شهری که نیست ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شهری که نیست !

سایت مهرداد فلاح-در زندگی زخم هایی ست که مثل خوره روح را ...شکوه را ...!

علی مسعودی نیا

این کار را گمانم در  مجله ی "شهر هشتم" خوانده بودم . حس من این است که می خواهی از تک محوری و  تک مرکز بودن بپرهیزی و شعرت را حول چند محور موازی اجرا کنی و کلیت جهان واره ات را به یک تاویل درونی نزدیک سازی ؛ بی آن که راه تاویل های دیگری را ببندی که به ذهن کسانی به جز مولفی که خودت باشی ، می رسد . این کنش های افقی و عمودی ، به ویژه جمله هایی شبیه معترضه که به شکل قائم می آیند و سطرهای افقی را قطع معنایی و تصویری می کنند ، کلید آن تاویل شخصی توست . تو در این کار ، دوباره طنز غلیظت را به رخ می کشی ؛ طنزی که شناسنامه ی کاری تو بوده در گذشته ای نه چندان دور . طنز نخست در کیفیت نویسش توست . همان چیزی که من نامش را گذاشتم فیزیک متن و با مخالفت خیلی ها مواجه شدم . با این حال ، طنز فیزیکال تو در سطر "بازی ، عشق ، جنایت" است که این جا خیلی بهتر از نسخه ی چاپی به دل می نشیند ؛ چون با رنگ قرمز نوشته شده و من در آن نوعی مضحکه ی سانتی مانتالیسم می بینم . چیزی به ابتذال پاورقی های دهه چهل و پنجاه که گزاره های مویه وار فلسفی ات را قطع می کند . این اتفاقی ست که در جامعه ی ما مدام و مدام می افتد . سانتی مانتالیسم و احساسات نازل ، تفکر را قطع می کنند .
جای دیگری که طنز را با مهارت به کار گرفته ای ، معکوس خواندن جمله هاست . این شوخی غم انگیز و مفهومی ، موجب شده که این شعر عمق غریبی بیابد . تو به فکر کردن دعوت نمی کنی ، بلکه از گریز اندیشه حرف می زنی . تصویری درونی که در عین بی معنا بودن ، به تکمیل معنایی شعر می انجامد . فلش ها ما را به سمتی هدایت می کنند که اندیشگی در آن نیست و تنها بازتاب های بی معنای آدمیزادی ست که دورترین جایی را که می بیند ، حول و حوش نوک بینی ست . دوست دارم این شعر را ...

عارف رمضانی

متن با یک فرم الگوریتمی ، شیوه ی برخورد با خود و با این دست کارها را به مخاطب نشان می دهد . مانند یک الگوریتم ، هر مخاطبی با داده های خاص خود در مواجهه با آن ، خروجی ها و برداشت های مختص به خود را خواهد داشت ؛ بی نهایت داده و بی نهایت خروجی . خروجی ها به ذهنیت مخاطب و به داشته های ذهنی او مربوط است ، نه به ذهنیت مولف و این یعنی دموکراسی در شعر . براهنی جایی گفته است ( نقل به مضمون ) اگر شاعر از عشق حرف بزند ، زبانش عاشقانه نیست ، بلکه اگر کلمات در شعر عاشق هم بودند ، زبانش زبان عشق است . زبان اسکیزوفرنیک ، زبانی ست که خودش اسکیزوفرنیک باشد ، نه آن که شاعر از اسکیزوفرنی در شعر حرف بزند . این جا متن از دموکراسی حرف نمی زند ؛ خودش منشی دموکراتیک دارد . متن در برخورد با وا‍ژه هایش هم دموکرات است . دوآلیته ی خیر و شر در شعر حضور دارد ، اما فاصله ی آن ها آن قدر کم است که به سادگی قابل تفکیک نیستند . در کنار هم آوردن دو تایی های "بخندی / پوزخندبزنی"، "بمویی / جیغ بکشی" و "بخموشی / سخن نگویی" که اولی ها بار معنایی مثب تری دارند و دومی ها منفی ترند ، نشان دهنده ی این موضوع است . این عشق و جنایت ، چه کنار هم جا خوش کرده اند !
در این کار ، یک امر انتزاعی ( یعنی زبان ) شکل عینی گرفته است ؛ شکل یک جامعه و این شاید خلاف کاری باشد که سوررآل ها می کردند . ابژه ها در خود متن است . بیرون دنبالش نگردید . من این متن را مانیفستی برای همه ی کارهایی از این نوع می دانم .
"می توانی نخوانی / بخوانی اگر / دیگر شریک می شوی" !

