شنا در خواب ِ ولرم ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شنا در خواب ِ ولرم !

سایت مهرداد فلاح - چیزی ست این جا عکس دل ! 
علی مسعودی نیا
من در این کار رگه های نوستالژیک خیره کننده ای می بینم که به تناسب جهات خوانش، می توانند نقش شان را در کل متن ، پر رنگ یا کم رنگ کنند و این یعنی توانسته ای به جملگی جمله ها کاراکتر ببخشی و در حیطه ی اجرا، جبر تعقل را از پشت سطرها حذف کنی و تداعی را به اختیار خود سطر و ذهنیت خواننده بگذاری.در این کار، سطر ها با وسواس ناخودآگاهت ، بسیار درخشان اجرا شده اند؛ مخصوصن تصویر کم نظیر "چادرشبی که بوی پستان مادر می دهد هنوز". بنا براین می توان گفت که علاوه بر حسامیزی معنایی ، با فرم دیداری ، موفق به اجرای نوعی حسامیزی تصویری شده ای. با توجه به نحوه ی افتتاح شعر - اگر سطرهای سبز را آغاز شعر بگیریم- عنصر روایت هم با ظرافت دلنشینی در متن تزریق شده است. ببخشید . این کار حیرت زده ام کرده .

فرشید جوانبخش

در جامعه ی متن های تازه ی مهرداد فلاح ، حرف زدن کار آسانی نیست . نمی دانم در بکری شعرهای فلاح که مدام تازگی دارد ، اصلن می شود در مورد شناسه ای به صراحت حرفی زد ؟ در مورد امیالی که نمی شود گفت ! وحشی در جزیره ی ناشناخته ی لذتش، حتی زبان را از یاد می برد ! او تنها می تواند از خودش صدا در بیاورد و من به شرط ادبی که شایسته ی کودک لذت است ، لاجرم در اصوات شعر شما سکوت می کنم . در آینده می خواهم به این میل بیشتر فکر کنم و شاید چیزی بنویسم در موردش . به این نظم انتزاعی هندسی باید بیشتر پرداخت.

ابوالفضل حسنی

گفتم که این کار اشک مرا در آورد . این مثلثی که این جا تدارک شده، هندسه ی زندگی ... نه هستش زند گی است که با یک خوانش خیامی، به چالش واداشته شده است . لب و نی لبک این جا مولانایی نیست که ادعای یافتش داشته باشد ، بلکه خیامی است که آن پرسش جبری را در این هندسه ی ناگزیر، به اکو وا می دارد ؛نگاهی که جبروت حافظ را هم به همراه دارد... دیوار هم و یار هم ...(من در تابستان ۸۳ تازه متوجه شدم دترمنیسم حافظ ، عمدتن با نوع قافیه زنی هاش القا می شود). اما این رویه در آن جا تازه می شود که حس و زبان فلاح به میان می آید؛ ضلعی که این مثلث را تکمیل کرده. ادامه ای که ادامه می یابد: بوی پستان و توپی که نا گزیر به پذیرش آنیم؛
مثل همان های پیش از این و همان های بعد از این...

عارف رمضانی

مهرداد فلاح در هر کار، لابیرنت متنی جدیدی اجرا کرده ، لذت بازی را برای خودش و مخاطب، هم چنان حفظ می کند. گرافیک سطر ها در این کار، طوری است که روزنامه بریده هایی را به ذهن تداعی می کند که در مورد موضوع یا شخص خاص، در زمان های مختلف گردآوری و به دیوار یا آلبومی چسبانده شده اند. پس این جا صحبت از یک متن نیست؛صحبت از متن هاست و ارجاعات و پیوندهایی که این متن ها را به هم چفت می کنند .شکل هندسی مثلث ، خانه ای را به ذهن تداعی می کند که متشکل از اتاق های متنی است که هال (حال) آن گزا ره ی "کو؟کو؟کو؟" است و در ِ سایر روایت ها(متن ها) که در زمان های متفاوت روی داده اند، به این هال(حال) گشوده می شود.راوی(مخاطب) در این هال(حال) می ایستد و با نگریستن به این اتاق ها و با برانگیخته شدن حس نوستالژی اش و در هم شکتن مرزهای زمان و مکان ، کو؟کو؟کو؟ می کند .
من هم با ابوالفضل حسنی موافقم . این کو؟کو؟کو؟ ها با طنزی هجو آلود ( یکی دیگر از مشخصه های پست مدرنیسم) که بوی زبان خیام را دارند، "بشنو از نی " مولانا را به چالش می کشند.
کو ناله؟ کو نی ای که ناله کند ؟ کو لبی که ناله از نی برآورد؟
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه او شهان نهادندی رو/
دیدم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته/ همی گفت که کوکو کوکو؟
چه قدر زبان مهرداد فلاح، وقتی در شعرهایش حکمت گویی نمی کند، ترش وشیرین می شود!

مینو نصرت

من کاری به نقد و بررسی هیچ کس ندارم ، ولی این صحنه داغ بود و من دست بر آن نکشیده، سوختم و این یعنی شعر " یکی نبود و دیوار هم / جر دادن چادر شبی که بوی ..." تنم لرزید و قل خوردم روی شیبی که از من نبود و افتادم در باغچه ای که از آن ِ دو سالگی ام بود و بوی پستان تحریم شده ی مادرم پیچید و چشمانم سیاهی رفت... به خود که آمدم، نه نی بود و نه نی لبکی . هرچه بود، همان سیاهی گیج و جر خورده بود ... همین جر و واجر سیاه .

