خروس جنگی ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

خروس جنگی !

 سایت مهرداد فلاح - گنجی که به رنج از دل جنگل به کف آید!

 

ن. باقری

اسم این کار را می گذارم "غیابِ خود به خود اشیا" !
آیا اشیا در این شعر حضور دارند ؟ نه . در حقیقت ، در هیچ شعری شیئی حضور ندارد. هر چه هست ، توهم حضور است . این شعر ، نقد توهم حضور است . ما همواره دچار خطای دیدیم و میل وافری به سرانجام بخشی به حرف ها و واژه ها داریم ؛ همان طور که دوست داریم بی نهایت را به صورت مکانی فرض کنیم . غافل از آن که بی نهایت تعبیری ست که از خلا فهم ما حاصل آمده ؛ دقیقن یک اشتباه ساختاری در فهم بشر .
در این شعر نیز ما به دنبال چیزی یا سرانجامی هستیم و واژه هایی را می بینیم . این تنها سرانجام شعر است . در حالی که حرف ها همدیگر را تکمیل می کنند ، اما نه به شکل یک سرانجام ، بلکه به صورت ناتمامی بی سرانجام . غالبن ما هستیم که حضور اشیا را در شعر موجب می شویم ، اما این جا ما با مقوله ی دیگری روبه روییم ؛ نوعی از حضور خود به خود اشیا که در عین حال که ما را دچار خطای حضور خود می کنند ، از غیاب خود خبر می دهند ؛ انگار هر لحظه دارند به چیزی سوای خودشان تبدیل می شوند . ما با خطای فهم خود ، وجودشان را می بینیم . در حالی که بخش اعظمی از آن ها در نیستی اند . همان طور که بسیاری از واژه های ما کارآ هستند ، اما در نیستی به ...

عارف رمضانی

گفته بودم این کارت شگفت زده ام کرده است ، نه به خاطر واژه های گنج و جنگ و ... به این سبب که تو یک گام فراتر رفتی از کارهای قبلی ات . در قبلی ها ، در جست و جوی آفرینش سطرهای نو در هرسطر بودی ، اما دراین کار ، جزء نگرتر شدی و به کاوش و کالبد شکافی واژه ها دست زدی . نظمی را درهم شکستی و طرحی نو درانداختی . نظام قراردادی و کدگذاری یک زبان را به هم ریختی و زبان خودت را ساختی . البته بهتر است بگویم لهجه و گویش خودت را ساختی ؛ چون مشتقی ست از زبان اصلی . کاملن قابل پیش بینی بود که خیلی ها بیایند و به این گویشی که تو ساخته ای ، حرف های شان را بزنند . از جنگ بگویند و از جنگل . از تلخی گنج بگویند و از تیزی طنز،  از صلح ، از رویا ، از واقعیت و خلاصه از هر مفهومی که می تواند یک زبان منتقل کند . خب ، دلم می خواهد باز یک پیش بینی بکنم . احتمالن در کارهای بعدی ات ، شاهد خواهیم بود که جزء نگرتر از این بشوی و به سطح حروف دست اندازی کنی و به تکثیر چند حرف در یک حرف بپردازی . به نظر می آید یک نمونه اش را در این کار انجام داده ای ؛ آن جا که حرف "ل" با دنباله ی "ج" قطع  و یک "الف" خلق شده است .

حامد نیکبخت

کار را دوست دارم ؛ با این که معتقدم باز هم خواندیشنیدنی ست ، اما کمی رو راست تر است. انگار می شود با دست شعر را لمس کرد یا به صورت کشید تا عمق جنسیتش حس شود و از حرارتش خود را عقب کشید . من خیلی به مفهوم نمی چسبم . دنبال گنج و جنگ هم نمی روم و به این هم که همه ی این قصه ، روی دیواری کاهگلی ست انگار وقت غروب . شعر را می خوانم ( فرا می خوانم ) و خود را به یک باره بر آن می افکنم ...

