در به دری ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

در به دری !

سایت مهرداد فلاح - دیگر چه کسی را صدا بزنم مادر / به کی بگویم پدر ؟! 

حامد نیکبخت

وقتی که فرم ، ذات شعر می شود ،فرم مرا یاد تقسیم سلولی می اندازد. چیزی که برایم جالب بود،این که نور هم از مشرق تابیده است؛ دقیقن از مشرق با سایه روشن "پدر" و "مادر". سایه روشن، سایه وانمودی از واقعیت؛ واقعیتی که هست و نیست. تلفیقی از پدر و مادر، دو کد ارجاعی ما به "داشتن" و در مرکز شعر نقطه ی مشترک ، همان "داشتن" است و شعر چه خوب بدون هیچ مابه ازایی از عناصر واقعی تشکیل شده است . آیا کنش شعری از زبان گذشته است؟ می گویم آری . چون کارکرد زبان در شعر، لزومن وقتی ست که مقصد شعر یا چیزی فراتر از مقصدی عینی و در خارج زبان است و یا تعمیمی به جنسیتی در واقعیت. وقتی کارکرد شعر در زبان، از این دو منظور فراتر رود و عینن واقعیت شود ، کارکردی خود ارجاعی پیدا می کند؛ اتفاقی که خصوصن در این شعر رخ داده است.

علی مسعودی نیا

معماری کارتونک وار این شعر ، تداعی اسارتی لاجرم است که در مرکزیت ماضی مطلق فعل ِ"داشت"،ذهن را به سمت و سوی از دست رفته های فکری-فلسفی می برد.آن چه موجب می شود مرکز این شعر، شکل نوشتاری در همی بیابد ، از یک سو نزدیک شدن به مرکز خانه ی عنکبوت و از سوی دیگر گره در گره شدن سرنوشتی محتوم است که تمام آدمیان را در یک نقطه-یعنی مرگ- با هم پیوند می دهد و پدر و مادر هایی که طعمه های بی گریز و ناگزیر این تارهایند، تا ابدیتی نامعلوم این چرخه را ادامه خواهند داد.فلاح این بار به گمان من سراغ تفکری کلان رفته و از این رو ساختار شعرش کاملن توجیه پذیر است ؛ چرا که اگر این سطرها را با تقطیع پلکانی بنویسیم ، تقریبن تمامی جان مایه و بن مایه ی کلام نابود می شود و گزاره هایی مکرر و بی معنا بر جای می مانند.

مینا توکلی

این دو تای آخری را که می بینم ، گمان می کنم دارم به دیوارهای غار لاسکو دوباره نگاه می کنم که این بار، انسان این روزها می خواهد آیینی به جای آورد و نیایشی کند که آتش این همه حرف، خاموش نشود . کلمات تو دیگر کلمه نیستند فقط .گمان می کنم می خواهی به همان خط تصویری که همه ی این ها از آن جا آمده، باز گردی . همین تو را ماهی سیاه کوچولو کرده !

عارف رمضانی

دغدغه ی مهرداد فلاح، کیستی و کجایی "من هایی" است که یک "من" را تشکیل می دهند.در شعر همه ی این من ها حرفی دارند برای گفتن. پس ناگزیر کارهایش چند روایتی می شوند.از طرف دیگر ، زمان در کارهایش مفهوم مکانی ندارد؛ یعنی در مفهوم"time" نیست ، بلکه در مفهوم" duration " است.به بیان دیگر "من های" فلاح، در یک نقطه ی ثابت نیستند ، بلکه در گذشته تا آینده سیلان دارند.در نتیجه ی این سیالیت زمانی ، سیالیت مکانی نیز پدید می آید.پس باید به چند روایتی بودن کارهایش ،چند زمانی و چند مکانی بودن را هم اضافه کرد و این "چند"ها، شعر سطری معمول را به چالش می کشند.
سوالی که مخاطب کارهای فلاح باید با ذهنی آزاد از هر گونه پیش داوری از خود بپرسد ، این است که آیا فلاح فرم نامناسبی برای مقابله با این چالش بر گزیده است؟به زعم من شاید این تنها فرم مناسب نباشد، اما یکی از بهترین هاست که در خود، ایده هایی برای زایش فرم های دیگر هم دارد.
در این کار هم این "من ها" در مرکز توجه قرار دارند؛ هر چند در نوشتار متن خبری ازآن ها نیست.این کار مانند یک شجره نامه می ماند که برآیندها ی سطرها (پدر و مادر ها)، "من ها " را می سازند .جالب این جاست که این سطرها در یک نقطه به هم بر خورد نمی کنند، بلکه در چند نقطه به هم می رسند. باز هم "چند"! از شرح بیشتر تاویل محتوایی ام خوداری می کنم .اما اگر بخواهیم این کار را کالبد شکافی کنیم ،بی نهایت "چند" می توان از آن بیرون کشید .

حسین مکی زاده

این ترکیب رنگ های سرد خوب است؛ با آن هسته ی خاکستری مایل به سبز .سپس رنگ باخته و خوب چفت شده است.برای من، تداعی چنگ انداختن جبری جانوری است؛ حتمیتی که با الهام از ساختار انفجار در نقاشی های فراکتال، بر همه چیز حکم می راند و تکرار می شود. سرطانی با نظم هندسی کشنده اش که شعری واقعی را شکل داده است.