معصومه مظفری

برای همراهی کردن و لذت بردن از این شعر، باید در آن غرق شد.رنگ پس زمینه ی متمایل به آبی که نشان از آرامشی زود گذر دارد، آرامشی که با بزرگ شدن و جر دادن چادرشب مادر که هنوز بوی پستان می دهد و توپی که به آن لگد می زنیم و آواز کو کو که خیام در شعرش می آورد که خسرو کو ؟بهرام کو؟و این بی سرانجامی که با رنگ قرمز روی زمینه آبی می آید ، تحمل درد انسانی را راحت تر می کند و شاید جز این باشد جهان؛ تلخ تر و غیر قابل تحمل که می خواهی با شعر آن را تحمل پذیر کنی. به قول کوندرا ،سبکی تحمل ناپذیر هستی. این که واژه ی پر صلابتی به نام مرگ وجود دارد و به موازات آن واژه ی رهایی که حس می کنم شعرت به آن سو میل می کند.به مبارزه طلبیدن مرگ و میرایی در پهنه زبان و این تمام  چیزی ست که هنر و ادبیات به دنبال آن است.

افسانه شفیعی

البته من فکر می کنم شعر گردو نیست که مغز داشته باشد؛ شعر شعر است و از کنار هم چیدن یک مشت کلمه ، واقعن کلیت ساخته نمی شود؛ مگر کلیتی کاذب که ما سعی داریم با آن خودمان را گول بزنیم . با این حال، هر کلمه ای با خاطرات و معناهایی که خودمان و جامعه مان و قدیمی تر هامان بارشان کرده اند، بر ما تحمیل می شود.حالا هر کس دارد جایی سیر می کند در این مثلث کذایی دنبال چیزی می گردد : شبی که با یاد کودکی سنگین شده.یاری که بود و حالا نیست .نی لبکی و هیاهوهایی که آوازش خانه را پر می کرد و حالا مرگ سر بر می آورد و نیستی و کو کو کنان در حیرانی .
این همه یعنی حیات و زندگی پوچی از آن دست نگاه ها که خیامی است و در یک مثلث بسته گیر کرده و راه گریز ندارد . نه ندارد و کو کو کنانش هم راه به جایی نمی برد و بدتر، در آن نظم آشفته تکرار می شود .

ن. باقری

در دوره و گفتمان فلسفی ای نفس می کشیم که دیگر در آن موضوع فلسفی طرح نمی شود؛ هر چه هست، شرح این دوره است . لیوتار، دریدا و...همه در حال شرح وضعیتند. انگار کسی از بیرون دارد به خودش نگاه می کند و خودش را برای خودش شرح می دهد . نسبت این شرح و نگاه با جهان، در فلسفه و هنر موجود از بین رفته است . جهان با تمام عینیاتش از دایره ی شناخت خارج شده و هنرمند و فیلسوف، در خود نظاره گر است .
از جمله بازتاب این نگاه را می توان در شعر فلاح دید . فلاح دیگر موضوع شعری مطرح نمی کند . او دارد خودش را زیر تیغ واژه ها شرحه شرحه می کند و این برایش شکلی از رهایی است؛ رهایی از زحمت جمله بندی واژه ها . رهایی از این که واژه ها با هم آمیزش کنند و از دل این آمیزش ، اندیشه ای به شکل جوجه ای زاده شود . این ترس ، ترس از جمله است و ترس از معنایی که پشت آن کمین کرده تا مبادا بیرون بجهد و خر مخاطب را بگیرد . حتی فلاح از این هم نمی ترسد که ترس او زاده شرایطش باشد - نمی شود همزمان از دو چیز ترسید - نه ترس شاعرانه . شرایط است که او را ترسو بار آورده است . ترس یک شاعر، ترسی است خود ساخته که آن را در معرض مشارکت مخاطب می گذارد .

اما در شعر فلاح مشارکتی در کار نیست . هر چه هست ،تحمیل است. ظاهرن فلاح فکر می کند که شعرش را مشارکت پذیر کرده است؛ چرا که تحمیل اندیشه و معنایی در کار نیست ، اما در حقیقت او همیشه در حال گوشزد کردن ویژگی های دوران پست مدرن است که مثلن عصر بی معنایی است،عصر گریز از مرکز،عصر نسبیت،عصر مرگ روایت های کلان، عصر حاشیه نشینی و حاشیه مندی .
فلاح پتک بزرگی دارد به نام " راحت باش"؛ یعنی این که من نه نقد می شوم، نه می کنم . اگر نقد کنید، شعرم را نفهمیده اید و اگر نکنید، حق با چیزی است که اتفاق می افتد.جایی برای ما ( هیچ مخاطبی ) در شعر او نیست . مکان جزء جوهره ی جمله است و واژه ها بی مکانند و جمله آن ها را مکان مند می کند . فلاح دارد به سمت بی مکانی می رود و شعرش را از مکان تهی می کند . مخاطب کجای این بی مکانی می تواند سکنا گزیند؟
شعر فلاح موضوع شعری ندارد یا در حقیقت موضوعیت شعری ندارد . او دارد از دست شعر خلاص می شود . مبارک است.نمی دانم منظورم روشن است یا توضیح بیشتری می طلبد؟ دوست دارم مخاطبان بیشتری در این باره مشارکت کنند.

 

 

+ mehrdad fallah ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٦

Powered by   :   Mehrdad Arefani