شکل تازه ی کلاغ! - هواخوری مهرداد فلاح

پست الكترونيك

پیوندها

آرشیو بلاگ

فایل های صوتی

صفحه نخست

شکل تازه ی کلاغ!

  سایت مهرداد فلاح- روی این برف جای پای خودم را می کارم !

سایت مهرداد فلاح - دارم دوباره کلاغ می شوم !

حمید رضا تقی پور

سخن شعر چیست؟
نمی دانم ابتدا یک طرح گرافیکی به ذهنت آمده یا آن که با متن شعر،به اندیشه ی طراحی آن نشسته ای؟ اما آن چه  به نظرم مهم می آید، ابتدا تشخیص هویت اشعارت است. به گمانم سه عنصر در این شعرها قابل بررسی است:متن شعر،ارتباط معنایی چندگانه ی واژه (و جمله) با سایر قسمت های متن و گرافیک.
انتخاب شاعر در این کار، استفاده از هر سه عنصر است و کار موفقی با آن تعریف خلق شده است. اما زاویه دید، عنصر چهارمی ست که این دیگر در عهده ی شاعر نیست و خواننده می تواند آن را بگشاید.در یک چنین شعری و خاصه همین شعر،در مقام اول، فرح بخشی و تلذذِ حسِ بینایی به اوج می رسد. زنهار که مقاومت ذهن، در خیرگی به آن در هم می شکند و این جا ست که شعر به سخن در می آید...!

مینو نصرت

این مهرداد فلاح است که با تمام دفتر های شعر و نوشته های بر پوست و استخوان و روحی شیفته ، افتاده توی آب و دارد خیس می خورد ؛ اگر فردا دوباره بر گردیم و خطی از خطوط باقی مانده باشد و آب به دریا نبرده باشد و هنوز نفس بکشد !

برای مهرداد فلاح تازه، همگی با هم مراجعه می کنیم به اولین ثبت احوال در مسیر و شناسنامه ای تازه می گیرم ؛ شناسنامه ای که چهار عنصر کذایی جهان، قادر به مخدوش کردنش نیست .می ماند عنصر پنجم ... این سخت ترین و دردناک ترین خوان است و گمان نکنم اگر توش بیفتی ، نوشتن را به یاد بیاوری که هرچه خط خطی ست ، از قحطی همان عنصر پنجم است  ولا غیر ... آه این جا عجب بارانی می بارد مهرداد!

پیپ قرمز

پریدن از روی شهوت ِ فقط کلمه -کاری شعری سنتی ( این سنت همان سنت حتا شعر مدرن ایران است ) ،با وجود قدرتی که در توانستنت در آن چه گفتم می بینم ، کاری است در حدی که به کارستان شاید بکشد .این کلیت بود .

این کار اما : خیسی می بینم ، تار بودن ،محویت ... برای شاعر مطرح نیست که کلمه ها به چشم روشن بیایند . تو باید لیز بخوری خواننده، خفگی را در خواندن و دیدن حس کنی ، آستیگمات متن بشوی که علاجی ندارد ... توی این کارها یک بعد اضافه از رنگ و طرح داریم . پس کلمه تنها نیست . این شاید خیلی جدید نباشد ( دل تان خوش نشود)،  ولی چنبره ی کلمه و رنگ و متافور ، از کالیگرافی محض جداش می کند ... حرف زیاد است نقاشاعر ، جا اما کم ، وقت کم . بنویس! بکش! بکنویس !

ابوالفضل حسنی

من این کار را آشنا زدایی از ادبیاتی به نا م" مهرداد فلاح" می بینم .اساسن من کارهای جدید مولف را به دو دسته تقسیم می کنم:
1- آن دسته از کارها  که هنوز تعلق خا طر خاصی به "مهرداد فلاح" ی نشان می دهند که ما می شناسیم و تمایل گاه گاهی شان نیز به آشنا زدایی از این نام، به سرانجام نمی رسد( اگر بخواهم سخت گیرتر باشم!) با ارجاع به تنه ی فربه ی ادبیات فارسی نیز گاهی  آشنایند (به نظرم گیر دادن یکی از مخاطبین به مولف ، زیاد بی راه نبود!من می توانم از دوره ی میانه ی ادبیات فارسی ، نمونه هایی بیاورم که در آن جا قابلیت زبان ، زایش چند معنایی مصرع را با خوانش طرف ها و پهلو های مختلف آن نشان می دهد)و از طرف دیگر،بعضی کارهای دسته ی اول، گفت و گوی خاصی با متن کتاب " بریم هوا خوری" مولف دارد که با وسواس، می توان رگه ها و ریشه هایش را در متن نام برده یافت.

