این هم کتیبه ی من ( سنگی بر گوری ) ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

این هم کتیبه ی من ( سنگی بر گوری ) !

 

سایت مهرداد فلاح - همه می دانند که مولف مرده است / می میرد!

سبحان سالمی

ساختار شکنی در شیوه ی فلاح نویسی ، در شعر های جدید مهرداد فلاح ، باعث می شود تا با اعطای آزادی به مخاطب ، در تاویل هر مخاطب ، انبوهی از معناهای متفاوت شکل بگیرد و این در برداشت من مخاطب ، از مولفه های اصلی فلاح نویسی در شعر هشتاد است . شعر هشتاد بی شک شعر فردی خواهد بود و هر شاعر پیشرو ، شیوه ی شعر خود را در پیش می گیرد . در شیوه ی شعر فلاح نویسی ، به عنوان مثال در این شعر فلاح ، از تلفیق رنگی کلمات در چینشی چند بعدی ، همراه با نمایش پس زمینه ی رنگی ، هنر جلوه ی تازه ای می گیرد . مهرداد فلاح به نظر می رسد که در شعر هشتاد ، از زبان مهرداد فلاح در دهه ی هفتاد عبور کرده و به دنبال ساختارشکنی در ساخت زبان است و این نشانی از پویایی یک شاعر پیشرو ست . در جامعه شناسی و روان شناسی این شعر ، "من" ها نقشی فردی در جامعه ی شعر بر عهده دارند که از "تن" ها تنیده و به سوی دمکراسی کلمه حرکت کرده اند . در خیابان این جامعه ی شعری ، من ها با اضافه ها به یک کل یکپارچه نزدیک می شوند ، ولی در تاویل مخاطب فردی ( سبحان سالمی ) ، این من ها با آرای فردی خود ، می توانند نماینده ی یک کل در جامعه ای آزاد باشند . 

ابوالفضل حسنی

من این "من" را یک من می بینم ، اما این یک من در ادامه ی خود ، انگار دو شده باز در یک من ؛ یک دو قلوی به هم پیوسته با یک رو ح ، یک جوهره که هر یک در روند بودی اش راه می گشاید و می رود و با عوامل هست و هستایی خودش ، شکلی دیگرگون می گیرد و در مرکز این متن اما دوباره در هم ، هم می شوند و جالب است کلماتی که این "هم شدگی" را پیرامون می دهند ، منطبق بر هم اند ، اما آن جا که دو قطب این هم شدگی ست ، کاملن متضاد می نماید که سنگینی و رنگینی آن است ... که باز من اولیه ، سر بر می آورد و دو سمت این دو خیابان را به هم می رساند و آن من اولیه را اعلام می کند .

شاهرخ مظفریان

حیطه ی تنیده شده از "من" ها و "تن" ها ، مٍِنهای تنهایی یا من های تنهای از من یا من های تنها یا تن های بی من یا تنهای تن ها ، تمام این ها تنیده ی من یا تنیده ای از من اند که با این "از ِ" اضافی ، خود را فراتر از موضوع ، به وقوع مشهود بودن می برد یا بی این ازِ اضافه ، در بطن موضوع ، خود در مقام توصیف از خود بر می آبد در محل اخراج و این اضافات متقید به من ، در اقتضایی منانه ، مرادی از ترقی و تعالی معین چون من و فنای ذواتی چون تن ، در جهتی اسفل و باز بسته به ضمیر متصل "م" ، بازگشتی از هر دو سو مر "مرا"، سنگینی انتقالی ست بر باطن ، چه از نوع وجوه و هیات که مقتضی بر احیا و اعاده نشات خواهد یافت و رنگ در بالا ، مستوری اعجوبه بر اسرار با حروف "به" و "که" و "چه" . ظاهر امر با موربینی از دو جمله ی "کار و بار" به پیشرفت که مرهون حضور من شده و جز این نخواهد بود با ضربدر مندرج کاتب سطور . تفسیر در هلاکت ما با کسر حروفی از اضافت و تبدیل شدنش به من ، تخصیص بدین معرفت خواهد یافت که در من ِ این شعر ، (من) قلب منزه شده در کمیت و تنزیه مشبه در کیفیت .

مهر

بسیار از خوابینش هوشمندانه و خلاقانه ی این "شاهرخ مظفریان" ( که بی شک همان شاعر بالابلند هفتادی ست ) ، لذت بردم . تمام لایه های کار را به عینه دیده و و واکاوی کرده است به موجزترین زبان و بیان . دست مریزاد !