حسین مکی زاده

این بار چیزی نمی گویم . لذت می برم !
این کار دعوتم می کند به یک نمایش ابسورد و لذت می برم با شیزوفرن رنگ ها . دعوتی ست به تماشا ( خواندیدن ) ی نمایشعر و "اجرا همیشه خیابانی نیست." 

پویا میرزاپور

سخنی  در باب الگو های زیبایی شناسیک فلاح
و نیچه گفت :" دستیابی به حقیقت ، از عدم اعتقاد و تردید آغار می شود ، نه از میلی کودکانه که کاش این طور می شد . آرزوی بیمار شما برای سپردن خویش به دستان خداوند حقیقت ندارد . تنها یک آرزوی کودکانه است و نه بیشتر میل به نامیرایی . همان میل کودک است به بقای همیشگی نوک پستان برجسته ی مادر . این ماییم که نام خدا بر آن نهاده ایم . نظریه ی تکامل به روش علمی ، زاید بودن چنین خدایی را به اثبات رسانیده است . گرچه داروین جسارت پیگیری شواهدی را که به این نتیجه درست منتهی می شدند ، نداشت . مطمئنم شما نیز تصدیق می کنید که ما خود خدا را آفریده ایم و اکنون نیز همگی دست به دست هم داده و او را کشته ایم".

شک ، مازوخیسم فلاح است ؛ فاکتوری ست که فلاح از آن رنج می برد همراه با لذت . فاکتوری که او را به جلو می برد ، باعث می شود گاهی به پشت سر نگاه بیندازد و میل به تغییر را احساس کند . به راستی فلاح چه زمانی آرام می گیرد ؟ چه زمانی ؟ همین حالا فلاح دارد شک می کند به آن چه آفریده است و شک خواهد کرد به آن چه خواهد آفرید . او در تلاش خود به جست و جوی چه برخاسته است ؟ لذت . او چه گونه لذت می برد ؟ با فاحشه کردن مفعول . او پس از حظ بردن از مفعول چه می کند ؟ مفعول را به خیابان می اندازد . به کدام خیابان ؟ به نامسکونی ترین خیابان حافظه اش و برای کسی تعریف نمی کند که چه قدر لذت برده است . چرا که تعریف کردن لذت ، یعنی ارضا شدن و او هنوز ارضا نشده است . پس زمان را از دست نمی دهد و به دنبال معشوقه های یک ساعته و یک روزه و یک ماهه و یک ساله ، به خیابان های تازه تری وارد می شود . معشوقه های فلاح گاه آن قدر باکره اند که فلاح را از فرط شادی کلاغ می کنند و گاه عروس های هزار داماد دیده ای که ظرفیت های لذت بخشیدن شان را داماد های قبلی کشف نکرده اند . او به فاحشه ها اعتبار می دهد و دامن معشوقه های آفتاب ندیده را لکه دار می کند .
چرا ؟ این میلی کودکانه نیست . راهی ست که تو را ، مرا و همه را با شعر آشتی می دهد . رنگ و نقاشی را میهمان شعر می کند تا در برای میهمانان بیشتری ( یعنی من ، تو و ما ) باز کند تا جرات کنیم ، تردید کنیم و دریابیم که نوک پستان مادر میراست .