... و در این بین ، می ماند شرایط بصری – گرافیکی کار که وزنش از شرایط متنی و نوشتاری سبک تر است. لذا متن در تولید "دیگر-زبان" عاجز می ماند و این روند ، گاه دیده شده است که شرایط بصری متن را متمایل به معطل شدگی وسرگردانی نگه داشته است .

۲- دسته ی دوم کارهای فلاح که این آخری در اوج این دسته قرار می گیرد ، کارهایی هستند جسور و شجاع و نا آشنا که "ادبیات فلاحی" را جلوی چشم ما آشنا زدایی می کند. در این سری کارها ، تکلیف مولف معلوم است. با خودش کنار آمده است. مولف نمی ترسد و در بین راه، هی بر نمی گردد به عقب نگاه کند. مصمم و ایده مند به جلو می رود. در پی پی ریزی نوعی از انواع است!

و بعد: ما با خودمان می گوییم این "یک نوع" است! خلاقیتی که از تلفیق نگاه-گرافیک و شعر –زبان، به "دیگر –زبان" دست پیدا کرده که به نظر من خلاقیت" فلاح جدید"، در این حوزه است که خودش را نشان می دهد. مهرداد نباید بترسد. همین جور رو به جلو باید پیش برود. راهی ست که انتخابش کرده ...اگر این روند پایدار باشد، پس من می نویسم :"فلاح زنده" دارد خود را متن به متن می کشد و متن به متن زنده تر و زنده تر متولد می کند .

علی مسعودی نیا

...و فکر می کنم این اتفاق باید دیر یا زود می افتاد.حالا که زود افتاده و چه بهتر اصلن.در کارهای قبلی فلاح ، اگر فرض بگیریم که او دو المان تصویر و متن را به عنوان شعب اصلی اثر در نظر می گرفت، فقط یکی بدل به حربه می شد و آن دیگری در سایه می ماند.یا متن آن قدر قوی بود که گرافیک را تحت تاثیر خود قرار می داد یا گرافیک آن قدر قوی بود که متن را کم رنگ می کرد.

حس من این است که فلاح در این کار به تعادل رسیده و شعریت ناب را در کنار مفهوم نگاری و گرافیک خط قرارداده است.تاکید می کنم که در کنار، نه درخدمت و نه در تقابل.این است که دوست دارم این کار را نه نقطه ی عطف که نقطه ی آغاز فلاح بدانم.از تمام هواهایی که خوردم، این یکی خوش ترین بود مهرداد ! 

عارف رمضانی

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان، وین راه بی نهایت
در مورد این کار ، به همین بیت بسنده می کنم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .می خواهم کمی کلی تر در مورد این کارها حرف هایم را برایت بگویم .من قبل از این، برای جنبه های گرافیکی این کارها اصالتی قائل نبودم و بیشتر آن را ابزاری برای تحقق اهدافت، در فراروی از شعر سطری معمول می دانستم.بنابراین،گرافیک کارها به زعم من از سویه ای نقد شونده بر خوردار نبود و بالطبع ضعف و قوتش از درجه ی اهمیت ساقط بود .بگذار با مثالی روشن تر کنم که منظورم چیست .دکتری را فرض کن که برای بیمارش نسخه ای می پیچد .مسلمن این جا دستخط دکتر از اصالت بر خوردار نیست و مهم آن چیزی است که نسخه می کند و زیبا و زشت نوشتن، در نتیجه ی اقدام پزشکی اش بی تاثیر است . حال به فرض محال ، اگر برای کارهای دعانویس ها نتیجه ای متصور باشیم ( فرض محال که محال نیست؟) این جا دیگر علاوه بر چیزی که نوشته می شود،طرز نوشتن و خیلی چیزهای دیگر مانند ورد خواندن و فوت کردن و... اصالت می یابند و در نتیجه ی اقدام موثر می افتدند .

