دیوانه دویدن بر لب ِ چاه! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

دیوانه دویدن بر لب ِ چاه!

سایت مهرداد فلاح - بدون این بازی ها هم باخته ایم ! 

ابوسعید مرضایی

خودش می داند شاعر که یگانه است و چاهش هم بی تاب بلعیدن.هر چند گوش هایش باز و چشم هایش تیز.می داند و هستی را به بازی می گیرد.لبی که اگر نبوسی،عطش بازی دست از سرت بر نمی دارد و چون به لب ...چاه با کسی بازی ندارد.دوستان آخر بازی هل دادن را نیز بلدند!دست مهرداد فلاح درد نکند.بدون دستی به پشتش در لب چاه!

حامد نیکبخت

نمی دانم...منگم کرده انگار این کار. اصلن نمی فهمم شاهکار است یا نه ؟ به من می گوید لب چاه بازی کن، جالب است بیفتی آن تو. بازیچه است نیفتی ... تازه، آن چاه ( برعکس) پر از نور است و همه جا تاریک.اگر هم نیفتی، یک وقت دیگر که باران آمد ، خیس می شی ، گوله می شی . می افتی تو حوض.نمی فهمم در این کار ، توالی داده دارم یا نه ؟ اصلن داده دارم یا نداده ؟! گرچه اگر هی بدهی، کیفش بیشتر است.در مقابل من چیست ؟ واژه است؟ همه جا تاریک است ؟ چاهی روشن است ؟ لب دارد ؟ بازی با آن جالب است؟ حال می دهد؟ گاهی حال نمی دهد؟ از همان دست که داده ای!سری ست که باید توی لاک خودش باشد؟بشنود، ولی بسته؟! نبیند، گرچه نبسته؟!بعد لو بدهد و البته که زیباست...

این ها که گفتم، یک برداشت بود تنها و تنها مختص ساعت یازده شب شنبه ی حامد. کمی خسته، کمی گشنه، کمی هم تازگی عاشق(به روایتی) . به ازای هر ساعت از هر روز، من چیزی دیگر هست حتمن؛ با تصاویر ذهنی چسبیده به مغزم از کودکی تا حال. بازی با زی.
چرا من توی این شعر است؟ چون من چند بار آن را خوانده ام. چرا خوب است؟ چون احتمالن فردا شب هم می خوانم و چرا خیلی خوب است؟ چون درباره اش با کسی گفت و گو خواهم کرد. من به یک لایه و چند لایه بودن و تک یا چند معنایی قایل نیستم و تنها می گویم شعر باید به تعداد آدم ها و گمان ها و زمان ها تاویل پذیر باشد و چنین است این کار.

فلاح زمانی مجوز  استفاده از رنگ ، گرافیک و فرم را دارد که از آن ها برای ارایه نمودی عینی از عینیت در پهنای اثر، به مخاطب ، کار بکشد. وقتی من می خواهم بگویم گل، لزومی ندارد بکشم گل. خب، می نویسم گل. استفاده از ابزار های دیگر برای گفتن این گل، هیچ مزیتی بر واژه ندارد، اما وقتی من می خواهم ذهنیت قبلی و تصاویر ذهنی قبلی مخاطب از گل، در بیان این گل من هیچ نقشی نداشته باشد، انگار که تا کنون در هستی چیزی به اسم گل وجود نداشته است ، می توانم از ملاطی به جز واژه که بار ذهنی خاصی را خواه نا خواه ایجاد می کند، استفاده کنم.
برای تک تک اجزا ی این شعر، چنین وضعیتی قابل تشخیص است و به همین علت، اگر سه خط صورتی رنگ بازی آهسته .... افقی بود، منظور شاعر و خوانش من ناقص می ماند.راستی، از کار پست قبلی هم خوشم آمد.

شهرام مدبری 

من نمی خواهم این کارها را از زاویه ی تصویری ببینم. این ها بیانگر تلاشی برای ایجاد ظرفیت و دادن کارکردهای متفاوت به کلمات است که حتا می تواند در شکل و ترتیب ارایه دادن  واژه ها نیز رخ دهد. در کنار این ها، دست بردن در روایت های معمول ، هم چنان که سعی می کنید در کلمات با مفاهیم معمول نیز دست ببرید.