ن. باقری

 این شعر مرا بهت زده کرد . احساس کردم شعرم چه خالی بزرگی دارد از بهت و شعرت از فرط بهت زدگی ، زیبایی از حافظه اش پریده است . مگر می شود بهت زده بود و چیزی نوشت یا بهت زده نبود و چیزی نوشت در بیان بهت . پس عنان سخن را به هیدگر می دهم ( داخل پرانتز ها را به حساب من بنویسید ) :
"بهت زدگی به واسطه ی امر واقع ، همان چیزی محسوب می شود که واقعیت امر واقع را برجسته می کند ( مثلن یک متن را یا حتی بیرون یک متن را ؛ کارکردی دوگانه ) ، اما همین بهت زدگی به واسطه ی امر واقع ، ممکن است راه انسان را به سوی آن چه به او مربوط می شود ، مسدود کند ( بخندی / پوزخندی بزنی/ بمویی و ...) . البته این مربوط شدن به نحوی کاملن راز آمیز خواهد بود ؛ طوری که در حین گریز از انسان ، از او روی می گرداند ... آن چه از ما می گریزد ، ما را نیز درست در همین حین در پی خود می کشاند ؛ حال چه در بدو امر متوجه باشیم و چه اصلن به این موضوع پی نبریم ( جمله های شعر به ما اجازه نمی دهند وارد شعر شویم . شاعر پیشاپیش ما را محکوم به سکوت می کند . اگر نمی خوانی به جهنم ! اما اگر می خوانی ، حق السکوت باید بدهی . تو هم شریک عشقی ) . وقتی ما به دنبال سیر این گریز باشیم ، در سیر به سوی آن چیزی خواهیم بود که ما را به سوی خویش جذب می کند و در همان حال از ما می گریزد ( ما همیشه در حسرت حضور در این شعر خواهیم ماند . این که آیا می توان در این خیابانی که هم نیست و هم هست ، قدم گذاشت ؟ )
( زیبا بود هر دو . شعرت را گریزی نیست گزیری) .
 

حسین ایمانیان

این کار نسبت به کارهای قبلی یک پسروی داشته است : مولف سمت و سوی خواندن را مشخص کرده است . به علت طولانی بودن زنجیره ی کلمات ، فلاح مجبور به این کار شده ؟ نمی دانم ، ولی چون این کار نسبت به قبلی ها خواندنی تر ( در مقابل دیدنی تر) است ، شاید بیشتر به سلیقه ی من ( شعر شنیدنی ست ) بچسبد ، ولی این شعر های تماشایی (منظور تعریف و تمجید نیست) ، از خودش عقب نشینی کرده است .
یک نکته : فلاح اگر می خواهد که این نوع کارهایش بیشتر نفوذ کند ( حتا در سنگ سلیقه ی من خیلی خیلی سنتی ) ، بیاید و فرایند شکل گیری همین کار آخرش را بدون سانسور و به صورت جز به جز شرح دهد تا ما یاد بگیریم این بدمستی های فلاح را و راجع به صداقت و صمیمیت آن ها بهتر قضاوت کنیم . این کار کمک می کند که سنجشی از لایه ی درونی این نوآوری ( با کمی تخفیف ) داشته باشیم .
یک مساله ی دیگر:
فرض کنید فلاح از ابتدا این کارها را در وبلاگ دیگری و با نام مستعار ارایه می داد . آن وقت چه اتفاقی می افتاد ؟ درست است که امروز شعر هیچ کس به اندازه ی کامنت های این وبلاگ ، منتقد و مشوق و چاپلوس و ... ندارد ، اما نمی توان تمامی ی این یادداشت ها را فقط از کارها و کیفیت آن ها دانست . فلاح می تواند که چند کلمه را تصادفن از کتابی انتخاب کند و توسط کودکی ۲ساله ، آن ها را روی یک مقوا بچسباند و رنگ و اسکن کند و روی وبلاگ قرار دهد . آن وقت این یادداشت های من و امثال من چه تغییری می کند ؟ کم می شود ؟ انتقادی می شود ؟ و یا همین طور ادامه می یابد ؟ البته این نکته ، کاری به این شعر ها ندارد و رویش به سمت کامنت های این وبلاگ و تصوری ست که از تعدد آن ها حاصل می شود .