در این کار آخر ، گرافیک تنها یک ابزار در خدمت شعر نیست ، بلکه تلفیق شده با آن است و نقد اثر ، بدون بررسی زیبایی شناسی گرافیک کار، مقدور نیست.این جا دیگر به حوزه ی هنرهای تلفیقی وارد شده ای؛هنرهایی چون تاتر و سینما و موسیقی و... .من فی نفسه این اقدام را را خیلی می پسندم و عقیده دارم نتایج شگرفی بر آن مترتب است.اما به شرطی که تمام جنبه های کار همسنگ هم، به تعالی در خور برسند . یک کارگردان خوب سینما، برای ساختن یک فیلم خوب، دلیلی ندارد که حتمن یک فیلم بردار خوب،طراح صحنه ی خوب ، بازیگر خوب ، گریمور خوب و خیلی چیزهای خوب دیگر باشد .مهم این است که تیم را خوب کارگردانی کند .به عقیده ی من، این تجربات تو نیاز به کار تیمی دارد و لازم است از تخصص های مورد نیاز ، بهره ی مناسب تری بگیری و تو هم نقش رهبر ارکستر را بازی کنی .خیلی حوب می دانم که این ایده ام در این وانفسا، بسیار رویایی است،اما خب ،عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!

حامد نیکبخت

شعرت را اصلن نخواندم مهرداد، فقط دیدم.هم چنان هم دارم می بینم. کمی هم محو شده ام.کمی هم کش آمده ام به چپ و راست. کمی هم میان سایه ام گیر افتاده ام انگار.می خواهم با یکی از آهنگ های دمیس روسس که خاطره دارم ، بغض کنم؛ با لب هایی افتاده.نمی خواهم برای نوشتن در مورد کارت ، به آن فکر کنم و لذت بلعیدنش را از دست بدهم.پس بگذار هیچ نگویم.
فقط این که شابد بهترین کارت را تا به حال در این تجربه های اخیر دیده ام و دیگر این که بعد زمان در این کار ، بسیار بسیار ملموس و عینی ست؛ نه زمانی گفتنی یا شنیدنی و نه زمانی از گذشته یا حال و نه زمانی که در آن یا درباره ی آن روایتی رخ داده باشد... 

حمید تقی آبادی

یک نکته ی جالب برای من فعلن در این جا این است که کارهای اکنونی شما همه را به فکر واداشته. برای همین نوشته ی آرش، احسان و مینا فقط و فقط برای همین متن ها معنا دارد ، نه هر متنی که می گویند شعر است و نه مثل نقدهایی است که برای هر شعری می شود با کمی تغییر در نحو جملات ارائه کرد. حالا من می خوانم بی شهود و با شهود و احساس می کنم کلمات دارند توی سایه های خودشان یا در انعکاس نام خودشان در آب و آیینه غرق می شوند.

سوده نگین تاج

شاید در این کار رها شده ام و فکر کنم این از رهایی ذهن تو در کار بوده باشد.آره؟یا من نیازی به سر کردن توی واژه ها نداشتم. این جا بین رنگ ها و امواج می شد درخت ها را تا ته خیابان کشید یا  این که کشیده شد زیر بنفشه های کبود و برجی که پشت آن بلندای واژه هایی که قطره قطره می ریزند، عاقبت نداشت.این که کار از آن زاویه بندی های سنگین، آمده به سمت سیالی ، ذهن من را می کشد و جذبم می کند.رها شده همه چیز این کار و می شود لمسش کرد در اولین نگاه.
حالا بیا و بریز رو آب  و خنک شو!

مینا 

این بار خون واژه ها را ریخته ای مهرداد فلاح ! همه چیز انگار امتداد دارد؛ همان طور که در ذهن . دیگر مهم نیست کلمه چیست .مهم همان خونی است که دامن مخاطب را می گیرد . هر واژه خود را قربانی کرده است تا همان را که باید بگوید . مدام همان است . ذره ذره به اصل آن چه بوده ، پیش از آن که انسان این روزگار اسمی برایش بگذارد ، نزدیک تر می شود . شهامت می خواهد برسی به نقطه ی شروع دوباره ی بشریت . این همه تفاخر کرده ایم به این همه کلمه که اختراع کرده ایم و تو داری به یادمان می آوری که با این کلمات محدود  ، ذهن مان را محدود کرده ایم و تو انگار که می خواهی از این دایره بیرون بزنی و ما را هم اگر گوش شنوا داشته باشیم ، با خودت بیرون بکشی .