حمید رضا تقی پور

(با ژستی رسمی و صدایی رسا)
-خانوم ها!! (اهوم) خانم ها و آقایان:
هم اینک گنج در جنگل ِ جنگ است!
(با تردید ادامه می دهد)
-البته گاهی هم جنگ در گنج ِ جنگل است. آ آ شاید البته جنگل در جنگِ گنج باشد. خب، جنگ و گنج هم البته می توانند جنگلی باشند!
(بلند و خالی از آرامش اولیه)
-ولی آیا نمی تواند جنگل در جنگ با گنج باشد؟
(کراوات مرتب می شود و با غروری بازیافته از این آخری و مشتی بر تریبون)
-آیا ما باید برای گنج با جنگ از جنگل شروع کنیم!؟ یاااا باااا ید از جنگلی با جنگِ گنج عبور کنیم؟ ما ...، ما و "شما" باید که ...،با جنگ، گنج، از گنجل..! آ ببخشید...
(کمی نوشیدنی و دستی دوباره بر گره کراوات و لحنی آرام و رونده به داد)
-بله! جنگل از گنجی جنگی ساخته می شود و جنگلی که از جنگ بی بهره برده باشد، لایق گنج نیست.
(و با فریاد)
-آیاااا ماااا باااا ید از جنگی با جنگل ِ گنج خود داری کنیم؟ ییا بااایییید (مشت بر تریبون) با جنگگ! آ ببخشید (نوشیدنی)گنجلگ! باز هم معذرت می خواهم!
(دست بر گره پاپیون و بازیابی آرامش در لحن) جنگلنج! آ ببخـ... گلنجک!
(با تردید)
جنکلنگ (اف)
گنجوی(هوف)
جنگوی(!)
سنگلج(!) ...

افسانه شفیعی

این کاسه ای که یک مشت حرف توش ریختی ، مرا یاد هیچ حیوانی نینداخت. فقط بگویم یاد درندگی افتادم؛ با آن زمینه ی سنگی و رنگ یخ زده ش .حروفی که جنگ، گنج و جنگل را می شود ازش تشخیص داد که چه قدر با ظرافت و نرم و مخملی به نظر می رسند. انگار اصلن خطری ندارند. قشنگند .دلبری می کنند و لطافت دارند . اما این ها ظاهر امر است . گنج ،جنگ به پا می کند و جنگ ، جنگلی از مرده ها روی هم انبار...

دوباره که نگاه کردم ، دیدم نوک های تیزشان مثل خنجر و شمشیر است و شکستگی های حرف "گ" ، من را یاد دست ها و پاهای خرد شده انداخت. نمی دانم چرا ؟

آرش قربانی

 این اثر، مرا به یاد اثری از رنه مگریت انداخت که در آن، تلنبار حروف و واژه ها ، صخره ی غول پیکری  در مقابل یک فرد ساخته . بی شک در این کار جدید ، حرف ها و مدل حرف ها هم تغییر کرده و شکل تازه ای به خود گرفته است . تنها یک چیز به افسوس من اضافه می شود و آن این که به لحاظ گرافیکی، نمی دانم  چرا از رنگ های خالی استفاده نکرده ای ؟ شاید قصدت این بوده که حروف را مثل احجام سنگی نشان دهی . اما من فکر می کنم شاید باید کار بیشتری روی گرافیک آن انجام می شد . به هر حال ، من هم به هوش شاعرانه ی تو که گاه سنگین ترین مفاهیم فلسفی را شاعرانه می کند ، تبریک می گویم . 

جلیل قیصری

چیزی که به آن اشارت نرفت ، شکل ظاهری حروف است . حرف "ج"  نقش و رنگ آهو یا گوزنی را می نمایاند که نفس گیر و وارونه می دود . می دانیم که خود گوزن در اساطیر ما نماد معصومیت ، ظرافت  ، بادپایی و...است و شاخ گوزن، خود نماد توتمی یا اساطیری بر سر در اماکن قدسی مذهبی که این تحت تاثیر باور های باستانی است .در پایین گوزن، حرف "ج" گویا شبیه روباهی به کمین نشسته است ؛انگار در انتظار سیری پایان است. در ضمن این حرف و حرف "گ" گویا مار یا عقربی با دم های برگشته را نشان می دهد و گویا جنگ یا جنگل قرار است مزین شود به پدیده های مرموز و زهر آگین و نیز حرف چنگگ قصابی را هم تداعی می کند .

