بذر افشانی در مزرعه ی تاریک - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

بذر افشانی در مزرعه ی تاریک

سایت مهرداد فلاح-آقای من!برو ببین چه کسی سبز می شود !  

ثابتی

فکر می کنم بازی شطرنج نمی دانم و تنها تعدادی مهره می بینم که دارد با نظمی خاص روی صفحه ، بین دو دست جا به جا می شود. مالکیت مهره ها را رنگ ها و شکل ها ی قرینه تعیین می کنند. لازم دارم که برای کشف رمز تابلوی ( بازی ) شطرنج ، به چشم ها ی دو شطرنج باز ( آن که از چپ به راست می نویسد و آن که از بالا به پایین ) نگاه کنم و همزمان به آن چه  در پس ذهن آن ها می گذرد هم فکر کنم. اما یک چیز مهم تر: دو کلمه هست که وقتی بازی به اوج می رسد و قبل از آن که مدال برنده شدن به گردن یکی بیفتد ، می شنوم .می گویند کیش ... مات ! پس من برای کشف رمز قاعده آن بازی و این بازی پیچده ی تو ، نیاز دارم تمام حواس ( توجه کن تمام حواس ، مخصوصن شنوایی و نه فقط حس بینایی ) خود را به کار بگیرم و تازه آن قاعده ای که می سازم ، برای همین و هیچ بازی دیگری تکرار پذیر نیست.
به خانه ی مهرداد فلاح می آیم. مثل همبازی شیطان و با فکر کودکی ، صفحه ای جلویم می گذارد که مجبورم بگویم یعنی چه؟ به خاطر چی لذت می برم و یا چرا لذت نبردم؟  وگرنه کیش و مات می شوم.

تو مهره ها را چیده ای. ببینم کدامش مال من می شود. آهان! من "شنیده ام "را صاحب می شوم که یک کلید منحصر به فرد است؛کلید بزرگ در این خانه. هرچه هست ، زیر سر این کلمه است. "شنیده ام" در ذات خود و در پس زمینه ی ذهنی مان، به هر آن چه اطلاق می شود که ما باور داریم؛ چون دیگران گفته اند و حرفی غیر علمی و اثبات نشده و بی دلیل عینی و تجربی است.  تنها ملاک صحت حرف ، تعداد بی شمار گویندگان ( مهره های جانباز سرباز) است که جلو می آیند و سینه سپر می کنند تا گوینده ی زرنگ و خوش فکر آخر بازی بتواند از رشادت آن ها و شهید شدن شان در راه معنی نهایی ، در موضع قدرت بگوید کیش یا مات!

سطر های نوشته تابلوی تو را اگر در فاصله نگاه کنی، یک تقاطع است؛ تقاطع خیابانی شلوغ که همه چیز با نظمی در کنار هم در حرکت است و سر چهار راه و سه راه ، محترمانه به هم فرصت عبور می دهند. کلمه های تو به هم که می رسند ، متمدنانه به معنی هم می افزایند ( شاید تنها راه این که " شنیده ام" را تبدیل به دانایی کنیم ، این است که آرای مان را آرام در کنار هم به حرکت در آوریم ، کم تر حرف بزنیم و بیشتر شنونده باشیم ).

سطر های نوشته ی تو هم اسلوب نوشته های فارسی دارد ( راست به چپ) هم بالا به پایین ( چینی ) و هم چپ به راستش با لهجه ی غلیظ یک اجنبی، درست از آب در می آید. یک سطر دیگر تو ، هم در رنگ ، هم در چیدمان کلمات در فضای خالی نوشته و هم در رسیدن به معنی کامل، به نسبت معنی بریده بریده ی دیگر سطر ها ، از قاعده ی نوشته تخطی می کند :"می گویند بر مزار مرده پاشیدن شگون دارد!" این سطر هم در بطن خود و به واسطه ی حذف یک کلمه که می تواند آب باشد یا گلاب و یا هر چیز دیگر و نیز کلمه ی انتزاعی و مجرد "شگون" ، یک معنی نسبی و غیر قابل لمس دارد.
دنیای نوشته های تو ، تعلیم نسبیت معنا ( اندیشه ) و شکل ، نه از طریق فرمول ریاضی یا فیزیک ، بلکه از طریق کلمه ، رنگ ، شکل و چیدمان ناآشنا ست.