این روزها که جرات دیوانگی کم است ، باز هم دم تو گرم مهرداد جان ! این تابلوی آخرت عجیب است ؛ به خواب و خیال می ماند برای من . این که همه چیز در هم تنیده شده و کش آمده و همه به هم مربوطند و هیچ کدام را نمی توانی از هم جدا کنی ، راز هستی است . نزدیکش شده ای ؟ بال هایت نسوزد ایکاروس جوان!

آرش قربانی

به راستی که اثر تازه ات حسادت بر انگیز است . امروز در میانه ی راه به این اثر فکر می کردم . شگفت انگیزترین مساله درباره ی این اثر ، آن است که می خواهد جهان را به صورت یک متن نشان دهد . این بار نوشتار است که منظره ای  برای من ساخته است . در این منظره، نشانه های نوشتاری هستند که جای سایه روشن ها و ابژه ها را گرفته اند . این رودخانه با سایه روشن هایش ، با واژه هایش قرائتی عجیب و نو از مفاهیم توراتی اش دارد . شئی شدگی واژه ها در این شعر، به صورتی نو رخ داده است . به داخل متن پرتاب نمی شوم . دربرابر آن می مانم . اثر کار خودش را کرده است . منظره ای که پیش روی من قرار می دهد ، منظره ای اسطوره ای است . مگر نه این که علم ، اسطوره و ادیان می خواهند نوشتار جهان را بخوانند . این بار مهرداد فلاح قضیه را بر عکس می کند : حال باید جهان را از میان این نوشتار پیدا کرد ؛جهان پس از نوشتار . این واژه ها به کدام منظره ، به کدام شئی شبیه هستند . آیا چیزی در این اثر متوقف نشده است ؟ آیا جهان همان نوشتار نشده است ؟ آیا این همان وحدت وجود نیست که به شکلی تازه رخ می نماید؟

حسین مکی زاده

 آن چه مشخص است ، روز به روز در این کارها ،  پیوند گرافیک و متن بهتر و منسجم تر می شود. گاهی در بافتن متن و تکسچر نمایان می شود،گاهی در چرخش های سرخ فلزی و ... بالطبع باید هم همین باشد.حالا مخاطبت مجبور می شود در آسفالت خیس و شاخ و برگ درخت و موج اندک نم باران ، دنبال متن  برود. این پیوند چه قدر این جا نمایان تر شده است.
خواندیدن همین است. چیزهایی پنهان است. نکند همان نامرئی است و مرئی که می گفتی؟ برج بابلی که با گرافیک و متنت ساختی ، آن هم منعکس (وارونه) در آسفالت ، خوب دارد زبان را به منتها الیه تصویر و بالعکس می برد.لذت می برم از دوباره کلاغی که شد با عمر دراز کنار تبلبل السنه! در برج بابل افتاده بر سنگفرش خیس . کاش حرفی نمی زدم!

احسان رضوانی

اگر به من بگویندحافظه ی انسان را بکش،این کار را نمی کنم، متعجب هم نمی شوم.چرا که شما این کار را کرده اید. این متن ،عکس حافظه ای ست که مولف درهاله ی دوری و نزدیکی و فراموشی گرفته است.
کلماتی که ناپدید می شوند و تنها رنگی از آن ها باقی می ماند، گزاره هایی که "من" ،"خود" را به رنگ دیگری درآینه می بینند ،رنگ هایی که تحلیل می روند و تکثیر می شوند.
انگار روایتی نیست ، روای ای  وجود ندارد و چیزها در بی زمان و مکان ایستاده اند: "همه چیز در حرکت است  ،جهان ایستاده است ". من فکر می کنم وقتی جهان ایستاده است ، چه چیزی در حرکت است؟می ایستم و فکر می کنم و رنگ ها حرکت می کنند و روح کلمات را تغییر می دهند . برگ ها سبز می شوند و زرد می روند. می روند، اما برگ هست ، راوی هست ، روایت هست، اما چه کسی ست؟ دقیق می شوم ، رنگ «من» خود را می نماید و روایت را وجهان را به حرکت در می آورد؛ حرکت در گذشته و آینده
.

+ mehrdad fallah ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٠

Powered by   :   Mehrdad Arefani