این همه، حتا اگر بر اساس روال معمول شعر نویسی ،به دنبال هم می آمدند نیز جای صحبت داشت. اما با این ترتیب فعلی،علاوه بر این که در خوانش معمول، فضایی برای مخاطب در نظر گرفته اید،با ایجاد احتمالات و یا به نوعی سهل و ممتنع کردن کار ، به برداشت های جدیدی امکان ظهور داده ایدکه مسبوق به سابقه نیست .تا به حال که خوب پیش رفته اید، اما این که بتوانید در این مسیر به تکرار نرسید ، کار ساده ای نیست.

افسانه شفیعی

بازی، وقتی حال می دهد که قاعده اش را بدانی و آن قدر به آن قاعده ها تسلط پیدا کنی که بتوانی قاعده ها را به هم بزنی و شکل جدیدی از بازی ارایه دهی. مثل همین کاری که تو می خواهی بکنی؛ یعنی بازی با کلمات و بازی با جمله ها . "بازی چه جالب است!" " بازیچه جالب است!" اسم این کار را هم می گذاری لب چاه بازی کردن؛ یعنی خطر سقوط . اگر سقوط کردی، سرنوشت گنجشکک اشی مشی تکرار می شود و اگر بردی، خیلی حال می دهد. اصلن همین خطرش است که حال می دهد. یاد حوض های مربع شکل قدیم افتادم...

دلاور

در نظر اول ، فارغ از معنا و واژه ، فقط به شکل مجموع نشانه ها ، به کار نگاه می کنم.گرافیک کار و رنگ های به کار رفته زیباست. هر چند خودت هم می دانی که بهتر از این می توانستی به این منظر بپردازی.
در این کار ، نسبت به کار قبلی ، مخاطب را بالا برده ای.اگر به کار قبلی زیاد انتقاد داشتم ، این بود که ساختار را بیش از حد شکسته بودی و در عین ایجاد امکان دستیابی به معناهای بیشتر ، دست یافتن به هر کدام از این معنا ها را سخت تر و زمان بر کرده بودی.در کار جدیدت ، هر چند معنا از نظر تعداد ، پایین تر آورده شده ، دستیابی به آن ها زمان بر نیست.استفاده از نشانه های آشنای  گنجشکک اشی مشی و جناب آشپز باشی در این کار ، امکان ارجاع بیرونی دیگری هم برای خواننده فراهم آورده است.

ابوالفضل حسنی

این کار مهرداد فلاح را به نظر من ، باید جزو کار هایی دسته بندی کرد که تمایل ندارد با آمیختگی زبان و صورت ، به عرصه ی فرمیک برسد .این جا سطر هایی است که چند شقه شده اند تا حول محتوایی بگردند که لحاظ انتقادی دارد. استفاده کردن از المان هایی مثل آشپز باشی و گنجشکک اشی مشی و ... در نگاه مخاطب آشنا می آید و اگر دفرمه نشود ، پس زنده منظور می شود .

کاری که در این جا اتفاق افتاده است ، قابلیت در ارایه ی سطر هایی است به اطراف رونده برای پراکنده کردن معنا از یک ایستگاه با یک استارت . من اگر به جای مهرداد فلاح بودم، می آمدم سطور را با مرکزیت دهنه ی چاه، به گر دش در می آوردم؛ به گونه ای که در خوانش شکل بصری کار، مخاطب در مرکز این گردش، احساس عمیق شدگی بکند و آن وقت، این بازی به ظاهر بازی ،  چنان جدی می نمود که بیننده - مخاطب، احساس فرو روندگی در چاه  می کرد. در این صورت بود که لحا ظ زبانی، با لحاظ بصری این کار، در دل هم می آمد و فرمی تازه کشف می شد. 