ابوالفضل حسنی

من مرکز این کار را آشفته می بینم ؛ به آشفتگی ابتدای همه چیز که حالا بود یا نه، بماند که این ماندن ، خود راهی از همین "داشت" باز می کند... نگاه می کنم که این محیط منوط به مرکز "داشت"، آشفته می کند مرکز خود را (که در واقع خود نیز از مرکز است که به این کلان مفهوم تن می دهد ). هرچه قدر بزرگ تر بشود مقابل نگاه( من) و آشفتگی اش از یاد و خاطره می رود، هر چه قدر کوچک تر بشود...و مسلمن آن چه هست ، این آشفتگی ست که تضادی عمل می کند و "پدر" و "مادر" به خوانش سمبلیکی در این کار فقط تن می دهد...
*تصحیح: خوانش سمبلیکم را از "پدر"و "مادر"، به این جهت با خوانش اسطوره ای جا به جا می کنم که می توان نسبت به پدر و مادر این متن (پدر و مادر های این متن)، رویکرد آدم - حوایی داشت؛ رویکردی که به من می گوید: این پدر و مادر در یک شرایط ازلی- ابدی ، در این حال که زایا هستند، با مرکزیت "داشت - آشفته" ، به گذشته رو می کنند و در یک سیلان ابدی- ازلی با هم شریک می شوند ...

آرش الله وردی

"داشت"مرکز است؛ یک مرکز درگذشته و ماضی.مرکز ،نشانه ی قلب جهان،مرکزکیهان،خورشید،چشم عالم،عقل و آگاهی و حتی کمی دورتر، مبدا زمینی انسان آدم و حوا،پدر و مادر.اما مساله این جاست که این مرکز، دچار درگذشت است و از آن تنها توهمی چرخ وار و شهودی به جا مانده است؛ مرکزی که دیگر وجود ندارد ، ولی قبلن بوده. پس چه طور نمایشی از آن را شاهدیم و حتی پرتو های آن را می بینیم؟جواب این است که همه ی آن ها درحکم توهمی بیش نیستند.عقل،هویت،نور و آگاهی در وضعیتی ناآگاهانه انعکاس پیدا می کنند. انعکاسی که از یک عکس و در واقع از یک برعکس و موهوم و گذشته است ، چه جور انعکاسی ست؟این اثر با کنایه های باز تاویل پذیر خود ، به شکل مرثیه ای پارودیک و عمیق، به پرفورم کلمه و تصویر ، فرم گرفته است .

ن.باقری

پیش در آمد : جهان پر از چیز هایی ست که وجود ندارند.
شعر " در به دری " ، شکلی از بالا آوردن معناست . معنا در شعر های فلاح دچار سرگیجه است . معنایی که در شعرهای سابق وی ، در سیاه چاله ها ( عمق ) گرفتار آمده بود و مخاطبان به جای آن که آن را بیرون بکشند ،سکه ای به سویش پرت می کردند، حالا  به شکل عقده ای بزرگ روی شعر نشسته است و مخاطبانش را می بلعد . اگر می خواهی عمق را ببینی ، باید خورده شوی . تجربه خورده شدن دارید ؟
* معنا در شعر فلاح، دیگر تنها میزبان خوبی نیست . او آشپز ماهری هم هست . راستی ، مهمان آشپز را چه می نامند ؟
*فلاح جهان شعرش را بر مخاطب تحمیل می کند . دقیقن کاری که شعر باید بکند ، اما این جهان اتمسفر کوتاهی دارد . هوا به اندازه برای همه نیست . تنها کسانی زنده می مانند که پناهنده باشند .پناهندگی واژه ای جهان سومی ست و مخاطب می خواهد اقامت دائم بگیرد با عزت و احترام .
*معنا از لای واژه ها پیچ نمی خورد ، بلکه بیرون از شعر نشسته، واژه ها را تاس می ریزد . بازی که تمام شد .آقای معنا ! یک کیلو مادر می خواستم . لطفن نداشته باشد پدری ؛ یعنی( یک معشوقه می خواستم ...) عاشقی مبارک.
*معنا در شعر فلاح، از طرف مخاطبان بر فلاح تحمیل می شود . من نشسته ام و این سوی جهان، به شما دستور می دهم که حس عاشقی را نیز به تاویل های این شعر اضافه کنید و شاعر ، با کمال افتخار ، این تحمیل را به دیده ی منت...انگار شعر برای تاویل ها سروده می شود و این تاویل ها دقیقن زبانی و از جنس واژه باید باشند. شاعر لذت می برد که شعرش را تاویل کنند ، اما شعر تنها سرریزی مخاطب نیست .
*تحلیل روان شناسیک من ممنوع (پیامی دو طرفه )!
*پیش در آخر : جهان پر از چیز هایی ست که وجود ندارند .

+ mehrdad fallah ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/۱۳

Powered by   :   Mehrdad Arefani