 مهر به ایمانیان

عجیب است که می گویی کلمات در این شعر ها انگار اتفاقی روی صفحه پخش شده اند ! به نظرم چون پز منفی گرفته ای در مقابل این کارها ، حتا نتوانسته ای سازمان بصری این ها را هم دریابی . انگار چیز هایی را که خواننده های دیگر نوشته اند هم نخوانده ای ؟
تو آدم کم هوش و بی استعدادی نیستی . می توانی کمی خودت را رها کنی در برابر این شعر ها . ببین چه می شود . بعد ، چرا کسانی را که از لذت مواجهه با این شعر ها سخن می گویند ، چاپلوس می نامی ؟! اگر همه مثل تو پز منفی بگیرند ، خوشت می آید ؟ مگر سلیقه ی تو حجت است ؟ این نوع رفتار را سال هاست می شناسم . دشمنان دوست نمای شعر پیشرو ، با همین روش آدم ها را می ترسانند که از شعر فلاح و ... حرف نزنند .


احسان رضوانی

این شعر دارد یک شهر می شود . می توانی در این شهر بمویی، بخندی ، بخموشی و در عشق ، شریک جنایت شوی . در این شهر می توانی درگیر خواندیشنیدن باشی . دموکراسی شعرآن قدر هست که مخاطب در این شهر دنبال کسی گم شود و برسد به خیابانی که نیست . "جمله هایی که میکروفون ها می سازند / به کار ویترین ها می آید و بر عکس". این متن شبیه سیستم سرمایه داری یک شهر است . در این سیستم ، نمی توانی به وضوح یک اتفاق ، بک تصمیم و یک قانون را ببینی و بر عکس ، عکس ماجرا و خود ، دیگری هستی . پس آن چه فکر نمی کنی ، در خیابانی که نیست ، هستی . این فلاح نویسی ، اگر به کارهای بلند تن دهد ، معجزه ی هشتاد می شود .

جاده ابریشم

این بار فلاح قصد دارد کلماتی تر سخن براند . البته در بک گراندی سیاه ، می خواهد با رنگ و حرکت نوشتاری ، حسی را به شدت تقویت کند و آن را به هیجان پیوند زند . توانستنش سفید است و نخواندنش ، موییدن و جیغ کشیدن - خموشیدن و سخن نراندن - خندیدن و پوزخندیدنش زرد . فلاح حتمن می داند متضاد واقعی رنگ سیاه ، زرد است و سفید ، متضاد واقعی قهوه ای تیره در علم کلوینومتری و رنگ شناسی تصویری و بعد ، فلاح با چیره دستی ، آن بازی قدیم کودکانه را که ما می کردیم که کلمات را از عقب به جلو می خواندیم و کلمات و جملات جالبی می ساختیم ، به شکلی تعمدی در لغاتی که تاکنون متوجه چنین ظرفیتی در آن ها نبودیم ، با "سک" و "عرب" به هم پیوند داده ، اجرای خیابانش که دیگر حرفی برای ادامه باقی نگذاشته . خیابانی دوطرفه با خطوط متقاطع که هم می شود در آن دور زد و هم باند عوض کرد ؛ یعنی نوع روایت می تواند به تناسب ذهنیت مخاطب ، سمت و سو بگیرد و به هدف ملموس هنرمند (نگارنده) برسد .

آوانگاری زیبایی هم دارد این اثر و رنگ قرمز خونی اش که باعث توجه نگاه است ، در سه جا خود را جا انداخته : در اول نوشتار ، در وسطش و در کمی به انتها در یک تقارن عمودی افقی . البته تقارن معمولن مرا آزار می دهد ؛ هرچند این جا خوب بود . روی هم رفته تقارن را نمی پسندم . یک نکته می ماند که کشش نوشتار هم زیبایی خاصی دارد و ذهنیت واگرای فلاح را خوب به کار گرفته است ، ولی در کنش های شعری کمی ...