حمید رضا تقی پور

نقل مفرد از این تابلو - شعر دور است و هنرمند در به دام افکندن مخاطب ، برای تاثیر عمیق اثر ، بسیار ژرف اندیشیده است، اما نکته ی ضد فرم اثر، "کمی دهان اضافه" است که معنا زده است و اندکی اثر را به تحریف می کشاند.  البته "لبی فریاد بسته" با توجه به استعاره های رایج و هم معنی، بسیار خوش ترکیب و موثر است؛ به خصوص فریاد که همیشه نشانه ی اوج معرفی شده، هم اینک سر شکسته و افتاده است. در تقابل "لب فریاد بسته" با "دهان را به فریاد می نویسیم"، به نکات جذاب و البته غم انگیزی می رسیم.

ابوالفضل حسنی

من در این جا یک تشکل ضد تمرکز می بینم که قصد دارد بر سطر نویسی های پسا نیمایی بیاشوبد. چیزی که در این کار نظر مرا بیشتر به خودش جلب کرده ، گریز از اسلوب های ماقبل (در همین کار ها) است که می خواهد از امکانات گرافیکی و رنگ، به لحاظ معنا زایی کم تر استفاده کند .لذا متن در پی آمد ، سطور را توامان کرده است. چنان چه در حین بی مرکزی، می توان هر نقطه ی آن را مرکز تلقی کرد . پس زمینه ی سیاه، بیشتر به ذهنیت فلسفی فلاح صحه می گذارد که سراسر این متن را یک دست کرده است تا کلمات که  روی آن می لغزند ، از اساس ضد پیرامونی-ضد کانونی بر خوردار باشند. این جا نه پیرامونی وجود دارد، نه کانونی .این است که آشفتگی، در یک جور بی آشفتگی، سر و سامان یافته است.

دلاور

 آزادی کلمه ها مثل آزادی انسان هاست که اگر آزادی یکی بیشتر از بقیه باشد ، عرصه را برای کلمات دیگر تنگ می کند.در این شعر ٬بعضی کلمه ها و واژه ها، بی جهت به آزادی مطلق رسیده اند(البته اگر کادر و نفس کلمه بودن را به حساب نیاوریم).

 من می توانم این شعر را به چندین شکل مختلف بخوانم؛ درست به همان گونه که چند تکه ریز روزنامه را وقتی روی میز بپاشم.هیچ حسی را کامل به آدم القا نمی کند ُ. همه می آیند و نیامده می روند.  اگر منظورت این بوده باشد و هدفت رسیدن به این مرحله ، توی این شعر(پازل -شعر)٬ موفق بوده ای و در نهایت این کار ،می توانی به تشریج و مثله کردن واژه ها و چیدمان حروف الفبا برسی (همان کاری که یکی از نفاش های مربوط به دوره ی جنبش امپرسیونیسم و از دوستان ونگوگ، سورا، با نقاشی کرد و تمام اشیای طبیعت را روی تابلو ، به عناصر تشکیل دهنده ، یعنی نقطه و خط و رنگ تجزیه کرد).
شعر های تو زیاد از مخاطب کار می کشند.

 مهر به دلاور

دوست من!این جا هیچ عملی به شکل تصادفی روی نمی دهد. این کلمه ها در این متن هست و بودن شان بر حسب ضرورت های متن است و این خیلی با بر زدن بریده ی روزنامه فرق دارد به گمانم. خلاقیت در این متن ها، فقط معطوف به فرم های دیداری نیست. این گزاره های آزاد که می بینی ، از زیر دست شاعری در آمده که ... به نظرم چون تازه با این کار ها آشنا شده ای ،سویه ی غریب و فرمیک شان، نگاهت را یکسره با خود برده است و از تامل در سویه های دیگر باز مانده ای عجالتن!