فرهاد

این متن از نظر گرافیکی به ما طرح می دهد. اگر بخواهیم روی شکل بحث کنیم ، اول باید آن را جدا کنیم و بگذاریم  گوشه ای بعد ببینیم چه تاویلی می شود در ذهن کرد ؟در نگاه من ، این شکل شکل یک دست است که هر کدام از بازی ها یک گوشه اش را می سازند؛دستی به سمت یک مرکز روشن دراز شده از دل تاریکی . این خودش یک بازی است؛ چون چند نوع بازی، استحاله شده در یک بازی کلی تر که در آن در حال هضم شدن است. بازی با مخاطب از چند زاویه . مخاطب وارد بازی های متن می شود و با یک بازی عظیم تر، بازی می خورد.هر کدام از بازی های متن ، به سمت زمان می رود که آن زمان به سبب رویکرد مخاطب ، می تواند زمان گذشته باشد؛چون زمان گذشته جواب خوبی به مخاطب می دهد.

این متن، متنی است صدادار که وقتی بوم مخاطب به سمتش می رود ، گویا می شود و بوم هرچه قدر نزدیک تر باشد، زمان را جا می گذارد و هر کدام از بازی ها کوچه ای می شود پر ازسر و صدا که مخاطب با هر صدا ، خودش را خواهد شنید. 

عارف رمضانی

ساختار چیدمان سطرها، من را یاد دوزبازی دوره ی بچگی می اندازد و تقلب هایی که می کردیم! واقعن حال آن بازی ها، به همان تقلب کردن ها بود .بگذریم!
در این متن ، سه طیف بازیگر داریم : سفید ها ،خاکستری ها و سیاه ها یا به تعبیر دیگر ، خیر و شر و طیف مابین این دو .هر سه گروه لب چاه عدم( می توانید صندوق عدم بخوانید) ایستاده اند و بر نطع وجود بازیچه می کنند و یک یک به این چاه می افتند .شاعر به دنبال کشف امر زیبا، در بازی تمام این سه طیف است .هر سه انگار به نوعی میل به عدول از قواعد بازی دارند و همین فراروی از مرزهاست که شاعر را شیفته ی خود کرده است .سطرهای بالایی، بیانگر هنجار شکنی دسته ی خیر  و مفهومی چون ایثار است که خود فراروی از معیارهای سود و زیانی است .
سطرهای سمت راست، وصف حال خاکستری هاست: آن هایی که به گمان خویش اصول بازی را خوب بلدند و برد شان حتمی است، آهسته می روند و می آیند تا گربه ای شاخ شان نزند .اما فقط چشم ها و گوش ها را بسته و سرشان را زیر برف کرده اند .غافل از این که به تعبیر هایدگر ، مرگ، واقعیت ِ برابری و بی اهمیتی همه ی امور را نشان می دهد. 
اما سطرهای پایانی که بسیار تا مل بر انگیزند . از خود می پرسم: آیا لزومن امر زیبا ، امر مقدسی است؟ آیا در جبهه ی شر، نمی توان دنبال زیبایی گشت؟
«قواعد را فراگیر تا به چه گونگی شکستن آن ها به گونه ای شایسته ،آگاه گردی ». انگار این یکی از سفارشاتی بود که دالایی لاما ، در سال 2006 ، برای همه اعم از بی دین و دین دار داشت .

حسین مکی زاده

بازی چه شورش است که مهرداد ِ رنگ و متن باز!
داشتم به ارجاعی فکر می کردم: تصویری از خود متن! برای بازی... که رسیدم به ضلع بازی ها، نقطه ی چشم گیر(گرافیکی) شعر و البته نقطه عطف متن.عجیب است. هی می کشاندت به گوشه ی تاریک تر ، اما رنگ روشنت فرا می خواند به چیزی که چیست. تعارضت می آید... درست مثل بازی که هراس مرگ می آفریند. با لب چاه چه اخطاری می دهد. می ترساند مخاطب را.

اسماعیل مهرانفر

داشتم به بازی گرفتن فکر می کردم که به باران سپید برخوردم . فکر می کنم تمام دریافت هایی که می شود از این شعر داشت ، به برون نگری های مان مربوط باشد و این که چه قدر در بازی دادن به واژگان که هر کدام خود یک برون متن به همراه دارند، خوب عمل کرده ایم . فلاح نویسی به قول یکی از دوستان مجازی که اسمش یادم نیست ، حالا سمت و سوی خودش را به نظر معلوم کرده است و این به شیوه ای از نگارش تبدیل می شود انگار . نمی شود ؟ دور و بری هایم که چیز دیگری می گویند !

