه ارائه داده است . کد هایی برای رسیدن به نتیجه (باز هم می گویم مولف، ناچار کلمات را در جمله آورده است ).
 اگر بخواهیم اثر را خوانش کنیم ، فکر می کنم خیلی درگیر شویم ( که مجال نیست ) ،اما تنها رگه هایی از یک خوانش ساده را می توان این طور بیان کرد که :
راوی ابتدا شخصی می نماید که یا گم شده یا توهم این را دارد که گم شده است .کمانه ها به عنوان نمادی برای بسته بودن (شاید جبر).
راوی که احتمالن گم شده است، با پدیده هایی چون صدای سوت و پاسبان روبه روست که با هم تناسب دارند .راوی شاید جوجه ای باشد که زیر چرخ های ماشین له می شود . در هر حال، چیزی که مشخص است، این است که ما با نشانه هایی مواجهیم که هر کدام می توانند در عین بی تاثیری تاثیر گذار باشند .ناچاریم از دید سمبولیستی نگاه کنیم و برای عناصر مختلف، مابه ازای بیرونی پیداکنیم که ترجیح می دهم ادامه ندهم و روی ذهن مخاطب های بعدی تاثیر نگذارم تا خوانش مخصوص به خودشان را داشته باشند .



  ثابتی

راوی : گم شده ام؟!
خواننده : کجا ؟
ر :  در صدای سوت .

خ : سوت ؟
ر : روی لب پاسبان . توی گوش من. زیر چرخ ها.
خ : چه طور ؟
ر : ترکیده پیامی فاش. خلیده چیزی گذاشته .جیغ.
خ : چرا ؟
ر : این قدر جوش چرا ؟ تخم! نکند جوجه ای ؟
خ : مهرداد دارد چه کار می کند؟! شاید می خواهد لذت شعر خوانی را کمی وارونه یا کمی تازه کند. شاعر همیشه در شعر حذف می کند؛ کلام را به حداقل می رساند و معنا و فکر را از طریق تاویل افزون و زیبایی و لذت را از طریق فرم و موسیقی و اجرای دقیق بیشتر. خیلی وقت است شعر از بیرون ، به درون خواننده نفوذ می کند و در جانش بی نهایت می شود. اما این کلام فلاح، مادری شده که کودکش را دم در خانه ی ذهن خواننده، سرراهی نمی کند. با او به درون می آید. با او در یافتن پاسخ چهار سوال همیشگی ( کجا ، چه وقت ، چه طور ، چرا ) مشارکت می کند؛ گرچه این مشارکت در معنی شعر ، خود مردی می شود که رحم زنی را دوباره بارور می کند.

شاعر این شعر، با خواننده در بی زمانی و بی مکانی و بی چرایی و بی چه طوری یک فاصله ی بسته دو کلمه و نشانه های "گم" ، "شده ام" ، "؟" ، "!"، هم خانه می شود و آن وقت با زایش مکرر معنی و تصویر و علت ، در جایگاهی که شاعر سنتی یا مدرن هیچ نقشی نداشت ، نشان می دهد که شعر دایره نفوذ و زایشش تا کجا می تواند باشد.او تکثر را عینیت می دهد و انتزاع را متولد می کند. شعر ناب هر چه بیشتر معنی می شود ، بی معنی تر می شود.فلاح دقیق است.او با تفنن این شکل ها را نمی کشد؛ این را از طول و اندازه ی براکت های دو طرف جمله معتزله می شود فهمید. چشم مان را موقع نگاه کردن به شعر- نقاشی اش تنگ می کند. این همه تمرکز ، به دلیل دعوت رنگ و اندازه و تازگی است در کنار کلمه؛ ترکیبی که اگر به همان شکل می ماند،شاعرش گم و گور می شد.
" گم شده ام" بیش از حد شاعرانه است؛کلیشه ای مستعمل. فلاح کالبد شکافی اش می کند و از درونش، انرژی پنهانش را آزاد می کند؛ انرژی گرم و روشن رنگ زرد ؛ منشور مقابل نور آفتاب.چشم های من دلش می خواست قد و قواره کلمه ی "شده ام" را هم کمی بلند تر و زمخت تر می دیدم؛ به اندازه ی دیواری که به آن پشت کرده.

 مینو نصرت

من از این کارت خیلی کیف کردم . اصلن دارد از این نوع نوشته هات خوشم می آید . می دانی وادارم کرد  فکر کنم و این که کدام به کدام است . انگار سال هاست  فکر کردن یادمان رفته  . یک جور نو آوری و ابراز درد است و لذتی دردناک هدیه می کند .

امیر محمد اعتمادی

تبریک می گویم به خاطر شعر قشنگ و در نوع خود کاملی که قابلیت توسعش از هر جهت و هر بعد مثال زدنی است . راستش من چندان از شعر سه بعدی و این چیزها خوشم نمی آید ، ولی از این یکی نمی توانم بگذرم ؛ چرا که اولین و مهم ترین امتیازش قابلیت ارتباط متناسب است و این به نظر من شرط اول هنر است . در تعریف هنر بهتر است بگوییم عالی ترین انواع ارتباط ...

اوهام 

خواهش متن همواره از مخاطب ، افزایش است . وقتی که معناها گم می شوند ، در ازدحام روزها هستیم و هر معنا شبیه سوت پلیسی ، لحظه ای می آید و ترک مان می کند . زندگی این وسط زیر ماشین جیغ می کشد . وقتی "شده ام" در انتها می نشیند ، فکر از آخر می آید ... تنها چیزی که ناگهان می آید ، جوجه ای ست که تخمش را نمی شناسد . پس دلیلی برای آمدنش نیست !  شدن سرنوشت تمام معناهاست ! وقتی هر گم شدنی ، پیدا شدن در جایی دیگر است . «شدن» همواره نوعی گم شدن است .

علی مسعودی نیا

 عالی بود ! متاسفانه دارم شدیدن طرفدارت می شوم . فکر کنم یک مدت نباید بیایم هواخوری . ممکن است هوس هوا خوری به سرم بزند ! بی تعارف عالی بود ... 

+ mehrdad fallah ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱/٢٩

Powered by   :   Mehrdad Arefani