احسان مهدیان

کمی  اضافه داریم – سری بریده می بریم  – دمی همیشه می زنیم – لبی بسته می کشیم – کاغذی پاره زیادی – می گویند بر مزار مرده پاشیدن شگون دارد.دهان را به فریاد می نویسیم که آب هم حرف دارد و حرف حرف می آورد ازچشم هایی که باید بپاشد و شگون بردارد .
بااین تفاصیل، می خواهی خودم را چه گونه پاره کنم روی کاغذی که نصف النهارش همیشه بسته و پاره ست ؟چرا باید دنبال مولفه ای بگردم که توجیه کنم کارت را وقتی حالی دارم که می خواهم هی این کلمه ها را کنار بزنم و عطش خودم را فرو بنشانم ؟
هی ،  آن پشت سرچشمه ای انگار هست ، اما فقط انگار  و این انگاره چه قدر قشنگ است .
چرا همیشه فکر می کنم که قرار است چیزی دراین تابلو باشد ؟ اما نیست و هرچه هست ، انگار هست فقط انگار ؟ چه چیزی بهتر ازاین که فکر کنیم هست و هی بیاییم . مثل کسانی که دنبال زیر خاکی ها عمری را می گذرانند و چیزی گیرشان نمی آید. اما سوال این است که چرا بازهم می کنند ؟ خب ، لذت این تعقیب را می خواهند !
این داستان حکایت ها دارد، اما تو فقط "شنیده ام" و مثل من که مثلن شنیده ام بار شتران را چه گونه انگار بودند انگار نبودند ، اما فقط انگار بودند !
به گوش های خودم اعتمادی ندارم. به شنیده های شما هم چند ساعت گوش نشستم و بازهم خواهم نشست .من لذت این انتظار را می خواهم . این که هی فکر کنم هست ، اما نباشد و کاملن متقاعد هستم که چیزی ، چشمه ای ، معدنی ، گنجی .... اما هنوز چیزی ، چشمه ای ، معدنی ، گنجی ...برای این که بگویم کارت قشنگ بود ، هنوز باید بگردم ببینم چیزی ، چشمه ای ...هنوز ... هنوز...
 

ابوسعید مرضایی

در شعر فلاح اهمیت در نگاه خواننده است.این شعر ها مخاطب پرورند.
حالا اگر کسی حوصله ی خودش را هم ندارد ، تقصیر کیست . اگر کسی خودش را نمی خواهد ، فلاح چه کند ؟ اگر کسی انسان را این گونه گسترده و باز نمی پسندد ، اگر بسته هستیم ... نه نیستیم و نیست شو تا هست این نیست!
مخاطب می تواند قدم زند و هر گونه که دوست دارد ، بخواند.
لذت در این جاست که پرده ها کم کم کنار می روند و هر خواننده، نسبت به اهمیت و زمانی که برای قدم زنی خود می گذارد ، پرده ها را پس می زند.مثلن می توان خواند: "بر مزار/مرده پاشیدن /شگون دارد"
و می توان ساعت ها در مورد این برداشت ، چه به لحاظ فرهنگی و جامعه شناختی و و و صحبت کرد و شگفت زده شد.
باید دید که مخاطب این شعر ها، دوربین را کجا کار می گذارد .
 

دلاور

از دیدن کارهات لذت می برم؛از ترکیباتی که انتخاب کرده ای و از رنگ ها و از فکر ناب و تازه ات.فقط آزادی بیش از حد کلمات آزارم می دهد.می دانم دنبال چه هستی و فلسفه اش را هم می دانم ، اما این نظریه ها من را قانع نمی کند .کلمه های آزاد را با بریده های روزنامه هم می توان ساخت.
چرا سعی نمی کنی برای ژانر کارهات اسمی بسازی؟هر چند شاید بگویی این یعنی به چارچوب در آوردن ، ولی همیشه چارچوبی متناسب لازم است.

مهر به دلاور

در باره ی نام گذاشتن روی این کار ها ، انگار چاره ای نیست. دیده ای شاید که من نام "خواندیشنیدنی" را برگزیده ام ، ولی اکنون از "خواندیدنی" بیشتر خوشم می آید که هم شیوا تر است و هم گویا تر.

حسین مکی زاده

آفرین! نشان دادی که نه قانع می شوی، نه ارضا! و ابزار خوبی را که به دست آورده ای ، به تکرار فرسوده نمی کنی.بدون شک، این انتخاب زمینه و رنگ و چیدمان واژه ها و ترکیب های خواندنی که از این چینش به دست می آید ، القا کننده ی روایتی/ اتفاقی در فضای صفر و یک هاست؛ همان که تیتراژ فیلم معروف ماتریکس بود. آن چه بر حالت ماتریسی این اثر تاکید دارد ، نوع چینشی است که خواندن ها را گسترش می دهد و چه جایی بهتر از این فضای مجازی برای "دهان را به فریاد" نوشتن.