 

باران سپید

   
 این روزها بدهی رو بدهی هم خودش جزء عجایب هفتگانه است... نه؟
بازی دادن
بازی کردن
بازی گرفتن
چه قدر این افعال برای دنیای امروز ساخته شده اند... و همیشه گربه ای هست تا شاخت بزند یا آشپزی که کبابت کند.این روزها دیگر از هر دست بدهی ، از همان دست نمی گیری! این بازی دیگر دمده شده!

احسان رضوانی

من  می پرسم: آیا نشانه ها به خودی خود معنا سازند ؟ من می گویم اگر مولف پرداختی روی نشانه نداشته باشد ، معنایی ساخته نمی شود. دراین متن، هیچ پرداختی برای معنادهی نشانه دیده نمی شود و یا این که من این طور می بینم . گزاره ها دستور زبان را در یک لحن محاوره اجرا می کنند. متن حاد واقعیت می شود و لذت یک شعر درمتن ناپیدا می ماند. من گفته ی خانم نصرت را که این متن دایره است، قبول دارم ؛ چرا که مخاطب درلحظه ی ورود به بازی، بازیچه می شود و می تواند یک عمر دراین دایره بازی کند.

مینو نصرت

این تابلو یک مربع یا یک مستطیل نیست ، بلکه دایره است ؛ دایره ی زندگی که مغز سپیدش را کلاغه رو پا نشسته و خورده است. مانده است گدا آهنی هاش که اگر هی بدهی و هی بدهی و نم پس ندهد ، کیفش بیشتر است . نه ؟ و این که آهستگی فقط نام رمان میلان کوندرا نیست، سرنوشت معلوم ماست. چون بچه گربه های این گربه ی معدوم ، همه بی برو برگرد شاخ دارند و این شاخ ها هم با چشمان باز اصلن دیده نمی شوند ، بلکه فقط و فقط با گوش های بسته قابل دیدن و شنیدن هستند .

تا این جا همه ی بازی ها لو رفت و ماند ملودرام گنجشکک اشی مشی / لب بوم ما نشی و تنها صدا ست که می ماند و حنجره ای که سر در چاه کبوتر کرده ، فریاد می کشد مگر کبوتر ها به آسمان بر گردند و قنات به کرت های همیشه تشنه ی من و تو ... هنوز چشم چشم دو ابروی چند سالگی ام ، بدن ندارد و مهرداد بهتراست به آقای فلاح بگوید من دعوت نامه ها را حذف می کنم . لذت بردم از این بازی.

محمد تقی جنت امانی

من دارم در مورد کل کار های این شکلی ات مطلبی  می نویسم .من که خیلی خوشم آمد .آن چه  می توانم فعلن بنویسم ، این که با برنامه پیش رفته اید و می روید .یک تفکر خاص در این دست کارها می بینم که فوق العاده است و به گونه ای خواننده را درگیر می کند که بعد پرت شدن از اینترنت هم همین جور توی سرش هی راه می رود و سیگار می کشد . باور کنید من که درگیرم با خودم شدیدن .

حامد رحمتی

 به جرات می گویم از این دریچه ای که پیش رویم است و دارم برایت می نویسم ،گفتمان دوسویه ای که در این اثر بازی را به رخ می کشد ، گاه آن قدر پیش می رود که انگار ما هم بازیچه ایم ، ولی ورود گنجشکک اشی مشی، به نطر من در سطح کلام باقی می ماند؛ چون این ترانه در عقاید سیاسی من بسیار عمیق است و به همین دلیل ، این کنش ها مرا کمی به فکر وا می دارد تا به دوگانگی های ارزشی که در ذهنم علامت سوال می شود ، لبخند بزنم و هیچ نگویم.

+ mehrdad fallah ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۱

Powered by   :   Mehrdad Arefani