عارف رمضانی

این جا "من" در یک اقدام خودکاوانه ، رشته اش را پنبه می کند و من هایش را وا می نماید و وا می کاود:1.منی که می گوید "به که چه رنگینم"، من زیبایی دوست است و جهان را رنگین می خواهد و به اصالت لذت باور دارد .نمی خواهد کاری داشته باشد که کی ، از کجا ، به کجا و چه طور آمده و می رود .من این من را من خیامی می دانم.
2.منی که می گوید :"وه که چه سنگینم "، منی است که انگار مسئولیت کشف همه ی چیستی ها ، چرایی ها ، چه گونگی ها و ... بر دوشش سنگینی می کند.دست به گریبان هر چیزی می شود. اول سراغ دین و به طور خاص، روایت فقهی آن می رود و بعد می فلسفد و در آخر که پای این ها را چوبین می بیند ، هوس پرواز با بال های عرفان به سرش می زند.من این من را من مولانایی می دانم.

3.منی که می گوید:"بی من این خیابان..."،منی است که خود را مسئول می داند تا صراط مستقیم را که از منظر او یکی است و لاغیر، بنمایاند و بقیه را به سوی آغل سعادت رهنمون شود. من این من را من امام محمد غزالی می دانم.این جا از تکرار این گزاره، با تغییری اندک و تشکیل علامت ضربدر ، دو تاویل دارم .یکی این که متن می خواهد بگوید صراط مستقیم نداریم، بلکه صراط های مستقیم داریم و بر "فاندامنتالیزم" خط بطلان می کشد و "پلورالیزم" را تایید می کند.دیگر این که این" من" اهل تکفیر است و دگر اندیشی را بر نمی تابد و فیلسوفان و عارفان را مهدور دم می داند.

از آن جا که این دست کارهای فلاح "پلی فونیک" و چندصدایی اند و زمان نیز در آن ها غیر خطی است ، ماهیت این من ِ چند کاراکتری را از چند جنبه می توان بررسی کرد.اول این که هر یک از این من ها در دورهای مختلف زندگی ،کاراکتر غالب شخص را تشکیل می دادند .چه زاهدانی که عارف نشدند و چه عارفانی که کافر و چه کافرانی که عابد.چه  قاتلانی که فعال حقوق بشر نشدند و چه آزادی خواهانی که دیکتاتور و قص الی هذه.از منظر دیگر، می توان گفت این من ها، هم زمان در ناخودآگاه شخص هستند و شخص بنا به "کاندیشن" زمانی و مکانی اش، یکی را کاراکتر غالب خود می کند. سرانجام می توان این "من" را جامعه ی بشری فرض کرد با همه ی من های متکاثر و متنافرش؛ من های تنهایش! تن های تنها !
گزاره ی "حرفی اگر بکنی کم از..."گزاره ی کلیدی متن ، در ِ چند صدایی که نه، بی نهایت صدایی کردن آن است و به مخاطب می گوید آزاد باش و من ِ خود را در این متن بریز و من های خودت را کشف کن .

معصومه مظفری

"راسل" می گوید: می ترسم از روزی که ذهنم درگیر مقوله ای به نام عادت شود؛این که عادت کنم همیشه به یک روش فکر و به یک روش عمل کنم.آن چه باعث می شود ذهن من خواننده، در برابر اشعار مهرداد فلاح متوقف شود،این نیست که او شاعر نیست و یا آن چه می نویسد، شعر نیست، بل این است که ذهن من عادت کرده شعر را در قالب واژگان ببییند؛ واژگانی آرام و بی دردسر که از عشق، مرگ ، زندگی و...حرف می زند.همه چیز بدون رنگ.بدون تفاوت در نوشتن.راستی، گاهی حس می کنم اگر مرگ سراغ انسان بیاید ، جهان تمام می شود و آن جا پایان جهان است.
در شعر های فلاح، همیشه دعوت به تفکر موج می زند؛آرام و قرار ندارد و این یعنی رنج انسان بودن ، درد فهمیدن و اگر شاعر باشی بدتر.
اگر فلاح باشی، خواهی فهمید "وه که چه چه سنگینم "یعنی چه . چه خوب که عادت ذهنی مان را فراموش کنیم.