 مینا

 این کتیبه را که می بینم  ، گمان می کنم به میزگردی دعوت شده ام که آدم ها هر کدام حرفی دارند برای گفتن و می خواهند صدای شان را به گوش دیگرانی که فریاد می زنند ، برسانند . آزادند هرکجا که بخواهند بروند و بیایند و بیشینند؛ آزاد آزاد . از تو می پرسم : کدام شاعر پیش از این جرات داشته که این کلمات سر خود را آن قدر آزاد بگذاردشان؟ تو این جرات را داشته ای به قامت ! اما دوست من ، این حروف و کلمات آزاد را چرا همیشه در یک چارچوب منطقی اسیر می کنی ؟ قاب تابلوهای تو همیشه مستطیل است به گمانم . این قاب اولین چیزی است که بیننده با آن مواجه می شود و چرا در خدمت مضمون تابلویت نباشد ؟‌چرا به آزادی کلماتت میدان ندهد ؟ اگر قرار است این حروف باری و نقشی بیش از آن چه تاکنون داشته اند ، بر دوش بگیرند و نمادهایی باشند که بیننده را به اصل موضوع تذکر دهند ، چرا تمام عناصر تابلویت چنین نباشند ؟ از رنگ و فرم حروف و قاب تابلو و بافتی که برای تابلوهایت می سازی .
دلت قرص مهرداد فلاح ، هنوز هم ماهی سیاه کوچولویی که چون حرکت آغاز کرده ای، لاجرم به دریا می رسی .
 

اوهام

هر چه  بیشتر می دوم ، بیشتر نمی رسم ، کم تر می شوم . نوشتن با کلمه ها همیشه زیاد دارد. وقتی شعر می چکد این گونه که تو می نویسی ، تاویلش به رودخانه می ماند . کلمه ها می ریزند به دریا از آب و حرف تا کاغذ و دم. این میان، تکلیف سر بریده کامل نیست . مولف به رودخانه می زند بسته می شود ذهنش ، دلش را باز می کند! هزار سر دارد که ببرد و یک سر دارد برای هزار سودایش! متن سودای اوست . او خود متنی است با هزار سودا! قید ها در این کار ، قید چندانی به چیزی ندارند. لف و نشر وضع ظاهری اش را مرتب کرده است . شعری که می چکد ، همیشه مخاطبش را به جاهای عجیبی می کشد . شعری که می چکد ، آدم را می کشد! 

حامد رحمتی

 ابتدا باید بگویم : "دهان را به فریاد می نویسیم" !
لذت بردم ، ولی باید این ژانر ادبی را طوری ارائه بدهی که گستره اش تمام ایران را فرا بگیرد . من معتقدم هر کوره راهی را باید پا برهنه قدم زد تا به جایی رسید . کاری که آغاز کرده ای ، بسیار سخت است . البته این گونه دیدن و نوشتن ، خاصه ی توست. می توان بهتر بود و کلمات را در ذهن مخاطب به ثبات رساند و درونی کرد .  مخاطبان شعر امروز، بسیار بی سواد هستند. البته منظورم خوانندگان شعر است ، نه شاعران. به همین دلیل ، ادبیات ما به تاویل های فرامتنی کشیده و باعث به وجود آمدن بحران می شود .
 

فریبا فیاضی

راجع به این کار ،چیزی که می توانم بگویم ، این است که به نظرم این کار ،خلاف قبلی ها، به سمت روایت سرایی پیش رفته و این نوع نوشتنت و یا تصویر کردن کلمه ها، به سمت شعار محوری و یا شعار سرایی رفته؛ دو نکته و ویژگی که در کارهای تو کم سابقه بود. طوری که به سرعت می شود با این کار ارتباط برقرار کرد و زود تمام می شود و چیزی در پس ذهن باقی نمی ماند.

+ mehrdad fallah ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٤/٤

Powered by   :   Mehrdad Arefani