بدنه ی اصلی واژه، با همامیزی حروف اصلی ، شکل تفنگ را هم به چشم می نشاند. "نون" پاره (نانپاره )، متمایل به همه سمت است و به هیچ سمتی نمی رسد. ضمن این که "ن" بزرگ میانی، با نقطه ی فوقانی اش ، خورشید و زمین را به خا طر می آورد که هاله ای نورانی به گرد هر دو می درخشد و "ن" میان تهی با نقطه ی بالایش ، نگاه اسطوره ای آسمان (مذکر ) و زمین (مونث )را. نقطه های زیرین را اگر مکمل در نظر بگیریم ، واژه ی جنگل  ،‌‌ جنگ ، گنج و ... به گیل (گیلان )هم می نشیند .

لام انتها به رنگ سبز است که هم ماری بر دم نشسته را تداعی می کند که گرگ و میش ( پارادوکس )حضورش شاید مد نظر باشد و هم کنده ی سبزی است که گویا می خواهد بگوید همه چیز به پایان نرسیده است. رنگ ها گاه به شفق می روند(گوزن) و گاه به سیاهی و خاکستری (مرگ و برزخ) و گاه سبز (زندگی ) . گویا واژه می خواهد زندگی،برزخ و مرگ و دوباره زایی اساطیری را هم به رخ بکشد . 

 ابوالفضل حسنی

افقی ترین لایه ی این کار، کلاسیک است .خیلی راحت :یک مثلث جناسی از سه کلمه ی جنگ وگنج و جنگل ... من نگاهم را به طرزی تنظیم می کنم که بتوانم این سه ( این مثلث) را از دوری افق، به نزدیکی چشم بکشانم :نتیجه این خواهد بود که درخواهم یافت با هر کشش در طول متناوب لحظه ، این سه به هم نزدیک می شوند و مثلث در خودش دارد جمع می شود تا این که در فاصله ی بیست سانتی چشم من که قرار می گیرد ، در هم رفته و دفرمه شده می نماید. اما این دفرمگی، چه را می خواهد ثابت کند ؟ تلاقی این سه عنصر کلاسیک حیات ، معنا را در این جا به چه صورت تعریف می کند؟ از منظر من ، حالات هم زمانی این متن ، ثبات مکانیزم ـ کلاسیک خودش را به این صورت پس می زند که در هم آمیختگی الفبای زندگی را در جهان معاصر فریاد می زند . مثلن "ج" جنگ با یک برش همزمانی، گنج را هم دست آورد می کند. با رو کردی این گونه  ، در می یابیم که نه! این قطیعت به هم ریخته است و آن دترمنیسم کلاسیک ، در این عرصه نامی جدید به خود می گیرد و به یک نوع دترمنیسم پست مدرن بدل می شود. تمام عناصر این متن، در این عرصه است که تلقی جدید خود از شرایط را نشان می دهد ...الفبا ی زندگی این جا به مرز همه یک الفبایی رسیده و حتا آن را نیز درنوردیده است.

سرانجام این که این دسته از کار های مهرداد ، در من یک نیرو ی مضا عف ایجاد می کند که از نوشتن باز نمانم( از تیرداد نصری یاد گر فته ام که نوشتن یک کورس است ) و احساس کنم که خلاقیت هنوز دارد در این مرز و بوم پر می زند... 