جاده ابریشم

من خلاف آرش قربانی عزیز ،چندی شعری شدن را در آثار فلاح نمی بینم و اصولن چند شعری بودن را چیز تعریف شده ای نمی دانم . حس می کنم چند هنری بودن و ارتباط داشتن تصویری شعر یا همان شعر تصویر که مبداش همراهی تمامی هنرها با هم و در کنار هم است ، زیبا تر باشد و می اندیشم که فلاح در حال تجربه است؛ اسلوبی را بر انداز می کند و از طریق آزمایش و خطا و حس زیبایی شناسی ، به دنبال راهی است برای بیان آن چه نتوانسته در قالب های متداول بیان کند . اسلوب برایش معنی ندارد و موافقم با این جملات آرش قربانی "بدون مولف شدن ، بدون تغزل شدن ، بدون تخاطب شدن ، بدون بدن شدن، بدون تن شدن ، بدون متن شدن ، بدون راوی شدن، بدون روایت شدن"  و با خانم کریمی موافقم که ما را حالا یا ترسانده اند یا عادت نداریم و اگر بیندیشیم و دقت مان تنها روی منطق اقلیدسی نباشد و اصل عدم قطعیت را بفهمیم ، باید خود و خواننده را مثل فلاح، به موقعیت غیره منتظره هدایت کنیم و می اندیشم تا شاید اگر تجسم من و توانایی ام فراتر بود ، چه باید می کردم و چه باید از فلاح در انتظار می بودم.

حسین مکی زاده

من(بخوان متن ،متن من تن) فلاح ، این جا آشکاره تر بافتارش(Texture) را عرضه کرده است. انتخاب هوشمندانه ی پس زمینه نیز (texture) یادآور دستاورد ابستره کاران است که گاهی بوم تهی را عرضه می کردند و اما این جا حکایت دیگر است: من ها / تن ها(در گرافی قلاب گونه-برای بافتن؟تنیدن؟ باز هم Texture و نیز در انعکاسی روان شناسیک از لحاظ مفهومی)، یادآور صورتی در زیر آن چه در بالا As Above So below گنوستیک ها! ... که هر چه دقیق تر بشوی، در نهایت پیکسل ها، تن های(تن/من) مربعی را خواهی دید! من نامرئی؟... بله، رسیدن به آن X بزرگ که هوشمندانه خودش را سایه وار برکشیده از من/ متن تا بگوید صدا صدای دیگری است و نیز موکد شده با تغییر رنگ. "پیش می رود بی من آیا..." حس گویای پردغدغه ی بافنده ای در تنیدن من.
فلاح هوشمندی و شناخت دقیق ابزارش را برای تصویر (خواندیدن) خویش ،در سفر از مرئی به نامرئی به کار گرفته است.
لذت بردم از این قماش تنیده ها.

مهدی موسوی میر کلایی

اگر ما تنها به رویه ی نوشتاری زبان معتقد باشیم و گونه ها ی دیگر زبان را در نظر نیاوریم ،تنها خود را محدود ساخته ایم و در نظام روانی مان فقط آن بخشی از زبان را پذیرفته ایم که فکر می کنیم با آن سرو کار بیشتری داریم . اما اگر از دیدگاه فلاسفه به زبان بنگریم ، در حقیقت هستی را تشکیل شده از قطعه های در هم تنیده ی زبان می بینیم . نیاز به یاد آوری نیست ، اما همه ی ما می دانیم تصویری که روی دیوار، شخصی قبل از ما کشیده و ما پیامی از آن دریافت می کنیم، الزامن نوعی زبان است . من این ها را گفتم که به این جا برسم . این مدتی که من در این وبلاگ ، آثاری دیدم که هم زمان از چند سویه ی زبان استفاده کرده است،به این نتیجه رسیدم که حتمن مولف آن به دنبال رسیدن به همان چیزهایی ست که متاسفانه بسیاری از نویسندگان اصلن آن را در شمار زبان نمی آورند و اما در این اثر، ما با مولفه هایی روبه رو هستیم که عمومن در تلاش برای اجرا و القای همان در هم تنیدگی هستند .
تلفیق تنیدن و تنهایی و همین طور چهار راهی از کلمه که هم در هم تنیدگی بین کلمات را به ذهن متبادر می کند و هم خیابانی را که این چها راه از آن تشکیل شده است ... این ها همه موثرند در کلیت اثر . اما یک سوال هم این جا مطرح می شود : آیا مولف در زبان، به عنصر تعلیق تنها از منظر مفهومی می نگرد یا هم از دیدگاه مفهومی و هم از دیدگاه ساختاری ؟ من معتقدم این جا عمومن تعلیق یک تعلیق مفهومی مد نظر است و این شاید برای یک اثر چند رسانه ای ضعف محسوب شود .

اسماعیل مهران فر

مهرداد فلاح قلم زده ، اصلن قلم را کشیده ، با قلم افتاده و بلند شده .حالا هم ندارد که بگویم مرد امروز هست و نیست . فلاح در یک نگاه برون نگر به شعر معاصر، سر از جایی در آورده بود که او را به قول خودش در "دهه ی پیشانی سفید هفتاد" ، به شاعری کاملن جا افتاده تبدیل کرده بود . شعرش در پیشروی ، چه در زبان و چه در نگاه های زیبایی شناسانه ای که مرسوم آن دهه بود ، همیشه داعیه اش را داشته که از فلاح به عنوان منی گسیخته از خودش و از ساختار رایج، روایت هایی گسیخته و درجایی به هم پیوسته بسازد .