حامد نیکبخت

شعر را خواندم ، دیدم ، خواندیشیدم ( با وجود این که به ترکیب خواندیشیدن تو ایراد دارم که دقیقن بر می گردد به اشکالی که من به جریانی از شعر امروز دارم ) . معتقدم مغالطه ای در فهم پست مدرن در ادبیات شده و آن ، این است که در بسیاری از کارهای از این دست ، می بینیم که کنش شعری در ذهن مخاطب اتفاق می افتد ؛ یعنی از شعر کلاسیک ( در ذهن شاعر ) رسید به دوران نیما ( در زبان ) و دستی از امروز ( در ذهن مخاطب ) . در حالی که به گمان من نیاز شعر امروز ، این است که کنش شعری نه در زبان و نه در ذهن شاعر و خواننده ، بلکه در عین واقعیت باشد و شاعر آن را ببیند و عینن و با همان فرم ارایه دهد ( مثل دو کار "در به دری" و "چیزی همیشه در چیزی" ) .
... و اما این کار ؛ نپسندیدمش . اصل مطلب همان که کنش شعری عین واقعیت نیست . نگاه در این اثر نه ابژه ساز است ، نه ابژه باز . فرم به مثابه وضعیتی پیرامونی ، از ابژه به کار نمی آید ، بلکه دقیقن کارکرد زبان را پیدا می کند ؛ زبانی که خلاصه و چند لایه شده است . بن مایه را اگر اجرا بگیریم ، با استفاده از زبان و فرمی زبانی ، در جهت توضیح دادن بر می آید نه خود به خودی ، خود بودن . فرم کارکرد ذاتی اش را از دست داده است . فرم و زبان هر دو به جای ارجاع کدی منحصرانه از واقعیت ، در مقام کارکرد مستعمل زبان ، یعنی در جهت روایی ، توصیفی از کنشی که در ذهن شاعر شکل گرفته است ، عمل می کند .

شهبارا

من اول که شروع به خواندن کردم ، پوزخند زدم . بعد که رسیدم به "سگ عرب" که داشت وارونه شلتاق می کرد ، افتادم به قهقه و حالا نخند کی بخند ! دستت درست . مدتی بود این جوری نخندیده بودم ... حسابی خندیدم و بعد جلوتر که رفتم ، گه گیجه گرفتم و حالم بد شد ؛ خدا لعنتت کند ! هر چه خندیده بودم ، از دماغم در آمد ... همه را بالا آوردم  و خوب است ؛ ما باید حالا دیگر برای شعر دهه ی هشتاد خودمان را آماده کنیم ؛ هر چند ۶ سال از این دهه گذشته ... ( به کسی نگیا ! ) به هر حال ، ما خودمان را آماده می کنیم . شاید بتوانیم به دهه ی نود برسیم البته . هر چند ممکن ست دیگر چیزی از ما و شعر به جا نمانده باشد تا آن زمان .

احسان مهدیان

این متن کم تر به سیستم پخش الکترونیکی نیازمنداست ؛ چون کلمات نقش بیشتری دارند . اگرچه عوضی ترند ، اما عوض راست بودن ، زیباترند . اصلن این کج و کوله ها خیلی چیزها را خالی می کنند توی متن و انگار کمپرسی اند که باید بروند دوباره بار بزنند و بیایند و ... همان که برگشتنش را می بینم ، محصول تازه ای دارد . سرعت تغییرات و تنوع نگاه در سال های۸۰ ، بیشتر از ۷۰ است ، اما ۸۰ هم وام ۷۰ را خورده و قسط آن را برای شما گذاشته که بپردازید .
بخندی - بمویی - نیشخند بزنی - پوزه بند ببندی و می گویم که لازم نیست دیگر و باید دندانم را از روی لبم بکنم ! می خواهی برش دار ، اما "نخوانی - بخموشی و سخن نگویی" دارند توی یک خط جا اشغال می کنند و شاید همین ۳ تا را اگر پوزه بند می زدی ، آن وقت با هم از اجرای خیابانی ، شانه به شانه جای تان خالی ... حالا قلوه ی این سنگ را هم که در آورم ، چیزی بیش از این نیست در خیابانی که قرار است ازخانه ی ما در اجرای بند ۸۰ شل شود .
+ mehrdad fallah ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳

Powered by   :   Mehrdad Arefani