فرهاد

واژه ی "جنگ" تحتانی ترین لایه ی این کلمه ریزی است که بدجوری آن ته گیر کرده و به سختی نفس می کشد؛ یک جور آتش زیر خاکستر است که آرام آرام تمام واژه های رویی را می سوزاند و فراگیر می شود. یعنی واژه ی "جنگ" به مثابه آتش است و واژه های "گنج-جنگل" چون دارای ذاتی سرد هستند ، خودشان را روی آتش انداخته اند تا گرم شوند؛ غافل از این که در دل آتش جان خواهند داد .
یک "لام" سبز رنگ و رو رفته، به آخر "جنگ" نزدیک شده که چند مورد را تداعی می کند:
1-نشانه ی صلح ( که آن را به شکل پوزخند می بینم).
2-نشانه ی جنگل (که من را به یاد حادثه ی سیاهکل می اندازد).
3-نشانه ی نزدیکی عجیب جنگ و صلح(قرمز و سبز) که به اندازه ی یک "ل" باهم فاصله دارند.اما چیزی که برای من بسیار جالب است،محوریت حرف "نون" در این کلمه ریزی است ؛ حرفی که به نحوی جدا شده از اصل خویش ، ولی با این حال به تمام واژه ها چسبیده است که اگر آن را از واژه ها بگیریم ، دیگر هیچ زهری نخواهند داشت. واژه ی "گنج" کوچک تری در آخر "جنگ" متولد شده و هاج و واج مانده آن وسط. من این گنج کوچک و متحیر را خود مولف می بینم که در جامعه ای فرو ریخته گام نهاده است.
 

مستان

جنگ که از همه بیشتر خود نمایی می کند؛ آن هم با رنگ آتش زیر خاکستر .جنگل که می رود تا همه چیز را با سبزی و تازگی آشتی دهد ، هر چند در حاشیه قرار دارد و گنج که بر همه سایه انداخته و از بتن جنگ و جنگل (منظورم نون است) سر برآورده و به سیاهی نزدیک تر است تا سایر رنگ ها،حکایت روزگار ماست بی گفت و گو . پس لزومی ندارد به جست و جوی لنج باشیم و... 

باران سپید

جنگ؟
گنج؟
جنگل؟
لنج؟
لج؟
جن؟
گل؟
.
.
.
و کلمات با معنی و بی معنی دیگر...وقتی از چند حرف می شود به دنیایی از کلمات دست یافت ،  پس می شود در توانمندی یک زبان دریچه های نوی گشود.
 

مینو نصرت

۱- جنگ را هر جور هم که بنویسی ، بوی خون و طعم گس مرگ می دهد و صف ها را طویل تر می کند ، سر زندگی را می تراشد و می فرستد اجباری . لطفن یک کبوتر بکش سفید سفید . از آن سفید هایی که هیچ لکی  بر نمی دارد و نامش هم صلح نیست که صلح آن روی سکه ی مضمحل جنگ است . فقط یک کبوتر بنویس یا بکش از آن کبوتر هایی که همه روزی آن را در کودکی هامان حس کرده ایم. آن وقت من مقابلت می ایستم می گویم سلام و تو دیگر کالیگرام نمی نویسی. فقط نگاهم می کنی و برف می بارد . برفی که هر دانه اش یک بلوط است، یک ریواس است ؛ یک سپیدار غرق پرنده است، نه کلاغ و یک دشت پهناور قد جهان غرق عشق است و علیکی  که بوی گل دارد و عمر گل، اما نه...

۲ - وادارم می کنی بازهم نگات کنم .این هم از استعداد های ذاتی مهرداد فلاح است دیگر.در اکتشاف تازه، چند کلمه سبز شده است؛ مثل در جدال / جدل/ و گنجی که ته هر جنگی غنیمت است. البته یک ناجی همیشه هست. نیست ؟ اصلن دیدید جنگی را که ناجی نداشته باشد؟ من که ندیدم/ ناجی تو جنگ دیگر ناپدید می شود و گنج می افتد دست یک ناجی دیگر. دایره ی تو در تو ی سنساره!

 

+ mehrdad fallah ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

Powered by   :   Mehrdad Arefani