زبان در هر جایگاهی که باشد ، چه در ادبیات ایرانی و چه زبان های دیگر ، دارای نقایصی بوده و هست و شاعر همیشه خود را موظف دانسته که این نواقص را با خود زبان و با کمک گرفتن از نقاط قوتش بر طرف کند . شعر نیز هنری است که هم در زبان و هم در نوشتار، خود را رو می کند و به رونمایی محتوا و مفهوم اثر، درساختاری زبان محور و نه نوشته محور ( البته نه در همه جا )می پردازد . وقتی می گوییم که نوشتن و نوشتار روی کاغذ نیز خود نوعی کار گرافیکی است ( این را که منکر نیستیم ) ، اما می خواهیم این را بدانیم که شبکه ای از جمله ها که محوریت ساختاری متن را بر عهده دارند ، چه گونه می توانند به زبان و نواقص آن کمک کنند . وقتی از لغت "افتادن" استفاده می کنیم ، چیزی می بینیم که در این افتادن می افتد و این خود نوعی اجرا از زبان است ، چه اصراری داریم که افتادن را از جایش به پایین پرت کنیم به این شکل : اف
تا
دن؟
این اشکال اجرایی هنوز هم در برخی از هنرها حضور دارد و به نظر می رسد گرافیک در جهت رشد و تعالی گرافیک عمل کند، بهتر است تا این که بخواهد خدمتی به ادبیات کند . "هنر برای هنر" اصطلاحی است که در این راستا به وجود آمده . نمونه اش در کاریکاتور بود که به توضیح در پایین اثر کشیده شده بود و حالا این امر ، امری مطرود است .
اصلن نمی خواهم از خودم به دیگری برسم ، نه! نمی خواهم از روایتی به روایتی بپرم و فکر کنی از این که به هنجارم ، وصله ای گسیخته و پاره پاره بسته ام، راضی ام و حتمن به جایی خواهم رسید . پیش فرض ها معمولن عینی ترین فراروی ها از اثر هنری هستند و واقعیت به جزئی گریزناپذیر از آن ها بدل شده و در مبحث پدیدار شناسی ، این نکته حائز اهمیت است که رسیدن از پیش فرض معلوم ، به کجایی که در متن به دنبالش هستیم ، همیشه خواهان گذار از واقعیت ها و المان هایی است که اثر را در تمام راه به همراه می کشد و از آن برداشت می کند و به آن چیزی می بخشد . نه ! می روم و این راه است که مرا به خودم نشان می دهد و می فهمم این که می روم ، به کجا خواهد رسید و از چه سر در می آورم .از پدیدار شناسی گفتم که انتزاع را هم به بحث آورم . این که انتزاع چه قدر می تواند به جزیی نگری و اجرایی و عینی تر کردن متن کمک کند ، در خود متن نشان داده خواهد شد . شعری که مهرداد فلاح به سرودنش پرداخته ، آیا انتزاع در خودش دارد و آیا این انتزاع توانسته به جزیی فرامحور در متن بدل شود ؟
فلاح در آثار خود، به موشکافی مسایلی فرهنگ پذیر می پردازد و عادات ما انسان ها را بیشتر مد نظر قرار داده و این عادات را به مرض هایی که در کمین و در جایگاه لغزان بعدی قرار گرفته اند، تعمیم بخشیده است . به نوعی دیگر، می شود گفت در آثار فلاح، به نوعی پختگی و اصالت ماهیت و چیستی مفاهیم ،از آن نوعی که هایدگر به دنبالش در متافیزیک می گردد ، خود را نمود می دهد و واشکافی می کند و به اشیا و مفاهیم و شخصیت ها، نوعی چه گونگی و چه گونه بودن می بخشد و آن ها را در فضایی معلق نگه می دارد تا به چیستی برسند و هست باشند . یعنی فلاح نمی داند که انتزاع در این مبحث ( واشکافی متن و رسیدن به چیستی و ماهیت ) خودش را گم کرده و سر به هوا دارد کار می کند . هر جایی که انتزاع خود را نشان داده و اتفاق از دلش بیرون آمده ، صد در صد مفهومی در برابر خود یافته و آن را به اوج رسانده . حالا در این شعر ها، آیا توانسته انتزاع به خوبی پیاده شود و اگر پیاده شده ، چه قدر وقت زبان را گرفته و چه حالی به گرافیک داده؟ من حق را به معرکه داده ام . هر که می تواند پس بگیرد .

 

+ mehrdad fallah ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٧

Powered by   :   Mehrdad Arefani